خطبه شماره ۴: پند و اندرز به مردم

خطبه شماره ۴: پند و اندرز به مردم

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: هدایت اهل بیت علیهم السلام

و هی من أفصح کلامه علیه السلام و فیها یعظ الناس و یهدیهم من ضلالتهم و یُقال: إنه خطبها بعد قتل طلحه و الزبیر:
بِنَا اهْتَدَیْتُمْ فِی الظَّلْمَاءِ وَ [تَسَنَّمْتُمُ‏] تَسَنَّمْتُمْ ذُرْوَهَ [الْعَلْیَاءَ] الْعَلْیَاءِ وَ بِنَا [انْفَجَرْتُمْ‏] أَفْجَرْتُمْ عَنِ السِّرَارِ. وُقِرَ سَمْعٌ لَمْ یَفْقَهِ الْوَاعِیَهَ وَ کَیْفَ یُرَاعِی النَّبْأَهَ مَنْ أَصَمَّتْهُ الصَّیْحَهُ، رُبِطَ جَنَانٌ لَمْ یُفَارِقْهُ الْخَفَقَانُ.
(گفته شد که پس از فتح بصره در سال ۳۶ هجرى و کشته شدن طلحه و زبیر ایراد فرمود).
 
شما مردم به وسیله ما، از تاریکى هاى جهالت نجات یافته و هدایت شدید، و به کمک ما، به اوج ترقّى رسیدید. صبح سعادت شما با نور ما درخشید.
کر است گوشى که بانگ بلند پندها را نشنود، و آن کس را که فریاد بلند، کر کند، آواى نرم حقیقت چگونه در او أثر خواهد کرد قلبى که از ترس خدا لرزان است، همواره پایدار و با اطمینان باد.

این خطبه از فصیح ترین سخنان على (ع) است و در آن مردم را اندرز مى دهد و از گمراهى به سوى هدایت مى برد و گفته مى شود: «این خطبه را بعد از (جنگ جمل و) کشته شدن طلحه و زبیر ایراد فرموده است».
خطبه در یک نگاه:
این خطبه چنان که در عنوان آن آمده، احتمالا بعد از ماجراى «جنگ جمل» و قتل «طلحه و زبیر» ایراد شده است و به طور طبیعى ناظر به پیامدهاى این جنگ و درسهاى عبرتى است که مسلمانان مى بایست از آن بیاموزندمحورهاى اصلى خطبه را در سه قسمت مى توان خلاصه کرد:
۱- تصریح به این واقعیّت که مردم در ظلمات و تاریکیها به وسیله اهل بیت پیامبر (ص) هدایت شدند و به مقامات عالى و اوج ترقّى رسیدند و به همین دلیل باید آماده باشند تا نصایح و اندرزهاى آنها را به گوش جان بشنوند.
۲- اشاره به این که من پیش بینى پیمان شکنى ها را مى کردم، ولى نمى خواستم پرده ها را کنار بزنم.
۳- در بخش آخر خطبه اشاره به این نکته مى کند که امروز جاى پرده پوشى نیست، واقعیّتها را باید گفت و گرنه بیم این مى رود که توده مردم گمراه شوند و اگر من ترسى داشته باشم از همین جهت است نه از ناحیه خودم.

چشم و گوش خود را باز کنید:
امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه به نعمتهاى فراوان و چشمگیرى که در سایه اسلام نصیب مسلمانان ـ مخصوصاً مسلمانان آغاز اسلام ـ شد اشاره کرده و در سه جمله کوتاه که با تشبیهات زیبایى همراه است این مطلب را چنین توضیح مى دهد: «به وسیله ما در تاریکیهاى (جهل و گمراهى و جاهلیّت) هدایت یافتید و به کمک ما به اوج ترقّى رسیدید و در پرتو شعاع ما (خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)) صبح (سعادت) شما درخشیدن گرفت و تاریکیها پایان یافت» (بِنَا اهْتَدَیْتُمْ(۱) فِى الظَّلْماءِ(۲)، وَ تَسَنَّمْتُمْ(۳) ذُرْوَهَ(۴) الْعَلْیاءِ، وَ بِنا اَفْجَرْتُمْ(۵) عَنِ السِّرارِ(۶)).
در جمله اوّل، امام به شرایط زمان جاهلیّت که تاریکى جهل و فساد و جنایت همه جا را فرا گرفته بود اشاره مى فرماید که در پرتو وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، مردم صراط مستقیم را پیدا کردند و با سرعت به سوى مقصد حرکت نمودند.
در جمله دوّم، ترقّى و تکامل را به شترى تشبیه مى کند که داراى کوهان است (با توجّه به این که «تسنّمتم» از ماده سنام به معناى کوهان شتر مى باشد) و مى فرماید: شما بر بالاى آن کوهان قرار گرفتید که اشاره به اوج ترقّى و تکاملى است که نصیب مسلمین در پرتو اسلام شد و همه مورّخان شرق و غرب در کتابهاى خود به هنگام شرح تمدّن اسلام به آن اعتراف و اذعان دارند.
در جمله سوّم، وضع جامعه جاهلى را به شبهاى تاریک ماه و محاق (با توجّه به این که سرار به معناى شبهایى است که ماه مطلقاً در آن نمى درخشد) تشبیه کرده و مى فرماید: «به وسیله پیامبر و خاندان او پرده هاى تاریکى شکافته شد و داخل در فجر و صبح سعادت شدید».
در واقع این تعبیرات از سرچشمه قرآن گرفته شده که اسلام و ایمان و وحى الهى را تشبیه به نور کرده، گاه مى فرماید: «اَللّهُ وَلىُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ; خداوند ولىّ و سرپرست کسانى است که ایمان آوردند و آنها را از تاریکیها به سوى نور بیرون مى برد»(۷) و در جایى دیگر مى فرماید: «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللهِ نُور وَ کِتاب مُبین یَهْدى بِهِ اللهُ مَنْ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِاِذْنِهِ; به یقین از سوى خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد و خداوند به برکت آن، کسانى را که از خشنودى او پیروى کنند به راه هاى سلامت هدایت مى کند و به اذن خود از تاریکیها به سوى روشنایى مى برد»(۸) و گاه مى فرماید: «و اِنَّهُ لَذِکْر لَکَ».(۹)
سپس امام(علیه السلام) به عنوان نکوهش از کسانى که گوش شنوا ندارند و تعریف و تقدیر از افراد واقع بین و آگاه، مى افزاید: «کر باد! گوشى که نداى بلند پند و اندرز را درک نکند» (وُقِرَ سَمْع لَمْ یَفْقَهِ الْواعِیَهَ).
واژه «وقر» هم در مورد کرى به کار مى رود و هم سنگینى گوش; و منظور از «واعیه» فریادهاى بلند است و اشاره به آیات صریح و کوبنده قرآن در مسائل مهمّ اعتقادى و عملى و اخلاقى و همچنین سنّت آشکار پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم). و تعبیر به «لَمْ یَفْقَهُ» درک نکرده» به جاى «لَمْ یَسْمَعَ; نشنیده است» به خاطر این است که تنها شنیدن اثرى ندارد مهم درک کردن است.
سپس مى فرماید: «کسى که صیحه و فریاد، او را (کر) کرده است چگونه مى تواند آهنگ ملایم (مرا) بشنود» (وَکَیْفَ یُراعِى النَّبْاَهَ(۱۰) مَنْ اَصَمَّتهُ الصَّیْحَهُ).(۱۱)
اشاره به این که اینها که فرمان خدا و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) را زیر پا گذارده اند چگونه ممکن است سخنان مرا بشنوند؟!
از آن جا که در برابر این گروه، گروه دیگرى وجود دارد که طرفدار حقّند، مى فرماید: «مطمئن باد! قلبى که از خوف خدا جدایى نپذیرد (و حقیقت را درک کند و در برابر آن خاضع باشد)» (رُبِطَ جَنان(۱۲) لَمْ یُفارِقْهُ الْخَفَقانُ).(۱۳)
***
نکته:
هدایت در پرتو خاندان وحى:
آنچه در فراز بالا از کلام امام(علیه السلام) خواندیم، اشاره به یک واقعیّت مهمّ تاریخى است که از مقایسه عصر جاهلیّت عرب با دوران شکوفایى بعد از طلوع اسلام، روشن مى شود که عرب جاهلى از نظر معتقدات دینى، مسائل مربوط به مبدأ و معاد، نظام اجتماعى، نظام خانواده، اخلاق، تقوا و وضع اقتصادى در چه سطحى بوده و بعد از نزول قرآن و اسلام در چه سطحى قرار گرفت. تفاوت در میان این دو آن قدر زیاد است که جز تعبیر به یک معجزه بزرگ، تعبیر دیگرى براى آن نمى توان تصوّر کرد.
آنچه امام(ع) در این بخش از خطبه بیان فرموده که: ظلمت و تاریکى تمام جامعه آنان را در برگرفته بود و با ظهور اسلام سپیده صبح سعادت آشکار گشت و بر قلّه هاى معرفت و فرهنگ و تمدّن قرار گرفتند، فقط یک اشاره کوتاه بود و شرح آن را در کتب تاریخ تمدّن اسلام باید مطالعه کرد. این معنا در خطبه هاى متعدّدى از نهج البلاغه با توضیح بیشترى آمده است.
***
پی نوشت:
۱. «اِهْتَدَیْتُمْ» از «اهتداء» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه و ارباب لغت در جایى به کار مى رود که انسان با میل و اراده خود هدایت را بپذیرد و در عبارت بالا نیز منظور همین است.
۲. «ظَلْماء» (بر وزن صحراء) به گفته بعضى از محققان به معناى تاریکى آغاز شب است یا به تعبیر دیگر تاریکى بعد از نور، برخلاف ظلمت که مفهوم عامى دارد و به کار گرفتن این واژه در کلام امام(علیه السلام) شاید اشاره به این نکته باشد که دوران جاهلیّت عرب در واقع، در تاریکى بعد از نور، یعنى دعوت انبیاى اولواالعزم پیشین بود.
۳. «تَسَنَّمْتُمْ» از ماده «سَنَم» (بر وزن قلم) به معناى بالا رفتن است و سنام (بر وزن مرام) به معناى کوهان شتر آمده است.
۴. «ذُرْوَه» از ماده «ذرو» (بر وزن سرو) به دو معنا آمده: یکى اشراف چیزى بر چیزى و به همین جهت به قلّه کوه یا کوهان، ذروه گفته مى شود و دیگر ریختن و پراکنده شدن چیزى.
۵. «اَفْجَرْتُمْ» از ماده «فجر» در اصل به معناى شکافتن وسیع چیزى است و از آن جا که سپیده صبح، گویى تاریکى شب را مى شکافد به آن فجر گفته اند و «اَفْجَرْتُمْ» به معناى داخل فجر و سپیدى صبح شدن است.
۶. «سِرار» از ماده «سِرّ» به معناى پنهان و نقطه مقابل آشکار است و واژه «سرار» معمولا به شبهاى آخر ماه که هوا کاملا تاریک است گفته مى شود.
۷. سوره بقره، آیه ۲۵۷.
۸. سوره مائده، آیات ۱۵ و ۱۶.
۹. سوره زخرف، آیه ۴۴.
۱۰. «نبأه» در اصل از ماده «نَبَأ» به معناى آمدن از مکانى به مکان دیگر است و از آن جا که خبر از مکانى به مکان دیگر مى رود به آن نبأ مى گویند و «نبأه» به معناى صداى آهسته است چون از مکانى به مکان دیگر مى رود. (مقاییس اللّغه).
۱۱. بعضى از شارحان نهج البلاغه تصریح کرده اند که منظور از «اَصَمَّتْهُ الصَّیْحَهُ» در این جا این نیست که فریاد وحى آنان را کر کرده است; بلکه به این معناست که آنها از شنیدن فریاد وحى کر هستند، مانند: «اَفَاَنْتَ تُسْمِعَ الصُّمَّ وَلَوْ کانُوا لا یَعْقلُون». (سوره یونس، آیه ۴۲).
۱۲. «جنان» به معناى قلب است چرا که در سینه انسان پنهان است و این واژه از «جَنّ» (بر وزن فنّ) به معناى پنهان شدن گرفته شده است و به همین جهت به باغهاى پر درخت که زمین آن پوشیده از درختان است «جنّت» و به بچّه اى که در شکم مادر است «جنین» و به طایفه پریان که از نظرها پوشیده اند «جنّ» گفته مى شود و دیوانه را نیز به این جهت «مجنون» مى گویند که عقلش پوشیده شده، یا «جنّ» به درون او راه یافته است.
۱۳. «خفقان» در اصل به معناى «اضطراب» است و از آن جا که خوف و ترس سبب اضطراب مى شود در این معنا به کار مى رود و منظور در کلام بالا «خوف خدا» است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: پیمان شکنی

مَا زِلْتُ أَنْتَظِرُ بِکُمْ عَوَاقِبَ الْغَدْرِ وَ أَتَوَسَّمُکُمْ بِحِلْیَهِ الْمُغْتَرِّینَ حَتَّى سَتَرَنِی عَنْکُمْ جِلْبَابُ الدِّینِ وَ بَصَّرَنِیکُمْ صِدْقُ النِّیَّهِ أَقَمْتُ لَکُمْ عَلَى سَنَنِ الْحَقِّ فِی جَوَادِّ الْمَضَلَّهِ حَیْثُ تَلْتَقُونَ وَ لَا دَلِیلَ وَ تَحْتَفِرُونَ وَ لَا تُمِیهُونَ.

من همواره منتظر سرانجام حیله گرى شما مردم بصره بودم، و نشانه هاى فریب خوردگى را در شما مى نگریستم. تظاهر به دیندارى شما، پرده اى میان ما کشید ولى من با صفاى باطن درون شما را مى خواندم. 
 
من براى وا داشتن شما به راه هاى حق، که در میان جادّه هاى گمراه کننده بود، به پاخاستم در حالى که سر گردان بودید و راهنمایى نداشتید تشنه کام هر چه زمین را مى کندید قطره آبى نمى یافتید.(۱)
______________________
(۱). ضرب المثل، کنایه از تلاش بیهوده است.
پیمان شکنى شما را پیش بینى مى کردم، ولى…
در این بخش از خطبه، امام(علیه السلام) بازماندگان «جنگل جمل» را مخاطب ساخته، مى فرماید: «من همواره منتظر عواقب پیمان شکنى شما بودم و نشانه فریب خوردگان را در شما مى دیدم!» (ما زِلْتُ اَنْتَظِرُ بِکُمْ عَواقِبَ الْغَدْرِ، وَ اَتَوَسَّمُکُمْ (۱) بِحِلْیَهِ الْمُغْتَرّین(۲)).
در روایات آمده است که «طلحه و زبیر» مدّتى بعد از بیعت با «على»(علیه السلام) به خدمتش آمدند و براى رفتن به «عمره» از آن حضرت اجازه گرفتند.
امام(علیه السلام) که آثار نفاق و پیمان شکنى را در آنان مى دید، بار دیگر از آنها پیمان وفادارى و بیعت گرفت، ولى همان گونه که مى دانیم به پیمان خود وفادار نماندند و آتش «جنگ جمل» را روشن کردند که در آن آتش، بیش از ده هزار نفر از مسلمین سوختند و بى شک گروه زیاد دیگرى در این توطئه سهیم و شریک بودند و با این که بیعت کرده بودند درصدد پیمان شکنى برآمدند و مخاطب «على»(علیه السلام) همین گروهند.
«ابن ابى الحدید» در یکى از کلمات خود نقل مى کند که: «على»(علیه السلام) در آن روزى که «زبیر» با او بعیت کرد فرمود: «من از این بیم دارم که تو پیمان خود را بشکنى و با این بیعت مخالفت کنى!» عرض کرد: «بیم نداشته باش چنین چیزى تا ابد از من سر نمى زند!» امام(علیه السلام) فرمود: «خداوند گواه و شاهد من بر این موضوع باشد؟» عرض کرد: «آرى» پس از چند روز «طلحه و زبیر» خدمت امیرمؤمنان(علیه السلام) آمدند و عرض کردند: «تو مى دانى در زمان حکومت «عثمان» چه اندازه به ما جفا شد! و مى دانى او همواره طرفدار «بنى امیّه» بود اکنون که خداوند خلافت را به تو سپرده است، بعضى از این فرمانداریها را در اختیار ما بگذار»!
امام(علیه السلام) فرمود: «به قسمت الهى راضى باشید تا من در این باره فکر کنم و بدانید من کسى را در این امانت شریک نمى کنم مگر این که از دیانت و امانت او راضى و مطمئن باشیم…» آنها از نزد حضرت بیرون آمدند در حالى که یأس از رسیدن به مقام، آنها را فرا گرفته بود و چیزى نگذشت که اجازه براى «عمره» گرفتند.
عجیبتر این که بنا به گفته «ابن ابى الحدید» هنگامى که نامه «على»(علیه السلام) به «معاویه» رسید که: مردم همگى با من بیعت کرده اند و تو هم براى من بیعت بگیر و بزرگان اهل شام را نزد من بفرست; «معاویه» (سخت دستپاچه شد و) نامه اى به «زبیر» نوشت و او را به عنوان امیرالمؤمنین خطاب کرد و گفت از تمام مردم «شام» براى تو بیعت گرفتم با سرعت به سوى «کوفه» و «بصره» برو و این دو شهر را تسخیر کن که بعد از تسخیر این دو، هیچ مشکلى وجود ندارد و بعد از تو براى «طلحه» بیعت گرفتم، بروید و مردم را به عنوان خونخواهى «عثمان» بشورانید.(۳)
سپس مى افزاید: «ولى به خاطر استتار شما در لباس دین بود که از شما چشم پوشیدم (و راز شما را افشا نکردم) در حالى که صفاى دل، مرا از درون شما آگاهى مى داد (و از توطئه ها و نیرنگهاى شما به لطف الهى آگاه بودم)» (حَتّى سَتَرَنى عَنْکُمْ جِلْبابُ(۴) الدّینِ، وَ بَصَّرَنیکُمْ صِدْقُ النِّیَّهِ).
در حقیقت این دو جمله امام(علیه السلام) پاسخ به دو سؤال متعدّد مى باشد: «اوّلا: اگر امام انتظار پیمان شکنى آنها را داشت و نشانه هایش را در آنها مى دید چرا این مطلب را آشکار نفرمود؟ و ثانیاً: این آگاهى بر درون و باطن آنها از کجا پیدا شد؟
امام در پاسخ سؤال اوّل مى فرماید: «استتار در پرده دین بود که ایجاب مى کرد این راز مکتوم بماند» و در پاسخ سؤال دوّم مى فرماید: «صفاى دل، مرا آگاه ساخت».
بعضى از شارحان «نهج البلاغه» احتمال دیگرى در تفسیر جمله اوّل داده اند و آن این که شما مرا نشناختید و دلیل آن این بود که پرده خیال و برداشت نادرست از دین، مانع شناخت شما از من بود و یا دیانت من مانع شناخت شما از من گردید; ولى با توجّه به تکلّفاتى که این تفسیر دارد و تناسب چندانى با جمله هاى قبل در آن دیده نمى شود، تفسیر اوّل صحیح تر به نظر مى رسد.
در پایان این سخن مى فرماید: «من در کنار جاده هاى گمراه کننده ایستادم تا شما را به طریق حق رهنمون شوم; در آن هنگام که گرد هم جمع مى شدید و راهنمایى نداشتید و تشنه رهبر شایسته اى بودید و براى پیدا کردن این آب حیات، تلاش مى کردید و به جایى نمى رسیدید» (اَقَمتُ لَکُمْ عَلى سُنَنِ الْحَقِّ فى جَوادِّ(۵) الْمَضَلَّهِ(۶)، حَیْثُ تَلْتَقُونَ وَ لا دَلیلَ وَ تَحْتَفِرُونَ وَ لا تُمیهُونَ(۷)).
در حقیقت امام(علیه السلام) آنان را در عصر «عثمان» مخصوصاً سال هاى آخر عمر او، تشبیه به مسافرانى مى کند که راه را گم کرده و در بیراهه گرفتار شده و از تشنگى مى سوزند و جاى جاى زمین را براى رسیدن به آب حفر مى کنند و به آب دست نمى یابند; ولى امام(علیه السلام) به یارى آنها مى آید، به صراط مستقیم هدایتشان مى کند و از سرچشمه هدایت سیرابشان مى سازد.
به آنها توجّه مى دهد که اگر در آن دوران تاریک و طوفانى من نبودم چه مشکلات و گرفتارى هاى عظیم دینى و دنیوى دامانتان را مى گرفت.
***
نکته ها:
۱. دید باطن!
امام(علیه السلام) در این جا به نکته مهمّى اشاره فرموده است و آن این که: «صفاى دل و صدق نیّت از اسباب بصیرت و روشن بینى است» مؤمنان پاکدل، مسائلى را مى بینند که از دیگران پنهان است و این حقیقتى است که هم در قرآن مجید به آن اشاره شده و هم در روایات اسلامى، قرآن مى گوید: «اِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً; اگر تقوا پیشه کنید خداوند وسیله شناخت حق از باطل را براى شما قرار مى دهد (و به وسیله نور تقوا مى توانید، حق و باطل را در پنهان ترین چهره هایش بشناسید)».(۸)
در حدیث معروفى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نقل شده، مى خوانیم: «اِتَّقُوا فِراسَهَ الْمُؤمِنِ فَاِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ; از هوشیارى مؤمن بپرهیزید که او به کمک نور خدا مى بیند»(۹) و در حدیث دیگرى از امام «على بن موسى الرّضا»(علیه السلام) مى خوانیم: «ما مِنْ مُؤمِن الاّ وَلَهُ فِراسَه یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ عَلى قَدْرِ ایمانِهِ وَ مَبْلَغِ اِسْتِبْصارِهِ وَ عِلْمِهِ وَ قَدْ جَمَعَ اللهُ لِلاَئِمَّه مِنّا ما فَرَّقَهُ فى جَمیعِ الْمُؤمِنینَ وَ قالَ عَزَّوَجَلَّ فى کِتابِهِ: اِنَّ فى ذلِکَ لآیات لِلْمُتَوَسِّمینَ; هیچ مؤمنى نیست مگر این که هوشیارى خاصّى دارد که با نور الهى به اندازه ایمان و مقدار بصیرت و علم خود مى بنید و خداوند براى امامان اهل بیت(علیهم السلام) آنچه را به همه مؤمنان داده قرار داده و در همین زمینه در کتابش فرموده: در این، نشانه هایى است براى هوشیاران».
سپس افزود: «نخستین متوسّمان (هوشیاران روشن بین) رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) سپس امیرمؤمنان(علیه السلام) و بعد از او حسن و حسین(علیها السلام) و امامان از فرزندان حسین(علیهم السلام) تا روز قیامتند».(۱۰)
جالب این که: امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) همه این سخنان را در پاسخ کسى فرمود که سؤال کرده بود: چگونه شما از قلوب مردم آگاه مى شوید و خبر مى دهید؟!
در حقیقت حقایق جهان پرده اى ندارد، این ما هستیم که به خاطر هوا و هوسها و وسوسه هاى شیطانى پرده در برابر چشم قلب خود ایجاد مى کنیم و اگر با نور تقوا و ایمان این پرده ها کنار رود همه چیز آشکار است.
چنان که در حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) آمده است: «لَولا اَنَّ الشَّیاطینَ یَحْوُمُونَ اِلى قُلُوبِ بَنى آدَمَ لَنَظَرُوا اِلى الْمَلَکُوتِ; اگر شیاطین دلهاى فرزندان آدم را احاطه نکنند مى توانند به عالم ملکوت (و باطن این جهان) نظر بیفکنند».(۱۱)
حقیقت سرایى است آراسته *** هوا و هوس گرد برخاسته!
نبینى که هرجا که برخاست گرد *** نبیند نظر گرچه بیناست مرد؟!
۲. پرده پوشى بر عیوب مردم
غالب افراد داراى عیوب پنهانى هستند و گاه انسان از طرق عادى یا از طریق فراست و ایمانى از آن آگاه مى شود; وظیفه هرکس ـ مخصوصاً رهبران جامعه ـ این است تا آن جا که خطرى براى اجتماع به وجود نیاید در عیب پوشى بکوشند و پرده درى نکنند; چرا که پرده دریها از یکسو، احترام شخصیت افراد را در هم مى شکند و از سوى دیگر، آنها را در ارتکاب گناه جسور مى کند; زیرا در پرده بودن عیب همواره سبب احتیاط افراد است، امّا اگر کار به رسوایى کشید دیگر کسى ملاحظه نمى کند و از همه اینها گذشته پرده درى باعث اشاعه فحشا در جامعه و آلوده شدن دیگران به گناه مى گردد.
به همین دلیل در احادیث اسلامى تأکید فراوانى بر این مطلب شده است در حدیثى مى خوانیم که یکى از حقوق مؤمنان، بر یکدیگر این است که: «اسرار و عیوب یکدیگر را بپوشانند و خوبیها را آشکار سازند» (وَاکْتُمْ سِرَّهُ وَ عَیْبَهُ وَ اَظْهِرْ مِنْهُ الْحُسْنَ).(۱۲)
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «مَنْ سَتَرَ عَلى مُؤمن عَوْرَهً یَخافُها سَتَرَ اللهُ عَلَیْهِ سَبْعینَ عَورَهً مِنْ عَوْراتِ الدُّنْیا و الآخِرَهِ; کسى که عیب مؤمنى را که از آشکار شدنش بیمناک است بپوشاند، خداوند هفتاد عیب او را در دنیا و آخرت مى پوشاند».(۱۳)
امام(علیه السلام) در بالا اشاره پرمعنایى به این دستور اسلامى کرده و پایبندى خود را نسبت به آن آشکار ساخته، البتّه همان گونه که گفتیم این در موردى است که عیوب پنهانى سرچشمه مشکلات اجتماعى نگردد که در آن جا وظیفه افشاگرى به میان مى آید.
ولى نباید به بهانه این استثنا اسرار و عیوب مردم را فاش کرد; بلکه باید به راستى محلّ روشنى براى این استثنا پیدا شود.
* * *
پی نوشت:
۱. «اَتَوَسَّمُکُمْ» از ماده «وَسْم» (بر وزن رسم) به معناى اثر و علامت است و این جمله اشاره به این است که من آثار پیمان شکنى را از آغاز در شما مى دیدم.
۲. «مُغتَرِّیْن» از ماده «غرور» به معناى فریب است.
۳. ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۳۰ و ۲۳۱.
۴. «جلباب» به معناى پرده، پیراهن و روسرى و چادر آمده است.
۵. «جَوادّ» جمع «جادّه» به معناى راه هاى بزرگ و وسیع است.
۶. «مَضَلَّه» از ماده «ضلال» به معناى جایى است که انسان را به گمراهى مى کشاند. بنابراین «جوّادَ الْمَضَلَّه» به معناى راه هاى ناشناخته و گمراه کننده است.
۷. «تُمیهُونَ» از ماده «مَوْه» (بر وزن نوع) به معناى آبدار شدن و آب دادن است و کلمه «ماء» از همین واژه گرفته شده است و «اَماهَ» به معناى رسیدن به آب است. بنابراین «لاتُمیهُونَ» یعنى به آب نمى رسید (هرچند تلاش براى کندن چاه مى کنید).
۸. سوره انفال، آیه ۲۹.
۹. اصول کافى، ج ۱، ص ۲۱۸.
۱۰. بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۱۲۸، ح ۱۳.
۱۱. بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۵۹ (بابا القلب و صلاحه).
۱۲. اصول کافى، ج ۲، ص ۲۴۹، ح ۳ (باب انّ المؤمن صنفان).
۱۳. اصول کافى، ج ۲، ص ۲۰۰، ح ۵.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: اطاعت از امام

الْیَوْمَ أُنْطِقُ لَکُمُ الْعَجْمَاءَ ذَاتَ الْبَیَانِ، عَزَبَ رَأْیُ امْرِئٍ تَخَلَّفَ عَنِّی، مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُهُ. لَمْ یُوجِسْ مُوسَى (علیه السلام) خِیفَهً عَلَى نَفْسِهِ بَلْ أَشْفَقَ مِنْ غَلَبَهِ الْجُهَّالِ وَ دُوَلِ الضَّلَالِ. الْیَوْمَ تَوَاقَفْنَا عَلَى سَبِیلِ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ، مَنْ وَثِقَ بِمَاءٍ لَمْ یَظْمَأْ.

امروز زبان بسته را به سخن مى آورم. دور باد رأى کسى که با من مخالفت کند از روزى که حق به من نشان داده شد، هرگز در آن شک و تردید نکردم کناره گیرى من چونان حضرت موسى علیه السّلام برابر ساحران است که بر خویش بیمناک نبود، ترس او براى این بود که مبادا جاهلان پیروز شده و دولت گمراهان حاکم گردد. امروز ما و شما بر سر دو راهى حق و باطل قرار داریم، آن کس که به وجود آب اطمینان دارد تشنه نمى ماند.

امروز پرده ها را کنار مى زنم!
جمله هاى متعدّدى که در این فراز از کلام آمده است هر کدام اشاره به نکته مهمّى دارد و به نظر مى رسد که در لابه لاى این جمله ها، جمله هاى بیشترى بوده است که مرحوم «سیّد رضى»(ره) به هنگام تلخیص کردن، آنها را ساقط نموده است. چرا که سیره مرحوم «سیّد رضى»(ره) بر این قرار داشته که از خطبه ها گلچین مى کرده و قسمت هایى را کنار مى گذاشته; گاهى بیشتر و گاهى کمتر.
به هر حال نخستین نکته اى را که امام(علیه السلام) در این جا به آن اشاره مى کند این است که مى فرماید: «من امروز (حوادث) بى زبانى که صد زبان دارد براى شما به سخن در مى آورم (تا حقایق را فاش کند)» (اَلْیَوْمَ اُنْطِقُ لَکُمُ الْعَجْماءَ ذاتَ الْبَیانِ).
«عجماء» به معناى حیوان بى زبان است، ولى گاه به حوادث و مسائل دیگرى که سخن نمى گوید نیز اطلاق مى شود و لذا بسیارى از شارحان نهج البلاغه معتقدند که «عجماء» در این جا اشاره به حوادث عبرت آمیزى است که در عصر او یا در گذشته، روى داده و هر کدام براى خود زبان حالى دارند و انسانها را پند و اندرز مى دهند. امام پیامهاى آنها را با بیان رساترى در این جا و در موارد دیگر بیان مى کند و نکته هاى عبرت آموز آنها را شرح مى دهد.
این احتمال نیز داده شده است که منظور از آن صفات کمال خود آن حضرت و یا اوامر الهى است که اینها نیز گویى خاموشند و امام سخنان آنها را بازگوى مى کند.
در جمله دوّم امام(علیه السلام) با قاطعیّت مى فرماید: «آن کس که از دستورات من تخلّف کند از حق دور گشته است زیرا از زمانى که حق را به من نشان داده اند هرگز در آن تردید نکرده ام (بنابراین آنچه مى گویم حق است و هرکس تخلّف کند از حق فاصله گرفته)» (عَزَبَ رَأىُ امْرِىء تَخَلَّفَ عَنّى، ما شَکَکْتُ فِى الْحَقِّ مُذ اُریتُهُ).
در واقع صدر و ذیل این کلام از قبیل علّت و معلول یا دلیل و مدّعاست و با توجّه به این که امام(علیه السلام) در دامان حق پرورش یافته و در آغوش پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) بزرگ شده و همواره کاتب وحى و شاهد معجزات بوده و از همه بالاتر «بابُ مَدینَه عِلْمِ النَّبى(صلى الله علیه وآله وسلم)» و به منزله در ورودى براى شهر علم پیامبر بوده است و علاوه بر عالم ظاهر، به عالم شهود و باطن راه یافته است، این سخن هرگز ادّعاى گزافى نیست.
بعضى از شارحان احتمال دیگرى در جمله «عَزَبَ رَأىُ امْرِىء…» داده اند و آن این که از قبیل نفرین باشد یعنى: «دور باد رأى کسى که از دستوراتم تخلّف کند» ولى معناى اوّل مناسب تر به نظر مى رسد.
در سوّمین جمله، به پاسخ سؤالى مى پردازد که بعد از داستان «جنگ جمل» به ذهن بعضى مى رسید و آن این که چرا امام(علیه السلام) از ماجراى این جنگ نگران بود؟
مى فرماید: نگرانى من هرگز به خاطر خودم نبود بلکه به خاطر این بود که مبادا با آمدن همسر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به میدان، و فریاد دروغین خونخواهى قتل «عثمان» و حضور جمعى از صحابه پیمان شکن در لشکر دشمن، گروهى از عوام به شکّ و تردید بیفتند، درست همانند نگرانى موسى به هنگام رویارویى با ساحران. «موسى هرگز احساس ترس نسبت به خودش نکرد، بلکه از این مى ترسید که جاهلان و دولتهاى ضلالت غلبه کنند و مردم را به گمراهى بکشانند» (یُوجِسْ مُوْسى(علیه السلام) خِیفَهً عَلى نَفْسِهِ بَلْ اَشْفَقَ مِنْ غَلَبَهِ الْجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَّلالِ).
این جمله اشاره به آیات سوره «طه» است آن جا که خداوند مى فرماید: «قالُوا یا مُوْسى اِمّا اَنْ تُلْقِىَ وَ اِمّا اَنْ نَکُونَ اَوَّلَ مَنْ اَلْقى، قالَ بَلْ اَلْقُوا، فَاِذا حِبالُهُمْ و عَصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ اِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنّها تَسْعى فَاَوْجَسَ فی نَفْسِهِ خِیفَهً مُوسى; ساحران گفتند اى موسى! آیا تو اوّل عصاى خود را مى افکنى یا ما اوّل باشیم؟ گفت: شما اوّل بیفکنید، در این هنگام طنابها و عصاهاى آنان بر اثر سحرشان چنان به نظر مى رسید که حرکت مى کند، موسى ترس خفیفى در دل احساس کرد» (مبادا مردم گمراه شوند)»!(۱)
در چهارمین جمله به مردم و بازماندگان جنگ جمل هشدار مى دهد که: «امروز ما و شما در جادّه حق و باطل قرار گرفته ایم (یا به تعبیر دیگر بر سر دو راهى حقّ و باطل قرار گرفته ایم که ما به سویى مى رویم و شما به سوى دیگر! ما در متن حق هستیم و متأسفانه شما بر باطل و در لبه پرتگاه!)» (اَلْیَوْمَ تَواقَفْنا(۲) عَلى سَبیلِ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ).
درست چشم باز کنید و وضع خود را ببینید که بر امام زمانتان خروج کرده اید! احترام بیعت را نگه نداشته و پیمان الهى را شکسته اید! و در میان مسلمین شکاف ایجاد کرده اید! و خونهاى گروه عظیمى را ریخته اید! و مسئولیت بزرگى در پیشگاه خدا و براى «یوم المعاد» جهت خود فراهم کرده اید! نیک بیندیشید و در وضع خود تجدیدنظر کنید!
سرانجام در آخرین جمله مى فرماید: «کسى که اطمینان به آب داشته باشد تشنه نمى شود (و تشنگیهاى کاذب که معمولا هنگام وحشت از فقدان آب، بر انسان چیره مى شود به او دست نمى دهد)» (مَنْ وَثِقَ بِماء لَمْ یَظْمَأ).
اشاره به این که آن کسى که رهبر و راهنماى مطمئنّى دارد، گرفتار شکّ و تردید و وسوسه هاى شیطانى و اضطراب و بى اعتمادى نمى گردد; چرا که خود را در کنار چشمه آب زلال معرفت احساس مى کند و در مشکلات به او پناه مى برد و از او فرمان و دستور مى گیرد، شما هم اگر رهبر خود را بشناسید و به او اعتماد کنید، با اطمینان خاطر در راه حق گام مى نهید و از تزلزل و تردید و وسوسه هاى نفس و شیطان در امان خواهید بود.
***
نکته:
مبارزه حقّ و باطل:
در کلام بالا حقّ و باطل به دو جادّه تشبیه شده است که گروهى از این و گروهى از آن مى روند، اگر بخواهیم این دو واژه را در یک عبارت کوتاه و روشن تفسیر کنیم باید بگوییم حق همان واقعیّت است و باطل پندارهاى بى اساس و سرابهایى که به صورت آب نمایان مى شود. به این ترتیب ذات پاک خداوند که از هر واقعیّتى روشن تر و بارزتر است، نخستین چیزى است که شایسته نام حقّ است و غیر او به هر مقدار که با او ارتباط دارد حقّ است و به هر اندازه از او بیگانه است باطل است. عالم امکان، به خاطر انتسابش به خدا حقّ است و به خاطر آمیخته بودن با جنبه هاى عدمى، باطل است. تمام راه هایى که انسان را به سوى خدا مى برد و به هستى او تکامل مى بخشد و مراحل تازه اى از حیات جاوید به او مى دهد، حقّ است و آنچه او را از خدا دور مى کند و به اوهام و خیالات و پندارها پایبند مى سازد، باطل است.
صحنه این جهان صحنه مبارزه حق و باطل است که قرآن مجید براى مجسّم ساختن ابعاد این مبارزه و نتیجه و سرانجام آن، مثال بسیار جالب و پرمعنایى در سوره «رعد» بیان فرموده است: حقّ را به آبى تشبیه مى کند که از آسمان نازل مى شود و به صورت سیلاب از دامنه کوه ها جارى مى شود و باطل را به کفهایى تشبیه مى کند که بر اثر آلودگى آب بر آن ظاهر مى شود، امّا مدّت زیادى طول نمى کشد آب وارد جلگه مى شود آلودگى ته نشین مى شود، کفها از بین مى رود و آنچه مایه حیات و آبادانى است باقى مى ماند.(۳)
***
پی نوشت:
۱. سوره طه، آیات ۶۵ تا ۶۷.
۲. توجّه داشته باشید که «تواقفنا» از ماده «وقوف» به معناى ایستادن است (قاف مقدم بر فاء است).
۳. سوره رعد، آیه ۱۷. شرح دقایق این مثال قرآنى را در تفسیر نمونه، ج ۱۰، ذیل همین آیه مطالعه فرمایید.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *