نامه شماره ۲۸: جواب نامه معاویه

بخش اول: پاسخ به ادعاهاى دروغین معاویه

و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه جواباً. [قال الشریف: و هو من محاسن الکتب]:
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) لِدِینِهِ وَ تَأْیِیدَهُ إِیَّاهُ لِمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبِیِّنَا، فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِی مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ؛ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِی الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ؛ وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَوَّلِینَ وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَیْهَاتَ، لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا. أَ لَا تَرْبَعُ أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِکَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ وَ تَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ؟ فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَهُ الْمَغْلُوبِ وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟ [فَإِنَّکَ] وَ إِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی التِّیهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ.

(جواب نامه معاویه: که یکى از نیکوترین نامه هاى امام است که پس از جنگ جمل در سال ۳۶ هجرى نوشته شد).
پس از یاد خدا و درود نامه شما رسید، که در آن نوشتید، خداوند محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را براى دینش برگزید، و با یارانش او را تأیید کرد، راستى روزگار چه چیزهاى شگفتى از تو بر ما آشکار کرده است تو مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنایت فرمود، آگاه کنى و از نعمت وجود پیامبر با خبرمان سازى داستان تو داستان کسى را ماند که خرما به سرزمین پر خرماى «هجر» برد(۱) یا استاد خود را به مسابقه دعوت کند.
و پنداشتى که برترین انسان ها در اسلام فلان کس، و فلان شخص است(۲) چیزى را یاد آورده اى که اگر اثبات شود هیچ ارتباطى به تو ندارد، و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمى شود، تو را با انسانهاى برتر و غیر برتر، سیاستمدار و غیر سیاستمدار چه کار است.
اسیران آزاد شده(۳) و فرزندانشان را چه رسد به تشخیص امتیازات میان مهاجران نخستین، و ترتیب درجات، و شناسایى منزلت و مقام آنان هرگز خود را در چیزى قرار مى دهى که از آن بیگانه اى، حال کار بدین جا کشید که محکوم حاکم باشد.
اى مرد چرا بر سر جایت نمى نشینى(۴) و کوتاهى کردن هایت را به یاد نمى آورى و به منزلت عقب مانده ات باز نمى گردى برترى ضعیفان، و پیروزى پیروزمندان در اسلام با تو چه ارتباطى دارد تو همواره در بیابان گمراهى سرگردان، و از راه راست روى گردانى.
__________________________________________
(۱). «هجر» یکى از شهرهاى قدیمى «بحرین» است که درختان خرماى فراوان داشت، در ضرب المثل فارسى مى ‏گوییم «زیره به کرمان بردن». 
(۲). فلان و فلان یعنى ابا بکر و عمر. 
(۳). ابو سفیان و فرزندانشان در روز فتح مکّه تسلیم شدند که پیامبر آنها را آزاد گذاشت، خطاب به آنها فرمود: اذهبوا فأنتم الطّلقاء (بروید شما آزادید)  .
(۴). مثل است، یعنى قدر و منزلت خود را چرا درک نمى‏ کنى؟

از نامه هاى امام(علیه السلام) است که در پاسخ معاویه نگاشته است.(۱)
قالَ الشَّریفُ: وَهُوَ مِنْ مَحاسِنِ الْکُتُبِ: شریف رضى مى گوید: این نامه از نامه هاى بسیار جالب است.

نامه در یک نگاه:
این نامه همان گونه که در طلیعه آن در نهج البلاغه آمده، پاسخى است به یکى از نامه هاى معاویه به امام(علیه السلام); که معاویه در آن بسیار جسورانه با امام(علیه السلام) سخن گفته و از هیچ گونه هتاکى فروگذار نکرده است. در بخش اوّل از نامه اش به عظمت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و اسلام پرداخته و آن را مقدمه اى براى بیان فضایل اصحاب و یاران آن حضرت قرار داده سپس به طرفدارى از خلیفه اوّل، دوم و سوم پرداخته و از منزلت اوّلى و دومى و مظلومیّت سومى سخن به میان آورده و امام(علیه السلام) را متّهم ساخته که در قتل عثمان شرکت داشته و نیز متهم به حسادت ابوبکر و کراهت خلافت عمر نموده و در همه جا از تعبیرات زننده و نیش هاى زشت و آزار دهنده کمک گرفته و در پایان امام(علیه السلام) را با نهایت بى ادبى متّهم به لجاجت نموده و مى گوید: قتله عثمان را به ما بسپار و شورایى براى انتخاب خلیفه پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آماده ساز; ما بیعت تو را نپذیرفته ایم و سر بر فرمانت نمى نهیم و بهره تو از ناحیه ما تنها شمشیر است و تا پایان ایستاده ایم.
از تعبیرات این نامه کاملاً پیداست که معاویه دو هدف را دنبال مى کرده است: نخست اینکه امام(علیه السلام) را عصبانى و خشمگین کند تا سخنان تندى بگوید و آن را بهانه قرار دهد و پیراهن عثمان دیگرى بسازد و نیز درباره خلفاى سه گانه زیاد اغراق مى کند و امام(علیه السلام) را به حسادت نسبت به آنها متّهم مى سازد تا امام(علیه السلام) سخنى بر ضد آنها بگوید و آن نیز ضمیمه پیراهن عثمان شود.
این سخن یک استنباط نیست، بلکه مطلبى است که صریحاً در تاریخ آمده که بر زبان عمرو عاص جارى شد، ابن ابى الحدید مى نویسد: عمرو بن عاص به معاویه سفارش کرد که نامه اى براى على(علیه السلام) بنویسد تا او را شدیداً تحریک کند و به خشم آورد تا سخنى از او در جواب صادر شود که اسباب نکوهش او گردد و روش او را ناهنجار سازد. مخصوصاً تأکید کرد تا مى توانى از ابوبکر و عمر در نامه ات تعریف کن. معاویه نیز پیشنهاد عمرو بن عاص را پذیرفت و نامه اى را که در بالا به خلاصه آن اشاره کردیم براى او نوشت.

 

چگونه محکوم به داورى مى نشیند؟
همان گونه که در بالا آمد، این نامه به گفته مرحوم شریف رضى از جالب ترین نامه هاست که امیر مؤمنان على(علیه السلام) در آن، مسائل مهمى را با عبارات بسیار گویا و رسا به معاویه گوشزد کرده است.
در آغاز به بحثى اشاره مى کند که معاویه درباره عظمت پیامبر اکرم و آیین او ذکر کرده و مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه ات به من رسید نامه اى که در آن یادآور شده اى که خداوند محمد(صلى الله علیه وآله) را براى آیینش برگزید و با اصحابش او را تأیید کرد به راستى دنیا چه شگفتى هایى در خود از سوى تو براى ما نهفته؟ چرا که مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنایت فرموده آگاه سازى و به ما از نعمت وجود پیغمبر ما در میان ما خبر دهى، کار تو به کسى مى ماند که خرما را (از نقاط دیگر) به سرزمین هَجَر (سرزمینى که مرکز خرما بود) ببرد و یا همچون شاگرد تیراندازى که بخواهد از طریق دعوت به مبارزه، استادش را بیازماید»; (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللهِ مُحَمَّداً(صلى الله علیه وآله) لِدِینِهِ، وَتَأْیِیدَهِ إِیَّاهُ بِمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ; فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً; إِذْ طَفِقْتَ(۲) تُخْبِرُنَا بِبَلاَءِ(۳) اللهِ تَعَالَى عِنْدَنَا، وَنِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبِیِّنَا، فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ، أَوْ دَاعِی مُسَدِّدِهِ(۴) إِلَى النِّضَالِ(۵)).
امام(علیه السلام) براى بیان زشت بودن سخنان معاویه در مورد توصیف اسلام و عظمت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى على(علیه السلام) که نخستین مسلمان و نفس پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و نقطه مرکزى اسلام بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بوده، دو مثال ذکر فرموده که هر یک از دیگرى رساتر و گویاتر است. نخست به ضرب المثل معروف عرب تمثل جسته که مى گویند: «فُلاَنٌ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَر» این ضرب المثل مربوط به تاجرى است که از شهر هَجَر (یکى از شهرهاى بحرین) که مرکز پرورش خرما بود برخاست و به بصره آمده تا متاعى خریدارى کند و به هَجَر ببرد هرچه نگاه کرد چیزى ارزان تر از خرما ندید. سرمایه خود را تبدیل به خرما کرد و آن را به هَجَر آورد و در انتظار گران شدن خرما آنها را در انبار ذخیره نمود; ولى از بخت بد او روز به روز خرما ارزان تر شد تا آنجا که خرماهاى او در انبار فاسد گشت و سرمایه اش بر باد رفت. این ضرب المثل را عرب درباره کسى مى گوید که بخواهد مطالبى نزد کسى بیان کند که او از آن آگاه تر و داناتر است. معاویه نیز در واقع شبیه آن تاجر احمق بود که مى خواست عظمت اسلام و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را براى على(علیه السلام) شرح دهد ومعادل این ضرب المثل درفارسى همان چیزى است که معروف است مى گوییم: فلان کس زیره به کرمان مى برد یا حکمت به لقمان مى آموزد.
در مثال دوم، امام(علیه السلام) معاویه را به تیراندازى (ناشى) تشبیه مى کند که نزد استادى درس تیراندازى فرا گرفته سپس جسورانه در مقابل استاد برمى خیزد و او را دعوت به مسابقه براى امتحان و آزمایش او مى کند که کارى است مضحک و خنده آور.
بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: امام(علیه السلام) در این تشبیه تواضع فراوانى نموده که معاویه را به عنوان شاگردى، هرچند ناآگاه و جسور براى خود پذیرفته است.
به هر حال آنها که مى خواهند بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) اسلام راستین را بیاموزند، کانونش سخنان و رفتار على(علیه السلام) است و چقدر زشت و ناپسند است که دورافتادگان و «طلقا» بخواهند اسلام را به آن حضرت معرفى کنند.
آن گاه امام(علیه السلام) به بخش دیگرى از سخنان معاویه که درباره صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله) است و به خلیفه اوّل و دوم و سوم اشاره کرده، مى پردازد و چنین مى فرماید: «تو گمان کردى که برترین اشخاص در اسلام، فلان و فلانند مطلبى را یادآور شده اى که اگر راست باشد به تو مربوط نیست و اگر دروغ باشد زیانى به تو نمى رساند اساساً تو را با برتر و غیر برتر و رییس و زیردست چکار»; (وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِی الاِْسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ; فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ، وَإِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ(۶). وَمَا أَنْتَ وَالْفَاضِلَ وَالْمَفْضُولَ وَالسَّائِسَ وَالْمَسُوسَ!).
همان گونه که در سابق اشاره شد هدف معاویه از بردن نام خلیفه اوّل و دوم و سوم و ذکر فضایل آنها در نامه خود این بوده است که امام(علیه السلام) را عصبانى کند و سخنى بگوید و او آن را بهانه کار خود سازد. امام(علیه السلام) با جمله هاى بسیار متین و حساب شده اى که در این فراز از نامه است او را به کلى از میدان برون کرده و سر به زیر ساخته است. در واقع امام(علیه السلام) مى خواهد بفرماید که تو فرزند ابوسفیان، جرثومه کفر و شرک و بت پرستى و دشمن شماره یک اسلام و آتش افروز جنگ هاى ضد اسلامى هستى. تو در دامان هند جگرخوار پرورش یافته اى و خاندان تو با اسلام بیگانه بوده است اکنون مى خواهى براى صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) تعیین مقام کنى و فاضل و مفضول بسازى.
حضرت در ادامه به صورتى کوبنده تر و آشکارتر مى افزاید: «اسیران آزاد شده از کفار زمان جاهلیّت و فرزندان آنها را با امتیاز نهادن میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و تعریف طبقاتشان چه نسبت؟»; (وَمَا لِلطُّلَقَاءِ وَأَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ، التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الاَْوَّلِینَ، وَتَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ، وَتَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ!).
گویا فراموش کرده اى که تو در روز فتح مکّه که آخرین سنگر دشمنان اسلام فتح شد، زیر تیغ مجاهدان بودى و راهى براى فرار نداشتى و همچنین پدرت ابوسفیان، به همین دلیل در برابر اسلام و رسول خدا تسلیم شدید و آن حضرت بر شما منت نهاد و همه را آزاد کرد. حال آمده اید بر کرسى داورى نشسته اید و درباره صحابه پیغمبر به قضاوت مى پردازید؟ راستى شرم آور است کسى که داراى چنین سابقه اى است و خانواده اى با این پیشینه سوء دارد بخواهد در این گونه مسائل دخالت کند.
در واقع باید لبه تیز انتقاد را متوجه کسانى کرد که امثال معاویه را بعد از پیغمبر پر و بال دادند و سوابق او را فراموش کردند و فرماندارى بخش عظیمى از کشور اسلام را به او سپردند. آرى در زمان خلیفه دوم بود که معاویه به این مقام منسوب شد و سرزنش، متوجه مسلمانانى است که با این فاصله کم، سوابق خاندان بنى امیّه را به فراموشى سپردند و به حکومت آنها تن در دادند و بر ضد آنها قیام  نکردند. با آن همه روایاتى که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در منابع مختلف اسلامى در مذمت بنى امیّه و شخص معاویه و خطرات حکومت آنها بیان شده است.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن و براى تأکید بیشتر مى افزاید: «هیهات تو خود را در صفى قرار مى دهى که از آن بیگانه اى، کار به جایى رسیده که محکومى مى خواهد در این مسائل، داورى کند»; (هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ(۷) قِدْحٌ(۸) لَیْسَ مِنْهَا، وَطَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا).
جمله «حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا» ضرب المثلى است در میان عرب که ریشه آن از آنجا گرفته شده که گروهى از بنى الحنان (طایفه اى از عرب) مى خواستند با هم قمار کنند و چوب هاى تیر را براى این کار آماده کرده بودند. جد آنها یک چوب تیر عوضى و ناکارآمد در میان آن چوبهاى تیر انداخت و تقسیم کننده چوبهاى تیر مردى کور بود، هنگامى که به چوب تیر تقلّبى برخورد کرد از صداى آن متوجه شد که آن از چوب هاى اصلى نیست گفت: «حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا» چوب تیرى که از جنس چوب هاى اصلى نیست صدا کرد و تقلبى بودن آن فاش شد. سپس این ضرب المثل را براى هر کسى که خود را داخل در قوم و جماعتى مى کرد که شایستگى هم ردیفى آنها را نداشت به کار بردند و امام(علیه السلام) در اینجا این ضرب المثل را در مورد معاویه به کار برده که تو دارى خود را با جماعتى مخلوط مى کنى که از آنها نیستى. کفار آزاد شده روز فتح مکّه کجا و مهاجران و مجاهدان نخستین کجا.(۹)
قابل توجّه اینکه امام(علیه السلام) در عبارت بالا صریحا مى فرماید: تو با آن سوابق در زمره محکومان هستى چگونه بر کرسى حاکمان نشسته اى و دعوى داورى دارى؟
آن گاه براى تأکید بیشتر مى افزاید: «اى انسان (غافل و بى خبر) چرا بر سر جاى خود نمى نشینى و از کوتاهى و ناتوانى خویش آگاه نیستى و چرا به آنجا که مقدّرات براى عقب راندن تو تعیین کرده باز نمى گردى؟ تو را با غلبه مغلوب و پیروزى پیروزمند (در پیدایش و پیشرفت اسلام و بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)) چکار»; (أَلاَ تَرْبَعُ(۱۰) أَیُّهَا الاِْنْسَانُ عَلَى ظَلْعِکَ(۱۱) وَتَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ(۱۲) وَتَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَهُ الْمَغْلُوبِ، وَلاَ ظَفَرُ الظَّافِرِ!).
امام(علیه السلام) در این سه جمله، نخست به او هشدار مى دهد که بر سر جاى خود بنشیند و پا را از گلیم خویش درازتر نکند.
در جمله دوم به او دستور خودشناسى مى دهد که تو باید بدانى مرد این میدان نیستى و از آن ناتوان ترى که بخواهى زمام حکومت بخشى از کشور اسلامى را به دست بگیرى و یا بخواهى براى تشخیص مهاجران و انصار و ترتیب درجات آنها به داورى بنشینى، پس چه بهتر که در همان مرتبه اى که مقدّرات براى تو رقم زده جاى گیرى و از آن تجاوز نکنى و در «صف النعال» بنشینى.
در جمله سوم مى فرماید: درست است که مهاجران و انصار در مبارزه با شرک و بت پرستى غالب شدند و بت پرستان و دشمنان اسلام مغلوب گشتند; ولى این مربوط به پیامبر و صحابه اوست تو را چکار که در این باره سخن مى گویى و از پیروزى مسلمین و شکست کفار به عنوان یکى از افتخارات خود بحث مى کنى.
جمله «فَمَا عَلَیْکَ…» که با فاى تفریع شروع شده، اشاره به این نکته است که تو فردى عقب مانده از اسلامى که در آخرین لحظات پیروزى اسلام با پدرت ابوسفیان ظاهراً تسلیم شدید، بنابراین تو از گردونه این بحث به کلى خارج هستى که بخواهى در میان مهاجران نخستین، قضاوت کنى و درجات آنها را تعیین نمایى.
در چهارمین و آخرین جمله مى افزاید: «تو همان کسى هستى که همواره در بیابان (گمراهى) سرگردانى و از راه راست (و حد اعتدال) به این طرف و آن طرف حرکت مى کنى»; (وَإِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی التِّیهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ).
«تیه» در اصل به معناى سرگردانى است. سپس به بیابانى که راه به جایى نمى برد و انسان در آن سرگردان مى شود اطلاق شده است همان گونه که به بیابان سینا که بنى اسرائیل در آن چهل سال سرگردان بودند، تیه گفته شده.
امام(علیه السلام) در این جمله اخیر در واقع مسیر معاویه را از دو جهت بر خطا مى بیند; نخست اینکه خود را در یک وادى گرفتار کرده که در آن راه به جایى نمى برد و طریق مقصد نامعلوم است و دیگر اینکه به فرض که طریق مقصد معلوم باشد، او راه مستقیم را انتخاب نمى کند، بلکه از مسیر صحیح منحرف مى گردد.
«روّاغ» صیغه مبالغه از ریشه روغ (بر وزن ذوق) به معناى حرکت هاى انحرافى است که گاهى به این طرف و گاه به آن طرف مى روند. مى گویند: روباه براى اینکه به دام نیفتد، به این صورت حرکت مى کند. امام(علیه السلام) به مخاطب خود در اینجا مى گوید: تو همواره به این طرف و آن طرف مکارانه مایل مى شوى و هرگز در مسیر اعتدال حرکت نمى کنى; گاه مدافع صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مى شوى و گاه در مقابل صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) دست به شمشیر مى برى و به جنگ برمى خیزى.
*****
پی نوشت:
۱ . سند نامه: نویسنده مصادر نهج البلاغه (مرحوم سیّد عبد الزهراء الحسینى الخطیب) مى نویسد: این نامه از نامه هاى مشهور حضرت است و متن آن به قدرى عالى است که ما را از بررسى سندش بى نیاز مى کند (و پیداست که از غیر امام(علیه السلام) صادر نشده است) اضافه بر این قبل از سیّد رضى، ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح، آن را با اضافاتى آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۷۸) و در جایى دیگر درباره این نامه مى گوید: از کسانى که قبل از سیّد رضى آن را با تفاوت هایى نقل کرده اند که نشان مى دهد از منبع دیگرى از غیر نهج البلاغه استفاده نموده اند، قلقشندى در کتاب صبح الاعشى و نویرى در نهایه الارب است (همان مدرک، ص ۲۷۵).
۲ . «طفقت» از ریشه «طفق» بر وزن «طبق» به معناى آغاز کردن و شروع نمودن در انجام کارى است.
۳ . «بلاء» به معناى امتحان و آزمایش است و از آنجا که گاه به وسیله نعمت کسى را آزمایش مى کنند و گاه به وسیله مصیبت، این واژه در معناى نعمت و درد و رنج و مصیبت هر دو به کار مى رود و در جمله بالا به معناى نعمت است.
۴ . «مسدِد» از ریشه «سداد» بر وزن «نهاد» به معناى استوارى و استحکام است و سد را بدین جهت سد گفته اند که دیواره اى محکم و استوار دارد و مسدد به معناى کسى است که دیگرى را تعلیم مى دهد و استوار مى دارد.
۵ . «نضال» به معناى تیراندازى دو نفر به یکدیگر است و سپس به هرگونه مبارزه و درگیرى و کشمکش اطلاق شده است.
۶ . «ثَلْم» در اصل به معناى شکستن و شکاف دادن و معناى اسم مصدرى آن همان شکاف و عیب است; سپس به هرگونه خسارت زدن، و عیب نهادن اطلاق شده و در جمله بالا به معناى ضرر و زیان به کار رفته است.
۷ . «حنّ» از ریشه «حنین» به معناى ناله کردن و مطلق صدا دادن آمده است.
۸ . «قدح» به معناى چوبه تیر است قبل از آنکه پیکان در یک طرف آن و پر در طرف دیگر قرار گیرد.
۹ . اقتباس از بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۶۵.
۱۰ . «تَرْبَعُ» از ریشه «ربع» بر وزن «رفع» به معناى توقف و انتظار است و جمله «ألا تَرْبَع» یعنى چرا توقف نمى کنى و دست بر نمى دارى.
۱۱ . «ظَلْع» به معناى لنگیدن و لنگ لنگان راه رفتن است و جمله «اِرْبَعْ عَلى ظَلْعِکَ» در میان عرب ضرب المثلى است و درباره کسى گفته مى شود که توانایى انجام چیزى را ندارد و با تلاش بیهوده به سراغ آن مى رود و به او گفته مى شود: آرام بگیر.
۱۲ . «ذَرْع» به معناى گشودن دست و فاصله دو دست است و «قُصُورِ ذَرْع» کنایه از ضعف و ناتوانى ست.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: فضائل و امتیازات بنى هاشم

أَ لَا تَرَى -غَیْرَ مُخْبِرٍ لَکَ وَ لَکِنْ بِنِعْمَهِ اللَّهِ أُحَدِّثُ- أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَهً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَیْهِ. أَ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّهِ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ؛ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَهِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّهً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِینَ؛ فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّهُ؛ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا.

«آنچه مى گویم براى آگاهاندن تو نیست، بلکه براى یاد آورى نعمت هاى خدا مى گویم» آیا نمى بینى جمعى از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسیدند و هر کدام داراى فضیلتى بودند امّا آنگاه که شهید ما «حمزه» شربت شهادت نوشید، او را سیّد الشهداء خواندند، و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در نماز بر پیکر او بجاى پنج تکبیر، هفتاد تکبیر گفت.
آیا نمى بینى گروهى که دستشان در جهاد قطع شد، و هر کدام فضیلتى داشتند، امّا چون بر یکى از ما(۱) ضربتى وارد شد و دستش قطع گردید، طیّارش خواندند که با دو بال در آسمان بهشت پرواز مى کند.
و اگر خدا نهى نمى فرمود که مرد خود را بستاید، فضائل فراوانى را بر مى شمردم، که دل هاى آگاه مؤمنان آن را شناخته، و گوش هاى شنوندگان با آن آشناست.
معاویه دست از این ادّعاها بردار، که تیرت به خطا رفته است، همانا ما، دست پرورده و ساخته پروردگار خویشیم، و مردم تربیت شدگان و پرورده هاى مایند.
________________
(۱). جعفر بن ابى طالب برادر امام (ع) که در جنگ موته شهید شد و به جعفر طیّار مشهور است.

امتیازهاى بى نظیر:
امام(علیه السلام) بعد از آنکه در فصل گذشته از این نامه، معاویه را در هدفى که داشت مأیوس ساخت، زیرا او مى خواست با برشمردن فضایل خلفاى سه گانه سخنى از امام(علیه السلام) بر ضد آنها بشنود و آن را پیراهن عثمان دیگرى سازد; ولى امام(علیه السلام) دست رد بر سینه او زد و گفت تو در این میان نامحرمى و حق ورود به این مسأله و داورىِ میان مهاجران و انصار را ندارى.
آن گاه در این بخش از نامه به بیان فضایل اهل بیت(علیهم السلام) با بهترین تعبیرات و محکم ترین اسناد مى پردازد تا به صورت غیر مستقیم ادعاهاى معاویه را ابطال کند مى فرماید: «من نمى خواهم (درباره فضایل بنى هاشم) به تو خبر دهم بلکه به عنوان سپاس و شکرگزارى نعمت خداوند بازگو مى کنم آیا نمى بینى جمعیتى از مهاجران و انصار که در راه خداوند شربت شهادت نوشیدند، هر کدام داراى مقام و مرتبتى شدند اما هنگامى که شهید ما حمزه به شهادت رسید به او «سیّدالشهدا» گفته شد (سرور شهیدان راه خدا) و رسول الله(صلى الله علیه وآله) هنگام نماز بر او (به جاى پنج تکبیر) هفتاد تکبیر گفت»; (أَ لاَ تَرَى ـ غَیْرَ مُخْبِر لَکَ، وَلَکِنْ بِنِعْمَهِ اللهِ أُحَدِّثُ ـ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالاَْنْصَارِ، وَلِکُلّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ: سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَخَصَّهُ رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَهً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَیْهِ).
در روایات اسلامى آمده، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هر پنج تکبیرى را که مى گفت گروهى از فرشتگان با او بر حمزه نماز مى گذاردند و به این ترتیب چهارده گروه از فرشتگان یکى پس از دیگرى آمدند و پشت سر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بر او نماز گزاردند.(۱)
به هر حال هدف امام(علیه السلام) از این سخن آن است که اگر فضایل را از شهادت شروع کنیم برترین فضیلت از آنِ خاندان ماست، زیرا حمزه سیّدالشهدا از ماست. درست است که همه شهیدان مقام والایى دارند; ولى این شهید هاشمى مقامش از همه والاتر بود.
البتّه این لقب براى حمزه، در مورد شهداى عصر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) است وگرنه مقام امیر مؤمنان على(علیه السلام) در شهادت بر مقام امام حسین(علیه السلام) و شهیدان کربلا مقام والاترى است. و جالب اینکه ابن ابى الحدید درباره شهادت امیر مؤمنان(علیه السلام) نیز همین سخن را بیان کرده است.(۲)
سپس امام(علیه السلام) در ادامه سخن به بیان فضیلت دیگرى از شهداى بنى هاشم پرداخته و داستان شهادت جعفر طیار را ذکر مى کند و خطاب به معاویه مى فرماید: «آیا نمى بینى گروهى دستشان در میدان جهاد قطع شد و هر کدام (در اسلام) مقام و منزلتى یافتند، ولى هنگامى که این جریان درباره یکى از ما رخ داد، لقب «طیار»، پرواز کننده در آسمان بهشت با دو بال به او داده شد»; (أَ وَلاَ تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ ـ وَلِکُلّ فَضْلٌ ـ حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ: «الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّهِ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ»).
در شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى از مغازى واقدى چنین نقل شده است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بعد از شهادت جعفر بن ابى طالب وارد بر اسما همسر او شد و خبر شهادت جعفر را به اسما داد سپس فرمود: اى اسما آیا بشارتى به تو بدهم؟ عرض کرد: آرى پدر و مادرم فدایت باد فرمود: خداوند متعال براى جعفر دو بال قرار داده که در آسمان بهشت با آن پرواز مى کند. اسما گفت: پدر و مادرم فدایت باد اى رسول خدا این بشارت را به همه مردم بده. پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) برخاست و بر فراز منبر رفت و فرمود: «ألا إنَّ جَعْفراً قَدِ اسْتُشْهِدَ وَقَدْ جَعَلَ اللهُ لَهُ جَناحَیْنِ یَطیرُ بِهِما فِى الْجَنَّهِ; آگاه باشید جعفر (در میدان موته) به شهادت رسید و خداوند (به جاى دو دستش که قطع شد) دو بال براى او قرار داد که در آسمان بهشت با آن پرواز مى کند».(۳)
سپس امام(علیه السلام) بعد از ذکر این دو مورد مهم از فضایل بنى هاشم به یک بیان کلى مى پردازد و مى فرماید: «و اگر نه این بود که خداوند نهى کرده است که انسان، خودستایى کند، گوینده فضایلى را برمى شمرد که دل هاىِ مؤمنان آگاه با آن آشناست و گوش هاى شنوندگان از شنیدن آن ابا ندارد»; (وَلَوْ لاَ مَا نَهَى اللهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَهِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ، لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّهً، تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ، وَلاَ تَمُجُّهَا(۴) آذَانُ السَّامِعِینَ).
اشاره به اینکه فضایل ما اهل بیت همه جا را پر کرده و یکى دو تا نیست و به قدرى شهرت دارد که نه تنها مؤمنان، بلکه منافقان و بیگانگان از اسلام نیز با آن آشنا هستند و گروه زیادى آن را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) شنیده اند، هرچند امثال تو (معاویه) با آن آشنا نباشید; ولى از آنجا که ممکن است حمل بر خودستایى شود من از بازگو کردن آن فضایل فراوان چشم پوشى مى کنم و آن را به داورى مؤمنان و اصحاب خاص پیامبر(صلى الله علیه وآله) که هنوز بسیارى از آنها در میان مسلمانان زندگى مى کنند وا مى گذارم.
سرانجام امام(علیه السلام) در پایان این فراز از نامه گویى بر معاویه فریاد مى زند و مى فرماید: «پس دست از این سخن ها بردار و گمراهان را از خود دور کن ما برگزیده و پرورش یافته و رهین منت پروردگار خویش هستیم و مردم پرورش یافتگان و تربیت شدگان و رهین هدایت ما هستند»; (فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّهُ(۵) فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا، وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا).
به اعتراف شارحان نهج البلاغه، این جمله بسیار فصیح و بلیغ محتواى بسیار والایى دارد و پاسخ دندان شکنى به سخنان بى ارزش معاویه است.
زیرا با توجّه به اینکه «صَنائِع» جمیع صنیعه و این واژه به معناى برگزیده و پرورش یافته و رهین منّت است، امام(علیه السلام) مى فرماید: جاى تردید نیست که آفتاب نبوّت از خانه ما طلوع کرد. خداوند برگزیده خودش پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را از خاندان ما انتخاب نمود و او را پرورش داد و در آغوش وحى تربیت نمود; هنگامى که به اوج کمال و علم و هدایت رسید به هدایت مردم پرداخت و ما هم به دنبال او همین راه را برگزیدیم، بنابراین ما تربیت یافتگان و برگزیدگان خداییم و مردم تربیت یافته و ساخته و پرداخته برنامه هاى ما، از این رو جاى این ندارد که ما را با دیگران مقایسه کنى و در نامه خود نام افرادى را ببرى که اگر هدایت شده اند به وسیله ما هدایت شده اند.
در تفسیر «صَنَائِعُ لَنَا» بعضى راه افراط را پوییده اند و مردم را مصنوع پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) یا برده آنها دانسته اند در حالى که این سخن با آیات قرآن سازگار نیست; قرآن درباره موسى در یک جا مى فرماید: «(وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسی); و من تو را براى خودم پرورش دادم»(۶) و در جاى دیگر مى فرماید: «(وَأَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلى عَیْنی); و من محبّتى از خودم بر تو افکندم، تا تحت مراقبت پرورش یابى».(۷)
متأسّفانه تفسیر بالا بهانه اى به دست مخالفان داد و جالب اینکه در حدیثى معتبر از عیون اخبار الرضا(علیه السلام) مى خوانیم که اباصلت خدمت آن حضرت عرض کرد: اى فرزند رسول خدا این چیست که مردم از شما نقل مى کنند؟ امام(علیه السلام) فرمود: چه چیز؟ عرض کرد: مى گویند: شما ادعا مى کنید که همه مردم بردگان شما هستند (إِنَّکُمْ تَدَّعُونَ أَنَّ النَّاسَ لَکُمْ عَبِیدٌ). امام(علیه السلام) سخت برآشفت و فرمود: «اللّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ عالِمَ الْغَیْبِ وَالشَّهادَهِ أَنْتَ شَاهِدٌ بِأَنِّی لَمْ أَقُلْ ذَلِکَ قَطُّ وَلاَ سَمِعْتُ أَحَداً مِنْ آبَائِی(علیهم السلام) قَالَ قَطُّ وَأَنْتَ الْعَالِمُ بِمَا لَنَا مِنَ الْمَظَالِمِ عِنْدَ هَذِهِ الاُْمَّه وَانِّ هَذِهِ مِنْهَا; خداوندا تو که آفریدگار آسمان ها و زمین هستى و از پنهان و آشکار آگاهى تو خود گواهى که من هرگز چنین سخنى نگفتم و از هیچ یک از پدران و اجدادم هرگز نشنیدم پروردگارا تو به ظلم هایى که از این امّت بر ما رفته است آگاهى و این تهمت نیز یکى از آنهاست».(۸)
*****
 نکته ها:
۱. فضایل حمزه سیّدالشهدا:
درباره شخصیت حمزه و خدمات گران بهاى او به اسلام و شهادت جانسوز او مطالب بسیارى در منابع اسلامى آمده است که ذیلا به بخشى از آن اشاره مى شود.
۱. در تفسیر فرات کوفى آمده است: «یُدْفَعُ یَوْمَ الْقِیامَهِ إلى عَلِىٍّ لِواءُ الْحَمْدِ وَإلى حَمْزَهَ لِواءُ التَّکْبیرِ وَإلى جَعْفَرَ لِواءُ التَّسْبیحِ; روز قیامت پرچم حمد و ستایش خدا به دست على(علیه السلام) و پرچم تکبیر به دست حمزه و پرچم تسبیح به دست جعفر سپرده مى شود».(۹)
۲. در تفسیر امام حسن عسکرى(علیه السلام) آمده است: «یَأتى بِالرُّمْحِ الَّذى کانَ یُقاتِلُ حَمْزَهُ أعْداءَ اللهِ فِى الدُّنْیا فَیَناوَلَهُ إیّاهُ وَیَقُولُ: یا عَمَّ رَسُولِ اللهِ ذِدِ الْجَحیمَ عَنْ أوْلِیائِکَ بِرُمْحِکَ; روز قیامت على(علیه السلام) نیزه اى را که حمزه با آن، با دشمنان خدا در دنیا جهاد مى کرد، به دست حمزه مى دهد و مى گوید: اى عموى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دوزخ را با این نیزه از دوستانت دور کن».(۱۰)
۳. در کتاب الاصابه فى تمییز الصحابه نوشته ابن حجر عسقلانى آمده است: «حمزه عموى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) دو سال یا چهار سال با او تفاوت سنّى داشت و هر دو از یک زن به نام ثویبه شیر خورده بودند و برادر رضاعى محسوب مى شدند (البتّه این شیر خوارگى مربوط به دو فرزند ثویبه بوده است، در دو زایمان که میان آن، دو یا چهار سال فاصله بود) پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) او را به لقب اسدالله و سیّدالشهدا مفتخر ساخت و پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بعد از شهادت حمزه و مثله شدن بدنش از سوى کفار قریش بسیار ناراحت شد و در کنار جسد حمزه ایستاد و فرمود: «رَحِمَکَ اللهُ اَىْ عَمّ لَکُنْتَ وَصُولاً لِلرَّحِمِ فَعُولاً لِلْخَیْراتِ; خدا رحمتت کند اى عمو تو بسیار صله رحم بجا مى آوردى و بسیار کار خیر انجام مى دادى».(۱۱)
۴. در کتاب اسدالغابه فى معرفه الصحابه نوشته ابن اثیر آمده است: «هنگامى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بعد از واقعه احد به مدینه باز گشت صداى گریه و زارى را براى شهداى قبیله انصار از خانه هاى آنها شنید (در حالى که خانه حمزه خاموش بود، زیرا او از مهاجرین بود) پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «لکِنَّ حَمْزَهَ لا بَواکِىَ لَهُ; افسوس که عمویم حمزه عزادارانى ندارد». این سخن به گوش انصار رسید به زنانشان گفتند: پیش از آنکه براى شهیدان خود گریه کنید براى حمزه سوگوارى نمایید. واقدى (مورخ معروف) مى گوید: این کار به عنوان یک سنّت در میان مردم مدینه باقى ماند و تا امروز نیز همان برنامه را ادامه مى دهند».(۱۲)
۵. در کتاب مکارم الاخلاق آمده است که حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) از خاک قبر حمزه تسبیحى ساخته بود و ذکر خدا را با آن تسبیح مى گفت.(۱۳)
روایات در فضیلت حضرت حمزه و فداکارى او در هنگام غربت اسلام و حمایت بى دریغ او از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و شهادت شجاعانه اش فراوان است; این مختصر را با حدیث دیگرى که مرحوم کلینى در کافى از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده پایان مى بخشیم: یکى از یاران آن حضرت مى گوید: ما در خدمتش بودیم، سخن از حوادثى به میان آمد که بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى محروم ساختن امیرمؤمنان على(علیه السلام) از خلافت به وجود آمد. کسى عرض کرد: خداوند تو را سالم بدارد; بنى هاشم افراد نیرومندى داشتند چرا در مقابل این جریان مقاومت نکردند؟ امام باقر(علیه السلام) فرمود: آرى بنى هاشم مردان شجاع و دلیرى همچون جعفر و حمزه داشتند; ولى افسوس که شهید شدند و افراد ضعیفى باقى ماندند; «أَمَا وَاللهِ لَوْ أَنَّ حَمْزَهَ وَجَعْفَراً کَانَا بِحَضْرَتِهِمَا مَا وَصَلاَ إِلَى مَا وَصَلاَ إِلَیْهِ; به خدا سوگند اگر حمزه و جعفر در برابر خلیفه اوّل و دوم بودند به هدف خود نمى رسیدند».(۱۴)
۲. مقام والاى جعفر بن ابى طالب:
امام(علیه السلام) در نامه بالا اشاره پر معنایى به مقام و منزلت جعفر در میان شهداى عالى قدر اسلام فرمود، در روایات اسلامى نیز تعبیرات مهمى در این باره دیده مى شود:
۱. در کتاب کافى آمده است که امام صادق(علیه السلام) فرمود: روز قیامت، خداوند همه خلایق را در صحنه محشر جمع مى کند اوّلین کسى را که صدا مى زنند نوح است از او سؤال مى شود آیا دعوت الهى را به مردم رساندى؟ عرض مى کند: آرى! به او گفته مى شود: چه کسى بر این امر گواهى مى دهد؟ مى گوید: محمد بن عبدالله (که شاهد و ناظر همه امت ها بوده است) نوح حرکت مى کند و نزد پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مى آید در حالى که على(علیه السلام) با اوست عرض مى کند: خداوند از من سؤال کرده است که ابلاغ دعوت کرده ام عرضه داشته ام آرى از من سؤال شد چه کسى گواهى مى دهد عرض کردم: محمد(صلى الله علیه وآله). پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: اى جعفر و اى حمزه بروید و (از سوى من) گواهى دهید که او ابلاغ رسالت کرده است. سپس امام صادق(علیه السلام) افزود: جعفر و حمزه (به دستور پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله)) گواه ابلاغ انبیا هستند. کسى که حاضر بود عرض کرد: پس على(علیه السلام) کجا خواهد بود؟ امام(علیه السلام) فرمود: او مقامش از این هم بالاتر است: (هُوَ أَعْظَمُ مَنْزِلَهً مِنْ ذَلِکَ).(۱۵)
۲. ابن ابى الحدید از ابو الفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبین نقل مى کند که جعفر فضایل فراوانى دارد و احادیث بسیارى در این زمینه نقل شده از جمله اینکه هنگامى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خیبر را فتح کرد جعفر بن ابى طالب از حبشه باز گشته بود. پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را در آغوش گرفت و پیشانى او را بوسید و این جمله معروف را فرمود: «ما أدرى بِأیِّهِما اَشَدُّ فَرَحاً بِقُدُومِ جَعْفَر أمْ بِفَتْحِ خَیْبَر؟; نمى دانم کدام یک از این دو براى من سرورآفرین تر است آمدن جعفر (از حبشه) یا فتح خیبر؟».(۱۶)
۳. ابن عساکر در تاریخ دمشق در روایتى نقل مى کند که على(علیه السلام) نخستین مردى بود که اسلام آورد، بعد از او زید بن حارثه و سپس جعفر بن ابوطالب.(۱۷)
۴. در کتاب الاصابه فى تمییز الصحابه آمده است که جعفر به مستمندان و فقرا علاقه فراوانى داشت در کنار آنها مى نشست و به آنها خدمت مى کرد و با آنها سخن مى گفت به گونه اى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او را «ابوالمساکین» نامید و پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: «أَشْبَهْتَ خَلْقِی وَخُلُقِی; تو از نظر خلقت و خوى شبیه منى» سپس مى افزاید: این حدیث را بخارى و مسلم در کتاب خود نقل کرده اند.(۱۸)
۵. ابن عساکر در تاریخ دمشق از انس بن مالک از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «نَحْنُ بَنُو عَبْدِالْمُطَّلِبِ سَادَهُ أَهْلِ الْجَنَّهِ رَسُولُ اللهِ وَحَمْزَهُ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَجَعْفَرٌ ذُو الْجَنَاحَیْنِ وَعَلِیٌّ وَفَاطِمَهُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ; ما فرزندان عبدالمطلب بزرگان اهل بهشتیم من و حمزه سیّدالشهدا و جعفر ذوالجناحین و على و فاطمه و حسن و حسین».(۱۹)
در فضیلت جعفر نیز احادیث فراوانى است، با حدیثى از امام باقر(علیه السلام) این سخن را پایان مى دهیم فرمود: خداوند به رسولش وحى فرستاد که من چهار خصلت جعفر را پاداش مى دهم پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سراغ جعفر فرستاد و این خبر را با او در میان گذاشت. جعفر عرض کرد: اگر نه این بود که خداوند به تو خبر داده بود، من چیزى در این باره نمى گفتم (خصال چهارگانه من این است) من هرگز شراب ننوشیدم (حتى در عصر جاهلیّت که معمول بود) زیرا مى دانستم اگر شراب بنوشم عقل من زایل مى شود و هرگز دروغ نگفتم، زیرا مى دانستم دروغ شخصیت انسان را پایین مى آورد و هرگز دامانم آلوده بى عفتى نشد، زیرا مى ترسیدم خانواده من نیز گرفتار شوند و هرگز براى بت سجده نکردم، چون مى دانستم بت نه زیانى مى رساند و نه سودى مى دهد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) دست بر شانه او زد و فرمود: سزاوار است که خداوند متعال براى تو دو بال قرار دهد که با آن همراه فرشتگان در بهشت پرواز کنى.(۲۰)
اضافه بر همه اینها از افتخارات جعفر آن است که رییس مهاجران به حبشه بود، بنابراین او دو هجرت داشت (هجرت به سوى حبشه و هجرت به سوى مدینه) و به دو قبله نماز خواند (در آغاز اسلام به سوى بیت المقدس و سپس در مدینه به سوى کعبه) و دو بار با پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بیعت کرد (بیعتى در آغاز اسلام و بیعتى در فتح مکّه) همان گونه که در احادیث وارد شده است.(۲۱)
*****
پی نوشت:
۱ . این حدیث (هفتاد تکبیر) به طور اجمال در کافى (ج ۳، ص ۱۸۶، باب من زاد على خمس تکبیرات، ح ۳) آمده است ولى آنچه در بالا آمد که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) چهارده بار نماز با چهارده گروه از فرشتگان خواند در شرح نهج البلاغه ابن میثم آمده است.
۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۹۳.
۳ . شرح نهج البلاغه تسترى، ج ۳، ص ۱۱۱ و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۷۱.
۴ . «تَمَجُّ» از ریشه «مج» بر وزن «حج» به معناى بیرون ریختن چیزى از مایعات از دهان است. سپس آن واژه در مورد شنیدن سخنان به وسیله گوش نیز به کار رفته است; معناى جمله بالا این است که گوش ها این فضایل را از خود بیرون نمى ریزد، بلکه آن را پذیرا مى شود.
۵ . «رَمِیّه» به معناى صیدى است که با تیراندازى به دست بیاید. و جمع آن «رمایا» است و جمله «مَنْ مالَتْ بِهِ الرَّمِیَّهُ» اشاره به کسى است که دنبال صیدى مى رود و آن صید او را از مسیر اصلى منحرف مى سازد و اى بسا در بیابان گمراه شود. امام(علیه السلام)، با این سخن به معاویه مى گوید: افرادى مثل عمرو بن عاص کسانى هستند که دنبال صید مقام و مال دنیا هستند و به همین دلیل از جاده حق منحرف شده اند تو زمام اختیار خود را به این گمراهان مسپار.
۶ . طه، آیه ۴۱.
۷ . طه، آیه ۳۹.
۸ . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۲، ص ۱۸۴.
۹ . سفینه البحار، ماده حمزه.
۱۰ . همان.
۱۱ . الاصابه، ج ۱، ص ۳۵۴.
۱۲ . اسد الغابه، ج ۲، ص ۴۸.
۱۳ . مکارم الاخلاق، ص ۲۸۰ و بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۳۳۳، ح ۱۶.
۱۴ . کافى، ج ۸، ص ۱۸۹، ح ۲۱۶ (با کمى تلخیص).
۱۵ . کافى، ج ۸، ص ۲۶۷، ح ۳۹۲.
۱۶ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۷۲. این حدیث را ابن عساکر در تاریخ دمشق، ج ۶، ص ۶۷ نقل کرده است.
۱۷ . مختصر تاریخ دمشق، ج ۶، ص ۶۶.
۱۸ . الاصابه، ج ۱، ص ۲۳۷، شرح حال جعفر.
۱۹ . مختصر تاریخ دمشق، ج ۶، ص ۶۸.
۲۰ . من لا یحضره الفقیه، ج، ۴، ص ۳۹۷، این حدیث را ابن عساکر نیز در مختصر تاریخ دمشق، ج ۶، ص ۶۷ آورده است.
۲۱ . سفینه البحار، ماده جعفر.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: برتری بنى هاشم بر بنى امیه

لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِیُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ، وَ أَنَّى یَکُونُ ذَلِکَ [کَذَلِکَ]، وَ مِنَّا النَّبِیُّ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ، وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَهُ النَّارِ، وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ مِنْکُمْ حَمَّالَهُ الْحَطَبِ، فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا [مَا] قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ کِتَابُ اللَّهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى “وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ”، وَ قَوْلُهُ تَعَالَى “إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ”؛ فَنَحْنُ مَرَّهً أَوْلَى بِالْقَرَابَهِ وَ تَارَهً أَوْلَى بِالطَّاعَهِ. وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ یَوْمَ السَّقِیفَهِ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) فَلَجُوا عَلَیْهِمْ، فَإِنْ یَکُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ، وَ إِنْ یَکُنْ بِغَیْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ.

اینکه با شما طرح خویشاوندى ریختم، ما از طایفه شما همسر گرفتیم، و شما از طایفه ما همسر انتخاب کردید، و برابر با شما رفتار کردیم، عزّت گذشته، و فضیلت پیشین را از ما باز نمى دارد، شما چگونه با ما برابرید که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از ماست، و دروغگوى رسوا از شما(۱)، حمزه شیر خدا (اسد اللّه) از ماست، و ابو سفیان، (اسد الاحلاف)(۲) از شما، دو سیّد جوانان اهل بهشت از ما، و کودکان در آتش افکنده شده از شما،(۳) و بهترین زنان جهان از ما، و زن هیزم کش دوزخیان از شما،(۴) از ما این همه فضیلت ها، و از شما آن همه رسوایى هاست.
اسلام ما را همه شنیده، و شرافت ما را همه دیده اند، و کتاب خدا براى ما فراهم آورد آنچه را به ما نرسیده که خداى سبحان فرمود: «خویشاوندان، بعضى سزاوارترند بر بعض دیگر در کتاب خدا» و خداى سبحان فرمود: «شایسته ترین مردم به ابراهیم، کسانى هستند که از او پیروى دارند، و این پیامبر و آنان که ایمان آوردند و خدا ولىّ مؤمنان است». پس ما یک بار به خاطر خویشاوندى با پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، و بار دیگر به خاطر اطاعت از خدا، به خلافت سزاوارتریم.
و آنگاه که مهاجرین در روز سقیفه با انصار گفتگو و اختلاف داشتند، تنها با ذکر خویشاوندى با پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بر آنان پیروز گردیدند، اگر این دلیل برترى است پس حق با ماست نه با شما، و اگر دلیل دیگرى داشتند ادّعاى انصار به جاى خود باقى است.
_________________________________
(۱). منظور ابو جهل است. 
(۲). ابو سفیان چون قبائل گوناگون را سوگند داد تا با رسول خدا بجنگند او را به مسخره (شیر سوگندها) نامیدند. 
(۳). صبیه النّار: وقتى «عقبه» از سران کینه توز قریش در جنگ بدر دستگیر شد به هنگام کشته شدن خطاب به پیامبر گفت من للصّبیّه یا محمّد؟ (سرپرست فرزندان من چه کسى باشند؟) پیامبر فرمود. النّار (آتش جهنم). از آن پس به «صبیه النّار» معروف شد. 
(۴). بهترین زنان حضرت زهرا (س) است که در حدیث مشهورى پیامبر (ص) فرمود: «انّک سیّده نساء العالمین» به کتاب نهج الحیاه مراجعه شود، و زن هیزم کش، امّ جمیل خواهر ابو سفیان زن ابو لهب و عمّه معاویه است که همه طلاها و زیور آلات خود را فروخت تا براى اذیّت پیامبر (ص) مصرف گردد.

نکات مهم دیگر از فضایل اهل بیت(علیهم السلام):
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به نکات مهم دیگرى اشاره مى کند; نخست اینکه به معاویه هشدار مى دهد تصور نکن اگر طایفه بنى هاشم با بعضى از بنى امیّه در آمیخته و ازدواج کرده اند، دلیل بر یکسان بودن آنهاست، بلکه این نوعى تفضل و ایثار بوده است مى فرماید: «هرگز عزت دیرین و عطایاى پیشینِ ما بر قوم و قبیله شما مانع نشد که ما با شما آمیزش و اختلاط داشته باشیم; به همین دلیل ما از طایفه شما همسر گرفتیم و از دختران قبیله خویش به شما همسر دادیم همچون اقوامى که هم طراز همند در حالى که شما هرگز در این پایه نبودید»; (لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَلاَ عَادِیُّ طَوْلِنَا(۱) عَلَى قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا; فَنَکَحْنَا أَنْکَحْنَا، فِعْلَ الاَْکْفَاءِ(۲)، وَلَسْتُمْ هُنَاکَ!).
امام(علیه السلام) این سخن را از این جهت مى گوید که لحن نامه معاویه این بوده که بنى امیّه را هم طراز بنى هاشم مى دانست در حالى که بنى هاشم کانون نبوّت و ولایت و بنى امیّه سردمدار کفر و شقاوت بودند; ولى هنگامى که ظاهراً مسلمان شدند، اسلام با آنها معامله هم طراز و اَکفاء کرد; به همین دلیل پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با ام حبیبه که دختر ابوسفیان بود ازدواج نمود و پیغمبر دخترش ام  کلثوم را به ازدواج عثمان در آورد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن براى اینکه با دلیل روشن و برهان دندان شکن، تفاوت بنى هاشم و بنى امیّه و خاندان وابسته به آنها را روشن سازد مى فرماید: «چگونه مى توان این دو گروه را با هم یکسان دانست در حالى که از میان ما پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) برخاست و از میان شما تکذیب کننده (اى همچون ابوجهل)، از میان ما شیر خدا (حمزه) و از میان شما شیر پیمان هاى ضد اسلامى (ابوسفیان) از میان ما دو سرور جوانان بهشت (حسن و حسین(علیهما السلام)) و از میان شما کودکان آتش (اولاد مروان یا فرزندان عقبه بن ابى معیط) از ما بهترین زنان جهان (فاطمه(علیها السلام)) و از شما حماله الحطب (ام جمیل همسر ابولهب و خواهر ابوسفیان) و امور فراوان دیگر از فضایلى که ما داریم و رذایلى که شما دارید»; (وَأَنَّى یَکُونُ ذَلِکَ وَمِنَّا النَّبِیُّ وَمِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ، وَمِنَّا أَسَدُ اللهِ وَمِنْکُمْ أَسَدُ الاَْحْلاَفِ(۳)، وَمِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ وَمِنْکُمْ صِبْیَهُ النَّارِ، وَمِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ، وَمِنْکُمْ حَمَّالَهُ الْحَطَبِ، فِی کَثِیر مِمَّا لَنَا وَعَلَیْکُمْ!).
به این ترتیب امام(علیه السلام) با بیان این اسنادِ زنده موقعیت خاندان بنى هاشم و رسوایى هاى بنى امیّه و هم پیمانان آنان را بر شمرده به گونه اى که جاى انکار براى کسى باقى نمى ماند و این است معناى فصاحت و بلاغت در سخن.
در اینکه منظور از «مکذّب» کیست، شارحان نهج البلاغه نظرات متفاوتى داده اند و گاه افرد گمنامى را به عنوان مکذّب بر شمرده اند که انسان را به تعجب مى آورد در حالى که روشن ترین مصداق مکذّب در تاریخ اسلام همان ابو جهل است چه او را از بنى امیه بدانیم و چه ندانیم، زیرا امام(علیه السلام) فضیحت هاى بنى امیّه و اقوام وابسته به آنها را بیان مى کند که هم عقیده و هم پیمان آنان بودند.
در مورد «اسدالله» هیچ گفتگویى در میان مفسّران نیست که منظور حضرت حمزه است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) او را به این لقب مفتخر ساخت و در مورد «اَسَد  الأحْلاف» نیز احتمالات متعدّدى داده شده در حالى که روشن ترین تفسیر آن ابوسفیان است که در جنگ هایش بر ضد اسلام از طوایف مختلف مشرکان پیمان مى گرفت که آخرین جنگ احزاب بود.
همچنین در مورد تفسیر «صِبْیَهُ النَّارِ» (کودکان دوزخ) نظرات مختلفى از سوى شارحان نهج البلاغه ابراز شده ولى از همه مناسب تر این است که منظور بچه هاى عقبه بن ابى معیط باشند که وقتى در روز جنگ بدر ضربات هولناکى بر بدن این مرد خطرناک سنگ دل وارد شد، چشمش به پیغمبر(صلى الله علیه وآله) افتاد و با صدایى ترحم آمیز گفت: «مَنْ لِلصِبْیَهِ یا مُحَمّد; یا محمد من مى روم تکلیف فرزندانم چه خواهد شد؟» پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «النّارُ; آتش دوزخ».(۴)
اشاره به اینکه شما مسلمانان را به قتل مى رسانید و هیچ فکر فرزندان آنها نیستید; اما اکنون به فکر فرزندان خود افتاده اید فرزندانى که در آینده مسیر شما را طى مى کنند و در صف دشمنان اسلام خواهند بود. تاریخ هم به ما مى گوید که فرزندانى از او پا گرفتند که منشأ شرارت بودند از جمله ولید بن عقبه بود.
منظور از «خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ» به اتفاق همه شارحان نهج البلاغه و سایر علماى اسلام بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) است، زیرا همان گونه که در صحیح مسلم آمده پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هنگام بیمارى وفات خود براى آرامش بخشیدن به دخترش فاطمه فرمود: «یَا فَاطِمَهُ أَمَا تَرْضَیْنَ أَنْ تَکُونِی سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ أَوْ سَیِّدَهَ نِسَاءِ هَذِهِ الاُْمَّه؟».(۵) شبیه همین حدیث در صحیح بخارى جلد ۷ صفحه ۱۴۲ و در مسند احمد و مستدرک حاکم به جاى این تعبیر «سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِین» آمده که فراگیرتر است.(۶)
اما «حمّاله الْحَطَب» که در قرآن در سوره مسد به او اشاره شده به اتفاق شارحان نهج البلاغه و مفسّران قرآن منظور ام جمیل همسر ابولهب، خواهر ابوسفیان و عمه معاویه است.
از مجموع آنچه در بالا آمده به خوبى موقعیت خاندان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و بنى هاشم و موقعیت خاندان بنى امیّه و خاندان وابسته به آنها روشن مى شود و امام(علیه السلام) با بیان خود که از ذیل آن استفاده مى شود، مسائل زیاد دیگرى نیز بوده است و روى ملاحظاتى بیان نفرموده، پاسخ کوبنده اى به معاویه در برابر ادعاهایش داد.
آن گاه امام(علیه السلام) براى تأکید آنچه گذشت مى افزاید: «بنابراین دوران اسلام ما به گوش همه رسیده و کارها و شرافت ما در عصر جاهلیّت نیز بر کسى مخفى نیست»; (فَإِسْلاَمُنَا قَدْ سُمِعَ، وَجَاهِلِیَّتُنَا لاَ تُدْفَعُ).
اشاره به اینکه اسلام از ما آغاز شد و نخستین مسلمانان ما بودیم و همواره مدافع اسلام و قرآن بودیم. در زمان جاهلیّت نیز به نیک نامى و درست کارى و امانت در میان همه مردم معروف بودیم همان گونه که در روایتى در حالات جعفر خواندیم که خداوند براى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) او را به سبب چهار فضیلت برجسته در زمان جاهلیّت ستود به عکس بنى امیّه و خاندان وابسته به آنها که معروف به حیله گرى و شیطنت و فساد و خون ریزى بودند.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود از کتاب عبقریه محمد از نویسنده معروف مصرى «عقاد» نقل مى کند که بنى هاشم همواره صاحبان عقیده و فضایل اخلاقى و حسن ظاهر بودند و بنى امیّه حیله گرانى با ظواهر ناپسند و ما در تمام صفات، این اختلاف را بین بنى هاشم و بنى امیّه مى بینیم.(۷)
جالب اینکه ابن ابى الحدید در بیان این تفاوت ها بحثى طولانى در حدود یکصد صفحه در سه فصل دارد: در فصل نخست فضایل بنى هاشم را نسبت به بنى امیّه (فرزندان عبد شمس) نقل مى کند و در فصل دوم از امورى که بنى امیّه به آن افتخار مى کردند سخن مى گوید و در فصل سوم از این افتخارات موهوم پاسخ مى دهد.(۸)
آن گاه امام(علیه السلام) بعد از این دلایل قوى تاریخى به سراغ قرآن مجید مى رود و با دو آیه از آن حقانیّت و اولویت بنى هاشم را اثبات مى کند مى فرماید: «کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته و جدا کرده براى ما جمع نموده است و آن سخن خداوند متعال است که فرموده: «خویشاوندان در کتاب الهى نسبت به یکدیگر سزاوارترند و نیز فرموده: «سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانى هستند که از او پیروى کردند، و همچنین این پیامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانى که به او ایمان آورده اند و خداوند، سرپرست و یاور مؤمنان است»; (وَکِتَابُ اللهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَهُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى (وَأُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْض فِی کِتابِ اللهِ)(۹) وَقَوْلُهُ تَعَالَى: (إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاللهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ)(۱۰)).
حضرت در تفسیر و تطبیق این آیه مى افزاید: «پس ما از یک طرف به سبب قرابت و خویشاوندى (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) از دیگران سزاوارتریم و از سوى دیگر به سبب اطاعت (از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله))»; (فَنَحْنُ مَرَّهً أَوْلَى بِالْقَرَابَهِ، وَتَارَهً أَوْلَى بِالطَّاعَهِ).
در واقع، امام(علیه السلام) با ذکر این دو آیه تمام راهها را بر معاویه مى بندد که اگر معیار در جانشینى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، قرابت با او باشد، ما از همه سزاوارتریم، چرا که نزدیک تریم و اگر معیار، آشنایى با تعلیمات و اطاعت از دستورات آن حضرت باشد ما از همه آشناتر و نسبت به آیین او مطیع تریم در حالى که خاندان بنى امیّه و کسان دیگرى که بر کرسى خلافت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نشستند هیچ یک از این دو اولویت را ندارند.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که مگر خویشاوندى به تنهایى مى تواند دلیل بر صلاحیت جانشینى پیغمبر اکرم گردد. پاسخ آن است که امام(علیه السلام) ناظر به استدلالى است که در سقیفه بنى ساعده از سوى طرفداران خلیفه اوّل شد; آنها قرابت با پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دلیل بر اولویت خود دانستند. امام(علیه السلام) مى فرماید که اگر معیار این باشد ما از همه آنها اقربیم.
به یقین معیار اصلى همان است که امام(علیه السلام) در جمله دوم گفته است و از آن تعبیر به طاعت نموده، طاعتى زاییده از علم و ایمان. کسى که نسبت به مکتب پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از همه آگاه تر و ایمانش به آن بیشتر باشد، شایستگى بیشترى براى خلافت او دارد. به همین دلیل ما امیر مؤمنان على(علیه السلام) را از همه شایسته تر مى دانیم و از آن بالاتر اینکه خداوند به موجب شایستگى هاى بى نظیرى که در آن حضرت بود خودش او را برگزید.
سپس امام(علیه السلام) به توضیح بیشترى درباره آنچه در بالا به آن اشاره کرد پرداخته مى فرماید: «آن روز که مهاجران، در سقیفه در برابر انصار (براى اثبات حقانیّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خویشاوندى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) کردند، بر آنها پیروز شدند اگر این دلیلِ پیروزى است، پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پیامبر(صلى الله علیه وآله) نزدیک تریم) و اگر دلیل دیگرى دارد ادعاى انصار بر جاى خود باقى ست (و آنها هم در خلافت حقى دارند که آن را به عنوان «مِنّا أمیرٌ وَمِنْکُمْ أمیرٌ» مطالبه مى کردند)»; (وَلَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الاَْنْصَارِ یَوْمَ السَّقِیفَهِ بِرَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله) فَلَجُوا(۱) عَلَیْهِمْ، فَإِنْ یَکُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ، وَإِنْ یَکُنْ بِغَیْرِهِ فَالاَْنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ).
در واقع امام(علیه السلام) پاسخ ضمنى به سخنان معاویه در مورد خلیفه اوّل و دوم مى دهد که معاویه در نامه اش آنها را به رخ کشیده بود مى فرماید: نه تنها بنى امیّه شایستگى براى خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله) ندارند، زیرا نه از مهاجران بودند و نه از انصار، بلکه از طلقا یعنى همان مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه بودند. خلفاى نخستین نیز به استناد سخنان خودشان شایستگى براى این کار نداشتند، زیرا از آنها شایسته تر وجود داشت. اگر معیار شایستگى ـ طبق استدلال آنها ـ قرابت باشد على(علیه السلام) از همه آنها به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نزدیک تر بود; هم پسر عموى پیامبر بود و هم داماد او. اگر دیگران شاخ و برگ این شجره نبوّت باشند، على(علیه السلام) میوه آن درخت بود و همچنین امامان اهل بیت(علیهم السلام).
مجدداً تکرار مى کنیم که این استدلال در واقع استدلال به مسلّمات خصم است که در منطق از آن به عنوان استدلالات جدلى تعبیر مى کنند; یعنى آنچه را او مسلم داشته از او مى گیرند و به او باز مى گردانند و خلع سلاحش مى کنند.
*****
نکته ها:
۱. داستان پرغوغاى سقیفه!
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به داستان پرماجراى سقیفه بنى ساعده که براى انتخاب خلیفه بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تشکیل شد، اشاره فرموده است. ما داستان سقیفه را با ذکر قسمت هاى حساس تاریخى به استناد منابع معتبر در ذیل خطبه ۶۷ تحت عنوان «مسأله خلافت و داستان سقیفه بنى ساعده» به طور مشروح آوردیم و از این توطئه عجیب پرده برداشتیم. در اینجا چند نکته را اضافه مى کنیم:
نخست اینکه طبرى در تاریخ خود و ابن اثیر در کامل تصریح کرده اند که جمعیّت انصار که در سقیفه بنى ساعده گرد آمده بودند یا گروهى از آنها در برابر پیشنهاد عمر نسبت براى بیعت با ابوبکر گفتند: «لاَ نُبَایِعُ إِلاَّ عَلِیّا; ما تنها با على بیعت مى کنیم» (این در حالى بود که على(علیه السلام) و بنى هاشم و از جمله زبیر و همچنین گروه دیگرى از مهاجران در سقیفه حاضر نبودند). طبرى بعد از ذکر این مطلب مى گوید: بعد از این جریان، عمر به سراغ منزل على(علیه السلام) آمد و در آنجا که طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران حضور داشتند، گفت: «وَاللهِ لَنُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ الَى الْبَیْعَهِ; به خدا سوگند این خانه را با شما آتش مى زنیم یا بیرون آیید و بیعت کنید».(۱۲)
از جمله کسانى که با عمر در این حمله به خانه امیر مؤمنان على(علیه السلام) همراه بودند، اسید بن حضیر و سلمه بن اسلم بودند.(۱۳)
دیگر اینکه جمعى از انصار که در بیعت با ابوبکر پیشقدم شدند هر کدام بعداً به مقامى رسیدند از جمله بشیر بن سعد بود که جزو مشاوران عالى خلیفه شد و دیگر اسید بن حضیر که سرپرست نیروى انتظامى مدینه شد سوم سلمه بن اسلم بود که به مقام معاونت اسید رسید.(۱۴)
۲. فضایل بنى هاشم در عصر جاهلیّت و اسلام:
گفته شد که ابن ابى الحدید در ذیل این نامه بحث بسیار مشروحى (حدود یکصد صفحه) درباره فضایل بنى هاشم و مقایسه آن با نقاط ضعف و منفى بنى عبد شمس (عبد شمس پدر امیه بود) ذکر مى کند.
از جمله اینکه بنى هاشم شهیدان بزرگوارى همچون على(علیه السلام) و حمزه و جعفر به اسلام تقدیم کردند در حالى که بنى امیّه دلقک هایى همچون حکم بن ابى العاص داشتند که معروف است گاه راه رفتن پیامبر را تقلید مى کرد، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) او را دید و او را نفرین کرد. بعد از آن هرگز نمى توانست به طور صاف و مستقیم راه برود.
دیگر اینکه یکى از پیمان هاى افتخارآمیز در عصر جاهلیّت «حِلف الفضول» بود پیمانى که براى حمایت از ضعیفان و دفاع از مظلومان بسته شده بود. در این پیمان، بنى هاشم و اقوامى از قبایل عرب شرکت داشتند ولى هیچ یک از بنى عبد شمس در آن شرکت نداشت.
دیگر اینکه بنى امیّه در زمان جاهلیّت کارهایى مرتکب شدند که احدى از عرب مرتکب آن نمى شد; از جمله اینکه امیّه یکى از همسرانش را در حیات خود به همسرى فرزندش ابو عمرو در آورد. در حالى که دامان بنى هاشم از این گونه آلودگى ها پاک بود.
نیز عبدالمطلب که از بزرگان بنى هاشم بود فضایل بى نظیرى داشت; او زمزم را حفر کرد و راه اسماعیل و هاجر را ادامه داد; براى خون انسان اهمّیّت فوق العاده اى قائل شد و دیه آن را یک صد شتر قرار داد که اسلام آمد و آن را نیز امضا کرد; به هنگام هجوم لشکر فیل (لشکر ابرهه) به مکّه، قریش عموماً از مکّه فرار کردند; ولى عبدالمطلب که در آن زمان جوانى بود گفت: «وَاللهِ لاَ أَخْرُجَ مِنْ حَرَمِ اللهِ; به خدا سوگند من از حرم خداوند بیرون نمى روم» و فضایل فراوان دیگر.
براى توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد ۱۵ صفحه ۱۹۸ تا ۲۹۵ مراجعه کنید. البتّه در ضمن این صفحات به بعضى از مفاخر که متملقان و چاپلوسان براى بنى امیّه شمرده اند اشاره مى کند و آنها را پاسخ مى گوید.
*****
پی نوشت:
۱ . «طَوْل» به معناى امکانات و توانایى مالى است، به معناى فضل و بخشش نیز آمده است و در اصل از «طول» در مقابل «عرض» گرفته شده، زیرا توانایى هاى مالى یا جسمى یک نوع طول قدرت انسان را مى رساند و «ذِى الطَول» به معناى بخشنده است، بنابراین تعبیر «عادِىّ طَوْلِنا» در جمله بالا به معناى عطایاى همیشگى ماست.
۲ . «الأَکْفاء» جمع «کفؤ» بر وزن «قفل» به معناى هم ردیف و هم طراز در شخصیت است.
۳ . «الأحْلاف» جمع «حلف» بر وزن «جلف» به معناى پیمان و «حلف» بر وزن «حرف» به معناى سوگند یاد کردن است و از آنجا که پیمان ها را با سوگند مؤکد مى سازند به آن حلف گفته مى شود.
۴ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۹۷.
۵ . صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۴۳-۱۴۴.
۶ . مسند احمد، ج ۳ ص ۸۰ و مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۸۶.
۷ . فى ظلال نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۷۱.
۸ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۹۸-۲۹۵.
۹ . انفال، آیه ۷۵ .
۱۰ . آل عمران، آیه ۶۸ .
۱۱ . «فَلَجوا» از ریشه «فلْج» بر وزن «فتح» به معناى پیروزى شدن گرفته شده و «فَلَج» بر وزن «حرج» اسم مصدر و به معناى پیروزى است. و واژه «فلج» بر وزن «خرج» به معناى شکاف و فاصله میان دو چیز که گاه سبب زمین گیر شدن مى شود نیز اطلاق شده است.
۱۲ . تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۳ (حوادث سنه ۱۱).
۱۳ . سفینه البحار، ماده اسد.
۱۴ . به کتاب الامامه والسیاسه، ص ۹ به بعد مراجعه شود.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: مظلومیت امیرالمؤمنین

وَ زَعَمْتَ أَنِّی لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى کُلِّهِمْ بَغَیْتُ، فَإِنْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیْسَتِ الْجِنَایَهُ عَلَیْکَ فَیَکُونَ الْعُذْرُ إِلَیْکَ: “وَ تِلْکَ شَکَاهٌ ظَاهِرٌ عَنْکَ عَارُهَا”. وَ قُلْتَ إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَایِعَ؛ وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَهٍ فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دِینِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِیَقِینِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِی إِلَى غَیْرِکَ قَصْدُهَا، وَ لَکِنِّی أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِکْرِهَا.

معاویه، تو پندارى که بر تمام خلفا حسد ورزیده ام و بر همه آنها شوریده ام اگر چنین شده باشد جنایتى بر تو نرفته که از تو عذر خواهى کنم. «و آن شکوه هایى است که ننگ آن دامنگیر تو نیست».(۱)
و گفته اى که مرا چونان شتر مهار کرده به سوى بیعت مى کشاندند. سوگند به خدا خواستى نکوهش کنى، امّا ستودى، خواستى رسوا سازى که خود را رسوا کرده اى، مسلمان را چه باک که مظلوم واقع شود، مادام که در دین خود تردید نداشته، و در یقین خود شک نکند، این دلیل را آورده ام حتّى براى غیر تو که پند گیرند، و آن را کوتاه آوردم به مقدارى که از خاطرم گذشت.
________________
(۱). تک بیتى از شاعر ابو ذؤیب هذلى است.

این امور به تو مربوط نیست!
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه، یکى دیگر از سخنان ناموزون معاویه را مى آورد که او در نامه اش به امام(علیه السلام) صریحاً گفته بود: «تو به ابو بکر حسد ورزیدى و از بیعتش سر باز زدى و به عمر نیز حسادت داشتى و از همه بیشتر به عثمان حسد داشتى و زشتى هاى کار او را برملا ساختى و در فهم و دین و روش و عقل او تردید کردى…» .
امام(علیه السلام) مى فرماید: «تو چنین پنداشتى که من نسبت به خلفاى پیشین حسد ورزیدم و بر آنها ستم کردم اگر این گونه باشد جنایتى بر تو نرفته است که از تو عذرخواهى کنم (و ابداً به تو مربوط نیست به گفته شاعر:) «این عیبى است (اگر عیب باشد) که گرد عار آن بر تو نمى نشیند»; (وَزَعَمْتَ أَنِّی لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ، عَلَى کُلِّهِمْ بَغَیْتُ، فَإِنْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیْسَتِ الْجِنَایَهُ عَلَیْکَ، فَیَکُونَ الْعُذْرُ إِلَیْکَ وَتِلْکَ شَکَاهٌ(۱) ظَاهِرٌ(۲) عَنْکَ عَارُهَا).
به این ترتیب، امام(علیه السلام) معاویه را از ورود در این صحنه کنار مى زند و آن را نوعى فضولى در کار دیگران مى شمرد و مى گوید: اگر من مشکلى با خلفا داشته ام باید آنها یا فرزندان آنها مدعى شوند; اما تو که از طلقا هستى و در آخرین مرحله از روى ناچارى در فتح مکّه اسلام را پذیرا شدى، حق ندارى در این موضوع وارد شوى.
آن مصرع از شعر که امام در این کلامش به آن استناد فرموده از (ابو ذویب هزلى) است مردى که دوران جاهلیّت اسلام را درک کرد و هنگام رحلت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به مدینه آمد و مسلمان شد و در ردیف مسلمانان ظاهر الصلاح در آمد و مصرع اوّل این شعر چنین است:
«وَعَیَّرَها الْواشُونَ أنّى أُحِبُّها»: سعایت کنندگان دوست مرا سرزنش کردند که من او را دوست دارم; ولى این عیبى است (اگر عیب باشد) که ننگ و عارش از تو دور است.
این شعر به صورت ضرب المثلى در آمده براى کسى که امرى را بد مى شمرد در حالى که ربطى به او ندارد.
تعبیر به «زَعَمْتَ» مفهومش این است که اولا نسبتى را که درباره من به عنوان حسد مى دهى دروغ است، به خصوص اینکه مرا در سخنت شریک قتل عثمان پنداشتى در حالى که من مردم را از کشتن او نهى مى کردم و ثانیاً به فرض که این نسبت درست باشد ارتباطى به تو ندارد.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به پاسخ بخش دیگرى از نامه معاویه مى پردازد و مى فرماید: «تو گفته اى که مرا همچون شتر افسار زده اى مى کشیدند تا بیعت کنم به خدا سوگند خواسته اى مذمت کنى ولى (ناخود آگاه) مدح و ثنا گفته اى و خواسته اى رسوا کنى ولى خودت رسوا شده اى»; (وَقُلْتَ: إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ(۳) حَتَّى أُبَایِعَ; وَلَعَمْرُ اللهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَأَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ!).
اشاره به اینکه تو اولاً اعتراف کرده اى که من مظلوم واقع شده ام و دیگران به من ستم کرده اند، این مدح منِ مظلوم است و نکوهش ظالمان. ثانیاً ثابت کرده اى خلافت به اجماع صحابه نبود; در حالى که تو مدافع چنان خلافتى هستى و گفته اى خلیفه اوّل از همه در پیشگاه خدا برتر و والاتر بود چگونه ممکن است چنین باشد در حالى که چنین ستمى با نخستین مسلمان و نزدیک ترین فرد به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و آگاه ترین و داناترین آنها بنماید؟ این تناقض گویى تو دلیل بر رسوایى توست.
آن گاه در شرح این سخن مى افزاید: «این امر براى یک مسلمان نقص نیست که مظلوم واقع شود مادام که در دین خود تردید نداشته باشد و در یقین خود شک نکند»; (وَمَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَه(۴) فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دِینِهِ، وَلاَ مُرْتَاباً بِیَقِینِهِ!).
آرى نیکان و پاکان در طول تاریخ بر اثر حق گویى و حق جویى و عدم تسلیم در برابر خواسته هاى ظالمان، مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند، این افتخار آنها بوده و هست.
اشاره به اینکه اگر چنین مظلومیتى عیب باشد باید بگویى در جنگ احد که پیشانى و دندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) به وسیله حامیان پدرت شکست و پهلوى حمزه که به وسیله مادرت شکافته شد و جگرش را بیرون کشید و به دهان گذارد، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و حمزه در خور مذمت و پدرت و مشرکان مکّه و مادرت هند شایسته مدح و تقدیرند.
آیا هیچ عاقلى چنین سخنى را مى پذیرد؟ و اگر به گذشته تاریخ باز گردیم پیامبران بزرگى همچون ابراهیم و یحیى و زکریا و حضرت مسیح(علیهم السلام) و غیر آنها را مى بینیم که در راه حق طلبى مورد ستم و ظلم قرار گرفتند.
امام(علیه السلام) در پایان این فراز از نامه مى فرماید: «این دلیل و حجت من است در برابر غیر تو و من به همین مقدار که بیان آن پیش آمد براى تو ذکر کردم»; (وَهَذِهِ حُجَّتِی إِلَى غَیْرِکَ قَصْدُهَا، وَلَکِنِّی أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ(۵) مِنْ ذِکْرِهَا).
اشاره به اینکه مخاطب واقعى من در این سخن خلفایى هستند که مرا به زور به بیعت خودشان مجبور ساختند ولى چون تو، این مسأله را مطرح کردى به مقدارى که لازم بود گوشزد کردم.
*****
 پی نوشت:
۱ . «شکاه» و «شکْو» و «شکاء» و «شکوى» در اصل به معناى بیمارى است و سپس بر هرگونه عیب و نقص اطلاق شده است و شکایت به معناى اظهار ناراحتى و تظلم آمده است.
۲ . واژه «ظاهر» هنگامى که با عن متعدى بشود به معناى زایل شدن و برطرف گردیدن است و جمله «ظاهر عَنْکَ عارُها» مفهومش این است که عیب و عار آن بر تو نیست.
۳ . «المخشوش» در اصل به شترى مى گویند که بینى آن را سوراخ کرده و طناب یا چوبى که متصل به طنابى است در آن قرار داده اند و هنگامى که آن طناب را بکشند، حیوان به هر سو که مایل باشند مى رود زیرا در مقابل درد آن نمى تواند مقاومت کند.
۴ . «غضاضه» به معناى نقصان و عیب است و از ریشه «غض» به معناى کوتاه کردن و پایین انداختن و ناقص نمودن گرفته شده.
۵ . «سنح» از ریشه «سنوح» بر وزن «فتوح» به معناى به خاطر آمدن است.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پنجم: موضع امام در مورد عثمان

ثُمَّ ذَکَرْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِی وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَکَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنْهُ؛ فَأَیُّنَا کَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ؟ أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَکَفَّهُ، [أَمَّنِ] أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَیْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَیْهِ؟ کَلَّا وَ اللَّهِ لَ “قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلًا”. وَ مَا کُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّی کُنْتُ أَنْقِمُ عَلَیْهِ أَحْدَاثاً؛ فَإِنْ کَانَ الذَّنْبُ إِلَیْهِ إِرْشَادِی وَ هِدَایَتِی لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ: “وَ قَدْ یَسْتَفِیدُ الظِّنَّهَ الْمُتَنَصِّحُ”. وَ مَا أَرَدْتُ “إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ”.

سپس کار مرا با عثمان به یاد آوردى، تو باید پاسخ دهى که از خویشاوندان او مى باشى راستى کدام یک از ما دشمنى اش با عثمان بیشتر بود و راه را براى کشندگانش فراهم آورد آن کس که به او یارى رساند، و از او خواست به جایش بنشیند، و به کار مردم رسد یا آن که از او یارى خواست و دریغ کرد و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد. نه، هرگز، به خدا سوگند: «خداوند باز دارندگان از جنگ را در میان شما مى شناسد، و آنان را که برادران خود را به سوى خویش مى خوانند، و جز لحظه هاى کوتاهى در نبرد حاضر نمى شوند».
من ادّعا ندارم که در مورد بدعت هاى عثمان، بر او عیب نمى گرفتم، نکوهش مى کردم و از آن عذر خواه نیستم، اگر گناه من ارشاد و هدایت اوست، بسیارند کسانى که ملامت شوند و بى گناهند. «و بسیارند ناصحانى که در پند و اندرز دادن مورد تهمت قرار گیرند».(۱) «من قصدى جز اصلاح تا نهایت توانایى خود ندارم، و موفّقیت من تنها به لطف خداست، و توفیقات را جز از خدا نمى خواهم، بر او توکّل مى کنم و به سوى او باز مى گردم».
_________________________
(۱). شعرى است از شاعرى گمنام و برخى از أکثم بن صیفى نقل کرده ‏اند.

مقصران اصلى در قتل عثمان:
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود به پاسخ یکى دیگر از ایرادات یا صحیح تر سفسطه هاى معاویه پرداخته مى فرماید: «سپس تو وضع مرا در برابر عثمان یادآور شدى (و مرا بر ترک یارى او سرزنش کردى) حق توست که با این گفتار (نادرست) از خویشاوندت دفاع کنى; ولى کدام یک از ما دشمنیش نسبت به او بیشتر بود و راه را براى کشتنش هموار ساخت؟ آیا کسى که آماده یارى او بود ولى (او یاریش را نپذیرفت) و از او خواست که بر جاى خود بنشیند و دست از این کار بکشد و یا کسى که (عثمان) از او یارى خواست و او تأخیر کرد و مرگ را به سوى او فرستاد تا زندگانیش به سر آمد؟»; (ثُمَّ ذَکَرْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِی وَأَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَکَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنْهُ، فَأَیُّنَا کَانَ أَعْدَى(۱) لَهُ، وَأَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ(۲)! أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ(۳) وَاسْتَکَفَّهُ، أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ(۴) إِلَیْهِ، حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَیْهِ).
تاریخ اسلام گواهى مى دهد که نسبتى را که معاویه به على(علیه السلام) داد که در خون عثمان شرکت داشته و یا دفاع لازم را از او نکرده نسبت دروغى بود که براى فریب مردم ساخته بود و در همین راه از پیراهن خونین عثمان براى برانگیختن توده هاى نا آگاه بر ضد على(علیه السلام) بهره گرفت در حالى که امام(علیه السلام) کراراً به عثمان نصیحت کرده بود که اشتباهات خود را اصلاح کند، بیت المال را در میان بنى امیّه و اطرافیانش تقسیم ننماید و پست هاى مهم اسلامى را به دست آنها نسپارد و به درد دل مردم گوش فرا دهد که متأسفانه عثمان هرگز نپذیرفت. على(علیه السلام) به هنگام هجوم توده هاى خشمگین مردم به خانه عثمان فرزندان خود را براى دفاع از او فرستاد.
در حالى که معاویه قدمى براى حمایت از عثمان بر نداشت با اینکه عثمان به او نامه نوشته بود و از او خواسته بود که با لشگرى از شامیان به دفاع از او برخیزد.
جالب است بشنوید هنگامى که معاویه بر مسند خلافت نشست، روزى به ابوالطفیل، صحابى معروف گفت: تو از قاتلان عثمان نبودى؟ ابوالطفیل گفت: نه ولى او را یارى هم نکردم. معاویه گفت: چرا یارى نکردى؟ ابوالطفیل گفت: هیچ یک از مهاجران و انصار او را یارى نکردند معاویه گفت: بر همه آنها واجب بود که عثمان را یارى کنند. ابوالطفیل گفت: تو با این لشگرى که در شام داشتى چرا نیامدى تا او را یارى کنى. معاویه گفت: همین که من امروز خون خواهى او مى کنم یارى اوست. ابو الطفیل خندید و گفت: کار تو و عثمان همانند چیزى است که شاعر مى گوید:
لا ألْفِیَنَّکَ بَعْدَ الْمَوْتِ تَنْدُبُنِی *** وَفِی حَیَاتِی مَا زَوَّدْتَنِی زَادِی
تو در حیات من هیچ خدمتى به من نکردى ولى بعد از مرگم مى خواهى بر من گریه کنى.(۵)
آن گاه امام(علیه السلام) به عنوان تأکید و توضیح آنچه در جمله هاى قبل آمد مبنى بر اینکه معاویه به دعوت عثمان براى یاریش هرگز گوش نداد و حالا دیگران را سرزنش مى کند مى فرماید: «هرگز چنین نیست که تو مى گویى (و همه کسانى که در ماجراى عثمان حضور داشتند این حقیقت را به خوبى مى دانند.) به خدا سوگند (به شهادت قرآن مجید) «خداوند کسانى که مردم را (از جنگ) باز مى داشتند و کسانى را که به برادران خود مى گفتند: «به سوى ما بیایید (و خود را از معرکه بیرون کشید) به خوبى مى شناسد»; (کَلاَّ وَاللهِ لـَ (قَدْ یَعْلَمُ اللهُ الْمُعَوِّقِینَ(۶) مِنْکُمْ وَالْقائِلِینَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَلا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِیلاً)(۷)).
مى دانیم این آیه درباره دو گروه از منافقان است: گروهى که رسما در میدان جنگ احزاب کناره گیرى کردند و دیگران را نیز دعوت به کناره گیرى نمودند و گروه دیگرى که به برادران مسلمانشان مى گفتند: به سوى ما بیایید و دست از این پیکار خطرناک بردارید. آنها اهل جهاد و پیکار با دشمن نبودند و جز به مقدار کمى آن هم از روى ریا یا اکراه در جهاد شرکت نمى کردند.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه مزبور اشاره به دو گروه نباشد، بلکه وضع یک گروه را در دو حالت بیان مى کند و اشاره به آن دسته از منافقان است که وقتى در میان مجاهدان بوده اند آنها را از جنگ باز مى داشتند و هنگامى که به کنار مى رفتند دیگران را به سوى خود دعوت مى نمودند.
به هر حال استفاده امام(علیه السلام) از این آیه شریفه اشاره به این دارد که اگر تو (معاویه) در برابر مردم در مورد جریان قتل عثمان پرده پوشى کنى، از خدا مخفى نمى ماند که وى از تو یارى طلبید و هرگز به سراغش نیامدى (و از قتل او خوشحال شدى) شاید خلافت به تو برسد.
البتّه معاویه که یک سیاست باز حرفه اى بود مى دانست هنگامى که مهاجران و انصار در برابر شورش مردم بر ضد عثمان سکوت کرده و کمتر کسى از او دفاع مى کند، چنانچه به میدان بیاید و به دفاع از عثمان بپردازد، مقابل مهاجران و انصار قرار گرفته است و این معنا براى او در آینده گران تمام مى شود به همین دلیل اعتنایى به دعوت عثمان براى یارى نکرد، هرچند به حسب ظاهر با او هم پیمان بود.
در اینجا سؤالى پیش مى آید که آیه شریفه فوق (آیه ۱۸ سوره احزاب) که درباره موضع گیرى منافقان در برابر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) سخن مى گوید ممکن است مدح ضمنى براى عثمان محسوب شود، چون در اینجا او به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) تشبیه شده است.
ولى جمله هاى بعد نشان مى دهد که این تشبیه فقط ناظر به تشبیه معاویه به منافقان بوده و به بیان دیگر تشبیه در یک جهت است، زیرا امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «ولى هرگز سزاوار نبود که من از این موضوع عذرخواهى کنم که بر عثمان به سبب بدعت هایى که (در تقسیم بیت المال و پست هاى کشور اسلامى در میان نااهلان) گذارده بود، عیب بگیرم و او را به خاطر (این کارها) سرزنش نمایم. اگر گناه من ارشاد و هدایت او باشد (هیچ مانعى ندارد و اگر به این کار ملامت شوم افتخار مى کنم) چه بسیار کسانى که ملامت مى شوند و بى گناهند (و به گفته شاعر) گاه شخص ناصح و خیرخواه از بس اصرار در نصیحت مى کند متهم مى شود»; (وَمَا کُنْتُ لاَِعْتَذِرَ مِنْ أَنِّی کُنْتُ أَنْقِمُ(۸) عَلَیْهِ أَحْدَاثاً(۹); فَإِنْ کَانَ الذَّنْبُ إِلَیْهِ إِرْشَادِی وَهِدَایَتِی لَهُ، فَرُبَّ مَلُوم لاَ ذَنْبَ لَهُ. وَقَدْ یَسْتَفِیدُ الظِّنَّهَ(۱۰) الْمُتَنَصِّحُ(۱۱)).
امام(علیه السلام) در پایان این سخن مى فرماید: «من جز اصلاح ـ تا آنجا که توانایى دارم، هدفى نداشته و ندارم ـ و توفیق من (در این کار)، جز به (یارى) خدا نیست. تنها بر او توکل کردم; و به سوى او باز مى گردم; (وَمَا أَرَدْتُ (إِلاَّ الاِْصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ، وَما تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ إِلَیْهِ أُنِیبُ)(۱۲)).
بى شک، امام(علیه السلام) از معدود کسانى بود که از ریختن خون عثمان ممانعت مى کرد و فرزندان خود (امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را) به دفاع از او تشویق مى نمود.(۱۳)
در تاریخ ابن عساکر آمده است هنگامى که عثمان در محاصره شدید قرار گرفت پیکى به سوى معاویه فرستاد که فوراً با لشکرى براى یارى من از شام حرکت کن. معاویه همراه با دو نفر دیگر سوار بر شتران تندرو شدند و خود را به مدینه رساندند. وى چون بر عثمان وارد شد; عثمان سؤال کرد لشکرى با خود آورده اى؟ گفت: نه، پرسید: چرا؟ گفت: براى اینکه ترسیدم اگر لشکر شام در این امر دخالت کنند مردم تو را زودتر به قتل رسانند; ولى شتران تندرو باخود آوردم تا سه روزه تو را به شام برساند.عثمان خشمگین شد و به معاویه بد گفت و پیشنهاد او را غلط شمرد و معاویه از نزد عثمان خارج شد و به سوى شام باز گشت.(۱۴)
در تاریخ طبرى در حوادث سال ۳۵ هجرى آمده است که شورشیان عثمان را در محاصره شدیدى قرار دادند و همه چیز حتى آب را از او قطع کردند «وَقَدْ کانَ یَدْخُلُ بِالشَّیْءِ مِمّا یُریدُ; على(علیه السلام) نیازهاى او را برطرف مى کرد».(۱۵)
نیز در همین کتاب، طبرى مى نویسد: هنگامى که شورشیان آب و غذا را بر عثمان قطع کردند، على(علیه السلام) شدیداً ناراحت شد و گفت: اى مردم این کارى که شما انجام مى دهید نه شبیه کار مسلمانان است و نه کافران، آب و غذا را از او قطع نکنید. روم و فارس حتى با اسیران خود چنین نمى کردند چرا و به چه عنوان او را در محاصره قرار داده و قتلش را حلال مى شمرید؟(۱۶)
طبرى در ادامه این سخن مى افزاید: هنگامى که جمعیّت به در خانه عثمان حمله بردند، امام حسن(علیه السلام) و بعضى دیگر از فرزندان صحابه آنها را نهى کردند.(۱۷)
ولى از آنجا که امام(علیه السلام) پیش از این حادثه بارها از عثمان در برابر کارهاى ناروایش انتقاد مى کرد و کراراً او را نصیحت و ارشاد مى فرمود که دست از این اعمال بردارد و در برابر مردم حاضر شود، درد دل مردم را بشنود و به خواسته هاى حق آنها پاسخ گوید. این امور بهانه اى به دست معاویه و امثال او داد که تو مردم را بر ضد عثمان به شورش واداشتى. امام(علیه السلام) مى فرماید: اگر ارشاد و نصیحت که مصداق بارز امر به معروف و نهى از منکر است گناه محسوب مى شود من به این گناه اعتراف مى کنم ولى هیچ مسلمان با ایمانى چنین کارى را گناه نمى داند، بلکه از فرایض مسلّم اسلام مى شمرد.
لازم به یادآورى است که جمله «رُبَّ مَلُوم لا ذَنْبَ لَهُ; چه بسیار کسانى که ملامت مى شوند و گناهى ندارند» یکى از ضرب المثل هاى عرب است و گفته اند: نخستین کسى که این جمله را گفته است «اکثم بن صیفى» بوده است.
جمله «وَقَدْ یَسْتَفِیدُ الظِّنَّهَ الْمُتَنَصِّحُ; گاهى کسى که بسیار در نصیحت اصرار دارد متهم مى شود» مصرع دومى است از یک شعر که مصرع اولش «وَکَمْ سُقْتُ فى آثارِکُمْ مِنْ نَصیحَه; چقدر درباره کارهاى شما پند و نصیحت کردم» و گفته اند این شعر از شاعرى است به نام الریاشى.(۱۸)
*****
پی نوشت:
۱ . «اعدى» به معناى دشمن تر از ریشه عداوت گرفته شده است.
۲ . «مقاتل» جمع «مقتل» به معناى محل قتل یا موضعى از بدن که آسیب رساندن به آن سبب قتل انسان مى شود.
۳ . «فاسْتَقْعَده» از مجموع قراین این جمله استفاده مى شود که ضمیر فاعلى به عثمان برمى گردد و ضمیر مفعولى به امام(علیه السلام) یعنى عثمان نصرت امام(علیه السلام) را نپذیرفت و از آن حضرت خواست که در جاى خود بنشیند و دست از یاریش بردارد; ولى بعضى به عکس معنا کرده اند و گفته اند: امام(علیه السلام) از عثمان خواست که بر جاى خود بنشیند و به مطالبات مردم پاسخ گوید. این معنا بعید به نظر مى رسد و اگر روى فاى تفریع در «فاسْتَقْعده» دقت شود ترجیح معناى اوّل واضح مى گردد.
۴ . «بث» در اصل به معناى پراکنده ساختن است و «منون» به معناى مرگ، بنابراین «بَثّ الْمَنونَ» یعنى عوامل مرگ را فراهم ساخت.
۵ . الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۲۱۴.
۶ . «المعوقین» از ریشه «عَوْق» بر وزن «فوق» به معناى بازداشتن و منصرف کردن از چیزى است و «عائق» به معناى «مانع» و «معوق» به معناى بازدارنده است.
۷ . احزاب، آیه ۱۸ .
۸ . «انقم» از ریشه «نقم» بر وزن «قلم» در اصل به معناى انکار کردن چیزى است. سپس به معناى انتقام گرفتن و خرده گرفتن آمده و در اینجا به همین معناست.
۹ . «احداث» جمع «حدث» بر وزن «عبث» به معناى هر چیز تازه و نیز به معناى بدعت آمده است و در اینجا به همین معناست.
۱۰ . «الظنّه» به معناى تهمت است از ریشه ظنّ به معناى گمان بد گرفته شده است.
۱۱ . «المُتنصّح» به معناى فرد خیرخواه و بسیار نصیحت کننده است.
۱۲ . هود، آیه ۸۸ .
۱۳ . الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۵۹ و تاریخ مدینه دمشق، ج ۳۹، ص ۴۱۸.
۱۴ . تاریخ مدینه دمشق، ج ۳۹، ص ۳۳۷.
۱۵ . تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۱۶ تا ۴۱۸.
۱۶ . همان مدرک.
۱۷ . همان مدرک.
۱۸ . شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج ۹، ص ۶۱۱.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش ششم: پاسخ به تهدید نظامى معاویه

وَ ذَکَرْتَ أَنَّهُ لَیْسَ لِی وَ لِأَصْحَابِی عِنْدَکَ إِلَّا السَّیْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ؛ مَتَى أَلْفَیْتَ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاکِلِینَ وَ بِالسَّیْفِ مُخَوَّفِینَ؟ “فَلَبِّثْ قَلِیلًا یَلْحَقِ الْهَیْجَا حَمَلْ”؛  فَسَیَطْلُبُکَ مَنْ تَطْلُبُ وَ یَقْرُبُ مِنْکَ مَا تَسْتَبْعِدُ؛ وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَکَ فِی جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، شَدِیدٍ زِحَامُهُمْ سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِینَ سَرَابِیلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَیْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ؛ وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّیَّهٌ بَدْرِیَّهٌ وَ سُیُوفٌ هَاشِمِیَّهٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِی أَخِیکَ وَ خَالِکَ وَ جَدِّکَ وَ أَهْلِکَ، “وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ”.

نوشته اى که نزد تو براى من و یاران من چیزى جز شمشیر نیست در اوج گریه انسان را به خنده وا مى دارى فرزندان عبد المطلب را در کجا دیدى که پشت به دشمن کنند و از شمشیر بهراسند پس «کمى صبر کن که هماورد(۱) تو به میدان آید» آن را که مى جویى به زودى تو را پیدا خواهد کرد، و آنچه را که از آن مى گریزى در نزدیکى خود خواهى یافت، و من در میان سپاهى بزرگ، از مهاجران و انصار و تابعان، به سرعت به سوى تو خواهم آمد، لشکریانى که جمعشان به هم فشرده، و به هنگام حرکت، غبارشان آسمان را تیره و تار مى کند. کسانى که لباس شهادت بر تن، و ملاقات دوست داشتنى آنان ملاقات با پروردگار است، همراه آنان فرزندانى از دلاوران بدر، و شمشیرهاى هاشمیان مى آیند که خوب مى دانى لبه تیز آن بر پیکر برادر و دایى و جدّ و خاندانت چه کرد، مى آیند.(۲) «و آن عذاب از ستمگران چندان دور نیست».
__________________________________________
(۱). حمل، مردى شجاع از طایفه قشیر بود که یک تنه جنگید و شتران خود را باز پس گرفت. «مهلت ده تا حمل به میدان آید» که ضرب المثل شد براى، هماورد طلبیدن در میدان. 
(۲). برادر معاویه، حنظله بن ابى سفیان، دائى معاویه ولید بن عتبه، و جد معاویه عتبه بن ربیعه پدر هند، بود.

مرا به جنگ تهدید مى کنى؟
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه که آخرین بخش آن است به یکى دیگر از تعبیراتى که در نامه معاویه آمده بود اشاره مى کند که همان تهدید به جنگ است، مى فرماید: «و (در نامه خود) گفته اى که نزد تو براى من و یارانم جز شمشیر چیزى نیست (و مرا به جنگ تهدید کردى) به راستى بعد از گریه مرا به خنده درآوردى. چه زمان یاد دارى که فرزندان عبدالمطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشیر بترسند (و به گفته شاعر): (پس کمى صبر کن که حریفت به میدان مى آید)»; (وَذَکَرْتَ أَنَّهُ لَیْسَ لِی وَلاَِصْحَابِی عِنْدَکَ إِلاَّ السَّیْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَار(۱)! مَتَى أَلْفَیْتَ(۲) بَنِی عَبْدِالْمُطَّلِبِ عَنِ الاَْعْدَاءِ نَاکِلِینَ(۳)، وَبِالسَّیْفِ مُخَوَّفِینَ، فـَ لَبِّثْ قَلِیلاً یَلْحَقِ الْهَیْجَا(۴) حَمَلْ).
جمله «لَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَار» ضرب المثلى است براى کسى که در ضمن بیان پاره اى از مطالب جدى ناگهان سخنى بى اساس و بى پایه مى گوید و منظور امام(علیه السلام) این است که تهدید به جنگ در برابر على(علیه السلام) و بنى هاشم و فرزندان عبدالمطلب خنده آور است; آنها مرد میدان و فرزند شمشیر و پیشروان جهادند و شما شکست خوردگان بدر و احزاب و فتح مکّه و به شهادت تاریخ اسلام افرادى ضعیف و ناتوان هستید. آیا تهدید شما نسبت به ما خنده آور نیست؟
گفتنى است جمله «لَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَار» بر این نکته تکیه دارد که اگر کسى را در حال عادى بخندانند چندان مهم نیست; اما اگر شخصى مشغول گریستن باشد، سخنى بگویند که او بخندد معلوم مى شود که آن سخن فوق العاده خنده آور است.
جمله «لَبِّثْ قَلیلاً یَلْحَقُ الْهَیْجاء حَمَلْ» مصراع بعدش چنین است «ما أحْسَنَ الْمَوْتُ إذَ الْمَوْتُ نَزَلَ».
این شعر در میان عرب به شکل ضرب المثلى در آمده و اصل آن چنین بود که در یکى از جنگ هاى عصر جاهلیّت شترهاى مردى از قبیله «قشیر» به نام حمل بن بدر به غارت برده شد. او که مرد شجاعى بود رفت و بر راهزنان شبیخون زد و شتران خود را گرفت و این شعر را سرود که ترجمه اش این است: کمى صبر کن حَمَل به میدان مى آید و چه زیبا ست مرگ (در مسیر دفاع از شرف خویش) هنگامى که به سراغ انسان مى آید.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، معاویه را با عباراتى بسیار کوبنده و فصیح و بلیغ به طور جدّى تهدید مى کند و مى فرماید: «پس به زودى آن کس که او را دنبال مى کنى به تعقیب تو بر خواهد خواست و آنچه را از آن فرار مى کنى در نزدیکى خود خواهى یافت و من در میان سپاهى عظیم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوى تو خواهم آمد»; (فَسَیَطْلُبُکَ مَنْ تَطْلُبُ، وَیَقْرُبُ مِنْکَ مَا تَسْتَبْعِدُ، وَأَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَکَ فِی جَحْفَل مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالاَْنْصَارِ، وَالتَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَان).
اشاره به اینکه جنگ جویانى که با من همکارى مى کنند امتحان خود را در غزوات اسلامى داده اند. آنها از سه گروه تشکیل شده اند مهاجران و انصار و نسلى که بعد از آنها به وجود آمدند و در طریق آنها گام نهاده اند; ولى کسانى که با تو همراهى مى کنند همان شکست خوردگان غزوات اسلامى و فرزندان آنها و رسوبات دوران جاهلیّتند.
جمله «مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالاَْنْصَارِ، وَالتَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَان» بر گرفته از این آیه شریفه است: (وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَالاَْنْصارِ وَالَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان رَّضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّات تَجْرِی تَحْتَهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیم).(۵)
آن گاه امام(علیه السلام) نیروهاى خود را در چند جمله معرفى مى کند:
نخست مى فرماید: «لشکرى که جمعیتشان به هم فشرده است»;(شَدِید زِحَامُهُمْ).
سپس مى فرماید: «و به هنگام حرکت، غبارشان آسمان را تیره و تار مى کند»; (سَاطِع قَتَامُهُمْ(۶)).
در سومین معرفى مى افزاید: «آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترین ملاقات براى آنها ملاقات با پروردگارشان است»; (مُتَسَرْبِلِینَ(۷) سَرَابِیلَ الْمَوْتِ أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَیْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ).
در چهارمین وصف مى فرماید: «و همراه آنها لشکرى از فرزندان بدرند با شمشیرهاى هاشمى که مى دانى لبه تیز آنها با پیکر برادر و دایى و جد و خاندانت چه کرد و آن (مجازات) از ستمکاران دور نیست»; (وَقَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّیَّهٌ بَدْرِیَّهٌ سُیُوفٌ هَاشِمِیَّهٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا(۸) فِی أَخِیکَ وَخَالِکَ وَجَدِّکَ وَأَهْلِکَ (وَما هِیَ مِنَ الظّالِمِینَ بِبَعِید)).
امام(علیه السلام) تمام گفتنى ها را در بیان این چهار وصف آورده است; از یک سو ایمان آنها به خدا و عشقشان به شهادت و لقاى پروردگار که مهم ترین انگیزه جهاد است و دیگر سابقه درخشان آنها، همچون شرکت در جنگ بدر و در هم کوبیدن دشمن با شمشیرهاى هاشمى و اضافه بر اینها عدد بى شمار و انبوه; و به حق که تعبیرات امام(علیه السلام) در این نامه فصیح ترین و بلیغ ترین و گویاترین و کوبنده ترین تعبیرات است.
تعبیر به «مُرْقِل» که دلالت بر سرعت دارد و «جَحْفَل» که به لشکر عظیمى اطلاق مى شود که سواران بسیارى در آن حضور دارند و تعبیر به «سَاطِع قَتَامُهُمْ; غبار آنها در آسمان پراکنده است» همه اشاره به این دارد که این لشکر با انگیزه تمام به سرعت به سوى میدان جهاد مى رود; نه تردیدى در نیاتشان است و نه شکى در هدف دارند; بلکه با قاطعیت گام به میدان جهاد نهاده اند و عاشق شهادت در راه خداهستند.
تعبیر به «ذُرِّیَّهٌ بَدْرِیَّهٌ» مفهومش این است که آنها فرزندان جنگ بدرند گویى در آن میدان پرورش یافته اند. با توجّه به اینکه در لشکر امیر مؤمنان على(علیه السلام) شمار زیادى از جنگ جویان بدر بودند، این تعبیر کاملا مطابق واقع است. بعضى گفته اند مفاد این تعبیر آن است که در لشکر امام(علیه السلام) گروهى از فرزندان جنگ جویان بدر حضور دارند در حالى که این تفسیر با تعبیر امام(علیه السلام) سازگار نیست.
منظور از «أخیک»; برادر معاویه، حنظله بن ابى سفیان است و مقصود از «خالَکَ»; دایى معاویه ولید بن عتبه و منظور امام از «جَدَّکَ»; جد معاویه، جد مادرى او عتبه بن ربیعه است و مراد از «أهْلَکَ»; خاندان معاویه جمعى از عمو زادگان او هستند که در جنگ بدر در صفوف لشکر کفر حضور داشتند.
جمله (وَما هِیَ مِنَ الظّالِمِینَ بِبَعِید) بخشى از آیه ۸۳ از سوره هود است که اشاره به عذاب دردناک و شدید قوم لوط مى کند. قومى که عذابشان از همه اقوام ستمکار و مشرک شدیدتر بود، زیرا خداوند شهرهاى آنها را زیر و رو کرد سپس بارانى از سنگ بر ویرانه هاى آن فرستاد. (فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَأَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَهً مِّن سِجِّیل مَّنْضُود * مُسَوَّمَهً عِنْدَ رَبِّکَ وَمَا هِیَ مِنَ الظَّالِمینَ بِبَعید)(۹).
شایان توجّه است که در کتاب صفین نصر بن مزاحم آمده است روزى سعد بن قیس، صحابى معروف برخاست و در میان یاران خود خطبه خواند و گفت: اصحاب و یاران محمد(صلى الله علیه وآله) با ما هستند و در میان جمعیّت ما. به خدایى که نسبت به بندگانش بصیر است سوگند اگر فرمانده ما غلامى حبشى بود در حالى که هفتاد نفر از بدریین با ما هستند، مى بایست بینا و خوش دل باشیم حال چگونه خواهد بود در حالى که رییس ما پسر عموى پیغمبر ما از رزمندگان بدر است، او که در کوچکى با پیغمبر نماز خواند و در بزرگى با او جهاد کرد در حالى که معاویه از مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه است. پدرش نیز چنین بود; ولى گروهى را اغوا کرده و وارد آتش دوزخ نموده و داغ ننگ را بر پیشانى آنها زده است.(۱۰)
*****
نکته:
بدهکارى در لباس طلبکار!
ضرب المثل معروفى است که از قدیم گفته اند: «اگر مى خواهى بدهکار نشوى طلبکار شو» و معاویه از کسانى بود که از این ضرب المثل استفاده فراوان مى کرد و نامه معاویه که امام(علیه السلام) نامه فوق را در جواب او نگاشته، مصداق بارز آن است، زیرا او در حالى که مرتکب کارهاى خلاف متعدّدى شده بود و پیشینه سویى داشت، دست بالا گرفته و نامه اى بسیار طلب کارانه براى امام(علیه السلام) نوشته است.
اگر لیست بدهکارى هاى اجتماعى و اخلاقى و سوابق او را در نظر بگیریم خواهیم دید که:
۱. او از نظر خانوادگى وضع عجیبى داشت; پدرش ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام و آتش افروز جنگ هاى ضد اسلامى بود و مادرش هند معروف به جگرخوار زنى بود که در میدان جنگ احد پهلوى افسر رشید اسلام، حمزه بن عبدالمطلب را شکافت و جگر او را بیرون کشید و بر دهان گذاشت.
۲. از نظر ایمان به اسلام، نیز در آخرین مرحله; یعنى سال فتح مکّه و تحت فشار، خودش و پدرش ظاهراً به مسلمانان پیوستند.
۳. او از بیعت با امام مسلمین على بن ابى طالب(علیه السلام) که مهاجران و انصار و توده هاى عظیم مردم با او بیعت کرده بودند، سر باز زد.
۴. پرچم مخالفت بر ضد حکومت اسلامى را به بهانه خونخواهى عثمان برافراشت و گروه کثیرى از منافقان و مطرودین زمان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را اطراف خود جمع کرد.
۵. بیت المال مسلمانان را بازیچه دست خود قرار داد، کاخ عظیمى همچون کاخ شاهان براى خود ساخت و اموال بیت المال را به جاعلان حدیث و رؤساى قبایل و کسانى که از او حمایت مى کردند و تملق مى گفتند، بى حساب و کتاب بخشید.
۶. از ریختن خون بى گناهان پروا نداشت. محمد بن ابى بکر، مرد صالح خدا و مالک اشتر، سردار رشید اسلام و عمار یاسر، صحابى معروف و محبوب پیغمبر با توطئه او شهید شدند و با شبیخون هایى که به مرزهاى عراق مى زد گروهى از بى گناهان را به خاک و خون مى کشید.
۷. با اینکه در دفاع از عثمان ـ على رغم تقاضاى یارى از سوى او ـ کوتاهى کرده بود خود را وارث خون وى معرفى کرد و به خون خواهى او برخواست.
معاویه على رغم این بدهکارى ها، در نامه خود به طلبکارى برخواست; از یک سو به حمایت اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و مهاجران و انصار برمى خیزد و در دفاع از آنها داد سخن مى دهد و ظهور پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و قیامش را عطیه بزرگ الهى مى شمرد و امام(علیه السلام) را در یارى صحابه مقصر مى داند و از سویى دیگر امام(علیه السلام) را متهم به شرکت در خون عثمان مى کند و از سوى سوم بیعت اجبارى امام(علیه السلام) را با خلیفه اوّل نقیصه اى براى امام ذکر مى کند.
ولى امام(علیه السلام) در پاسخ نامه او با تعبیراتى بسیار کوبنده و در عین حال فصیح و بلیغ او را خلع سلاح مى کند. دست او را گرفته به عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى برد و قیام او و پدرش بر ضد پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را به او نشان مى دهد و شرکت بستگان نزدیکش را در جنگ بدر در صف مشرکان و سپس کشته شدن آنها را به دست سپاه اسلام را یادآور مى شود و با صراحت به او مى گوید: ستایش پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و بیان اهمّیّت قیام او براى شخصى مانند على(علیه السلام) از قبیل «زیره به کرمان بردن» یا «خرما به هَجَر نقل کردن» است. سپس کوتاهى هاى او را در حمایت از عثمان یادآور مى شود و با عباراتى رسا وضع خاندان بنى امیّه و خاندان بنى هاشم را در جاهلیّت و اسلام ترسیم مى کند و شایستگى بى قید و شرط خود را براى مقام خلافت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بادلایل روشنى بیان مى دارد ونسبت به بیعت اجباریش مى فرماید: تو خواستى مرا نکوهش کنى ولى ناخود آگاه مدح و ستایش کردى. و سرانجام تهدید معاویه را به جنگ با خود، پاسخ مى گوید که تهدیدى مضحک و بى معناست نسبت به کسى که فرزند جنگ و پرورش یافته میدان هاى جهاد است.
در مجموع همان گونه که شارحان نهج البلاغه گفته اند و سابقاً نیز به آن اشاره کردیم، این نامه امام(علیه السلام) از بهترین نامه ها ست که اهداف امام(علیه السلام) را به بهترین وجهى بیان کرده است.
*****
پی نوشت:
۱ . «استعبار» از ریشه «عبر» بر وزن «ابر» به معناى اشک ریختن است.
۲ . «الفیت» از ریشه «الفاء» به معناى یافتن ناگهانى است.
۳ . «ناکلین» جمع «ناکل» به معناى انسان ضعیف و ترسویى است که از کار عقب نشینى مى کند. از ریشه «نکول» به معناى ترس و عقب نشینى گرفته شده است.
۴ . «هیجاء» به معناى جنگ است، چون انسان را به هیجان وا میدارد.
۵ . توبه، آیه ۱۰۰.
۶ . «قتام» به معناى غبار است.
۷ . «مُتسربِلین» در اصل از سربال به معناى پیراهن گرفته شده و متسربل به کسى مى گویند که پیراهنى در بر کند و در اینجا امام(علیه السلام) شهادت را تشبیه به پیراهنى کرده است که جنگجویان از لشکرش آن را در تن پوشیده اند; پیراهنى است زینتى و زیبا.
۸ . «نصال» جمع «نصل» بر وزن «نسل» به معناى پیکان تیر یا لبه شمشیر است.
۹ . هود، آیه ۸۲ و ۸۳.
۱۰ . صفین، ص ۲۳۶.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *