نامه شماره ۳: نامه به شریح قاضی
- سیداسلام هاشمی مقدم
- نامه
نامه شماره ۳: نامه به شریح قاضی
صوت متن:
صوت ترجمه:
بخش اول: نظارت دقیق بر کارگزاران
و من کتاب له (علیه السلام) لِشُرَیح بن الحارث قاضیه:
وَ رُوِیَ أَنَّ شُرَیْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِیَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) اشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً فَبَلَغَهُ ذَلِکَ، فَاسْتَدْعَى شُرَیْحاً وَ قَالَ لَهُ: بَلَغَنِی أَنَّکَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً وَ کَتَبْتَ لَهَا کِتَاباً وَ أَشْهَدْتَ فِیهِ شُهُوداً؛ فَقَالَ لَهُ شُرَیْحٌ قَدْ کَانَ ذَلِکَ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ. قَالَ فَنَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ: یَا شُرَیْحُ أَمَا إِنَّهُ سَیَأْتِیکَ مَنْ لَا یَنْظُرُ فِی کِتَابِکَ وَ لَا یَسْأَلُکَ عَنْ بَیِّنَتِکَ، حَتَّى یُخْرِجَکَ مِنْهَا شَاخِصاً وَ یُسْلِمَکَ إِلَى قَبْرِکَ خَالِصاً. فَانْظُرْ یَا شُرَیْحُ لَا تَکُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَیْرِ مَالِکَ أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَیْرِ حَلَالِکَ؛ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْیَا وَ دَارَ الْآخِرَهِ. أَمَا إِنَّکَ لَوْ کُنْتَ أَتَیْتَنِی عِنْدَ شِرَائِکَ مَا اشْتَرَیْتَ لَکَتَبْتُ لَکَ کِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَهِ، فَلَمْ تَرْغَبْ فِی شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ [بِالدِّرْهَمِ] بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ.
(به امام خبر دادند که شریح بن الحارث(۱)، قاضى امام خانه اى به ۸۰ دینار خرید، او را حضار کرده فرمود):
به من خبر دادند که خانه اى با هشتاد دینار خریده اى، و سندى براى آن نوشته اى، و گواهانى آن را امضا کرده اند. (شریح گفت: آرى اى امیر مؤمنان، امام علیه السّلام نگاه خشم آلودى به او کرد و فرمود) اى شریح به زودى کسى به سراغت مى آید که به نوشته ات نگاه نمى کند، و از گواهانت نمى پرسد، تا تو را از آن خانه بیرون کرده و تنها به قبر بسپارد.
اى شریح اندیشه کن که آن خانه را با مال دیگران یا با پول حرام نخریده باشى، که آنگاه خانه دنیا و آخرت را از دست داده اى. اما اگر هنگام خرید خانه، نزد من آمده بودى، براى تو سندى مى نوشتم که دیگر براى خرید آن به درهمى یا بیشتر، رغبت نمى کردى.
___________________________________
(۱). شریح بن حارث را عمر منصب قضاوت داد و حدود ۶۰ سال در مقام خود باقى ماند امّا سه سال در دوران عبد اللّه بن زبیر از قضاوت کناره گرفت و در زمان حجّاج استعفا داد، در دوران حکومت امام علیه السّلام خلافى مرتکب شد که او را به روستایى در اطراف مدینه تبعید کرد و دوباره به کوفه بازگرداند.
از نامه هاى امام(علیه السلام) است که به شریح بن حارث، قاضى آن حضرت (در کوفه) نوشته شده است.(۱)
نامه در یک نگاه:
این نامه که در نوع خود بى نظیر است، برخورد امام(علیه السلام) را با یکى از قضات معروف خود به هنگام خریدارى کردن یک خانه نسبتاً گران قیمت بیان مى کند و محتواى آن این است که بعد از نکوهش شریح به علت خریدارى این خانه، چیزى به نام سند براى او تنظیم مى کند; اما نه سندى مانند اسناد معمولى خانه ها، بلکه سندى بسیار عبرت انگیز و آموزنده که ناپایدارى دنیا و بى اعتبارى آن را کاملا برملا مى سازد و نشان مى دهد چه اندازه مردم گرفتار غفلت و غرورند و از واقعیات دنیا دورند و به تعبیر امام(علیه السلام)، اگر شریح این سند اخلاقى را قبلاً مشاهده مى کرد از خرید آن خانه صرف نظر مى نمود.
اما چرا امام(علیه السلام) چنین برخوردى با شریح کرد؟ آیا به راستى آن را از اموال حرام و رشوه خریدارى کرده بود؟ بعید به نظر مى رسد که امام(علیه السلام) چنین فرصتى را به قاضى کوفه داده باشد یا اینکه مى خواهد بفرماید: کسى که قاضى بر جان و مال و ناموس مردم است باید ساده زیستى را پیشه کند و الگوى مردم در این قسمت باشد.
این خانه را از کجا آورده اى؟!
روایت شده است که شریح بن حارث، قاضى امیر المؤمنین(علیه السلام) در دوران حکومت امام(علیه السلام)، خانه اى به هشتاد دینار خریدارى کرد، این مطلب به آن حضرت رسید، امام(علیه السلام) بعد از آنکه شریح را احضار کرد به او چنین فرمود: «به من خبر رسیده که خانه اى به قیمت هشتاد دینار خریده اى و براى آن قباله و سندى نوشته اى و بر آن گواهانى گرفته اى»; (بَلَغَنِی أَنَّکَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً، وَکَتَبْتَ لَهَا کِتَاباً، أَشْهَدْتَ فِیهِ شُهُوداً).
«شریح عرض کرد: آرى چنین بوده است اى امیر مؤمنان»; (فَقَالَ لَهُ شُرَیْحٌ: قَدْ کَانَ ذَلِکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ).
«راوى این روایت مى گوید: امام(علیه السلام) نگاهى خشم آلود به او کرد سپس چنین فرمود»; (قَالَ: فَنَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ).
«اى شریح بدان به زودى کسى به سراغت مى آید که نه به قباله ات نگاه مى کند و نه از شهودت مى پرسد تا تو را از آن خانه آشکارا خارج کند و تنها به قبرت تحویل دهد»; (یَا شُرَیْحُ، أَمَا إِنَّهُ سَیَأْتِیکَ مَنْ لاَ یَنْظُرُ فِی کِتَابِکَ، وَلاَ یَسْأَلُکَ عَنْ بَیِّنَتِکَ، حَتَّى یُخْرِجَکَ مِنْهَا شَاخِصاً، وَیُسْلِمَکَ إِلَى قَبْرِکَ خَالِصاً).
امام(علیه السلام) در حقیقت مى فرماید: هرچند تو با قباله و سند این ملک را براى خود تثبیت کرده اى تا کسى مزاحم تو نشود; ولى هنگامى که فرشته مرگ به سراغ تو مى آید اعتنایى به اسناد تو نمى کند و تو را گرفته و از آن بیرون مى فرستد، چرا که اسناد و بیّنات به درد زندگى در دنیا مى خورد نه آن زمان که انسان راهى سراى آخرت بشود.
تعبیر به «شاخص» از مادّه شخوص به معناى مسافرت گرفته شده و مفهوم جمله این است که تو را به صورت مسافرى به عالم دیگر مى فرستند.
بعضى نیز احتمال داده اند که «شاخص» به معناى چیزى است که آشکارا دیده مى شود و انسان هنگامى که از دنیا مى رود روى دستها و شانه ها به صورت آشکار به سوى قبرش برده مى شود و نیز این احتمال داده شده که یکى از معانى شخوص خیره شدن چشم است و اشاره به این است که بسیارى هنگام مردن چشم هاى آنها باز و بى حرکت مى ماند گویى به نقطه اى خیره شده اند; ولى معناى اوّل از همه مناسب تر است. جمله «وَیُسْلِمَکَ إِلَى قَبْرِکَ خَالِصاً» اشاره به این است که انسان چیزى از اموال دنیا جز کفن با خود به گور نمى برد.
البتّه اینها همه در صورتى است که خانه را از مال حلال و طیب و طاهر خریده باشد و اگر از مال حرام یا مشکوک باشد، مصیبت بزرگ تر است، لذا امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به این نکته اشاره کرده مى فرماید: «اى شریح نگاه کن نکند این خانه را از غیر مال خود خریده باشى یا بهاى آن را از غیر مال حلال پرداخته باشى که هم دنیا را از دست داده اى و هم آخرت را»; (فَانْظُرْ یَا شُرَیْحُ لاَ تَکُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَیْرِ مَالِکَ(۲)، أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَیْرِ حَلاَلِکَ! فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْیَا وَ دَارَ الاْخِرَهِ).
در تفاوت میان جمله «مِنْ غَیْرِ مَالِکَ» و جمله «مِنْ غَیْرِ حَلاَلِکَ» با اینکه ظاهراً مضمون یکى است، ممکن است گفته شود: اولى اشاره به چیزى است که ظاهراً جزء اموال شخص نیست مثلا شریح خانه اى را که خریده قیمت آن را از بیت المال بردارد و بپردازد، چیزى که ظاهراً و واقعاً مال او نیست; اما «مِنْ غَیْرِ حَلاَلِکَ» اشاره به اموالى است که ظاهراً مال او و در اختیار اوست; ولى از طریق رشوه و غیر آن به دست آمده که حلال نیست.
جمله «قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْیَا» ممکن است اشاره به این باشد که مال حرام آثار وضعیه نامطلوبى دارد و باعث بدبختى انسان مى شود، همان گونه که در کلمات قصار حضرت آمده است که «اَلْحَجَرُ الْغَصْبِ فِى الدّارِ رَهْنٌ عَلى خَرابِها; یک سنگ غصبى در ساخت خانه گروگان ویرانى آن است»(۳) و یا اشاره به آن است که اگر از چنین اموال حرامى خانه خریده باشى ممکن است به زودى رسوا شوى و خسران دنیا علاوه بر آخرت دامان تو را بگیرد.
آن گاه امیر مؤمنان او را به نکته اصلى نامه توجّه مى دهد و مى فرماید:
«آگاه باش اگر هنگام خرید این خانه نزد من آمده بودى سندى را بدین گونه براى تو مى نوشتم که دیگر در خریدن این خانه حتى به بهاى یک درهم یا بیشتر رغبت نکنى»; (أَمَا إِنَّکَ لَوْ کُنْتَ أَتَیْتَنِی عِنْدَ شِرَائِکَ مَا اشْتَرَیْتَ لَکَتَبْتُ لَکَ کِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَهِ، فَلَمْ تَرْغَبْ فِی شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَم فَمَا فَوْقُ).
جمله (بِدِرْهَم فَما فَوْقُ) ممکن است به این معنا باشد که به یک درهم یا بالاتر از آن در قلّت همان گونه که در تفسیر این آیه شریفه آمده است: «(إِنَّ اللهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَهً فَمَا فَوْقَهَا); خداوند از اینکه به (موجودات ظاهراً کوچکى مانند) پشه و حتى کمتر از آن مثال بزند باکى ندارد».(۴)
*****
پی نوشت:
۱ . سند نامه: ماجراى این نامه را مرحوم صدوق در امالى (قبل از نهج البلاغه) نقل کرده است که با آنچه در نهج البلاغه آمده اندکى تفاوت دارد. افرادى بعد از سیّد رضى(رحمه الله) این نامه را آورده اند با تفاوتهاى قابل ملاحظه اى که نشان مى دهد آن را از منبع دیگرى قبل از نهج البلاغه گرفته اند از جمله سبط بن جوزى است که در تذکره الخواص آن را آورده و همچنین قاضى قضایى در دستور معالم الحکم و شیخ بهایى در کتاب اربعین, ج ۳.
۲ . در بعضى از نسخ «مِنْ غَیْرِ مالِکِها» آمده که اشاره به همان غصبى بودن است; ولى با توجّه به جمله «مِنْ غَیْرِ حَلالِکَ» به نظر مى رسد که کاف در «غَیْرِ مالِک» خطاب باشد.
۳ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۲۴۰.
۴ . بقره، آیه ۲۶ .
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
بخش دوم: نکوهش آباد کردن دنیای فانی
وَ النُّسْخَهُ هَذِهِ: هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِیلٌ مِنْ مَیِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِیلِ، اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِینَ وَ خِطَّهِ الْهَالِکِینَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَهٌ، الْحَدُّ الْأَوَّلُ یَنْتَهِی إِلَى دَوَاعِی الْآفَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّانِی یَنْتَهِی إِلَى دَوَاعِی الْمُصِیبَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِی وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ یَنْتَهِی إِلَى الشَّیْطَانِ الْمُغْوِی وَ فِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ. اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَهِ وَ الدُّخُولِ فِی ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَهِ؛ فَمَا أَدْرَکَ هَذَا الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَکٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوکِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَهِ وَ مُزِیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَهِ مِثْلِ کِسْرَى وَ قَیْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْیَرَ؛ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَکْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَیَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ، إِشْخَاصُهُمْ جَمِیعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ، إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ. شَهِدَ عَلَى ذَلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْیَا.
آن سند را چنین مى نوشتم:
این خانه اى است که بنده اى خوار آن را از مرده اى آماده کوچ خریده، خانه اى از سراى غرور، که در محلّه نابود شوندگان، و کوچه هلاک شدگان قرار دارد، این خانه به چهار جهت منتهى مى گردد: یک سوى آن به آفت ها و بلاها، سوى دوّم آن به مصیبت ها، و سوى سوم به هوا و هوس هاى سست کننده، و سوى چهارم آن به شیطان گمراه کننده ختم مى شود، و در خانه به روى شیطان گشوده است.
این خانه را فریب خورده آزمند، از کسى که خود به زودى از جهان رخت برمى بندد، به مبلغى که او را از عزّت و قناعت خارج و به خوارى و دنیا پرستى کشانده، خریدارى کرده است. هر گونه نقصى در این معامله باشد، بر عهده پروردگارى است که اجساد پادشاهان را پوسانده، و جان جبّاران را گرفته، و سلطنت فرعون ها چون «کسرى» و «قیصر» و «تبّع» و «حمیر»(۱) را نابود کرده است.
آنان که مال فراوان گرد آورده بر آن افزودند، و آنان که قصرها ساخته، و محکم کارى کردند، طلا کارى کرده، و زینت دادند، فراوان اندوختند، و نگهدارى کردند، و به گمان خود براى فرزندان خود باقى گذاشتند همگى آنان به پاى حسابرسى الهى، و جایگاه پاداش و کیفر رانده مى شوند، آنگاه که فرمان داورى و قضاوت نهایى صادر شود «پس تبهکاران زیان خواهند دید». به این واقعیّت ها عقل گواهى مى دهد هر گاه که از اسارت هواى نفس نجات یافته، و از دنیا پرستى به سلامت بگذرد.
_______________________________________
(۱). فرعون، لقب پادشاهان مصر، و کسرى، لقب پادشاهان ایران و قیصر، لقب امپراتوران روم، و تبّع، لقب فرمانگزاران یمن، و حمیر، لقب پادشاهان جنوب عربستان پیش از اسلام بود.
قباله اى بى نظیر:
به دنبال آنچه در بخش نخست این نامه آمد، طبق بعضى از روایات شریح آن سند را از امام(علیه السلام) درخواست کرد و امام(علیه السلام) به او این گونه فرمود: «نسخه قباله این است: این ملکى است که بنده اى ذلیل از کسى که به اجبار در آستانه کوچ کردن (از این دنیا) است، خریدارى کرده خانه اى از خانه هاى سراى فریب و غرور در محله فانى شوندگان و در کوى هالکان»; (هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِیلٌ، مِنْ مَیِّت قَدْ أُزْعِجَ(۱) لِلرَّحِیلِ، اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ، مِنْ جَانِبِ الْفَانِینَ، وَ خِطَّهِ(۲) الْهَالِکِینَ).
قابل توجّه اینکه براى تنظیم اسناد، معمولا جهات زیر رعایت مى شود:
۱. نام فروشنده و خریدار.
۲. آدرس و نشانى ملک مورد معامله.
۳. حدود چهارگانه و در ورودى آن.
۴. قیمت و بها.
۵. تعیین مسئول در برابر کشف فساد.
۶. گواهان.
امام(علیه السلام) در این قباله اى که براى شریح نوشته است نخست به اوصاف خریدار و فروشنده وسپس به نشانى و محل ملک اشاره فرمود که در جمله هاى بالا گذشت.
آن گاه به قسمت سوم; یعنى تعیین حدود چهارگانه آن پرداخته و مى فرماید: «این خانه چهار حد دارد: «حد اوّل به اسباب آفات و بلاها، و حد دوم به عوامل مصائب، و حد سوم به هوا و هوسهاى مهلک، و حد چهارم به شیطان گمراه کننده منتهى مى شود و درب خانه از همین جا گشوده خواهد شد»; (وَتَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَهٌ: الْحَدُّ الاَْوَّلُ یَنْتَهِی إِلَى دَوَاعِی(۳) الاْفَاتِ، وَالْحَدُّ الثَّانِی یَنْتَهِی إِلَى دَوَاعِی الْمُصِیبَاتِ، وَالْحَدُّ الثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِی، وَالْحَدُّ الرَّابِعُ یَنْتَهِی إِلَى الشَّیْطَانِ الْمُغْوِی(۴)، وَفِیهِ یُشْرَعُ(۵) بَابُ هَذِهِ الدَّارِ).
انسان در دنیا در محاصره چهار عامل خطرناک است; یکى از آنها انواع آفتهایى مانند سیل ها و زلزله ها و بیمارى ها و جنگ هاست که از بیرون به انسان تحمیل مى شود و دیگر مصائبى است که از داخل به آن گرفتار مى گردد; مانند از دست دادن اعضاى مختلف بدن یا بستگان و نزدیکان، و از سوى سوم و چهارم هوا و هوس سرکش که از درون بر انسان فشار مى آورد و شیطانى که از برون انسان را وسوسه مى کند.
این چهار عامل در همه جا انسان ها را احاطه کرده و ممکن است انسان با تهذیب نفس، هوا و هوس را و با ایستادگى در برابر وسوسه هاى شیطان، او را مهار کند و از این دو عامل هلاکت برهد; ولى آفت ها و مصیبت ها براى همه کس و در هر زمان و مکان غیر قابل اجتناب است; لذا امام(علیه السلام) در جاى دیگر دنیا را سرایى مى داند که در لابه لاى بلاها و آفت ها پیچیده شده است: (دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَهٌ وَبِالْغَدْرِ مَعْرُوفَهٌ).(۶)
تعبیر به «دَوَاعِی» در مورد آفت ها و مصیبت ها اشاره به اسباب آن است که زندگى انسان ها را احاطه کرده است.
و تعبیر به «الْهَوَى الْمُرْدِی» اشاره به هوا و هوسى است که انسان را به هلاکت مادى و معنوى مى کشاند، زیرا «رداء» به معناى هلاکت یا هوا و هوسى است که انسان را به سقوط مى کشاند، در نتیجه هواى نفس باعث سقوط از مقام والاى انسانیّت و سقوط در درون جهنم است.
جمله «وَفِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ» اشاره به این است که راه نفوذ در این خانه خطرناک، شیطان است; هرچند بقیه عوامل هرکدام در جاى خود مشکل آفرین است.
امام(علیه السلام) در ادامه به بیان بخش چهارم این قباله پرداخته و بهاى این ملک را این گونه بیان مى فرماید: «این خانه را فریب خورده آرزوها از کسى که در سرآمد معینى از این جهان بیرون رانده مى شود به مبلغ خروج از عزت قناعت و دخول در ذلت حرص و دنیاپرستى و خوارى، خریدارى کرده است»; (اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالاَْمَلِ، مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالاَْجَلِ، هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَهِ، وَالدُّخُولِ فِی ذُلِّ الطَّلَبِ وَالضَّرَاعَهِ(۷)).
تعبیرهاى امام(علیه السلام) و جناس ها و تضادهایى که در این جمله ها به کار رفته قابل توجّه است: «خروج» و «دخول»، «عزت» و «ذلت»، «قناعت» و «حرص». در جمله هاى بالا نیز «آفت ها» و «مصیبت ها» و «مردى» و «مغوى» نیز نمونه اى از جناس مطلوب است.
سپس امام(علیه السلام) به سراغ پنجمین نکته مربوط به قباله ها و اسناد مالکیت مى رود و آن تعیین مسئول در مقابل کشف فساد و خسارت هاى ناشى از آن است; مى فرماید: «هرگونه عیب و نقص و کشف و خلافى که در این معامله واقع شود و خسارتى که به مشترى برسد به عهده بیمارى بخش اجسام پادشاهان و گیرنده جان جباران و زایل کننده سلطنت فراعنه همچون کسرى، قیصر، تبّع و حمیر است و همچنین آنها که مال را گردآورى کردند و بر آن افزودند و بنا کردند و محکم ساختند، آراستند و زینت نمودند، اندوختند و نگهدارى کردند و به گمان خود براى فرزندان باقى گذاردند»; (فَمَا أَدْرَکَ هَذَا الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَک فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوکِ، وَسَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَهِ، وَمُزِیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَهِ، مِثْلِ کِسْرَى وَ قَیْصَرَ، وَ تُبَّع وَ حِمْیَرَ، وَمَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَکْثَرَ، وَمَنْ بَنَى وَ شَیَّدَ، زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ، وَادَّخَرَ وَاعْتَقَدَ، وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ).
جان کلام امام(علیه السلام) این است که اگر در معامله اى کشف فساد شود و عیب و نقصى داشته باشد باید مسئولیت آن بر عهده کسى باشد و همچنین اگر معلوم شود متاع، غصبى و مستحقا للغیر است باید بر طبق قراردادى که در معامله نوشته شده عمل شود. امام(علیه السلام) در اینجا مى فرماید: براى جبران این نقایص باید به سراغ عزرائیل و ملک الموت رفت همان کسى که جان پادشاهان را گرفت و حکومت آنها را بر باد داد. همان کسى که کسرى ها، قیصرها، تبّع ها و حمیرها را به زیر خاک پنهان ساخت و کسانى را که تمام همّتشان جمع مال و ساختن قصرهاى مرتفع و محکم و گردآورى ضیاع و عقار بود محکوم به فنا نمود.
«مبلبل» از ریشه «بلبله» بر وزن «مزرعه» معانى متعدّدى دارد گاه به معناى تشویش و اضطراب گاه به معناى پراکنده ساختن و گاه به معناى فاسد کردن آمده است و در اینجا مناسب همان معناى فاسد و بیمار نمودن است که به دنبال آن سلب نفوس و در تعقیب آن زوال ملک در عبارت بالا آمده است.
در ضمن باید توجّه داشت واژه کسرى که در اصل خسرو بوده، مفهوم عامى دارد مثل واژه شاه و همچنین واژه قیصر براى پادشاهان روم، تبّع براى پادشاهان یمن و حمیر (نیز براى گروهى از پادشاهان یمن بود) که همه به معناى پادشاه است; گرچه در هر کشورى تعبیر خاصى داشته است.
جمله «مَنْ بَنَى وَ شَیَّدَ» با توجّه به اینکه تشیید، هم به معناى محکم ساختن و هم مرتفع نمودن آمده، در اینجا قابلیت هر دو معنا را دارد و حتى جمع میان آن دو مشکل نیست; یعنى کسانى که بناهاى مرتفع و محکم ساختند.
جمله هاى «زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ» هر کدام اشاره به نوعى زینت است. «زخرف» اشاره به تزیین بناى ساختمان و «نجد» اشاره به تزیین وسایل از قبیل فرش، پشتى ها و پرده ها و مانند آن است.
جمله «اعتقد» به معناى محکم کارى و نگهدارى کردن از طریق تنظیم اسناد و مانند آن است که دنیاپرستان با وسواس زیاد سعى دارند ذخیره هاى اموال خود را با اسناد محکم از تسلط دیگران بر آن حفظ کنند و به گمان خود براى فرزندانشان به یادگار بگذارند.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این قباله مى فرماید: «اینها همان کسانى هستند که همگى به پاى حساب و محل ثواب و عقاب، رانده مى شوند در آن هنگام که فرمان داورى الهى صادر مى شود و بیهوده کاران در آنجا زیان مى بینند»; (إِشْخَاصُهُمْ(۸) جَمِیعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَالْحِسَابِ، وَمَوْضِعِ الثَّوَابِ وَالْعِقَابِ: إِذَا وَقَعَ الاَْمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ (وَخَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ)(۹)).
(اشخاصهم) مطابق تفسیر بالا مبتداست و (الى موقف الارض) به منزله خبر(۱۰) ولى جمعى از مفسّران نهج البلاغه (اشخاص) را مبتداى مؤخر دانسته اند و جمله (فَعَلى مُبَلْبَلِ أجْسامِ الْمُلُوکِ …) را خبر مقدم، بنابراین مفهوم جمله چنین مى شود: فرشته هاى مرگ که اجسام پادشاهان را به لرزه در آوردند و ارواح آنها را قبض کردند و سلطنتشان را به زوال کشیدند بر آنهاست که مسئولان کشف فساد در املاک دنیوى را در قیامت به پاى حساب و میزان اعمال بکشانند.
آرى تمام قدرتها رو به زوال مى رود و تمام ثروتها و املاک به جا مى ماند و همه انسان ها از جام مرگ مى نوشند و در قیامت در پاى حساب حاضر مى شوند.
در پایان این قباله ـ مانند قباله هاى مردم دنیا ـ امام(علیه السلام) اشاره به شهود این معامله معنوى مى کند و مى فرماید: «شاهد این سند، عقل است آن گاه که از تحت تأثیر هوا و هوس خارج شود و از علایق دنیا به سلامت بگذرد»; (شَهِدَ عَلَى ذَلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْیَا).
از آنجا که شاهد باید عادل و ثقه باشد، امام(علیه السلام) مى فرماید: عقلى مى تواند بر این امر گواهى دهد که از چنگال هواى نفس خارج شده باشد و وابستگى ها به دنیاى مادى او را از بیان حق خارج نکرده باشد.
به این ترتیب امام(علیه السلام) ارکان شش گانه این سند معنوى را به زیباترین وجهى تبیین مى کند.
*****
نکته ها:
۱. انگیزه تنظیم این قباله:
این بیع نامه عجیب و بى سابقه را که امام(علیه السلام) براى یکى از قضات خود نوشته است از جهات مختلفى شایان دقت است.
نخست اینکه هشتاد دینار که مبلغ این خانه بوده در آن زمان بهاى سنگینى نبوده; ولى چون خریدار خانه یکى از قضات است و قاضى همیشه در معرض اتهام و وسوسه هاى نفسانى است امام(علیه السلام) این مقدار را نیز براى او نمى پسندد.
از این گذشته مى دانیم دوران حکومت امام(علیه السلام) بعد از دوران پر مخاطره عثمان بود که با ریخت و پاش گسترده بیت المال و روى آوردن گروهى از سرشناسان جامعه اسلامى به زندگى پر زرق و برق صورت گرفت و امام(علیه السلام) براى متوقف ساختن این جریان خطرناک همواره در خطبه ها و نامه هاى نهج البلاغه درباره دنیاى مادى و زخارف فریبنده آن هشدار مى دهد و خود نیز زندگى بسیار زاهدانه اى را در حالى که در رأس حکومت اسلامى است پیش گرفته و حتى حاضر نمى شود چیزى ـ هرچند مختصر ـ به برادرش عقیل از بیت المال ببخشد و هنگامى که به او خبر مى دهند فرماندار تو در بصره ـ عثمان بن حنیف ـ دعوت یکى از ثروتمندان آن شهر را پذیرفته و بر سر سفره رنگینى نشسته که ثروتمندان در آن دعوت شده بودند و خبرى از فقرا در کنار آن نبود، سخت برآشفته مى شود و نامه تندى براى او مى نویسد. همه اینها براى آن بوده است که آن فرهنگ نادرست ضد اسلامى را دگرگون سازد و مسلمانان را به فرهنگ عصر پیغمبر اکرم باز گرداند.
به یقین در آن زمان قصرها و خانه هاى گران قیمت که بسیار از خانه خریدارى شده به وسیله شریح پر زرق و برق تر و گرانبهاتر بود، کم نبود. این نامه هشدارى به همه محسوب مى شد که دست و پاى خود را جمع کنند و حال و هواى حکومت امام(علیه السلام) را دریابند.
به یقین این نامه در همان زمان دست به دست مى گشت و بسیارى از مردم از آن باخبر شدند که امام(علیه السلام) نامه اى به این مضمون براى شریح قاضى نوشته است و به دنبال آن عده اى واقعاً متنبه شدند و سبب شد گروهى نیز از ترس اعتراض مردم، خود را با آن هماهنگ سازند.
این نامه مخصوص آن عصر و زمان نبود و براى امروز و فردا و فرداها نیز کارساز است و براى همه نسل ها در همه عصرها صادق است و مخصوص به گروه خاصى نیست.
ما امروز افرادى را مى بینیم که براى بناى یک خانه قصر مانند، چه زحمت هایى مى کشند; مصالح گران قیمت، تزیینات پرخرج و وسائل غیر ضرورى از گوشه و کنار دنیا براى آن فراهم مى سازند و گاه یک عمر براى رسیدن به چنین بنایى تلاش مى کنند و گاه با پایان آن، عمر آنها هم پایان مى گیرد و ناگفته پیداست چنین هزینه هاى سرسام آورى را نمى توان از طریق حلال تحصیل کرد. در نتیجه وزر و وبال و گناه بر دوش آنهاست و لذت و نشاط آن را دیگران مى برند.
۲. شریح کیست؟
شریح بن حارث، ابوامیه از قبیله «بنى کنده» بود و اینکه بعضى شریح بن هانى گفته اند، نادرست است; در اینکه آیا او از صحابه بود یا نه در میان مورخان گفتگو است. در کتاب اسدالغابه آمده است که او زمان پیغمبر اکرم را درک کرد ولى هرگز حضرت را ملاقات ننمود. بعضى گفته اند ملاقات کرد و نزد پیامبر آمد و مسلمان شد سپس عرض کرد: اى رسول خدا من خانواده اى پر جمعیّت در یمن دارم; پیامبر فرمود: آنها را نزد من بیاور; ولى هنگامى که آنها را به مدینه آورد پیغمبر اکرم رحلت فرموده بود.
ابن اثیر در اسدالغابه مى گوید: عمر او را قاضى کوفه قرار داد و این منصب تا زمان امیر مؤمنان على(علیه السلام) ادامه داشت و حضرت نیز او را به موجب سوابقش در این کار ابقا فرمود; ولى طبق روایت معتبرى که در کتاب وسائل الشیعه آمده به او شرط کرد حکم نهایى را بدون اطّلاع آن حضرت صادر نکند: (لَمّا ولّى أمیرُالْمُؤْمِنینَ شُرَیْحاً القَضاءَ اِشْتَرَطَ عَلَیْه أنْ لا یَنْفَذَ الْقَضاءَ حَتّى یُعْرِضَهُ عَلَیْهِ).(۱۱)
این منصب حتى تا زمان حجاج ادامه داشت.
جمعى از مورخان او را فردى باهوش و زیرک دانسته اند; ولى این دلیل نمى شود که خطاهاى مهمى نیز در امر قضا مرتکب نشده باشد که نمونه هاى آن نیز در کتب حدیث آمده است.(۱۲)
دمیرى نویسنده کتاب حیاه الحیوان مى نویسد: کسى به شعبى (یکى از تابعین) گفت: این ضرب المثلى که معروف شده: «إنَّ شُرَیْحاً کانَ أدْهى مِنَ الثَّعْلَب وأحْیَل; شریح از روباه مکارتر است» به چه معناست; شعبى در جواب گفت: شریح در ایامى که بیمارى طاعون به صورت همه گیر (در کوفه) آمده بود، به سوى سرزمین نجف رفت هنگامى که نماز مى خواند روباهى مى آمد و در مقابل او مى ایستاد و ادا و اطوار او را در مى آورد و مایه هواس پرتى او در نماز مى شد شریح براى گرفتن این روباه تدبیرى اندیشید; پیراهن خود را بر سر چوبى کرد و آستین هایش را مشخص نمود و شب کلاه خود را بر سر آن نهاد روباه آمد در مقابل آن آدمک ایستاد و همان کارها را تکرار کرد. شریح ناگهان از پشت سر آمد و روباه را گرفت، لذا گفته مى شود شریح از روباه هم مکارتر است.(۱۳)
ابن خلکان او را از تابعین مى شمرد; هرچند دوران جاهلیّت را درک کرده بود. وى معتقد است شریح شصت و پنج سال بر مسند قضا نشسته بود و در این مدت تنها سه سال، آن هم در زمان فتنه عبدالله بن زبیر از قضاوت امتناع ورزید و سرانجام در زمان حجاج استعفاى خود را به او داد و دیگر تا آخر عمر قضاوت نکرد.
او کوسه بود و مویى بر صورت نداشت. در مورد سن او اختلاف است; بعضى سن او را صد و بیست سال و بعضى صد و ده سال و بعضى کمتر یا بیشتر از آن شمرده اند.
بى شک او سرانجام گرفتار سوء عاقبت شد; یکى از شواهد آن داستانى است که طبرى در تاریخ خود از ابومخنف نقل کرده است. او مى گوید: هنگامى که ابن زیاد هانى بن عروه را دستگیر کرد او فریاد مى زد: کجا هستند دینداران و اهل این شهر که مرا در برابر دشمنشان تنها گذاردند. این سخن را مى گفت در حالى که خون بر محاسن او جارى بود در این هنگام صداى فریادهایى بر در قصر دارالاماره شنیده شد و معلوم شد به طایفه بنى مذحج خبر داده اند که بزرگ آنها هانى کشته شده آنها حرکت کردند و قصر را احاطه نمودند عبیدالله بن زیاد به شریح قاضى گفت: بیا تماشا کن هانى زنده است سپس بیرون رو و به مردم خبر بده که او زنده است و او را دیده اى. شریح هم این کار را انجام داد و مردم پراکنده شدند (سپس ابن زیاد) هانى را به قتل رساند.(۱۴)
در واقع شریح که مى دانست جان هانى در خطر است چرا یاران و حامیان او را امر به بازگشت کرد و رضایت ابن زیاد را بر رضایت خدا مقدم داشت.
موضع گیرى هاى نامناسب یا سکوت معنادار در برابر امر شهادت امام حسین(علیه السلام) و اسارت اسیران در آن زمان که در کوفه بود نیز نشانه دیگرى از خباثت و ضعف نفس اوست و اگر او قبیله بنى مذحج را به هنگامى که دارالاماره را در محاصره خود داشتند امر به بازگشت نمى کرد اوضاع کوفه و آینده یاران امام حسین(علیه السلام) به شکل دیگرى رقم مى خورد.(۱۵)
از روایتى که ابى مخنف در کتاب مقتل الحسین خود نقل کرده استفاده مى شود هنگامى که مختار بر سر کار آمد او را به سبب کوتاهى هایى که در امر یارى یاران امام حسین(علیه السلام) کرده بود از منصبش عزل کرد.(۱۶)
*****
پی نوشت:
۱ . «اُزعج» از «ازعاج» به معناى راندن و از جا کندن گرفته شده است.
۲ . «خطّه» در اصل به معناى زمینى است که انسان آن را انتخاب کرده و آن را علامت گذارى و خط کشى نموده است، از ریشه «خط» گرفته شده سپس به معناى منطقه و ناحیه و کوى به کار رفته است و در جمله بالا همین معناى اخیر اراده شده است.
۳ . «داوعى» جمع «داعیه» به معناى سبب است.
۴ . «المغوى» اسم فاعل از «اغواء» به معناى گمراه کننده است.
۵ . «یشرع» از ریشه «اشراع» در این گونه موارد به معناى گشودن است.
۶ . نهج البلاغه، خطبه ۲۲۶.
۷ . «ضراعه» به معناى ذلت است (هم معناى مصدرى دارد و هم معناى اسم مصدرى); این واژه به معناى فروتنى کردن نیز آمده است.
۸ . «اشخاص» به معناى احضار کردن، فرستادن و راندن است و در عبارت بالا مناسب، همان معناى اوّل است.
۹ . غافر، آیه ۷۸.
۱۰ . از جمله قراینى که این نظر را تأیید مى کند دو قرینه زیر است:
الف) در کتاب دستور معالم الحکم ابن سلامه، ص ۱۳۷ نامه فوق را تا عبارت «و تبع و حمیر» پایان داده بى آنکه جمله «اشخاصهم…» را آورده باشد در حالى که نامه را ادامه داده است. ب) در کتاب حلیه الالیاء، ج ۸، ص ۱۰۲ جمله «اشخاصهم» را به این صورت آورده است: (و اشخصهم…) که نشان مى دهد جمله مستقلى است جداى از جمله هاى سابق.
۱۱ . وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۶ (حدیث اوّل باب سوم ابواب صفات قاضى).
۱۲ . کافى، ج ۷، ص ۳۸۵، ح ۵.
۱۳ . منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج ۱۷، ص ۱۵۸ و سفینه البحار، ریشه شرح.
۱۴ . تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۷۴ در باب حوادث سال ۶۰ قمرى.
۱۵ . رجوع کنید به: الاصابه فى معرفه الصحابه، ج ۲، ص ۷۰، شرح حال حسین بن على(علیه السلام) .
۱۶ . از تواریخ استفاده مى شود که در زمان حجاج به کار خود بازگشته بود; ولى بعداً استعفاى خود را به حجاج ارائه کرد و او هم موافقت نمود. براى توضیح بیشتر به استیعاب، ص ۵۹۰ و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ص ۲۸ و ۲۹ مراجعه کنید.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.