خطبه شماره ۹۷: موعظه و نکوهش یاران

بخش اول: سستی پیروان حق

و من خطبه له (علیه السلام) فی أصحابه و أصحاب رسول اللّه:
أصحاب علی:
وَ لَئِنْ أَمْهَلَ [اللَّهُ] الظَّالِمَ فَلَنْ یَفُوتَ أَخْذُهُ وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِیقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا مِنْ مَسَاغِ رِیقِهِ. أَمَا وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَیَظْهَرَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ عَلَیْکُمْ، لَیْسَ لِأَنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْکُمْ، وَ لَکِنْ لِإِسْرَاعِهِمْ إِلَى [بَاطِلِهِمْ] بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ وَ إِبْطَائِکُمْ عَنْ حَقِّی.
(پس از جنگ نهروان در نکوهش لشکریان خود در سال ۳۸ هجرى، که براى نبرد نهایى با معاویه سستى مى ورزیدند ایراد کرد). 
اگر خداوند، ستمگر را چند روزى مهلت دهد، از باز پرسى و عذاب او غفلت نمى کند، و او بر سر راه، در کمین گاه ستمگران است، و گلوى آنها را در دست گرفته تا از فرو رفتن آب دریغ دارد. آگاه باشید به خدایى که جانم در دست اوست، شامیان بر شما پیروز خواهند شد، نه از آن رو که از شما به حق سزاوارترند. بلکه در راه باطلى که زمامدارشان مى رود شتابان فرمان بردارند. و شما در گرفتن حق من سستى مى ورزید.

این خطبه، پیرامون مقایسه یاران حضرت با یاران پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سخن مى گوید.

خطبه در یک نگاه:
با توجه به اینکه شأن ورود این خطبه -به گونه اى که شارحان نهج البلاغه نوشته اند- جریان سرپیچى مردم کوفه از فرمان على علیه السلام جهت مقابله با لشکریان غارتگر معاویه بعد از واقعه جنگ نهروان بوده است، امام در بخش اوّل این خطبه، مردم متمرّد کوفه را با شدیدترین عتاب و سرزنش -که در نوع خود کم نظیر یا بى نظیر است- رو به رو مى سازد و به این امید که غیرت آنها به جوش آید و آماده نبرد با ظالمان شوند، آنها را با شلّاق هاى توبیخ مى نوازد و از تعبیرات مختلف، براى
 بیدار کردن آنها از خواب خرگوشى بهره مى گیرد و مقصود از همه این توبیخ ها و سرزنش ها آن است که پیش از سیطره ظالمان بى رحم، بر جان و مال و ناموس آنها و بر حکومت اسلامى، به خود آیند و به پا خیزند و آتش فتنه را خاموش و دست ظالمان را از قلمرو حکومت اسلامى قطع کنند!
سپس در بخش دیگرى از این خطبه، آنها را به پیروى اهل بیت -که سبب هدایت و نجات آنهاست- دعوت مى کند و در واقع، همان مضمون و محتواى حدیث «ثَقَلَین» را به آنها یادآور مى شودو در آخرین بخش خطبه، مردم کوفه را با یاران پیامبر اسلام مقایسه مى کند و با این مقایسه، روشن مى سازد که چقدر میان آنها و یاران پیامبر از نظر ایمان و تقوا و عبادت و جهاد و استقامت و شجاعت، تفاوت وجود داشت.
روشن است که هر سه بخش خطبه، یک هدف را تعقیب مى کند و آن بسیج لشکر کوفه است براى مقابله با دشمن؛ دشمنى که بر هیچ چیز آنها -نه دین نه دنیایشان- رحم نمى کرد.
***
هدف اصلى این خطبه برانگیختن مردم عراق براى مقابله با بیدادگران شام (معاویه و لشکر او) است و امام(علیه السلام) از طرق مختلف براى رسیدن به این هدف بهره مى گیرد.
نخست مى فرماید: «اگر خداوند، ظالم و ستمگر را (چند روزى) مهلت دهد، چنان نیست که فرصت مجازات او از دستش برود». (وَ لَئِنْ أَمْهَلَ الظَّالِمَ فَلَنْ یَفُوتَ أَخْذُهُ).
«او در کمین گاه، بر سر راه ستمگر است و گلوى وى را در دست دارد; هر زمان بخواهد مى فشارد، آن چنان که نتواند آب دهان را فرو برد». (وَ هُوَ لَهُ بِالمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِیقِهِ، وَ بِمَوْضعِ الشَّجَا(۱) مِنْ مَسَاغِ(۲) رِیقِهِ(۳)).

این تعبیرات ممکن است اشاره به معاویه و لشکریان شام باشد; که مبادا فرصت خداوند به آنها، سبب شکّ و تردید شما گردد و در حقّانیت خود، یا باطل بودن آن ها تردیدى به خود راه دهید و این، در واقع نوعى دلدارى به لشکریان امام(علیه السلام) است تا با توجّه به این حقیقت، روحیّه خود را از دست ندهند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از ظالم، همان لشکر متمرّد و عصیانگر است و در واقع، تهدیدى است در برابر آنها که اگر چند صباحى خداوند به شما مهلت داده، از عذاب و مجازات او در برابر عصیان و گردنکشى تان ایمن نباشید! ولى تفسیر اوّل، مناسب تر به نظر مى رسد.
به هر حال، این همان چیزى است که قرآن مجید کراراً به آن اشاره کرده و مى فرماید: «وَ لاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوَا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ; آنها که کافر شدند تصوّر نکنند اگر به آنان مهلت مى دهیم به سودشان است; ما به آنها مهلت مى دهیم براى آنکه بر گناهان خود بیفزایند و براى آنها عذاب خوار کننده اى است.»(۴)
و در جاى دیگر مى فرماید: «اِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ; به یقین پروردگار تو در کمین گاه (ظالمان) است.»(۵)
این موضوع، نه تنها درباره ستمگران شام و گردنکشان لشکر عراق صادق است; بلکه امروز هم براى همه ما درس آموزنده اى است که مهلت هاى الهى درباره ستمگران، نباید سبب غرور و غفلت ما گردد.
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که: «خداوند فرشته اى را (براى مأموریتى) به زمین فرستاد; مدّتى در زمین ماند و سپس به آسمان عروج کرد; به او خطاب شد در زمین چه دیدى؟ گفت: شگفتى هاى فراوانى دیدم و از عجیب ترین چیزهایى که دیدم این بود که بنده اى از بندگانت را غرق نعمتت دیدم; رزق و رزوىِ تو را مى خورد و ادّعاى خدایى مى کرد، من از جرأت و جسارت او در برابر تو و از حلم تو در برابر او در شگفتى فرو رفتم! خداوند فرمود: آیا از حلم من تعجّب کردى؟! من چهار صد سال به او مهلت دادم، کمترین ناراحتى جسمانى پیدا نکرد و هر چه از دنیا مى خواست به آن مى رسید و غذا و آب او کمترین تغییرى پیدا نمى کرد (اینها همه براى این بوده است تا او را بیازمایم و بندگان را هم به وسیله او آزمایش کنم).»(۶)
سپس امام(علیه السلام) آینده وضع آنها را در برابر دشمنان بى رحم چنین پیش بینى مى کند و مى فرماید: «آگاه باشید! سوگند به آن کس که جانم در دست قدرت اوست! این قوم سرانجام بر شما پیروز مى شوند; امّا نه به خاطر این که آنها در حقّانیّت، از شما سزاوارترند; بلکه به این جهت که آنها در راه باطل زمامدارانشان سریع و کوشا هستند، در حالى که شما در اداى حقّ من کُند و سُست هستید!» (أَمَا وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، لَیَظْهَرَنَّ هؤُلاَءِ الْقَوْمُ عَلَیْکُمْ، لَیْسَ لاَِنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْکُمْ، وَلکِنْ لإِسْراعِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ، وَ إِبْطَائِکُمْ عَنْ حَقِّی).
در واقع، امام(علیه السلام) در اینجا به نکته مهمّى اشاره مى کند; مى فرماید: سرانجام آنها بر شما پیروز مى شوند، ولى گمان نکنید که این پیروزى به خاطر حقّانیّت آنهاست! مبادا کسى گمان کند که عامل پیروزى آنها تکیه بر حق است و این امر سبب گمراهى شما شود. آنها قطعاً بر باطلند، ولى در باطل خود کوشا و مصمّم اند و گوش بر فرمان معاویه دارند; ولى شما با اینکه در مسیر حق گام بر مى دارید، افرادى سست و بى اراده و در برابر فرمانده خود، سرکش و عصیانگرید و این صفات در هر کس و هر قوم و ملّتى باشد، سرنوشتى جز شکست نخواهد داشت.
و عجب اینکه، همین سخن را «مسلم بن عقبه» (همان کسى که از سوى یزید، فرمانده لشکرى بود که مدینه را به خاک و خون کشید) در برابر اهل شام هنگامى که مى خواست آنها را به میدان نبرد بکشاند تکرار کرد. گفت: اى مردم شام! شما از نظر شخصیّت و نسب برترین عرب نیستید; جمعیّت شما نیز بیش از دیگران نیست و منطقه زندگى شما نیز گسترده تر نمى باشد. اگر شما بر دشمنانتان پیروز مى شوید، تنها به خاطر انضباط و اطاعت از پیشوایان، و ایستادگى در برابر دشمن است; در حالى که دشمنان شما چنین نیستند(۷). (۸)
****
پی نوشت:
۱. «شَجا» به معناى استخوان، یا چیزى دیگرى است که در گلو گیر کند. 
۲. «مساغ» از مادّه «سوق» (بر وزن فوق) به معناى گوارا گرفته شده است. 
۳. «ریق» به معناى آب دهان است. 
۴. سوره آل عمران، آیه ۱۷۸.
۵. سوره فجر، آیه ۱۴. 
۶. بحارالانوار، جلد ۷۰، صفحه ۳۸۱. 
۷. ابومخنف، طبق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى، جلد ۱۰، صفحه ۵۹۶. (با کمى تلخیص). 
۸. سند خطبه: آنچه مرحوم سیّد رضى در این خطبه آورده است بخشى از یک خطبه طولانى است که به طور پراکنده در منابع متعدّدى نقل شده است، از جمله در کتاب سلیم بن قیس هلالى و کافى مرحوم کلینى و ارشاد مفید و تذکره سبط بن جوزى و تاریخ دمشق ابن عساکر و البیان و التبیین جاحظ و کتب فراوان دیگر، که بسیارى از آنها قبل از سید رضى مى زیسته اند (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۱۹۲. و نهج البلاغه چاپ جامعه مدّرسین ذیل خطبه).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: کوتاهی در اطاعت امام

وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الْأُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِیَّتِی. اسْتَنْفَرْتُکُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا وَ أَسْمَعْتُکُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا وَ دَعَوْتُکُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِیبُوا وَ نَصَحْتُ لَکُمْ فَلَمْ تَقْبَلُوا؛ أَ شُهُودٌ کَغُیَّابٍ وَ عَبِیدٌ کَأَرْبَابٍ! أَتْلُو عَلَیْکُمْ الْحِکَمَ فَتَنْفِرُونَ مِنْهَا وَ أَعِظُکُمْ بِالْمَوْعِظَهِ الْبَالِغَهِ فَتَتَفَرَّقُونَ عَنْهَا وَ أَحُثُّکُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْیِ فَمَا آتِی عَلَى آخِرِ قَوْلِی حَتَّى أَرَاکُمْ مُتَفَرِّقِینَ أَیَادِیَ سَبَا، تَرْجِعُونَ إِلَى مَجَالِسِکُمْ وَ تَتَخَادَعُونَ عَنْ مَوَاعِظِکُمْ. أُقَوِّمُکُمْ غُدْوَهً وَ تَرْجِعُونَ إِلَیَّ عَشِیَّهً کَظَهْرِ الْحَنِیَّهِ، عَجَزَ الْمُقَوِّمُ وَ أَعْضَلَ الْمُقَوَّمُ.

هر آینه، ملّت هاى جهان صبح مى کنند در حالى که از ستم زمامدارانشان در ترس و وحشتند. من صبح مى کنم در حالى که از ستمگرى پیروان خود وحشت دارم. شما را براى جهاد با دشمن بر انگیختم، امّا کوچ نکردید، حق را به گوش شما خواندم ولى نشنیدید، و در آشکار و نهان شما را دعوت کردم، اجابت نکردید، پند و اندرزتان دادم، قبول نکردید. آیا حاضران غائب مى باشید و یا بردگانى در شکل مالکان؟ 
فرمان خدا را بر شما مى خوانم از آن فرار مى کنید، و با اندرزهاى رسا و گویا شما را پند مى دهم از آن پراکنده مى شوید، شما را به مبارزه با سرکشان ترغیب مى کنم، هنوز سخنانم به آخر نرسیده، چون مردم سبا،(۱) متفرّق شده، به جلسات خود باز مى گردید، و در لباس پند و اندرز، یکدیگر را فریب مى دهید تا أثر تذکّرات مرا از بین ببرید. 
صبحگاهان کجى هاى شما را راست مى کنم، شامگاهان به حالت اوّل بر مى گردید، چونان کمان سختى که نه کسى قدرت راست کردن آن را دارد و نه خودش قابلیّت راست شدن را دارا است. 
_______________________________
(۱). ضرب المثل است، سبأ پدر اعراب یمن بود که ده پسر داشت، قبل از جنگ آنها را در طرف راست و چپ خود قرار داد تا با نظم خاصّى بجنگند، امّا وقتى جنگ شروع شد همه فرار کردند و پدر را تنها گذاشتند از آن پس «تفرّقوا ایادى سبأ» ضرب المثل شد.
شما بردگانى هستید در قیافه اربابان!
امام(علیه السلام) سپس به نکته مهمّى اشاره کرده، مى فرماید: «اُمت ها همواره از ظلم زمامدارانشان در وحشتند، ولى من از ظلم پیروانم بیمناکم!» (وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الأُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا، وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِیَّتِی).
همیشه در طول تاریخ، ملّت ها از حکومت هاى خودکامه خود و مظالم آنها در وحشت و اضطراب بودند، به گونه اى که این یک امر طبیعى محسوب مى شود; ولى این مسأله در مورد امام(علیه السلام) دگرگون شد! هیچ کس ترسى از ظلم و ستم او نداشت، چرا که کمترین ظلم و ستمى از او سر نمى زد و به عکس، امام پیوسته نگران کارشکنى ها، بى وفایى ها، توطئه ها و ندانم کارى هاى اصحابش بود; و البتّه چنین افرادى باید سرانجام زیر چکمه ستمگران، پایمال شوند و شدند.
سپس مطلب را باز کرده و انگشت روى نقاط ضعف عجیب کوفیان و عراقیان آن زمان مى گذارد و مى فرماید: «من شما را براى جهاد با دشمن برانگیختم، امّا حرکت نکردید; به گوش شما خواندم، امّا نشنیدید; در آشکار و نهان شما را (براى جهاد) دعوت کردم، اجابت ننمودید; اندرزتان دادم، ولى نپذیرفتید!» (اسْتَنْفَرْتُکُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا، وَ أَسْمَعْتُکُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا، وَ دَعَوْتُکُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِیبُوا، وَ نَصَحْتُ لَکُمْ فَلَمْ تَقْبَلُوا).
آیا لشکریان عراق خطر را مى دیدند و بر اثر سستى و تن پرورى به استقبال دشمن نمى رفتند؟ یا به راستى تصوّر مى کردند که حکومت معاویه براى آنها مشکلى ایجاد نخواهد کرد؟ هر دو احتمال وجود دارد; اضافه بر بُزدلى و اختلافات قبیلگى و جهل و نادانى.
سپس براى تحریک آنها، با جملات کوبنده اى – که هر انسانى غیرتمندى را به حرکت در مى آورد – آنان را مخاطب ساخته، مى فرماید: «آیا شما حاضرانى همچون غائبان هستید؟ (که سخنانم را نمى شنوید) و یا بردگان (ضعیف) در قیافه مالکان (سرکش و قدرتمند)!». (أَشُهُودٌ کَغُیَّاب، وَ عَبِیدٌ کَأَرْبَاب!).
«پیوسته حکمت هاى الهى را بر شما مى خوانم، از آن مى گریزید; و با مواعظ بالغه و اندرزهاى رسا شما را موعظه مى کنم، پراکنده مى شوید; به مبارزه با ظالمان شما را ترغیب مى کنم، امّا هنوز سخنانم به آخر نرسیده مى بینم همچون «ایادى سبا» متفرّق مى شوید!» (أَتْلُوا عَلَیْکُمُ الْحِکَمَ فَتَنْفِرُونَ مِنْهَا، وَ أَعِظُکُمْ بِالْمَوْعِظَهِ الْبَالِغَهِ فَتَتَفَرَّقُونَ عَنْهَا، وَ أَحُثُّکُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْیِ فَمَا آتِی عَلَى آخِرِ قَوْلِی حَتَّى أَرَاکُمْ مُتَفَرِّقِینَ أَیَادِىَ سَبَا).
«أیادى سَبا» (و به تعبیر دیگر «مثل ایادى سبا») اشاره به ضرب المثلى است معروف در میان عرب، براى گروهى که به شدّت پراکنده مى شوند و اصل آن چنین است که «سبا» مردى بود که قبائل عرب «یمن» از او نشأت گرفتند; وى داراى ده فرزند بود که شش نفر از آنها را به منزله دست راست خود قرار داده بود و چهار نفر را به منزله دست چپ; ولى بعداً فرزندان او به شدّت از هم دور و پراکنده شدند و هر کدام در گوشه اى زندگى کرد و قبیله اى از او بوجود آمد; سپس پراکندگى آنها به عنوان یک ضرب المثل، معروف شد.(۱)
به هر حال، جمله هاى بالا به خوبى نشان مى دهد که امام نخست به نصیحت آنها با کلمات حکمت آمیز و مواعظ سودمند پرداخت و گفتنى ها را با منطق صحیح به آنها گفت و تا آنجا که مى شد مدارا کرد و اگر تعبیرات تند و شدیدى در این خطبه نسبت به آن ها مى بینیم، همه بعد از سخنان حکیمانه و اندرزهاى مشفقانه بوده است; و این، در زمانى که طرف مقابل به قدرى لجوج و خیره سر است که جز با شلاّق عتاب و تازیانه هاى ملامت و سرزنش از خواب غفلت بیدار نمى شود!
سپس در ادامه این سخن مى فرماید: «(شما اندرزهاى بلیغ مرا مى شنوید، ولى) به مجالس خود باز مى گردید و یکدیگر را از این مواعظ فریب مى دهید (و آثار سخنان من را خنثى مى کنید)» (تَرْجِعُونَ إِلَى مَجَالِسِکُمْ، وَ تَتَخَادَعُونَ عَنْ مَوَاعِظِکُمْ).
به همین دلیل، من «صبحگاهان شما را مستقیم مى سازم، ولى شامگاهان همچون کمان خمیده سخت و محکمى که نه کسى قدرت صاف کردن آن را دارد و نه خودش قابلیّت صاف شدن را، به سوى من باز مى گردید!» (أُقَوِّمُکُمْ غُدْوَهً، وَ تَرْجِعُونَ إِلَیَّ عَشِیَّهً، کَظَهْرِ الْحَنِیَّهِ(۲)، عَجَزَ الْمُقِوِّمُ، وَ أَعْضَلَ(۳) الْمُقَوَّمُ).
این جمله ها اشاره به نکته مهمّى دارد و آن اینکه: منافقان زیادى در میان اهل عراق بودند که براى خنثى کردن تأثیر کلام امام کوشش مى کردند; هنگامى که نزد امام(علیه السلام) مى آمدند تحت تأثیر جاذبه اخلاقى و سخنان حکمت آمیزش قرار مى گرفتند و باور مى کردند که باید آماده پیکار با دشمن شوند; امّا هنگامى که به جلسات خصوصى و عمومى خود باز مى گشتند، گروهى شیطان صفت، به سم پاشى مى پرداختند، افکار آنها را مشوّش، اراده آن ها را ضعیف و رشته اتّحاد آن ها را پاره مى کردند; صبح در محضر امام(علیه السلام)، دلها را با آب توبه مى شستند و عصر که به خدمتش باز مى گشتند، با قلبى سیاه و تاریک و افکارى منحرف و کج و معوج مى آمدند و این نبود مگر به خاطر فقدان شخصیّت درونى و عدم اراده قوى و رنگ پذیرى از هر کس و هر چیز.
«نافع بن کلیب» مى گوید: براى سلام گفتن به على(علیه السلام) وارد کوفه شدم; به مسجد آمدم و کنار منبر نشستم. على بر فراز منبر بود و عمامه سیاهى بر سر داشت… (و مردم را پیوسته نصیحت مى کرد و اندرز مى داد) هنگامى که از منبر پایین آمد، دیدم اشک از چشمان مبارکش جارى است. فرمود: «إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»; صبح گاه آنها را صاف و مستقیم مى کنم، ولى وقت عصر به نزدم مى آیند در حالى که مثل کمان خم شده اند; تا کى و تا چه زمانى (این کار را ادامه مى دهند؟)».(۴)
****
پی نوشت:
۱. «ایادى» جمع «ایدى» و آن نیز به نوبه خود جمع «ید» به معناى دست مى باشد، هر چند «ایادى» غالباً در غیر این معنا استعمال مى شود. 
۲. «حَنیّه» به معناى کمان است، به سبب اینکه منحنى مى باشد.
۳. «أَعْضَل» از ماده «اعضال» به معناى شدّت و پیچیدگى است. 
۴. عقد الفرید، جلد ۴، صفحه ۱۶۲. (مطابق نقل شرح نهج البلاغه تسترى).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: مقایسه یاران امام و معاویه

أَیُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدَهُ أَبْدَانُهُمْ، الْغَائِبَهُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ، الْمُخْتَلِفَهُ أَهْوَاؤُهُمْ، الْمُبْتَلَى بِهِمْ أُمَرَاؤُهُمْ. صَاحِبُکُمْ یُطِیعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ، وَ صَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ یَعْصِی اللَّهَ وَ هُمْ یُطِیعُونَهُ. لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعَاوِیَهَ صَارَفَنِی بِکُمْ صَرْفَ الدِّینَارِ بِالدِّرْهَمِ، فَأَخَذَ مِنِّی عَشَرَهَ مِنْکُمْ وَ أَعْطَانِی رَجُلًا مِنْهُمْ.

اى مردم که بدن هاى شما حاضر و عقل هاى شما پنهان و افکار و آراء شما گوناگون است و زمامداران شما دچار مشکلات شمایند. رهبر شما از خدا اطاعت مى کند، شما با او مخالفت مى کنید، امّا رهبر شامیان خداى را معصیت مى کند، از او فرمانبردارند. به خدا سوگند دوست دارم معاویه شما را با نفرات خود مانند مبادله درهم و دینار با من سودا کند، ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از آنها را به من بدهد.

جسم هایتان حاضر و عقل هایتان پنهان است!
در این بخش از خطبه امام(علیه السلام) لحن سخن را تندتر کرده و تازیانه سرزنش را محکمتر بر پیکر روح آنها وارد مى کند، به این امید که حرکتى در این ارواح خمود و سُست پیدا شود و پیش از بروز خطرِ شدید، به پا خیزند مى فرماید: «اى قومى که بدن هایتان حاضر است و عقل هایتان پنهان، و خواسته هایتان مختلف و پراکنده و زمامدارانتان به شما مبتلا هستند». (أَیُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدَهُ أَبْدَانُهُمْ، الْغَائِبَهُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ، الْمُخْتَلِفَهُ أَهْوَاؤُهُمْ، المُبْتَلَى بِهمْ أُمَرَاؤُهُمْ).
در این عبارت، امام(علیه السلام) روى سه نقطه ضعف آنها انگشت مى گذارد:
نخست، غایب بودن عقل ها; گویى عقل هایشان از تن جدا شده و تدبیرِ آن را رها نموده و وجودشان همچون کشورى بدون مدیر و مدبّر باقى مانده است.
دیگر اینکه، هیچگونه حلقه اتّصالى در میان آنها وجود ندارد; هر کدام خواسته اى دارند به اندازه هواى نفس و عقل کوچکشان. بدیهى است! چنین گروهى، هیچ مشکلى را از خودشان و از دیگران حل نخواهند کرد.
و سومین نقطه ضعف آنها این بود که زمامداران ناچار بودند، با آنها بسازند و جانشینى براى آنان نداشتند.
مجموع این صفات سبب مى شد که در میدان نبردِ با دشمن، کفایت و کارآیى نداشته باشند.
در ادامه این سخن مى افزاید: «رهبر شما خداى را اطاعت مى کند; و شما او را عصیان مى کنید; امّا زمامدار اهل شام خدا را معصیت مى کند، ولى آنها اطاعتش مى کنند!» (صَاحِبُکُمْ یُطِیعُ اللهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ، وَ صَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ یَعْصِی اللهَ وَ هُمْ یُطِیعُونَهُ).
راستى شگفت انگیز است! کسى که مطیع فرمان خدا است، سزاوارترین فردى است که باید او را اطاعت کرد و آن کس که عصیانگر است باید با او مخالفت نمود; ولى در اینجا قضیه به عکس شد; مطیع فرمان خدا مورد بى مهرى قرار گرفت و عصیانگر مورد احترام!!
در جمله پایانى این بخش، به تعبیرى بر مى خوریم که در نهج البلاغه بى مانند است. مى فرماید: «به خدا سوگند! بسیار دوست داشتم معاویه شما را با نفرات خود مبادله مى کرد، همچون مبادله کردن دینار به درهم: ده نفر از شما را از من مى گرفت و یک نفر از آنها را به من مى داد». (لَوَدِدْتُ وَاللهِ أَنَّ مُعَاوِیَهَ صَارَفَنی بِکُمْ صَرْفَ الدِّینَارِ بِالدِّرْهَمِ، فَأَخَذَ مِنِّی عَشَرَهً مِنْکُمْ، وَ أَعْطَانِی رَجُلا مِنْهُمْ).
تأکیدات متعدّدى که در این جمله آمده، نشان مى دهد که این سخن امام(علیه السلام) واقعاً جدّى است و کمترین مبالغه در آن راه ندارد. شامیان را به منزله سکّه طلا فرض کرده و عراقیان را به منزله سکّه نقره، که در آن زمان یک دهم آن (دینار) ارزش داشت و این نشان مى دهد که مردم شام افرادى با انضباط بودند حتّى هنگامى که معاویه آنان را فریب داد باز هم پشت سر او محکم ایستادند; ولى لشکر کوفه و عراق به هیچ وجه انضباطى نداشتند و حتّى ده نفر از آنها به اندازه یک نفر از شامیان ارزش نداشت!
در طول تاریخ شام و عراق قبل از اسلام و بعد از اسلام شواهدى براى این مطلب پیدا مى شود.
***
نکته:
مقایسه روشنى از مردم عراق و شام!
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به هنگام مقایسه مردم عراق و شام، تعبیر بى سابقه اى داشت که فرمود: «من دوست دارم که معاویه شما را با مردم شام معاوضه کند; ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از شامیان را به من بدهد» در حالى که قضیّه باید بر عکس باشد، چون قرآن مجید در مقایسه مؤمنان با افراد بى ایمان مى فرماید «إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْروُنَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ…; هرگاه از شما بیست نفر با استقامت باشند، بر دویست نفر غلبه مى کنند».(۱)
راستى چرا این اصل قرآنى در مورد عراقیان و شامیان برعکس شد؟
تحلیلهاى دقیق، ما را به ریشه هاى آنچه در کلام امام(علیه السلام) در این زمینه آمده است واقف مى کند زیرا:
اوّلا – کوفه یک شهر نوبنیاد جنگى بود و اهالى آن که عمدتاً لشکر امام(علیه السلام) را تشکیل مى دادند، از قبائل مختلف ومناطق گوناگون به آنجا آمده بودند و در میان آنها انسجام و هماهنگى و انضباط لازم وجود نداشت. هر کدام براى خود فکر و هدف داشتند و فرهنگ و روشى; در حالى که شامیان از زمانهاى قدیم همه در آنجا مى زیستند و منسجم و یک پارچه و داراى یک فرهنگ بودند.
ثانیاً – در میان لشکر امام(علیه السلام) گروهى وجود داشتند که به منظور گردآورى غنائم جنگى به آنجا آمده بودند. آنجا که پاى غنیمتى در کار بود، مرد میدان بودند و آنجا که سخن از ایثار و فداکارى و شهادت بود، به گوشه اى مى خزیدند.
ثالثاً – شامیان به کشور خود به عنوان یک وطن نگاه مى کردند و خود را موظّف به دفاع از آن مى دیدند، در حالى که لشکر کوفه وطنش جاى دیگر بود و هر زمان که نمى توانست در آنجا زندگى کند، راه بازگشت به وطن اصلى براى او باز بود.
اضافه بر اینها، ضعف اراده و آسیب پذیرى در برابر فریبهاى دشمن که نمونه هاى آن در جنگ صفّین و سایر حوادث نمایان گشت و عدم معرفت آنها به مقام و موقعیّت امام(علیه السلام) و چشم بستن بر حوادث آینده و گرفتار روزمرّگى شدن، همه اینها عواملى بود که آثارش در میدان نبرد نمایان مى شد. نخست دعوت امام(علیه السلام) را براى جهاد اجابت نمى کردند و اگر هم اجابت مى کردند در میدان نبرد ضعف و زبونى و سستى و پراکندگى را به زودى ابراز مى داشتند.
به همین دلیل، هر بهانه اى را براى فرار از میدان نبرد، مغتنم مى شمردند; یک روز مى گفتند هوا شدیداً سرد است، بگذار کمى آرام گردد! و امام(علیه السلام) مى فرمود: هوا فقط براى شما سرد نیست، براى دشمنتان نیز سرد است. روز دیگر مى گفتند: بگذار گرمى هوا کمى فروکش کند، تا آماده میدان نبرد شویم و امام(علیه السلام) مى فرمود: «اینها همه بهانه هاى فرار است: «فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحِّرَ والْقُرِّ تَفِرُّونَ، فَأَنْتُمْ وَاللهِ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ; جایى که شما از سرما و گرما فرار مى کنید، به خدا سوگند! از شمشیر دشمن بیشتر فرار مى کنید!»(۲)
گویى میدان جنگ باید در فصل بهار باشد: در میان دشتهاى پُر گل و مرغان خواننده و مناظر زیبا!
در حدیثى مى خوانیم (۳): «هنگامى که امام(علیه السلام) مشاهده کرد که اصحابش بعد از جنگ نهروان از حرکت به سوى شام ناخشنودند، آنها را در «نخیله» (لشکرگاهى نزدیک کوفه) گرد آورد و دستور داد از لشکرگاه خارج نشوند و کمتر به سراغ زن و فرزندان بروند تا آماده و ساخته براى جهاد گردند; ولى آنها آهسته و به طور پنهانى از لشکرگاه خارج مى شدند و راه کوفه را پیش مى گرفتند و جز عدّه اى از یاران خاص امام، با او باقى نماندند; هنگامى که امام چنین دید به کوفه بازگشت و براى مردم خطبه خواند (خطبه اى شبیه خطبه مورد بحث)» و این نشان مى دهد که اگر لحن امام در این گونه خطبه ها تند و خشن است، به خاطر سستى شدید و بى وفایى مخاطبان اوست که روح پاک او را سخت آزردند و امام(علیه السلام) براى تحریک آنها به جهاد با دشمنِ خونخوار، چاره اى جز این نداشت.
عامل دیگرى که سبب سستى و بى انضباطى لشکر کوفه بود، این بود که سران آنها در دوران حکومت عثمان، در ناز و نعمت فرو رفته بودند; چرا که او بیت المال را بدون حساب و کتاب در میان مردم تقسیم مى کرد و براى سران و دوستان و بستگان و نزدیکان خود، امتیازات عجیبى قائل بود; هنگامى که تحت برنامه هاى حکومت على(علیه السلام) قرار گرفتند، وضع دگرگون شد و تلخى عدالت، شیرینى تبعیض و ظلم را از کام آنها بیرون فرستاد; مرتّب گلایه داشتند و نق مى زدند; این در حالى بود که معاویه براى پیشبرد اهدافش، نه عدالت را به رسمیت مى شناخت و نه حکم خدا را! تمام تلاش و کوشش او این بود که هر کس را با درهم و دینار – به هر مبلغى که  باشد – خریدارى کند; او تنها به حکومت خویش مى اندیشید، نه به اسلام و نه به مردم، و در هنگام لزوم نیز متوسّل به ارعاب و تهدید و شکنجه و قتل مى شد.
آرى هنگامى که این امور دست به دست هم داد، چنین پدیده اى را در عراق و شام به وجود آورد.
و از اینجا مى توان به نکته مهمّى پى برد که امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) چقدر مدیر ومدبّر بود که توانست با چنین مردمى در سه جنگ جمل و صفّین و نهروان شرکت جوید و با رعایت تمام ضوابط عدالت اسلامى در آنها برنده شود; هر چند حماقت و نادانى گروهى از لشکریان، سرانجام کار خود را کرد و بخشى از نتایج مثبت را بر باد داد.
اینجاست که به یاد گفته «ابن ابى الحدید» مى افتیم; آنجا که مى گوید: «علماى کلام از معتزله گفته اند: «هیچ کس در حسن سیاست و صحّت تدبیر، به مقام امام على(علیه السلام) نرسید; زیرا او گرفتار رعیّتى با خواسته هاى مختلف و پراکنده و لشکرى عاصى و متمرّد بود و با این حال، به وسیله همین گروه، دشمنان را درهم شکست و رؤساى آنهارا از بین برد».(۴)
راستى اگر ما بخواهیم قضاوت صحیحى در مورد سیاست امیرمؤمنان على(علیه السلام) داشته باشیم باید تمام این جهات را در نظر بگیریم; به اضافه اینکه امام(علیه السلام) بهره گیرى از هرگونه ابزار نادرست را براى خود حرام مى دانست.
***
پی نوشت:
۱. سوره انفال، آیه ۶۵. 
۲. خطبه ۲۷. 
۳. شرح نهج البلاغه تسترى، جلد ۱۰، صفحه ۵۱۹. 
۴. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۷، صفحه ۷۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: کوفیان غیر قابل اعتماد

یا أَهْلَ الْکُوفَهِ، مُنِیتُ مِنْکُمْ بِثَلَاثٍ وَ اثْنَتَیْنِ، صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاعٍ وَ بُکْمٌ ذَوُو کَلَامٍ وَ عُمْیٌ ذَوُو أَبْصَارٍ، لَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اللِّقَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَهٍ عِنْدَ الْبَلَاءِ. تَرِبَتْ أَیْدِیکُمْ یَا أَشْبَاهَ الْإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا، کُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ تَفَرَّقَتْ مِنْ آخَرَ؛ وَ اللَّهِ لَکَأَنِّی بِکُمْ فِیمَا إِخَالُکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ حَمِیَ الضِّرَابُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ انْفِرَاجَ الْمَرْأَهِ عَنْ قُبُلِهَا، وَ إِنِّی لَعَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّی وَ مِنْهَاجٍ مِنْ نَبِیِّی وَ إِنِّی لَعَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطُهُ لَقْطاً.

اى اهل کوفه گرفتار شما شده ام که سه چیز دارید و دو چیز ندارید: کرهایى با گوش هاى شنوا، گنگ هایى با زبان گویا، کورانى با چشمهاى بینا. نه در روز جنگ از آزادگانید، و نه به هنگام بلا و سختى برادران یک رنگ مى باشید. تهى دست مانید.(۱) اى مردم شما چونان شتران دور مانده از ساربان مى باشید، که اگر از سویى جمع آورى شوند از دیگر سو، پراکنده مى گردند.
به خدا سوگند، مى بینم که اگر جنگ سخت شود و آتش آن شعله گیرد و گرمى آن سوزان، پسر ابو طالب را رها مى کنید و مانند جدا شدن زن حامله پس از زایمان از فرزندش، هر یک به سویى مى گریزید. و من در پى آن نشانه ها روانم که پروردگارم مرا رهنمون شده و آن راه را مى روم که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گشوده، و همانا من به راه روشن حق گام به گام ره مى سپارم. 
_____________________________
(۱). ضرب المثل است، «تربت ایدیکم» (دستهایتان خاک آلوده باد» یعنى تهى دست و فقیر بمانید.
من به وظیفه الهى خود عمل مى کنم امّا شما …
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه، تازیانه هاى ملامت و سرزنش را محکمتر بر ارواح خفته آنها فرود مى آورد و نقاط ضعف آنها را یکى بعد از دیگرى بیان مى کند; باشد که به خود آمده، درصدد اصلاح برآیند. نخست مى فرماید: «اى اهل کوفه! من به سه چیز (که در شما هست) و دو چیز (که در شما نیست) مبتلا شده ام:
گوش دارید امّا نمى شنوید، زبان دارید امّا سخن نمى گویید، حقایق را نمى بینید، در حالى که چشم دارید!». (یَا أَهْلَ الْکُوفَهِ! مُنِیتُ مِنْکُمْ بِثَلاَث وَ اثْنَتَیْنِ: صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاع، وَ بُکْمٌ ذَوُو کَلاَم، وَ عُمْیٌ ذَوُو أَبْصَار).
در اینجا امام(علیه السلام) اشاره به ناتوانى آنها از مشاهده حوادث و تحلیل صحیح پیرامون آن و تلاش براى پیدا کردن راه حل ها مى کند، که در عین توانایى بر این امور، همه چیز را نادیده گرفته و در لاک خود فرو رفته بودند; صیّاد بى رحم را مى دیدند، امّا عکس العملى نشان نمى دادند; پیام تهدیدآمیز دشمن را مى شنیدند، امّا تکان نمى خوردند.
و امّا آن دو چیز که در آنها مى بایست باشد، ولى نبود، همان است که در ادامه سخن فرموده: «نه در هنگام نبرد، آزاد مردان صادقید، و نه در آزمایش هاى سخت برادران قابل اعتماد!». (لاَ أَحْرَارُ صِدْق عِنْدَ اللِّقَاءِ، وَ لاَ إِخْوَانُ ثِقَه عِنْدَ الْبَلاَءِ!).
بى شک، زندگى فراز و نشیب هاى زیادى دارد: گاه زمان صلح است و گاه زمان جنگ و گاه راحتى است و گاه بلا; دوستان باوفا و برادران قابل اعتماد در آرامش و راحتى شناخته نمى شوند، بلکه سختى ها، جنگها، بلاها و حوادثِ پیچیده و ناراحت کننده، میدان آزمون آنها است و متأسّفانه مردم کوفه و عراق، در آن زمان در این آزمون ها روسفید نبودند و بارها بى وفایى و عدم استقامت و سُستى و تنبلى خود را نشان داده بودند.
به همین جهت، امام(علیه السلام) در جمله هاى بعد نخست به آنها نفرین مى کند، سپس با دو تشبیه گویا از وضع روانى آن جمعیّت، آخرین سخن را درباره آنها بیان مى فرماید. مى گوید: «دستهایتان خاک آلود باد! (و بر خاک مذلّت بنشینید)». (تَرِبَتْ(۱) أَیْدِیکُمْ).
«اى کسانى که به شتران بى ساربانى مى مانید که هرگاه از یک سو جمعشان کنند، از سوى دیگر پراکنده مى شوند!». (یَا أَشْبَاهَ الإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا!).
این تشبیه، تعبیر روشنى از جهل و نادانى و عدم انضباط آنها است. نخست آنها را به حیوانات تشبیه مى کند و سپس به نداشتن صاحب نافذ الکلام.
روشن است جمع کردن شتران توسط ساربان ها میسّر است و آنها به نداى هر کس گوش نمى دهند; به همین دلیل، اگر دیگرى بخواهد آنها را جمع کند، به مقصود خود نائل نمى شود.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، سوگند یاد مى کند و مى فرماید: «به خدا سوگند! من درباره شما چنین گمان مى کنم که اگر جنگ سختى روى دهد، و آتش آن زبانه کشد، از گِرد فرزند ابوطالب جدا مى شوید همانند جدا شدن زن (هنگام وضع حمل) از نوزاد خویش!». (وَاللهِ لَکَأَنِّی بِکُمْ فِیمَا إِخَالُکُمْ: أَنْ لَوْ حَمِسَ(۲) الْوَغَى(۳)، وَ حَمِىَ(۴) الضِّرَابُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبی طَالِب انْفِرَاجَ الْمَرْأَهِ عَنْ قُبُلِهَا).
براى جمله «إِنْفَرَجْتُمْ…» تفسیرهاى گوناگونى شده، ولى مناسب تر با مقام شامخ امیرمؤمنان على(علیه السلام) و رعایت موازین فصاحت، و رعایت تناسب در مقام تشبیه، همان است که در بالا گفتیم.
زیرا زن به هنگام وضع حمل، به خاطر درد زیادى که مى کشد هر لحظه مى خواهد فرزند از او جدا شود، تا نَفَس راحتى بکشد! امام(علیه السلام) مردم کوفه را به چنین زنى تشبیه مى کند که براى جدا شدن از فرزند، لحظه شمارى مى نماید; آنها نیز در میدان نبرد، پیچ و تاب مى خوردند و در انتظار لحظه اى بودند که راه فرار را پیدا کنند و از محضر امام(علیه السلام) بگریزند; گریختنى که بازگشتنى در آن نمى باشد; همانگونه که نوزاد به شکم مادر باز نمى گردد.
امام(علیه السلام) در خطبه ۳۴ تشبیه جالب دیگرى در این زمینه فرموده; مى فرماید: «وَ أَیْمُ اللهِ إِنِّی لاََظُنُّ بِکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى، وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنْ إبْنِ أَبِی طَالِب انْفِرَاجَ الرَّأْسِ; به خدا قسم! من گمان مى کنم اگر جنگ سختى درگیر شود و حرارت مرگ به شما نزدیک گردد، از فرزند ابوطالب جدا مى شوید، همچون جداشدن سر از تن (که التیامى در آن نیست)».
سرانجام در پایان این بخش، موضع خود را در این گیر و دارها روشن مى سازد و مى فرماید: «من نشانه روشنى (بر حقّانیت خویش) از پروردگارم دارم; و بر طریقِ آشکار پیامبرم گام برمى دارم; و من در راهى واضح با هوشیارى و دقّت به پیش مى روم!» (وَ إِنِّی لَعَلَى بَیِّنَه مِنْ رَبِّی، وَ مِنْهَاج مِنْ نَبِیِّی، وَ إِنِّى لَعَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطُهُ لَقْطاً(۵)).
بدیهى است کسى که تکیه گاهش فرمان خدا و مسیرش مسیر پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد، گمراهى و شکستى براى او متصوّر نیست و هر چه براى او پیش آید، فتح و پیروزى و انجام وظیفه است.
جمله «أَلْقُطُهُ لَقْطاً» در اصل به معناى جمع آورى کردن چیزى از نقاط مختلف است، که نیاز به هوشیارى و دقّت دارد و منظور امام(علیه السلام) از این تعبیر، این است که من براى پیشرفت در مسیر حق، پیوسته گزینش مى کنم و با هوشیارى، بهترین راه را برمى گزینم و مسیر خود را از لابلاى موانع، با تلاش و کوشش انتخاب مى کنم.
***
پی نوشت:
۱. «تَربت» از مادّه «تُراب» به معناى خاک گرفته شده و «تَرِبَتْ أَیْدِیکُمْ» در اصل به این معنا است که دستانتان خاک آلود باد! ولى این واژه به معناى خسارت و فقر نیز به کار مى رود; زیرا افراد زیان کار و فقیر گویى به زمین خورده اند و دستانشان خاک آلوده شده است!
۲. «حَمس» از مادّه «حمس» (بر وزن قفس) به معناى شدّت است و «حماسه» و «تمحّس» به معناى تشدید، مخصوصاً در جنگ ها آمده است. 
۳. «وَغى» در اصل به معناى سروصداى جنگاوران در میدان نبرد است و گاه به خود جنگ هم گفته مى شود و در اینجا به همین معنا است. 
۴. «حَمى» از مادّه «حمى» (بر وزن سعى) به معناى شدّت حرارت است. «ضِراب» در اینجا به معناى زد و خورد و جنگ مى باشد. 
۵. «لَقط» به معناى برداشتن چیزى از زمین است و همچنین برداشتن چیزهاى مختلفى از نقاط مختلف. و اشیاى گمشده را «لُقَطه» مى گویند، زیرا معمولا از زمین برداشته مى شود. 
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پنجم: گوش به فرمان اهل بیت

انْظُرُوا أَهْلَ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ، فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ، فَلَنْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ یُعِیدُوکُمْ فِی رَدًى؛ فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا، وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا.

مردم به اهل بیت پیامبرتان بنگرید، از آن سو که گام بر مى دارند بروید، قدم جاى قدمشان بگذارید، آنها شما را هرگز از راه هدایت بیرون نمى برند، و به پستى و هلاکت باز نمى گردانند. اگر سکوت کردند سکوت کنید، و اگر قیام کردند قیام کنید، از آنها پیشى نگیرید که گمراه مى شوید، و از آنان عقب نمانید که نابود مى گردید.

امام(علیه السلام) در این بخش به دو نکته مهم اشاره مى فرماید; نخست، رهبرانى را که هرگز گمراه نمى شوند به یارانش معرّفى مى کند، تا دست از دامن آنها برندارند و در پرتو آنان راه رستگارى را بیابند و دیگر، بخشى از صفات برجسته اصحاب خاص پیامبر (صلى الله علیه وآله) را به عنوان سرمشقى براى آنان بازگو مى کند تا به مضمون آیه شریفه «وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان»(۱) گام در جاى گام آنها نهند و فضایلى را که از رسول خدا (صلى الله علیه وآله) آموخته بودند، عملا به آنان منتقل سازند.
در قسمت اوّل مى فرماید: «به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید! از همان سو که آنها گام بر مى دارند، گام بردارید; و قدم در جاى قدمهاى آنها بگذارید! (و بدانید) آنها هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمى برند و به پستى و هلاکت نمى کشانند!». (انْظُرُوا أَهْلَ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ، وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ، فَلَنْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ هُدىً، وَ لَنْ یُعِیدُوکُمْ فِی رَدىً).
این سخن، در واقع اشاره به همان حدیث «ثقلین» است که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) در آن حدیث متواتر، بدان اشاره فرمود که اگر دست از دامان قرآن و اهل بیت برندارید هرگز گمراه نخواهید شد و روشن است که منظور از اهل بیت در اینجا همان امامان معصوم است که به مفاد آیه شریفه «إِنَّمَا یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً;(۲) خداوند آنها را از هرگونه رجس و پلیدى و گناه برکنار ساخته و از هر نظر پاک نموده است».
سپس این دستور کلّى و اجمالى را باز مى کند و شرح مى دهد; مى فرماید: «اگر آنها توقّف کردند، توقّف کنید و اگر آنها قیام کردند قیام کنید!» (فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا،(۳) وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا).
به یقین شرایط زمانها و مکانها متفاوت است; در آنجا که شرایط ایجاب مى کند، قیام کنند و وارد معرکه جهاد شوند، سکوت و سکون سبب بدبختى است و آنجا که شرایط، اجازه قیام نمى دهد قیام کردن، مایه خسران و هدر دادن نیروها است. عالمان معصوم از اهل بیت به خوبى این شرایط را مى شناسند و طبق آن حرکت مى کنند و هرگونه تخلّف از روش آنان مایه عقب افتادگى است.
و سرانجام با دو جمله دیگر این سخن را تکمیل مى کند. مى فرماید: «از آنها سبقت نگیرید که گمراه مى شوید! و از آنان عقب نمانید که هلاک خواهید شد!» (وَ لاَ تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَ لاَ تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا).
همیشه و در هر جامعه اى افراد افراطى و تفریطى یافت مى شوند; افراط گرایان روش پیشوایان راستین را کُند مى شمرند و بر آنها سبقت مى گیرند و جامعه را به تباهى مى کشند و به عکس، تفریط گرایان حرکت پیشوایان را تند مى پندارند و به بهانه حزم و دوراندیشى و احتیاط، از آنها عقب مى افتند; هم خود را هلاک مى کنند و هم جامعه را گرفتار نابسامانى.
در واقع، سخن امام(علیه السلام) هم سو با حدیث معروف نبوى است که فرمود: «مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِى فِیْکُمْ، مَثَلُ سَفِینَهِ نُوح مَنْ رَکِبَهَا نَجَى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا هَلَکَ». این حدیث که با تعبیرات مختلفى در کتب شیعه و اهل سنّت با تفاوتهاى مختصرى نقل شده، نشان مى دهد که اهل بیت پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) که علم و دانش آنها از قرآن مجید و از سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مایه مى گیرد، تنها وسیله نجات در این دنیاى طوفانى اند. همان گونه که هنگام وقوع طوفان نوح هیچ وسیله نجاتى جز کشتى نوح نبود.(۴)
جالب اینکه در خطبه ۸۷ شبیه تعبیر بالا درباره قرآن هنگام توصیف بندگان خاصّ خدا گذشت، که فرمود: «فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ، یَحُلُّ حَیْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَ یَنْزِلُ حَیْثُ کَانَ مَنْزِلُهُ; بنده خالص خدا قرآن را پیشوا و امام خود قرار داده; هر جا قرآن فرود آید، او بار خویش را همانجا فرود مى آورد و هر جا قرآن منزل کند او آنجا را منزلگاه خویش مى گرداند».
و این تأکید دیگرى بر همان حدیث ثقلین است!
* * *
نکته:
ولایت و عصمت اهل بیت:
از این بخش از خطبه، به خوبى روشن مى شود که امامان اهل بیت، معصومند; چرا که امام(علیه السلام) با صراحت مى فرماید: «در همه چیز و در همه کار پیرو آنها باشید! هرگاه فرمان قیام و حرکت بدهند قیام و حرکت کنید! و هرگاه دستور سکون دهند، متوقف شوید! بر آنها پیشى نگیرید! از آنها عقب نیفتید، که مایه گمراهى و هلاکت است! و آنها هرگز شما را از هدایت بیرون نمى برند، و به گمراهى نمى کشانند!»
این تعبیرات، روشن ترین دلیل مقام عصمت آنهاست; چرا که درباره غیر معصوم از گناه و خطا این گونه دستورات صحیح نیست.
از سوى دیگر، نشان مى دهد که امامت مسلمین، همواره در اهل بیت خواهد بود; چرا که امام(علیه السلام) این دستور را محدود به زمان معیّنى نکرده است.
و از سوى سوم، نشان مى دهد که مفهوم ولایت این نیست که انسان با دستورات آن بزرگواران گزینشى برخورد کند; بلکه ولایت حقیقى آن است که در همه چیز و در هر حال، سر بر فرمان آن بزرگواران باشد و آنها که تنها در گفتار، یا پاره اى از رفتارهاى فردى و اجتماعى تابع اهل بیت اند موالیان حقیقى نیستند; مدّعیانى هستند در لباس موالى!
بدیهى است که منظور امام(علیه السلام) تنها عصر و زمان او نیست; چرا که «اهل بیت» را به عنوان امام و پیشواى معرّفى مى کند نه فقط خودش را.
شاهد گویاى این سخن حدیثى است که از خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده; آنجا که على(علیه السلام) مى فرماید: «حافظان حدیث از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى دانند که آن حضرت (صلى الله علیه وآله)چنین فرمود»: «إِنِّى وَ أَهْلَ بَیْتِی مُطَهَّرُونَ، فَلاَتَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا; وَ لاَ تَتَخَلَّفُواعَنْهُمْ فَتَزِلُّوا، وَ لاَ تُخالِفُوهُمْ فَتَجْهَلوُا، وَ لاَ تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْکُمْ. هُمْ أَعْلَمُ النَّاسِ کِبَارِاً، وَ أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً; فَاتَّبِعُوا الْحَقَّ وَ أَهْلَهُ حَیْثُ کَانَ; من و اهل بیتم از هر نظر پاک و پاکیزه ایم; بنابراین، بر آنها پیشى نگیرید، که گمراه مى شوید! و از فرمان آنها تخلّف نکنید، که لغزش خواهید داشت! و با آنها مخالفت نکنید، که گرفتار نادانى مى شوید! و به آنها چیزى نیاموزید که آنها از شما داناترند! آنها در بزرگى از همه مردم عالم ترند و در کوچکى از همه عاقل تر! بنابراین، از حق و اهل حق پیروى کنید، هر جا که باشد».(۵)
***
پی نوشت:
۱. سوره توبه، آیه ۱۰۰. 
۲. سوره احزاب، آیه ۳۳.
۳. «لَبَدوا» از مادّه «لَبود» به معناى اقامت در مکانى است و در اینجا به معناى توقّف کردن است. 
۴. نویسنده متتبّع، مرحوم «میرحامد حسین هندى» در کتاب «عبقات الانوار» این حدیث را از ۹۲ کتاب که بوسیله ۹۲ نفر از دانشمندان اهل سنّت تألیف یافته، با تمام مشخّصات، نقل مى کند. 
۵. تفسیر قمى، طبق نقل بحارالانوار، جلد ۲۳، صفحه ۱۳۰، حدیث ۱۲. 
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش ششم: مقایسه اصحاب پیامبر و امام

لَقَدْ رَأَیْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) فَمَا أَرَى أَحَداً یُشْبِهُهُمْ مِنْکُمْ، لَقَدْ کَانُوا یُصْبِحُونَ شُعْثاً غُبْراً وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِیَاماً، یُرَاوِحُونَ بَیْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ وَ یَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِکْرِ مَعَادِهِمْ، کَأَنَّ بَیْنَ أَعْیُنِهِمْ رُکَبَ الْمِعْزَى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ. إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ أَعْیُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُیُوبَهُمْ، وَ مَادُوا کَمَا یَمِیدُ الشَّجَرُ یَوْمَ الرِّیحِ الْعَاصِفِ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ وَ رَجَاءً لِلثَّوَاب.

من اصحاب محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدم،  اما هیچ کدام از شما را همانند آنان نمى نگرم، آنها صبح مى کردند در حالى که موهاى ژولیده و چهره هاى غبار آلوده داشتند، شب را تا صبح در حال سجده و قیام به عبادت مى گذراندند، و پیشانى و گونه هاى صورت را در پیشگاه خدا بر خاک مى ساییدند، با یاد معاد چنان نا آرام بودند گویا بر روى آتش ایستاده اند. بر پیشانى آنها از سجده هاى طولانى پینه بسته بود (چون پینه زانوهاى بزها) اگر نام خدا برده مى شد چنان مى گریستند که گریبان هاى آنان تر مى شد. و چون درخت در روز تند باد مى لرزیدند، از کیفرى که از آن بیم داشتند، یا براى پاداشى که به آن امیدوار بودند.

یاران واقعى پیامبر چنین بودند!
در قسمت آخر این خطبه، امام(علیه السلام) به سراغ ویژگى هاى گروه خاصّى از یاران پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى رود و آنها را براى اصحابش الگو و سرمشق مى سازد و در عبارت مبسوطى، هفت ویژگى درباره آنها بیان مى کند.
نخست مى فرماید: «من اصحاب محمّد(صلى الله علیه وآله) را دیده ام، امّا هیچ یک از شما را مانند آنان نمى بینم! آنها موهایى ژولیده و چهره هاى غبارآلود داشتند (زاهد بودند و در فقر و تنگ دستى زندگى مى کردند و خم به ابرو نمى آوردند!)». (لَقَدْ رَأَیْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ، فَمَا أَرَى أَحَداً یُشْبِهُهُمْ مِنْکُمْ لَقَدْ کَانُوا یُصْبِحُونَ شُعثاً(۱) غُبْراً(۲)).
در دومین وصف مى فرماید: «آنها شب تا به صبح در حال سجده و قیام بودند (و هرگز از عبادت خسته نمى شدند) گاه پیشانى و گاه دو طرف صورت را (در پیشگاه خدا) به خاک مى گذاردند». (وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِیَاماً، یُرَاوِحُونَ(۳) بَیْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ(۴)).
هر زمان پیشانى آنها خسته مى شد طرف راست را بر زمین مى نهادند و هر زمان طرف راست خسته مى شد طرف چپ را.
در سومین توصیف مى افزاید: «آنها از ترس رستاخیز (و محاسبه اعمال) گویى بر شعله هاى آتش ایستاده بودند و آرام نداشتند». (وَ یَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ(۵) مَعَادِهِمْ). مِنْ ذِکْرِ
آرى آنها عذاب الهى را با تمام وجود خود، احساس مى کردند و به همین دلیل آرامش نداشتند.
در چهاردهمین توصیف مى افزاید: «پیشانى آنها از سجده هاى طولانى، پینه بسته بود همچون زانوى گوسفند!» (کَأَنَّ بَیْنَ أَعْیُنِهِمْ رُکَبَ(۶) الْمِعْزَى(۷) مِنَ طُولِ سُجُودِهِمْ!).
آرى، لذّت عبادت و عشق به بندگى، آنها را به سجده هاى طولانى در برابر محبوب مطلق وادار مى ساخت و آثارش بر پیشانى آنها مى نشست.
در پنجمین وصف آنها مى فرماید: «هنگامى که نام خدا برده مى شد، اشک از چشمانشان فرو مى ریخت، آن قدر که گریبانشان تر مى گشت!». (إِذَا ذُکِرَ اللهُ هَمَلَتْ(۸) أَعْیُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُیُوبَهُمْ).
گاه از عشق خدا و درد فراق اشک مى ریختند و گاه از خوف عقاب!
و در ششمین و آخرین وصف بار دیگر به چهره دیگرى از ایمان قوى و خوف و رجاء آنها اشاره کرده، مى فرماید: «آنها همچون درختى که در روز طوفانى از شدت تندباد به خود مى لرزد، از ترس عقاب و عشق به ثواب مى لرزیدند!» (وَ مَادُوا(۹) کَمَا یَمِیدُ الشَّجَرُ یَوْمَ الرِّیحِ الْعَاصِفِ، خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ، وَ رَجَاءً لِلثَّوَابِ!).
تشبیه به درخت که در برابر تندباد لرزان مى شود، تشبیه جالبى است که امام(علیه السلام) دلیل آن را نیز بیان فرموده، که گاه از ترس عقاب و گاه به امید ثواب صورت مى گیرد. از یک چشم، اشک شوق دیدار پروردگار مى ریزند و از چشم دیگر، اشک خوف عقاب! و این است راه و رسم بندگان خالص و مخلص که در میان خوف و رجاء و بیم و امید در حرکتند.
***
نکته ها:
۱- ویژگى هاى کوفیان و شامیان
بخش اخیر این خطبه که از یک سو مردم را به پیروى از اهل بیت(علیهم السلام) دعوت مى کند و از سوى دیگر یادآور ویژگى هاى اصحاب خاص رسول الله(صلى الله علیه وآله) مى شود، رابطه لطیفى با بخش هاى نخستین این خطبه که از مردم عراق و کوفه شدیداً نکوهش مى کند، دارد زیرا از یک سو، به آنها مى فهماند که شما هیچ عذرى در پیشگاه خدا ندارید زیرا رهبر شما از اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) است.
از همان کسانى است که رسول الله(صلى الله علیه وآله) سفارش آنها را کرده، که مردم دست از دامنشان برندارند; همان ها که در کنار قرآن قرار دارند و کشتى نجاتند; در حالى که پیشواى مردم شام، مردى است منحرف، ظالم و غارتگر و از بقایاى عصر جاهلیّت; لذا از این نظر حجّت بر شما تمام است.
دیگر این که، ضعف و زبونى شما نه به دلیل عدم قدرت جسمانى است، بلکه از نظر روحانى و معنوى و رابطه با پروردگار ضعیف و ناتوانید; از این رو، آنها را به پیروى عملى از اصحاب خاصّ رسول الله(صلى الله علیه وآله) دعوت کرده که قوى ترین رابطه ها را با خدا داشتند: در پیشگاه او به عبادت بر مى خاستند و به سجود مى پرداختند و پیکرشان از خوف خدا مى لرزید، آثار سجده در صورت آنها نمایان بود و اشک خوف و شوق بر صورتشان جارى و این تعبّد و تعهّد رمز اصلى پیروزى آنها بر دشمن بود.
***
۲- کدام یک از صحابه؟
ممکن است افراد ساده اندیش از اطلاق کلام حضرت چنین تصوّر کنند که ویژگى هاى بسیار والاى فوق، در همه صحابه پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بوده است و آن را دلیلى بر اصل معروف «تنزیه صحابه» بگیرند در حالى که به یقین این اوصاف و ویژگى ها مربوط به اصحاب خاصّ آن حضرت، همچون: سلمان ها، بوذرها، عمّارها و مقدادها است، نه همه آنان; زیرا اوّلا: چنین مطلبى بر خلاف تاریخ است; چرا که در هیچ تاریخى این صفات براى همه آنها نوشته نشده است.
ثانیاً: بسیارى از آیات قرآن نشان مى دهد که در میان آنها متخلّفان و گنهکاران خطرناکى بودند.
از جمله بعضى از آنها به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ارتش اسلام خیانت کردند که وقتى رسوا شدند، از درِ توبه درآمدند; مانند «حاطب بن ابى بلتعه» و «ابولبابه» که داستان آنها را همه شنیده ایم و ستون توبه در مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) یادآور این حقیقت است.
بعضى دیگر در مقام اعتراض در برابر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسبت به حکم زکات برآمدند، در حالى که قبلا با خدا عهد کرده بودند اگر ثروتى پیدا کردند در راه خدا از آن انفاق کنند! مانند «ثعلبه بن حاطب انصارى» که داستان او در آیات ۷۵ تا ۷۷ سوره توبه آمده است.
بعضى فرمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را زیر پا گذاردند و به بهانه هاى واهى از شرکت در جنگ «تبوک» تخلّف کردند; که داستان آن ها ذیل آیه ۱۱۸ سوره «توبه» آمده است.
گروهى دست به جاسوسى زدند، که قرآن در آیه ۴۷ سوره «توبه» در مورد آنها مى گوید: «وَ فِیکُمْ سَمَّاعُؤنَ لَهُمْ».
بعضى به ساختن مسجد «ضرار» پرداختند، تا در میان مؤمنان ایجاد شکاف و تفرقه کنند، که داستان آنها در ذیل آیات ۱۰۷ تا ۱۱۰ سوره «توبه» آمده است.
و بعضى از آنها که در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) راه راستى را مى پیمودند، بعد از آن حضرت در اثر هوا پرستى فتنه هایى برپا کردند که خون هاى زیادى از مسلمین ریخته شد; مانند: «طلحه» و «زبیر» که آتش جنگ «جمل» را برپا کردند و بر ضدّ امام المسلمین قیام نمودند و «معاویه» که فتنه هاى فراوانى، از جمله فتنه «صفّین» را رهبرى مى کرد.
بسیار ساده لوحى است که ما در برابر واقعیّت هاى روشن تاریخ و آیات صریح قرآن، چشم بر هم نهیم و همه صحابه را با آب تنزیه بشوییم و دامان آنها را پاک و پاکیزه کنیم.
بنابراین، اگر امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این خطبه، یا خطبه هاى دیگرى مدح و تمجید بلیغى از صحابه مى کند، به یقین منظور اصحاب خاصّ رسول الله(صلى الله علیه وآله) است که گروه قابل ملاحظه اى از یاران او را تشکیل مى دادند و در تمام میدان هاى نبرد در صفوف مقدّم جاى داشتند و همواره سر بر فرمان رسول الله(صلى الله علیه وآله) مى نهادند و بسیارى از آنان در عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) شربت شهادت نوشیدند.
به هر حال، این گروه از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) که عالى ترین درس بندگى و عبودیّت خداوند و استقامت و ایستادگى و ایثار و فداکارى را در راه اسلام، از محضر بزرگترین استاد جهان بشریّت، یعنى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آموخته بودند سزاوار است الگو و اسوه مسلمانان، در هر عصر و زمان باشند.
همانها که به گفته مورّخان هنگامى که مى خواستند از یکدیگر جدا شوند، سوره «والعصر» را یکى براى دیگرى مى خواند و او را به ایمان و عمل صالح و طرفدارى از حق و صبر و استقامت دعوت مى کرد.(۱۰)
همان ها که به تعبیر قرآن آثار سجده در چهره هایشان نمایان بود: «سِیمَاهُمْ فِی وُجُودِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُؤدِ»(۱۱). و همان ها که در برابر دشمنان شدید و محکم، و در برابر دوستان نرم و ملایم بودند: «وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ، رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ».(۱۲)
***
پی نوشت:
۱. «شُعث» جمع «اشعث» در اصل به معناى ژولیده و کسى است که موهایش پریشان است و در عبارت بالا کنایه از فقر یا زهد است. 
۲. «غُبر» جمع «أغبر» به معناى غبارآلود است. 
۳. «یُراوحون» از مادّه «تراوح» به معناى انجام کارى، یکى بعد از دیگرى است. 
۴. «خُدود» جمع «خدّ» به معناى دو طرف صورت است; در مقابل «جباه» جمع «جبهه» که به معناى پیشانى است. و ترجمه «خَدّ» در فارسى به «گونه»، صحیح نیست. 
۵. «جَمر» جمع «جَمَره» است که به معناى قطعه آتشِ شعله ور است. این واژه گاهى به سنگ ریزه نیز اطلاق مى شود، که جمع آن «جَمرات» است. 
۶. «رکب» جمع «رُکبه» به معناى زانو است. 
۷. «معزى» و «معز» به معناى بز است. 
۸. «هملت» از مادّه «هُمول» به معناى سیلان و جریان است. 
۹. «مادوا» از مادّه «مَیَدان» (بر وزن جریان) به معناى حرکت کردن و لرزیدن است. 
۱۰. اسد الغابه، جلد ۳، صفحه ۱۴۴.
۱۱. سوره فتح، آیه ۲۹.
۱۲. سوره فتح، آیه ۲۹.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *