خطبه شماره ۸۴: ویژگیهای عمروعاص

خطبه شماره ۸۴: ویژگیهای عمروعاص

صوت متن:

صوت ترجمه:

عَجَباً لاِبْنِ النَّابِغَهِ! یَزْعُمُ لاَِهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِىَّ دُعَابَهً، وَ أَنِّی امْرُؤٌ تِلْعَابَهٌ، أُعَافِسُ وَ أُمَارِسُ! لَقَدْ قَالَ بَاطِلا وَ نَطَقَ آثِماً. أَمَا -وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْکَذِبُ- إِنَّهُ لَیَقُولُ فَیَکْذِبُ، وَ یَعِدُ فَیُخْلِفُ، وَ یُسْأَلُ فَیَبْخَلُ، وَ یَسْأَلُ فَیُلْحِفُ، وَ یَخُونُ الْعَهْدَ، وَ یَقْطَعُ الاِْلَّ؛ فَإِذَا کَانَ عِنْدَالْحَرْبِ فَأَیُّ زَاجِر وَ آمِر هُوَ، مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّیُوفُ مَآخِذَهَا! فَإِذَا کَانَ ذلِکَ کَانَ أَکْبَرُ مَکِیدَتِهِ أَنْ یَمْنَحَ الْقَرْمَ [قوم] سُبَّتَهُ. أَمَا وَاللهِ إِنِّی لَیَمْنَعُنِی مِنَ اللَّعِبِ ذِکْرُ الْمَوْتِ، وَ إِنَّهُ لََیمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْیَانُ الاْخِرَهِ؛ إِنَّهُ لَمْ یُبَایِعْ مُعَاوِیَهَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ یُؤْتِیَهُ أَتِیَّهً، وَ یَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْکِ الدِّینِ رَضِیخَهً.
(پس از جنگ صفّین در سال ۳۸ هجرى در شهر کوفه در شناساندن عمرو عاص و ردّ شایعات بیهوده او فرمود). 
شگفتا از عمرو عاص پسر نابغه(۱) میان مردم شام گفت که من اهل شوخى و خوشگذرانى بوده، و عمر بیهوده مى گذرانم حرفى از روى باطل گفت و گناه در میان شامیان از انتشار داد، مردم آگاه باشید بدترین گفتار دروغ است. عمرو عاص سخن مى گوید، پس دروغ مى بندد، وعده مى دهد و خلاف آن مرتکب مى شود، در خواست مى کند و اصرار مى ورزد، اما اگر چیزى از او بخواهند، بخل مى ورزد، به پیمان خیانت مى کند، و پیوند خویشاوندى را قطع مى نماید، پیش از آغاز نبرد در هیاهو و امر و نهى بى مانند است تا آنجا که دست ها به سوى قبضه شمشیرها نرود. اما در آغاز نبرد، و برهنه شدن شمشیرها، بزرگ ترین نیرنگ او این است که عورت خویش آشکار کرده، فرار نماید.(۲)
آگاه باشید به خدا سوگند که یاد مرگ مرا از شوخى و کارهاى بیهوده باز مى دارد، ولى عمرو عاص را فراموشى آخرت از سخن حق باز داشته است، با معاویه بیعت نکرد مگر بدان شرط که به او پاداش دهد، و در برابر ترک دین خویش، رشوه اى تسلیم او کند. 
____________________________________________
(۱). نابغه: زن معروفه، آلوده دامن، که اسم مادر عمرو عاص بود، زن اسیرى که عبد اللّه بن جدعان او را خرید چون فاسد و بى پروا بود او را رها کرد. وقتى عمرو عاص متولّد شد، ابو لهب، امیّه بن خلف، هشام بن مغیره، ابو سفیان و عاص بن وائل، هر کدام ادّعا داشتند که عمرو، فرزند اوست. سرانجام عاص او را برداشت که از دشمنان سر سخت رسول خدا بود، او بود که پیامبر (ص) را ابتر نامید که خدا در سوره کوثر در جواب فرمود: «إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ» (همانا دشمن تو ابتر است) و آیه «إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ» در باره او و یارانش نازل شد، و عمرو عاص، در مکّه سر راه پیامبر (ص) سنگ و خار مى‏ ریخت! و او بود که به کجاوه دختر پیامبر (ص) «زینب» حمله کرد و او را طورى کتک زد که دچار سقط جنین شد، و پیامبر (ص) به او نفرین کرد، و او بود که اشعار فراوانى بر ضدّ رسول خدا (ص) مى‏ سرود و بچّه‏ هاى مکّه را تحریک مى‏ کرد که با صداى بلند براى آزار آن حضرت بخوانند، و او بود که از طرف قریش مکه به دربار سلطان حبشه رفت تا مهاجران مسلمان را به مکّه برگرداند. (کتاب ربیع الأبرار زمخشرى).
(۲). عمرو عاص در این فکر بود که در میدان صفّین روزى خودى نشان دهد، تا آن که سوار نقاب دارى از سپاه امام على (ع) به میدان آمد، عمرو فکر کرد حریف اوست، با سرعت در مقابل سرباز نقاب دار ایستاد و گرد و خاک کرد، وقتى حمله آغاز شد دانست که آن نقاب دار، على (ع) است، در مانده شد چه کند؟ مقاومت کند کشته مى‏ شود، فرار کند آبرویش مى‏ رود، هنوز انتخاب نکرده بود که حمله سریع و ناگهانى امام به او مهلت نداد از روى اسب سرنگون شد، مرگ را با چشم خود دید، ناگاه زشت‏ترین حیله را به کار گرفت، که عورت خود را آشکار کرد، و امام او را در پستى و رسواییش واگذارد، عمرو عاص با سرعت فرار کرد و خود را نجات داد، و در میان دو لشکر آن روز، و تاریخ بشریّت آبروى خود را برد.

در این خطبه، امام رحمه الله سخنى (جالب و جامع) درباره «عمرو بن عاص» بیان فرموده است.

خطبه در یک نگاه:
همان گونه که از عنوان خطبه، نمایان است امام علیه السلام مى خواهد «عمروبن عاص» را معرّفى کند؛ همان کسى که از دستیاران معروف «معاویه» بود، بلکه مى توان گفت
:
ادامه خلافت معاویه و پیروزیهاى ظاهریش، در سایه شیطنت هاى او صورت گرفت و نفر دوم، یا به تعبیرى، نفر اوّل در آن حکومتِ غاصبِ جبّار، محسوب مى شدبا اینکه عبارات خطبه که در دست ما است، بسیار فشرده و کوتاه است، ولى امام علیه السلام چنان ترسیم گویایى از این مرد خطرناک گمراه و گمراه کننده، ارائه فرموده که تقریباً همه روحیات و تاریخ زندگى این مرد را مى توان در این آیینه دید و همچنین از راز و رمز همکارى تنگاتنگ او با «معاویه» آگاه شد.
این نکته قابل ذکر است که امام علیه السلام این سخن را به بهانه گفتارى که «عمروعاص» درباره آن حضرت بیان کرده و او را مزّاح و شوخ طبع معرّفى کرده، ایراد فرموده است.

این مرد دروغگو را بشناسید!
امام(علیه السلام) سخن خود را از دروغ و تهمتى که «عمرو بن عاص» نسبت به ساحت مقدّسش گفته بود، آغاز مى کند و به دنبال تکذیب آن، معرّفى گویایى نسبت به این عنصر کثیف تاریخ اسلام، مى آورد.
دروغ این بود که: امام(علیه السلام) بسیار شوخ طبع و مزّاح و – نعوذ باللّه – اهل هزل و باطل است، تا به این بهانه، عدم شایستگى آن حضرت را براى امر خلافت – به زعم خود – ثابت کند.
مى فرماید: «از «ابن نابغه» (پسر آن زن بدنام) در شگفتم! او براى مردم شام چنین وانمود مى کند که من بسیار اهل مزاح و مردى شوخ طبعم، که مردم را با شوخى و هزل، پیوسته سرگرم مى کنم.» (عَجَباً لاِبْنِ النَّابِغَهِ!(۱) یَزْعُمُ لاَِهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِىَّ دُعَابَهً(۲)، وَ أَنِّی امْرُؤٌ تِلْعَابَهٌ(۳): أُعَافِسُ(۴) وَ أُمَارِسُ!(۵)).
تعبیر به «ابن النابغه» در باره «عمرو عاص» از یک سو، اشاره به وضع زشت و ننگین خانواده اوست; چرا که رسم عرب این بود اگر کسى مادرش مشهور به شرافت و یا مشهور به پستى بود، او را به مادرش نسبت مى دادند، به جاى اینکه به پدرش نسبت دهند. و از سوى دیگر، تعبیر به «نابغه» از مادّه «نبوغ» در اصل به معناى ظهور و بروز است; ولى هنگامى که درباره زنى بکار برده مى شد، اشاره به شهرت او به فساد بود و این واژه به خاطر فساد اخلاقى مادر «عمرو» تدریجاً لقب مادر او شد، در حالى که اسم اصلیش «سلمى» یا «لیلى» بود. در تواریخ آمده است که این زنِ مشهور به فساد، به طور نامشروع، با چند نفر از جمله «ابو سفیان» همبستر شد و هنگامى که «عمرو» متولّد گردید، آنها بر سر او اختلاف کردند; ولى «نابغه» ترجیح داد که او را فرزند «عاص» بداند و این به خاطر کمک هاى مالى بیشترى بود که عاص نسبت به او داشت. از «ابو سفیان» نقل شده است که همواره مى گفت من تردید ندارم که «عمرو» فرزند من است و از نطفه من منعقد شده است.(۶) و این تعبیر امام(علیه السلام) در واقع مقدمّه اى است براى سخنى که بعد از آن آمده. یعنى از چنین انسانى نباید تعجّب کرد که نسبت به پاکان و نیکان جهان، تهمت بزند و درباره آنها دروغ بگوید.
تعبیر به «دُعابه» اشاره به شوخى بى حدّ و حساب است و «تِلْعابه» به معناى کسى است که مردم را با سخنان هزل سرگرم مى کند و «اُعافس» و «اُمارس» تقریباً به یک معنا است و در اصل به معناى سرگرم کردن زنان، با شوخى هاى مختلف است; سپس به معناى وسیعتر و گسترده ترى، یعنى: «هر نوع سرگرمى هزل آمیز نسبت به هر کس» آمده است; در واقع امام(علیه السلام) تمام نسبت هاى دروغِ «عمرو بن عاص» درباره خودش را در این چند جمله گویا خلاصه فرموده، تا مقدّمه اى باشد براى پاسخ گویى به آن.
جالب اینکه دشمنان مولا امیرمؤمنان(علیه السلام) هنگامى که نمى توانستند کوچکترین نقطه ضعفى در مورد شایستگى هاى او براى امر خلافت بیابند، یا مقام علمى و تقوا و زهد و پارسایى و شجاعت و تدبیر او را انکار کنند، به مسائلى از قبیل آنچه در بالا آمد، متشبّث مى شدند، که چون آن حضرت بسیار مزاح مى کند، پس شایسته خلافت نیست و این خود مى رساند که شایستگى هاى امام(علیه السلام) به حدّى روشن بود که هیچ کس نمى توانست انگشت انکار بر آن بگذارد; به همین دلیل، طبق مَثَل معروف «أَلْغَریِقُ یَتَشَبَّثُ بِکُلِّ حَشِیش» به این بهانه هاى واهى متشبّث مى شدند.
البتّه، در مورد مزاح و این که تا چه حدّ سنجیده و قابل قبول و در چه حدّ ناپسند و مذموم است، در نکاتِ ذیل خطبه، به خواست خدا، بحث کافى خواهیم کرد.
سپس امام(علیه السلام) به پاسخ سخنان دروغ و تهمت آمیز «عمرو بن عاص» پرداخته، مى فرماید: «او سخنى باطل و کلامى به گناه گفته است و بدترین سخنان، گفتار دروغ است» (لَقَدْ قَالَ بَاطِلاً، وَ نَطَقَ آثِماً. أَمَا وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْکَذِبُ).
چه کسى است که بتواند مزاح هاى لطیف و خالى از هرگونه باطل و خلاف و افراط و زیاده روى را انکار کند؟ و چه کسى است که بتواند جدّى بودن على(علیه السلام) را در سخنان و نامه ها و کلمات قصارش، نادیده بگیرد؟! او از همه جدّى تر بود و در مدیریّت، اراده اى آهنین داشت; هر چند، گاهى براى زدودن گرد و غبار غم و اندوه از دل دوستان، از لطفِ سخن و مزاح لطیف استفاده مى کرد; کارى که در زندگى پیشواى او، یعنى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) کاملاً نمایان است. امّا دشمنى که دستش از همه جا کوتاه شده است و دنبال بهانه جویى است، به هر چیز دست مى زند و دروغ هاى زیادى مى بافد و بر آن مى افزاید.
در ادامه این سخن، در شش جمله کوتاه، شش صفت از اوصاف رذیله این مرد زشت سیرت یعنى «عمر و عاص» را بیان مى فرماید; مى گوید: «او پیوسته دروغ مى گوید، وعده مى دهد و تخلّف مى کند، اگر چیزى از او درخواست شود، بخل مى ورزد، و اگر خودش از دیگرى تقاضایى داشته باشد، اصرار مى کند. در پیمانش خیانت مى نماید. (حتّى) پیوند خویشاوندى را قطع مى کند.» (إِنَّهُ لَیَقُولُ فَیَکْذِبُ، وَ یَعِدُ فَیُخْلِفُ، وَ یُسْأَلُ فَیَبْخَلُ، وَ یَسْأَلُ فَیُلْحِفُ(۷)، وَ یَخُونُ الْعَهْدَ، وَ یَقْطَعُ الاِْلَّ(۸)).
هر کس حالات «عمرو بن عاص» و تاریخچه سیاه زندگى او را مطالعه کند، وجود این رذایل اخلاقى شش گانه را به خوبى در آن مى بیند. در یک کلام، او مردى دنیاپرست بود و براى رسیدن به زندگى پست دنیایى اش، از هیچ دروغ و تهمتى ابا نداشت. در آنجا که به نفعش بود، وعده مى داد و در آنجا که به زیانش بود، تخلّف مى کرد. کسى از مال و ثروت بى حساب او بهره نبرد و براى رسیدن به خواسته هایش – مخصوصاً در برابر معاویه – تا آنجا که مى توانست، اصرار مى ورزید و «معاویه» را در فشار قرار مى داد و او چون نیاز به «عمرو» داشت، در برابر خواسته هاى نامشروعش تسلیم مى شد. خیانت او در عهد و پیمان، در امر «حَکَمَین» بر همه آشکار شد و حتّى به خویشاوندان خود نیز رحم نمى کرد.
به گفته بعضى از مورّخان، وى حدود ۹۰ سال در دنیا زندگى کرد و به گفته «یعقوبى» هنگامى که مرگ او فرا رسید، به فرزندش گفت: «اى کاش پدرت در غزوه «ذات السّلاسل» (در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)) مرده بود! من کارهایى انجام دادم، که نمى دانم در نزد خداوند چه پاسخى براى آنها دارم. نگاهى به اموال سرشار خود کرد و گفت: اى کاش به جاى اینها، مدفوع شترى بود. اى کاش سى سال قبل مرده بودم!! دنیاى معاویه را اصلاح کردم و دین خودم را بر باد دادم! دنیا را مقدّم داشتم و آخرت را رها نمودم. از دیدن راه راست و سعادت نابینا شدم، تا مرگم فرا رسید. گویا مى بینم که معاویه اموال مرا مى برد و با شما بدرفتارى خواهد کرد.»(۹)
به هر حال، وجود این صفات رذیله در شخصى مانند «عمر و عاص» با آن تاریخ زندگانى ننگینش، بر کسى پوشیده نیست.
سپس امام(علیه السلام) به یکى از زشت ترین کارهاى دوران حیات «عمرو» اشاره مى کند; کارى که در تاریخ، شبیه و نظیر نداشت و آن اینکه در جنگ «صفّین» هنگامى که خود را در چنگال قدرت على(علیه السلام) دید و یقین پیدا کرد على(علیه السلام) با یک، یا چند ضربه شمشیر، به حیات آلوده او پایان خواهد داد، خود را برهنه کرد; چرا که مى دانست کرامت و حیاى مولا، ایجاب مى کند که در چنین شرائطى روى از او برگرداند و او هم از این فرصت استفاده کند و فرار را بر قرار اختیار نماید. این ماجرا در همه جا پیچید و در میان عرب «ضرب المثل» شد که: «عمرو در پناه عورتش از مرگ نجات یافت».
مى فرماید: «هنگام نبرد، لشکریان را امر و نهى مى کند (و سر و صداى زیاد راه مى اندازد که مردم شجاعش پندارند) ولى این تا زمانى است که دستها به قبضه شمشیر نرفته است، هنگامى که چنین شود، او براى رهایى جانش، بالاترین تدبیرش این است که جامه اش را کنار زند و عورت خود را نمایان سازد (تا کریمان از کشتن او چشم بپوشند.)» (فَإِذَا کَانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَیُّ زَاجِر وَ آمِر هُوَ! مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّیُوفُ مَآخِذَهَا، فَإِذَا کَانَ ذلِکَ، کَانَ أَکْبَرُ مَکِیدَتِهِ أَنْ یَمْنَحَ الْقِرْمَ(۱۰) سُبَّتَهُ(۱۱)).
به گفته «ابن ابى الحدید» این داستان عجیب را تمام مورّخان مخصوصاً کسانى که درباره «صفّین» سخن گفته اند، نوشته اند(۱۲).
داستان چنین است: «یکى از یاران على(علیه السلام) به نام «حارث بن نضر» اشعارى در مذمّت «عمرو بن عاص» گفت و او را به خاطر ضعف و زبونى اش در برابر شمشیر آتشبار على(علیه السلام) نکوهش کرد. اشعار «حارث» در میان مردم پخش شد و به گوش «عمرو» رسید; او گفت اکنون که چنین است به خدا سوگند! من در میدان نبرد، به مقابله با على(علیه السلام) خواهم رفت، هر چند هزار بار کشته شوم! هنگامى که در «صفّین» صفوف لشکر حمله عمومى را آغاز کردند، «عمرو» هم نیزه اى برداشت و به سوى على(علیه السلام) آمد، تا ننگ جُبْن را از خود بشوید; مولا با شمشیر به او حمله کرد، عمرو که خود را همانند گنجشکى در چنگال عقابى بلند پرواز دید، عقب نشینى کرد; خود را از اسب به زیر انداخت و پاهاى خود را بلند کرد و عورتش را نمایان ساخت; امیرمؤمنان(علیه السلام) صورت از او برگرداند و برگشت (و او فرصت را غنیمت شمرد و فرار کرد). این سخن در میان مردم منتشر شد و به عنوان یکى از بزرگواریهاى على(علیه السلام) اشتهار یافت.(۱۳)»
در تاریخ آمده است: «هنگامى که «معاویه» بر تخت قدرت تکیه کرد، روزى به «عمروعاص» گفت: من هر وقت تو را مى بینم خنده ام مى گیرد! «عمرو» سؤال کرد براى چه؟ گفت به یاد آن روز مى افتم که على در «صفّین» به تو حمله کرد، تو این داغ ننگ را بر خود گذاردى که عورت خود را نمایان کنى، تا نجات یابى. عمرو گفت: من هنگامى که تو را مى بینم، بیشتر مى خندم، چرا که به یاد روزى مى افتم که على تو را در میدان مبارزه، دعوت به نبرد تن به تن کرد، ناگهان نفست در سینه حبس شد و زبانت از کار افتاد و آب دهان، گلویت را گرفت و تمام اندامت به لرزه درآمد و امور دیگرى که من نمى خواهم بگویم. «معاویه» گفت: درست است ولى این تمامش نبود (و ماجرا بیش از این بود)… و سپس به «عمرو بن عاص» گفت: بیا شوخى را بگذار و به سراغ جدّى برویم; ترسیدن و فرار کردن از دست على براى هیچ کس عیب نیست (إِنَّ الْجُبْنَ وَ الْفِرَارَ مِنْ عَلِىٍّ لاَ عَارَ عَلَى أَحَد فِیهِمَا).»(۱۴).
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این بحث، به پاسخ از نسبت دروغ «عمرو بن عاص» پرداخته و با معرّفى بیشترى از صفات و وضع ایمان و اعمال او، خطبه را پایان مى دهد; مى فرماید: «آگاه باشید! به خدا سوگند، یاد مرگ مرا از سرگرم شدن به بازى و شوخى باز مى دارد.» (أَمَا وَ اللّهِ إِنِّی لَیَمْنَعُنِی مِنَ اللَّعِبِ ذِکْرُ الْمَوْتِ).
من همواره مرگ را در مقابل چشم خود مى بینم. چرا که قانونى است براى همه خلائق و هیچ تاریخى براى آن تعیین نشده و استثنایى در آن راه ندارد و نیز مى دانم مرگ، پایان همه لذّات و همه سرگرمى هاست! من هرگز آن را فراموش نمى کنم و صبح و شام به یاد آن هستم. آیا ممکن است مثل منى، با این وصف، سرگرم بازى ها و شوخى ها شود و در هوا و هوس غرق گردد؟ غیر ممکن است. «ولى فراموشى (مرگ و) آخرت او را از سخن حق بازداشته است.» (وَ إِنَّهُ لَیَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْیَانُ الاْخِرَهِ).
اگر او دروغ مى گوید و تهمت مى زند و براى رسیدن به اهداف دنیوى و نائل شدن به هوسهایش، هر کارى را براى خود مجاز مى شمرد، به خاطر این است که مرگ و آخرت را به دست فراموشى سپرده، و انسانى که مرگ و دادگاه عدل الهى را فراموش کند، موجود خطرناکى مى شود که از هیچ کارى ابا ندارد و حتّى شرف و آبروى خود را نیز بر سر این کار مى نهد.
سپس شاهد روشن و دلیل گویایى براى این سخن بیان مى فرماید و مى گوید: «او حاضر نشد با معاویه بیعت کند، تا اینکه عطیّه و پاداشى از او بگیرد (و به تعبیر دیگر:) در مقابل از دست دادن دینش، رشوه اندکى دریافت دارد.» (إِنَّهُ لَمْ یُبَایِعْ مُعَاوِیَهَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ یُؤْتِیَهُ أَتِیَّهً،(۱۵) وَ یَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْکِ الدِّینِ رَضِیخَهً).(۱۶)
امام(علیه السلام) در این سخن، به داستان معروفى اشاره فرمود که در میان مردم شهرت داشت و به همین دلیل، به یک اشاره گذرا بسنده مى کند. شبیه همین معنا در خطبه ۲۶ آمده است و در آنجا شرح آن را بیان کردیم و ماجرا به طور خلاصه چنین بود: «هنگامى که فتنه «جمل» با پیروزى امام(علیه السلام) و شکست مخالفان فرونشست، امام(علیه السلام) «جریر بن عبداللّه» را براى گرفتن بیعت از «معاویه» به شام فرستاد; «معاویه» که مایل نبود با امام بیعت کند، در این باره به مشورت پرداخت و نامه اى براى «عمروبن عاص» نوشت و از او کمک خواست و گفتگوهاى زیادى میان او و «معاویه» در گرفت و «عمرو» به او فهماند که فاقد افتخاراتى است که على(علیه السلام) دارد. سرانجام گفت: اگر من با تو بیعت کنم و تمام خطرات آن را بپذیرم، چه پاداشى براى من قرار خواهى داد؟ معاویه گفت: هر چه خودت بگویى; عمرو گفت: حکومت مصر را بعد از پیروزى به من واگذار کن! معاویه تأمّلى کرد و گفت: من خوش ندارم که مردم درباره تو بگویند: «به خاطر اغراض دنیوى، با من بیعت کردى!» عمرو گفت: این حرفها را کنار بگذار (تو خودت رئیس دنیاپرستانى! مطلب همین است که من مى گویم، من حکومت مصر را مى خواهم) سرانجام معاویه تسلیم شد و این قرارداد را با او بست.(۱۷)»
ولى عجبا! که دنیا به او هم وفا نکرد و چند سالى بیشتر در رأس حکومت مصر نبود و همان گونه که در بالا آوردیم، در پایان عمر از کرده خود پشیمان بود و به خودش بد مى گفت; ولى راهى براى نجات از آن گرداب هولناک نبود(۱۸).
***
نکته ها:
۱- عمرو عاص کیست؟
همه ما با نام این مرد آشنا هستیم و هرکس گوشه اى از شیطنت هاى او و نقش تخریبى اش را در تاریخ اسلام شنیده است و معروفترین داستانى که همه از او به خاطر دارند، داستان سرنیزه کردن قرآن هاست که در جنگ «صفّین» هنگامى که لشکر «معاویه» در آستانه شکست قرار گرفت، او با یک نیرنگ عجیب، لشکر را از شکست نجات داد; دستور داد قرآن ها را بر سرنیزه کنند و بگویند ما همه پیرو قرآنیم و باید به حکمیّت قرآن، تن در دهیم و دست از جنگ بکشیم. این نیرنگ، چنان در گروهى از ساده لوحان از لشکر امیرمؤمنان على(علیه السلام) مؤثّر افتاد که مولا را سخت در فشار قرار دادند، تا دست از جنگ بکشد و تن به حکمیّت دهد.
به هر حال، او تقریباً سى و چهار سال، قبل از بعثتِ پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) تولّد یافت. پدرش «عاص بن وائل» از دشمنان سرسخت اسلام بود که قرآن مجید در نکوهش او مى فرماید: «اِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ; دشمن تو، بریده نسل و بى عقب است.»(۱۹) او پیوسته خوشحالى مى کرد که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرزندى که از او یادگار بماند، ندارد و بعد از وفاتش همه چیز پایان مى گیرد و لذا آیه فوق در حقّ او نازل شد. مادرش – طبق تصریح مورّخین- بدنام ترین زن در «مکّه» بود، به گونه اى که وقتى «عمرو» متولّد شد، پنج نفر مدّعى پدرى او بودند، ولى مادرش ترجیح داد که او را فرزند «عاص» بشمرد; چرا که هم شباهتش به او بیشتر بود و هم «عاص» بیشتر از دیگران به او کمک مالى مى کرد و لذا بعضى از مورّخان، از او به عنوان فرزندى نامشروع یاد کرده اند و حتّى شاعر معروف «حسّان بن ثابت» در قصیده اى که هجو او را مى کند، به همین معنا اشاره کرده است.
هنگامى که جمعى از مسلمانان مکّه بر اثر فشار شدید مشرکان قریش، به «حبشه» مهاجرت کردند; او از طرف بت پرستان با شخص دیگرى به نام «عماره» مأموریت یافت به حبشه برود و اگر بتواند «جعفر» رئیس مهاجران را به قتل برساند و یا حکومت حبشه را بر ضدّ آنها بشوراند; او سرانجام در «حبشه» ظاهراً مسلمان شد، در حالى که شاید مى خواست از این طریق، ضربات بیشترى بر اسلام وارد کند.
بعضى نیز معتقدند که سفر «عمرو عاص» به حبشه در جریان جنگ «خندق» بود که به جمعى از دوستانش گفت: من معتقدم بهتر این است به حبشه برویم، اگر قوم ما پیروز شدند، باز مى گردیم و اگر محمّد پیروز شد در «حبشه» مى مانیم، زیرا اگر تحت حکومت نجاشى باشیم، بهتر از این است که تحت حکومت محمّد باشیم! هنگامى که به «حبشه» وارد شد، هنوز «جعفر بن ابى طالب» و گروهى از مسلمین در «حبشه» بودند. «عمرو» و یارانش هدایایى براى «نجاشى» آورده بودند، که مورد توجّه او واقع شد، از فرصت استفاده کردند و از او تقاضا کردند اجازه کشتن «جعفر» را به آنها بدهد. «نجاشى» که در باطن اسلام آورده بود، سخت بر آشفت و به آنها هشدار داد; «عمرو» که چنین انتظارى را نداشت، اظهار کرد: «من نمى دانستم محمّد چنین مقامى را دارد، هم اکنون مسلمان مى شوم» و او در ظاهر مسلمان شد.
هنگامى که او به عنوان یک مسلمان به مدینه بازگشت، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به عنوان تشویق، او را فرمانده لشکر کوچکى کرد و به «ذات السّلاسل» فرستاد; سپس پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را به عنوان والى «عمّان» (در شام) تعیین کرد و او تا پایان عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آنجا بود و در زمان «عمر بن خطّاب»، «فلسطین» و «اردن» در اختیار او قرار گرفت، سپس «عمر» تمام «شامات» را در اختیار «معاویه» قرار داد و به «عمروبن عاص» دستور داد، بسوى مصر برود. «عمرو بن عاص» به «مصر» رفت و آنجا را فتح کرد. «عمرو» چهار سال از دوران «عثمان» والى مصر بود. سپس «عثمان» او را عزل کرد و دیگرى را به آنجا فرستاد و از اینجا اختلاف بین «عمرو» و «عثمان» پیدا شد و «عمرو» با خانواده اش به «فلسطین» منتقل شد و هنگامى که«معاویه» در «شام» شورش کرد، از «عمرو بن عاص» دعوت نمود که به او بپیوندد; او دعوت «معاویه» را پذیرفت، مشروط بر اینکه اگر غلبه کند حکومت «مصر» را به او واگذارد و او چنین کرد و «عمرو بن عاص» تا پایان عمرش در رأس حکومت «مصر» بود، ولى چند سالى بیشتر بعد از پیروزى «معاویه» زنده نبود. سرانجام در سال ۴۳، روز عید فطر که روز شادى مسلمین بود، چشم از دنیا فرو بست، در حالى که ۹۰ سال از عمرش مى گذشت.
او مردى بسیار باهوش بود و هشیارى او در میان مردم، زبانزد بود، هر چند تمام قدرت فکرى خود را در شیطنت بکار گرفت و همانطور که سابقاً هم نقل کردیم، در هنگام مرگ به شدّت اظهار پشیمانى مى کرد; که چرا دینم را به دنیاى معاویه فروختم.
بعضى گفته اند: او در زمان جاهلیّت به شجاعت معروف بود، هر چند در جنگ «صفّین» در برابر على(علیه السلام) به قدرى مرعوب شد که براى نجات جان خود تنها راه را، پناه بردن به عورت خود دانست; پیراهن خود را کنار زد و عورت خود را نمایان ساخت، زیرا مى دانست على(علیه السلام) بزرگوار است و در چنین شرائطى از او چشم مى پوشد و بر مى گردد.(۲۰)
مرحوم «علاّمه امینى(رحمه الله)» در شرح حال «عمرو بن عاص» مى گوید: «ما هیچ تردیدى نداریم که او هرگز اسلام و ایمان را نپذیرفته بود; بلکه هنگامى که براى کشتن «جعفر بن ابى طالب» و یارانش به «حبشه» رفت و از یک سو خبرهاى تازه اى از پیشرفت پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حجاز به گوش او رسید و از سوى دیگر حمایت صریح «نجاشى» را نسبت به مسلمانان «حبشه» مشاهده کرد، به ظاهر اسلام آورد و هنگامى که به حجاز بازگشت، منافقانه در میان مسلمانان مى زیست، به این امید که به مقامى برسد و سخن امیرمؤمنان على(علیه السلام) درباره او (و امثال او) کاملاً صادق است;
مى فرماید: «وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَبَرَأَ النَّسَمَهَ، مَا أَسْلَمُوا وَلکِنِ اسْتَسْلَمُوا، وَ أَسَرُّواالْکُفْرَ، فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً، رَجَعُوا إِلَى عَدَاوَتِهِمْ مِنَّا; به خدا سوگند! آنها هرگز مسلمان نشدند بلکه اظهار اسلام کردند و کفر را در باطن، پنهان ساختند و هنگامى که یارانى پیدا کردند (کفر درونى خود را آشکار نمودند و) به دشمنى با ما (خاندان پیامبر) بازگشتند(۲۱)».
او براى رسیدن به مقصد خود، یعنى: ابراز دشمنى و عداوت با على(علیه السلام) از هیچ چیز ابانداشت. مى گویند: «روزى به «عایشه» گفت: «اى کاش در روز جنگ «جمل» کشته شده بودى!» «عایشه» (تعجّب کرد و) گفت: «وَ لِمَ لاَ أَباً لَکَ; چرا؟ اى بى پدر!» «عمرو» گفت: «تو به مرگ الهى مى مردى و داخل بهشت مى شدى! و ما (بعد از مسئله پیراهن عثمان) مرگ تو را، بزرگترین وسیله براى مذمّت «علىّ بن أبى طالب» قرار مى دادیم(۲۲)».
اگر بخواهیم تمام جوانب زندگى تاریک و پر از مکر و فسون و جنایت «عمرو» را شرح دهیم، سخن به درازا مى کشد; لذا با بیان یک نکته تاریخى دیگر، این بحث را پایان مى دهیم:
«ابن ابى الحدید» در شرح خطبه مورد بحث مى گوید: «عمرو بن عاص، از کسانى بود که در «مکّه» پیامبر را آزار و دشنام مى داد و در مسیر او سنگ مى ریخت تا آسیبى به پیامبر برسد، زیرا آن حضرت در شب هاى تاریک از منزل بیرون مى آمد و طواف کعبه مى کرد و «عمرو بن عاص» یکى از کسانى بود که هنگامى که «زینب» دختر «رسول اللّه» به قصد هجرت به «مدینه»، از «مکّه» خارج شد، به تعقیب او پرداختند و او را چنان تهدید کردند و ترساندند، که جنین خود را ساقط کرد; هنگامى که این سخن به گوش پیامبر رسید، بسیار ناراحت شد و تمام آن گروه را لعن و نفرین کرد.(۲۳)»
۲- مزاح و شوخ طبعى از دیدگاه اسلام
شکّى نیست که روح انسان در مشکلات زندگى، زنگار مى گیرد و اگر از طریق تفریح و سخنان زیبا و لطیف، صیقل نیابد، فعّالیت هاى آینده براى انسان مشکل مى شود; به همین دلیل، عقل و منطق و فطرت، ایجاب مى کند که انسان، گه گاه مسایل خشک و پرزحمت و جدّى را رها کند و به مزاح و لطائف رو بیاورد و اگر این کار در حدّ اعتدال صورت گیرد، نه تنها نکوهیده نیست، بلکه بسیار پسندیده و گاهى لازم و واجب مى شود و بخشى از مسئله حسن خلق و گشاده رویى و اخلاق فاضله محسوب مى شود.
از سیره پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امامان و بزرگان دین، – بلکه همه عقلا نیز- استفاده مى شود که آنها در عمل، در طول زندگى خود، مزاح را به طور معتدل داشتند.
ولى بى تردید، اگر این کار از حدّ اعتدال خارج شود و یا آمیخته با گناه و غیبت و سُخریّه و استهزا گردد و وسیله انتقامجویى و آبروریزى شود و کینه هایى را که انسان نمى تواند با کلمات جدّى، اظهار کند، از طریق شوخى ابراز نماید، یکى از بدترین رذایل اخلاقى و صفات نکوهیده خواهد بود.
اگر مى بینیم در منابع اسلامى از مزاح گاهى به عنوان یک فضیلت و گاه به عنوان یک صفت رذیله یاد شده، اشاره به این دو جنبه است.
براى تکمیل این بحث، به سراغ روایات اسلامى مى رویم و گلچینى از آن را به صورت فشرده از نظر مى گذرانیم:
۱- در حدیثى از امام کاظم(علیه السلام) مى خوانیم که یکى از یارانش سؤال کرد: «گاهى در میان مردم سخنانى ردّ و بدل مى شود و مزاح مى کنند و مى خندند (اشکالى دارد؟) امام(علیه السلام) فرمود: «لاَ بَأْسَ مَا لَمْ یَکُنْ; مانعى ندارد مادامى که نباشد (اشاره به اینکه به گناه آلوده نشود)…» سپس فرمود: «إنَّ رَسُولَ اللّهِ کَانَ یَأْتِیهِ الاَْعْرَابِىُّ، فَیُهْدِی لَهُ الْهَدِیَّهَ ثُمَّ یَقُولُ مَکَانَهُ: أَعْطِنَا ثَمَنَ هَدِیَّتِنَا! فَیَضْحَکُ رَسُولُ اللّهِ; وَ کَانَ إِذَا اغْتَمَّ، یَقُولُ: مَا فَعَلَ الاَْعْرَابِىُّ؟ لَیْتَهُ أَتَانَا; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) گاه، مرد عربى نزد او مى آمد و هدیّه اى به او مى داد، سپس عرض مى کرد: «پول هدیه را محبّت فرمائید» و رسول خدا مى خندید و گاه هنگامى که غمگین مى شد، مى فرمود: اعرابى کجاست؟ اى کاش مى آمد (و سرورى در دل غمدیده ما وارد مى کرد).(۲۴)»
۲- در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم که فرمود: «أَلْمُؤْمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ، وَ الْمُنَافِقُ قَطِبٌ غَضِبٌ; مؤمن شوخ و مزّاح است و منافق تُرشرو و خشمگین است»(۲۵).
۳- در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «مَا مِنْ مُؤْمِن إلاَّ وَ فِیهِ دُعَابَهٌ; قُلْتُ: وَ مَا الدُّعَابَهُ؟ قَالَ: الْمِزَاحُ; در هر مؤمنى دعابه است; راوى مى گوید: پرسیدم: دعابه چیست؟ فرمود: مزاح است»(۲۶).
۴- حتّى در روایات مى خوانیم که خود پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مزاح مى کردند; از جمله در حدیث معروفى آمده است که: «پیرزنى از طائفه انصار خدمت پیامبر آمد و از حضرت تقاضا کرد که براى او دعا کند تا اهل بهشت باشد; پیغمبر فرمود: «پیرزنان وارد بهشت نمى شوند!» فریاد پیرزن بلند شد. پیامبر تبسّمى فرمود و این آیه را تلاوت کرد: «إنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً* فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَاراً;(۲۷) ما به آنها آفرینش جدیدى بخشیدیم و آنها را دوشیزه قرار دادیم» (پیرزن خوشحال شد)(۲۸).»
و روایات دیگر… .
در عین حال، روایاتى در نکوهش مزاح آمده است که تعداد آنها نیز کم نیست. از جمله در حدیثى از على(علیه السلام) مى خوانیم: «اَلْمِزَاحُ یُورِثُ الضَّغَائِنَ; مزاح سبب کینه و عداوت است».(۲۹) و در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: لِکُلِّ شَیْء بَذْرٌ و بَذْرُ الْعَدَاوَهِ الْمِزَاحُ; هر چیزى بذرى دارد و بذر دشمنى مزاح است»(۳۰).
و در تعبیرات دیگرى آمده است که: «مزاح عقل را کم مى کند و آفت هیبت و ابّهت انسان، و دشمن کوچک است.»(۳۱) و نیز از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «لاَیَبْلُغُ الْعَبْدُ صَرِیحَ الاِْیمَانِ حَتَّى یَدَعَ الْمِزَاحَ وَ الْکِذْبَ; بنده خدا به ایمان خالص نمى رسد، مگر زمانى که مزاح و دروغ را کنار بگذارد(۳۲)».
روشن است که این دو گروه از روایات، کمترین منافاتى با یکدیگر ندارند; چرا که گروه اوّل، از اصل مزاح سخن مى گوید و گروه دوم از افراط و بى بند و بارى در آن; یا به تعبیر دیگر: گروه اوّل ناظر به مزاح هاى سنجیده و خالى از هر گونه غرض و مرض و آزار و کینه توزى است و گروه دوّم، ناظر به مزاح هاى آلوده به گناه است. شاهد این سخن حدیثى است که از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) نقل شده است; فرمود: «إِنِّی أَمْزَحُ وَ لاَأَقُولُ إِلاَّ حَقًّا; من مزاح مى کنم، ولى جز حق نمى گویم»(۳۳).
شاهد دیگر اینکه در بسیارى از روایات، «کثرت مزاح» به عنوان یک کار نکوهیده ذکر شده است.
در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: «کَثْرَهُ الْمِزَاحِ تُذْهِبُ الْبَهَاءَ وَ تُوجِبُ الشَّحْنَاءَ; کثرت مزاح وقار انسان را مى برد و سبب عداوت و دشمنى مى شود»(۳۴).
در بعضى از روایات تعبیر به «افراط در مزاح» شده است.
از مجموع روایات بالا – که بسیارى از آنها از على(علیه السلام) نقل شده- به خوبى مى توان دریافت که اگر آن حضرت گاه شوخى و مزاح مى فرموده، روى حساب و برنامه بوده است و جزء فضایل آن حضرت محسوب مى شود که انسانى خوشرو و خوش مجلس و داراى جاذبه فوق العاده اخلاقى بود; ولى دشمن کینه توز و بى منطق، از صفات خوب نیز تعبیرهاى زشتى مى کند و از آن دستاویزى براى تبلیغات سوء خود مى سازد و نمونه آن، همان است که در این خطبه آمده است.
امام(علیه السلام) در واقع «کثرت مزاح» را در این خطبه از خود نفى مى کند، نه مزاح خردمندانه و ممدوح را، که مایه صفاى روح و نشاط قلب و ادخال سرور در قلوب مؤمنین است.
این سخن را با حدیث لطیفى پایان مى دهیم و آن اینکه: «روزى حضرت یحیى(علیه السلام)، حضرت مسیح(علیه السلام) را ملاقات کرد، در حالى که مسیح(علیه السلام)، متبسّم و خندان بود، یحیى(علیه السلام) گفت: «چرا تو را بى خیال مى بینم، گویى خود را در امن و امان (از عذاب الهى) مى شمرى؟» مسیح(علیه السلام) در جواب گفت: «چرا تو را عبوس و تُرشرو مى بینم، گویى از رحمت خدا مأیوس هستى؟» در این حال گفتند (براى درک واقعیّت ها) در انتظار وحى الهى مى نشینیم; خداوند به آنها وحى فرستاد: «أَحَبُّکُمَا إِلَىَّ، الطَّلِقُ، الْبَسَّامُ، أَحْسَنُکُمَا ظَنًّا بِی; محبوب ترین شما نزد من، آن کس است که خوشرو و متبسّم و بیشترین حسن ظنّ را به من داشته باشد.(۳۵)».(۳۶)
* * *
پی نوشت:
۱. «نابغه» از مادّه «نبوغ» به معناى ظهور و شهرت است و عرب، زنان مشهور به فساد را «نابغه» مى گفته همانطور که ما، در فارسى «زن معروفه» مى گوییم; ولى از سوى دیگر به افرادى که به خاطر استعداد فوق العاده، مشهور و معروف مى شوند، نابغه اطلاق مى شود.
۲. «دُعابه» به معناى مزاح کردن (یا بسیار مزاح کردن) است.
۳. «تِلْعابه» از مادّه «لَعْب» به معناى شخصى است که بسیار مردم را با سخنان، یا حرکات خود، سرگرم مى سازد.
۴. «اُعافس» از مادّه «مُعافسه» به معناى زیاد شوخى کردن است.
۵. «اُمارس» از مادّه «ممارسه» به معناى سرگرم چیزى شدن مى باشد و در اینجا به معناى سرگرمى به مزاح و شوخى است.
۶. ربیع الابرار زمخشرى (به نقل از ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، جلد ۶، ص ۲۸۳.) 
۷. «یُلْحف» از مادّه «اِلحاف» به معناى اصرار و پافشارى کردن است و اصل آن از «لحاف» است که به معناى همان پوشش مخصوص و معروف مى باشد و از آنجا که اصرار کننده، سخت به کسى مى پیچد، این واژه در مورد او به کار رفته است
۸. «إِلّ» به معناى عهد و پیمان است و به معناى خویشاوندى نیز آمده است.
۹. تاریخ یعقوبى (مطابق نقل الغدیر، جلد ۲، صفحه ۱۷۵). 
۱۰. «قِرْم» به معناى جنس نر است و به معناى شخص بزرگوار و آقا نیز آمده است و در خطبه بالا به همین معنا است; زیرا «عمرو بن عاص» در برابر بزرگوارى چون على(علیه السلام) قرار گرفت و مى دانست اگر پیراهن را بالا زند و کشف عورت کند، امیرمؤمنان(علیه السلام) روى برمى گرداند.
۱۱. «سُبَّه» از مادّه «سَبّ» (بر وزن شقّ) به معناى بدگویى کردن و دشنام دادن است و به معناى هر چیزى که ذکر آن ناپسند است، آمده و در اینجا اشاره به «عورت» است.
۱۲. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۱۲. 
۱۳. کتاب «صفّین» از «نصر بن مزاحم»، صفحه ۲۲۴ (طبق نقل الغدیر، جلد ۲، صفحه ۱۵۸).
۱۴. ابن ابى الحدید این سخن را از «واقدى» مورّخ معروف نقل مى کند (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۱۷). 
۱۵. «أَتیّه» به معناى عطیّه و بخشش است و در اصل از «ایتاء» به معناى اِعطاء و بخشش مى باشد. 
۱۶. «رَضیخه» از مادّه «رَضْخ» (بر وزن رزم) به معناى چیز کمى را بخشیدن و «رضیخه» به معناى عطیّه ناچیز است و در خطبه بالا، اشاره به این است که «عمرو عاص» دین خود را در برابر مقامات دنیا، که نسبت به آن، متاع ناچیز و کم ارزش است، فروخت; به خصوص اینکه مدّت کوتاهى از این مقام بهره گرفت. 
۱۷. شرح ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحه ۶۱ (با تلخیص).
۱۸. در مورد تاریخ مرگ «عمرو» میان مورّخان گفتگو است; ولى به گفته «علاّمه امینى» در «الغدیر» و «ابن ابى الحدید» در «شرح نهج البلاغه» (جلد ۶، صفحه ۳۲۱) صحیح تر آن است که در سال ۴۳ هجرى طومار زندگانى ننگینش پایان یافت و اگر حکومتش از سال ۳۹ شروع شده باشد، دوران آن بیش از پنج سال نبود. 
۱۹. سوره کوثر، آیه ۳. 
۲۰. الغدیر، جلد ۲، صفحه ۱۲۶-۱۲۷ و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۲۸۲ به بعد. 
۲۱. الغدیر، جلد ۲، ص ۱۲۶.
۲۲. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۲۲.
۲۳. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۲۸۲. 
۲۴. اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۶۶۳.
۲۵. تحف العقول، صفحه ۴۱ (باب مواعظ النبیّ).
۲۶. اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۶۶۳.
۲۷. سوره واقعه، آیه ۳۵-۳۶.
۲۸. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۳۰.
۲۹. تحف العقول، صفحه ۸۶.
۳۰. میران الحکمه، جلد ۴، شماره ۱۸۸۶۹ 
۳۱. میزان الحکمه، جلد ۴، باب ذمّ المزاح.
۳۲. میزان الحکمه، جلد ۴، شماره ۱۸۸۷۷.
۳۳. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۳۰.
۳۴. غرر الحکم. 
۳۵. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۳۳.
۳۶. سند خطبه: این خطبه را پیش از «سیّد رضى» جمعى از مشاهیر علماى اسلام در کتابهاى خود نقل کرده اند: از جمله «ابن قتیبه»(با کمى تفاوت) در کتاب «عیون الاخبار» و «ابو حیّان توحیدى» در کتاب «الأَمتاع و المؤانسه» و« بیهقى» در کتاب «المحاسن و المساوى» و «ابن عبد ربّه» در کتاب «عقد الفرید» و «بلاذرى» در «أنساب الاشراف» آورده اند و بعد از «سیّد رضى» مرحوم «شیخ طوسى» در« امالى» از «مرزبانى» که پیش از تنظیم نهج البلاغه مى زیسته است و «ابن عقده» و «زبیر بن بکّار» و «ابن اثیر» در« نهایه» نقل کرده اند(مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۱۱۹).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *