خطبه شماره ۷۱: سرزنش یاران نادان

خطبه شماره ۷۱: سرزنش یاران نادان

صوت متن:

صوت ترجمه:

و من خطبه له (علیه السلام) فی ذم أهل العراق و فیها یوبّخُهم على ترک القتال و النصر یکاد یتم ثم تکذیبهم له‏:
أَمَّا بَعْدُ، یَا أَهْلَ الْعِرَاقِ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَالْمَرْأَهِ الْحَامِلِ حَمَلَتْ، فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ مَاتَ قَیِّمُهَا وَ طَالَ تَأَیُّمُهَا وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا. أَمَا وَ اللَّهِ مَا أَتَیْتُکُمُ اخْتِیَاراً وَ لَکِنْ جِئْتُ إِلَیْکُمْ سَوْقاً. وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّکُمْ تَقُولُونَ عَلِیٌّ یَکْذِبُ! قَاتَلَکُمُ اللَّهُ تَعَالَى، فَعَلَى مَنْ أَکْذِبُ؟ أَعَلَى اللَّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ، أَمْ عَلَى نَبِیِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ. کَلَّا وَ اللَّهِ لَکِنَّهَا لَهْجَهٌ غِبْتُمْ عَنْهَا وَ لَمْ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهَا. وَیْلُ أُمِّهِ کَیْلًا بِغَیْرِ ثَمَنٍ لَوْ کَانَ لَهُ وِعَاءٌ، “وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ‏”.
(در سال ۳۸ هجرى و پس از فریب خوردن کوفیان از مکر و حیله عمرو عاص و معاویه، هشدار گونه فرمود). 
پس از ستایش پروردگار اى مردم عراق همانا شما به زن بار دارى مى مانید(۱) که در آخرین روزهاى بار دارى جنین خود را سقط کند، و سرپرستش بمیرد، و زمانى طولانى بى شوهر ماند، و میراث او را خویشاوندان دور غارت کنند. 
آگاه باشید من با اختیار خود به سوى شما نیامدم بلکه به طرف دیار شما کشانده شدم، به من خبر دادند که مى گویید على دروغ مى گوید. خدا شما را بکشد، بر چه کسى دروغ روا داشته ام آیا به خدا دروغ روا داشتم در حالى که من نخستین کسى هستم که به خدا ایمان آوردم،(۲) یا بر پیامبرش در حالى که من اول کسى بودم که او را تصدیق کردم. 
نه به خدا هرگز، آنچه گفتم واقعیّتى است که شما از دانستن آن دورید، و شایستگى درک آن را ندارید. مادرتان در سوگ شما زارى کند «واى، واى، سر دهد» پیمانه علم را به شما به رایگان بخشیدم، اگر ظرفیّت داشته باشید، و به زودى خبر آن را خواهید فهمید. 
___________________________________________
(۱). ضرب المثل است: زیرا کوفیان پس از تحمّل فراوان سختى‏ هاى جنگ صفّین در آخرین لحظه ‏هاى پیروزى، فریب قرآنهاى بالاى نیزه را خوردند. 
(۲). علّامه امینى در ج ۳ الغدیر در صفحات ۲۱۹ تا ۲۴۷ با یک صد حدیث از کتب اهل سنّت این حقیقت را اثبات مى‏ کند. نویسندگان بزرگ اهل سنّت و اصحاب رسول خدا این روایت «بریده اسلمى» را نقل کردند و قبول دارند که: «اوحى الى رسول اللّه یوم الإثنین و صلّى علىّ یوم الثلاثا» روز دوشنبه بر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وحى نازل شد و روز سه‏ شنبه على علیه السلام نماز خواند». صحیح ترمذى ج ۲ ص ۲۱۴- و مستدرک حاکم ج ۳ ص ۱۱۲.

از سخنانى است که امام علیه السلام در نکوهش جمعى از اهل عراق فرمود و در آن، آنها را توبیخ مى کند بر این که، در آن موقع که پیروزى کامل، نزدیک شده بود، دست از جنگ کشیدند، سپس امام علیه السلام را تکذیب کردند (زیرا امام علیه السلام در بعضى از خطبه ها پیشگویى هایى مخصوصاً درباره آینده مردم عراق فرموده بود).

خطبه در یک نگاه:
در بعضى از روایات آمده است که على علیه السلام روزى بر منبر فرمود: «لَوْ کُسِرَتْ لِیَ الْوَسَادَهُ لَحَکَمْتُ بَیْنَ أَهْلِ التَّوْرَاهِ بِتَوْرَاتِهِمْ وَ بَیْنَ أَهْلِ الْإِنْجِیلِ بِإِنْجِیلِهِمْ وَ بَیْنَ أَهْلِ الْفُرْقَانِ بِفُرْقَانِهِمْ وَ مَا مِنْ آیَهٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ أُنْزِلَتْ فِی سَهْلٍ أَوْ جَبَلٍ إِلَّا وَ أَنَا عَالِمٌ مَتَى  أُنْزِلَتْ وَ فِیمَنْ أُنْزِلَتْ؛ اگر مسندى براى سخن گفتن جهت من ترتیب داده شود که گروههایى از پیروان مذاهب مختلف حضور داشته باشند، من در میان اهل توارت، به توراتشان داورى مى کنم و در میان اهل انجیل، به انجیل شان و در میان پیروان قرآن، به قرآن شان و هیچ آیه اى در کتاب اللَّه نیست، که در دشت، یا کوهستان نازل شده، مگر این که من مى دانم کِى نازل شده و درباره چه کسى نازل شده است

هنگامى که امام علیه السلام این سخن را فرمود، یکى از کسانى که پاى منبر امام علیه السلام نشسته بود، گفت: «یَا لَلَّهِ وَ لِلدَّعْوَى الْکَاذِبَهِ؛ خدایا! چه ادّعاى بزرگ دروغى.» و عجب این که، کسى که در کنار او نشسته بود، رو به على علیه السلام کرد (و آهسته) گفت: «من گواهى مى دهم که تو خداوند عالمیانى (یکى در جهت افراط و دیگرى در جهت تفریط گام برمى دارد)».
در روایت دیگرى آمده است که: روزى على علیه السلام خطبه اى خواند و از حوادث آینده خبر داد و فرمود: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی؛ هرچه مى خواهید از من بپرسید پیش از آن که من در میان شما نباشم» و سپس بخشى از حوادث دردناک آینده را بیان فرمود. گروهى از کسانى که پاى منبر نشسته بودند، به آن حضرت جسارت کرده و به ساحت مقدّسش نسبت دروغگویى دادند.
این گونه سخنان به سمع مبارک مولا رسید و به نظر مى رسد که خطبه مورد بحث را، بعد از آنها ایراد کرد
. به هر حال، این خطبه از خطبه هایى است که امام علیه السلام بعد از جنگ «صفّین» ایراد فرموده و آن ها را سرزنش مى کند که چرا از پیروزى که در چند قدمى شما بود استقبال نکردید و کار را ناتمام گذاردید و کشور اسلام را در فتنه فروبردید؟! به همین جهت، آنها را تشبیه به زن باردارى مى کند که در آخرین روزهاى دوران حمل، جنین خود را ساقط کند و سرپرستش بمیرد و میراث او را بستگان دوردستش ببرند و به تمام معنا بیچاره شود. سپس در بخش دیگرى از این خطبه، به پاسخ کسانى مى پردازد که پاره اى از سخنانش را تکذیب کردند و حقایق گرانبهایى را که امام علیه السلام در اختیار آنها گذارده بود، بر اثر نادانى و عدم شناخت نادیده گرفتنداین خطبه نیز به خوبى نشان مى دهد که على علیه السلام تا چه حدّ مظلوم بود و گرفتار چه مردمى شده بود.

باز هم گله شدید از دوستان نادان:
این خطبه بعد از ماجراى صفّین ایراد شده است، ماجرایى که دردناکترین خاطره زمان حکومت على(علیه السلام) بود; چراکه مسلمانان تا آستانه پیروزى پیش رفتند، ولى بر اثر فریبکارى دشمن و ساده لوحى گروهى از لشکریان على(علیه السلام) نه تنها پیروزى را براى همیشه از دست دادند، بلکه اسباب تفرقه و نفاقِ داخلىِ لشکر نیز، آماده شد و اختلاف چنان در میان آنان بالا گرفت، که سرانجام به جنگ و خونریزى داخلى، منتهى شد.
امام(علیه السلام) که از این حادثه دردناک، دل پرخونى داشت، مردم عراق را مورد نکوهش شدید قرار داده، مى فرماید: «امّا بعد اى مردم عراق! شما به زن باردارى مى مانید که در آخرین روزهاى دوران حملش، جنین خود را ساقط کند و با این حال قیّم و سرپرستش نیز بمیرد و بیوگى او به طول انجامد (سپس از دنیا برود) و میراثش را دورترین بستگانش ببرند (چراکه نتوانست فرزند سالمى به دنیا آورد)» (أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ الْعِرَاقِ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَالْمَرأَهِ الْحَامِلِ، حَمَلَتْ فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ(۱) وَ مَاتَ قَیِّمُهَا، وَ طَالَ تَأَیُّمُهَا،(۲) وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا ).
در این جمله هاى کوتاه، تشبیهات ظریف و نکات بسیار دقیقى نهفته شده است; نخست اینکه: مردم «عراق» را به «زن» تشبیه مى کند; چون مردانه از عزّت و شرف خود دفاع نکردند، سپس روى باردار بودن این «زن» تکیه مى کند، چراکه آنها حدّاقل این شایستگى را داشتند که با اطاعت از فرمان على(علیه السلام) فرزند پیروزى را به دنیا بیاورند و دست غارتگران شام را، از دامان اسلام و قرآن و مسلمین کوتاه سازند; ولى متأسّفانه در آخرین روزهاى باردارى، در اثر جهل و نادانى، این فرزند را ساقط کردند; نیرنگ «عمروعاص» در رابطه با بالا بردن قرآن ها بر سر نیزه ها، به نتیجه مى رسد و جمعیّت با این خدعه و نیرنگ، دست از جنگ مى کشند و حتّى از پیشروى «مالک اشتر» به سراپرده معاویه و فرود آوردنِ آخرین ضربت، جلوگیرى مى نمایند، که اگر مالک برنگردد تو را خواهیم کشت.
چنین زنى اگر شوهر و سرپرست خود را از دست بدهد و همسر مناسب دیگرى نیز انتخاب نکند و با حسرت و اندوه از دنیا برود، بدیهى است که میراث او را افراد دوردست مى برند، نه فرزندى دارد که ادامه بخش حیات او باشد، نه همسرى که براى او اشک بریزد (و فرض این است که پدر و مادر نیز ندارد)!
بعضى از بزرگان معتقدند که این بخش از کلام مولا(علیه السلام) اشاره به پیشگویى هایى از آینده است و نشان مى دهد که امام(علیه السلام) پیش بینى مى کند که مردم «عراق» بر اثر سوء تدبیرى که در مسأله «جنگ صفّین» و مانند آن داشتند، با گرفتارى هاى شدید، روبه رو مى شوند; پیشوایشان على(علیه السلام) را از دست مى دهند و جانشین آن حضرت به خاطر بى وفایى ها و تمرّدها آنها را رها مى سازد و افراد دوردست، بر آنها مسلّط مى شوند و روزگار آنان را سیاه مى کنند، همان طور که این مسئله انجام شد.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه سخن، به این نکته توجّه مى دهد که هجرت او از مدینه به کوفه، در واقع یک امر اضطرارى بوده، نه این که مردم کوفه، چنان شایستگى داشته باشند که امام(علیه السلام) با علاقه به سوى آنان هجرت کند، به عکسِ مردمِ مدینه، که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با علاقه و محبّت به سوى آنان هجرت نمود; چراکه واقعاً شایستگى داشتند. مى فرماید: «آگاه باشید! به خدا سوگند! من به میلِ خود، بسوى شما نیامدم، بلکه حوادث اضطرارى مرا به طرف شما حرکت داد!» (أَمَا وَاللهِ مَا أَتَیْتُکُمُ اخْتِیَاراً; وَلکِنْ جِئْتُ إِلَیْکُمْ سَوْقاً).
تاریخ نیز به این واقعیت، شهادت مى دهد که اگر مسأله «جنگ جمل» نبود، امام(علیه السلام) به سوى بصره حرکت نمى کرد و اگر نیروهاى حجاز براى درهم شکستن پیمان شکنانِ بصره، کافى بود، از کوفیان کمک نمى طلبید و اگر خطر «معاویه» کشور اسلام را تهدید نمى کرد، براى دفع او، در پایگاه کوفه مستقر نمى شد و جوار رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) و قبر بانوى اسلام و سرزمین وحى را رها نمى فرمود.
این سخن، در واقع پاسخى است براى یک اشکال مقدّر، و آن، این که اگر مردم عراق و کوفه داراى چنین صفات نکوهیده اى هستند، چرا امام(علیه السلام) آنها را به عنوان یاران خویش برگزید، امام(علیه السلام) در پاسخ این سؤال مى فرماید: «این یک گزینش اجبارى بود، نه اختیارى».
سپس به پاسخ یکى از سخنان بسیار زشت آنها درباره خودش پرداخته، مى فرماید: «به من خبر رسیده است که (بعضى از شما) مى گویید: «على خلاف مى گوید.» خدا شما را بکشد! به چه کسى دروغ بسته ام؟ آیا به خداوند؟ حال آن که نخستین مؤمن به او بوده ام; یا به پیامبرش؟ حال آن که نخستین تصدیق کننده او بوده ام» (وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّکُمْ تَقُولُونَ: عَلِیٌّ یَکْذِبُ، قَاتَلَکُمُ اللهُ تَعَالَى! فَعَلَى مَنْ أَکْذِبُ؟ أَعَلَى اللهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ! أَمْ عَلَى نَبِیِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ!).
پرونده زندگى امام(علیه السلام) در این جهات، کاملاً روشن است; نخستین کسى که از مردان، به خدا ایمان آورد – بلکه در تاریخ زندگیش، هرگز غیر خداپرستى دیده نمى شود – و نخستین کسى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را تصدیق کرد و به یاریش برخاست، على(علیه السلام) بود.
این سخن ممکن است، اشاره به اخبار غیبى و حوادثى که از چشم و گوش آنها پنهان بوده است، بوده باشد; زیرا گروهى از منافقان، در صفوف مردم کوفه بودند که هرگاه على(علیه السلام) از مسائل غیبى خبر مى داد و آن را به عنوان «تَعلُّم مِنْ ذِی عِلْم» (فراگرفتن از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) معرفى مى کرد، آن تاریک دلان کورباطن، زبان به تکذیب مى گشودند.
و نیز مى تواند اشاره به احکام و معارف عالیه اسلام باشد که امام(علیه السلام) آنها را از قرآن مجید، یا از پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) آموخته بود و افکار منافقان، کِشِش درک آنها را نداشت.
در واقع – و به گفته «ابن ابى الحدید» – دقّت در این سخنان و بررسى تاریخ زندگى على(علیه السلام) بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نشان مى دهد که همان منافقان عصر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یا کسانى که در خطّ آنها گام برمى داشتند، همان نسبت هایى را که به پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى دادند، به على(علیه السلام) نیز مى دادند. گویى حالات آن امام(علیه السلام) عصاره اى از حالات پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود. کسى که در سوره هایى از قرآن، مانند سوره «برائت» دقّت کند و پاسخهایى را که قرآن به منافقین مى دهد در نظر بگیرد، مى بیند حال و هوایى همچون حال و هواى بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه را دارد.(۳)
روشن است کسى که نخستین موحّد و خداپرست و تصدیق کننده پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) بوده، هیچ گاه دروغى به خدا یا پیغمبر نمى بندد و از مسایلى که آگاه نیست، خبر نمى دهد. این گونه سخنان خلاف، از آنِ کسانى است که ایمان درستى ندارند و به کانون وحى و ایمان نزدیک نبوده اند. و از کانون تقوا دور مانده اند.
به تعبیر دیگر: على(علیه السلام) تمام معارفى که داشت و حتّى اخبار غیبى را که بیان مى فرمود، به عنوان درسهایى بود که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) آموخته بود، آیا ممکن است خلافى در آنها راه داشته باشد، در حالى که او وفادارترین و مخلص ترین و آگاه ترین و باتقواترین شاگرد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بود؟! ولى منافقین که دنبال منافع مادّى کثیف خود بودند، به این گونه مسایل، هرگز توجّه نمى کردند; چراکه با منافع آنها در تضادّ بود، بلکه اصرار داشتند چهره امام(علیه السلام) را طور دیگرى نشان دهند.
امام(علیه السلام) در پایان این سخن، که پایان خطبه است، مى افزاید: «نه به خدا سوگند! این گونه نیست (که منافقان کوردل مى پندارند) بلکه آن چه گفته ام واقعیتى است که شما از آن غایب بودید و حضور نداشتید (بلکه) اهل درک آن نبودید» (کَلاَّ وَاللهِ! لکِنَّهَا لَهْجَهٌ(۴) غِبْتُمْ عَنْهَا، وَلَمْ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهَا).
«مادر آن گوینده به عزایش بنشیند، اگر آنها ظرفیت مى داشتند، اینها پیمانه اى بود (از علوم و دانشها و معارف والا) که رایگان در اختیارشان قرار مى گرفت، و به زودى خبر آن را خواهید دانست!» (وَیْلُ(۵) اُمِّهِ کَیْلا بِغَیْرِ ثَمَن! لَوْ کَانَ لَهُ وِعَاءٌ، «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِین»).
منظور از جمله (لکِنَّهَا لَهْجَهٌ غِبْتُمْ عَنْهَا) – با توجّه به این که «لَهجه» در اینجا به معناى حقایق و مطالب و اسرارى است که از آنها مکتوم بوده – این است که، تکذیب و انکار شما، از کوتاهى افکار و پایین بودن سطح معلومات و بى خبر بودن شما از اسرارى است که من در مکتب پیامبر(صلى الله علیه وآله) آموخته و از «کتاب اللّه» استفاده کرده ام; ولى چون شما اهل آن نبوده اید، طبق مَثَل معروف: «اَلنَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا; مردم دشمن چیزى هستند که نمى دانند»، به مخالفت و دشمنى با آن از طریق تکذیب و مانند آن برخاستید.
جمله (وَیْلُ اُمِّه) – با توجه به این که کلمه «وَیْل» گاه به عنوان دعاى شرّ به کار مى رود و گاه به عنوان ترحّم یا تعجّب است – از سوى مفسّران «نهج البلاغه» دوگونه تفسیر شده است; گاه گفته اند که منظور تأسّفِ آن حضرت، نسبت به زحماتى است که در حقّ آن جمعیّتِ نااهل کشید; و گاه گفته اند که منظور نفرین در حق منافقانى است که پیوسته در حکومت آن حضرت، مشغول فسادانگیزى بودند; معناى دوم مناسب تر به نظر مى رسد.
* * *
نکته ها:
۱- نخستین کسى که ایمان آورد على(علیه السلام) بود
نه تنها در این خطبه، بلکه در بعضى دیگر از خطبه هاى نهج البلاغه نیز به این معنا تصریح شده است که على(علیه السلام) نخستین کسى بود که به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ایمان آورد (البتّه حضرت خدیجه(علیها السلام) از میان زنان اوّلین نفر بود).
بعضى ار متعصّبان «اهل سنّت» مانند نویسنده کتاب «البدایه و النهایه» خواسته اند این مطلب را – که هم از نظر تاریخى مسلّم است و هم از نظر روایات اسلامى – به بهانه هایى انکار کنند; ولى همان گونه که در بالا اشاره شد هم روایات این مطلب را تأیید مى کند و هم تاریخ اسلام.
مرحوم «علاّمه امینى» در جلد سوم «الغدیر» حدود «یک صد» حدیث در این باره از منابع اهل سنّت نقل کرده است، که بعضى از آنها شخص رسول الله(صلى الله علیه وآله) است و بعضى از صحابه، یا تابعین. از جمله:
۱- در حدیثى از «پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)» مى خوانیم که فرمود: «أَوَّلُکُمْ وَارِداً عَلَىَّ الْحَوْضَ أَوَّلُکُم إِسْلاَماً عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِب; نخستین کسى که در حوض کوثر بر من وارد مى شود، نخستین کسى است که اسلام آورده است و او علىّ بن ابى طالب است»(۶)
۲- «ابن عبّاس» از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند: «إنَّ أَوَّلَ مَنْ صَلَّى مَعِی عَلِیٌّ; نخستین کسى که با من نماز خواند على(علیه السلام) بود».(۷)
۳- خود «على(علیه السلام)» که سخنش براى همه مسلمین مقبول است، در حدیثى مى فرماید: «أَنَا عَبْدُ اللّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللّهِ وَ أَنَا الصِّدِّیقُ الاَْکْبَرُ، لاَ یَقُولُهَا بَعْدِی إلاَّ کَاذِبٌ مُفْتَر، وَ لَقَدْ صَلَّیْتُ مَعَ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ، وَ أَنَا أَوَّلُ مَنْ صَلَّى مَعَهُ; من بنده خدا، برادر رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) و صدّیق اکبر (تصدیق کننده بزرگ) هستم و این ادّعا را بعد از من هیچ کس نمى کند، جز دروغگو و تهمت زن; من با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هفت سال پیش از دیگران نماز خواندم و نخستین کسى هستم که با او به نماز ایستادم».(۸)
۴- «امام حسن مجتبى(علیه السلام)» در مجلس «معاویه» از جمله سؤالاتى که از او و اطرافیانش کرد این بود: «أُنْشِدُکُمْ بِاللّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّهُ أَوَّلُ النَّاسِ إِیمَاناً; شما را به خدا سوگند مى دهم آیا شما مى دانید که على(علیه السلام) نخستین کسى بود که ایمان را پذیرفت».(۹)
۵- در بسیارى از منابع معتبر از «انس بن مالک» که خادم پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بود نقل شده است که مى گفت: «نُبِّىءَ النَّبِىُّ یَوْمَ الإِثْنَیْنِ وَ أَسْلَمَ عَلِىٌّ یَوْمَ الثَّلاَثَاءِ; پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روز دوشنبه مبعوث به نبوّت شد و على(علیه السلام) روز سه شنبه ایمان آورد».(۱۰)
۶- «ابن عبّاس» مى گوید: نزد عمر بودم سخن از پیشگام در اسلام پیش آمد عمر گفت: پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) امتیازاتى براى على(علیه السلام) در برابر من و ابوعبیده و ابوبکر که حضور داشتند، بیان فرمود که اگر یکى از آن افتخارات را من داشتم، از آنچه آفتاب بر آن مى تابد براى من بهتر بود. از جمله دست بر شانه على(علیه السلام) گذاشت و فرمود: «یَا عَلِىُّ! أَنْتَ أَوَّلُ المُسْلِمینَ إِسْلاَماً وَ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ إِیمَاناً، وَ أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى; اى على! تو نخستین مسلمان و نخستین مؤمنى و تو نسبت به من همچون هارون، نسبت به موسى هستى (وزیر من و خلیفه منى)».(۱۱)
۷- «احمد حنبل» یکى از ائمّه چهارگانه معروف اهل سنّت، در کتاب «مسند» خود از على(علیه السلام) نقل مى کند که فرمود: «لَقَدْ صَلَّیْتُ قَبْلَ أَنْ یُصَلِّیَ أَحَدٌ، سَبْعاً; من هفت سال (با پیامبر اکرم) نماز گزاردم، پیش از آنکه احدى از مردم نماز بگزارد».(۱۲)
همانگونه که در بالا اشاره شد، در این زمینه احادیث بسیار زیادى نقل شده است که ذکر همه آنها به طول مى انجامد. مرحوم «علامه امینى» این احادیث را طبقه بندى کرده (احادیث رسول الله، احادیث على(علیه السلام) احادیث امام حسین(علیه السلام) و احادیث صحابه و سخنان صحابه و تابعین و اشعار فراوانى که گروه زیادى از شعرا در این زمینه سروده اند) و همچنین گواهى مورّخانى همچون: «طبرى» در «تاریخ» خود، «ابن اثیر» در «کامل» و «نصربن مزاحم» در «صفّین» را آورده است. (کسانى که مى خواهند از مجموع این احادیث آگاهى یابند، مى توانند به جلد سوم الغدیر، صفحه ۲۱۸ به بعد، مراجعه نمایند).
«ابن ابى الحدید» نیز احادیث مربوط به این موضوع را از منابع اهل سنّت در شرح نهج البلاغه خود نقل کرده است.(۱۳)
۲- پاسخ به یک سؤال
نکته قابل توجّه این که بعضى از متعصّبان که نتوانسته اند این فضیلت بزرگ را از نظر تاریخ و منابع انکار کنند، به بهانه هایى براى نفى آن متشبّث شده اند که مهمترین آنها این است:
مى گویند: على(علیه السلام) در آن زمان که اسلام آورد، ده ساله بود و اسلام کودک ده ساله پذیرفته نیست; این بهانه جویى به قدرى در میان مخالفان فضائل على(علیه السلام) گسترده شده است، که باور کرده اند یک اشکال مهم و غیر قابل پاسخ است; در حالى که:
اوّلاً: مناسب است گفتگویى را که در میان «مأمون» خلیفه عبّاسى که با یکى از علماء اهل سنّت در عصر او به نام «اسحاق» صورت گرفت، بیاوریم (این حدیث را «ابن عبد ربّه» در «عقد الفرید» آورده است).
«مأمون» به او گفت: آن روز که پیامبر اکرم(علیه السلام) مبعوث شده از تمام اعمال چه عملى افضل بود؟
«اسحاق» گفت: اخلاص در شهادت به توحید و رسالت پیامبر(علیه السلام).
«مأمون»: آیا کسى را سراغ دارى که بر على(علیه السلام) در اسلام پیشى گرفته باشد؟
«اسحاق»: على(علیه السلام) اسلام آورد، در حالى که کم سن و سال بود و احکام الهى بر او جارى نمى شد!
«مأمون»: آیا اسلام على(علیه السلام) به دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نبود؟ آیا پیامبر(علیه السلام) اسلامش را نپذیرفت؟ چگونه ممکن است پیامبر(علیه السلام) کسى را به اسلام دعوت کند، که اسلامش پذیرفته نیست؟!
«اسحاق» پاسخى نداشت که بدهد.(۱۴)
مرحوم «علاّمه امینى(رحمه الله)» بعد از نقل این داستان از «عقد الفرید» مى افزاید: ابو جعفر اسکافى معتزلى متوفاى سال ۲۴۰ در رساله خود مى نویسد که همه مردم مى دانند که على(علیه السلام) افتخار پیشگامى به اسلام را داشت، پیامبر(صلى الله علیه وآله) روز دوشنبه مبعوث شد و على(علیه السلام) روز سه شنبه ایمان آورد، و مى فرمود: من هفت سال قبل از دیگران نماز خواندم! و پیوسته مى فرمود: «من نخستین کسى هستم که اسلام آوردم، و این مسأله از هر مشهورى مشهورتر است، و ما کسى را در گذشته نیافتیم که اسلام على(علیه السلام) را سبک بشمرد، یا بگوید او اسلام آورد در حالى که کودک خردسالى بود، عجب این که افرادى مثل «عباس» و «حمزه» براى پذیرفتن اسلام، منتظر عکس العمل «ابوطالب» بودند، ولى فرزند ابوطالب هرگز منتظر پدر ننشست و ایمان آورد».(۱۵)
کوتاه سخن این که: پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، اسلام على(علیه السلام) را پذیرفت و کسى که اسلام او را در آن سن و سال معتبر نداند، در واقع ایراد به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى گیرد.
ثانیاً: در روایات معروف داستان «یوم الدّار» آمده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) غذایى آماده کرد و بستگان نزدیکش را از قریش دعوت نمود و آنها را به اسلام فرا خواند و فرمود: نخستین کسى که دعوت او را براى دفاع از اسلام بپذیرد، برادر و وصىّ او، و جانشین او خواهد بود. هیچ کس دعوت آن حضرت را نپذیرفت جز علىّ بن ابیطالب(علیه السلام) که گفت: من تو را یارى مى کنم و با تو بیعت مى نمایم، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود تو برادر و وصىّ من و جانشین منى.(۱۶)
آیا کسى باور مى کند پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) کسى را که در آن روز نیز به حد بلوغ نرسیده بود و به گفته بهانه جویان، اسلامش پذیرفته نبود، به عنوان برادر و وصىّ و جانشین خود معرفى کند و دیگران را به پیروى از او دعوت نماید، تا آنجا که سران شرک از روى تمسخر به ابوطالب بگویند: «تو باید پیرو فرزندت باشى.»
بدون شک، سن بلوغ شرط پذیرفتن اسلام نیست; هر نوجوانى که عقل و تمیز کافى داشته باشد و اسلام را بپذیرد – به فرض که پدرش هم مسلمان نباشد – از او جدا مى شود و در زمره مسلمین قرار مى گیرد.
ثالثاً: از قرآن مجید استفاده مى شود که حتّى بلوغ شرط نبوّت نیست و برخى از پیامبران در طفولیّت به این مقام رسیدند، چنانچه درباره حضرت یحیى(علیه السلام) مى فرماید: «وَ آتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً; ما فرمان نبوّت را در طفولیّت به او دادیم».(۱۷)
و در داستان عیسى(علیه السلام) نیز آمده است که به هنگام کودکى با صراحت گفت: «إِنِّی عَبْدُاللهِ آتَانِىَ الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّاً; من بنده خدا هستم، کتاب آسمانى به من بخشیده و مرا پیامبر قرار داده است».(۱۸)
فراتر از همه اینها، همان است که پیامبر، اسلامِ على(علیه السلام) را پذیرفت. حتّى در داستان «یوم الدّار» او را به عنوان برادر و وصى و وزیر و جانشین خویش معرّفى فرمود.
به هر حال، روایاتى که مى گوید على(علیه السلام) نخستین کسى بود که دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را پذیرفت، فضیلتى بى مانند براى آن حضرت در بر دارد، که هیچکس در آن با او برابرى ندارد، و به همین دلیل، او شایسته ترین فردِ امّت، براى جانشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بوده است.(۱۹)
***
پی نوشت:
۱. «اَمْلصت» از مادّه «ملص» (بر وزن مست) به معناى «از دست رفتن چیزى بطور سریع» است و «املصت» به معناى «ساقط کردن فرزند» آمده است.
۲. «تأیّم» از مادّه «ایم» (بر وزن زید) به معناى «از دست دادن همسر» است که هم در مورد شوهر به کار مى رود و هم در مورد زن. 
۳. با اقتباس از «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد ۶، صفحه ۱۲۹. 
۴. «لَهجه» از مادّه «لَهَج» (بر وزن فلج) گاه به معناى ملازمت با چیزى و گاه به معناى اختلاط و آمیزش و گاه به معناى علاقه شدید به چیزى آمده است; سپس به «لغتِ انسان» که در واقع ملازم وجود او است و مجموعه اى از امور مختلط است، اطلاق گردیده است و در جمله بالا اشاره به اسرار و مفاهیم خاصّى است.
۵. «وَیلُ اُمّه»; این جمله ترکیبى است از «ویل» که براى نفرین و یا تعجّب مى آید و «امّه» که به معناى مادر او مى باشد. در صورتى که «ویل» مرفوع خوانده شود به «امّ» اضافه شده است و در این صورت مبتدا است و خبر آن محذوف شده و در اصل «وَیْلُ اُمِّهِ ثَابِتٌ اَوْ کائِنٌ» بوده است و اگر منصوب خوانده شود منادى است (یا وَیْلَ اُمِّه). در بعضى از «نُسَخ» به صورت یک کلمه نوشته شده است، که همان مفهوم را مى رساند. 
۶. این حدیث را «حاکم» در «مستدرک» جلد ۳، صفحه ۱۳۶ و «خطیب بغدادى» در «تاریخ» خود، جلد۲، صفحه ۸۱ و جمعى دیگر نقل کرده اند.
۷. این حدیث را «فرائد السّمطین» از چهار طریق نقل کرده است.(باب ۴۷).
۸. این حدیث را عدّه زیادى از شخصیت هاى معروف اهل سنت، با اَسناد معتبر نقل کرده اند; از جمله: «نسایى» در «خصائص» صفحه ۳; «حاکم» در «مستدرک» جلد ۳، صفحه ۱۱۲; «ابن ماجه» در «سنن» خود، جلد ۱، صفحه ۵۷، «طبرى» در «تاریخ» معروفش، جلد ۲، صفحه ۲۱۳ و گروه زیاد دیگر.
۹- این حدیث را «ابن ابى الحدید» در جلد دوم، صفحه ۱۰۱ نقل کرده است. 
۱۰- این حدیث را «ترمذى» در کتاب «جامع» جلد ۲، صفحه ۲۱۴ و «حاکم» در «مستدرک، جلد ۳، صفحه ۱۱۲ و گروه زیاد دیگرى نقل کرده اند.
۱۱- بحارالأنوار جلد ۳۷، صفحه ۲۶۸.
۱۲- مسند احمد، جلد ۱، صفحه ۹۹ (طبع دار الصادق). 
۱۳. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۴، صفحه ۱۱۶ به بعد.
۱۴.عقد الفرید، جلد ۳، صفحه ۴۳ (با تلخیص). 
۱۵.الغدیر، جلد ۳، صفحه ۲۳۷.
۱۶. اَسناد این روایت را به طور مشروح در ذیل حدیث «یوم الدّار» در پیام قرآن، آوردیم (جلد ۹، صفحه ۳۲۶). 
۱۷. سوره مریم، آیه ۱۲.
۱۸. سوره مریم، آیه ۳۰.
۱۹. سند خطبه: نویسنده «مصادر نهج البلاغه» مى گوید: این خطبه بخشى از خطبه طولانى ترى است که امام علیه السلام بعد از جنگ صفّین آن را در برابر مردم عراق بیان فرمود که بخشى از آن را «ابن دأب» که از معاصران خلیفه عبّاسى «موسى الهادى» بود، در کتاب «اختصاص» آورده است. مرحوم «شیخ مفید» نیز آن را در «ارشاد» نقل کرده. از کلام «ابن ابى الحدید» نیز استفاده مى شود که او این خطبه را در منبع دیگرى نیز دیده و پاره اى از تفاوتهایى را که آن منبع، با نهج البلاغه داشته است، بیان مى کند. سپس نویسنده مصادر مى افزاید: با دقّت روشن مى شود که این خطبه و خطبه ۹۷ یک خطبه بوده است که مرحوم «سیّد رضى» دو بخش آن را از یکدیگر جدا کرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۶۶).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *