نامه شماره ۵۳: عهدنامه مالک اشتر

بخش اول: امر به تقوا و اطاعت خدا

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللهِ عَلِیٌّ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَایَهَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَهَ بِلَادِهَا؛ أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِی لَا یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا یَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا، وَ أَنْ یَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ، فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ. وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ یَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ. ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ، وَ أَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاهِ قَبْلَکَ وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ، وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ. فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَهُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ، فَامْلِکْ هَوَاکَ وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَت.

بنام خداوند بخشنده و مهربان، این فرمان بنده خدا على امیر مؤمنان، به مالک اشتر پسر حارث(۱) است، در عهدى که با او دارد، هنگامى که او را به فرماندارى مصر بر مى ‏گزیند تا خراج آن دیار را جمع آورد، و با دشمنانش نبرد کند، کار مردم را اصلاح، و شهرهاى مصر را آباد سازد.
او را به ترس از خدا فرمان مى دهد، و اینکه اطاعت خدا را بر دیگر کارها مقدّم دارد، و آنچه در کتاب خدا آمده، از واجبات و سنّت ها را پیروى کند، دستوراتى که جز با پیروى آن رستگار نخواهد شد، و جز با نشناختن و ضایع کردن آن جنایتکار نخواهد گردید. به او فرمان مى دهد که خدا را با دل و دست و زبان یارى کند، زیرا خداوند پیروزى کسى را تضمین کند که او را یارى دهد، و بزرگ دارد آن کس را که او را بزرگ شمارد و به او فرمان مى دهد تا نفس خود را از پیروى آرزوها باز دارد، و به هنگام سرکشى رامش کند، که: “همانا نفس همواره به بدى وا مى دارد جز آن که خدا رحمت آورد”.
پس اى مالک بدان! من تو را به سوى شهرهایى فرستادم که پیش از تو دولت هاى عادل یا ستمگرى بر آن حکم راندند، و مردم در کارهاى تو چنان مى نگرند که تو در کارهاى حاکمان پیش از خود مى نگرى، و در باره تو آن مى گویند که تو نسبت به زمامداران گذشته مى گویى، و همانا نیکوکاران را به نام نیکى توان شناخت که خدا از آنان بر زبان بندگانش جارى ساخت. پس نیکوترین اندوخته تو باید اعمال صالح و درست باشد، هواى نفس را در اختیار گیر، و از آنچه حلال نیست خویشتن دارى کن، زیرا بخل ورزیدن به نفس خویش، آن است که در آنچه دوست دارد، یا براى او ناخوشایند است، راه انصاف پیمایى.
________________
(۱). مالک در سرزمین «یمن» در روستاى «بیشه» چشم به دنیا گشود. از قبیله «مذحج» بود که بعدها به مالک اشتر معروف شد، و پدرش یغوث بن نخع مى ‏باشد که به مالک نخعى «جدّ پدرى» نیز معروف شد، مالک پس از رحلت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در جنگ با رومیان شرکت کرد، و از شام به کمک سعد وقّاص آمده در فتح ایران رفت. در حکومت عثمان با فرماندار فاسد او در کوفه درگیر شد، و اوّل کسى بود که با امام على علیه السّلام بیعت کرد، مردم کوفه را براى جنگ جمل او آماده ساخت، و در جنگ جمل بود که لیاقت و شجاعت او شهره شد، در صفّین نقش تعیین کننده داشت، نه تنها در شجاعت بلکه در عبادت و ایمان و تقوا نیز مشهور بود و در سال ۳۸ هجرى در روستاى «قلزم» بین راه مصر توسّط جاسوسان معاویه با زهر مسموم و به شهادت رسید.

این از نامه هاى امام(علیه السلام) براى مالک اشتر نخعى است هنگامى که او را فرماندار مصر و بخش هاى مختلف آن قرار داد و این در زمانى بود که وضع زمامدار مصر، محمّدبن ابى بکر متزلزل شده بود. این فرمان (فرمان معروف مالک اشتر) طولانى ترین و جامع ترین فرمانى است که امام(علیه السلام) مرقوم داشته است.(۱)

نامه در یک نگاه:
براى پى بردن به اهمّیّت این عهدنامه ـ پیش از آنکه محتواى آن در یک نگاه بررسى شود ـ توجّه به نکات زیر لازم است:
این نامه طولانى ترین و پرمحتواترین نامه هاى نهج البلاغه است که آیین کشوردارى را از تمام جهات بررسى کرده و اصولى پایدار که هرگز کهنه نمى شود در آن ترسیم شده است.
۱. قابل توجّه اینکه ابن ابى الحدید در ذیل خطبه کوتاه ۶۸ (در شرح خود، خطبه ۶۷) از ابراهیم ثقفى نویسنده الغارات نامه اى نسبتاً مفصل و طولانى نقل مى کند که على(علیه السلام) به عنوان برنامه اى اخلاقى جهت تهذیب نفوس و پرورش روح و تقوا براى محمد بن ابى بکر نوشته است و در ذیل آن از همان مورخ (صاحب الغارات) نقل مى کند که محمّدبن ابى بکر این نامه را در مصر پیوسته با خود داشت و در آن نگاه مى کرد و به آداب آن متأدّب مى شد. هنگامى که عمرو عاص بر او مسلط شد و او را شهید کرد تمام نامه هاى محمّد را گرفت و براى معاویه فرستاد. معاویه در این نامه پیوسته نگاه مى کرد و شگفت زده مى شد. سپس مى گوید: ولید بن عقبه (برادر مادرى عثمان همان کسى که قرآن، در آیه «إن جاءکم فاسق…» او را فاسق نامیده است) در آنجا نزد معاویه حاضر بود. هنگامى که شگفتى او را از این نامه ملاحظه کرد به معاویه گفت دستور ده تا این احادیث را بسوزانند. معاویه گفت: چقدر اشتباه مى کنى. ولید گفت: آیا این صحیح است که مردم بدانند احادیث ابو تراب (على بن ابى طالب) نزد توست و از آن درس مى آموزى؟ معاویه گفت: واى بر تو به من مى گویى علم و دانشى مثل این را بسوزانم؟ به خدا سوگند مطالب علمى جامع تر و استوارتر از این تا کنون نشنیده ام.
این عهدنامه سرانجام در خزائن بنى امیّه باقى ماند ولى هیچ کس آن را افشا نمى کرد تا زمانى که عمربن عبدالعزیز به حکومت رسید و آن را منتشر ساخت و جامعه اسلامى از آن بهره مند شدند.
گفتنى است که ابن ابى الحدید پس از ذکر این سخن از نویسنده الغارات مى گوید: سزوارتر این است که بگوییم نامه اى که معاویه پیوسته به آن نگاه مى کرد و تعجّب مى نمود و بر طبق آن حکم مى کرد همان عهدنامه اى است که على(علیه السلام) به مالک اشتر نوشته بود، زیرا مردم آداب و قضایا و احکام و سیاست را از آن آموختند (ولى نامه محمد بن ابى بکر تنها متضمّن بحث هایى اخلاقى بود) و باید گفت این عهدنامه هنگامى که معاویه مالک اشتر را مسموم ساخت و پیش از رسیدن به مصر شهید شد به وسیله ایادى او به معاویه منتقل گشت. وى پیوسته در آن مى نگریست و شگفت زده مى شد و مثل چنین عهدنامه اى است که باید در خزائن سلاطین نگاه دارى شود.
به این ترتیب ابن ابى الحدید بر این اعتقاد است که آن نامه تاریخى فوق العاده که معاویه پیوسته از آن بهره مى گرفت ولى افشا نمى کرد و سرانجام به وسیله عمربن عبدالعزیز کشف و افشا شد همین عهدنامه مالک بوده است. ما هم نظریه ابن ابى الحدید را کاملا تأیید مى کنیم، زیرا قراین و شواهد مختلف بر آن گواهى مى دهد.

۲. نویسنده معروف مسیحى جورج جرداق در کتاب خود به نام الامام على صوت العداله الانسانیه مى نویسد: بسیار مشکل است که انسان اختلافى در میان این عهدنامه و اعلامیّه جهانى حقوق بشر بیابد، بلکه تمام نکات اساسى موجود در این اعلامیه در عهدنامه امام(علیه السلام) دیده مى شود. اضافه بر این در عهدنامه امام چیزى است که در اعلامیه جهانى حقوق بشر نیست و آن عواطف عمیق انسانى است که بر تمام این نامه سایه افکنده است. باید توجّه داشت که اعلامیه جهانى حقوق بشر بیش از هزار و سیصد سال بعد از این عهدنامه، آن هم به کمک گروهى از متفکران از سراسر جهان تدوین شده ولى در عین حال هنوز نقایصى دارد و نقیصه مهم آن خالى بودن از مسائل معنوى و ارزش هاى والاى انسانى است.

۳. براى پى بردن به اهمّیّت این نامه لازم است اشاره اى به موقعیّت محل مأموریت مالک اشتر; یعنى سرزمین مصر داشته باشیم. مورخان تقریباً اتفاق دارند که خاستگاه تمدن بشرى، منطقه مشرق زمین و از جمله سرزمین مصر بوده است که در چندین هزار سال قبل، پیش از آنکه دیگر نقاط وارد تمدن شوند آنها پایه هاى تمدن بشرى را گذاردند تا آنجا که «ویل دورانت» این منطقه را گهواره تمدن بشرى نام مى گذارد و در واقع چنین است و به همین دلیل پیامبران بزرگ الهى که پایه گذاران تمدن مادى و معنوى بوده اند نیز همگى از این منطقه برخاستند سپس پیام دعوت آنها به دیگر نقاط عالم منتقل شد. مورخ مزبور در جلد اوّل تاریخ تمدّن معروف خود ده ها صفحه درباره تمدن مصر باستان سخن مى گوید. آثار مهمى که از آن زمان باقى مانده و هزاران سال است على رغم دگرگونى هاى اعصار و قرون همچنان پابرجاست نیز نشانه دیگرى از این تمدن کهن است. مصر یکى از کانون هاى مهم علم و دانش بشرى بود و مخصوصاً شهر اسکندریه بر اساس مدارک تاریخى یکى از مهم ترینِ آنها به شمار مى رفت. مردم مصر نه تنها علوم یونانیان را اقتباس کردند، بلکه خود علوم فراوان دیگرى بر آن افزودند. در واقع مصر در حکومت اسلامى استان محسوب نمى شد، بلکه کشورى بزرگ و پهناور با مردمى هوشیار و تمدنى آشکار بود.
مصر در سال ۱۹ هجرى در زمان خلافت خلیفه دوم به وسیله لشکر اسلام فتح شد و از آن زمان مصریان زیر پرچم اسلام قرار گرفتند و به سرعت ـ مانند ایرانیان ـ این آیین جدید را که داراى فرهنگ قوى و نشانه هاى حقانیّت روشن بود پذیرا شدند; اما متأسفانه بعضى حاکمان ظالم از طرف خلفا به زمامدارى مصر برگزیده شدند. از جمله در زمان عثمان، عبدالله بن ابى سرح زمامدار مصر بود که ظلم و ستم او بر مردم مصر سبب شورش آنها گشت و چنان که مى دانیم دامنه این شورش به مدینه کشیده شد و خطاى بزرگ خلیفه سوم به این شورش دامن زد، آنجا که فرمان عزل عبد الله را نوشت و به دست شورشیان داد تا به مصر برگردند و همراه آن نامه دیگرى با شخص دیگر براى عبد الله فرستاد که هنگامى که شورشیان به مصر بازگشتند همه آنها را گردن بزند. این نامه به دست آنها افتاد و از وسط راه بازگشتند و غائله قتل عثمان فراهم شد. امیرمؤمنان على(علیه السلام) براى جبران خطاهاى گذشته، نخست محمّد بن ابى بکر را براى حکومت مصر فرستاد و چون در عمل ثابت شد که او توان کشیدن این بار سنگین را ندارد، امام(علیه السلام) شخص توانا و قدرتمندى همچون مالک را براى این مأموریت برگزید و با همین نامه مورد بحث او را براى سامان بخشیدن به اوضاع این کشور پهناور به سوى مصر فرستاد و افسوس که جنایت معاویه نگذاشت این برنامه به انجام رسد و مردم مصر نفس راحتى بکشند.

پنجاه نکته ی مهم در یک فرمان
به هر حال این عهدنامه در یک نگاه اجمالى از بخش هاى متعدّدى تشکیل شده است که ممکن است آن را از یک نظر به پنجاه بخش تقسیم کرد:
۱. در بخش اوّل امام (علیه السلام) هدف اصلى اعزام مالک را به مصر در چهار چیز خلاصه کرده است: رسیدگى کامل به جمع آورى خراج و پیکار با دشمنان این سرزمین و اصلاح اهل آن و عمران و آبادى این سرزمین.
۲. تأکید بر رعایت تقوا پیش از هر چیز و اهمّیّت نقش آن در زندگى انسان.
۳. مبارزه با هواى نفس.
۴. توجّه دادن مالک به موقعیّت محلّ مأموریت او.
۵. توصیه به ذخیره عمل صالح و اجتناب از بخل.
۶. تلاش و کوشش براى جلب رضایت رعایا و توده هاى ملّت.
۷. نهى از سرکشى در برابر فرمان هاى الهى.
۸. راه مبارزه با کبر و غرور ناشى از مقام.
۹. رعایت عدل و انصاف در هر حال و پرهیز از هرگونه ظلم و ستم که سبب تغییر نعمت ها مى شود.
۱۰. باید محبوب ترین امور آن شمرده شود که جلب رضایت عامه مردم کند نه خواص.
۱۱. برحذر بودن از وسوسه هاى عیب جویان و سخن چینان و تلاش در عیب پوشى مردم.
۱۲. لزوم مشورت در کارها و برحذر بودن از مشورت با افراد بخیل و ترسو و دنیاپرست.
۱۳. کنار گذاردن سردمداران حکومت هاى ستمگر پیشین و به عکس ارتباط داشتن با اهل ورع و صداقت و ایمان.
۱۴. تشویق نیکوکاران و سرزنش و کیفر بدکاران.
۱۵. جلب حسن ظن مردم از طریق احسان و نیکى و سبک کردن بار هزینه ها.
۱۶. احترام به آداب و رسوم نیک پیشین.
۱۷. تداوم نشست و مشورت با علما و خردمندان.
۱۸. تقسیم رعایا به گروه هاى مختلف و رسیدگى به هر کدام طبق نیازها و موقعیّت ها.
۱۹. نهایت تأکید بر رعایت حال قشر محروم.
۲۰. ویژگى هاى فرماندهان نظامى و افسران لشکر.
۲۱. توجّه خاص به سوابق اشخاص و خاندان هاى خوش نام و صالح.
۲۲. ویژگى هاى فرماندهان ارشد.
۲۳. تأکید بر اصل عدالت که مایه روشنى چشم زمامداران است.
۲۴. ستایش از کارهاى خوب نیکوکاران تا انگیزه اى براى همگان در کار نیک گردد.
۲۵. سنجش ارزش کار هرکس بدون توجّه به موقعیّت اجتماعى او.
۲۶. مراجعه به کتاب و سنّت در حل مشکلات و استنباط احکام.
۲۷. شرایط قضات و صفات لازم در آنها.
۲۸. زیر نظر داشتن احکام قضایى قضات و تأمین کامل هزینه هاى زندگى آنها براى جلوگیرى از ابتلا به رشوه خوارى.
۲۹. بیان معیار در انتخاب فرمانداران بلاد و پرداختن حقوق کافى به آنان و گماردن عیون (مأموران اطّلاعاتى) بر کارهاى آنها.
۳۰. سامان بخشیدن به وضع خراج و مالیات و توجّه به عمران و آبادى بیش از توجّه به جمع آورى خراج.
۳۱. ویژگى هاى مربوط به دبیران و مسئولان اسناد و منشیان خاص و تقسیم کار در میان آنها به طور دقیق.
۳۲. رسیدگى کامل به وضع تجار و صنعت گران و آنهایى که براى نقل و انتقال یا تولید نیازمندى هاى مردم صادقانه خدمت مى کنند و نظارت دقیق بر معاملات، نرخ اجناس و مبارزه با احتکار.
۳۳. باز هم تأکید بیشتر به قشر محروم و کم درآمد جامعه، و لزوم رسیدگى مداوم و خبر گرفتن از وضع آنها.
۳۴. لزوم رسیدگى به وضع ایتام و کهن سالان.
۳۵. تعیین وقت مشخصى براى ملاقات عمومى و اجازه دادن تماس مردم به طور مستقیم با زمامدارشان.
۳۶. تعیین وقت خاصّ دیگرى براى کارگزاران جهت حلّ مشکلات خاص آنها.
۳۷. تنظیم برنامه دقیق براى کارهاى مختلف روزها.
۳۸. اهتمام به اقامه فرایض و اهمّیّت دادن به نماز جماعت و چگونگى برگزارى آن و تعیین وقت فراغتى براى ارتباط با پروردگار عالم.
۳۹. فاصله نگرفتن از مردم براى مدّت طولانى.
۴۰. چگونگى برخورد با همکاران خاص و صاحبان اسرار کشور.
۴۱. رعایت دقیق حقوق همه اعم از افراد نزدیک و دور.
۴۲. اعلام عذر موجه در برابر کمبودها و مشکلات و سوء ظن ها.
۴۳. پذیرش دعوت دشمنان به صلح در عین رعایت هوشیارى در برابر آنان و احترام به قراردادهایى که با آنها برقرار مى شود.
۴۴. پرهیز شدید از خونریزى غیر مجاز.
۴۵. پرهیز از هرگونه عُجب و خودبینى و خودپسندى.
۴۶. بر حذر بودن از منت گذاشتن بر رعایا.
۴۷. اجتناب از شتاب زدگى و عجله در کارها.
۴۸. پرهیز از رانت خوارى و گرفتن حق اختصاصى در مشترکات.
۴۹. توجّه به سیره رسول خدا و انبیاى الهى در تمام امور مربوط به زمامدارى.
۵۰. سرانجام دعا براى خود و مالک و درخواست رحمت و توفیق از پروردگار و سعادت شهادت.

این عهدنامه را از زاویه اى دیگر مى توان در ده محور خلاصه کرد:
۱. اهمّیّت ماموریتى که بر عهده مالک گذارده شده بود.
۲. تذکرات اخلاقى فوق العاده که در روش حکومت بسیار تاثیر گذار است.
۳. تقسیم رعایا و قشرهاى مختلف مردم به چندین بخش از نیروهاى نظامى گرفته تا ماموران جمع مالیات و کارگزاران حکومت و قضات و تجار و صاحبان صنایع و تعیین وظایف و ویژگى هاى مربوط به آنها.
۴. اهتمام فوق العاده به طبقات محروم.
۵. لزوم تعیین وقتى براى ملاقات عمومى مردم و به اصطلاح دیدار چهره به چهره با ارباب حاجات.
۶. انتخاب مشاوران قوى و خردمند.
۷. جلوگیرى از هرگونه رانت خوارى و امتیاز طلبى.
۸. اهتمام به امر صلحِ آمیخته با هوشیارى در برابر دشمنان و پرهیز از هرگونه خونریزى بى دلیل.
۹. اهتمام به امر برگزارى فرایض دینى براى عموم مردم.
۱۰. دعا براى موفقیت جهت انجام این مسئولیت ها و کمک طلبیدن از ذات پاک پروردگار.
***
شرح و تفسیر:
نخستین توصیه، تقوا و مبارزه با هواى نفس است
امام(علیه السلام) در بخشِ آغازین این نامه، از نام خداوند رحمان و رحیم کمک مى طلبد سپس مى فرماید: «این دستورى است که بنده خدا على امیرمؤمنان به مالک بن حارث اشتر در فرمانى که براى او صادر کرده بیان نموده، در آن هنگام که زمامدارى مصر را به او سپرد تا حقوق بیت المال در آن سرزمین را جمع آورى کند و با دشمنان آنجا پیکار نماید، به اصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادى شهرها و روستاهاى آن بپردازد»; (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ، مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الاَْشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ، حِینَ وَلاَّهُ مِصْرَ. جِبَایَهَ(۲) خَرَاجِهَا، وَجِهَادَ عَدُوِّهَا، وَاسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا، وَعِمَارَهَ بِلاَدِهَا).
در این فرمان امام(علیه السلام) نخست خود را بنده خدا مى شمارد. سپس امیرمؤمنان، تا روشن سازد که زمامدارى مؤمنان نیز در سایه عبودیت پروردگار است نه براى خودکامگى.
آن گاه اهداف چهارگانه اى براى این مأموریت بیان مى کند:
نخست به امور اقتصادى و مالى اشاره کرده که از آن تعبیر به خراج شده است. درست که خراج به معناى مالیات سرزمین هایى است که در جنگ ها به دست مسلمانان فتح مى شد; ولى در اینجا مفهوم گسترده ترى دارد و تمام امور مالى مربوط به دولت اسلامى را فرا مى گیرد; اعم از خراج و زکات و جزیه و خمس و امثال آن.
سپس به مسأله نیروى نظامى و دفاعى کشور اسلام و آمادگى آنها براى دفع هجمات دشمن اشاره مى کند، زیرا تا امر آنها سامان نپذیرد امنیّت در داخل حاصل نمى شود و مردم با فکر آسوده به دنبال کارهاى خود نمى روند.
در سومین هدف به اصلاح امور اجتماعى و فرهنگى اشاره مى کند از جمله ایجاد انگیزه براى کارهاى خیر و از بین بردن سرچشمه هاى مفاسد اخلاقى و برقرار ساختن امنیّت شغلى و تأمین حقوق همگان و نظام بخشیدن به امور قضایى، گرچه بعضى چنین تصور کرده اند که جمله «اسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا» تنها به سامان بخشیدن امور مادى مردم اشاره مى کند; ولى بعید است که نظر امام(علیه السلام)تنها این باشد، بلکه اصلاح تمام امور معنوى و مادى را دربر مى گیرد. بعضى از تعبیرات امام(علیه السلام) در همین نامه نشان مى دهد که نظر آن حضرت در اینجا گسترده است و همه مسائل اخلاقى را نیز شامل مى شود; مانند جمله «ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الاَْرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّهٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ وَغِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ».
در چهارمین هدف، سخن از عمران و آبادى بلاد به میان مى آورد که شامل سامان بخشیدن به همه امور کشاورزى، صنعتى و تجارت و بازرگانى مى شود. گرچه در این نامه تنها به مسأله صنعت و تجارت و کسب و کار اشاره شده و سخنى از کشاورزى به میان نیامده است; ولى با توجّه به اینکه مصر یک کشور کشاورزى بوده و مردم به این امر اهتمام فراوان داشتند گویا امام(علیه السلام) نیاز به ذکر آن ندیده است و اشاره به کمبودهاى صنعتى و تجارى فرموده است و به هنگامى که سخن از گرفتن خراج مى کند به مالک دستور مى دهد در عین گرفتن خراج، مراقب عمران و آبادى اراضى باشد و از سختگیرى هایى که سبب کمبود محصولات کشاورزى مى شود بپرهیزد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن چهار دستور اخلاقى مهم به مالک دارد که در واقع پایه هاى اصلى معنوى حکومت او را تشکیل مى دهد. نخست مى فرماید: «او را به تقواى الهى فرمان مى دهد»; (أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللهِ).
خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار نهج البلاغه پر است از توصیه به تقوا، همان چیزى که خمیرمایه سعادت انسان در دنیا و آخرت است. تقوا به معناى احساس مسئولیت درونى و پرهیز از هرگونه گناه و امر خلاف و تعدى و اجحاف است و به سخن دیگر، حالت بازدارنده معنوى است که سبب مى شود انسان از مسیر حق هرگز منحرف نگردد و البته هرقدر مسئولیت انسان سنگین تر باشد تقواى بیشترى را مى طلبد.
در دومین دستور مى فرماید: «و او را به ایثار و مقدّم داشتن اطاعت خدا و پیروى از آنچه در کتاب او (قرآن مجید) به آن امر فرموده اعم از فرایض (واجبات) و سنن (مستحبات) دستور مى دهد، همان دستوراتى که هیچ کس جز با متابعت آنها روى سعادت نمى بیند و جز با انکار و ضایع ساختن آن در مسیر شقاوت و بدبختى واقع نمى شود»; (وَإِیْثَارِ طَاعَتِهِ، وَاتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ: مِنْ فَرَائِضِهِ وَسُنَنِهِ، الَّتِی لاَ یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا، وَلاَ یَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَإِضَاعَتِهَا). «فرایض» و «سنن» را معمولاً به واجبات و مستحبات تفسیر مى کنند و گاه گفته مى شود: «فرایض» واجباتى است که در کتاب الله آمده و «سنن» احکام و واجباتى که در کلام پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ذکر شده است. در این صورت جمله «مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ» شامل امر به اطاعت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در بیان احکام نیز مى شود. در تفسیر این دو واژه این احتمال نیز هست که «فرایض» اشاره به واجبات پراهمّیّت و «سنن» اشاره به واجباتى باشد که در درجه پس از آن قرار دارد. از تعبیر به «وَلاَ یَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا» معلوم مى شود که راه سعادت دنیا وآخرت منحصر در همین راه است و طرق دیگر سبب گمراهى است. البته این تعبیر ادراکات عقلى و هدایت هاى آن را نفى نمى کند، زیرا از جمله امورى که در کتاب الله بر آن تاکید شده پیروى از عقل و خرد است که ده ها آیه از قرآن مجید بر آن تأکید کرده است.
در سومین دستور مى افزاید: «او را مأمور مى کند که (آیین) خدا را با قلب و دست و زبان یارى کند، چرا که خداوند متعال یارى کسى که او را یارى کند و عزت کسى که او را عزیز دارد بر عهده گرفته است»; (وَأَنْ یَنْصُرَ اللهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَیَدِهِ وَلِسَانِهِ; فَإِنَّهُ، جَلَّ اسْمُهُ، قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ، وَإِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ). تعبیر به یارى کردن خداوند به قلب و ید و لسان به گفته بعضى از شارحان; قلب اشاره به اعتقادات، و ید اشاره به جهاد با دشمن، و لسان اشاره به امر به معروف و نهى از منکر است; ولى بعضى معتقدند قلب تنها اشاره به اعتقادات نیست، بلکه بیزارى درونى از زشتى ها و عشق و علاقه به اعمال نیک نیز جزء آن است و همچنین ید تنها اشاره به جهاد با دشمن نیست، بلکه امر به معروف و نهى از منکر را در آنجا که احتیاج به اقدامات عملى دارد و طبعاً وظیفه حکومت اسلامى است، نیز شامل مى شود و لسان هرگونه آموزش و تعلیم و تربیت صحیح اضافه بر امر به معروف و نهى از منکر را فرا مى گیرد. تعبیر به «قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ» اشاره به آیات شریفه اى از قرآن است که ناظر به این معناست از جمله در سوره محمّد آیه ۷: (إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدامَکُم).
در چهارمین دستور مى فرماید: «و (نیز) به او فرمان مى دهد که هواى نفس خویش را در برابر شهوات بشکند و به هنگام سرکشى نفس، آن را باز دارد، زیرا نفس همواره انسان را به بدى ها امر مى کند مگر آنچه را خداوند رحم کند»; (وَأَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ، وَیَزَعَهَا(۳) عِنْدَ الْجَمَحَاتِ(۴)، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ، إِلاَّ مَا رَحِمَ اللهُ). به راستى این چهار دستور اخلاقى برنامه کامل سعادت براى همه انسان هاست. اگر روح تقوا و حالت باز دارندگى نفس در انسان زنده شود و به دنبال آن انسان راه اطاعت الهى و پیروى از دستورات کتاب و سنّت را پیش گیرد و به مبارزه با مفاسد و زشتى ها و توطئه هاى دشمنان با قلب و دست و زبان برخیزد و بت هواى نفس را بشکند، چنین انسانى، انسانى کامل است و در واقع مخاطب به خطاب (یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ)(۵) خواهد بود.
جمله «إِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ» اقتباس از آیه شریفه (وَما أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّی)(۶) است. (خواه این جمله از زبان یوسف باشد یا از زبان همسر عزیز مصر در هر صورت قرآن بر آن صحه نهاده است). گرچه بسیارى از پرهیزگاران از وسوسه هاى شیطان مى ترسند; ولى هواى نفس و وسوسه هاى شهوانى از آن بسیار خطرناک تر است و شاید به همین دلیل امام(علیه السلام)مالک اشتر را بیشتر به این مسأله توجّه مى دهد. درست است که مؤمنان والا مقام و اولیاى الهى از مرحله نفس امّاره به نفس لوّامه و از آنجا به نفس مطمئنه مى رسند; ولى این بدان معنا نیست که نفس اماره مرده باشد و نباید به خطرات او اندیشید.
****
نکته ها
۱. خطرات نفس اماره
مى دانیم بزرگان علما و مفسران با الهام از آیات قرآن مراحل سه گانه اى براى نفس قائل شده اند: نفس امّاره، نفس لوّامه و نفس مطمئنه. نفس امّاره را اشاره به هوا و هوس هاى سرکش مى دانند که پیوسته انسان را به بدى ها امر مى کند و نفس لوامه را به حالت ندامت حاصل از گناه بر اثر پرورش روح تقوا اشاره مى دانند و نفس مطمئنه به مرحله تکامل روح انسان گفته مى شود که به مرحله اى مى رسد که هوا و هوس هاى نفسانى به طور کامل تحت کنترل قرار مى گیرند و سرکشى آنها ناممکن مى شود.
امام زین العابدین على بن الحسین(علیه السلام) در مناجات دوم از مناجات هاى پانزده گانه معروف، نفس امّاره را به روشنى ترسیم کرده و از آن (به عنوان سرمشق دادن به عموم مردم) به پیشگاه خدا این گونه شکایت مى کند: «إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَهً وَإِلَى الْخَطِیئَهِ مُبَادِرَهً وَبِمَعَاصِیکَ مُولَعَهً وَبِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَهً تَسْلُکُ بِی مَسَالِکَ الْمَهَالِکِ وَتَجْعَلُنِی عِنْدَکَ أَهْوَنَ هَالِک کَثِیرَهَ الْعِلَلِ طَوِیلَهَ الاَْمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَإِنْ مَسَّهَا الْخَیْرُ تَمْنَعُ مَیَّالَهً إِلَى اللَّعْبِ وَاللَّهْوِ مَمْلُوَّهً بِالْغَفْلَهِ وَالسَّهْوِ تُسْرِعُ بِی إِلَى الْحَوْبَهِ وَتُسَوِّفُنِی بِالتَّوْبَه; خدایا من به سوى تو شکایت مى کنم از نفسى که مرا همواره به بدى وا مى دارد و به سوى گناه با سرعت مى فرستد و به نافرمانى هایت حریص است و به موجبات خشمت دست مى آلاید، مرا به راه هایى که منجر به هلاکت مى شود مى کشاند و به صورت پست ترین هلاک شدگان در مى آورد. بیمارى هایش بسیار و آرزوهایش دراز است. اگر ناراحتى به او رسد بى تاب مى شود (و فریاد مى کشد) و اگر خیرى نصیبش گردد بخل مىورزد. به بازى ها و سرگرمى هاى بیهوده بسیار تمایل دارد و مملوّ از غفلت و سهو است. مرا به سرعت به سوى گناه مى برد و نسبت به توبه امروز و فردا مى کند».
آرى این است چهره اصلى نفس اماره. از روایات به خوبى استفاده مى شود که نفس امّاره گناه را در نزد انسان زیبا جلوه مى دهد و خوبى ها را زشت مى نمایاند. هنگامى که انسان مرتکب آن شد و به عواقب آن گرفتار گشت، آن گاه پرده ها کنار مى رود و راه بازگشتى هم باقى نمى ماند. امام امیرمؤمنان (طبق نقل غررالحکم) در کلام کوتاهى مى فرماید: «النَّفْسُ الأَمّارَهُ الْمُسَوِّلَهُ تَتَمَلَّقُ تَمَلُّقَ الْمُنافِقِ وَتَتَصَنَّعُ بِشَیْمَهِ الصِّدیقِ الْمُوافِقِ حَتّى إذا خَدَعَتْ وَتَمَکَّنَتْ تَسَلَّطَتْ تَسَلُّطَ الْعَدوِّ وَتَحَکَّمَتْ تَحَکُّمَ الْعُتُوِّ فَأوْرَدَتْ مَوارِدَ السَّوْءِ; نفس اماره فریبکار همچون منافقان به انسان تملّق مى گوید و در چهره دوستِ موافقى بروز مى کند تا زمانى که انسان را فریب دهد و بر او همچون دشمن خطرناکى مسلط گردد و بر او حاکم شود و او را به انواع گناهان بکشاند».(۶)
به همین دلیل دستور داده اند کاملا مراقب نفس خویش باشید مبادا گرفتار فریبکارى هاى این فریبکارِ خطرناک شوید. امیرمؤمنان على(علیه السلام) در سخن دیگرى مطابق نقل غررالحکم مى فرماید: «إنَّ هذَه النَّفْسِ لاَمّارَهٌ بِالسُّوءِ فَمَنْ أهْمَلَها جَمَحَتْ بِهِ إلَى الْمَآثِمِ; این نفس پیوسته انسان را به بدى ها دعوت مى کند کسى که آن را نادیده بگیرد او را به انواع گناهان مى کشاند».(۷) نفس اماره در واقع مهم ترین ابزار شیطان است و اگر انسان از شر آن رهایى یابد از شر شیطان هم رهایى خواهد یافت.

۲. اهمیّت کشور مصر
مصر یکى از قدیمى ترین کانون هاى تمدن بشرى است و جزء گهواره هاى تمدن محسوب مى شود. آثار تاریخى مهمى که در آن سرزمین قرار دارد و حتى با وسایل امروز ایجاد آنها بسیار مشکل مى نماید، گویاى این حقیقت است که سرزمین مصر از قدیم الایّام جزو پیشرفته ترین کشورهاى جهان بوده است. اسناد و مدارک تاریخى نشان مى دهد مصر حتى ده قرن پیش از میلاد مسیح، کشورى بالنده و پیشرفته بوده است; مدارس بزرگ، کتابخانه ها و مراکز تحقیقاتى در مصر وجود داشته و تمدن مصر و یونان در قدیم به هم گره خورده و دانش هاى این دو سرزمین با یکدیگر مبادله شده است. از نعمت هاى بزرگى که خداوند به این کشور باستانى داده رود عظیم نیل است که آن را کشورى آباد و پربار ساخته که اگر این رود عظیم را از آن کشور بگیرند بخش هاى عظیمى از آن به صورت بیابانى لم یزرع در خواهد آمد.
این کشور در سال بیستم هجرت در عصر خلیفه دوم به تصرف مسلمانان در آمد و از شگفتى هاى تاریخ اینکه عمر مانع از دخول لشکر اسلام به مصر بود; ولى عمرو بن عاص لشکرى فراهم کرد و خودسرانه به سوى مصر حرکت نمود. این خبر به عمر رسید. او از این مى ترسید که اگر لشکر اسلام وارد شود رومیان و مصریان دست به دست هم دهند و آنها را در هم بکوبند، لذا نامه اى نوشته و به وسیله «عقبه بن عامر» به سوى او فرستاد. عقبه هنگامى به عمرو بن عاص رسید که وى نزدیک مصر بود. او وقت ملاقات به عقبه نداد و نامه را دریافت نکرد تا وارد یکى از شهرهاى ساحلى مصر شد. آن گاه به عقبه گفت: نامه را بیاور. او نامه را به دست عمرو داد. عمر نوشته بود اگر داخل مصر نشده اى فوراً برگرد. عمرو به سربازانش گفت: آیا اینجا که ما هستیم مصر است یا بیرون مصر؟ گفتند: داخل مصر شده ایم. گفت: دستور خلیفه این بوده است که اگر داخل مصر نشده ایم برگردیم، بنابراین این شرط حاصل نشده است و باید به پیشروى ادامه دهیم; ولى عمرو عاص در فتح مصر با مشکل روبه رو شد و از ترس شکست نامه اى براى عمر نوشت و تقاضاى کمک کرد. خلیفه دوم چند نفر از مردان دلاور اسلام را با دوازده هزار نفر به یارى او فرستاد سرانجام مصر فتح شد و مصریان با اشتیاق اسلام را پذیرفتند و بسیارى از علماى اسلام در فنون مختلف پرورش یافته این سرزمین بوده اند و مدارس اسلامى یکى پس از دیگرى باشکوه تمام در این کشور سر برافراشتند.
از امتیازات مصر این است که محبّان اهل بیت و عاشقان مکتب علوى در آنجا فراوانند و حتى اهل سنّت مصر به آنها عشق مى ورزند و زیارت «رأس الحسین» و بارگاه و مدفن منسوب به حضرت زینب در آنجا زیارتگاه عمومى مردم آن سرزمین است. اگر دست سیاست بگذارد آنها مى توانند وسیله خوبى براى ایجاد وحدت مذاهب اسلامى باشند; فتواى معروف «شیخ شلتوت» که پیروى از فقه امامیّه را هم ردیف پیروى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت قرار داده گواه بر این مدعاست. به هر حال به سبب اهمّیّتى که این سرزمین داشت، امیرالمؤمنین على(علیه السلام) قوى ترین و آگاه ترین یاران خود را که مالک اشتر بود براى زمامدارى آنجا برگزید و عهدنامه مورد بحث را که شامل دقیق ترین دستورات کشوردارى است نوشت و در اختیار او قرار داد.
***
حقوق همه شهروندان را محترم بشمار:
امام(علیه السلام) به دنبال وصایاى پر معنا و جامعى که به طور کلى در بخش نخستین این عهدنامه بیان فرمود، روى سخن را به مالک کرده و انگشت روى نقاط خاص مى گذارد.
نخست مى فرماید: «اى مالک! بدان من تو را به سوى بلادى فرستادم که پیش از تو دولت هاى عادل و ستمگرى بر آن حکومت داشتند و مردم به کارهاى تو همان گونه نظر مى کنند که تو در امور زمامداران پیش از خود نظر مى کردى و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها مى گفتى»; (ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ، أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَى بِلاَد قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ، مِنْ عَدْل وَجَوْر، وَأَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلاَهِ قَبْلَکَ، وَیَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ). سپس مى افزاید: «و (بدان) افراد صالح را به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جارى مى سازد مى توان شناخت»; (وَإِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ).
امام(علیه السلام) در این بخش از سخنان خود از باب مقدّمه به وضع کشور مصر ـ که به یقین منحصر به آن کشور نیست ـ اشاره مى کند که پیش از تو حکومت هاى عدل و جورى داشت; حکومت عدل; مانند حکومت دوران حضرت یوسف بر مصر بود و حکومت جور حکومت بسیارى از فراعنه از جمله فرعون معاصر حضرت موسى بن عمران بود. سپس به این مطلب مهم اشاره مى فرماید: که معیار سنجش حکومت ها از نظر عدل و جور، افکار عمومى توده مردم است، همان چیزى که امروز در تمام دنیا از آن سخن گفته مى شود، هرچند در عمل غالباً به فراموشى سپرده خواهد شد ولى در آن روز که امام(علیه السلام) این سخن را بیان فرمود کمتر کسى اعتقاد به چنین سخنى داشت و تصور مردم بر این بود که حکومت بدون استبداد امکان پذیر نیست و استبداد همواره آمیخته با ظلم و ستم است.
در بعضى از تعبیرات دانشمندان آمده است: «ألْسِنَهُ الْخَلْقِ أقْلامُ الْحَقِّ» یا «ألْسِنَهُ الرَّعِیَهِ أقْلامُ الْحَقِّ إلَى الْمُلُوکِ» که مفهوم هر دو یکى است و آن اینکه زبان توده هاى مردم قلم حق است که نامه هاى خود را با آن براى زمامداران مى نویسد یا خداوند بدین وسیله با آنها مکاتبه مى کند و در هر حال هدف این است که قضاوت عمومى و هوش جمعى معیار بسیار خوبى براى سنجش ارزش حکومت هاست. البته گاه مى شود که حکومت ها از طریق تبلیغات دروغین و ریاکارى افکار مردم را مى دزدند یا آنها را شستشوى مغزى مى دهند. در این گونه موارد قضاوت عمومى بیمار مى شود و اثر مطلوب خود را از دست مى دهد. به هر حال شایسته است زمامداران کنونى مسلمانان جمله «إنَّما یُسْتَدلُ عَلَى الصّالِحینَ بِما یُجْرِى اللهُ لَهُمْ عَلى ألْسُنِ عِبادِهِ» را با آب زر بنویسند و در برابر دیدگان خود نصب کنند و همه روزه آن را بخوانند و به دل بسپارند و براى رسیدن به این مطلب باید متملّقان را از اطراف خود دور سازند و تنها به گواهى اطرافیان قناعت نکنند، بلکه از طریق تماس مستقیم با مردم قضاوت افکار عمومى را دریابند. در تواریخ آمده است بعضى از زمامداران پیشین که مایل بودند عدالت را اجرا کنند، گاه شبانه لباس مبدل مى پوشیدند و تنها در محلات مختلف شهر مخصوصاً مناطق محروم گردش مى کردند و اوضاع را دقیقا با حذف تماس واسطه ها بررسى مى نمودند.
آن گاه امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه، شش دستور مهم به مالک مى دهد:
در آغاز مى فرماید: «بنابراین باید محبوب ترین ذخایر نزد تو ذخیره عمل صالح باشد»; (فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَهُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ). قرآن مجید مى فرماید: «(فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً); پس هر که به لقاى پروردگارش امید دارد، باید کارى شایسته انجام دهد».(۹) در جاى دیگر مى فرماید: «(الَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ); سخنان پاکیزه به سوى او صعود مى کند و عمل صالح را بالا مى برد (و قبول مى کند و پاداش شایسته مى دهد)».(۱۰) به تفسیر دیگر عمل صالح سخنان پاکیزه را بالا مى برد و اعتقادات را راسخ مى سازد. در سوره عصر مى خوانیم: «(إِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْر * إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوْا بِالصَّبْرِ); که انسان ها همه در زیانند; مگر کسانى که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، و یکدیگر را به (اداى) حق سفارش کرده و یکدیگر را به استقامت و شکیبایى توصیه نموده اند».(۱۱)
در دومین و سومین دستور مى فرماید: «زمام هوا و هوس خود را در دست گیر و نسبت به آنچه بر تو حلال نیست بخیل باش، زیرا بخل به خویشتن، راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه است به تو نشان مى دهد»; (فَامْلِکْ هَوَاکَ، وَشُحَّ(۱۲) بِنَفْسِکَ عَمَّا لاَ یَحِلُّ لَکَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الاِْنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ). مالکیّت هواى نفس که امام(علیه السلام) بر آن تأکید فرموده، آن است که به هنگام هیجان شهوات، انسان بتواند خود را کنترل کند و به عکس اگر هواى نفس، مالک فکر و عقل و نیروى انسان شود او را به هر پرتگاهى مى کشاند. در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم «احْذَرُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَکُمْ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَعْدَى لِلرِّجَالِ مِنِ اتِّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَحَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ; از هواى نفس بترسید همان گونه که از دشمنان بیم دارید، چرا که چیزى دشمن تر از پیروى هواى نفس و آنچه «بى حساب» بر زبان انسان جارى مى شود نیست».(۱۳)
در حدیث دیگرى در غررالحکم از امام امیرالمؤمنین على(علیه السلام) آمده است: «أمْلِکُوا أنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها; از طریق جهاد مداوم در برابر خواسته هاى نفس مالک نفس خویش شوید»(۱۴)
بخل به خویشتن در برابر آنچه حرام است مفهومى جز این ندارد که انسان همچون بخیل که حاضر نیست درهم و دینارى از اموال خود را به کسى بدهد در برابر محرمات ایستادگى کند. نتیجه این کار آن است که راه انصاف را در همه حال مى پوید; خواه در امورى که مورد علاقه اوست یا امورى که مورد علاقه او نیست.

پی نوشت:
۱. سند عهدنامه: این عهدنامه مشهورتر و معروف تر از آن است که نیاز به ذکر سندى داشته باشد، هرچند آن را در کتب زیادى که قبل از سیّد رضى و بعد از او نگاشته اند ذکر کرده اند و در واقع شهرت آن بالاتر از آن است که نیاز به شرح مدارک داشته باشد. ولى نویسنده مصادر نهج البلاغه تصریح مى کند که قبل از سیّد رضى جمعى از بزرگان مانند: حسن بن على بن شعبه (متوفاى ۳۳۲) در تحف العقول و قاضى نعمان مصرى (متوفاى ۳۶۷) در کتاب دعائم الاسلام و بعد از سیّد رضى، نجاشى رجالى معروف در کتاب فهرست در شرح حال اصبغ بن نباته آن را آورده و همچنین شیخ طوسى در کتاب فهرست و نویرى در نهایه العرب با اختلاف و ابن عساکر (متوفاى ۵۷۱) در تاریخ مدینه دمشق بخش هایى از آن را ذکر کرده است. شایان ذکر است که شرح هاى بسیار زیادى بر این عهدنامه نوشته شده از جمله: ۱. آداب الملوک نظام العلماء، ۲. اساس السیاسه از واعظ معروف شیخ محمد کجورى ملقب به سلطان المتکلمین. ۳. التحفه السلیمانیه از سیّد ماجد بحرانى متوفاى بعد از ۱۰۹۷. ۴. الراعى و الرعیه نوشته استاد توفیق الفکیکى ۵. السیاسه العلویه نوشته عبدالواحد آل مظفر ۶. شرح عهد امیرالمؤمنین از محمد باقر بن صالح قزوینى ۷. شرح عهد امیرالمؤمنین از علاّمه مجلسى متوفاى ۱۱۱۱. ۸. شرح عهد امیرالمؤمنین از میرزا حسن بن سیّد على قزوینى متوفاى ۱۳۵۸ ۹. شرح عهد امیرالمؤمنین از میرزا محمد بن سلیمان تنکابنى ۱۰. شرح عهد امیرالمؤمنین از شیخ هادى بن محمد حسین القائینى ۱۱. شرح الفاضل ۱۲. فرمان مبارک از جواد ۱۳. نصایح الملوک از مولى ابی الحسن العاملى ۱۴. مقتبس السیاسه وسیاج الرئاسه ۱۵. القانون الاکبر فی شرح عهد الامام للاشتر از سیّد مهدى السویج ۱۶. مع الامام علی فی عهده لمالک الاشتر از علاّمه الشیخ محمد باقر الناصرى (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۶) و شروح فراوان دیگر که در عصر ما نیز ادامه دارد و به طورى که در اخبار آمده این عهدنامه به زبان هاى مختلف ترجمه شده و در سازمان ملل متّحد به عنوان یک سند در میان نمایندگان کشورهاى جهان نشر شده است.
۲ . «جِبایَه» جمع آورى زکات و اموال بیت المال و مانند آن است و در اصل از ریشه «جِباوه» بر وزن «عِداوه» به معناى جمع آورى کردن گرفته شده است.
۳ . «یَزَعَ» از ریشه «وزع» بر وزن «وضع» به معناى باز داشتن و خویشتن دارى کردن و گاه به معناى جمع کردن نفرات، گرد هم به کار رفته، به مناسبت اینکه آنها را از پراکندگى باز مى دارند.
۴ . «الْجَمَحات» جمع «جَمَحَه» بر وزن «صدقه» به معناى حوادث یا عوامل سرکش است.
۵ . فجر، آیه ۲۷.
۶ . یوسف، آیه ۵۳.
۷ . غررالحکم، ح ۴۶۸۳.
۸ . همان مدرک، ح ۴۷۷۹ .
۹. کهف، آیه ۱۱۰.
۱۰ . فاطر، آیه ۱۰.
۱۱ . عصر، آیه ۳ و ۴.
۱۲. «شحّ» در اصل به معناى بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآید و این هر دو از رذایل مهم اخلاقى است بعضى از مفسّران قرآن گفته اند «شحّ» از بخل شدیدتر است. استفاده از این واژه در کلام امام(علیه السلام) اشاره به این است که شدیداً از آنچه بر تو حرام است بپرهیز و خویشتن را از آن باز دار همچون بخیلى که مردم را از اموال و ثروت خود باز مى دارد.
۱۳ . اصول کافى، ج ۲، ص ۳۳۵، ح ۱.
۱۴ . غررالحکم، ح ۴۸۹۸.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: مدارا با مردم

وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ وَ الْمَحَبَّهَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ، وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ، یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِیَکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ، فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاکَ بِهِمْ.

مهربانى با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حیوان شکارى باشى که خوردن آنان را غنیمت دانى، زیرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دینى تو، و دسته دیگر همانند تو در آفرینش مى باشند. اگر گناهى از آنان سر مى زند یا علّت هایى بر آنان عارض مى شود، یا خواسته و ناخواسته، اشتباهى مرتکب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گیر، آن گونه که دوست دارى خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد. همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و خدا بر آن کس که تو را فرماندارى مصر داد والاتر است، که انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسیله آزمودن تو قرار داده است.

سپس امام(علیه السلام) در چهارمین دستور به مسأله بسیار مهمى اشاره مى کند که از سماحت و عظمت قوانین اسلامى پرده برمى دارد و چیزى را که در آن روز در دنیا مطرح نبود عنوان مى کند و مى فرماید: «و قلب خویش را کانون رحمت و محبّت و لطف به رعیّت قرار ده»; (وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ وَالْمَحَبَّهَ لَهُمْ وَاللُّطْفَ بِهِمْ).
مى دانیم «اشعر» از ریشه «شعار» است و شعار در اصل به لباس زیرین انسان گفته مى شود که با تن او مستقیماً در تماس است. انتخاب این تعبیر از سوى امام(علیه السلام) اشاره به این است که باید قلب تو مستقیماً با رحمت و محبّت و لطف نسبت به رعایا در تماس باشد.
ممکن است تفاوت رحمت و محبّت و لطف در این باشد که رحمت مرتبه نخستین دوستى و خوش رفتارى است و محبّت درجه بالاتر و لطف آخرین درجه است. نیز شاید تفاوت این مراتب نسبت به موقعیت رعایا باشد; بعضى استحقاق رحمت دارند و بعضى که سودمندتر و مفیدترند شایسته محبّت و آنهایى که خدمت و تلاششان از همه بیشتر است سزاوار لطف اند.
در روایتى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «لاَ تَصْلُحُ الاِْمَامَهُ إِلاَّ لِرَجُل فِیهِ ثَلاَثُ خِصَال; پیشوایى و زمامدارى شایسته کسى است که این سه صفت را داشته
باشد». نخستین صفت ورع و تقوایى است که مانع گناه شود و دومین صفت حلم و بردبارى که مانع غضب گردد سپس حضرت سومین صفت را چنین بیان مى کند: «وَحُسْنُ الْوِلاَیَهِ عَلَى مَنْ یَلِی حَتَّى یَکُونَ لَهُمْ کَالْوَالِدِ الرَّحِیمِ; چنان نسبت به رعایا نیکى کند که همچون پدرى مهربان باشد».(۱)
در ششمین دستور که در واقع تأکیدى است بر آنچه در دستور چهارم بیان شد مى فرماید: «و در مورد آنان همچون درنده اى مباش که خوردنشان را غنیمت شمارى، زیرا آنها دو گروهند یا برادر دینى تواند و یا انسان هایى که در آفرینش شبیه تو هستند (در هر حال باید حقوق آنها را محترم بشمارى)»; (وَلاَ تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً(۲) تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ، وَإِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ).
بى شک پایه حکومت صحیح، مقتدر و عادلانه، بر قلوب و دل هاى مردم است نه بر شمشیرها و نیزه ها. آنها که بر دل ها حکومت دارند کشورشان امن و امان است و آنها که بر شمشیر تکیه مى کنند دائما در خطرند.
امام(علیه السلام) براى اینکه مالک را به حکومت بر دل ها تشویق کند دستور رحمت و محبّت و لطف را درباره رعایا صادر مى کند. سپس به بیان نقطه مقابل آن مى پردازد و آن اینکه حاکم همچون حیوان درنده اى باشد که خوردن حق رعایا را غنیمت بشمارد آن گاه بهترین دلیل را براى دستور خود بر مى گزیند و آن اینکه رعایا در حکومت اسلامى از دو حالت خارج نیستند: اکثریت مسلمانند و مى دانیم اسلام هر مسلمانى را برادر مسلمان مى داند و یا اقلیتى هستند که با مسلمین زندگى مسالمت آمیز دارند و آنها انسانند و انسان نسبت به انسان باید نهایت محبّت را داشته باشد.
این گفتار در واقع خط بطلانى است بر تبلیغات مسموم دشمنان اسلام که مى گویند: مسلمانان حق حیات براى غیر خود قائل نیستند و معتقدند همه را باید از دم شمشیر گذراند و یا اینکه اسلام اصرار دارد دیگران را به اجبار وارد این دین کند. آرى این گفتار نشان مى دهد تمام انسان ها و پیروان همه مذاهب مى توانند با مسلمانان زندگى مسالمت آمیز داشته باشند و در داخل کشورهاى اسلامى در سایه قوانین اسلام، جان و مال و ناموس و آبرویشان محفوظ باشد. بر خلاف آنچه در دنیاى امروز دیده مى شود که حتى اختلاف رنگِ پوست در داخل کشور ظاهرا پیشرفته اى مانند آمریکا مایه تبعیض هاى وحشتناکى است و بر خلاف نمایش هاى سیاسى در این زمینه سفیدپوستان آنجا غالباً از سیاه پوستان متنفرند، مراکز اجتماعى آنها از هم جداست و در بسیارى از مسائل اجتماعى حاضر به همکارى با یکدیگر نیستند.
آن گاه امام (علیه السلام) در پنجمین دستور که از مهم ترین دستورات مدیریت و مردم دارى است، مى فرماید: «(و بدان) از مردم لغزش ها و خطاها سر مى زند و مشکلاتى به آنها دست مى دهد (که آنها را از انجام وظیفه باز مى دارد) و به دست آنان از روى عمد یا خطا، کارهاى (خلافى) ظاهر مى شود (در این گونه موارد) از عفو و گذشت خود آن قدر به آنها عطا کن که دوست دارى و خوشنود مى شوى خداوند از عفوش به تو عطا کند»; (یَفْرُطُ (۳) مِنْهُمُ الزَّلَلُ (۴)، وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ، وَیُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَالْخَطَإِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَتَرْضَى أَنْ یُعْطِیَکَ اللهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ).
بدیهى است هیچ انسانى (جز معصومان(علیهم السلام)) نیست که خطایى از او سر نزند. کوچک و بزرگ، دانشمند و جاهل هر یک به تناسب حال خود گرفتار لغزش هایى مى شوند و هیچ کس نمى تواند دعوى بى گناهى کند. حتى در حالات بعضى از انبیاى الهى گاهى ترک اولى دیده مى شود که اگر چه گناه نیست، اما شایسته مقام آنها نیز نیست و به گفته شاعر:
آنجا که برق عصیان بر آدم صفى زد *** ما را چگونه زیبد دعوى بى گناهى؟!
همچنین گاه انسان بر اثر ناراحتى هایى جسمانى و روحانى، شکست در زندگى، از دست رفتن عزیزان و امثال اینها حالت عادى خود را از دست مى دهد و در این حال گرفتار لغزش هایى مى شود.
امام(علیه السلام) به مالک اشتر که مى خواهد بر گروهى عظیم از مردم یعنى ساکنان مصر حکومت کند عفو از خطاها را (تا آنجا که میسر است و راه دارد) دستور مى دهد و براى اینکه انگیزه این کار در وجود او تقویت شود وى را به خطاهایش در پیشگاه پروردگار توجّه داده، مى فرماید: آیا مایل نیستى خدا از خطاهاى تو بگذرد، پس تو هم از خطاهاى رعایاى خود بگذر و بر آنان سخت نگیر. البته تا جایى که عفو و بخشش موجب بى نظمى و تضییع حقوق مظلومان نگردد.
هنگامى که داستان افک به وسیله منافقان در میان مسلمانان منتشر شد و گروهى از آنان همسر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را متهم به انحراف از جادّه عفّت کردند، عده اى از مؤمنان نیز آگاهانه یا ناآگاهانه در مسیر این شایعه سازى قرار گرفتند. آیاتى از قرآن نازل شد و شدیداً با این کار برخورد کرد، آن چنان که بعضى از مسلمانان تصمیم گرفتند رابطه خود را با شایعه پراکنان به طور کلى قطع کنند و آنها را از کمک هاى مادّى خود محروم سازند. آیه نازل شد: «(وَلا یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَهِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِى الْقُرْبَى وَالْمَساکینَ وَالْمُهاجِرینَ فِى سَبیلِ اللهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَّحیمٌ); آنها که از میان شما داراى برترى (مالى) و وسعت زندگى هستند نباید سوگند یاد کنند که از انفاق کردن به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا (که گرفتار محرومیّت هستند) دریغ نمایند، آنها باید عفو کنند و چشم بپوشند، آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است (شما هم بخشنده و مهربان باشید).(۵)
فرق میان عفو و صفح، این است که عفو کردن به معناى صرف نظر نمودن از کیفر خطاست; ولى صفح (در این گونه موارد) آن است که به کلى خطا را از ذهن خود بشوید و به فراموشى بسپارد.
جمله «یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ» به این معنا نیست که باید دست خطاکاران را گرفت و هدایت کرد، آن گونه که بعضى از شارحان گفته اند، بلکه به این معناست که کارهاى خطا بر دست آنها جارى مى شود.
آن گاه براى توضیح و تأکید بیشتر مى فرماید: «زیرا تو فوق آنها هستى و پیشوایت فوق توست و خداوند فوق کسى است که تو را زمامدار آنها قرار داده و تدبیر امور آنها را از تو خواسته و به وسیله آنان تو را آزمایش مى کند»; (فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ، وَ وَالِی الاَْمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ، وَاللهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ! وَقَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ، وَابْتَلاَکَ بِهِمْ).
امام(علیه السلام) این نکته را یادآور مى شود که هر کس بر گروهى حکومت مى کند در حدّ خود تحت حکومت دیگرى قرار دارد; اگر تو بر مصر حکومت خواهى کرد توجّه داشته باش من هم حاکم بر تو و مراقب اعمالت هستم و اگر من بر تو حکومت مى کنم باید مراقب باشم که خداوند حاکم بر ماست و به یقین توجّه به این امر سبب مى شود که انسان تا مى تواند از عفو و گذشت و محبّت بهره گیرد تا بتواند در انتظار عفو حاکم بر خود و بالاتر از آن در انتظار عفو الهى باشد.
***
پی نوشت:
۱. کافى، ج ۱، ص ۴۰۷، ح ۸.
۲. «ضارِیاً» به معناى درنده است از ریشه «ضَرْو» بر وزن «ضرب» در اصل به معناى حمله شدید به کسى یا چیزى است، از این رو در حمله گوسفندان به زراعت نیز به کار مى رود.
۳. «یَفْرُط» از ریشه «فرط» بر وزن «شرط» به معناى عجله و شتاب کردن در انجام کارى است. این واژه در مورد کسى که براى انجام کارى سبقت مى گیرد نیز به کار مى رود.
۴. «زَلَل» و «زَلَّه» بر وزن «غله» به معناى خطا و لغزش است.
۵. نور، آیه ۲۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: نهی از تکبر

وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ لَا [یَدَیْ] یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ؛ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ، وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَهٍ، وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَهٍ وَجَدْتَ [عَنْهَا] مِنْهَا مَنْدُوحَهً؛ وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَکَهٌ لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ؛ وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَهً أَوْ مَخِیلَهً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْکِ اللَّهِ فَوْقَکَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ، فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ وَ یَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ؛ إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللهِ فِی عَظَمَتِهِ، وَالتَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّار وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَال.

هرگز با خدا مستیز، که تو را از کیفر او نجاتى نیست، و از بخشش و رحمت او بى نیاز نخواهى بود. بر بخشش دیگران پشیمان مباش، و از کیفر کردن شادى مکن، و از خشمى که توانى از آن رها گردى شتاب نداشته باش. به مردم نگو، به من فرمان دادند و من نیز فرمان مى دهم، پس باید اطاعت شود، که این گونه خود بزرگ بینى دل را فاسد، و دین را پژمرده، و موجب زوال نعمت هاست. و اگر با مقام و قدرتى که دارى، دچار تکبّر یا خود بزرگ بینى شدى به بزرگى حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر، که تو را از آن سرکشى نجات مى دهد، و تندروى تو را فرو مى نشاند، و عقل و اندیشه ات را به جایگاه اصلى باز مى گرداند.
بپرهیز که خود را در بزرگى همانند خداوند پندارى، و در شکوه خداوندى همانند او دانى، زیرا خداوند هر سرکشى را خوار مى ‏سازد، و هر خود پسندى را بى ‏ارزش مى ‏کند.

هرگز مغرور نباش:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به هفت توصیه مهم دیگر مى پردازد.
نخست مى فرماید: «هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار نده، زیرا تاب کیفر او را ندارى و از عفو و رحمت او بى نیاز نیستى»; (وَلاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ، لِحَرْبِ اللهِ فَإِنَّهُ لاَ یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ، وَلاَ غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَرَحْمَتِهِ).
منظور از جنگ با خدا ـ آن گونه که بسیارى از شارحان نهج البلاغه استنباط کرده اند ـ همان ظلم و ستم بر بندگانش و تضییع حقوق آنهاست نه هرگونه معصیت و گناه. درست است که همه گناهان زشت و ناپسندند; ولى تعبیر به «حرب الله» چیزى بیشتر از آن را مى طلبد.
شاهد این سخن حدیثى است که امام صادق(علیه السلام) از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «لَقَدْ أَسْرَى رَبِّی بِی فَأَوْحَى إِلَیَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَى وَشَافَهَنِی إِلَى أَنْ قَالَ لِی یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِی وَلِیّاً فَقَدْ أَرْصَدَنِی بِالْمُحَارَبَهِ وَمَنْ حَارَبَنِی حَارَبْتُهُ; هنگامى که پروردگارم مرا به معراج برد از پشت حجاب هاى (معنوى) به من آنچه را که مى بایست وحى کرد و در حضور نیز (آنچه باید بگوید) فرمود(۱) تا آنجا که به من گفت: اى محمد کسى که ولىّ مرا خوار و ذلیل دارد در مقام جنگ با من بر آمده است و کسى که با من به محاربه برخیزد با او محاربه مى کنم (و او را در هم مى شکنم)».(۲)
امام(علیه السلام) دلیل عدم جنگ با خدا را در این عبارت دو چیز گرفته است یکى نیاز به عفو و رحمت خدا و دیگرى پرهیز از عقوبت و عذاب الهى.
در دومین و سومین توصیه مى فرماید: «و هرگز از عفو و بخششى که نموده اى پشیمان نباش و از کیفرى که داده اى به خود مبال و شادى نکن»; (وَلاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْو، وَلاَ تَبْجَحَنَّ(۳) بِعُقُوبَه).
این سخن اشاره به این است که تا مى توانى جانب عفو را بگیر و کمتر مجازات کن، زیرا اگر اثر کیفر در کوتاه مدّت باشد اثر عفو در دراز مدّت خواهد بود.
البته این حکمى است که در مورد غالب مردم صادق است; ولى در برابر اقلیتى که عفو در آنها نتیجه معکوس دارد و بر ترس و ضعف عفو کننده حمل مى شود، باید شدّت عمل به خرج داد.
در چهارمین توصیه مى افزاید: «هرگز به هنگامى که خشمگین مى شوى و راه چاره اى براى آن مى یابى به انجام اقدام خشن شتاب مکن (و تصمیم ناگهانى مگیر)»; (وَلاَ تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَه(۴) وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَهً(۵)).
به یقین هنگامى که انسان از خشم برافروخته مى شود اعتدال فکرى خود را از دست مى دهد و بارها آزموده ایم که هر تصمیمى در آن حال گرفتیم بعداً ثابت شده که خطا بوده است. حتى عاقل ترین اشخاص به هنگام خشم و غضب ممکن است به صورت نادان ترین افراد در آیند. و این تعبیرى که در میان عوام معروف است که مى گویند: هنگامى که عصبانى شدم خون چشمانم را گرفت و چیزى را ندیدم و مرتکب فلان کار شدم در واقع اشاره به همین حالت است.
لذا در حدیثى از امیرمؤمنان(علیه السلام) مى خوانیم: «الْغَضَبُ یُرْدِی صاحِبَهُ وَیُبْدی مَعایِبَهُ; غضب صاحبش را به هلاکت مى افکند و عیوبش را آشکار مى سازد».(۶)
در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است: «بِئْسَ الْقَرِینُ الْغَضَبُ یُبْدِی الْمَعَائِبَ وَیُدْنِی الشَّرَّ وَیُبَاعِدُ الْخَیْرَ; غضب بد همنشینى است عیوب انسان را آشکار مى سازد شر را نزدیک و خیر را دور مى کند».(۷)
این نکته هنگامى روشن تر مى شود که گاه افرادى یک طرفه مى آیند و نزد امرا سخنى مى گویند. اگر آنها در همان حال تصمیم بگیرند پشیمان خواهند شد. باید حوصله کنند و سخنان طرف مقابل را هم بشنوند و چه بسا پس از تحقیق، مطلب دگرگون شود.
بنابراین باید مطابق ضرب المثل معروف عمل کرد: به هنگام غضب نه تصمیم، نه کیفر و نه دستور.
در پنجمین توصیه او را از مسأله غرور و خودکامگى شدیداً نهى مى کند، و مى فرماید: «و هرگز مگو من امیرم; امر مى کنم و از من اطاعت مى شود که این موجب دخول فساد در دل و ضعف و خرابى دین و نزدیک شدن دگرگونى ها (در قدرت تو) است»; (وَلاَ تَقُولَنَّ: إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ(۸) فِی الْقَلْبِ، وَمَنْهَکَهٌ(۹) لِلدِّینِ وَتَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ(۱۰)).
بى شک یکى از آفات خطرناک حکومت و زمامدارى، غرور و خودبزرگ بینى و استبداد است و همان گونه که امام(علیه السلام) فرموده سه پیامد خطرناک دارد. نخست اینکه فکر انسان را فاسد مى کند و حقایق را آن گونه که هست نمى بیند و تصمیمات نابخردانه و غیر عادلانه مى گیرد. دیگر اینکه انسان را گرفتار انواع معاصى و گناهان و ظلم و ستم مى سازد و دین او را تضعیف مى کند. سوم اینکه چنین حالتى سبب تغییرات و دگرگونى ها در رابطه حکومت با مردم مى شود. بسیارى از شورش هاى عمومى در طول تاریخ از همین جا سرچشمه گرفته است.
به عکس اگر زمامدار متواضع باشد و باد غرور از سر بیرون کند، هم درست مى اندیشد، هم آلوده گناه و ضعف دین نمى شود، و هم رابطه صمیمانه با مردم خواهد داشت، همان رابطه اى که پایه هاى حکومت را قدرت مى بخشد.
امام(علیه السلام) در کلمات قصارش در غررالحکم تعبیرات تکان دهنده اى درباره سرنوشت شوم مغروران بیان کرده است. در جایى مى فرماید: «طُوبى لِمَنْ لَمْ تَقْتُلُهُ قاتِلاتُ الْغُرورِ; خوشا به حال کسى که عوامل نابود کننده غرور وى را به قتل نرسانده است».(۱۱) در جاى دیگر مى فرماید: «سُکْرُ الْغَفْلَهِ وَالْغُرُورِ أبْعَدُ إفاقَهً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ; انسان از مستى غفلت و غرور بسیار دیرتر از مستى شراب هوشیار مى شود».(۱۲)
آرى مستى شراب ممکن است یک روز یا یک شب باشد; اما مستى غرور شاید پنجاه سال ادامه پیدا کند.
امام(علیه السلام) در اواخر خطبه دوم نهج البلاغه با اشاره به جمعى از منافقان و گروه هایى که بر ضد حضرتش قیام کرده بودند مى فرماید: «زَرَعُوا الْفُجُورَ وَسَقَوْهُ الْغُرُورَ وَحَصَدُوا الثُّبُور; آنها بذر فجور پاشیدند و با آب غرور آن را آبیارى کردند و سرانجام بدبختى و هلاکت را درو نمودند».
از آنجا که کار طبیبان آگاه تنها تشخیص و درمان درد نیست، بلکه ارائه طرق درمان نیز از ارکان اصلى برنامه آنهاست، امام(علیه السلام) این طبیب الهى در ادامه این عهدنامه پس از ذکر آفات غرور به راه درمان آن اشاره کرده مى فرماید: «هرگاه بر اثر قدرتى که در اختیار دارى کبر و غرور یا عُجب در تو پدید آید، به عظمت قدرت خداوند که فوق توست و بر امورى نسبت به تو قادر است که تو درباره خویشتن قدرت آن را ندارى نظر بیافکن، زیرا این نگاه تو را از آن سرکشى پایین مى آورد و از شدّت و تندى تو مى کاهد و آنچه از نیروى عقلت از دست رفته به تو باز مى گرداند»; (وَإِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَهً(۱۳) أَوْ مَخِیلَهً(۱۴)، فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْکِ اللهِ فَوْقَکَ، وَقُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَى مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ، فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ(۱۵) إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ(۱۶) وَیَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ(۱۷) وَیَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ(۱۸) عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ).
امام(علیه السلام) در عبارات بسیار پر معناى خود، نگاه به عظمت ملک خداوند و قدرت وسیع او را، سرچشمه سه اثر براى مغروران به قدرت مى شمارد: آنها را از مرکب غرور پیاده مى کند، از شدّت عمل آنها مى کاهد و عقل از دست رفته به سبب غفلت ناشى از غرور را به آنها باز مى گرداند.
آرى قوى ترین انسان ها در برابر بسیارى از حوادث که به امر خدا انجام مى گیرد همچون پر کاهى در برابر طوفان عظیمى هستند. بسیار شنیده ایم که حاکمان زورگو با یک ایست مختصر قلبى همه چیزشان پایان گرفته است و مى دانیم این عارضه بر اثر گرفتن مویرگ هاى قلب به وسیله قطعه کوچکى از خون لخته شده است. یا از طریق سرطان که چیزى جز طغیان یک سلول ضعیف نیست یا به واسطه یک میکروب یا ویروسى که با چشم دیده نمى شود از پاى در آمده اند. گاه زلزله اى تمام قصرهاى آنها را ویران کرده و تندبادى همه چیز را در هم کوبیده و سیلابى همه را با خود برده است. اینها همه اشارات کوچکى است از قدرت بى پایان پروردگار. اگر انسان به این امور بیندیشد، در هر مقامى باشد گرفتار غرور نمى شود.
تاریخ، حکومتى بالاتر از حکومت سلیمان به خاطر ندارد. قرآن مى گوید هنگامى که زمان مرگ سلیمان نبى فرا رسید اجل به او مهلت نداد که از حالت ایستاده بر زمین بنشیند، بلکه در همان حال که بر عصایش تکیه کرده بود با تمام آنچه در اختیار داشت وداع گفت و هیچ کس از مرگش باخبر نشد، مگر آن زمان که موریانه عصایش را جوید و تعادل او بر هم خورد و بر زمین افتاد.
امام(علیه السلام) در هفتمین توصیه در تأکید بر مطالبى که در بالا آمد براى فرو نشاندن غرور مغروران و کبر متکبّران از طریق تهدید به کیفر الهى وارد مى شود و مى فرماید: «از دعوى همتایى با خداوند در عظمتش برحذر باش و از تشبه به او در جبروتش خود را برکنار دار، زیرا خداوند هر جبارى را ذلیل و هر فرد خودپسند متکبّرى را خوار مى دارد»; (إِیَّاکَ وَمُسَامَاهَ(۱۹) اللهِ فِی عَظَمَتِهِ، وَالتَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّار، وَیُهِینُ کُلَّ مُخْتَال(۲۰)).
در واقع کسانى که از باد کبر و غرور سرمستند عملاً دعوى همتایى با خدا را دارند در حالى که ذرّه ناچیزى دربرابر اقیانوس عظمت او هستند. کیفر این گونه بلندپروازىِ بى معنا همان است که خداوند آنها را به ذلت و خوارى بکشاند و اگر متکبّران و مغروران توجّه به پایان کار خویش کنند از مرکب غرور و کبر پایین خواهند آمد.
در این زمینه احادیث پرمعنایى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و سایر امامان معصوم(علیهم السلام)نقل شده است.
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که از آن حضرت درباره «أَدْنَى الاِْلْحَادِ»; (نخستین مرحله کفر) سؤال شد. امام(علیه السلام) فرمود: «إِنَّ الْکِبْرَ أَدْنَاهُ; تکبّر مرحله نخست آن است».(۲۱)
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «الْکِبْرُ رِدَاءُ اللهِ فَمَنْ نَازَعَ اللهَ شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ أَکَبَّهُ اللهُ فِی النَّارِ; بزرگى، ردایى است که تنها بر قامت کبریایى خداوند موزون است کسى که با خداوند در این امر به منازعه برخیزد (و خود را بزرگ ببیند) خداوند او را به صورت در آتش دوزخ مى افکند».(۲۲)
البته تمام اینها به علت آثار بسیار منفى فردى و اجتماعى است که دامان شخص مغرور و متکبّر را مى گیرد. در روایات متعدّدى وارد شده است که کبر سبب مى شود که انسان حق را نادیده بگیرد و طرفداران حق را سرزنش کند و حقوق مردم را پایمال سازد.(۲۳)
این سخن را با حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پایان مى دهیم، که فرمود: «الْکِبْرُ أَنْ تَتْرُکَ الْحَقَّ وَتَتَجَاوَزَهُ إِلَى غَیْرِهِ وَتَنْظُرَ إِلَى النَّاسِ وَلاَ تَرَى أَنَّ أَحَداً عِرْضُهُ کَعِرْضِکَ وَلاَ دَمُهُ کَدَمِکَ; کبر آن است که حق را ترک گویى و به سراغ باطل روى و به مردم نگاه کنى و آبروى هیچ کس را همچون آبروى خود و خون هیچ کس را داراى ارزش خون خود ندانى».(۲۴)
***
پی نوشت:
۱ . مشابه این تعبیر در قرآن مجید آمده است: (وَما کانَ لِبَشَر أَنْ یُکَلِّمَهُ اللهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراىِ حِجاب أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً) (شورى، آیه ۵۱) پیام الهى گاه مستقیما بر قلب پیغمبر نازل مى شد و گاه همچون صدایى که موسى در کوه طور شنید و گاه از طریق فرستادن فرشته وحى که در روایات بالا تنها به قسمت اوّل و دوم اشاره شده است.
۲ . کافى، ج ۲، ص ۳۵۳، ح ۱۰.
۳ . «تَبْجَحَنَّ» از ریشه «بَجَح» بر وزن «وجب» به معناى شادى کردن و افتخار نمودن است.
۴ . «بادره» حرکات و افعال شتاب زده اى است که از انسان به هنگام خشم و غضب سر مى زند. از ریشه «بدور» بر وزن «صدور» به معناى سرعت کردن گرفته شده است.
۵ . «مندوحه» به معناى وسعت و راه چاره است از ریشه «نَدْح» بر وزن «مدح» به معناى وسعت بخشیدن گرفته شده. این واژه ممکن است اسم مفعول باشد به معناى جایى که آن را وسیع ساخته اند یا اسم مکان به معناى مکان وسیع و گسترده.
۶ . غررالحکم، ح ۶۸۹۲.
۷ . همان مدرک، ح ۶۸۹۳.
۸ . «اِدْغال» از ریشه «دَغْل» بر وزن «عقل» به معناى داخل شدن در جایى به صورت مخفیانه است. از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولاً به این صورت وارد مى شوند، مفهوم فساد نیز غالباً در آن وجود دارد. و «دَغَل» بر وزن «قمر» به معناى فساد و گاه به معناى شخص مفسد مى آید و در عبارت بالا نیز معناى فساد مندرج است.
۹ . «مَنْهَکَه» از ریشه «نَهْک» بر وزن «مدح» به معناى خسته کردن و ضعیف نمودن گرفته شده و مَنْهَکَه به ضعف و ناتوانى یا اسباب ضعف و ناتوانى اطلاق مى شود.
۱۰ . «غِیَر» به معناى حوادث دگرگون کننده است، جمع «غیره» بر وزن «غیبه».
۱۱ . غررالحکم، ح ۷۱۷۵.
۱۲ . غررالحکم، ح ۵۷۵۰.
۱۳ . «أبَّهَه» به معناى عظمت و گاه به معناى کبر و غرور آمده و در جمله بالا همین معنا مراد است.
۱۴ . «مَخِیلَه» به معناى عُجب و خودپسندى است.
۱۵ . «یُطامِنُ» از ریشه «طَمأنه» بر وزن «گردنه» به معناى فرو نشاندن و آرام کردن و پایین آوردن گرفته شده است.
۱۶ . «طِماح» به معناى سرکشى است.
۱۷ . «غَرْب» به معناى شدت و تندى است.
۱۸ . «عَزَب» به معناى غایب شدن است.
۱۹ . «مُساماه» به معناى برترى جویى و مقابله کردن است.
۲۰ . «مُخْتال» به معناى متکبّر مغرور است از ریشه «خُیَلاء» بر وزن «جهلاء» به معناى تخیلاتى است که انسان بر اثر آن خود را بزرگ مى بیند.
۲۱ . کافى، ج ۲، ص ۳۰۹، ح ۱.
۲۲ . همان مدرک، ح ۵.
۲۳ . به کافى، ج ۲، باب الکبر مراجعه شود.
۲۴ . بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۹۰، ح۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: نهی از ظلم

أَنْصِفِ اللهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَ مِنْ خَاصَّهِ أَهْلِکَ، وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًى مِنْ رَعِیَّتِکَ، فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ؛ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللهِ کَانَ اللهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ، وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى یَنْزِعَ أَوْ یَتُوبَ. وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْیِیرِ نِعْمَهِ اللهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَه عَلَى ظُلْم، فَإِنَّ اللهَ سَمِیعٌ دَعْوَهَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ.

با خدا و با مردم، و با خویشاوندان نزدیک، و با افرادى از رعیّت خود که آنان را دوست دارى، انصاف را رعایت کن، که اگر چنین نکنى ستم روا داشتى، و کسى که به بندگان خدا ستم روا دارد خدا به جاى بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن را که خدا دشمن شود، دلیل او را نپذیرد، که با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه که باز گردد، یا توبه کند، و چیزى چون ستمکارى نعمت خدا را دگرگون نمى ‏کند، و کیفر او را نزدیک نمى‏ سازد، که خدا دعاى ستمدیدگان را مى‏ شنود و در کمین ستمکاران است.

از نفرین مظلومان بترس:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه، مالک را با تعبیرات محکم و حساب شده اى دعوت به عدالت و رفع هرگونه تبعیض مى کند. مى فرماید: «انصاف در برابر خداوند و مردم را نسبت به خویشتن و خاندان خود و کسانى که از رعایا مورد علاقه تواند رعایت کن»; (أَنْصِفِ اللهَ وَأَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَمِنْ خَاصَّهِ أَهْلِکَ، وَمَنْ لَکَ فِیهِ هَوًى(۱) مِنْ رَعِیَّتِکَ).
البته منظور از انصاف در برابر خداوند اطاعت از اوامر و نواهى اوست و انصاف در برابر مردم ترک هرگونه تبعیض و تمایل به افراد مورد نظر است; همان چیزى که غالب زمامداران در گذشته و حال گرفتار آن بوده و هستند که وقتى به قدرت مى رسند براى دوستان و بستگان و افراد مورد علاقه خود امتیازاتى قائل مى شوند که هرگز آن را به دیگران نمى دهند. این تبعیض سرچشمه انواع انحرافات و نابسامانى هاى حکومت هاست.
باید توجّه داشت که «انصاف» از ریشه «نصف» گرفته شده که به نیمه هر چیزى اطلاق مى شود و از آن جایى که عدالت سبب مى شود انسان حقوق اجتماعى را در میان خود و دیگران عادلانه تقسیم کند، از این جهت به آن انصاف گفته اند. در بیان دیگر انصاف آن است که انسان هرچه براى خود و دوستان و نزدیکان خود مى خواهد براى دیگران هم بخواهد و آنچه درباره خود و افراد مورد علاقه اش روا نمى دارد درباره دیگران نیز روا ندارد.
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «سَیِّدُ الاَْعْمَالِ ثَلاَثَهٌ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى لاَ تَرْضَى بِشَیْء إِلاَّ رَضِیتَ لَهُمْ مِثْلَهُ» برترین اعمال سه چیز است و امام(علیه السلام) اوّلین آن را رعایت انصاف درباره مردم شمرد و در تفسیر آن مى فرماید: باید به گونه اى باشد که هرچه را براى خود مى خواهى مانند آن را براى دیگران هم بخواهى».(۲)
اما انصاف در مورد خداوند این است که انسان حدّاقل مواهب الهى را عادلانه تقسیم کند; نیمى را در راه رضاى خدا بدهد و نیمى را براى خویشتن نگه دارد. وقت و فکر و امکانات دیگر خود را نیز به همین گونه تقسیم کند تا دست کم انصاف را رعایت کرده باشد، هرچند به مقام والاى ایثار نرسیده باشد.
البته این کار، کار آسانى نیست، زیرا همیشه انسان مایل است کفه خویشتن و نزدیکان خود را سنگین تر از کفه دیگران کند، لذا در خبرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که به یکى از یاران خود فرمود: «آیا مى خواهى سخت ترین چیزى را که خداوند بر مردم واجب کرده است براى تو بازگو کنم؟ آن گاه امام(علیه السلام) سه چیز را بر شمرد و آن سه چیز این بود: «إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ وَمُوَاسَاتُکَ أَخَاکَ وَذِکْرُ اللهِ فِی کُلِّ مَوْطِن; رعایت انصاف درباره مردم نسبت به خویشتن و مواسات با برادران دینى داشتن و در هر حال به یاد خدا بودن».(۳)
تفاوت در میان انصاف و مواسات ظاهراً از این جهت است که انصاف در مورد حقوق و مواسات درباره تمام مواهب زندگى است.
 
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن دلیلى براى گفتار خود ذکر مى کند که در واقع، مُرکب از صغرا و کبرا و نتیجه است. مى فرماید: «زیرا اگر چنین نکنى (و انصاف را رعایت ننمایى) ستم خواهى کرد و کسى که به بندگان خدا ستم کند خداوند پیش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسى که خداوند دشمن او باشد عذرش را نمى پذیرد و در مقام نبرد با خداست تا زمانى که دست از ستم بردارد و توبه کند»; (فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَمَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللهِ کَانَ اللهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَمَنْ خَاصَمَهُ اللهُ أَدْحَضَ(۴) حُجَّتَهُ، وَکَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى یَنْزِعَ(۵) أَوْ یَتُوبَ).
روشن است ترک انصاف و روى آوردن به انواع تبعیض ها ظلم فاحش و آشکار است و مى دانیم خداوند عادل و حکیم دشمن ظالمان و یار مظلومان است. گفتنى است مام(علیه السلام) بر این معنا تأکید مى کند که خداوند به دشمنى و مخاصمت هرکس اقدام کند هیچ عذر و بهانه اى را از او نمى پذیرد و تعبیر به «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ» اشاره به همین معناست. ممکن است در گناهان دیگر اعذار غیر موجهى به لطف خدا و از طریق غفاریت او پذیرفته شود; ولى در مورد ظلم و ستم هیچ عذرى پذیرفته نیست و تنها راه نجات از خصومت پروردگار و عقوبت او این است که دست از ظلم بکشد و از گذشته توبه کند و حقوق از دست رفته را به صاحبانش باز گرداند و جبران نماید.
 
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن کیفر شدید ظالمان را که در نوع خود بى نظیر است شرح مى دهد. مى فرماید: «(بدان) هیچ چیز در تغییر نعمت هاى خداوند و تعجیل انتقام و کیفر او از اصرار بر ظلم و ستم سریع تر نیست، زیرا خداوند دعاى مظلومان را (بر ضد تو) مى شنود و در کمین ستم کاران است»; (وَلَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْیِیرِ نِعْمَهِ اللهِ وَتَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَه عَلَى ظُلْم، فَإِنَّ اللهَ سَمِیعٌ دَعْوَهَ الْمُضْطَهَدِینَ(۶)، وَهُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ).
این جمله هشدار کوبنده اى به ظالمان است که بدانند مجازات کیفر آنها تنها حواله به قیامت نمى شود، بلکه در این جهان نیز گرفتار کیفر اعمال خود خواهند شد. آن هم نه در دراز مدت، بلکه در کوتاه مدت. آرى آنچه با سرعت باعث تغییر نعمت ها مى شود و عذاب الهى را فرا مى خواند اقامه بر ظلم و اصرار بر ستم است.
در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «هیچ کس بر دیگرى ستم نمى کند مگر اینکه خداوند به سبب آن او را کیفر مى دهد; کیفرى در جانش یا در مالش».(۷)
در کلمات قصار امام(علیه السلام) در غررالحکم نیز آمده است: «مَنْ عَمِلَ بِالْجَوْرِ عَجَّلَ اللهُ هُلْکَه; کسى که ستم کند خداوند در هلاکت او تسریع مى کند».(۸)
همچنین در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که خداوند به یکى از انبیا که در کشور یکى از ستمکاران زندگى مى کرد، وحى فرستاد که به سراغ این مرد جبار برو و به او بگو: «إِنَّنِی لَمْ أَسْتَعْمِلْکَ عَلَى سَفْکِ الدِّمَاءِ وَاتِّخَاذِ الاَْمْوَالِ وَإِنَّمَا اسْتَعْمَلْتُکَ لِتَکُفَّ عَنِّی أَصْوَاتَ الْمَظْلُومِینَ فَإِنِّی لَمْ أَدَعْ ظُلاَمَتَهُمْ وَإِنْ کَانُوا کُفَّاراً; من این مقام را به تو ندادم که خون بى گناهان را بریزى و اموال مردم را بگیرى بلکه این مقام را بدین جهت به تو دادم که صداى ناله مظلومان را بدرگاه من فروبنشانى، زیرا من از ستمى که بر آنها رفته صرف نظر نمى کنم، هرچند کافر باشند».(۹)
ابن عباس که بسیارى از علوم خود را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) گرفته است مى گوید: «من از قرآن مجید به خوبى استفاده کردم که ظلم و ستم خانه ها را ویران مى کند». سپس به این آیه اشاره کرد: «(فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَهٌ بِمَا ظَلَمُوا); این خانه هاى آنهاست که بسبب ظلم و ستمشان خالى (و ویران) مانده است».(۱۰)
در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «أسْرَعُ الْخَیْرُ ثَواباً الْبِرُّ وَصِلَهُ الرَّحِمِ وَأسْرَعُ الشَّرُّ عُقُوبَهً الْبَغْىُ وَقَطِیعَهُ الرَّحِمِ; از کارهاى خیر چیزى که از همه زودتر پاداشش به انسان مى رسد نیکوکارى و صله رحم است و از کارهاى شر چیزى که کیفرش زودتر از همه به انسان مى رسد ظلم و قطع رحم است».(۱۱)
***
پی نوشت:
۱ . «هَوًى» به معناى میل و علاقه است.
۲ . کافى، ج ۲، ص ۱۴۴، ح ۳.
۳ . کافى، ج ۲، ص ۱۴۵، ح ۸ .
۴ . «أدْحَضَ» از ریشه «دَحْض» بر وزن «محض» به معناى باطل شدن است و هنگامى که به باب افعال مى رود به معناى ابطال نمودن است. باطل کردن حجت در اینجا به معناى عدم پذیرش عذر است.
۵ . «یَنْزِع» از ریشه «نَزْع» بر وزن «نظم» به معناى برکندن و جدا کردن و رها نمودن است. باید توجّه داشت که در جمله بالا تناسب ایجاب مى کند که «او» به معناى واو باشد. در بعضى از نسخ نهج البلاغه به جاى «او» واو نوشته شده است.
۶ . «المُضْطَهِدینَ» جمع «مُضْطَهدّ» به معناى مظلوم و ستم دیده است و از ریشه «ضهد» بر وزن «مهد» به معناى ظلم گرفته شده است.
۷ . کافى، ج ۲، ص ۳۳۲، ح ۱۲.
۸ . غررالحکم، ح ۸۰۴۷ .
۹ . کافى، ج ۲، ص ۳۳۳، ح ۱۴.
۱۰ . تفسیر نمونه، ج ۱۵، ذیل سوره کهف، آیه ۴۲.
۱۱ . سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۴۰۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پنجم: جلب رضایت مردم

وَلْیَکُنْ أَحَبَّ الاُْمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ، وَأَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِیَّهِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ یُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّهِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّهِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّهِ؛ وَلَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّهِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِی مَؤُونَهً فِی الرَّخَاءِ، وَأَقَلَّ مَعُونَهً لَهُ فِی الْبَلاَءِ، وَأَکْرَهَ لِلاِْنْصَافِ، وَأَسْأَلَ بِالاِْلْحَافِ، وَأَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الاِْعْطَاءِ، وَأَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ، وَأَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّهِ؛ وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَجِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَالْعُدَّهُ لِلاَْعْدَاءِ، الْعَامَّهُ مِنَ الاُْمَّهِ؛ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَیْلُکَ مَعَهُمْ.

دوست داشتنى ‏ترین چیزها در نزد تو، در حق میانه‏ ترین، و در عدل فراگیرترین، و در جلب خشنودى مردم گسترده ‏ترین باشد، که همانا خشم عمومى مردم، خشنودى خواص (نزدیکان) را از بین مى ‏برد، امّا خشم خواص را خشنودى همگان بى ‏أثر مى‏ کند. 
خواصّ جامعه، همواره بار سنگینى را بر حکومت تحمیل مى‏ کنند زیرا در روزگار سختى یاریشان کمتر، و در اجراى عدالت از همه ناراضى ‏تر، و در خواسته‏ هایشان پافشارتر، و در عطا و بخشش‏ها کم سپاس‏تر، و به هنگام منع خواسته‏ ها دیر عذر پذیرتر، و در برابر مشکلات کم استقامت ‏تر مى ‏باشند. 
در صورتى که ستون‏هاى استوار دین، و اجتماعات پرشور مسلمین، و نیروهاى ذخیره دفاعى، عموم مردم مى ‏باشند، پس به آنها گرایش داشته و اشتیاق تو با آنان باشد.
همواره با توده مردم باش:
امام(علیه السلام) در این فقره به نکته مهمى مى پردازد که در حیات امروز بشر و شکل گیرى حکومت ها، اثرش از هر زمان آشکارتر است. مى فرماید: «باید محبوب ترین کارها نزد تو امورى باشد که در جهت رعایت حق از همه کامل تر و از نظر عدالت شامل تر و از نظر رضایت عمومى مردم جامع تر باشد»; (وَلْیَکُنْ أَحَبَّ الاُْمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا(۱) فِی الْحَقِّ، وَأَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِیَّهِ).
بدیهى است قوانین و مقرراتى که داراى این سه ویژگى باشند: هم از نظر حفظ حقوق، جامع تر و هم از نظر رعایت عدالت شامل تر و هم رضایت توده هاى مردم را بهتر جلب کند، مورد رضاى خدا و خلق است و هنگامى که خداوند از حکومتى راضى و خلق خدا از آن خشنود باشند، دوام و بقاى آن تضمین شده است.
از آنجا که مفهوم این سخن آن است که مهم رضاى اکثریت قاطع مردم است نه اقلیتى ثروتمند و خودخواه که همواره در حاشیه حکومت ها زندگى مى کنند.
در ادامه این سخن مى فرماید: «زیرا خشم توده مردم خشنودى خواص (اقلیت پرتوقع) را بى اثر مى سازد اما ناخشنودى خاصان با رضایت عامه مردم بخشوده و جبران پذیر است»; (فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ یُجْحِفُ(۲) بِرِضَى الْخَاصَّهِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّهِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّهِ).
آنچه در جمله هاى کوتاه بالا آمد در واقع زیربناى حکومت هاى پایدار را تشکیل مى دهد. افراد یک جامعه همیشه بر دو گروه تقسیم مى شوند: اقلیت ثروتمندى که معمولاً اطراف زمامداران را مى گیرند و با چاپلوسى و تملق و اظهار اخلاص و فداکارى در فکر تأمین منافع خویشند و در برابر آنها اکثریت مردم که چرخ هاى زندگى اجتماعى با دست و بازوى آنها در حرکت است، بیش از همه زحمت مى کشند و بیش از همه به کشورشان علاقه مندند. اگر گروه اوّل از حکومتى ناراضى شوند ولى گروه دوم راضى و خشنود باشند هیچ مشکلى به وجود نمى آید; مشکلات جامعه با دست توده هاى مردم حل مى شود و داد فریاد آن اقلیت تغییرى در مسیر کارها ایجاد نمى کند; ولى اگر رضایت این گروه اقلیت به بهاى خشم توده هاى مردم جلب گردد آن هنگام است که پایه هاى حکومت به لرزه در مى آید و به گفته شاعر:
نفس ها ناله شد در سینه آهسته آهسته *** فزون تر گر شود این ناله ها فریاد مى گردد
چنانچه نارضایتى ها ادامه پیدا کند منتهى به قیام و انقلاب ها خواهد شد.
زندگى پیغمبر اسلام و على(علیه السلام) بهترین نمونه براى این مسأله است. سعى داشتند همواره جانب توده هاى محروم و متوسط جامعه را بگیرند و به مخالفت خواص که منافع خود را در خطر مى دیدند اعتنا نکنند.
این همان چیزى است که امروز به دموکراسى مردمى یا دموکراسى دینى یا مردم سالارى دینى از آن یاد مى شود، هرچند گاهى تنها به الفاظ قناعت مى کنند و به واقعیات توجه ندارند. و در واقع مفهومى قدیمى است که در قالب الفاظ جدید ریخته شده است.
البته امروزه نوعى شیطنت بسیار مرموزى از سوى این گروه خاص به کار گرفته مى شود که با سلطه بر رسانه هاى جمعى سعى مى کنند افکار عمومى را فریب و به اصطلاح شستشوى مغزى بدهند به گونه اى که تصور شود خواسته هاى آنها همان است که توده هاى مردم مى خواهند، هرچند با کمى دقت مى توان به شگرد آنها پى برد.
گاه به شیوه دیگرى متوسل مى شوند و آن اینکه وسایل هوسرانى و لذات بى قید و شرط جسمانى را در اختیار توده هاى مردم قرار مى دهند و آنها را بدین وسیله سرگرم مى سازند تا از آنچه در جامعه مى گذرد بى خبر بمانند. اگر آگاهانِ باهدف و مؤمن، آنها را هوشیار سازند تا در این دام ها نیفتند به یقین قیامى خواهند کرد که طومار زندگى این زالو صفتان را در هم بپیچد.
از آنجا که این مسأله داراى اهمّیّت زیادى است، امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به شرح بیشترى پرداخته و انگشت روى جزئیات مسأله مى گذارد و صفات آن گروه از خواص و همچنین ویژگى هاى توده هاى زحمت کش جامعه را به تفصیل برمى شمارد. نخست به سراغ صفات نکوهیده خواص از خود راضى مى رود و هفت ویژگى براى آنها ذکر مى کند.
در اوّلین و دومین صفت مى فرماید: «و (بدان که) هیچ کس از رعایا از نظر هزینه هاى زندگى در حالت آرامش و صلح، بر والى سنگین تر و به هنگام بروز مشکلات، کم یارى تر از خواص (از خود راضى و پر توقع) نیست»; (وَلَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّهِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِی مَؤُونَهً فِی الرَّخَاءِ، وَأَقَلَّ مَعُونَهً لَهُ فِی الْبَلاَءِ).
آنها از والى توقعات بسیار و خواسته هاى بى شمار دارند و کیسه هایى براى منافع خود دوخته اند که به این آسانى پر نمى شود و به عکس به هنگام بروز مشکلات خود را کنار مى کشند و چنین مى پندارند که حفظ کشور و ایثار و فداکارى در راه آن بر عهده توده هاى مردم است; آنها قشر ممتازى هستند که فقط باید نظارت کنند و نظر دهند.
در سومین صفت مى فرماید: «آنها در برابر انصاف (و رعایت حقوق مساوى بین شهروندان) از همه ناخشنودترند»; (وَأَکْرَهَ لِلاِْنْصَافِ)، زیرا خود را قشر ممتازى مى دانند که نباید با دیگران در هیچ برنامه اى در یک صف قرار گیرند.
در چهارمین وصف مى افزاید: «و به هنگام درخواست (چیزى از حکومت) از همه اصرار کننده ترند»; (وَأَسْأَلَ بِالاِْلْحَافِ(۳))، زیرا خود را طلبکار مى دانند و اضافه بر این به زمامداران نزدیکند و مى توانند خواسته خود را مکرر در مکرر عنوان کنند. به خلاف توده هاى مردم که خواسته هاى خود را با اصرار بسیار کمترى همراه مى سازند و اصولا دسترسى چندانى به حاکمان ندارند.
در پنجمین و ششمین وصف مى فرماید: «و در برابر عطا و بخشش کم سپاس ترند و به هنگام منع (از خواسته هایشان) دیرتر پذیراى عذر مى شوند»; (وَأَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الاِْعْطَاءِ، وَأَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ)، چرا که عطا و بخشش را خدمتى از ناحیه حاکم نمى بینند، بلکه اداى دین مى شمرند و در برابر اداى دین نیازى به سپاسگزارى نمى بینند. آنها غالباً چنین مى پندارند که اگر حمایت و نظارتشان بر امر حکومت نباشد، حکومت نمى تواند به حیات خود ادامه دهد، بنابراین آنها حق حیات بر حکومت دارند و هرچه به آنها داده شود کم است.
نیز به همین دلیل اگر خواسته هاى آنها تأمین نشود کمتر حاضرند عذرى را بپذیرند و تمام عذرها را در این زمینه ناموجه مى بینند و گاه عذر بدتر از گناه.
در هفتمین و آخرین ویژگى مى فرماید: «و به هنگام رویارویى با مشکلاتِ روزگار صبر و استقامت آنها از همه کمتر است»; (وَأَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ(۴)
الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّهِ)، زیرا آنها در ناز و نعمت پرورش یافته و کمتر با مشکلات روبه رو بوده و هرگز ورزیده و آبدیده نشده اند بر عکس توده هاى زحمت کش جامعه که در لابه لاى مشکلات پرورش مى یابند و در کوره حوادث قرار مى گیرند و همچون فولادى آبدیده محکم مى شوند.
به راستى ترسیمى از این بهتر و گویاتر و شفاف تر درباره این گروهِ اندک از خودراضى و خودبرتربین پیدا نمى شود و مى دانیم تمام این صفات ناشى از توهماتى است که درباره امتیازات ذاتى خود و نیاز حکومت به آنها و برترى بر توده هاى مردم دارند. این اوهام و خیالات، آنها را به این مسیرهاى نادرست مى کشاند.
 
اما ویژگى هاى توده هاى زحمت کش جامعه و به تعبیر امام(علیه السلام) عامه در سه چیز خلاصه شده است; مى فرماید: «و (بدان) ستون دین و شکل دهنده جمعیت مسلمانان و نیروى دفاعى در برابر دشمنان، تنها توده ملت هستند، بنابراین گوش به سوى آنها فرا ده و توجّه به آنها داشته باش»; (وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ، وَجِمَاعُ(۵)الْمُسْلِمِینَ، وَالْعُدَّهُ لِلاَْعْدَاءِ، الْعَامَّهُ مِنَ الاُْمَّهِ، فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ(۶) لَهُمْ، وَمَیْلُکَ مَعَهُمْ).
چه تعبیرات زنده و پرمعنایى. به یقین اگر حمایت عامه مردم نباشد اصول و فروع دین به فراموشى سپرده مى شود و جامعه مسلمانان از هم گسسته مى گردد و در برابر هجوم دشمنان، مدافعى نخواهد بود. به همین دلیل، حکومت باید به اقلیت پرادعاى بى اثر بى اعتنا باشد و تمام توجّه خود را به کسانى معطوف دارد که شکوفایى و پیشرفت و بقاى دین و دنیا از آنهاست.
از مجموع عبارات امام(علیه السلام) در این فراز از عهدنامه استفاده مى شود که توده هاى زحمت کش مردم ده ویژگى دارند که سه ویژگى آن در ذیل گفته شده و هفت وصف دیگر با اشاره به هنگام بیان صفات نکوهیده خواص از خودراضى بیان شده و آن به شرح زیر است:
۱. هزینه آنها به هنگام آرامش، بر والى سبک است.
۲. یارى و کمک آنها در مشکلات بسیار زیاد است.
۳. از انصاف و رعایت حقوق یکسان خشنودند.
۴. به هنگام تقاضاى چیزى از حوائج خود زیاد اصرار نمىورزند.
۵. هنگامى که چیزى به آنها هدیه شود شکرگزارند.
۶. اگر مانعى براى پذیرفتن خواسته هاى آنها در کار باشد، عذرپذیرند.
۷. در برابر مشکلات روزگار شکیبایى و استقامت فراوان دارند.
تعبیر به «جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ» اشاره به این است که توده هاى زحمت کش مردم رکن اصلى جامعه اسلامى اند و این همان چیزى است که در روایات دیگر به عنوان «سواد اعظم» از آن تعبیر شده است. به بیان دیگر اگر نفرات جامعه را از هم جدا حساب کنیم جامعه مفهوم نخواهد داشت; ولى اگر آنها را با پیوند با یکدیگر در نظر بگیریم ـ همانند ساختمانى که مصالح کوچک آن با ملاط محکمى به هم پیوسته است ـ جامعه مفهوم اصلى را پیدا مى کند و این امر تنها به وسیله همین توده هاى زحمت کش جامعه حاصل مى شود.
جمله «فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَیْلُکَ مَعَهُمْ» در واقع برگرفته از قرآن مجید است آنجا که خطاب به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مى فرماید: «(وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداهِ وَالْعَشِیِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ أَمْرُهُ فُرُطاً); با کسانى باش که پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند و تنها رضاى او را مى طلبند; و هرگز براى زیورهاى دنیا چشمان خود را از آنها برمگیر و از کسانى که قلبشان را از یادمان غافل ساختیم و از هواى نفس پیروى کردند و کارشان افراطى است، اطاعت مکن».(۷)
نه تنها پیغمبر اکرم مامور بود این گروه را تکیه گاه خود قرار دهد، بلکه تمام انبیاى پیشین نیز چنین بودند. قرآن مجید درباره نوح پیغمبر مى گوید: «هنگامى که جوانان پاکدل به نوح ایمان آوردند و اطراف او را گرفتند، گروهى از ثروتمندان خودخواه به نوح ایراد کردند که اگر مى خواهى ما به تو ایمان آوریم باید این گروه را از دور خود دورساز و نوح مأمور شد به آنها چنین پاسخ گوید: «(وَما أَنَا بِطارِدِ الَّذینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَلکِنِّی أَراکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ * وَیا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنی مِنَ اللهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَفَلا تَذَکَّرُونَ); و من کسانى را که ایمان آورده اند (به خاطر شما) از خود طرد نمى کنم، زیرا آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد (اگر آنها را از خود برانم، در دادگاه قیامت خصم من خواهند بود;) ولى شما را گروهى مى بینم که جهالت به خرج مى دهید اى قوم من! چه کسى مرا در برابر (مجازات) خدا یارى مى دهد اگر آنها را طرد کنم؟! آیا متذکر نمى شوید».(۸)
***
نکته:
انواع حکومتها
بعضى از دانشمندان حکومت را در طول تاریخ بشر به چهار قسم تقسیم کرده اند:
۱. حکومت استبدادى و آن حکومتى است که یک فرد بر جامعه مسلط مى شود و بدون هیچ قانونى اراده خود را بر آنها در هر چیز تحمیل مى کند (مانند حکومت رؤساى قبایل در تاریخ هاى دور گذشته).
۲. حکومت پادشاهى که در آن نیز حاکم فرد واحدى است; ولى قانون و نظامى براى خود مقرر داشته است.
۳. حکومت اشراف (آریستوکراسى) و آن حکومتى است که در آن گروهى از اشراف بر جامعه حکومت مى کنند.
۴. حکومت دموکراسى که ملت حاکم واقعى جامعه است و به همین دلیل از طریق انتخابات نمایندگان خود را براى مسائل قانونى و اجرایى و قضایى برمى گزیند که گاه انتخابات بى واسطه است و گاه با واسطه.
البته حکومت الهى; یعنى حکومت انبیا و امامان معصوم نیز جایگاه ویژه خود را دارد. آنان از طرف خداوند منصوب به این حکومتند و تمام خیر بندگان خدا را طالبند، هر چند آنها هم براى پیشرفت کار خود و جلب حمایت توده هاى مردم در بسیارى از مواقع از بیعتشان بهره مى گرفتند و با آن رسمیت بیشترى به حکومت خود مى بخشیدند. این معنا در حکومت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) به خوبى دیده مى شود.
***
پی نوشت:
۱ . «أوْسَط» از ریشه «وسط» به معناى میان چیزى گرفته شده; ولى در این گونه موارد مفهوم «بهترین» مى دهد زیرا چیزى که در حد وسط و اعتدال است بهتر و کامل تر است. قرآن مجید در سوره قلم آیه ۲۸ مى فرماید: «(قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ); آنکه از همه عاقل تر بود گفت: آیا من به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمى گویید» و در لسان العرب آمده است: «أوْسَطُ الشَّىْءِ أفْضَلُ الشَّىْءِ وَخِیارِهِ».
۲ . «یُجْحِفُ» از ماده «اجحاف» و ریشه «جَحْف» بر وزن «جهل» در اصل به معناى کندن پوست چیزى است سپس به معناى به مشقت انداختن و بى اثر ساختن و خراب کردن آمده است.
۳ . «إلحاف» از ریشه «لحف» بر وزن «حرف» در اصل به معناى پوشاندن و ملافه کشیدن آمده سپس به معناى اصرار و پافشارى در چیزى به کار رفته است; گویا به قدرى اصرار مى کند که تمام وجود طرف را مى پوشاند.
۴ . «مُلِمّات» از ریشه «لَمّ» بر وزن «غم» به معناى جمع کردن گرفته شده سپس واژه ملمات به حوادث شدید و ناراحت کننده اطلاق شده گویى این گونه حوادث تمام فکر انسان را جمع کرده و متوجه به خود مى سازد.
۵ . «جِماع» در اصل مصدر است و در این گونه موارد به معناى وصفى به کار مى رود یعنى جامع بودن و جمع کردن.
۶ . «صِغْو» به معناى گرایش به چیزى داشتن است. «صَغو» به فتح و کسر صاد به گفته جمعى از محقّقان به یک معنا آمده است.
۷ . کهف، آیه ۲۸.
۸ . هود، آیه ۲۹ و ۳۰ .
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش ششم: عیب پوشی از مردم

وَلْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَأَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ؛ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ، وَاللهُ یَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَهَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ. أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَهَ کُلِّ حِقْد، وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْر، وَتَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لاَ یَضِحُ لَکَ، وَلاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِیقِ سَاعٍ، فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ.

از رعیّت، آنان را که عیب جوترند از خود دور کن، زیرا مردم عیوبى دارند که رهبر امّت در پنهان داشتن آن از همه سزاوارتر است، پس مبادا آنچه بر تو پنهان است آشکار گردانى، و آنچه که هویداست بپوشانى، که داورى در آنچه از تو پنهان است با خداى جهان مى باشد، پس چندان که مى توانى زشتى ها را بپوشان، تا آن را که دوست دارى بر رعیّت پوشیده ماند خدا بر تو بپوشاند. 
گره هر کینه اى را در مردم بگشاى، و رشته هر نوع دشمنى را قطع کن، و از آنچه که در نظر روشن نیست کناره گیر. در تصدیق سخن چین شتاب مکن، زیرا سخن چین گرچه در لباس اندرز دهنده ظاهر مى شود امّا خیانتکار است.
عیب پوش باش:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه عمدتا درباره عیب پوشى والى نسبت به رعیت سخن مى گوید و تأکید مى ورزد که وظیفه او تنها مبارزه با عیوب ظاهر است و باید از تجسس و پرداختن عیوب باطن و از کسانى که او را تشویق به این کار مى کنند بپرهیزد. مى فرماید: «باید دورترین رعایا به تو و مبغوض ترین آنها در نزد تو کسانى باشند که بیشتر در جستجوى عیوب مردمند»; (وَلْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَأَشْنَأَهُمْ(۱) عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایِبِ النَّاسِ).
معمولاً در اطراف زمامداران گروهى از عیب جویان حاضر مى شوند و براى تقرب به والى و زمامدار عیوب و خیانت هاى این و آن را شرح مى دهند آبروى افراد را مى برند و ذهن والى را به آنها مشوب مى کنند و او را گرفتار سوء ظن نسبت به هرکس مى سازند. امام(علیه السلام) مى فرماید: باید این گروه را از خود دور کنى که مایه نابسامانى حکومتند; از یک سو ایجاد اختلاف در میان مردم مى کنند و از سویى دیگر رابطه زمامداران را با توده هاى ملت سست مى سازند و از سوى سوم بذر بدبینى و سوء ظن را در همه جا مى پاشند.
آرى باید چنان باشد که هیچ کس تصور نکند با عیب جویى از این و آن به والى تقرب پیدا مى کند.
سپس امام براى تأکید و تأیید این سخن به استدلال پرداخته مى افزاید: «زیرا در (غالب) مردم عیوبى وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والى از همه سزاوارتر است که آنها را بپوشاند، بنابراین لازم است عیوبى را که بر تو پنهان است آشکار نسازى»; ( فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً، الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا).
در ادامه مى افزاید: «وظیفه تو تنها این است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنى و آنچه از تو مخفى مانده است خدا درباره آن داورى مى کند»; (فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَاللهُ یَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ).
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرموده است: «لاَ یُبْلِغْنِی أَحَدٌ مِنْکُمْ عَنْ أَصْحَابِی شَیْئاً فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ أَخْرُجَ إِلَیْکُمْ وَأَنَا سَلِیمُ الصَّدْرِ; هیچ یک از شما عیوب (پنهانى) یاران مرا براى من نقل نکند، زیرا من دوست دارم به همه شما خوش بین باشم».(۲)
آنچه امام(علیه السلام) در این بخش از سخنان خود بیان فرموده اشاره به این حقیقت دارد که بالاخره غالب مردم داراى نقاط ضعفى هستند که بر دیگران پوشیده است. اگر این نقاط ضعف آشکار گردد هم مردم به یکدیگر بدبین مى شوند و هم والى به آنها بدبین مى گردد و این بدبینى که در حدیث پیامبر نیز به آن اشاره شد، رشته اتحاد آنها را پاره مى کند و امکان همکارى صمیمانه آنها را به یکدیگر و همه را با والى سلب مى نماید. به همین دلیل قرآن مجید صریحا از تجسس و تفحص از عیوب پنهانى نهى کرده و مى فرماید: (وَلا تَجَسَّسوا).(۳)
وظیفه والى آن است که اگر کسى پرده درى کند و آشکارا دست به کارهاى خلاف زند و عیوب خویش را جسورانه ظاهر نماید به اصلاح آن از طرق مسالمت آمیز بپردازد و اگر از این راه موفق نشد شدت عمل به خرج دهد و حدود الهى را که در حکم جراحى لازم براى پیکر اجتماع است، اجرا کند.
سپس امام(علیه السلام) براى تکمیل این سخن از راه دیگرى وارد مى شود و مى فرماید: «تا آنجا که در توان دارى عیب پوشى کن تا خدا عیوب تو را که دوست دارى از رعیتت پنهان باشد بپوشاند»; (فَاسْتُرِ الْعَوْرَهَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ).
اشاره به اینکه درباره دیگران عیب پوش باش تا خدا عیوب تو را مستور دارد. این پاداش الهى در دنیاست. در آخرت نیز پاداشى مهم تر و عالى تر در انتظار عیب پوشان است.
در روایتى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «مَنْ سَتَرَ أَخاهُ فی فاحِشَه رَآها عَلَیْهِ سَتَرَهُ اللهُ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ; کسى که کار بدى از برادر مسلمانش ببیند و آن را مستور دارد خداوند عیب او را در دنیا و آخرت مستور خواهد داشت».(۴)
در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «کَانَ بِالْمَدِینَهِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُیُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللهُ عَنْ عُیُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَلاَ عُیُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاس; در مدینه گروه هایى بودند که عیوبى داشتند ولى عیوب دیگران را پوشاندند خداوند هم عیوب آنها را از مردم پوشاند، لذا هنگامى که از دنیا رفتند مردم هیچ عیبى بر آنها نمى گرفتند».(۵)
سپس امام(علیه السلام) در ادامه چهار دستور دیگر در این بخش از عهدنامه به مالک اشتر مى دهد. نخست مى فرماید: «عقده آنها را که کینه دارند (با برخورد خوب و محبّت آمیز) بگشا»; (أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَهَ کُلِّ حِقْد(۶)).
روشن است که عوامل مختلفى ممکن است مردم را درباره والى کینه توز کند. والى باید بیدار و هشیار باشد و این کینه ها را که در سینه ها نهفته است با رفتار نیک و بزرگوارانه بر طرف سازد و عقده گشایى کند.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده که کینه هاى درون خود را نسبت به مردم رها کند و اگر کسى کار خلافى کرد به دل نگیرد و فراموش کند. از قدیم گفته اند کارهاى خوبى را که مردم درباره شما مى کنند فراموش نکنید و به موقع جبران نمایید و کارهاى بد آنها را به فراموشى بسپارید و در مقام انتقام برنیایید; ولى معناى اوّل مناسب تر است.
در دستور دوم مى افزاید: «و اسباب عداوت و دشمنى را درباره خود قطع کن»; (وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْر(۷))، زیرا مى دانیم عداوت ها معمولاً بى سبب نیست; یا نتیجه بدرفتارى است یا تضییع حقوق، یا خودبزرگ بینى و امثال آن. هنگامى که این اسباب قطع گردد دشمنى ها به دوستى مبدل مى شود.
در سومین دستور مى فرماید: «از آنچه براى تو روشن نیست تغافل کن»; (وَتَغَابَ(۸) عَنْ کُلِّ مَا لاَ یَضِحُ(۹) لَکَ).
اشاره به اینکه اصرار بر جستجوگرى در کار مردم نداشته باش و در جزئیات خود را به فراموشکارى و تغافل بزن، زیرا پرداختن به جزئیات، انسان را از پرداختن به امور کلى و مهم بازمى دارد و به اختلافات و کینه ها و عداوت ها دامن مى زند.
در چهارمین و آخرین دستور مى فرماید: «و در تصدیق سخن چینان شتاب مکن زیرا سخن چین خیانت پیشه است، هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود»; (وَلاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِیقِ سَاع(۱۰) فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ(۱۱)، وَإِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ).
مى دانیم سخن چین کسى است که با خبر رسانى درست و نادرست در میان افراد آنها را به جان هم مى اندازد و بذر عداوت را در سرزمین سینه ها مى پاشد. از قدیم گفته اند:
میان دو کس جنگ چون آتش است *** سخن چین بدبخت هیزم کش است
به عکس، اسلام اجازه مى دهد براى صلح دادن افراد حتى دروغ بر زبان جارى کنند و به تعبیر دیگر آب بر آن آتش بریزند نه آنکه هیزمى بر آن بیافزایند.
در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «أَ لاَ أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ قَالُوا بَلَى یَا رَسُولَ اللهِ قَالَ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَهِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الاَْحِبَّهِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ; آیا به شما شرورترین مردم را معرفى کنم؟ عرض کردند آرى یا رسول الله فرمود: آنها سخن چینانى هستند که در میان دوستان جدایى مى افکنند و پاکان را متهم به عیوب مى سازند».(۱۲)
***
نکته:
موارد عیب پوشى و موارد اطلاع رسانى
با مطالعه آنچه امام(علیه السلام) در این بخش در مورد عیب پوشى والیان و طرد عیب جویان و سخن چینان بیان فرموده، این سؤال مطرح مى شود که چرا پیغمبر اکرم و شخص امام امیرالمؤمنین عیون و خبرچینانى داشتند که در اقصا نقاط بلاد اسلام خبرهاى آشکار و پنهانى امرا و کارگزاران و والیان را به آنها مى رساندند آیا این کار بر خلاف عیب پوشى نیست؟ اضافه بر این در دستورات اسلام آمده است که اگر کسى با شما درباره شخصى مشورت کند چنانچه عیوبى پنهانى از او سراغ دارید براى او بازگو کنید و آن را از مسأله غیبت مستثنا دانسته اند.
پاسخ این سؤال چندان پوشیده نیست، زیرا سخن از عیب پوشى درباره عیوب خصوصى و شخصى است که در سرنوشت جامعه تأثیر ندارد یا تأثیر بسیار کمى دارد; ولى هنگامى که پاى مصالح جامعه و نظام کشور اسلام به میان مى آید و سخن از توطئه ها و افشاى آنها در میان باشد، حکم دیگرى دارد. به یقین باید تحقیق و تجسس کرد و خبررسانى داشت مبادا به سبب آن ضرر و زیان گسترده اى دامان گروهى را بگیرد و گاه خون هایى ریخته شود و اموال و اعراضى بر باد رود. اینجا جاى عیب پوشى و ستّاریت نیست.
همچنین هرگاه مسلمانى مى خواهد به کارى اقدام کند خواه مربوط به ازدواج باشد یا شراکت در امر تجارت، یا انتخاب شخصى براى کارمندى و معاونت و در این باره از شخص مطلعى تحقیق کند و به مشورت با او بنشیند، پنهان کردن امورى که تأثیر در آن امر دارد نوعى خیانت است و شخصى که طرف مشورت واقع مى شود حق ندارد در این امر با کتمان عیوب خیانت کند.
به این ترتیب حد فاصل میان عیب پوشى و خبررسانى در امور اجتماعى و در مقام مشورت روشن مى شود.
***
پی نوشت:

۱ . «أشْنأهم» از ریشه «شَنْأ» بر وزن «شمع» به معناى کینه و عداوت گرفته شده است.
۲ . بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۳۰.
۳ . حجرات، آیه ۱۲.
۴ . کنزالعمال، ح ۶۳۹۲.
۵ . بحارالانوار، ج ۷۲، ۲۱۳، ح ۴.
۶ . «حِقْد» به معناى کینه و عداوتى است که در قلب نهفته شده و در انتظار فرصت براى ظهور و بروز است.
۷ . «وِتْر» بر وزن «فکر» و «وَتْر» بر وزن «سطر» هر دو به معناى مفرد و تنها بودن است. از آنجا که هرگاه کسى کشته شود بازماندگان او تنها مى مانند و طبعاً کینه او را به دل مى گیرند این واژه به معناى کینه و عداوت نیز به کار مى رود و در جمله بالا همین معنا مراد است.
۸ . «تَغابَ» فعل امر است از ریشه «تغابى» به معناى تغافل از ماده «غِباوَه» به معناى جهل و بى خبرى گرفته شده گویى کسى که خود را به فراموشى و تغافل مى زند از آن امر جاهل و بى خبر است.
۹ . «یضح» از ریشه «وضوح» به معناى روشن شدن چیزى است.
۱۰ . «سَاع» از ریشه «سعى» در اصل به معناى هرگونه تلاش و کوشش است; ولى در این گونه موارد به کسى گفته مى شود که سعى در سخن چینى و عیب جویى افراد دارد.
۱۱ . «غاشّ» به معناى خائن و بدخواه است از ریشه «غِشّ» به معناى خیانت و بدخواهى گرفته شده است.
۱۲ . کافى، ج ۲، ص ۳۶۹، ح ۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هفتم: مشورت صحیح

وَلاَ تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلاَ جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الاُْمُورِ، وَلاَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ؛ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى، یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ.

بخیل را در مشورت کردن دخالت نده، که تو را از نیکوکارى باز مى دارد، و از تنگدستى مى ترساند. ترسو را در مشورت کردن دخالت نده، که در انجام کارها روحیّه تو را سست مى کند. حریص را در مشورت کردن دخالت نده، که حرص را با ستمکارى در نظرت زینت مى دهد. همانا بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونى هستند که ریشه آنها بدگمانى به خداى بزرگ است. 
از این گونه مشاوران بپرهیز!
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به مسأله مشاوران والى و صفات و ویژگى هاى آنها مى پردازد و جالب اینکه از اصل لزوم مشورت سخن نمى گوید، زیرا آن را امر مسلّمى فرض کرده که هر والى و زمامدار باید مشاورانى براى مسائل مختلف سیاسى و اقتصادى و نظامى داشته باشد تا با استفاده از افکار آنها بهترین راه را براى پیشبرد این امور برگزیند و از استبداد به رأى و تکیه بر افکار فردى بپرهیزد و مصالح رعایا تا آنجا که ممکن است رعایت شود.
امام(علیه السلام) مالک اشتر را از مشورت با سه گروه به شدّت برحذر مى دارد و آثار سوء مشورت با آنها را در عباراتى کوتاه و پرمعنا بیان مى دارد. مى فرماید: «هرگز بخیل را در مشورت خود دخالت مده، زیرا تو را از احسان و نیکى کردن منصرف مى سازد و از تهى دستى و فقر مى ترساند و نیز با شخص ترسو مشورت مکن که روحیه تو را در انجام امور تضعیف مى کند و از مشورت با افراد حریص برحذر باش که حرص ورزیدن را از طریق ستمگرى در نظرت زینت مى دهند»; (وَلاَ تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ، وَیَعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلاَ جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الاُْمُورِ، وَلاَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ(۱) بِالْجَوْرِ).
امام(علیه السلام) در واقع او را به سه اصل توصیه مى کند: سخاوت، شجاعت و قناعت و توکل. روشن است که مشورت با فرد بخیل جلوى سخاوت را مى گیرد و با شخص ترسو پایه هاى شجاعت را سست مى کند و با حریص قناعت را متزلزل مى سازد که لازمه آن ستم کردن بر رعایاست.
از سوى دیگر، در برابر امور رفاهى رعایا بخیلان مانع مى شوند و در امور نظامى و نبرد با دشمنان ترسوها سنگ مى اندازند و در امور اقتصادى حریصان سدّ راهند، بنابراین مشاوران والى باید از میان کسانى انتخاب شوند که در شئون مختلف کشور او را یارى دهند و اراده و تصمیم وى را تقویت کنند و از امورى که مصالح مردم را برباد مى دهد برحذر دارند.
آن گاه امام در پایان این بحث به ریشه هاى این سه صفت زشت وناپسند پرداخته و همه آنها را به یک اصل باز مى گرداند. مى فرماید: «زیرا «بخل» و «ترس» و «حرص»، تمایلات گوناگونى هستند که جامع آنها «سوء» ظن به خداوند است»; (فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ(۲) شَتَّى یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ).
امام(علیه السلام) در این جمله در واقع به روانکاوى عمیقى دست زده، مى فرماید: بخیلان اگر بخل مى ورزند براى آن است که به فضل و مواهب الهى سوء ظن دارند و چنین مى پندارند که اگر امروز بخشش کنند فردا فقیر مى شوند و درمى مانند؛ و ترسوها به وعده الهى در مورد نصرت یاران حق بدگمانند و چنین مى پندارند که اگر عقب نشینى نکنند ممکن است تنها بمانند و نابود شوند؛ و حریصان اگر حرص را پیشه کرده اند به سبب آن است که توکل بر خدا ندارند و در واقع به قدرت خدا سوء ظن دارند.
آیات قرآن مجید نیز گواه بر این معانى است، در یک جا مى فرماید: «(الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَاللهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَفَضْلاً); شیطان شما را (هنگام انفاق) وعده فقر و تهى دستى مى دهد و به زشتى ها امر مى کند، ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى به شما مى دهد».(۳)
در جاى دیگر مى فرماید: «(وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ); هرگز سست نشوید! و غمگین نگردید; و شما برترید اگر ایمان داشته باشید».(۴)
همچنین در جاى دیگرى مى فرماید: «(وَأَنْفِقُوا خَیْراً لاَِنْفُسِکُمْ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); و انفاق کنید که براى شما بهتر است; و کسانى که از بخل و حرص خویشتن مصون بمانند رستگارانند».(۵)
آنچه از کلام امام در این بخش عهدنامه آمده، شبیه چیزى است که در کلام پیغمبر اکرم هنگام توصیه به على(علیه السلام)وارد شده است. در حدیثى از علل الشرایع مى خوانیم که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) فرمود: «یَا عَلِیُّ لاَ تُشَاوِرْ جَبَاناً فَإِنَّهُ یُضَیِّقُ عَلَیْکَ الْمَخْرَجَ وَلاَ تُشَاوِرِ الْبَخِیلَ فَإِنَّهُ یَقْصُرُ بِکَ عَنْ غَایَتِکَ وَلاَ تُشَاوِرْ حَرِیصاً فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ شَرَّهَا وَاعْلَمْ یَا عَلِیُّ أَنَّ الْجُبْنَ وَالْبُخْلَ وَالْحِرْصَ غَرِیزَهٌ وَاحِدَهٌ یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ; اى على با ترسو مشورت نکن که راه هاى خروج از مشکلات را بر تو مى بندد و با بخیل مشورت مکن که تو را از رسیدن به هدف باز مى دارد و با حریص مشورت ننما، زیرا در میان دو چیز آنچه بدتر است براى تو زینت مى بخشد و بدان اى على که جبن و بخل و حرص به یک ریشه باز مى گردند و جامع آنها سوء ظن است».(۶)
***
نکته:
اهمّیّت مشورت در زندگى انسان ها
موضوع مشورت از مهم ترین مسائل اجتماعى است و دلیل آن کاملا روشن است، زیرا از یک سو مشکلات اجتماعى و حتى شخصى، غالباً داراى پیچیدگى هایى است و از سویى دیگر هر سرى را فکرى و هر کسى را رأى و هوشى است که اگر همگى تا آنجا که ممکن است براى حل مشکل دعوت شوند راه حل هاى روشنى به دست مى آید.
از این رو در غررالحکم از امام(علیه السلام) نقل شده که فرمود: «حَقٌّ عَلَى الْعاقِلِ أنْ یُضِیفَ إلى رَأیِهِ رَأْىَ الْعُقَلاءِ وَیَضُمَّ إلى عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ; سزاوار است انسان خردمند رأى عاقلان دیگر را به رأى خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خود ضمیمه نماید».(۷)
بدیهى است هر قدر کار مهم تر باشد اهمّیّت مشورت بیشتر مى شود و تجربه نشان داده کسانى که کارهاى مهم خویش را با مشورت و صلاح اندیشى خردمندان انجام مى دهند کمتر گرفتار لغزش مى شوند و برعکس مستبدان به رأى که خود را از افکار دیگران بى نیاز مى بینند غالباً گرفتار اشتباهات پر هزینه و یا خطرناک مى گردد. ولذا در کلمات نورانى و گهربار امام(علیه السلام) مى خوانیم: «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ وَمَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا; کسى که استبداد به رأى پیشه کند هلاک مى شود و کسى که با مردان صاحب نظر به مشورت بنشیند شریک عقل هاى آنها خواهد بود».(۸)
در حدیثى از امام حسن مجتبى(علیه السلام) آمده است: «مَا تَشَاوَرَ قَوْمٌ إِلاَّ هُدُوا إِلَى رُشْدِهِمْ; هیچ گروهى مشورت نمى کنند مگر اینکه به خیر و صلاح خود مى رسند».(۹)
در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) این جمله حکمت آمیز از تورات نقل شده است: «مَنْ لَمْ یَسْتَشِرْ یَنْدَم; کسى که مشورت نکند پشیمان مى شود».(۱۰)
تفاوت نمى کند که انسان با عاقلان بالاتر از خود مشورت کند یا زیردست، چنان که از امام على بن موسى الرضا(علیهما السلام)نقل شده هنگامى که نام پدرش موسى بن جعفر را نزد او بردند فرمود: عقل ها با عقل او برابرى نداشتند; ولى با این حال گاه با غلامان سیاه مشورت مى کرد. به آن حضرت عرض کردند: با چنین شخصى مشورت مى کنى! فرمود: «إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعالى رُبَّمَا فَتَحَ عَلَى لِسَانِه; اى بسا خداوند متعال کلید حل مشکل را بر زبان او قرار دهد».(۱۱)
جالب اینکه در مورد فلسفه هاى مشورت افزون بر آنچه گذشت آمده است: اینکه دستور به مشورت تأکید شده براى این است که معمولاً طرف مشورت فکر خالصى درباره آن موضوع دارد در حالى که مشورت کننده (چون منافعش مطرح است) فکر او مشوب به هوا و هوس است: (إنّما حُضَّ عَلَى الْمُشاوَرَهِ لاِنَّ رَأْىَ الْمُشیرِ صِرْفٌ وَرَأْىُ الْمُسْتَشیرِ مَشُوبٌ بِالْهَوى).(۱۲)
البته همان گونه که در عبارت عهدنامه امام آمده است، با هر کس نمى توان و نباید مشورت کرد; طرف مشورت باید فردى عاقل، با ایمان، و خیرخواه بوده باشد، لذا در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مشورت باید با معیارهایش صورت بگیرد و گرنه ضررش بیشتر از سود آن است. سپس امام چهار معیار براى مشورت ذکر مى کند:
۱. طرف مشورت فرد عاقلى باشد.
۲. آزاداندیش و متدین باشد.
۳. دوست مهربان باشد.
۴. او را از اسرار درونت آگاه سازى (تا شرایط تو را بداند و مشورت صحیح بدهد) سپس آن را مکتوم دارد.
در پایان حدیث مى فرماید: هرگاه این شرایط جمع شود مشورت کامل مى گردد و خیرخواهى به حد کمال مى رسد.(۱۳)
در دنیاى امروز مسأله مشورت و شورا بسیار گسترده تر از گذشته است و گاه انسان گمان مى کند که با گسترش مشورت، دنیا رو به صلاح خواهد رفت حال آنکه متأسّفانه این شوراها و مجالس مشورتى غالباً رنگ سیاسى به خود گرفته و در مسیر منافع افراد یا گروه هاى خاصى است و در حقیقت آن خلوص و قداست مشورت را از دست داده است. نشانه روشن آن اینکه بسیارى از افراد یا گروه ها تلاش مى کنند با صرف هزینه هاى سنگین به عنوان نماینده براى این گونه جلسات انتخاب شوند; کارى که آشکارا مى گوید هدف تأمین مصالح توده هاى مردم نیست، بلکه بذرى مى پاشند تا بیشتر از آن به نفع خود درو کنند.
سخن درباره مشورت بسیار است هدف تنها اشاره کوتاهى در این باره بود و این بحث را با تأکید بر این نکته که طرف مشورت همواره مسئولیت سنگینى دارد با ذکر حدیثى پایان مى دهیم که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى گوید: «مَنِ اسْتَشَارَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ یَمْحَضْهُ النَّصِیحَهَ سَلَبَهُ اللهُ لُبَّهُ; کسى که برادر مؤمنش از او مشورت بخواهد و او در مقام مشورت خالصانه خیرخواهى نکند خدا عقل او را از وى خواهد گرفت».(۱۴)
***
پی نوشت:
۱ . «الشَّرَه» به معناى حرص شدید است.
۲ . «غَرائز» جمیع غریزه به معناى طبیعت و قریحه و انگیزه هاى متمرکز درون ذات انسان یا جانداران دیگر است. از ریشه «غَرْز» بر وزن «قرض» به معناى سوراخ کردن گرفته شده گویى درون انسان را سوراخ مى کنند و انگیزه اى در آن جاى مى دهند.
۳ . بقره، آیه ۲۶۸.
۴ . آل عمران، آیه ۱۳۹.
۵ . تغابن، آیه ۱۶.
۶ . علل الشرایع، ج ۲، ص ۵۵۹، ح ۱. باید توجّه داشت که اگر در کلام امام «غَرائِزَ شَتّى» آمده است و در کلام پیغمبر «غَریزَهٌ واحِدَه» به سبب نگاه کردن به این سه موضوع از زوایاى مختلف است. به حسب ظاهر از هم جدا هستند; ولى در واقع به یک اصل باز مى گردند.
۷ . غررالحکم، ح ۴۹۶.
۸ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۱۶۱.
۹ . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴.
۱۰ . همان مدرک، ج ۷۴، ص ۴۳، ح ۱۳.
۱۱ . همان مدرک، ج ۷۲، ص ۱۰۱، ص ۲۵.
۱۲ . غررالحکم، ح ۱۰۰۴۹.
۱۳ . بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۲، ح ۳۰.
۱۴ . بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۴، ح ۳۶.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هشتم: بدترین و بهترین وزیران

إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلاَْشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِی الآْثَامِ فَلاَ یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَهً، فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الاَْثَمَهِ، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَهِ؛ وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَلاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ، أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَؤُونَهً، وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَهً، وَأَحْنَى عَلَیْکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً، فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّهً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلاَتِکَ؛ ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَهً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللهُ لاَِوْلِیَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ. وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ، ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ یُطْرُوکَ وَلاَ یَبْجَحُوکَ بِبَاطِل لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَهَ الاِْطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَتُدْنِی مِنَ الْعِزَّهِ.

بدترین وزیران تو، کسى است که پیش از تو وزیر بدکاران بوده، و در گناهان آنان شرکت داشته، پس مبادا چنین افرادى محرم راز تو باشند، زیرا که آنان یاوران گناهکاران، و یارى دهندگان ستمکارانند. تو باید جانشینانى بهتر از آنان داشته باشى که قدرت فکرى امثال آنها را داشته، امّا گناهان و کردار زشت آنها را نداشته باشند: کسانى که ستمکارى را بر ستمى یارى نکرده، و گناه کارى را در گناهى کمک نرسانده باشند. 
هزینه این گونه از افراد بر تو سبک تر، و یاریشان بهتر، و مهربانیشان بیشتر، و دوستى آنان با غیر تو کمتر است. آنان را از خواص، و دوستان نزدیک، و راز داران خود قرار ده، سپس از میان آنان افرادى را که در حق گویى از همه صریح ترند، و در آنچه را که خدا براى دوستانش نمى پسندد تو را مدد کار نباشند، انتخاب کن، چه خوشایند تو باشد یا ناخوشایند.
تا مى توانى با پرهیزکاران و راستگویان بپیوند، و آنان را چنان پرورش ده که تو را فراوان نستایند، و تو را براى اعمال زشتى که انجام نداده اى تشویق نکنند، که ستایش بى اندازه، خود پسندى مى آورد، و انسان را به سرکشى وا مى دارد.
وزرای خوب و بد:
امام(علیه السلام) بعد از بیان صفات مشاوران در بخش گذشته، در این بخش به سراغ صفات و ویژگى هاى وزیران و همکاران در حکومت مى رود. نخست افرادى را که صفات منفى دارند معرفى مى کند و بعد واجدان صفات نیک و سپس توصیه هاى لازمى را که باید نسبت به آنها ایفا بشود شرح مى دهد. مى فرماید: «بدترین وزراى تو کسى است که پیش از تو وزیر «زمامداران شرور» بوده و در گناهان آنها شرکت داشته است چنین کسى هرگز نباید محرم اسرار تو باشد»; (إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلاَْشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِی الآْثَامِ فَلاَ یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَهً(۱)).
امام(علیه السلام) در اینجا به مسأله حسن سابقه و سوء سابقه اشاره مى کند و بررسى سوابق اشخاص را در انتخاب آنها براى کارهاى مهم لازم مى شمرد. این همان چیزى است که در دنیاى امروز به صورت برگ اوّل پرونده کارگزاران و کارمندان در آمده است.
سپس امام(علیه السلام) دلیل آن را به طور شفاف بیان مى کند و مى فرماید: «آنها معاون گنهکاران و برادران ستمکارانند»; (فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الاَْثَمَهِ(۲)، وَإِخْوَانُ الظَّلَمَهِ).
بعضى کسانى که سال ها با افراد ظالم و ستم پیشه همکارى داشته اند صفات زشت و نکوهیده به صورت حالت و عادت و سجیه آنها درآمده و به فرض اظهار توبه کنند باز هم قابل اعتماد نیستند بهویژه آنکه انسان هاى لایق و بدون سوء سابقه در جامعه وجود دارند، لذا در ادامه سخن مى افزاید: «این در حالى است که تو مى توانى جانشینان خوبى به جاى آنان انتخاب کنى، از کسانى که از نظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آنها نیستند; ولى بار سنگین اعمال خلاف، گناهان و معاصى آنها را بر دوش ندارند; از کسانى که هرگز ستمگرى را در ستمش یارى نکرده و گناهکارى را در گناهش معاونت ننموده اند»; (وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ، وَلَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ(۳)وَأَوْزَارِهِمْ(۴) وَآثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَلاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ).
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود حتى کسانى که یک نقطه سیاه در پرونده پیشین آنها هست نباید براى کارهاى مهم، وزارت و امثال آن برگزیده شوند، بلکه لازم است حسن سابقه آنها بر همگان روشن باشد.
در پایان این سخن چنین نتیجه مى گیرد و مى فرماید: «هزینه این افراد بر تو سبک تر و همکارى و یاریشان بهتر و محبّتشان با تو بیشتر و انس و الفتشان با غیر تو (و بیگانگان) کمتر است، بنابراین آنها را از خواص خود در خلوت ها و رازدار خویش در محافل خصوصى قرار بده»; (أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَؤُونَهً وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَهً، وَأَحْنَى(۵) عَلَیْکَ عَطْفاً، وَأَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً(۶) فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّهً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلاَتِکَ(۷)).
امام(علیه السلام) در این عبارات کوتاه و پر معنا چهار نقطه قوت براى افرادى که داراى سوء سابقه نیستند ذکر مى کند:
۱. آن ها هزینه کمترى بر والى دارند، زیرا قبلاً منافع نامشروعى از حاکمان ظلم به آنها نرسیده تا پرتوقع باشند.
۲. یارى آنها بهتر و بیشتر است، چرا که نیّاتشان خالص است و کمک هایشان مخلصانه.
۳. آنها محبّتشان بیشتر است، زیرا اتحاد فکر و سلیقه و هماهنگى در صفات و نیّات سبب جوشش محبّت آنها مى گردد و به حکم:
ذره ذره کاندر این ارض و سماست *** جنس خود را همچو کاه و کهرباست
تجاذب بسیارى میان تو و آنهاست.
۴. اینها با بیگانگان سر و سرّى ندارند. تنها تو را مى بینند و تو را مى خواهند.
این نکته نیز واضح است که یاران ظالمان پیشین نه تنها معاونان خوبى براى والى نخواهند بود، بلکه چون مردم از سوابق سوء آنها آگاهند با آنها همکارى نمى کنند و اعتمادشان به والى و زمامدار نیز کم مى شود.
ابن ابى الحدید پس از نقل این روایت معروف: «یُنادی یَوْمَ الْقِیامَهِ أیْنَ مَنْ بَرِئَ لَهُمْ ـ اَىْ لِلظّالِمینَ ـ قَلَماً; روز قیامت منادى فریاد مى زند: کجا هستند کسانى که قلمى را تراشیدند و به دست ظالمان دادند (تا حکم ظلمى بنویسند، بیایند و کیفر اعمالشان را ببینند)». داستانى را نقل مى کند که مردى را نزد ولید بن عبد الملک آوردند. ولید از او پرسید: درباره حجاج چه مى گویى؟ گفت: من چه درباره او بگویم. او گناهى از گناهان تو و شعله اى از آتشت بود. خدا هم تو را لعنت کند و هم حجاج را با تو. و شروع کرد به دشنام دادن به هر دو. ولید به عمر بن عبدالعزیز (عموزاده ولید) که در کنارش بود نگاهى کرد و گفت: درباره این شخص چه مى گویى؟ عمر بن عبد العزیز گفت: چه مى خواهى بگویم؟ این مردى است که به همه شما دشنام مى دهد. یا همانند او دشنامى بده یا او را عفو کن. ولید خشمگین شد و به او گفت: من تو را فقط یک آدم خارجى و بیگانه مى دانم. عمر گفت: من هم تنها تو را مجنون فکر مى کنم. برخاست و خشمگین بیرون رفت.
خالد بن ریان که رئیس شرطه (نیروى انتظامى) ولید بود برخاست و همراه او رفت و به عمر بن عبدالعزیز گفت: چرا به امیرمؤمنان! (منظور ولید است) چنین گفتى؟ من دستم را به قبضه شمشیر برده بودم منتظر بودم کى به من دستور مى دهد گردن تو را بزنم. عمر بن عبد العزیر گفت: اگر چنین دستورى به تو داده بود انجام مى دادى؟ خالد گفت: آرى. (این ماجرا گذشت) هنگامى که عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید خالد آمد بالاى سر عمر (به عنوان محافظ) ایستاد در حالى که شمشیر بر کمر داشت. عمر نگاهى به او کرد و گفت: شمشیرت را بر زمین بگذار تو باید مطیع ما باشى در هر چه دستور مى دهیم و در برابر او کاتب و نویسنده سابق ولید بود. به او گفت: تو هم قلمت را بر زمین بگذار، زیرا گاه با آن ضرر مى زدى و گاه منفعت مى رساندى. بعد عرضه داشت: خداوندا من این هر دو را بر زمین گذاشتم تو هرگز آنها را بالا مبر. راوى مى گوید: به خدا سوگند این هر دو پست و خوار بودند تا مردند.(۸)
آن گاه امام(علیه السلام) بعد از ذکر مسأله حسن سابقه وزرا و کارگزاران به رتبه بندى میان آنها پرداخته و صفاتى را براى برترین ها مى شمرد.
نخست مى فرماید: «سپس (از میان آنها) افرادى را مقدم دار که در گفتن حقایق تلخ براى تو از همه صریح اللهجه تر باشند»; (ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ).
در وصف دوم مى افزاید: «و در مساعدت و همراهى با تو در امورى که خداوند براى اولیایش دوست نمى دارد کمتر کمک کنند خواه موافق میل تو باشد یا نه»; (وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَهً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللهُ لاَِوْلِیَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ).
اشاره به اینکه اگر راه خطا رفتى آنها دست از یارى تو بردارند تا هوشیار شوى و به راه ثواب برگردى. به بیان دیگر داراى استقلال فکر و شخصیت باشند. در حق، تو را یارى کنند و در باطل از یارى تو باز ایستند.
در سومین و چهارمین وصف مى فرماید: «به اهل ورع و صدق و راستى بپیوند»; (وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ).
«ورع» به معناى تقوا در حد بالا و «صدق» همان راستگویى در مشورت ها و خبرهاى گوارا و ناگوار است.
تعبیر به «مُرِّ الْحَقِّ» در عبارت بالا اشاره به این است که بیان حق گاهى شیرین است و در بسیارى از اوقات تلخ; ولى به منزله داروى شفابخشى است که گر چه موقتاً کام انسان را تلخ مى سازد ولى بیمارى هاى جانکاه را از انسان دور مى کند و این یکى از آزمایش هاى خواص و اطرافیان زمامداران است که آنها جرأت و جسارت را داشته باشند کام حاکم را با گفتن حقایق تلخ اما مفید و سودمند تلخ کنند و از خشم او نهراسند.
همچنین در آنجا که حاکم راه خطا مى رود آزمون دیگرى براى اطرافیان اوست که شجاع باشند و او را یارى نکنند و از راه خطا باز گردانند نه اینکه چشم و گوش بسته به دنبال آنها حرکت کرده و رضاى او را بر رضاى خدا و خلق مقدم دارند.
امام(علیه السلام) در پایان این بخش دستورى درباره وزرا و اطرافیان صادر مى کند و مى فرماید: «سپس آنها را طورى تربیت کن که از تو ستایش بى جا نکنند (و از تملق و چاپلوسى بپرهیزند و نیز) تو را به اعمال نادرستى که انجام نداده اى تمجید ننمایند، زیرا مدح و ستایش فراوان، عُجب و خودپسندى به بار مى آورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک مى سازد»; (ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ یُطْرُوکَ وَلاَ یَبْجَحُوکَ بِبَاطِل لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَهَ الاِْطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ(۹)، وَتُدْنِی مِنَ الْعِزَّهِ(۱۰)).
با توجّه به اینکه «رُضْهُمْ» از ریشه «ریاضت» است که در اینجا به معناى تمرین دادن و تربیت کردن آمده و «یُطْرُوکَ» از ریشه «اِطراء» به معناى مدح و ستایش فراوان است و «یَبْجَحُوکَ» از ریشه «بَجَح» (بر وزن فرح) و به معناى شادمانى است، هدف امام این است که در برابر مداحى اطرافیان روى خوش نشان ندهد و اظهار خوشحالى نکند; خواه در مورد انجام کارهاى نیک باشد یا ترک کارهاى بد چرا که تکرار این عمل از سوى اطرافیان تدریجاً در دل زمامدار اثر مى گذارد و او را مغرور و ازخودراضى مى کند و به یقین غرور سرچشمه انحرافات بسیارى است.
در حدیثى آمده است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: درباره من مدح بیجا نکنید آن گونه که نصارا درباره حضرت مسیح کرده اند (و او را خدا خواندند) من فقط بنده اى از بندگان خدا هستم; ولى بگویید بنده خدا و فرستاده او.(۱۱)
در روایت معروفى مى خوانیم: «احْثُوا فِی وُجُوهِ الْمَدَّاحِینَ التُّرَاب; به صورت ستایشگران تملق گو خاک بپاشید».(۱۲)
در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) که در غررالحکم آمده مى خوانیم: «إیّاکَ أنْ تُثْنِىَ عَلى أَحَد بِما لَیْسَ فیهِ فَإنَّ فِعْلَهُ یُصَدِّقُ عَنْ وَصْفِهِ وَیُکَذِّبُکَ; بپرهیز از اینکه ستایشى در حق کسى کنى به چیزى که در او نیست زیرا اعمال او وصف واقعى او را آشکار مى سازد و تو را تکذیب مى کند».(۱۳)
البته این کار آسانى نیست که اطرافیان و حواشى قدرت ها بدون ترس و واهمه و چشم داشت پاداش واقعیت ها را برملا کنند; نه از زور بترسند و نه زر انتظار داشته باشند و این در شأن موحدان راستین است.
به گفته آن سخنور معروف: نصیحت پادشاهان کردن کسى را مسلم بُوَد که بیم سر ندارد یا امید زر.
موحد چه در پاى ریزى زرش *** چه شمشیر هندى نهى بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس *** بر این است بنیاد توحید و بس(۱۴)
البته این سخن توصیه اکیدى به همه متصدیان مراکز قدرت دارد که یاران و مشاوران خود را به گفتن حق عادت بدهند و آماده پذیرش حقایق تلخ باشند.(۱۵)
***
پی نوشت:
۱ . «بِطانَه» در اصل به معناى زیرین است (مقابل «ظِهاره» که لباس رویین است) سپس این واژه به معناى محرم اسرار به کار رفته است.
۲ . «الأَثَمَه» جمع «آثم» به معناى گنهکار است.
۳ . «آصار» جمع «اِصْر» بر وزن «مصر» در اصل به معناى نگهدارى و محبوس ساختن است سپس به کارهاى سنگین که انسان را از فعالیت باز مى دارد اطلاق شده است و همچنین به گناهانى که بر دوش انسان سنگینى مى کند و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
۴ . «أَوْزار» جمع «وِزْر» بر وزن «مصر» در اصل به معناى بار سنگین است و به گناهان بزرگ که مسئولیتش بر دوش انسان سنگینى مى کند اطلاق شده و بعضى گفته اند: وزر گناهان سنگین تر از إصر است.
۵ . «أحْنى» در اصل به معناى عطف توجّه به شخص یا چیزى داشتن است و «عطف» به معناى محبّت کردن آمده است.
۶ . «إلْف» به معناى الفت داشتن و انس گرفتن است.
۷ . «حَفَلات» جمع «حَفْل» بر وزن «هفت» در اصل به معناى محلى است که آب در آن جمع مى شود، سپس به هر محل اجتماع بزرگ و مجلسى اطلاق شده است و به مجلس نیز محفل گفته مى شود.
۸ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۷، ص ۴۳.
۹ . «الزَّهْو» به معناى تکبر و خودبزرگ بینى است.
۱۰ . «العِزّه» در اینجا به معناى غرور است. در بعضى از نسخ «غِرّه» آمده که استعمال آن در این معنا روشن تر است.
۱۱ . موطأ، ج ۱، ص ۱۲ و کتب دیگر.
۱۲ . من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۱۱.
۱۳ . غرر الحکم، ص ۴۶۶، ح ۱۰۷۳۵.
۱۴ . گلستان، در نقل آداب صحبت.
۱۵ . درباره مدح و ثناخوانىِ بیجا و زیان هاى تملق و چاپلوسى، بحث مشروحى در جلد هشتم از همین کتاب ذیل خطبه ۲۱۶ آمده است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش نهم: حسن ظن به مردم

وَلاَ یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَالْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَه سَوَاء، فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لاَِهْلِ الاِْحْسَانِ فِی الاِْحْسَانِ، وَتَدْرِیباً لاَِهْلِ الاِْسَاءَهِ عَلَى الاِْسَاءَهِ، وَأَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ. وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاع بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ، وَتَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ، وَتَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَى مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ؛ فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ، فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلاً. وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ، وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ. وَلاَ تَنْقُضْ سُنَّهً صَالِحَهً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الاُْمَّهِ، وَاجْتَمَعَتْ بِهَا الاُْلْفَهُ، وَصَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّهُ. وَلاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ بِشَیْء مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ، فَیَکُونَ الاَْجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا، وَالْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا. وَأَکْثِرْ مُدَارَسَهَ الْعُلَمَاءِ، وَمُنَاقَشَهَ الْحُکَمَاءِ، فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ، وَإِقَامَهِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.

هرگز نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان نباشند، زیرا نیکوکاران در نیکوکارى بى رغبت، و بدکاران در بد کارى تشویق مى گردند، پس هر کدام از آنان را بر أساس کردارشان پاداش ده. 
بدان اى مالک هیچ وسیله اى براى جلب اعتماد والى به رعیّت بهتر از نیکوکارى به مردم، و تخفیف مالیات، و عدم اجبار مردم به کارى که دوست ندارند، نمى باشد، پس در این راه آنقدر بکوش تا به وفادارى رعیّت، خوشبین شوى، که این خوشبینى رنج طولانى مشکلات را از تو بر مى دارد، پس به آنان که بیشتر احسان کردى بیشتر خوشبین باش، و به آنان که بد رفتارى کردى بد گمان تر باش. 
و آداب پسندیده اى را که بزرگان این امّت به آن عمل کردند، و ملّت اسلام با آن پیوند خورده، و رعیّت با آن اصلاح شدند، بر هم مزن، و آدابى که به سنّت هاى خوب گذشته زیان وارد مى کند، پدید نیاور، که پاداش براى آورنده سنّت، و کیفر آن براى تو باشد که آنها را در هم شکستى. 
با دانشمندان، فراوان گفتگو کن، و با حکیمان فراوان بحث کن، که مایه آبادانى و اصلاح شهرها، و برقرارى نظم و قانونى است که در گذشته نیز وجود داشت. 
سنت هاى حسنه را احیا کن:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به چند امر مهم دیگر توصیه مى کند:
نخست درباره پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران تأکید مى ورزد و مى فرماید: «هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان باشند، زیرا این کار سبب مى شود نیکوکاران به نیکى ها بى رغبت و بدکاران به اعمال بد تشویق گردند، بنابراین هر یک از اینها را مطابق آنچه براى خود خواسته اند پاداش ده»; (وَلاَ یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَالْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَه سَوَاء، فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لاَِهْلِ الاِْحْسَانِ فِی الاِْحْسَانِ، وَتَدْرِیباً(۱) لاَِهْلِ الاِْسَاءَهِ عَلَى الاِْسَاءَهِ وَأَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ).
آنچه امام(علیه السلام) در این دستور بیان کرده یکى از اصول مهم مدیریت است; از مدیریت خداوند و پیامبران بر جهان انسانیت گرفته تا مدیریت یک پدر در خانواده.
قرآن مجید پیامبر را به بشارت و انذار دستور مى دهد و او را «مبشر» و «نذیر» مى نامد. خداوند وعده بهشت را به صالحان و دوزخ را به بدکاران داده است.
این اصل در تمام اقوام با تمام اختلافاتى که در عقاید و فرهنگ و حکومت دارند تحت عنوان تشویق و تنبیه، سارى و جارى است. دلیل آن روشن است، زیرا ادامه نیکوکارى انگیزه مى خواهد و بازایستادن از کار خلاف نیز انگیزه اى مى طلبد. ممکن است انگیزه هاى معنوى و اعتقادات دینى آثار مطلوبى از خود در این زمینه به یادگار بگذارند; ولى این انگیزه ها در همه نیست به علاوه اگر مسأله پاداش و کیفر نباشد آن انگیزه ها نیز سست مى شود.
جمله «وَأَلْزِمْ کُلاًّ…» اشاره لطیفى به این نکته است که وقتى آنها چیزى را براى خود بپسندند دلیل ندارد حاکم آن را به آنان ندهد. نیکوکار پاداش را براى خود پسندیده و بدکار کیفر را، بنابراین خواسته خودش را باید به او داد.
از این بالاتر، پاداش نیکوکار انگیزه اى براى ترک عمل بدکار و کیفر بدکار انگیزه اى براى ادامه کار نیکوکار مى شود همان گونه که امام در عبارت زیباى دیگرى در نهج البلاغه فرموده: «ازْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ; بدکار را به واسطه پاداش نیکوکاران مجازات کنید».(۲)
اشاره به اینکه وقتى بدکار خود را از پاداش هاى مادى و معنوى نیکوکاران محروم مى بیند تنبیه مى شود و بر سر عقل مى آید و چه بسا از کار خود توبه کند و باز ایستد.
آن گاه امام در دومین دستور، بهترین وسیله جلب حسن ظن و محبّت رعایا را براى او تبیین مى کند و مى فرماید: «بدان هیچ وسیله اى براى جلب اعتماد والى به (وفادارىِ) رعیت بهتر از احسان به آنها و سبک کردن هزینه ها بر آنان و عدم اجبارشان به کارى که وظیفه ندارند نیست»; (وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاع بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ، وَتَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ، وَتَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَى مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ).
تعبیر به «مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ» با توجّه به اینکه «قِبَل» گاه به معناى «نزد» و گاه به معناى «قدرت» مى آید، مى توان جمله را چنین معنا کرد: چیزى که نزد آنها (و بر عهده آنها) نیست یا چیزى که در طاقت و توان آنها نیست.(۳)
این حقیقتى است که تجربه بارها نشان داده است که اگر والى به فکر رعایا باشد و زمامداران هزینه ها را بر آنان سبک کنند و امورى را که از وظایف آنها نیست یا قدرت بر آن ندارند از آنها نخواهند رابطه عاطفى قوى و محکمى در میان آنها برقرار خواهد شد; رابطه اى که حمایت آنها را به زمامدار در حوادث مشکل و پیچیده تأمین مى کند.
این نکته نیز حائز اهمّیّت است که امام سخن از عوامل حسن ظن زمامدار به رعایا به میان آورده، نه حسن ظن رعایا به زمامدار در حالى که تصور بر این است که در این گونه موارد تعبیر اوّلى مناسب تر است; ولى منظور امام این است که آن قدر زمامدار به رعایا خوبى کند که به وفادارى آنها به خود مطمئن گردد.
به همین دلیل امام در ادامه این سخن مى فرماید: «بنابراین در این راه آن قدر بکوش تا به وفادارى رعایا به خود خوش بین شوى، زیرا این خوش بینى، خستگى و رنج فراوانى را از تو دور مى سازد»; (فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً(۴) طَوِیلاً).
روشن است هرگاه زمامدار به رعیت خود سوء ظن داشته باشد، هر زمان احتمال مى دهد شورشى بر ضد او برپا شود و یا به او خیانت کنند یا توطئه اى در برابر او بچینند و این به طور دائم فکر او را ناراحت خواهد ساخت; اما هنگامى که از وفادارى آنها مطمئن باشد، با آرامش خاطر مى تواند به نظم امور و عمران و آبادى و دفع شر دشمنان بپردازد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن همین توصیه را به تعبیر زیباى دیگرى بیان مى دارد و مى فرماید: «و سزاوارترین کسى که مى تواند مورد حسن ظن تو قرار گیرد آن کس است که تو بهتر به او خدمت کرده اى و (به عکس) آن کس که مورد بدرفتارى تو واقع شده است سزاوارترین کسى است که باید به او بدبین باشى»; (وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ(۵) عِنْدَهُ، وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ).
اشاره به اینکه همان گونه که نیکى کردن سبب حسن ظن است، هر قدر بیشتر نیکى کنى، حسن ظن بیشترى فراهم مى شود و همان گونه که بدى کردن سبب سوء ظن مى شود، هرقدر بدى بیشتر باشد، سوء ظن هم بیشتر است.
در کتاب عیون الاخبار ابن قتیبه آمده است که ابن عباس مى گفت: به هرکس نیکى کردم فضاى میان من و او روشن شد و به هر کس بدى کردم فضاى میان من و او تاریک گشت.(۶)
در ضمن مى توان از این سخن نتیجه گرفت که اگر کسانى به هر دلیل مورد مجازات و مؤاخذه قرار گرفتند، زمامدار و والى باید از آنها برحذر باشد و از حسن ظن به آنها بپرهیزد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه سخن به نکته مهم دیگرى مى پردازد و مالک اشتر را از شکستن سنّت هاى صالح برحذر مى دارد. مى فرماید: «هرگز سنّت مفید و پسندیده اى را که پیشگامان این امت به آن عمل کرده اند و ملت اسلام با آن الفت گرفته و امور رعیت به وسیله آن اصلاح شده مشکن»; (وَلاَ تَنْقُضْ سُنَّهً صَالِحَهً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ(۷) هَذِهِ الاُْمَّهِ، وَاجْتَمَعَتْ بِهَا الاُْلْفَهُ، وَصَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّهُ).
سنّت در دو معنا به کار مى رود: گاه به معناى عادات و روش هایى است که از گذشتگان و پیشینیان به یادگار مانده و آن بر دو قسم است: حسنه و سیئه. همان گونه که در روایت معروف پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «مَنْ سَنَّ سُنَّهً حَسَنَهً عَمِلَ بِها مَنْ بَعْدَهُ کانَ لَهُ أجْرُهُ وَمِثْلُ أُجُورِهِمْ مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَىْءٌ وَمَنْ سَنَّ سُنَّهً سَیِّئَهً فَعَمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَیْهِ وِزْرُهُ وَمِثْلُ أوْزارِهِمْ مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أوْزارِهِمْ شَىْءٌ; کسى که سنّت نیکى را پایه گذارى کند و بعد از وى به آن عمل شود پاداش آن و پاداش کسانى که به آن عمل کرده اند براى او خواهد بود بى آنکه چیزى از پاداش آنها کم شود و کسى که سنّت بدى را پایه گذارى کند و بعد از او به آن عمل شود گناه آن و همانند گناه کسانى که به آن عمل کرده اند خواهد بود بى آنکه از گناهان آنها چیزى کاسته شود».(۸)
معناى دوم سنّت این است که به معناى سخن پیامبر اکرم و فعل و تقریر اوست و کلام امام(علیه السلام) در اینجا ناظر به معناى اوّل است. (به قرینه جمله: وَلا تُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ…) مثلاً شخصى یا گروهى هفته اى از سال را به عنوان هفته نیکوکارى یا اکرام یتیمان یا پاک سازى مساجد یا کاشتن انواع درختان قرار مى دهند، بى آنکه آن را به شرع نسبت دهند. این سنّت صالح باقى مى ماند و افرادى به آن عمل مى کنند و در پرتو آن کارهاى نیکى صورت مى گیرد. امام(علیه السلام)به مالک اشتر دستور مى دهد هرگز این گونه سنّت ها را نشکند و بگذارد مردم به آن عمل کنند و از برکاتش بهره مند شوند.
البته اگر سنّت هاى فاسد و مفسدى باشد; مانند آنچه در زمان جاهلیت از انتقام جویى ها و زنده به گور کردن دختران و امثال آن وجود داشت، باید با این گونه سنّت هاى خرافى و غلط و غیر انسانى مبارزه کرد.
تاریخ اسلام نیز نشان مى دهد که پیغمبر اکرم سنّت هاى صالح پیشین را هرگز نشکست، بلکه آنها را تأیید فرمود. مانند سنّت هایى که از عبدالمطلب به یادگار مانده بود; ولى با سنّت هاى زشت و خرافى سخت مبارزه کرد.
سپس امام(علیه السلام) همین مطلب را به صورت دیگرى بیان مى کند و مى فرماید: «و هرگز سنّت و روشى را که به چیزى از سنّت هاى (حسنه) گذشته زیان وارد مى سازد ایجاد مکن که اجر آن سنّت ها براى کسى خواهد بود که آن را برقرار کرده و گناهش بر توست که چیزى از آن را نقض کرده اى»; ( وَلاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ بِشَیْء مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ، فَیَکُونَ الاَْجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا، وَالْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا).
در واقع امام مى فرماید: سنّت هاى صالح پیشین را نه مستقیما بشکن و نه مزاحمتى براى آنها ایجاد کن که آن را بشکند، بلکه باید در حفظ آن سنّت ها بکوشى تا مردم به سبب پیروى از آن بهره مند گردند.
درباره اهمّیّت سنّت هاى حسنه و فرق آن با بدعت ها و همچنین سنّت هاى سیئه و آثار آن در جوامع انسانى، در پایان همین بحث سخن خواهیم گفت.
سپس امام(علیه السلام) در آخرین توصیه در این بخش از عهدنامه به مالک دستور مى دهد همواره در کنار علما و حکما باشد، مى فرماید: «و با دانشمندان، زیاد به گفتوگو بنشین و با اندیشمندان نیز بسیار به بحث پرداز (و این گفتوگوها و بحث ها باید) درباره امورى (باشد) که بهوسیله آن، امور بلاد تو اصلاح مى شود و آنچه را پیش از تو باعث پیشرفت کار مردم بوده است برپا مى دارد»; (وَأَکْثِرْ مُدَارَسَهَ الْعُلَمَاءِ، وَمُنَاقَشَهَ(۹) الْحُکَمَاءِ، فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ، وَإِقَامَهِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ).
در واقع امام در این قسمت از وصایاى خود به مالک توصیه مى کند همواره سطح آموزش خود را در احکام و موضوعات بالا ببرد، با علما و دانشمندان پیوسته به گفتوگو بنشیند تا به احکام الهى و اصول کشوردارى آشناتر گردد و با اندیشمندان پیوسته بحث کند تا از تجارب آنها در تشخیص موضوعات مهم بهره گیرد و هنگامى که آگاهى زمامدار نسبت به این دو بخش افزایش پیدا کند، امر بلاد اصلاح مى شود و سنّت هاى حسنه پیشین همچنان باقى و برقرار مى ماند.
مرحوم کلینى در جلد اوّل اصول کافى بابى به عنوان «بابُ مُجالَسَهِ الْعُلَماءِ وَصُحْبَتِهِمْ» آورده و از جمله روایات باب این است:
امام صادق(علیه السلام) در حدیثى مى فرمود: «لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ إِلَى مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِی نَفْسِی مِنْ عَمَلِ سَنَه; مجلسى که در آن در کنار شخص مورد اطمینانى بنشینیم (و از او علم و دانشى فرا گیرم) در دل من اطمینان بخش تر از آن است که یک سال اعمال صالح انجام دهم».(۱۰)
در حدیث دیگرى از لقمان نقل مى کند که به فرزندش نصیحت کرد: «فرزندم مجالس را با دقت انتخاب کن. هرگاه دیدى گروهى به یاد خداوند بزرگ مشغولند با آنها همنشین شو; اگر عالم باشى علمت در آنجا تو را سود مى بخشد و اگر جاهل باشى به تو تعلیم مى دهند و اى بسا خداوند رحمت خود را بر آنها نازل کند و تو را همراه آنان مشمول نعمت سازد و هرگاه جمعى را دیدى که به یاد خدا نیستند با آنها مجالست مکن، زیرا اگر عالم باشى علمت در آنجا به تو سودى نمى بخشد و اگر جاهل باشى بر جهلت مى افزایند و چه بسا خداوند عقوبتى بر آنان نازل کند و تو را با آنها همراه سازد.(۱۱)
امام زین العابدین(علیه السلام) در دعاى معروف ابوحمزه ثمالى هنگامى که عوامل سلب توفیق را بر مى شمرد مى فرماید: «أَوْ لَعَلَّکَ فَقَدْتَنِی مِنْ مَجَالِسِ الْعُلَمَاءِ فَخَذَلْتَنِی; شاید تو مرا در مجالس علما نیافتى و دست از یارى من برداشته اى».
از جمله برکات همنشینى و گفتوگو با دانشمندان این است که انسان علوم و دانش خود را از یاد نمى برد و اگر چیزى نمى داند به او مى آموزند همان گونه که امیرمؤمنان(علیه السلام) در یکى دیگر از سخنانش مى فرماید: «مَنْ أکْثَرَ مُدارَسَهَ الْعِلْمِ لَمْ یَنْسَ ما عَلِمَ وَاسْتَفْادَ ما لَمْ یَعْلَمْ».(۱۲)
***
نکته:
سرچشمه پیدایش سنّت ها
واژه سنّت در اصل از ماده سنّ (بر وزن فن) به معناى جارى ساختن آب بر صورت گرفته شده و سپس به هر امرى که سریان و جریان پیدا کند سنّت اطلاق شده است و به تمام عادات و آداب خوب یا بدى که از سوى شخص یا گروهى در جامعه به جریان مى افتد سنّت گفته مى شود و به همین دلیل آن را به سنّت هاى حسنه و سیئه تقسیم کرده اند; مثلاً قرار دادن برنامه مستمر هر ساله اى جهت نوازش یتیمان یا ایجاد صلح در میان افرادى که با هم اختلاف دارند سنّت حسنه محسوب مى شود و برنامه هایى مانند زنده به گور کردن دختران و یا در عصر ما استفاده از مواد محترقه و منفجره در چهارشنبه آخر سال سنّت سیئه است.
در روایات اسلامى بحث هاى فراوانى درباره کسانى که سنّت حسنه یا سنّت سیئه مى گذارند آمده است که نمونه آن را در بحث هاى گذشته مطالعه کردید. مخصوصاً در این روایات تأکید شده کسى که سنّت حسنه اى بگذارد به تعداد کسانى که به آن عمل مى کنند اجر و پاداش براى سنّت گذار از سوى خداوند داده خواهد شد، بى آنکه از ثواب آنها چیزى کاسته شود و آنها که سنّت سیئه مى گذارند به تعداد کسانى که به آن عمل مى کنند وزر و گناه در نامه اعمال آنها نوشته مى شود، بى آنکه چیزى از گناهان آنها کم شود و این در واقع از مسأله تسبیب و تعاون بر خیر و شر سرچشمه مى گیرد، زیرا مى دانیم گاه انسان عملى را بالمباشره انجام مى دهد و گاه بالتسبیب و ایجاد سنّت خوب و بد نوعى تسبیب است.
البته مسأله سنّت هاى اجتماعى ارتباطى به بدعت گذاشتن ندارد آن گونه که بعضى از وهابیون کوته فکر مى پندارند، زیرا بدعت چیزى است که به شارع مقدس و قرآن و سنّت پیغمبر نسبت داده شود و جزء آن نباشد; ولى سنّت ها نوعى بدعت هاى عرفى و اجتماعى است که بدون اسناد به شرع مقدس گذارده مى شود که اگر در مسیر اهداف شرع باشد (مانند نوازش یتیمان و کمک به محرومان) سنّت حسنه محسوب مى شود و مطلوب است و اگر بر ضد آن باشد (مانند زنده به گور کردن دختران که از سنّت هاى جاهلى بود) سنّت سیئه و نامطلوب است.
از اینجا روشن مى شود اینکه وهابى هاى متعصب با امورى مانند جشن میلاد پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) یا برگزارى مراسم تعزیه براى اموات و گذشتگان مخالفت مى کنند از سوء فهم آنهاست که سنّت را با بدعت اشتباه مى گیرند در حالى که روایات مربوط به سنّت حسنه و سیئه را خودشان در کتاب ها آورده اند.(۱۳)
***
پی نوشت:
۱ . «تَدْریب» به معناى عادت دادن کسى به چیزى است و در اینجا مى تواند معناى تشویق را داشته باشد در مقابل «تزهید» که در اینجا به معناى دلسرد ساختن است.
۲ . نهج البلاغه، کلمات قصار ۱۷۷.
۳ . هرچند بعضى معتقدند «قِبَل» اگر اضافه به ضمیر شود حتما به معناى نزد است و اگر جدا استعمال شود به معناى قدرت و توان است.
۴ . «نَصَب» به معناى رنج و تعب است از ریشه «نَصْب» بر وزن «نصر» به معناى ثابت قرار دادن گرفته شده; مثلاً هنگامى که نیزه را بر زمین مى کوبند و جاى آن را محکم مى سازند، نصب گفته مى شود و از آنجا که رنج و تعب انسان را از کار متوقف مى سازد، این واژه بر آن اطلاق شده است و دشمنان اهل بیت را از این جهت ناصبى مى گویند که گویى پرچم عداوت برافراشته اند.
۵ . «بَلاء» معناى اصلى آن آزمایش کردن است که گاه به وسیله نعمت ها و گاه به وسیله مصائب صورت مى گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معناى نعمت و گاه به معناى مصیبت آمده است و در جمله بالا به هر دو معنا ـ به عنوان حسن بلاء و سوء بلاء ـ استعمال شده است (این واژه از ریشه «بَلى یَبْلُو» است).
۶ . ابن قتیبه، ج ۱، ص ۶۴، طبق نقل شرح نهج البلاغه شوشترى، ج ۸، ص ۵۱۹.
۷ . «صُدُور» در اینجا به معناى پیشگامان و صدر نشینان و مسلمانان صدر اسلام است.
۸ . کنزالعمال، ح ۹۱۰. شبیه این حدیث در منابع شیعه از امامان معصوم به طرق مختلف و با تعبیرات متفاوت نقل شده است. به بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۵۷ و ۲۵۸ مراجعه شود.
۹ . «مُناقَشَه» از ریشه «نقش» در اصل به معناى بیرون کشیدن خار از بدن به وسیله منقاش است. سپس به هر گونه بحث دقیق و حسابرسى کامل اطلاق شده است، بنابراین مناقشه حکما به معناى بحث دقیق با دانشمندان است.
۱۰ . کافى، ج ۱، ص ۳۹، ح ۵.
۱۱ . کافى، ج ۱، ص ۳۹، ح ۱.
۱۲ . غررالحکم، ص ۴۹، ح ۲۷۳.
۱۳ . سنن بیهقى، ج ۴، ص ۱۷۶ و مسند احمد، ج ۴، ص ۳۶۲ .
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دهم: طبقات مختلف اجتماع

وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّهَ طَبَقَاتٌ لاَ یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض، وَلاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْض؛ فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، وَمِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّهِ وَالْخَاصَّهِ، وَمِنْهَا قُضَاهُ الْعَدْلِ، وَمِنْهَا عُمَّالُ الاِْنْصَافِ وَالرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَهِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّهِ وَمُسْلِمَهِ النَّاسِ، وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ، وَمِنْهَا الطَّبَقَهُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِی الْحَاجَهِ وَالْمَسْکَنَهِ؛ وَکُلٌّ قَدْ سَمَّى اللهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِیضَهً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّهِ نَبِیِّهِ (صلى الله علیه وآله) عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.

بدان، که رعیت را صنفهایى است که کارشان جز به یکدیگر اصلاح نشود و از یکدیگر بى نیاز نباشند. صنفى از ایشان لشکرهاى خداى اند و صنفى، دبیران خاص یا عام و صنفى قاضیان عدالت گسترند و صنفى، کارگزاران اند که باید در کار خود انصاف و مدارا را به کار دارند. و صنفى جزیه دهندگان و خراج گزارانند، چه ذمى و چه مسلمان و صنفى بازرگانان اند و صنعتگران و صنفى فرودین که حاجتمندان و مستمندان باشند. 
هر یک را خداوند سهمى معین کرده و میزان آن را در کتاب خود و سنت پیامبرش (صلى الله علیه و آله) بیان فرموده و دستورى داده که در نزد ما نگهدارى مى شود. 
اقشار مختلف اجتماعى:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه خود به یکى از مهم ترین بحث هاى سیاسى و اجتماعى مى پردازد و مردمى را که در یک جامعه زندگى مى کنند به هفت طبقه یا هفت قشر و جمعیت و گروه تقسیم مى فرماید.
پیش از ذکر این اقسام شایسته است به این نکته که بعضى از شارحان نهج البلاغه به آن اشاره کرده اند اشاره شود که انسان به طور طبیعى اجتماعى آفریده شده (مدنى بالطبع) زیرا از یک سو نیازهاى بشر به قدرى متنوع و زیاد است که هیچ کس به تنهایى نمى تواند از عهده تأمین آنها برآید. افزون بر این هیچ انسانى قانع به زندگى یکنواخت نیست، بلکه جامعه بشرى دائما به سوى تحول و تکامل پیش مى رود و این پیشرفت، تنوع نیازهاى او را افزون تر مى کند و براى حل مشکلات هیچ راه عاقلانه اى وجود ندارد جز اینکه هر گروه به تأمین بخشى از این نیازها بپردازند و نتیجه کار خود را با دیگران معاوضه کنند تا همگان از زحمات همه بهره مند شوند; گروهى مأمور حفظ نظم باشند، عده اى به کشاورزى و دامدارى براى تأمین مواد غذایى بپردازند، جمعیّتى به تعلیم و تربیت فرزندان و قشرى به صنایع مختلف روى آورند، جمعى طبیب شوند و به درمان بیماران بپردازند و گروهى قاضى باشند و فصل خصومات کنند و…
امروز کار به جایى رسیده است که گاه در یک بخش از تأمین نیازهاى بشر مثلاً بهداشت و درمان، صدها یا هزاران شاخه هاى تخصصى پیدا شده و هر گروه در یک رشته فعالیت مى کنند.
بر این اساس امام(علیه السلام) جامعه را به هفت طبقه که در واقع هفت عمود خیمه زندگانى اجتماعى بشر است تقسیم فرموده، هرچند طبقات دیگرى نیز مى توان پیدا کرد; ولى عمده و اساس همین هفت قشر هستند.
مى فرماید: «(اى مالک) بدان مردم یک کشور از گروه هاى متعددى تشکیل یافته اند که هر یک جز به وسیله دیگرى اصلاح و تکمیل نمى شود و هیچ کدام از دیگرى بى نیاز نیست.
گروهى لشکریان خداوند هستند (که امنیّت و نظم جامعه را تأمین و از آسیب دشمنان حفظ مى کنند).
گروه دیگرى نویسندگان عمومى و خصوصى هستند (که برنامه آنها نگه داشتن حساب هاى مالى دولت، تنظیم بودجه، ثبت اسناد و تعلیم و تربیت مردم است).
جمع دیگرى قضات عدل و دادگسترند (که به فصل خصومت و احقاق حقوق مى پردازند).
عدّه دیگرى عاملان انصاف و مدارا (و کارگزاران حکومت) هستند.
و قشرى دیگر اهل جزیه و خراج از غیر مسلمانان هستند که در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند (و در برابر حفظ جان و مالشان به حکومت اسلامى مالیاتى مى پردازند).
و گروهى از مسلمانان (زمین هاى خراجى را کشاورزى مى کنند و خراج آن را مى پردازند).
جمع دیگرى تاجران و صنعت گران اند.
و گروه دیگر طبقه پایین اجتماع از نیازمندان و محرومان (و از کار افتادگان و پیران ناتوان و کهن سال هستند که قادر بر انجام هیچ کارى نیستند)»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّهَ طَبَقَاتٌ لاَ یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض، وَلاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْض فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، وَمِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّهِ وَالْخَاصَّهِ وَمِنْهَا قُضَاهُ الْعَدْلِ وَمِنْهَا عُمَّالُ الاِْنْصَافِ وَالرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَهِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّهِ وَمُسْلِمَهِ النَّاسِ وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَمِنْهَا الطَّبَقَهُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِی الْحَاجَهِ وَالْمَسْکَنَهِ).
آن گاه امام اشاره اى اجمالى به وظایف و حقوق آنها کرده و به دنبال آن به شرح مبسوطى درباره ویژگى ها و صفات و وظایف و حقوق هر یک از این طبقات مى پردازد.
در اشاره اجمالى مى فرماید: «و خداوند براى هرکدام از این گروه ها سهمى مقرر داشته و در کتاب خود یا سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) وظیفه جداگانه اى تعیین کرده که به صورت عهدى از سوى او در نزد ما محفوظ است»; (وَکُلٌّ قَدْ سَمَّى اللهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِیضَهً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّهِ نَبِیِّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً).
روشن است منظور از جنود الله سربازانى هستند که از مرزهاى کشور اسلام در مقابل هجوم بیگانگان نگهدارى مى کنند.
اما گروه دوم که امام از آنها به کتّاب عامه و خاصه یاد کرده است. کتّاب خاصه نویسندگانى هستند که از خاصان والى و زمامدارند و صاحب اسرار و امضا کننده قراردادهاى مهم و پیمان هاى صلح و مانند آن و کتاب عامه تمام کارمندانى را شامل مى شود که حساب و کتاب درآمدها و هزینه هاى دولت را در دست دارند، بدهى ها را مى پردازند، مطالبات را جمع آورى مى کنند و ممکن است در عصر ما شامل مراکز آموزش و پرورش نوجوانان و جوانان را نیز شامل شود.
اما قضات عدل تمام دستگاه دادگسترى اسلام را فرا مى گیرد که در رأس آن قضات اند.
عُمّال انصاف و رفق، اشاره به فرمانداران و بخشدارانى است که براى اداره شهرها و بخش هاى مختلف کشور اسلام تعیین مى شوند و اضافه آن به انصاف و رفق اشاره به این است که باید از میان کسانى انتخاب شوند که واجد این دو صفت برجسته اند; هم اهل انصاف باشند و حق را به حق دار برسانند و هم با مردم با محبّت و رفق و مدارا رفتار کنند.
اما اهل جزیه و خراج اشاره به دو گروه از شهروندان کشور اسلام است; اهل جزیه غیر مسلمانانِ اهل کتاب اند که در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند و هر ساله مالیات سرانه اى که غالباً مبلغ اندکى است مى پردازند و حکومت اسلام مدافع حقوق آنها و حافظ جان و مال و ناموس آنهاست.
گروه دوم کشاورزانى هستند که اراضى متعلق به جامعه اسلامى را (به نام اراضى خراجیه) در اختیار دارند و کشاورزى و باغدارى مى کنند و هر سال مبلغى به عنوان خراج که در واقع مال الاجاره آن اراضى است مى پردازند.
اما تجار و اهل صناعات که به عنوان قشر مهم دیگرى از آنها یاد شده قسمت مهمى از جامعه اسلامى را در آن روز و مخصوصاً امروز تشکیل مى دهند که امام در ادامه این عهدنامه توصیه هاى متعددى درباره آنها دارد.
آخرین گروه که به عنوان طبقه پایین از آنها یاد شده افراد پیر و ناتوان و از کار افتاده و نیازمندند که امام در ادامه این عهدنامه درباره رسیدگى به وضع آنان بسیار تأکید فرموده و از هیچ گروهى از گروه هاى هفت گانه به آن صورت یاد نکرده است.
***
نکته:
لایه های اجتماع:
طبقات جمع «طبقه» در لغت به معانى زیادى آمده که قریب الافق اند; مانند گروه، جمعیت، حال، مرتبه، نسل، صنف و لایه هاى زمین یا طبقات عمارت و در اینجا به معناى گروه اجتماعى است; ولى این واژه در عصر ما بیشتر اشاره به گروه هایى دارد که یکى برتر از دیگرى است و لذا زندگى طبقاتى اشاره به زندگى است که اجتماع را گروهى ثروتمند و گروهى کم درآمد تشکیل دهند. به همین جهت مفهومى منفى را تداعى مى کند که البته در اصل معناى لغوى نیست و کلام امام نیز اشاره اى به آن ندارد.
این واژه از ریشه طَبَق به معناى مساوات میان دو چیز گرفته شده و مطابقت و تطابق نیز به همین معنا به کار مى رود.
ممکن است کسانى تصور کنند که گروه هاى دیگرى نیز در جامعه بشرى وجود دارند که تحت هیچ یک از عناوین هفت گانه قرار نمى گیرند از جمله کارگران، مأموران اطلاعاتى، عاملان حسبه، کسانى که بر امور اخلاقى جامعه و انجام وظیفه کاسبان و پیشه وران نظارت دارند، مأموران امر به معروف و نهى از منکر و امثال آنها.
اما با دقت مى توان هر یک از اینها را زیر مجموعه گروه هاى هفت گانه فوق شمرد; مثلاً عاملان حسبه زیر مجموعه گروه قضات و کارگران تحت عنوان «اَهْلُ الصَّناعات» و کسبه و پیشه وران تحت عنوان تجار و مأموران اطلاعاتى تحت عنوان «عُمّالُ الإنْصافِ وَالرِّفْق» قرار مى گیرند.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش یازدهم: نیاز مردم به یکدیگر

فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللهِ حُصُونُ الرَّعِیَّهِ، وَ زَیْنُ الْوُلاَهِ، وَعِزُّ الدِّینِ، وَسُبُلُ الاَْمْنِ وَلَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِهِمْ. ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا یُخْرِجُ اللهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ، وَیَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَیَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ. ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاهِ وَالْعُمَّالِ وَالْکُتَّابِ، لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ، وَیَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَیُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الاُْمُورِ وَعَوَامِّهَا. وَلاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَذَوِی الصِّنَاعَاتِ، فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ، وَیُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَیَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ مَا لاَ یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ. ثُمَّ الطَّبَقَهُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَهِ وَالْمَسْکَنَهِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَمَعُونَتُهُمْ. وَفِی اللهِ لِکُلّ سَعَهٌ، وَلِکُلّ عَلَى الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ، وَلَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَهِ مَا أَلْزَمَهُ اللهُ مِنْ ذَلِکَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَالاِسْتِعَانَهِ بِاللهِ، وَتَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ، وَالصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ.

پس سپاهیان به فرمان خدا، پناهگاه استوار رعیّت، و زینت و وقار زمامداران، شکوه دین، و راههاى تحقّق امنیّت کشورند. امور مردم جز با سپاهیان استوار نگردد، و پایدارى سپاهیان جز به خراج و مالیات رعیّت انجام نمى شود که با آن براى جهاد با دشمن تقویت گردند، و براى اصلاح امور خویش به آن تکیّه کنند، و نیازمندى هاى خود را برطرف سازند.
سپس سپاهیان و مردم، جز با گروه سوم نمى توانند پایدار باشند، و آن قضات، و کارگزاران دولت، و نویسندگان حکومتند، که قراردادها و معاملات را استوار مى کنند، و آنچه به سود مسلمانان است فراهم مى آورند، و در کارهاى عمومى و خصوصى مورد اعتمادند. 
و گروه هاى یاد شده بدون بازرگانان، و صاحبان صنایع نمى توانند دوام بیاورند، زیرا آنان وسائل زندگى را فراهم مى آورند، و در بازارها عرضه مى کنند، و بسیارى از وسایل زندگى را با دست مى سازند که از توان دیگران خارج است. 
قشر دیگر، طبقه پایین از نیازمندان و مستمندانند که باید به آنها بخشش و یارى کرد. 
براى تمام اقشار گوناگون یاد شده، در پیشگاه خدا گشایشى است، و همه آنان به مقدارى که امورشان اصلاح شود بر زمامدار، حقّى مشخصّ دارند، و زمامدار از انجام آنچه خدا بر او واجب کرده است نمى تواند موفّق باشد جز آن که تلاش فراوان نماید، و از خدا یارى بطلبد، و خود را براى انجام حق آماده سازد، و در همه کارها، آسان باشد یا دشوار، شکیبایى ورزد. 
پیوند گروه هاى اجتماعى:
امام(علیه السلام) در بخش گذشته این عهدنامه اشاره اى اجمالى، جامع و جالب به هفت گروه عمده اجتماعى نموده است. سپس از اینجا به بعد به شرح وظایف مسئولیت ها و ویژگى هاى هر یک مى پردازد و از آنجا که نیروى نظامى و انتظامى مهم ترین رکن جامعه است از آن شروع مى کند.
مى فرماید: «اما سپاهیان ـ به اذن پرودگارـ دژها و پناهگاه هاى رعیت و زینت زمامداران و عزت دین و راه هاى امنیّت اند و قوام رعیت جز به وسیله آنها ممکن نیست»; (فَالْجُنُودُ، بِإِذْنِ اللهِ، حُصُونُ الرَّعِیَّهِ، وَزَیْنُ الْوُلاَهِ، وَعِزُّ(۱) الدِّینِ، وَسُبُلُ الاَْمْنِ وَلَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِهِمْ).
امام(علیه السلام) در این چند جمله کوتاه، پنج اثر مثبت و نتیجه پربار براى وجود لشکریان مؤمن بیان مى فرماید.
نخست اینکه آنها دژهاى رعیت اند. اشاره به اینکه براى محفوظ ماندن از آسیب دشمنان و خطرات آنها پناهگاهى لازم است و آن پناهگاه لشکریان مقتدرند، زیرا هرگونه ضعف و فتور در آنها سبب طمع دشمنان مى شود و انواع مشکلات را براى جامعه مسلمین پدید مى آورد. در گذشته تاریخ نظر به اینکه سلاح ها بسیار ساده و ابتدایى بود، وجود دژهاى محکم مى توانست جلوى بسیارى از آسیب ها را بگیرد، هرچند امروز با وجود هواپیماهاى جنگى و موشک ها و توپ هاى دوربرد، دژها کارآیى چندانى ندارند.
در جمله دوم آن را زینت زمامداران مى شمرد، زیرا زمامدارى در نظر مردم محترم است که صاحب قدرت و نفوذ باشد و قدرت و نفوذ در درجه اوّل از طریق لشکرى نیرومند و سر بر فرمان حاصل مى شود.
جمله سوم که لشکر نیرومند را سبب عزت و قدرت دین مى شمرد، اشاره روشنى به این حقیقت دارد که امور معنوى مردم نیز بدون وجود ارتشى نیرومند سامان نمى پذیرد; بخش مهمى از امر به معروف و نهى از منکر، احقاق حقوق و اجراى حدود و بسط و گسترش عدل و داد نیاز به قدرت و نیرو دارد، آن هم وابسته به لشکرى نیرومند است.
چهارمین جمله که در آن سخن از طرق امنیّت به وسیله لشکریان نیرومند به میان آمده اشاره به این است که یک لشکر قوى نه تنها دشمنان خارج را به عنوان (تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَعَدُوَّکُم)(۲) مى ترساند، بلکه دشمنان داخل نیز از او مى ترسند. یا به این دلیل که جنود در اینجا اعم از نیروى نظامى و انتظامى است و یا اینکه در موارد فوق العاده که نیروى انتظامى از عهده تأمین امنیّت بر نیاید معمولاً نیروى نظامى را در داخل کشور بسیج مى کنند و امنیّت را به وسیله آنها برقرار مى سازند.
جمله پنجم که مى فرماید: قوام رعیت جز به وسیله آنها امکان پذیر نیست، ممکن است به منزله نتیجه گیرى از چهار جمله قبل باشد. این احتمال نیز هست که جمله مستقلى باشد و آن اینکه در بسیارى از مواقع ارتش ها به یارى مردم مى شتابند; در زلزله ها، سیلاب ها و حوادث تلخِ غیر مترقبه، دولت ناچار است نیروى نظامى را به کمک مردم بفرستد.
آن گاه امام ارتباط این گروه اجتماعى را با گروه هاى دیگر به ترتیب بیان مى کند و در رابطه سپاهیان و عاملان خراج مى فرماید: «سپس استوارى و قوام سپاهیان جز به وسیله خراج امکان پذیر نیست، همان چیزى که براى جهاد با دشمن به وسیله آن تقویت مى شوند و براى اصلاح خود به آن تکیه مى کنند و با آن نیازمندى هاى خویش را برطرف مى سازند»; (ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا یُخْرِجُ اللهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ، وَیَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَیَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ).
از تاریخ اسلام استفاده مى شود که در عصر رسول خدا سپاه و لشکر به شکل یک قشر ممتاز و جداگانه وجود نداشت، بلکه به هنگام نیاز براى مقابله با دشمن، پیر و جوان، کوچک و بزرگ که قدرت داشتند سلاح بردارند اسلحه بر مى داشتند و همراه پیامبر به سوى میدان نبرد مى شتافتند. غالباً سلاح را خود تهیه مى کردند و مرکب سوارى نیز از خودشان بود. البته قبل از حرکت به سوى میدان، پیامبر دستور مى داد آذوقه لشکر را از طریق زکات و تبرعاتى که افراد داشتند تهیه کنند.
ولى در زمان هاى بعد که حکومت اسلام گسترش یافت و چاره اى جز مقابله با لشکریان سازمان یافته دشمنان نداشتند، مسلمانان ناچار شدند به سپاه اسلام سازمان دهند و پادگان هایى براى آنها فراهم سازند.(۳)
اصولاً شهر کوفه به عنوان «کوفه الجند» شمرده مى شد که خود یک پادگان بزرگ بود.
البته در مواقع حساس افراد عادى نیز به سپاهیان مى پیوستند و به عنوان جهاد فى سبیل الله که وظیفه همه افراد قادر بر جهاد است در کنار سپاهیان مى ایستادند.
به هر حال یک چنین گروهى که خود را آماده فداکارى براى حفظ حوزه اسلام کرده است باید از نظر معیشت فارغ البال باشد، لذا در اسلام، مالیات خاصى به نام خراج و همچنین سهمى از زکات به عنوان فى سبیل الله براى آنها قرار داده شده است.
جمله هاى سه گانه اى که در سخن امام آمده مى تواند اشاره به نیازهاى مختلف سپاهیان باشد جمله «الَّذِینَ یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ» اشاره به نیازهاى مربوط به میدان جنگ از قبیل سلاح و مرکب است.
جمله «وَیَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ» اشاره به تأمین ضروریات زندگى است.
جمله «وَیَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ» مى تواند اشاره به امور رفاهى آنها باشد. بعضى از شارحان این جمله را چنین تفسیر کرده اند: سپاهیان درآمدى داشته باشند که تمام نیازهاى آنها را برطرف سازد.
آن گاه امام ارتباط این دو گروه را با گروه سوم و چهارم و پنجم یعنى قضات و کارگزاران و حساب داران بیان مى کند مى فرماید: «این دو گروه (سپاهیان و خراج گزاران) جز با گروه سومى از قضات و کارگزاران دولت و منشى ها و حساب داران، قوام و استوارى نمى پذیرند، زیرا آنها قراردادها را استحکام مى بخشند و مالیات ها را جمع آورى مى کنند و در ضبطِ امور خصوصى و عمومى مورد اعتماد و اطمینان هستند»; (ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاهِ وَالْعُمَّالِ وَالْکُتَّابِ، لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ(۴)، وَیَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَیُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الاُْمُورِ وَعَوَامِّهَا).
در واقع امام در این عبارت نورانى خود سه گروه از گروه هاى اجتماعى را در یک صنف ادغام کرده و به عنوان صنف سوم در مقابل دو صنف پیشین; یعنى سپاهیان و جمع آورى کنندگان خراج قرار داده و براى هر کدام از این سه گروه یک اثر مهم اجتماعى ذکر کرده است.
در مورد قضات مى فرماید: آنها قراردادها را استحکام مى بخشند، زیرا اگر نظارت آنها نباشد ممکن است بسیارى از مردم از تعهدات خود سرباز زنند; ولى وجود محاکم عدل سبب مى شود تخلّف نکنند، زیرا از طرف محاکم تحت تعقیب قرار مى گیرند و گرفتار مجازات مى شوند.
براى عمّال; یعنى کارگزاران و فرمانداران و بخشداران مسأله نظارت بر جمع منافع را ذکر فرموده. درست است که مأموران گردآورى مالیات و خراج به دنبال جمع آن هستند; ولى ناظر بر اعمال آنها عاملان یعنى فرمانداران و بخشدارانند.
فایده وجودى کتاب را این شمرده که آنها در ضبط امور عام و خاص و درآمدها و هزینه هاى کشور اسلام مورد اطمینانند. هنگامى که این سه گروه دست به دست هم دهند امر خراج و مالیات اصلاح مى شود و با اصلاح آن امر سپاه سامان مى پذیرد.
بعضى از شارحان نهج البلاغه چنین تصور کرده اند که این سه گروه یک گروه اند و خلاصه در قضات و کارکنان آنها مى شوند و آنچه در جمله هاى سه گانه آمده به قضات باز مى گردد در حالى که به یقین آنها سه گروه اجتماعى هستند که قبلا هم امام به آنها اشاره فرموده و در اینجا نیز براى هر یک وظیفه و برنامه اى ذکر کرده است; ولى به یقین هر سه با هم ارتباط نزدیک و تنگاتنگ دارند و به همین دلیل به عنوان صنف ثالث ذکر شده اند.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که قبلاً امام به دو صنف اشاره کرد و مسأله گردآورى خراج را به عنوان صنف دوم بیان فرمود چگونه در اینجا عمّال باز یکى از سه گروه صنف سوم را تشکیل مى دهند؟
پاسخ این سؤال آن است که در صدر کلام امام سخن از سپاه بود و کشاورزانى که زمین هاى خراجیه را آباد مى کنند و خراج آن را مى پردازند; ولى در اینجا سخن از کارگزاران دولت; یعنى فرمانداران و بخشدارانى است که بر امر جمع آورى خراج نظارت دارند و مأموران آنها متصدى جمع آن هستند.
توجّه داشته باشید عمّال جمع عامل بارها در کلمات امام به استاندار، فرماندار و بخشدار اطلاق شده است و ناظر به «عامِلینَ عَلَیْها»; (مأموران جمع آورى زکات) که در قرآن مجید در مورد زکات آمده نیست.
تعبیر به «خَوَاصِّ الاُْمُورِ وَعَوَامِّهَا» اشاره به این است که کار این نویسندگان گاه ثبت و ضبط مسائل سرى و ما فوق و گاه مربوط به ثبت هزینه ها و درآمدهاى معمولى است. آنها وظیفه دارند هم اسناد طبقه بندى شده را حفظ کنند و هم درآمدها و هزینه هاى جارى را.
آن گاه امام(علیه السلام) پیوند گروه دیگرى را با اصناف گذشته بیان کرده مى فرماید: «همه این گروه ها نیز بدون تجار و پیشه وران و صنعتگران سامان نمى یابند (زیرا) آنها (تجار و صنعتگران) وسایل زندگى ایشان (گروه هاى پیشین) را جمع آورى کرده و در بازارها عرضه مى کنند و (گروهى از آنان) وسایل و ابزارى را با دست خود مى سازند که دیگران قادر به آن نیستند»; (وَلاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَذَوِی الصِّنَاعَاتِ، فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ(۵)، وَیُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَیَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ(۶) بِأَیْدِیهِمْ مَا لاَ یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ).
روشن است که جمله «فِیمَا یَجْتَمِعُونَ…» و «یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ» اشاره به تجار و پیشه وران است که کار آنان جمع آورى مواد مورد نیاز مردم از مناطق دور و نزدیک و عرضه کردن آنها در بازارها و گذاشتن آنها در اختیار مصرف کنندگان است; ولى جمله «وَیَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ…» اشاره به صنعتگران است که آنها با تلاش و رنج و زحمت وسایل مورد نیاز مردم را با دست هاى خود ـ البته طبق شرایط آن زمان ـ ساخته و پرداخته و در اختیار نیازمندان مى گذارند.
ممکن است بعضى چنین پندارند که تجار نقش مهمى در زندگى انسان ها ندارند; نه کار تولیدى انجام مى دهند و نه زراعت و دامدارى و صنعت. چگونه امام آنها را از ارکان جامعه شمرده است؟ ولى اگر تاجر، انسانى وظیفه شناس باشد به یقین کارهاى مهمى را انجام مى دهد، زیرا از یک سو در هر منطقه اى از جهان چیزهایى است که در مناطق دیگر یافت نمى شود. اگر همه مردم روى زمین بخواهند از همه برکات الهى استفاده کنند باید گروهى انتقال این مواد مورد نیاز را از نقطه اى به نقطه دیگر به عهده بگیرند و این گروه همان تجارند. از سویى دیگر حتى در موادى که در یک شهر و یک استان تولید مى شود، تولیدکنندگان غالباً توانایى ندارند آنچه را تولید کرده اند شخصاً به بازار بیاورند و خرده فروشى کنند و به اصطلاح از تولید به مصرف برسانند، بلکه ناچارند محصولات خود را یکجا به کسى که سرمایه کافى دارد بفروشند و آن شخص به پیشه وران جزء بدهد و پیشه وران به طور خرده فروشى به مردم عرضه دارند.
از سوى سوم بسیارى از تولیدات کشاورزى و دامى و صنعتى است که ممکن است در محل تولید قابل جذب نباشد و باید آنها را جمع آورى کرده در بازارهاى دنیا عرضه کنند، لذا گروهى باید کار صادرات را به عهده بگیرند و این گروه همان تجارند به خصوص در محصولاتى که حفظ و ذخیره و نگه دارى آنها احتیاج به انبارهاى مجهز دارد که از عهده تولید کنندگان خارج است. تجار در این سه امر نقش مهمى دارند; یعنى معمولاً این دو واسطه (تجار و پیشه وران) براى گردش صحیح اموال و محصولات مختلف ضرورت دارد.
حال اگر وسائط متعدد شود و هر گروهى بخواهند بدون انجام کارى مثبت بهره بگیرند و بر بهاى اجناس بیفزایند و یا تجار اجناسى را که خریدارى کرده اند احتکار کنند یا دست به دست هم بدهند و بازار سیاه با قیمت هاى کاذب تشکیل دهند، انحراف محسوب مى شود و ارتباطى به اصل مسأله تجارت ندارد.
به همین دلیل در تمام دولت ها وزارت خانه اى به عنوان وزارت بازرگانى و مانند آن براى نظارت بر امر تجارت و حتى کمک به تجار و دادن سرمایه هاى لازم به آنها براى انجام صادرات و واردات وجود دارد که در واقع کار صنعتگران، کشاورزان و دامداران را تکمیل مى کنند.
آن گاه امام از قشر پایین اجتماع یاد کرده، مى فرماید: «سپس قشر پایین، نیازمندان و از کار افتادگان هستند که لازم است به آنها مساعدت و کمک شود»; (ثُمَّ الطَّبَقَهُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَهِ وَالْمَسْکَنَهِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ(۷) وَمَعُونَتُهُمْ).
بدیهى است در هر جامعه اى افرادى هستند که بر اثر پیرى، بیمارى، نقص عضو، حوادث گوناگون، عقب افتادگى ذهنى و مانند آن نمى توانند تولید کننده باشند و تنها مصرف کننده اند. بسیارى از این گروه به هنگام جوانى و سلامت جسم و روح از تولید کنندگان عمده بودند; ولى بر اثر گذشت زمان به چنین وضعى گرفتار شدند. نه عقل اجازه مى دهد نه وجدان مى پذیرد که اینها از حمایت هاى اجتماعى حذف شوند به همین دلیل در تمام دنیا براى این گروه حسابى باز مى کنند و بخشى از درآمدهاى حکومت صرف نگهدارى و پذیرایى از آنها مى شود و در اجتماع نیز مراکزى به حمایت از آنها تشکیل مى گردد. در اسلام درباره رسیدگى به این گروه توصیه اکید شده و سهم عمده اى از خمس و زکات به آنها تعلق دارد.
افزون بر این چنانچه این گروه نادیده گرفته شوند مشکلات مهمى براى اقشار دیگر جامعه فراهم مى شود. از یک سو ممکن است آنها براى تأمین زندگى خود دست به کارهاى خلاف یا جنایت ها و عقده گشایى ها بزنند، یا اقشار دیگر از کار خود دلسرد شوند و فکر کنند اگر روزى مانند این گروه شوند به چه مصائبى گرفتار خواهند شد; اما هنگامى که مى ببینند بر فرض از کارافتادگى حکومت و جامعه از آنها حمایت مى کنند به آینده خود نگران نخواهند شد.
تعبیر به اهل حاجت و مسکنت اشاره به دو گروه است: اهل حاجت کسانى هستند که فعالیتى دارند; اما درآمدشان کفاف نمى دهد و مسکنت اشاره به از کارافتادگان و زمین گیران است که مطلقا نمى توانند درآمدى داشته باشند.
آن گاه امام(علیه السلام) بعد از ذکر ارتباط این طبقات اجتماعى با یکدیگر اشاره به نکته مهمى مى کند و مى فرماید: «خداوند در آفرینش خود براى هر یک از این طبقات، وسعتى قرار داده همچنین هر یک بر والى به مقدار اصلاح کارشان حقى دارند»; (وَفِی اللهِ لِکُلّ سَعَهٌ، وَلِکُلّ عَلَى الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ).
اشاره به اینکه تمام این طبقات براى رسیدن به خواسته هاى خود از دو سرچشمه کمک مى گیرند: نخست سرچشمه آفرینش است که خداوند مواهب و نعمت ها و امکاناتى در این عالم آفریده که هر کدام از این گروه ها مى توانند با تلاش و کوشش و برنامه ریزى از آن بهره مند شوند، این بر حسب جهان تکوین، و اما از نظر جهان تشریع، حکومت اسلامى وظیفه دارد که به همه آنها کمک کند تا به مقاصد خویش برسند، زیرا حکومت هم داراى قدرت مالى است و هم قدرت اجرایى و مى تواند از این دو قدرت براى کمک به همه طبقات اجتماعى بهره بگیرد.
سپس در ادامه این سخن درباره این مطلب سخن مى گوید که والى چگونه مى تواند وظیفه خود را در این راه به خوبى انجام دهد مى فرماید: «هرگز والى از عهده اداى آنچه خداوند او را به آن ملزم ساخته بر نمى آید جز با اهتمام و کوشش و یارى جستن از خداوند و آماده ساختن خویش بر ملازمت حق و شکیبایى و استقامت در برابر آن، خواه امورى باشد که بر او سبک باشد یا سنگین»; (وَلَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَهِ مَا أَلْزَمَهُ اللهُ مِنْ ذَلِکَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَالاِسْتِعَانَهِ بِاللهِ، وَتَوْطِینِ(۸) نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ، وَالصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ).
در واقع امام(علیه السلام) سه شرط براى موفقیت والى در انجام وظیفه در برابر گروه هاى اجتماعى ذکر فرموده است: شرط اوّل تلاش و کوشش در این راه، شرط دوم یارى جستن از خدا و شرط سوم آماده بودن براى تحمل مشکلاتى که در این راه هست. به یقین هرگاه والى بر خداوند تکیه کند و مخلصانه بکوشد و از مشکلات در طریق انجام وظیفه نهراسد موفق و پیروز خواهد شد.
***
پی نوشت:
۱ . «عزّ» واژه «عزیز» که از «عزت» گرفته شده در لغت به معناى هر چیزى است که رسیدن به آن سخت است از این رو به زمینى که عبور از آن به سختى ایجاد مى شود عَزاز (بر وزن نماز) نامیده مى شود و نیز هر چیزى که بر اثر کمیابى دسترسى به آن مشکل باشد به آن عزیز مى گویند. همچنین افراد قوى و نیرومند که غلبه بر آنها مشکل است یا غیر ممکن، عزیز نامیده مى شوند و لذا واژه عزت هم به معناى قدرت و هم به معناى کمیابى و هم به معناى گرانبها بودن به کار مى رود. و در جمله پیشین کلمه عزّ به معناى قدرت است.
۲ . انفال، آیه ۶۰ .
۳ . درباره معناى خراج و مورد آن بحث مشروحى ذیل نامه ۵۱ ذکر کرده ایم.
۴ . «مَعاقِد» جمع «مَعْقِد» بر وزن «مسجد» در اصل به معناى محل گره زدن است سپس به هر معامله و قراردادى به مناسبت اینکه گرهى در میان طرفین ایجاد مى کند اطلاق شده است و ریشه اصلى آن «عقد» به معناى گره زدن است.
۵ . «مَرافِق» جمع «مرفق» بر وزن «مسجد» و همچنین جمع «مرفق» بر وزن «محور» به معناى امورى است که انسان از آنها منتفع و بهره مند مى شود.
۶ . «التَّرَفُّق» به معناى بهره مند شدن و استفاده کردن است و جمله (ما لایَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ) اشاره به این است که خداوند استعدادها و موقعیت هاى اجتماعى را مختلف آفریده است; چه بسیار کارهایى که از فردى ساخته است و از فردى دیگر ساخته نیست و نتیجه زندگى اجتماعى همین است که هر کس بر طبق استعداد و توان خود به کارى مشغول مى شود و دیگران از آن بهره مند مى گردند و در برابر به او بهره مى دهند.
۷ . «رِفْد» به معناى عطا و بخشش و کمک کردن است.
۸ . «توطین» به معناى وادار ساختن بر چیزى است و «توطین نفس» یعنى خویشتن را به کارى وادار کردن. در اصل از ماده وطن گرفته شده گویى انسان آن کار را وطن خویش قرار مى دهد و در آن توقف مى کند. این واژه گاه به معناى عادت دادن نیز آمده است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوازدهم: امور سپاهیان

فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَ لاِمَامِکَ، وَأَنْقَاهُمْ جَیْباً، وَأَفْضَلَهُمْ حِلْماً، مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ، وَیَسْتَرِیحُ إِلَى الْعُذْرِ، وَیَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ، وَیَنْبُو عَلَى الاَْقْوِیَاءِ، وَمِمَّنْ لاَ یُثِیرُهُ الْعُنْفُ، وَلاَ یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ. ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَالاَْحْسَابِ، وَأَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ، وَالسَّوَابِقِ الْحَسَنَهِ، ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَهِ وَالشَّجَاعَهِ، وَالسَّخَاءِ وَالسَّمَاحَهِ؛ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ، وَشُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ. ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا، وَلاَ یَتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ، وَلاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَإِنْ قَلَّ، فَإِنَّهُ دَاعِیَهٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِیحَهِ لَکَ، وَحُسْنِ الظَّنِّ بِکَ؛ وَلاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَى جَسِیمِهَا، فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ، وَلِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لاَ یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ. وَلْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ، وَأَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ، بِمَا یَسَعُهُمْ وَیَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ، حَتَّى یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ؛ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ.
براى فرماندهى سپاه کسى را برگزین که خیرخواهى او براى خدا و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و امام تو بیشتر، و دامن او پاک تر، شکیبایى او برتر باشد، از کسانى که دیر به خشم آید، و عذر پذیرتر باشد، و بر ناتوان رحمت آورد، و با قدرتمندان، با قدرت برخورد کند، درشتى او را به تجاوز نکشاند، و ناتوانى او را از حرکت باز ندارد. 
سپس در نظامیان با خانواده هاى ریشه دار، داراى شخصیّت حساب شده، خاندانى پارسا، داراى سوابقى نیکو و درخشان، که دلاور و سلحشور و بخشنده و بلند نظرند، روابط نزدیک بر قرار کن، آنان همه بزرگوارى را در خود جمع کرده، و نیکى ها را در خود گرد آورده اند. 
پس در کارهاى آنان به گونه اى بیندیش که پدرى مهربان در باره فرزندش مى اندیشد، و مبادا آنچه را که آنان را بدان نیرومند مى کنى در نظرت بزرگ جلوه کند، و نیکوکارى تو نسبت به آنان -هر چند اندک باشد- خوار مپندار، زیرا نیکى، آنان را به خیرخواهى تو خواند، و گمانشان را نسبت به تو نیکو گرداند، و رسیدگى به امور کوچک آنان را به خاطر رسیدگى به کارهاى بزرگشان وامگذار، زیرا از نیکى اندک تو سود مى برند، و به نیکى هاى بزرگ تو بى نیاز نیستند. 
برگزیده ترین فرماندهان سپاه تو، کسى باشد که از همه بیشتر به سربازان کمک رساند، و از امکانات مالى خود بیشتر در اختیارشان گذارد، به اندازه اى که خانواده هایشان در پشت جبهه، و خودشان در آسایش کامل باشند، تا در نبرد با دشمن، سربازان اسلام تنها به یک چیز بیندیشند. همانا مهربانى تو نسبت به سربازان، دل هایشان را به تو مى کشاند.
شرایط فرمانده لشکر:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به تفصیل از شرایط فرماندهان لشکر سخن مى گوید که از قبیل ذکر تفصیل بعد از اجمال است و در مجموع براى فرماندهان لشکر چهارده وصف ذکر مى کند. مى فرماید: «فرمانده سپاهت را کسى قرار ده که در نزد تو به خدا و پیامبر و امامت از همه خیرخواه تر و از همه پاک دل تر و عاقل تر باشد»; (فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِِمَامِکَ، وَأَنْقَاهُمْ جَیْباً(۱)، وَأَفْضَلَهُمْ حِلْماً).
این اوصاف سه گانه سبب مى شود اوّلاً فرمانده لشکر تنها به فکر پیشرفت آیین حق و عظمت پیامبر اکرم و پیروزى امام باشد. ثانیاً خالصانه و مخلصانه در این راه بکوشد و ثالثا با بردبارى و عقل و درایتِ کافى امور لشکر را سامان بخشد.
واژه «حلم» در اینجا ممکن است به معناى عقل(۲) و شاید به معناى خویشتن دارى و بردبارى باشد. جمله هاى بعد از آن معناى دوم را تقویت مى کند.
آن گاه امام بعد از ذکر این سه وصف به دو وصف دیگر اشاره مى کند که در واقع تفصیلى است براى وصف اخیر. مى فرماید: «(فرمانده لشکر تو باید) از کسانى باشد که دیر خشم مى گیرد و زود عذر مى پذیرد»; (مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ، وَیَسْتَرِیحُ إِلَى الْعُذْرِ).
بدیهى است منظور سهل انگارى و عذرپذیرى در برابر مسائل مهم و سرنوشت ساز نیست. منظور خطاهاى جزئى است که ممکن است از همه کس سر بزند. فرمانده لشکر باید در برابر این امور خونسرد و عذرپذیر باشد.
حضرت در ادامه این سخن به چهار وصف دیگر اشاره کرده مى فرماید: «کسى باشد که نسبت به ضعفا رئوف و مهربان و در برابر زورمندان پرقدرت باشد، کسى که مشکلات، او را از جا به در نمى برد و ضعف، او را به زانو در نمى آورد»; (وَیَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ، وَیَنْبُو(۳) عَلَى الاَْقْوِیَاءِ، وَمِمَّنْ لاَ یُثِیرُهُ(۴) الْعُنْفُ، وَلاَ یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ).
این اوصاف از آن کسانى است که با شخصیت، شجاع و پراستقامت باشند; چنین افرادى در برابر افراد ضعیف مهربانند. آنها را در زیر چتر حمایت خود مى گیرند و مورد محبّت قرار مى دهند و به عکس در برابر زورمندان با قدرت مى ایستند و هرگز سر خود را در مقابل آنها خم نمى کنند. مشکلات را با عقل وتدبیر وقدرت حل مى کنند و در برابر هیچ کس وهیچ کارى ضعف نشان نمى دهند.
آن گاه بعد از بیان این اوصاف نه گانه، امام(علیه السلام) به هشت وصف دیگر و صفات برجسته یک فرمانده لایق اشاره کرده مى فرماید: «سپس به سراغ کسانى برو که داراى شخصیت و اصالتِ خانوادگى از خاندان هاى صالح و خوش سابقه و داراى برازندگى و شجاعت و سخاوت و کرم باشند»; (ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَالاَْحْسَابِ، وَأَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ، وَالسَّوَابِقِ الْحَسَنَهِ، ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَهِ وَالشَّجَاعَهِ، وَالسَّخَاءِ وَالسَّمَاحَهِ).
«مُرُوءَاتِ» جمع «مروت» از ریشه «مَرء» گرفته شده که معمولاً به معناى شخصیت استعمال مى شود.
«أَحْسَابِ» جمع «حَسَب» اشاره به اصالت نژاد و جنبه هاى مثبت وراثت دارد، مثل اینکه مى گوییم: فلان کس از طایفه بنى هاشم و سادات صاحب احترام است.
«أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ» اشاره به خاندان هایى است که پاکدامن و صالح العمل هستند.
و «السَّوَابِقِ الْحَسَنَهِ» ناظر به خانواده هایى است که نه تنها امروز بلکه در گذشته به سبب اعمال خوبشان نام نیکى از خود به یادگار گذارده اند.
«النَّجْدَهِ» که در اصل به معناى ارتفاع مى آید در اینجا به معناى رفیع بودن مقام و روح بزرگ و جایگاه اجتماعى والاست.
«الشَّجَاعَهِ» که به معناى دلاورى است معناى روشنى دارد.
«السَّخَاءِ» همان مفهوم سخاوت را مى رساند.
و «السَّمَاحَهِ» به معناى سعه صدر و بزرگوارى است.
بنابراین هر یک از این هشت واژه معانى متفاوتى دارد که به یکى از فضایل و صفات برجسته انسان اشاره دارد، هرچند بعضى از مفسّران نهج البلاغه تعدادى از آنها را مترادف شمرده اند; مانند «نجده» و «سخاوت» و همچنین «سخاء» و «سماحت» و یا «احساب» و «اهل البیوتات الصالحه».
تعبیر به «ألْصِقْ» که مفهومش امر به چسبیدن است، به داشتن روابط نزدیک و تنگاتنگ اشاره دارد; یعنى با گروه هایى که چنین ویژگى هایى دارند جهت انتخاب فرماندهان لشکر ارتباط بر قرار کن.
بى شک آنها که داراى این صفاتند قابل اعتمادتر و کارآیى بیشتر و قرین فتح و پیروزى اند. نژاد، وراثت، حسن سابقه و اعمالى که نشانه بزرگوارى و شجاعت و سخاوت و جوانمردى است همگى مى تواند دلیلى بر شخصیت والاى صاحب آن باشد و در واقع امام در اینجا به نوعى روانکاوى و روان شناسى دست زده تا مالک بتواند بهترین را براى فرماندهى لشکر برگزیند.
از این رو امام در ادامه این سخن مى فرماید: «زیرا آنها کانون کرامت و شاخه هاى نیکى و شایستگى هستند»; (فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ(۵) مِنَ الْکَرَمِ، وَشُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ).
تعبیر به «عُرْف» به همه انواع نیکى ها اشاره دارد. این واژه از ماده عرفان و معرفت گرفته شده و به معناى معروف و شناخته شده مى آید. از آنجا که نیکى ها و خوبى ها براى روح و عقل انسان امورى شناخته شده هستند از آن تعبیر به عرف یا معروف مى شود و به عکس زشتى ها و بدى ها که با روح پاک انسان سنخیت ندارند امورى ناشناخته و منکر محسوب مى شوند. امام(علیه السلام) در این عبارت مى فرماید: کسانى که واجد آن صفات هشت گانه باشند، کانونى از شخصیت و کرم و شعبه هایى از صفات برجسته انسانى هستند.
آن گاه امام بعد از ذکر این اوصاف مهم و برجسته براى فرماندهان لشکر، چهار دستور درباره طرز رفتار با آنان صادر مى کند. نخست مى فرماید: «سپس کارها (و مشکلات و نیازهاى) آنها را بررسى کن آن گونه که پدر و مادر از فرزندشان تفقد مى کنند»; (ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا).
به این ترتیب فرمانده لشکر نسبت به فرماندهان جزء بلکه نسبت به همه لشکر باید همچون پدر و مادر دلسوز، پر محبّت و جستجوگر درباره نیازهایشان باشد و پیوند عاطفى محکمى با آنها برقرار سازد که سبب وفادارى آنها به فرمانده و پایدارى آنان در میدان جنگ شود.
در دستور دوم مى افزاید: «هرگز نباید چیزى که آنها را به وسیله آن تقویت کرده اى در نظر تو بزرگ آید»; (وَلاَ یَتَفَاقَمَنَّ(۶) فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ).
اشاره به اینکه هر اندازه خدمات تو بزرگ باشد باز هم آن را کوچک بشمر و در فکر بهتر از آن باش.
در دستور سوم مى فرماید: «و نیز نباید لطف و محبّتى را که درباره آنها ابراز مى دارى، هرچند کوچک باشد حقیر بشمرى»; (وَلاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ(۷) بِهِ وَإِنْ قَلَّ).
آن گاه امام(علیه السلام) دلیلى براى این گفتار خود (رسیدگى به امور کلى و جزئى فرماندهان لشکر و سپاه) ذکر کرده و مى فرماید: «این امر آنها را به خیرخواهى و حسن ظن به تو وادار مى کند (و پیوندهاى عاطفى را محکم مى سازد)»; (فَإِنَّهُ دَاعِیَهٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِیحَهِ لَکَ، وَحُسْنِ الظَّنِّ بِکَ).
در چهارمین دستور مى فرماید: «هرگز تفقد و تلاش براى اصلاح امور کوچکِ آنها را به سبب تکیه کردن بر اصلاح امور کلى آنها رها مساز، زیرا رفع نیازهاى کوچک براى خود جایگاهى دارد که از آن بهره مند مى شوند همان گونه که رفع نیازهاى مهم موقعیتى دارد که از آن بى نیاز نخواهند بود»; (وَلاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَى جَسِیمِهَا، فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ، وَلِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لاَ یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ).
این نکته کاملا شایان دقت است که فرماندهان، بلکه تمام مدیران جامعه نباید از امور کوچک و بزرگ غافل شوند یا اینکه تنها به امور سرنوشت ساز و نیازهاى مهم و برجسته جامعه بپردازند، بلکه هر کدام را در جایگاه خود ببینند، زیرا گاه مى شود فراموش کردن امور فرعى به همان اندازه آسیب مى رساند که فراموش کردن امور کلى سبب مى شود.
نکته جالب دیگر اینکه در تمام بحث هاى گذشته، امام به جاى پرداختن به اهمّیّت آموزش هاى نظامى و مسائل مربوط به سلاح، به امور معنوى و جنبه هاى روحى فرماندهان سپاه مى پردازد، چون آنچه سبب پیروزى است این امور است، هرچند امور دیگر نیز جایگاه خود را دارد.
در دنیاى امروز کمتر دیده مى شود که براى انتخاب فرماندهان و مدیران جامعه به سراغ ویژگى هاى خانوادگى و صفات معنوى و سخاوت و پاکدامنى و تقواى آنها بروند. به همین دلیل بسیار دیده شده که خیانت هاى بزرگ از سوى همین مدیران صورت مى گیرد.
***
برترین فرماندهان لشکر:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به دنبال توصیه هایى که براى انتخاب فرماندهانِ لشکر در بخش سابق نموده بود، به سراغ اهتمام به امر سپاه و لشکر مى رود و به مالک توصیه مى کند فرماندهانى انتخاب کن که به امور لشکر بهتر رسیدگى کنند. مى فرماید: «برترین فرماندهان لشکر نزد تو باید کسانى باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بیشتر به آنان کمک نمایند، به اندازه اى که هم نفرات سربازان و هم کسانى که تحت تکفّل آنها هستند به خوبى اداره شوند; به گونه اى که همه آنها به یک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است»; (وَلْیَکُنْ آثَرُ(۸) رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ، وَأَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ(۹)، بِمَا یَسَعُهُمْ وَیَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ(۱۰) أَهْلِیهِمْ، حَتَّى یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ).
در دنیاى امروز رابطه میان فرماندهان لشکر و افراد یگان ها روابطى خشک و به اصطلاح «نظامى» است نه عاطفى; روابطى که غالباً بر محور جریمه و مجازات و بازداشت و تهدید دور مى زند؛ در حالى که امام، چهارده قرن پیش تأکید فرموده که روابط باید عاطفى باشد و باید فرماندهان مشکلاتِ افراد سپاه و حتى مشکلات خانواده هاى آنها را در نظر بگیرند و به اندازه کافى زندگى آنها را تأمین کنند تا هنگامى که به میدان جهاد گام مى نهند تنها به فکر نبرد با دشمن باشند نه غیر آن. بدیهى است چنین لشکرى به پیروزى نزدیک تر است.
هرگاه نفرات لشکر یک چشم به سوى میدان دوخته باشند و با چشم دیگر به پشت سر به خانواده و فرزند خویش نگاه کنند و نگران آنها باشند اراده و عزمشان براى جنگیدن با دشمن سست مى شود.
جالب اینکه امام(علیه السلام) در زندگى شخصى خود حدّاکثر زهد را رعایت مى کند و حتى به فرمانداران و فرماندهان نیز این توصیه را دارد که شرح آن در نامه امام به عثمان بن حنیف گذشت; ولى به گروه هایى که تحت کفالت او هستند توصیه گشایش زندگى در حد معقول دارد.
آن گاه امام(علیه السلام) در مقام بیان علت براى این دستور بر آمده مى فرماید: «زیرا محبّت و مهربانى تو به آنان قلب هایشان را به تو متوجه مى سازد»; (فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ).
با توجّه به اینکه بر حسب ظاهرِ عبارت ضمیر در «عَلَیْهِم» و «قُلُوبَهُم» به افراد سپاه بر مى گردد مفهوم کلام چنین مى شود: هنگامى که تو از طریق فرماندهان لشکر به لشکر محبّت کنى، لشکریان از صمیم دل تو را دوست مى دارند و وفادار خواهند بود.(۱۱)
***
پی نوشت:
۱ . «جیب» در اصل به معناى یقه پیراهن و گریبان است و از آنجایى که این قسمت از پیراهن با سینه مجاورت دارد و سینه نیز با قلب مجاور است این واژه گاه بر سینه و گاه بر قلب نیز اطلاق مى گردد.
۲ . قرآن مجید درباره کافران مى گوید: (أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ). (طور، آیه ۳۲)
۳ . «یَنْبو» از ریشه «نَبْو» بر وزن «نذر» در اصل به معناى اثر نگذاشتن شمشیر و تیر و امثال آن است. سپس به معناى موافق نبودن و تسلیم نشدن به کار رفته و در عبارت بالا همین معنا اراده شده است.
۴ . «لایُثیرُهُ» از ریشه «اثاره» به معناى برانگیختن و یا برانگیزاندن آمده است.
۵ . «جِماع» همان گونه که قبلاً گفتیم در اصل مصدر است و در این گونه موارد به معناى وصفى به کار مى رود یعنى جامع بودن و جمع کردن.
۶ . «لاَ یَتَفَاقَمَنَّ» از ریشه «تفاقُم» به معناى بزرگ و خطیر بودن است و از مادّه «فقم» بر وزن «فهم» که به همین معنا آمده است.
۷ . «تَعَاهَدْتَهُمْ» از ریشه «تعاهُد» و از مادّه «عهد» گاه به معناى پیمان بستن و گاه به معناى سرپرستى و رسیدگى نمودن است و اینکه در بعضى روایات وارد شده به هنگام ورود در مسجد «تعاهد نعلین» کنید اشاره به همین معناى وارسى کردن جهت آلوده نبودن است (در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مى خوانیم: «تَعَاهَدُوا نِعَالَکُمْ عِنْدَ أَبْوَابِ مَسَاجِدِکُمْ» (بحارالانوار، ج ۸۰، ص ۳۶۷). در عبارت بالا نیز همین معنا اراده شده است; یعنى رسیدگى به امر لشکر.
۸ . «آثَر» در اینجا صیغه افعل تفضیل است و به معناى برترین آمده، از ریشه «ایثار» به معناى برترى دادن دیگرى است.
۹ . «جِدَه» به معناى توانایى مالى است. این واژه مصدر و از ریشه «وجود» گرفته شده است.
۱۰ . «خُلُوف» جمع «خَلْف» به معناى بازماندگانى است که انسان به هنگام سفر از خود در وطن مى گذارد و معمولاً به زنان و فرزندان کوچک و افراد ناتوان اطلاق مى شود.
۱۱ . با توجّه به اینکه سخن از رابطه عاطفى فرماندهان لشکر با لشکر بود نه از رابطه مالک و افراد لشکر، لذا در مرجع ضمایر بالا نوعى ناهماهنگى به نظر مى رسد; ولى اگر به این واقعیت توجّه کنیم که مرحوم سیّد رضى جمله هایى را در این وسط حذف کرده همان جمله هایى که در کتاب تحف العقول و کتاب تمام نهج البلاغه آمده است، آن گاه معلوم مى شود امام قبل از این جمله سفارشى به مالک درباره اهتمام به امور فرماندهان مى کند و مى گوید: «ثُمَّ وَاتِرْ إِعْلاَمَهُمْ ذَاتَ نَفْسِکَ فی إِیثَارِهِمْ وَالتَّکْرِمَهِ لَهُمْ،وَالاِرْصَادِ بِالتَّوْسِعَهِ وَحَقِّقْ ذَلِکَ بِحُسْنِ الْفِعَالِ وَالأَثَرِ وَالْعَطْفِ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِم». به همین جهت روشن مى شود که ضمیرهاى جمع به فرماندهان بر مى گردد و سخن از رابطه آنها با مالک است (دقت کنید).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سیزدهم: دلجویی از مردم

وَإِنَّ أَفْضَلَ قُرَّهِ عَیْنِ الْوُلاَهِ اسْتِقَامَهُ الْعَدْلِ فِی الْبِلاَدِ، وَظُهُورُ مَوَدَّهِ الرَّعِیَّهِ؛ وإِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَهِ صُدُورِهِمْ، وَلاَ تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِیطَتِهِمْ عَلَى وُلاَهِ الاُْمُورِ، وَقِلَّهِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ، وَتَرْک اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ؛ فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ، وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ، وَتَعْدِیدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلاَءِ مِنْهُمْ؛ فَإِنَّ کَثْرَهَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَتُحَرِّضُ النَّاکِلَ، إِنْ شَاءَ اللهُ. ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى، وَلاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ امْرِئ إِلَى غَیْرِهِ، وَلاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَهِ بَلاَئِهِ، وَلاَ یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِیراً، وَلاَ ضَعَهُ امْرِئ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِیماً. وَارْدُدْ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ، وَیَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الاُْمُورِ؛ فَقَدْ قَالَ اللهُ تَعَالَى لِقَوْم أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ»؛ فَالرَّدُّ إِلَى اللهِ الاَْخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الاَْخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَهِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَهِ.

و همانا برترین روشنى چشم زمامداران، برقرارى عدل در شهرها و آشکار شدن محبّت مردم نسبت به رهبر است، که محبّت دلهاى رعیّت جز با پاکى قلب ها پدید نمى آید، و خیرخواهى آنان زمانى است که با رغبت و شوق پیرامون رهبر را گرفته، و حکومت بار سنگینى را بر دوش رعیّت نگذاشته باشد، و طولانى شدن مدت زمامدارى بر ملّت ناگوار نباشد. 
پس آرزوهاى سپاهیان را بر آور، و همواره از آنان ستایش کن، و کارهاى مهمّى که انجام داده اند بر شمار، زیرا یادآورى کارهاى ارزشمند آنان، شجاعان را بر مى انگیزاند، و ترسوها را به تلاش وامى دارد، انشاء اللّه. 
و در یک ارزشیابى دقیق، رنج و زحمات هر یک از آنان را شناسایى کن، و هرگز تلاش و رنج کسى را به حساب دیگرى نگذاشته، و ارزش خدمت او را ناچیز مشمار، تا شرافت و بزرگى کسى موجب نگردد که کار کوچکش را بزرگ بشمارى، یا گمنامى کسى باعث شود که کار بزرگ او را ناچیز بدانى. 
مشکلاتى که در احکام نظامیان براى تو پدید مى آید، و امورى که براى تو شبهه ناکند، به خدا، و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم باز گردان، زیرا خدا براى مردمى که علاقه داشته هدایتشان کند فرموده است: «اى کسانى که ایمان آوردید، از خدا و رسول و امامانى که از شما هستند اطاعت کنید، و اگر در چیزى نزاع دارید، آن را به خدا و رسولش باز گردانید». پس باز گرداندن چیزى به خدا، یعنى عمل کردن به قرآن، و باز گرداندن به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم یعنى عمل کردن به سنّت او که وحدت بخش است، نه عامل پراکندگى.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به نکته مهمى اشاره مى کند که سبب بقاى دولت ها، حکومت ها و مدیریت هاست. مى فرماید: «(بدان) برترین چیزى که موجب روشنایى چشم زمامداران مى شود برقرارى عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه و محبّت رعایا به آنهاست»; (وَإِنَّ أَفْضَلَ قُرَّهِ عَیْنِ الْوُلاَهِ اسْتِقَامَهُ الْعَدْلِ فِی الْبِلاَدِ، وَظُهُورُ مَوَدَّهِ الرَّعِیَّهِ).
اشاره به اینکه گسترش عدل و داد سبب پیوند عاطفى میان مردم و زمامداران مى شود که بهترین وسیله براى حفظ حکومت است.
سپس به عوامل ظهور مودّت و محبّت مردم اشاره کرده مى فرماید: «محبّت و علاقه رعایا به آنها جز با پاکى دل هایشان (و برطرف شدن هرگونه سوء ظن به زمامداران) آشکار نمى شود»; (و إِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَهِ صُدُورِهِمْ).
سلامتِ صدور اشاره به خوش بینى و نفى هر گونه کینه و عداوت است. بدیهى است که اگر رعایا به اعمال زمامداران خوش بین باشند و هیچ گونه کینه و عداوتى از آنان به دل نگیرند محبّت و وفادارى آنان به حکومت آشکار مى گردد.
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که بسیارى از مردم به حکم اجبار و خوف و ترس، ممکن است ثناخوان زمامداران باشند در حالى که سلامتِ صدور ندارند. مودت واقعى زمانى ظاهر و آشکار مى شود که دل هاى آنها به زمامداران علاقه مند باشد.
در ادامه مى افزاید: «خیرخواهى آنها در صورتى کاملا مفید واقع مى شود که با میل خود گرداگرد زمامداران جمع شوند و حکومتِ آنها بر ایشان سنگین نباشد و انتظارِ پایان گرفتن مدت حکومتشان را نکشند»; (وَلاَ تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِیطَتِهِمْ عَلَى وُلاَهِ الاُْمُورِ، وَقِلَّهِ اسْتِثْقَالِ(۱) دُوَلِهِمْ، وَتَرْک اسْتِبْطَاءِ(۲) انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ).
جالب اینکه امام براى دوام و بقاى حکومت ها روى مسأله قدرت ظاهرى و تسلط لشکر و نیروى انتظامى و اطلاعاتى بر مردم تکیه نمى کند، بلکه تمام تکیه اش بر دل هاى مردم و جنبه هاى عاطفى آنان است و راه جلب محبّت آنان را نیز به خوبى نشان مى هد. در حالى که در گذشته و حتى دنیاى امروز بسیارى از حکومت ها بقاى خود را در گروى سلطه ظاهرى بر مردم مى شمرند و غالباً دیده ایم مردم ناراضى با فراهم آمدن فرصت بر ضد آنها قیام کرده اند و طومار قدرتشان را در هم پیچیده اند.
در شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه شوشترى آمده است که «زهرى» مى گوید: «روزى وارد بر عمر بن عبد العزیز شدم در همان اثنا که من نزد او بودم نامه اى از یکى از فرماندارانش به او رسید که مضمونش این بود که شهر او نیاز به تعمیر و مرمت دارد. من به او گفتم: اتفاقاً یکى از فرمانداران على(علیه السلام) شبیه این نامه را به آن حضرت نوشته بود و امام در پاسخ او نوشت: «أمّا بَعْدُ، فَحَصِّنْها بِالْعَدْلِ وَنَقِّ طُرُقَها مِنَ الْجَوْرِ; بعد از حمد و ثناى الهى شهر خود را با عدالت محکم کن و جاده هایش را از ظلم و جور پاک گردان» با شنیدن این سخن، عمر بن عبدالعزیز همان را در پاسخ فرماندارش نوشت.(۳)
سپس امام(علیه السلام) در مورد تشویق هاى مادى مى فرماید: «بنابراین میدان آرزوها را (براى زندگى) در برابر سپاهت وسعت بخش (و نیازهاى آنها را از این نظر تأمین کن)»; (فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ(۴)).
آمال (آرزوها) مفهوم وسیعى دارد که شامل تمام نیازهاى ضرورى و رفاهى مى شود. بدیهى است اگر فرماندهان لشکر و سپاهیان فکرشان از ناحیه تأمین زندگى راحت نباشد کارآیى آنها در میدان نبرد کم مى شود.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به تشویق هاى روانى پرداخته مى فرماید: «پیوسته آنها را تشویق نما و پیاپى کارهاى مهمى را که افرادى از آنها انجام داده اند برشمار، زیرا یادآورىِ کارهاى نیکِ آنها افراد شجاعشان را به فعالیتِ بیشتر وامى دارد و کم کاران را به کار تشویق مى کند. ان شاء الله»; (وَوَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ، وَتَعْدِیدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلاَءِ(۵) مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَهَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ(۶) الشُّجَاعَ وَتُحَرِّضُ(۷) النَّاکِلَ(۸) إِنْ شَاءَ اللهُ).
به یقین مسأله تشویق افراد لایق و پرکار همیشه براى پیشرفت کارهاى اجتماعى مؤثر بوده و هست و مخصوصاً در دنیاى امروز بسیار به آن اهمّیّت داده مى شود. انتخاب استاد نمونه، صنعتگر نمونه، کشاورز نمونه و فرماندهان نمونه و دادن لوح سپاس و جایزه هاى بزرگ و عنوان کردن نام آنها در رسانه ها در همین راستا صورت مى گیرد.
شایان توجّه اینکه این تشویق ها ـ چنان که امام در گفتار بالا اشاره فرموده ـ اثر مضاعف دارد; از یک سو افراد لایق را به کار وامى دارد و از سوى دیگر افراد سست و کم کار که خود را در آن میان سر شکسته مى بینند به فکر تغییر مسیر مى اندازد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن ـ یعنى مسأله تشویق ها ـ به توضیح بیشترى در این زمینه پرداخته مى فرماید: «سپس باید ارزش زحمات هر یک را به دقت بشناسى و هرگز کار خوب کسى را به دیگرى نسبت ندهى و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نیاورى»; (ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى، وَلاَ تَضُمَّنَّ(۹) بَلاَءَ امْرِئ إِلَى غَیْرِهِ، وَلاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَهِ بَلاَئِهِ)
امام در این سه جمله که هر یک به نکته خاصى اشاره دارد و در عین حال مکمّل یکدیگر است تأکید مى کند که مالک کاملا مراقب باشد و ارزش زحمات نفرات زیر دست را بشناسد و اگر کسى انجام دهنده اصلى کار مهمى بوده آن را به حسابِ او بگذارند به علاوه نه تنها خادم اصلى را بشناسند، بلکه دقیقاً میزان خدمت او نیز ارزیابى شود.
آن گاه دو دستور دیگر در تکمیل این دستورات بیان مى کند و مى فرماید: «مبادا شخصیت کسى موجب این شود که کار کوچکش را بزرگ بشمارى و یا کوچکى مقام کسى سبب گردد که خدمت پر ارجش را ناچیز به حساب آورى»; (وَلاَ یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَلاَ ضَعَهُ امْرِئ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِیماً).
به تعبیر دیگر نخست به عمل نگاه کن سپس به شخص عامل. به عکس آنچه در میان اکثر مردم معمول است که نخست به عمل کننده نگاه مى کنند آن گاه به عمل و همین امر سبب مى شود در ارزیابى اعمال اشخاص گرفتار اشتباه و خطا شوند.
شایان توجّه است که امام در مجموع این بخش از عهدنامه خود نخست از صفات برجسته اى که در فرماندهان لشکر است دم مى زند و بعد توصیه هاى لازم درباره افراد لشکر دارد و به دنبال آن سخن از عموم رعایا به میان آورده و در پایان بار دیگر از مسائل مربوط به تشویق فرماندهان لشکر سخن مى راند و توصیه هاى مؤکدى به آن دارد.
بنابراین چنین به نظر مى رسد که امام در لابه لاى بحث هاى مربوط به فرماندهان و لشکریان به صورت جمله معترضه از تمام توده هاى مردم و خیرخواهى براى آنان سخن گفته است.
***
راه حلّ مشکلات:
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به تبیین وظیفه مالک در مسائل مربوط به احکام شرع و به اصطلاح شبهات حکمیه مى پردازد و راه کشف احکام الهى را در مسائل مربوط به لشکر، جنگ و صلح و سایر مسائل مرتبط به حکومت به او نشان مى دهد و به اصطلاح او را به اجتهاد در احکام الهى با استفاده از منابع فرا مى خواند، زیرا حضرت چنین آمادگى را در او مى دید. مى فرماید: «امور مهمى که بر تو، سنگین مى شود و در کارهاى مختلف، مشتبه و پیچیده مى گردد به خدا و پیامبر بازگردان (و از گفته آنها براى کشف احکام کمک بگیر)»; (وَارْدُدْ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ، وَیَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الاُْمُورِ).
آن گاه به آیه شریفه استناد مى کند و مى فرماید: «خداوند متعال به گروهى که دوست دارد آنها را ارشاد و راهنمایى کند چنین فرموده: اى کسانى که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر (خدا) و پیشوایان (معصوم) خود را و اگر در چیزى اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش ارجاع دهید (و از آنها داورى بطلبید)»; (فَقَدْ قَالَ اللهُ تَعَالَى لِقَوْم أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ)(۱۰)).
سپس مى افزاید: «باز گرداندن به خدا به معناى تمسک جستن به قرآن کریم و گرفتن دستور از آیات محکمات آن است و بازگرداندن به پیامبر همان تمسک به سنّت قطعى و مورد اتفاق آن حضرت است که اختلافى در آن نیست»; (فَالرَّدُّ إِلَى اللهِ الاَْخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الاَْخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَهِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَهِ).
تعبیر به «ما یُضْلِعُکَ» با توجّه به اینکه «ضَلْع»; (بر وزن منع) در اصل به معناى بار سنگینى است که گاه انسان را به این سو و آن سو مایل مى کند، اشاره به این است که هر حکم مشکل و پیچیده اى پیش آمد باید از طریق مراجعه به کتاب و سنّت حل شود.
تعبیر به «خُطُوب» جمع «خطب» (بر وزن ختم) به معناى کار مهم است، در برابر امور که به هر نوع کارى گفته مى شود. اشاره به اینکه هم در امور مهمه و هم در امور عادى هر کجا حکمش مشکل شد از نصوص کتاب و سنّت یا از عمومات و اطلاقات کمک بگیر.
تعبیر به «أُولِى الأَمْر» به معناى صاحبان اختیار اشاره به پیشوایان معصوم است که در آن زمان مصداقش خود امام بود.
تعبیر به «مُحْکَمُ کِتابِهِ» اشاره به محکمات آیات است که در مفهوم و تفسیر آن شک و تردیدى نیست.
تعبیر به «سنّت جامعه غیر مفرّقه» اشاره به احادیث و سیره نبوى است که مورد قبول مسلمانان و مشهور در میان آنهاست و اخذ به آن سبب هیچ گونه اختلاف و تفرقه اى نمى شود.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که چرا امام(علیه السلام) از دلیل عقل و اجماع که دو دلیل قطعى از ادله چهارگانه فقه است سخنى به میان نیاورده است؟
پاسخ آن روشن است، زیرا کتاب و سنّت هم حجیت دلیل عقل را صریحاً بیان کرده و هم حجیت اجماع را; خواه اجماع را یک دلیل مستقل بدانیم و یا آن را به سنّت و کلام معصوم بازگردانیم.
***
نکته:
اولوا الامر کیانند؟
درباره تفسیر اولوا الامر در میان مفسّران اختلاف نظر است. مفسّران اهل سنّت غالباً مقصود از آن را زمامداران و حاکمان وقت مى دانند و عجب اینکه استثنایى هم براى آن قائل نشده اند! نتیجه این تفسیر آن است که مسلمانان وظیفه دارند از هر شکل حکومتى پیروى کنند حتى اگر حکومت مغول ها باشد.
ولى بعضى از مفسّران اخیر که روشن بینى بیشترى دارند مانند نویسندگان تفسیر «المنار» و «فى ظلال» اولوا الامر را به معناى نمایندگان مردم و علما و صاحب منصبانى مى دانند که داراى نقشى در زندگى مردم هستند ولى آن را مشروط به این مى کنند که بر خلاف مقررات اسلام نبوده باشد.
این در حالى است که بعضى دیگر اولوا الامر را به دانشمندانى که زمامدار معنوى هستند منحصر مى کنند و بعضى تنها خلفاى چهارگانه را اولوا الامر مى شمرند که لازمه آن این مى شود در ازمنه دیگر اولى الامرى وجود نخواهد داشت.
بعضى دیگر صحابه را نیز جزء اولى الامر مى شمرند که همان اشکال و ایراد به آن وارد است.
ولى مفسّران شیعه اتفاق نظر دارند که اولى الامر تنها امامان معصومند که پیشواى مردم از سوى خدا در تمام امور مادى و معنوى هستند. دلیل آن هم روشن است و آن اینکه وجوب اطاعت از اولوا الامر که در آیه شریفه آمده مطلق است. بدیهى است اطاعت مطلق از کسى که ممکن است گرفتار گناه یا خطا بشود معنا ندارد. به خصوص اینکه اولو الامر بدون فاصله عطف بر رسول شده و «اطیعوا» که پیش از آن آمده به طور یکسان پیغمبر اکرم و اولى الامر را شامل مى شود.
شایان توجّه است که بعضى از مفسّران اهل سنّت در اینجا انصاف داده و به این حقیقت اعتراف کرده اند; فخر رازى در تفسیر خود ذیل این آیه مى گوید: «کسى که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً باید معصوم باشد، زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامى که مرتکب خطایى مى شود چنانچه پیروى از او لازم باشد با هیچ منطقى سازگار نیست. این خود نوعى تضاد در حکم الهى ایجاد مى کند، زیرا از یک سو مى گوید این کار ممنوع است و از سوى دیگر دستور به پیروى از اولى الامر خطا کار مى دهد و مى گوید لازم است و این در واقع سبب اجتماع امر و نهى در موضوع واحد مى شود». سپس نتیجه مى گیرد که اولى الامر در آیه فوق به یقین ناظر به معصومین باشد. منتها از آنجا که فخر رازى معصوم بودن امامان اهل بیت(علیهم السلام) را نپذیرفته مى گوید: «مجموع امت اگر بر چیزى اتفاق کنند معصومند. و به این ترتیب اولى الامر مجموعه امت مى شوند».(۱۱) نتیجه اینکه اولى الامر به معناى اجماع است!
ولى فخر رازى از این نکته غافل شده است که قرآن مى گوید مسائلى که بر شما پیچیده مى شود از طریق اطاعت اولى الامر حل کنید. واضح است که مسائل مورد اتفاق و اجماع، محدود و معدود است و نمى توان مشکلات را از طریق به دست آوردن اتفاق همه امت حل کرد. به علاوه از آیه استفاده مى شود که مسلمانان باید به حکومت اولى الامر تن در دهند و حکومت مجموعه امت به اتفاق امکان پذیر نیست. حتى اگر از طریق انتخابات نمایندگان آنها براى این امر برگزیده شوند کمتر ممکن است مردم در انتخاب نماینده به اتفاق آرا و بدون کمترین مخالفت اقدام کنند و به این ترتیب اطاعت از اولى الامر به عنوان حاکمان اسلامى باطل مى شود.
تنها سؤال مهمى که مى ماند این است که اولى الامر به معناى امام معصوم، در زمان پیغمبر وجود نداشته، چگونه قرآن به اطاعت آنها امر فرموده است؟
پاسخ این سؤال روشن است، زیرا مخاطبان آیه تنها کسانى نیستند که در زمان پیغمبر و عصر نزول آیه مى زیستند، بلکه آیه ناظر به همه زمان هاست، لذا اهل سنّت نیز زمامداران و حاکمان هر زمان را مشمول آن دانسته اند و حتى فخر رازى که اولوا الامر را به معناى اجماع مسلمانان مى گیرد، او هم اجماع در هر عصر و زمان را معیار قرار مى دهد.

بایسته است بدانیم در منابع اسلامى اعم از شیعه و اهل سنّت روایات متعددى وارد شده که اولوا الامر در آن به على بن ابى طالب (به عنوان یک مصداق کامل) تفسیر شده است.(۱۲)
***

پی نوشت:
۱ . «اسْتِثْقال» یعنى سنگین شمردن از ریشه «ثِقْل» گرفته شده است.
۲ . «استبطاء» به معناى کند شمردن از ریشه «بُطْء» بر وزن «قطب» به معناى کند بودن گرفته شده است.
۳ . شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى،ج۸، ص۵۳۸. این داستان در تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۰۶ آمده است.
۴ . گاه تصور مى شود که ضمیر «آمالِهِم» و ضمیرهاى جمع که بعد از آن آمده باید به رعایا برگردد، زیرا قبلاً ضمایر مشابهى بوده که تمام به آنها بازگشت مى کرده; ولى قراین موجود در عبارت (مانند واژه شجاع وناکِل) نشان مى دهد که این جمله ها بازگشتى است به مسائل مربوط به فرماندهان. اضافه بر این مرحوم سیّد رضى به هنگام گزینش جمله ها، جمله اى در این وسط بوده که آن را محذوف داشته در حالى که این جمله بیانگر بازگشت این توصیه ها به فرماندهان لشکر است. در تحف العقول بعد از ذکر جمله «انقِطاعِ مُدَّتِهِم» آمده است: «ثُمَّ لا تَکْلَنْ جُنُودَکَ إلى مَغْنَم وَزَعْتَهُ بَیْنَهُمْ». (تحف العقول، ص ۸۹).
۵ . «بلاء» معناى اصلى آن آزمایش کردن است که گاه بهوسیله نعمت ها و گاه مصائب صورت مى گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معناى نعمت و گاه به معناى مصیبت آمده است. در عبارت بالا اشاره به کارهاى قهرمانانه اى است که از لشکر صادر مى شود (این واژه از ریشه «بَلى یَبْلو» است و واژه أبلى که در عبارات بالاست نیز از همین ماده گرفته شده است).
۶. «تهزّ» از ریشه «هزّ» بر وزن «حظّ» به معناى جنبش دادن و تحریک شدید است.
۷. «تَحرّضْ» از ریشه «تحریض» به معناى برانگیزاندن و ترغیب کردن بر چیزى است.
۸. «النّاکِل» به معناى انسان کم کار یا ترسو و عقب نشینى کننده است، از ریشه «نکول» به معناى ترسیدن و عقب نشینى کردن گرفته شده است.
۹. «لاتضمّنّ» از ریشه «تضمّن» بر وزن «تعهد» به معناى در بر داشتن و شامل شدن چیزى است و در جمله بالا به این اشاره دارد که نقاط قوت کسى را براى دیگرى قرار نده و ضمیمه دیگرى مساز.
۱۰. نساء، آیه ۵۹.
۱۱. تفسیر فخر رازى، ج ۱۰، ص ۱۴۴، چاپ مصر، سنه ۱۳۵۷.
۱۲. براى اطلاع بیشتر از این احادیث به احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۲۵ و تفسیر نمونه، ج ۳، ذیل آیه ۵۹ سوره نساء مراجعه شود.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهاردهم: قاضیان برگزیده

ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ، مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ الاُْمُورُ، وَلاَ تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ، وَلاَ یَتَمَادَى فِی الزَّلَّهِ، وَلاَ یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ، وَلاَ تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَع، وَلاَ یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْم دُونَ أَقْصَاهُ، وَأَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ، وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ، وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَهِ الْخَصْمِ، وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الاُْمُورِ، وَأَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ، مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَلاَ یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَأُولَئِکَ قَلِیلٌ؛ ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ، وَافْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ، وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَهِ لَدَیْکَ مَا لاَ یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ، لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ. فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً، فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الاَْشْرَارِ، یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَى، وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا.
سپس از میان مردم، برترین فرد نزد خود را براى قضاوت انتخاب کن، کسانى که مراجعه فراوان، آنها را به ستوه نیاورد، و برخورد مخالفان با یکدیگر او را خشمناک نسازد، در اشتباهاتش پافشارى نکند، و بازگشت به حق پس از آگاهى براى او دشوار نباشد، طمع را از دل ریشه کن کند، و در شناخت مطالب با تحقیقى اندک رضایت ندهد، و در شبهات از همه با احتیاطتر عمل کند، و در یافتن دلیل اصرار او از همه بیشتر باشد، و در مراجعه پیاپى شاکیان خسته نشود، در کشف امور از همه شکیباتر، و پس از آشکار شدن حقیقت، در فصل خصومت از همه برنده تر باشد، کسى که ستایش فراوان او را فریب ندهد، و چرب زبانى او را منحرف نسازد و چنین کسانى بسیار اندکند. 
پس از انتخاب قاضى، هر چه بیشتر در قضاوت هاى او بیندیش، و آنقدر به او ببخش که نیازهاى او بر طرف گردد، و به مردم نیازمند نباشد، و از نظر مقام و منزلت آنقدر او را گرامى دار که نزدیکان تو، به نفوذ در او طمع نکنند، تا از توطئه آنان در نزد تو در أمان باشد. 
در دستوراتى که دادم نیک بنگر که همانا این دین در دست بدکاران اسیر گشته بود، که با نام دین به هوا پرستى پرداخته، و دنیاى خود را به دست مى آوردند. 

قضات باید واجد این دوازده صفت باشند:

امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود به مالک اشتر بحث مهمى درباره قضات بیان داشته و آن را از بحث هاى دیگر مستقل کرده تا اشاره اى به استقلال قضایى باشد که در دنیاى امروز به آن اهمّیّت زیادى مى دهند و قوه قضائیه را قوه مستقلى در برابر قوه اجرایى (دولت) و قوه قانونگذارى مى شناسند. اضافه بر این ذکر ویژگى هاى قضات بعد از ویژگى هاى فرماندهان لشکر این پیام را دارد که لشکر، کشوراسلام را در مقابل اجانب حفظ مى کند و قوه قضائیه در مقابل نزاع هاى داخلى؛ و به بیان دیگر یکى ضامن امنیتى برونى است و دیگرى ضامن امنیتى درونى.
نخست مى فرماید: «سپس از میان رعایاى خود برترین فرد را نزد خود براى قضاوت در میان مردم برگزین»;(ثُمَّ اخْتَرْلِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ).
این تعبیر مى رساند که در مورد قضات حتماً باید به سراغ برترین ها رفت، چرا که مسأله قضاوت امرى بسیار سنگین، حساس و سرنوشت ساز است که تنها برترین ها مى توانند آن را سر و سامان بخشند.
تعبیر به «اخْتَرْ» نشان مى دهد که قضات با آراى مردم ـ آن گونه که در بعضى کشورهاى امروز رایج است ـ انتخاب نمى شوند، بلکه زمامدار و رهبر آنها را مستقیماً یا به وسیله افراد مورد اعتماد خود برمى گزیند، زیرا مسأله صلاحیت قضایى چیزى نیست که مردم بتوانند درباره آن داورى کنند و رأى بدهند.
آن گاه دوازده صفت براى آنها برمى شمارد که در واقع از قبیل تفصیل پس از اجمال است و نشان مى دهد برترین ها چه کسانى اند:
۱. مى فرماید: «کسى که امور مختلف وى را در تنگنا قرار ندهد»; (مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ الاُْمُورُ).
اشاره به اینکه آگاهى آنها درباره مسائل مختلف و قوانین اسلام و شناخت موضوعات در حدى باشد که هر مسأله پیچیده اى پیش آید راه حل آن را بدانند و در تنگنا قرار نگیرند. به سخن دیگر هم به احکام شرع واقف باشد و هم در تشخیص موضوع آگاه، تا بتواند رد فروع به اصول و استخراج فروع از اصول کند و این وصف تنها در مجتهدان مبرّز وجود دارد.
۲. در بیان دومین وصف مى فرماید: «و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد»; (وَلاَ تُمَحِّکُهُ(۱) الْخُصُومُ).
یعنى آن چنان سعه صدرى داشته باشد که اگر گاهى طرفین دعوا در محضر او به نزاع و جنجال برخیزند از کوره در نرود و حکم عادلانه الهى را درباره آنها هرچند جسور و بى ادب باشند صادر کند.
۳. امام در سومین وصف قضات لایق و کارآمد مى فرماید: «کسى که در لغزش و اشتباهاتش پافشارى نکند»; (وَلاَ یَتَمَادَى(۲) فِی الزَّلَّهِ).
به یقین افراد لجوج هنگامى که مرتکب خطایى شوند و متوجه گردند، به آسانى حاضر نیستند مسیر خود را تغییر داده و به سوى راه راست و صراط مستقیم باز گردند و همین سبب مى شود داورى هاى آنها ظالمانه و غیر واقعى باشد آن هم ظلمى از روى عمد که غیر قابل بخشش است.
قرآن مجید درباره گروهى از کافران مى فرماید: «(وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَکَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرّ لَّلَجُّوا فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ); اگر به آنان رحم کنیم و ناراحتى ها (و مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمى شوند بلکه) در طغیانشان لجاجت مى روزند و سرگردان مى شوند».(۳)
بسیار مى شود که لجاجت در فکر انسان چنان اثر مى گذارد که باطل را حق مى بیند و حق را باطل. امیرمؤمنان(علیه السلام)مى فرماید: «اللِّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأْىَ; لجاجت فکر انسان را خراب مى کند».(۴) در جاى دیگر مى فرماید: «اللِّجاجُ أکْثَرُ الاْشْیاءِ مَضَرَّهً فِى الْعاجِلِ وَالاْجِلِ; لجاجت زیان بارترین امور در دنیا و آخرت است».(۵)
۴. در چهارمین وصف مى فرماید: «و هنگامى که خطایش بر او روشن شود بازگشت به سوى حق براومشکل نباشد»; (وَلاَیَحْصَرُ(۶) مِنَ الْفَیْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَاعَرَفَهُ).
این وصف در واقع چهره دیگرى از عدم لجاجت است و یا به تعبیرى دیگر نتیجه آن است. انسانى که لجوج نباشد هنگامى که حق براى او روشن شود به راحتى به سوى حق باز مى گردد و تمام آثار خطاى خود را اصلاح مى کند. به سخن دیگر کسى که شجاعت پذیرش خطا و اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و این گونه شجاعت از مهم ترین شاخه هاى این فضیلت انسانى است.
۵. «کسى که نفس او به طمع تمایل نداشته باشد»; (وَلاَتُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَع).
بدیهى است اگر قاضى طمع کار باشد، حتى گرفتار کمترین طمع شود به آسانى مى توان او را با پیشنهاد رشوه فریب داد و از داورى به حق باز داشت.
در حدیثى از مولا امیرمؤمنان(علیه السلام) مى خوانیم: «رَأْسُ الْوَرَعِ تَرْکُ الطَّمَعِ; اساس تقوا ترک گفتن طمع است».(۷)
در کلمات قصار مولا نیز مى خوانیم که مى فرماید: «أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ; بیشترین قربانگاه عقل ها در زیر برق طمع هاست».(۸)
به دیگر سخن با توجّه به اینکه اِشراف به معناى نظر کردن به چیزى از طرف بالا است این تعبیر امام اشاره به این دارد که انسان طمعکار از اوج فضیلت به حضیض رذیلت سقوط مى کند.
۶. «کسى که در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود»; (وَلاَ یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْم دُونَ أَقْصَاهُ).
اشاره به این که قاضى باید در فهم مسائل چنان با حوصله باشد که تمام جوانب مسأله را خواه در شبهات حکمیه باشد یا شبهات موضوعیه و شرایط متخاصمین که نزد او به داورى ها حضور مى یابند بررسى نماید آن گاه حکم صادر کند.
۷. «کسى که در شبهات از همه محتاط تر باشد»; (وَأَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ).
مى دانیم ـ همان گونه که در حدیث معروف نبوى وارد شده ـ امور بر سه گونه است: قسمتى حق بودن آن آشکار و قسمت دیگرى باطل بودن آن آشکار است ولى بخش سوم شبهات است; یعنى امورى که پى بردن به واقعیت آن آسان نیست. در این گونه موارد دستور داده شده که جانب احتیاط را بگیرید و آن کس که در وادى شبهات گام مى نهد سرانجام در محرمات مى لغزد و فرو مى رود و هر کس شبهات را ترک کند، محرمات واقعى را بهتر ترک مى کند.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «حَلاَلٌ بَیِّنٌ وَحَرَامٌ بَیِّنٌ وَشُبُهَاتٌ بَیْنَ ذَلِکَ فَمَنْ تَرَکَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَمَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَکَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَهَلَکَ مِنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُ».(۹)
مفهوم این سخن آن نیست که قاضى از حکم کردن باز ایستد، زیرا وظیفه او به هر حال فصل خصومت و فیصله دادن نزاع است، بلکه منظور آن است که توقف کند و تمام جوانب را بررسى نماید و ظلمت شبهات را با نور علم برطرف سازد و گاه طرفین نزاع را به مصالحه که مواقف احتیاط است دعوت نماید.
۸. «کسى که در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشارى کند»; (وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ).
مهم ترین برنامه قاضى بررسى ادله طرفین دعواست; دلایل قوى و قابل قبول و نیز خوددارى کردن از پذیرش دلایل ضعیف و آسیب پذیر.
این احتمال نیز هست که منظور از این جمله آن باشد که قاضى باید بیش از هر کس در جستجوى دلیل باشد. به این معنا که گاه در مسأله مورد دعوا ظاهراً هیچ دلیلى نیست که حق را روشن سازد; ولى قاضى مى تواند با جستجوگرى در گوشه و کنار حادثه، دلایل روشنى براى کشف حق از باطل پیدا کند همان گونه که در بسیارى از قضاوت هاى امیرمؤمنان على(علیه السلام) وارد شده است که حضرت با استفاده از جنبه هاى روانى یا مجرم را به اقرار وادار مى کرد و یا قراینى براى علم قاضى فراهم مى ساخت; مثلاً در داستان اختلاف دو زن بر سر یک کودک و پافشارى هر دو بر ادعاى خود، که قاعدتاً قاضى در اینجا باید به حکم قرعه دعوا را فیصله دهد، امام جستجوى دلیلى کرد و آن اینکه دستور داد شمشیرى بیاورند و فرمود من کودک را دو شقه مى کنم و هر شقه اى را به یکى از شما دو نفر مى دهم. مادر واقعى فریاد برآورد که من از حق خود گذشتم کودک را به نفر دیگر بدهید و امام(علیه السلام) با این دلیل مدعى راستین را از دروغین روشن ساخت و در قضایاى آن حضرت از این نمونه بسیار است.(۱۰)
۹. «کسى که با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود»; (وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً(۱۱)بِمُرَاجَعَهِ الْخَصْمِ).
بسیار مى شود که ارباب دعوا هر کدام دلایلى براى خود دست و پا مى کنند و پى در پى براى قاضى مزاحمت فراهم مى سازند. قاضى اگر کم حوصله باشد آنها را طرد مى کند و چه بسا دلایل واقعى با این کار مکتوم مى ماند; ولى اگر پرحوصله باشد و ناراحت نشود حق بهتر به حق دار مى رسد.
قاضى باید به طرفین دعوا به مقدار کافى مجال دهد تا آنچه در توان دارند براى اثبات ادعاى خود عرضه کنند.
۱۰. «کسى که در کشف حقیقت امور شکیباتر باشد»; (وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ الاُْمُورِ).
به یقین اگر قاضى عجول و شتاب زده باشد حقیقت امر مخصوصاً در دعاوى پیچیده براى او روشن نمى شود; اما اگر صبور و شکیبا باشد و در صادر کردن حکم نهایى شتاب نکند بهتر مى تواند حق را به حق دار واقعى برساند. معناى این سخن آن نیست که مانند زمان ما رسیدگى به پرونده ها را هر روز به بهانه اى به تأخیر بیندازند و گاهى فیصله یک نزاع سال ها به تأخیر بیفتد. مخصوصاً اگر پاى وکلاى پشت هم انداز در میان باشد که گاه با یک بهانه کوچک رسیدگى به پرونده اى را چند ماه به عقب مى اندازند.
۱۱. «کسى که به هنگام آشکار شدن حق در انشاى حکم از همه قاطع تر باشد»; (وَأَصْرَمَهُمْ(۱۲) عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ).
اشاره به اینکه محتاط بودن قاضى و شکیبا بودن در برابر طرفین دعوا و جستجوى حدّاکثرى ادله به این معنا نیست که در مقام انشاى حکم گرفتار وسواس شود و با روشن شدن حق در انشاى حکم امروز و فردا کند، بلکه باید مانند شمشیرى برنده نزاع را با انشاى حکم قاطع پایان دهد و به پیامدها و آثار متعاقب آن نیندیشد، چرا که معمولاً انشاى حکم به نفع یکى از دو طرف دعوا موجب ناراحتى طرف مقابل و حامیان و دوستان و گاه طایفه و قبیله او مى شود و این لازمه طبعیت قضاوت است و آن کس که در این امور مى اندیشد و مى خواهد احتیاط کند نباید بر مسند قضا بنشیند.
۱۲. امام(علیه السلام) در آخرین وصف از اوصاف قاضى شایسته و لایق مى فرماید:
«از کسانى که ستایش فراوان، او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثناى بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند»; (مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ(۱۳) إِطْرَاءٌ(۱۴) وَلاَ یَسْتَمِیلُهُ(۱۵) إِغْرَاءٌ(۱۶)).
ناگفته پیداست که افراد خودخواه و خودپسند هنگامى که از سوى کسانى تمجید و ستایش شوند ممکن است از مسیر حق باز گردند و روى حب ذات به ثناخوان علاقه مند گردند و به سبب همین علاقه حکم را ظالمانه به نفع او صادر کنند. امام تأکید مى کند که این قبیل افراد لایق مقام قضاوت میان مسلمانان نیستند، هرچند صفات دیگر در آنها موجود باشد.
آن گاه امام به دنبال ذکر این صفات دوازده گانه که هر یک از دیگرى برتر و مهم تر است، به قضاتى مى پردازد که هنگام روبه رو شدن به پیچیده ترین پرونده ها بتوانند با کمال هوشیارى و شجاعت حق را از باطل تشخیص دهند و بر طبق آن حکم کنند، هرچند صاحب حق ضعیف ترین فرد جامعه و مخالف آن قوى ترین افراد باشند و همان گونه که امام در پایان این اوصاف مى فرماید: «و البته این گونه افراد کم اند»; (وَأُولَئِکَ قَلِیلٌ).
ولى مهم این است که با صبر و حوصله و بررسى همه جانبه باید این قلیل را از میان نخبگان یافت و بر کرسى قضاوت در میان مسلمانان نشاند.
سپس امام(علیه السلام) به دنبال بیان اوصاف به ذکر وظایف زمامدار در برابر چنین قضاتى مى پردازد و سه دستور بسیار مهم درباره آنها صادر مى کند.
نخست مى فرماید: «سپس با جدیت هرچه بیشتر داورى هاى او را بررسى کن»; (ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ(۱۷) قَضَائِهِ).
اشاره به اینکه، هرچند واجدان این صفات مورد اعتمادند، با این حال چون مسأله قضاوت بسیار مهم است و ممکن است گاه گرفتار اشتباه و خطا یا انحراف شوند، بازرس هایى بفرست تا احکام قضایى آنها را بررسى کنند و یا خودت از نزدیک پاره اى از قضاوت هاى آنها را بررسى کن که این کار قاضى را در طرفدارى از عدالت تقویت مى کند.
البته این سخن بدان معنا نیست که در نظام قضایى اسلام مسأله تجدید نظر وجود دارد، بلکه به این معناست که اگر خطاى مسلمى دیده شد، حکم ابطال گردد و دادرسى از سر گرفته شود.
در دستور دوم مى فرماید: «در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آنچنان که نیازش را از میان ببرد و حاجتى به مردم پیدا نکند (مبادا خداى نکرده آلوده به رشوه خوارى گردد)»; (وَافْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ).
اشاره به اینکه یکى از عوامل فساد دستگاه قضایى کم بودن حقوق قضات و کارمندان دستگاه قضاوت است. باید براى آنها حقوق بالایى در نظر گرفت تا از زندگى آبرومند معقولى بهره مند باشند و کمتر فکر قبول رشوه را در سر بپرورانند. مى گویند: امروز در بعضى از کشورها براى حقوق، چک سفید به دست قضات مى دهند تا هرچه نیاز دارند در آن بنویسند.
این سخن خواه راست باشد یا مبالغه و دروغ، از این حقیقت خبر مى دهد که قاضى باید به اندازه کافى براى یک زندگى مناسب از بیت المال بهره مند گردد.
شایان توجّه اینکه امام(علیه السلام) در مورد مسأله تأمین زندگى هم درباره قضات حساسیت نشان داده و هم درباره فرماندهان لشکر که در بخش پیشین گذشت. درست است که باید زندگى همه کارگزاران و حتى فرد فرد کارمندان قضایى و سربازان لشکر اسلام تأمین باشد; ولى تأکید بر این دو قسمت نشان مى دهد که باید براى حفظ حدود و ثغور کشور و حقوق مردم توجّه ویژه اى اعمال شود.
آن گاه در سومین دستور مى فرماید: «از نظر منزلت آن قدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدى از یاران نزدیک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به این طریق از توطئه و زیان رساندن این گونه افراد نزد تو در امان باشد»; (وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَهِ لَدَیْکَ مَا لاَ یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ(۱۸) الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ).
این نکته مهمى است که قاضى براى آزادى در انشاى حکم حق، باید هیچ گونه فشار اجتماعى و گروهى روى او نباشد و این در صورتى ممکن است که از همه به زمامدار نزدیک تر باشد، زیرا اگر افرادى به او نزدیک تر از قاضى باشند هرگز احساس امنیّت نخواهد کرد چون ممکن است براى قرب سلطان، نزد او بروند و براى قاضى سعایت کنند و بیم این کار قاضى را مجبور کند تا طبق خواسته هاى آنها حکم صادر کند. به تعبیر دیگر قضات باید از هر نظر مصون باشند تا استقلال قضایى را از دست ندهند.
به دنبال این دستورات سه گانه، امام(علیه السلام) به عنوان تأکید مى فرماید: «سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه این دستورات را به طور دقیق اجرا کن)»; (فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً).
تعبیر به «ذلِکَ» ممکن است اشاره به دستور اخیر باشد یا هر سه دستور و یا حتى صفات دوازده گانه قاضى را نیز فرا بگیرد، به این معنا که هم در گزینش قضات دقت کافى به خرج دهد و هم در بازرسى از کار قضات و رفع نیازها و تأمین آزادى قضایى.
امام(علیه السلام) در پایان این بخش به سراغ ذکر دلیلى بر تأکیداتى که قبلاً فرموده مى رود و مى فرماید: «زیرا این دین اسیر دست اشرار بود، با هوا و هوس درباره آن عمل مى شد و بهوسیله آن دنیا را طلب مى کردند (از یک سو هواپرستى و از سوى دیگر دنیاپرستى همه ارکان دین را متزلزل ساخته بود)»; (فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الاَْشْرَارِ، یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَى، وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا).
روشن است که این سخن به زمان عثمان اشاره مى کند که گروهى از افراد فاسد و مفسد از بنى امیّه و بنى مروان قدرت را به دست گرفتند، اموال بیت المال را به غارت مى بردند و آنچه براى آنها مهم نبود حفظ اسلام و نگهدارى از این آیین نوپا بود.
در اینکه در عصر عثمان فساد گسترده اى بر جامعه اسلامى حاکم بود هیچ تاریخ نویسى تردید ندارد، منتها بعضى از علماى اهل سنّت براى اینکه موقعیت عثمان را حفظ کنند مى گویند: او مرد ضعیفى بود که نتوانست بر این گروه اشرار چیره شود، به گونه اى که زمام اختیار را از دست او ربودند، بنابراین او معذور بود. حال تا چه اندازه مى توان چنین عذرى را پذیرفت ناگفته پیداست.
در خطبه شقشقیه نیز به این موضوع اشاره شده است، آنجا که مى فرماید: «وَقَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللهِ خِضْمَهَ الاِْبِلِ نِبْتَهَ الرَّبِیع; و بستگان پدرش (اشاره به بنى امیّه است) به همکارى او (عثمان) برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بیفتد و با ولع عجیبى گیاهان را ببلعد به خوردن اموال خدا (بیت المال) مشغول شدند».
***
پی نوشت:
۱ . «تُمَحِّکُهُ» از ریشه «مَحْک» بر وزن «مکر» به معناى پرخاشگرى و لجاجت گرفته شده است.
۲ . «یَتَمادى» از ریشه «تمادى» و از مادّه «مَدى» بر وزن «دوا» به معناى استمرار و ادامه و اصرار در انجام چیزى است.
۳ . مؤمنون، آیه ۷۵.
۴ . غررالحکم، ص ۶۵، ح ۸۵۳ .
۵ . همان مدرک، ص ۴۶۳، ح ۱۰۶۴۰.
۶ . «لایَحْصَر» از ریشه «حصر» بر وزن «نصر» به معناى به تنگنا افتادن است و بسیار مى شود که آن را درفروماندن به هنگام سخن گفتن اطلاق مى کنند و در عبارت بالا هر دو معنا ممکن است.
۷. غررالحکم، ص ۲۷۲، ح ۵۹۵۴.
۸. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۲۱۹.
۹. کافى، ج ۱، ص ۶۸، ح ۱.
۱۰ . وسائل الشیعه، ج ۱۸ ص ۲۱۲ ح ۱۱ و بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۲۵۲، ح ۲۶. براى آگاهى بیشتر به وسائل الشیعه، ج ۱۸، کتاب القضاء باب ۲۱ مراجعه شود.
۱۱ . «تَبَرُّم» از ریشه «برم» بر وزن «نرم» در اصل به معناى تابیدن ریسمان و طناب و امثال آن است و سپس بر هر چیز خسته کننده اى اطلاق شده و در جمله بالا به معناى ناراحتى شدید و خستگى است.
۱۲ . «أصْرَم» از ریشه «صرم» بر وزن «سرد» به معناى بریدن و قطع کردن گرفته شده که گاه به معناى برش معنوى و قاطعیت نیز به کار مى رود.
۱۳ . «یَزْدَهیه» از ریشه «ازدهاء» به معناى عجب و خودبینى و خودپسندى است.
۱۴ . «إطْراء» به معناى ثناخوانى و تمجید و مدح فراوان است.
۱۵ . «یَسْتَمیلُهُ» از ریشه «استماله» به معناى متمایل ساختن به سوى خویش است.
۱۶ . «اِغراء» در اصل به معناى چسبانیدن چیزى به چیز دیگر است. سپس به معناى تشویق و تحریک براى انجام کارى به کار رفته است و در جمله بالا معناى تشویق فراوان دارد.
۱۷. «تَعاهُد» به معناى بررسى کردن است و معناى آن به طور مشروح تر در چند صفحه قبل آمد.
۱۸. «اِغْتِیال» در اصل به معناى غافلگیر کردن و زیان رساندن است و گاه به معناى کشتن غافلگیرانه آمده و در عبارت بالا همان معناى اوّل اراده شده است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پانزدهم: گزینش کارگزاران

ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَلاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاهً وَأَثَرَهً، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَالْخِیَانَهِ. وَتَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَهِ وَالْحَیَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ، وَالْقَدَمِ فِی الاِْسْلاَمِ الْمُتَقَدِّمَهِ، فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَأَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً، وَأَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الاُْمُورِ نَظَراً. ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الاَْرْزَاقَ، فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّهٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ، وَغِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ، وَحُجَّهٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ. ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ، وَابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لاُِمُورِهِمْ حَدْوَهٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الاَْمَانَهِ، وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیَّهِ. وَتَحَفَّظْ مِنَ الاَْعْوَانِ، فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَه اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ، اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً، فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَهَ فِی بَدَنِهِ، وَأَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّهِ، وَوَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَهِ، وَقَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَهِ.
سپس در امور کارمندانت بیندیش، و پس از آزمایش به کارشان بگمار، و با میل شخصى، و بدون مشورت با دیگران آنان را به کارهاى مختلف وادار نکن، زیرا نوعى ستمگرى و خیانت است. 
کارگزاران دولتى را از میان مردمى با تجربه و با حیا، از خاندان هاى پاکیزه و با تقوى، که در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب کن، زیرا اخلاق آنان گرامى تر، و آبرویشان محفوظتر، و طمع و روزى شان کمتر، و آینده نگرى آنان بیشتر است. 
سپس روزى فراوان بر آنان ارزانى دار، که با گرفتن حقوق کافى در اصلاح خود بیشتر مى کوشند، و با بى نیازى، دست به اموال بیت المال نمى زنند، و اتمام حجّتى است بر آنان اگر فرمانت را نپذیرند یا در امانت تو خیانت کنند. 
سپس رفتار کارگزاران را بررسى کن، و جاسوسانى راستگو، و وفا پیشه بر آنان بگمار، که مراقبت و بازرسى پنهانى تو از کار آنان، سبب امانت دارى، و مهربانى با رعیّت خواهد بود. 
و از همکاران نزدیکت سخت مراقبت کن، و اگر یکى از آنان دست به خیانت زد، و گزارش جاسوسان تو هم آن خیانت را تأیید کرد، به همین مقدار گواهى قناعت کرده او را با تازیانه کیفر کن، و آنچه از اموال که در اختیار دارد از او باز پس گیر، سپس او را خوار دار، و خیانتکار بشمار، و طوق بد نامى به گردنش بیفکن. 
مراقبت دقیق از کارگزاران:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به مطلب مهم دیگرى; یعنى بیان صفات کارگزاران حکومت مى پردازد و مى فرماید: «سپس در امور مربوط به کارگزارنت دقت کن و آنها را با آزمون و امتحان و نه از روى «تمایلات شخصى» و «استبداد و خودرأیى» به کار گیر زیرا این دو کانونى از شعب ظلم و خیانت اند»; (ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَلاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاهً(۱) وَأَثَرَهً(۲)، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ  شُعَبِ الْجَوْرِ وَالْخِیَانَهِ).
شک نیست که زمامداران بدون همکارى کارگزارانشان نمى توانند کارى انجام دهند. چنانچه این کارگزاران افرادى صالح و سالم باشند، امور مملکت بر محور صحیح مى چرخد وگرنه در همه جا فساد و ظلم و جور آشکار مى گردد.
امام در اینجا معیار انتخاب آنها را آزمایش و امتحان قرار داده و مالک اشتر را به شدت از اینکه معیار رابطه ها ـ و نه ضابطه ها ـ حاکم گردد و بدون مشورت آنها گزینش شوند برحذر مى دارد و تصریح مى کند که انتخاب بدون مشورت و یا با تمایلات شخصى مجموعه اى از شاخه هاى جور و خیانت را به وجود مى آورد.(۳)
این گفتار امام در واقع اشاره به اوضاع نابسامان جامعه اسلامى در زمان خلیفه سوم دارد که گروهى از بنى امیّه را به سبب رابطه خویشاوندى و بدون هیچ گونه مشورت (یا مشورت با امثال مروان که او هم از بنى امیّه بود) براى پست هاى حساس کشور اسلام برگزید و آنها هم مصداق بارز «جِماعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَالخِیَانَهِ» بودند; تا توانستند ظلم و ستم کردند و اموال بیت المال را به غارت بردند به گونه اى که همه مسلمانان ناراحت شدند و شورش عظیمى بر ضد آنها و بر ضد خلیفه برپا شد.
آن گاه امام اوصاف آنها را در سه جمله کوتاه و پرمعنا بیان مى دارد و مى فرماید: «و از میان آنها افرادى را برگزین که داراى تجربه و پاکى روح باشند از خانواده هاى صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام»; (وَتَوَخَّ(۴) مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَهِ  وَالْحَیَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ، وَالْقَدَمِ(۱۵) فِی الاِْسْلاَمِ الْمُتَقَدِّمَهِ).
وصف اوّل یعنى باتجربه بودن در کارى که براى آن انتخاب مى شود تأثیر غیر قابل انکارى دارد و همه کسانى که مى خواهند شخصى را براى کار مهمى انتخاب کنند بر آن تأکید دارند که باید در آن امر صاحب تجربه باشد.
و «الْحَیاء» که به معناى انقباض نفس در مقابل معصیت است در واقع اشاره به نوعى از وصف عدالت است، زیرا عدالت به معناى مصطلح که حالت خداترسى درونى و پرهیز از گناه است، تقریبا با حیا به معناى وسیع کلمه یکسان خواهد بود.
اما وصف سوم; یعنى از خانواده هاى صالح و پیشگام در اسلام بودن اشاره به همان معناى وراثت است، زیرا خانواده هاى اصیل افزون بر اینکه صفات ذاتى خود را به فرزندان خویش منتقل مى کنند به امر تربیت آنها نیز همت مى گمارند و غالباً فرزندان صالح و سالمى را تقدیم جامعه مى کنند.
آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر دلیل براى انتخاب افرادى که واجد این صفات اند پرداخته مى فرماید: «زیرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنان پاک تر و توجّه آنها به موارد طمع کمتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند»; (فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَأَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً(۶)، وَأَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الاُْمُورِ نَظَراً).
با توجّه به اینکه ضمیر «انهم» به کسانى که داراى مجموعه این صفات اند باز مى گردد، آثارى که امام براى آنها بر شمرده هر یک نتیجه یکى از این اوصاف است. پاکى اخلاق، و قداست خانوادگى مربوط به اهل بیوتات صالحه است و بى اعتنایى به موارد طمع نتیجه حیاست و بیناتر بودن در عواقب امور از اهل تجربه بودن سرچشمه مى گیرد. به این ترتیب مجموعه این علل چهارگانه نتیجه مجموع آن صفات سه گانه است.
آن گاه امام(علیه السلام) دستور دیگرى درباره کارگزاران حکومت مى دهد و مسئولیت زمامدار را بعد از انتخاب آنها با اوصافى که در عبارات قبل آمد چنین بیان مى دارد: مى فرماید: «آن گاه روزى آنها را فراوان کن (و حقوق کافى به آنها بده) زیرا این کار سبب تقویت آنها در اصلاح خویشتن مى شود و ایشان را از خیانت در اموالى که زیر نظرشان است بى نیاز مى سازد و اضافه بر این حجتى در برابر آنهاست اگر از دستورات تو سرپیچى کنند یا در امانت تو خیانت ورزند»; (ثُمَّ أَسْبِغْ(۷) عَلَیْهِمُ الاَْرْزَاقَ، فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّهٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ، وَغِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ، وَحُجَّهٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا(۸) أَمَانَتَکَ).
جالب اینکه امام این فرمان را هم در مورد قضات بیان فرموده و هم فرماندهان لشکر و هم کارگزاران کشور اسلام. دستور مى دهد آنها را سیر کن، چرا که شکم گرسنه به اصطلاح ایمان ندارد. شایان دقت است که امام سه دلیل براى این مطلب ذکر فرموده است:
دلیل اوّل اصلاح خویشتن است، زیرا انسان نیازمند نمى تواند به اصلاح اخلاق خود بپردازد و غالباً حالت پرخاش گرى در برابر ارباب رجوع پیدا مى کند; ولى اگر زندگى او در حد معقول اداره شود آرامش لازم را مى یابد.
در داستان ورود سفیان ثورى (متصوّف معروف) بر امام صادق(علیه السلام)مى خوانیم که امام از جمله مسائلى که در نفى کارهاى سفیان بیان داشت چنین فرمود: «ثُمَّ  مَنْ قَدْ عَلِمْتُمْ بَعْدَهُ فِی فَضْلِهِ وَزُهْدِهِ سَلْمَانُ وَأَبُوذَرّ رَضِیَ اللهُ عَنْهُمَا فَأَمَّا سَلْمَانُ فَکَانَ إِذَا أَخَذَ عَطَاهُ رَفَعَ مِنْهُ قُوتَهُ لِسَنَتِهِ حَتَّى یَحْضُرَ عَطَاؤُهُ مِنْ قَابِل فَقِیلَ لَهُ یَا أَبَاعَبْدِاللهِ أَنْتَ فِی زُهْدِکَ تَصْنَعُ هَذَا وَأَنْتَ لاَ تَدْرِی لَعَلَّکَ تَمُوتُ الْیَوْمَ أَوْ غَداً فَکَانَ جَوَابَهُ أَنْ قَالَ مَا لَکُمْ لاَ تَرْجُونَ لِیَ الْبَقَاءَ کَمَا خِفْتُمْ عَلَیَّ الْفَنَاءَ أَ مَا عَلِمْتُمْ یَا جَهَلَهُ أَنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَى صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ یَکُنْ لَهَا مِنَ الْعَیْشِ مَا یَعْتَمِدُ عَلَیْهِ فَإِذَا هِیَ أَحْرَزَتْ مَعِیشَتَهَا اطْمَأَنَّت; سپس بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از فضل و زهد سلمان و ابوذر (رضى الله عنهما) شنیده اید; اما سلمان هنگامى که سهمیه خود را از بیت المال مى گرفت قوت سال خود را (به صورت زاهدانه) از آن برمى داشت تا سال دیگر فرا رسد. کسى به او گفت اى سلمان تو با اینکه زاهدى چنین مى کنى با اینکه نمى دانى شاید مرگ تو امروز یا فردا فرا رسد؟ جواب سلمان این بود: چرا همان گونه که درباره مرگ من مى ترسید درباره بقاى من امیدوار نیستید؟ آیا شما جاهلان نمى دانید که نفس آدمى گاه بر صاحبش مى پیچد (و او را در فشار قرار مى دهد) هرگاه وسیله زندگى قابل اعتمادى نداشته باشد; اما هنگامى که معیشت خود را فراهم ساخت آرامش پیدا مى کند؟».(۹)
سلمان در واقع این سخن را از کلام پیغمبر گرفته بود که مى فرمود: «إِنَّ النَّفْسَ إِذَا أَحْرَزَتْ قُوتَهَا اسْتَقَرَّتْ; نفس آدمى هنگامى که قوت خود را به دست آورد آرامش مى یابد».(۱۰)
دلیل دوم اینکه شخص هنگامى که مستغنى شد کمتر گِرد خیانت مى گردد و در حفظ آنچه به او سپرده اند امانت را رعایت مى کند.
دلیل سوم اینکه اگر در امانت خیانتى کنند یا بر خلاف فرمان رفتار نمایند مجرم بودن آنها به آسانى اثبات مى شود، زیرا مستغنى بودند و حتى دلیل ظاهرى  بر خیانت در دست نداشتند.
آن گاه امام دستور دیگرى درباره کارگزاران مى دهد و آن دستور نظارت بر اعمال آنها به وسیله بازرسان و مأموران مخفى است مى فرماید: «سپس با فرستادن مأموران مخفى راستگو و وفادار کارهاى آنان را تحت نظر بگیر، زیرا بازرسى مداومِ پنهانى سبب تشویق آنها به امانت دارى و مدارا کردن به زیردستان مى شود»; (ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ، وَابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لاُِمُورِهِمْ حَدْوَهٌ(۱۱) لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الاَْمَانَهِ، وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیَّهِ).
امام(علیه السلام) در جمله هاى بالا بر این امر تأکید مى ورزد که باید مأموران مخفى را از میان افراد راستگو و درستکار و وفادار انتخاب کنى. در ضمن فلسفه این کار را نیز بیان مى فرماید و آن اینکه چون کارگزاران احساس کنند مأموران پنهانى اعمالشان را به زمامدار گزارش مى دهند از یک سو به کارهاى نیک تشویق مى شوند و از سوى دیگر لازمه آن این است که خود را از خیانت و بدرفتارى به مردم برکنار مى دارند.
آن گاه امام بعد از آن جمله کوتاهى بیان کرده مى فرماید: «مراقبت از معاونان مى شود»; (وَتَحَفَّظْ مِنَ الاَْعْوَانِ)
این جمله ممکن است دنباله جمله هاى پیشین باشد و به صورت «و تَحَفُّظ» خوانده شود و ناظر به این معنا باشد که وجود مأموران مخفى سبب مى شود کارگزاران افزون بر حفظ امانت و خوش رفتارى با رعیت مراقب اعوان و یاران و معاونان و زیردستان خویش باشند و از افراد خائن و بد رفتار بپرهیزند، بنابراین تفسیر جمله هاى بعد ادامه بحث هاى گذشته درباره کارگزاران خواهد بود و ارتباط و پیوند میان جمله هاى قبل و بعد کاملا محفوظ خواهد ماند; ولى  کمتر کسى از مفسّران و شارحان نهج البلاغه به سراغ چنین تفسیرى رفته است.
تفسیر دیگر این است که «تَحَفَّظْ مِنَ الاْعْوان» دستور جدیدى باشد و معناى آن این است: «از معاونان خود بپرهیز و برحذر باش»، به این صورت که بحثِ عمال با جمله پیشین پایان گرفته و امام به معاونان زمامدار پرداخته باشد و جمله هاى بعد که سخن از خیانت و مجازات خائنان مى کند ناظر به معاونان باشد.
این تفسیر از جهاتى بعید به نظر مى رسد، زیرا طبق معمول، امام هر گروه جدیدى را ذکر مى کند مطلب را با «ثم» شروع کرده نخست صفات و شرایط آنها را بیان مى دارد و سپس به رسیدگى به حال آنان توصیه مى کند و سرانجام دستورات انضباطى را در مورد آنان صادر مى فرماید در حالى که در اینجا هیچ یک از این امور مراعات نشده است; نه با «ثم» تجدید مطلع شده و نه صفات اعوان و معاونان که مهم ترین نزدیکان زمامدارانند بیان گردیده و نه درباره حقوق آنها توصیه شده، بلکه حضرت مستقیماً به سراغ مجازات خیانت کاران رفته است. در ضمن بحث گذشته که درباره مأموران مخفى است ناتمام مى ماند، چرا که سخن از نتیجه کار مأموران مخفى و مجازات متخلفان به میان نیامده است.
این احتمال نیز داده شده که «تَحَفَّظْ مِنَ الاْعْوان» جمله معترضه اى باشد; یعنى از معاونان خود برحذر باش. جمله بعد نیز ادامه بحث درباره کارگزاران باشد.
با توجّه به آنچه گفتیم روشن مى شود که تفسیر اوّل از همه مناسب تر است، هرچند کمتر کسى به آن پرداخته است.
آن گاه امام بعد از دستوراتى که جنبه تبشیر و تشویق داشت از انذار و تحذیر سخن مى گوید و مى فرماید: «و هرگاه یکى از آنها (از کارگزاران تو) دست به سوى خیانت دراز کند و مأموران مخفى ات متفقاً نزد تو بر ضد او گزارش دهند به همین مقدار به عنوان گواه و شاهد قناعت کن و مجازاتِ بدنى را در حق او روا دار و به مقدارى که در کار خود خیانت کرده کیفر ده سپس (از نظر روانى نیز او را مجازات کن و) وى را در مقام خوارى بنشان و داغ خیانت را بر او نه و قلاده ننگ اتهام را به گردنش بیفکن (و او را چنان معرفى کن که عبرت دیگران گردد)»; (فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَه اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ، اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَهَ فِی بَدَنِهِ، وَأَخَذْتَهُ(۱۲) بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّهِ، وَوَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَهِ، وَقَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَهِ).
امام(علیه السلام) در این حکم بر چند موضوع تأکید ورزیده است:
یکم. براى اثبات مجرم بودن تنها به اخبار یک نفر از مأموران مخفى قناعت نکند، بلکه باید تمام آنها بر خیانت یک فرد اجماع داشته باشند، از این رو در بعضى از نامه هایى که گذشت مشاهده مى کنیم که امام مى گوید: مأمور پنهانى من چنین گزارشى داده اگر چنین باشد چنان خواهد بود و اگر… ؛ معلوم مى شود امام در مسائل مهم تنها به اخبار یک نفر قناعت نمى کرد (خواه مربوط به موضوعات باشد یا احکام و این همان چیزى است که در علم اصول نیز بر آن تأکید کرده ایم).
دوم. بعد از اجماع آنها تردید به خود راه ندهد و بدون ملاحظه مقام و موقعیت افراد، کیفر لازم را براى آنها مقرّر دارد.
سوم. این کیفر باید جنبه جسمى و روحى هر دو داشته باشد و به گونه اى باشد که درس عبرت براى همگان گردد، زیرا کیفرهاى مجرمان به دو منظور انجام مى شود: نخست بازداشتن مجرم از جرم در آینده و دیگر بازداشتن افرادى که احتمال آلودگى آنها مى رود.
چهارم. باید مجازات به اندازه جرم باشد نه بیشتر و جمله «أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ» اشاره به این معنا دارد.
***
پی نوشت:
۱. «مُحاباه» به معناى تمایلات شخصى و بخشیدن چیزى به کسى به موجب رابطه خاص است. از ریشه «حَبْو» بر وزن «حمد» به معناى بخشیدن و عطا کردن گرفته شده است.
۲. «أثَرَه» به معناى استبداد و خودرأیى در کارها و بدون مشورت عمل کردن از ریشه «أَثَر» بر وزن «خبر» به معناى تأثیرگذارى یا مقدم داشتن خویشتن بر دیگرى گرفته شده است.
۳. ضمیر «إنَّهما» که تثنیه است به مُحاباه و اَثَرَه باز مى گردد و اشاره به کسانى است که بر اساس این دو معیار نادرست برگزیده مى شوند، هرچند در بعضى از نسخ به جاى آن «إنّهم» به صورت ضمیر جمع که ناظر به برگزیده شدگان است آمده. ولى نسخه تحف العقول که به جاى ضمیر تثنیه اسم ظاهر به کار برده و گفته است: «فَإنَّ الْمُحاباهَ وَالاَْثَرَهَ جِماعٌ» گواه بر صحت نسخه اوّل است.
۴. «تَوَخَّ» به معناى جستجو کردن و برگزیدن است. از ریشه «وخْى» بر وزن «وحى» به معناى قصد کردن و آهنگ چیزى نمودن گرفته شده است.
۵. «قَدَم» در این گونه موارد به معناى سابقه مى آید و «صاحب قدم» یعنى کسى که داراى حسن سابقه است.
۶. در بسیارى از نسخ به جاى «إشراق» که به معناى نورافشانى است «اِشراف» که به معناى نظر کردن از محل بالا به چیزى است آمده از جمله در نسخه تحف العقول و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید و تمام نهج البلاغه و این نسخه مناسب تر است. شاهد دیگر اینکه در بخش قبل که امام صفات قضات را بیان مى فرمود تعبیر به «لا تَشْرفُ نَفْسُه عَلَى الطَّمَع» آمده است.
۷. «أسْبِغْ» از ریشه «سُبوغ» بر وزن «بلوغ» به معناى فراخى نعمت است و در اصل به معناى گشاد بودن پیراهن یا زره و «اسباغ» به معناى چیزى را فراوان ساختن آمده است.
۸. «ثَلَمُوا» از ریشه «ثلم» بر وزن «سرد» به معناى شکافتن یا شکستن چیزى است و در بالا که در مورد امانت به کار رفته اشاره به خیانت در امانت است.
۹. کافى، ج ۵، ص ۶۸، ح ۱.
۱۰. همان مدرک، ص ۸۹، ح ۲.
۱۱. «حَدْوَه» به معناى تشویق کردن و تحریک نمودن کسى است و در اصل از ریشه «حُداء» به معناى حرکت دادن سریعِ شتران با آواز مخصوصى گرفته شده است.
۱۲. «أخَذْتَ» در اصل از ریشه «أخذ» به معناى گرفتن است; ولى بسیار مى شود که به معناى مجازات کردن به کار رود، زیرا هنگام مجازات نخست مجرم را دستگیر و سپس مجازات مى کنند. در قرآن مجید نیز کراراً این معنا به کار رفته است; مانند: (أخَذْناهُمْ بِالعَذابِ)(مؤمنون، آیه ۷۶).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش شانزدهم: آسان گرفتن در مالیات

وَتَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ، فَإِنَّ فِی صَلاَحِهِ وَصَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ، وَلاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ، لاَِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَأَهْلِهِ. وَلْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَهِ الاَْرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ، لاَِنَّ ذَلِکَ لاَ یُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَهِ؛ وَمَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَه أَخْرَبَ الْبِلاَدَ، وَأَهْلَکَ الْعِبَادَ، وَلَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً. فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّهً، أَوِ انْقِطَاعَ شِرْب أَوْ بَالَّه، أَوْ إِحَالَهَ أَرْض اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ، خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ؛ وَلاَ یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَهَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَهِ بِلاَدِکَ وَتَزْیِینِ وِلاَیَتِکَ، مَعَ اسْتِجْلاَبِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ، وَتَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَهِ الْعَدْلِ فِیهِمْ، مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ، وَالثِّقَهَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَرِفْقِکَ بِهِمْ؛ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الاُْمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَهً أَنْفُسُهُمْ بِهِ، فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ؛ وَإِنَّمَا یُؤْتَى خَرَابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا، وَإِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَهِ عَلَى الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ، وَقِلَّهِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.

مالیات و بیت المال را به گونه اى وارسى کن که صلاح مالیات دهندگان باشد، زیرا بهبودى مالیات و مالیات دهندگان، عامل اصلاح امور دیگر اقشار جامعه مى باشد، و تا امور مالیات دهندگان اصلاح نشود کار دیگران نیز سامان نخواهد گرفت زیرا همه مردم نان خور مالیات و مالیات دهندگانند. 
باید تلاش تو در آبادانى زمین بیشتر از جمع آورى خراج باشد که خراج جز با آبادانى فراهم نمى گردد، و آن کس که بخواهد خراج را بدون آبادانى مزارع به دست آورد، شهرها را خراب، و بندگان خدا را نابود، و حکومتش جز اندک مدّتى دوام نیاورد. 
پس اگر مردم شکایت کردند، از سنگینى مالیات، یا آفت زدگى، یا خشک شدن آب چشمه ها، یا کمى باران، یا خراب شدن زمین در سیلاب ها، یا خشکسالى، در گرفتن مالیات به میزانى تخفیف ده تا امورشان سامان گیرد، و هرگز تخفیف دادن در خراج تو را نگران نسازد زیرا آن، اندوخته اى است که در آبادانى شهرهاى تو، و آراستن ولایت هاى تو نقش دارد، و رعیّت تو را مى ستایند، و تو از گسترش عدالت میان مردم خشنود خواهى شد، و به افزایش قوّت آنان تکیّه خواهى کرد، بدانچه در نزدشان اندوختى و به آنان بخشیدى، و با گسترش عدالت در بین مردم، و مهربانى با رعیّت، به آنان اطمینان خواهى داشت، آنگاه اگر در آینده کارى پیش آید و به عهده شان بگذارى، با شادمانى خواهند پذیرفت، زیرا عمران و آبادى، قدرت تحمّل مردم را زیاد مى کند. 
همانا ویرانى زمین به جهت تنگدستى کشاورزان است، و تنگدستى کشاورزان، به جهت غارت اموال از طرف زمامدارانى است که به آینده حکومتشان اعتماد ندارند، و از تاریخ گذشتگان عبرت نمى گیرند. 
طرق صحیح اخذ مالیات اسلامى:
امام(علیه السلام) بعد از بیان شرایط و وظایف فرماندهان لشکر و قضات و کارگزاران حکومت اسلامى از مسأله خراج و مالیات سخن مى راند و دستورات مهمى به مالک اشتر در این باره مى دهد، مى فرماید: «مسأله خراج و مالیات را دقیقا زیر نظر بگیر، به گونه اى که صلاح خراج دهندگان باشد، زیرا بهبودى و صلاحِ وضع خراج و بهبودى و صلاح حال خراج گزاران سبب بهبودى حال دیگران (و سایر قشرهاى جامعه اسلامى) مى شود و هرگز دیگران به صلاح نمى رسند مگر اینکه خراج گزاران به صلاح برسند»; (وَتَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ، فَإِنَّ فِی صَلاَحِهِ وَصَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ، وَلاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ).
خراج، مطابق آنچه در بسیارى از روایات مربوط به اراضى خراجیه(۱) آمده، مال الاجاره زمین هاى متعلق به عموم مسلمانان است که در جنگ ها نصیب آنان شده است. جمله هاى بعد که امام در آن توصیه به عمران و آبادى اراضى خراجیه مى کند نیز شاهد بر این معناست; ولى از یک نظر سایر مالیات هاى اسلامى را اعم از خمس و زکات و جزیه و مالیاتى که حکومت اسلامى طبق ضرورت بر درآمدها مى بندد نیز شامل مى شود (البته از باب ملاک و تنقیح مناط).
بدیهى است همه بخش هاى حکومت اسلامى اعم از دستگاه قضایى، ارتش و سپاه، کارمندان و کارگزاران و جز آن نیاز به منابع مالى دارند و اگر اختلالى در امور مالى حکومت رخ دهد آثار آن در همه بخش ها آشکار مى شود، لذا امام(علیه السلام)به دنبال گفته بالا در جمله اى کوتاه و پر معنا به این موضوع اشاره کرده مى فرماید: «زیرا تمام مردم وابسته به خراج و خراج گزاران هستند»; (لاَِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَأَهْلِهِ).
آن گاه امام دستور دیگرى که جنبه اصولى و اساسى در امر خراج دارد به مالک مى دهد و مى فرماید: «باید توجّه تو در عمران و آبادى زمین بیش از توجهت به جمع آورى خراج باشد»; (وَلْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَهِ الاَْرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ).
این دستور در واقع به این اشاره دارد که باید به منابع اصلى درآمد بازگشت کرد و آنها را حفظ نمود تا درآمدها ثابت و برقرار بماند و هر قدر منابع تقویت شود درآمدها افزون خواهد شد.
لذا امام(علیه السلام) در ادامه این بحث به عنوان ذکر دلیل مى فرماید: «چون خراج جز با آبادانى به دست نمى آید و آن کس که بخواهد خراج را بدون عمران و آبادانى طلب کند شهرها را ویران و بندگان خدا را هلاک نموده و پایه هاى حکومتش متزلزل خواهد شد به گونه اى که بیش از مدت کمى دوام نخواهد داشت»; (لاَِنَّ ذَلِکَ لاَ یُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَهِ وَمَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَه أَخْرَبَ الْبِلاَدَ، وَأَهْلَکَ الْعِبَادَ، وَلَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً).
در واقع امام براى حکومتى که در بند عمران و آبادى نیست و تنها به فکر جمع آورى خراج است سه نتیجه شوم ذکر مى فرماید: «نخست ویران شدن این زمین ها، زیرا عمران و آبادى جز با حمایت حکومت اسلامى میسر نمى شود. در طول تاریخ نیز دیده شده است در مناطقى که حکومت ها خراج سنگینى بر اراضى مى بستند و به آبادى زمین نمى اندیشیدند، کشاورزان زمین ها را رها کرده و براى در امان ماندن از شر جمع آورندگان خراج به نقاط دیگر فرار مى کردند.
دیگر اینکه مردم به هلاکت سوق داده مى شوند، زیرا فقر دامان آنها را مى گیرد و یکى از عوامل مهم هلاکت به معناى واقعى یا به معناى اجتماعى; یعنى از دست دادن روحیه ها همان فقر است.
سومین نتیجه نیز از همین جا حاصل مى شود، زیرا فقر عمومى سبب عدم همکارى توده هاى مردم بلکه شورش آنها بر ضد حکومت مى گردد آن هم حکومتى که دستش خالى است و در آمدى ندارد. چنین حکومتى چند صباحى بیشتر نمى تواند خود را نگه دارد.
آن گاه امام(علیه السلام) به نکته مهم دیگرى مى پردازد و آن گرفتارى هاى مختلفى است که ممکن است براى کشاورزان اراضى خراجیه پیدا شود و نتوانند مال الخراج معین را بپردازند و باید مشمول تخفیف والى گردند. جالب اینکه امام روى عوامل مختلف انگشت مى گذارد و آنها را یک یک برمى شمارد.
مى فرماید: «بنابراین اگر رعایا از سنگینى خراج و یا آفت زدگى یا خشک شدن آب چشمه ها یا کمىِ باران و یا دگرگونى زمین بر اثر آب گرفتگى (و فساد بذرها) یا تشنگى شدید زراعت (و به دنبال آن کمبود محصول) به تو شکایت کنند، خراج آنها را به مقدارى که امید دارى کار آنها را اصلاح کند و بهبود بخشد، تخفیف ده»; (فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّهً(۲)، أَوِ انْقِطَاعَ شِرْب أَوْ بَالَّه(۳)، أَوْ إِحَالَهَ(۴) أَرْض اغْتَمَرَهَا(۵) غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ(۶) بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ).
در اینجا امام اسباب شکایت کشاورزان را در شش چیز خلاصه کرده است:
نخست. همه چیز زمین و زراعت رو به راه است ولى مال الاجاره و خراجى که بر آن بسته شده سنگین و غیر عادلانه است.
دوم. آفتى به زراعت برسد; از آفات زمینى و آسمانى و سبب کمبود یا نابودى محصول شود.
سوم. زراعت هایى که با آب نهرها و قنات ها سیراب مى شود بر اثر عوامل مختلف، آب نهر و قنات قطع شود و محصولى به دست نیاید و یا به اندازه مورد انتظار نباشد.
چهارم. در زمین هایى که دیمى است و با آب باران سیراب مى شود، بر اثر خشکسالى و کمبود نزولات آسمانى گرفتار کمبود محصول شود.
پنجم. بر اثر سیلاب ها و آب گرفتگى زمین هاى زراعى همه یا قسمتى از محصول از میان برود یا فاسد گردد.
ششم. آب به اندازه کافى به زراعت نرسد.
تفاوت عامل ششم و سوم روشن است; در عامل سوم سخن از قطع کامل آب بود; ولى در مورد ششم سخن از کمبود آب است.
به هرحال در تمام این صورت ها والى باید توان کشاورزان را در نظر بگیرد و خراج هر کدام را به اندازه اى که گرفتار ضرر و زیان شده اند تخفیف دهد و یا حتى اگر به هیچ وجه توان ندارند به کلى از خراج معاف کند.
در دنیاى امروز نیز حکومت هایى که مدیر و مدبر هستند تمام این امور را در نظر مى گیرند و مالیات ها را به همان نسبت تخفیف مى دهند. حتى گاهى چیزى به عنوان کمک به مالیات دهندگانى که گرفتار زیان شده اند مى پردازند.
آن گاه امام(علیه السلام) به مالک اطمینان مى دهد که تصور نکند تخفیف هایى که براى رعیت در این گونه موارد قائل مى شود به زیان او تمام مى گردد، بلکه این به تمام معنا سودآور و از جنبه هاى مادى و معنوى سرشار از فایده است. مى فرماید: «هرگز تخفیف هزینه هایى که به آنها مى دهى بر تو گران نیاید، زیرا آن ذخیره اى خواهد بود که از طریق عمران کشورت به تو باز مى گردانند و حکومت تو را زینت مى بخشند و اضافه بر آن از تو به نیکى یاد مى کنند و به سبب گسترش عدالت از سوى تو در میان آنها (و رضایت آنان از حکومتت) از آنان خرسند خواهى شد»; (وَلاَ یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَهَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَهِ بِلاَدِکَ، وَتَزْیِینِ وِلاَیَتِکَ، مَعَ اسْتِجْلاَبِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ، وَتَبَجُّحِکَ(۷۱)بِاسْتِفَاضَهِ الْعَدْلِ فِیهِمْ).
امام(علیه السلام) در اینجا چهار نتیجه قابل توجّه براى تخفیف خراج در موارد بحرانى بیان مى فرماید.
نخست اینکه: این تخفیف ها از بین نمى رود، بلکه سبب عمران و آبادى زمین ها مى شود و در آینده، بهتر و بیشتر از آن بهره مند خواهى شد.
دوم. سبب آبرومندى و زینت حکومت مى گردد، زیرا مردم احساس مى کنند والى علاقه مند به آنهاست و در مشکلات با آنان هم درد است.
سوم. هرجا مى نشینند تعریف و تمجید مى کنند و پایه هاى حکومت از این طریق محکم مى شود.
چهارم. خود والى نیز از رفتار خود به جهت گسترش عدالت شاد و مسرور مى شود و روحیه تازه اى براى ادامه حکومتش مى یابد.
از این تعبیرات استفاده مى شود که حکومت در این گونه حوادثِ سخت نه تنها باید خراج و مالیات را تخفیف دهد، بلکه در صورت لزوم باید به آنها کمک نیز بکند و یقین داشته باشد این کمک ها باز مى گردد.
شاهد این سخن جمله اى است که در روایت تحف العقول اضافه بر آنچه گفته شده آمده (و مرحوم سیّد رضى به هنگام گزینش آن را حذف کرده است) و آن جمله این است: «وَإِنْ سَأَلُوا مَعُونَهً عَلَى إِصْلاَحِ مَا یَقْدِرُونَ عَلَیْهِ بِأَمْوَالِهِمْ فَاکْفِهِمْ مَؤُونَتَه; هرگاه آنها کمکى از تو خواستند براى اصلاح کردن چیزى که با اموال خود قادر بر آن نیستند به آنها کمک کن».(۸)
سپس امام(علیه السلام) در تأکید این معنا مى فرماید: «این در حالى است که مى توانى با تقویت آنها از طریق ذخیره اى که نزدشان نهاده اى آنان را آسوده خاطر سازى و به جهت عدالت و مهربانى که آنها را به آن عادت داده اى نسبت به آنان مطمئن باشى»; (مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ، بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ(۹) لَهُمْ، وَالثِّقَهَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَرِفْقِکَ بِهِمْ).
اشاره به اینکه حمایت از رعایا مخصوصاً در سختى ها و مشکلاتِ طاقت فرسا از یک سو سبب راحتى و آسایش خاطر آنها مى شود و از سوى دیگر سبب اعتماد تو بر آنها که آن نیز خود مایه آرامش خاطر توست.
از مجموع این سخنان استفاده مى شود که حکومت زمانى سامان مى یابد که تکیه گاهش توده هاى مردم آن کشور باشد در غیر این صورت همیشه تنش ها و ناآرامى و شورش در گوشه اى از کشور حکم فرما خواهد بود; شورش هایى که سرکوب کردن آن نفرت بیشترى براى حکومت به بار مى آورد و اگر مانند بعضى از حکومت هاى زمان ما تکیه گاه حکومت هاى بیگانه باشد، مصیبت آن افزون خواهد شد، زیرا بیگانگان هرگز بدون منافع مهمى، از حکومت دیگرى حمایت نخواهند کرد و نتیجه آن مستعمره شدن کشور اسلامى به وسیله بیگانگان از اسلام خواهد بود.
سپس امام(علیه السلام) به نتیجه این گونه ارفاق ها در حق رعیت پرداخته مى فرماید: «بسیار مى شود در آینده براى تو گرفتارى هایى پیش مى آید که اگر در دفع آنها بر این رعایا تکیه کنى با طیب خاطر آن را پذیرا مى شوند (و در حل مشکل به تو یارى مى دهند)»; (فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الاُْمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَهً أَنْفُسُهُمْ بِهِ).
بدیهى است محبّت، ایجاد محبّت مى کند و کمک به افراد وجدان آنها را بیدار مى سازد و خود را مدیون محبّت کننده مى بینند، بنابراین هرگاه مشکلى براى محبّت کننده پیش آید آنها با رضایت خاطر به کمک مى شتابند و این بهترین سرمایه زمامداران براى اداره کشور و بقاى حکومت است.
آن گاه امام در جمله اى کوتاه و پر معنا مى فرماید: «زیرا عمران و آبادى، هر چه بر آن نِهى تحمل مى کند»; (فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ).
اشاره به اینکه اساس کار و آنچه حرف اوّل را مى زند عمران و آبادى است; اگر زمین هاى کشاورزى و سایر منابع درآمد مردمِ یک کشور آباد گردد و بنیه اقتصادى همه قوى شود هر مشکلى پیش آید قابل حل است.
آن گاه امام در پایان این سخن به نکته دیگرى که عامل اصلى ویرانى کشورهاست اشاره کرده مى فرماید: «ویرانى زمین تنها به علت فقر صاحبان آن حاصل مى شود و فقر آنها تنها به سبب توجّه زمامداران به جمع مال و زراندوزى و بدگمانى به بقاى حکومتشان و کم عبرت گرفتن (از سرنوشت زمامدارانِ پیشین) خواهد بود»; (وَإِنَّمَا یُؤْتَى خَرَابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوَازِ(۱۰) أَهْلِهَا، وَإِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَهِ عَلَى الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ، وَقِلَّهِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ).
مسائل اجتماعى و حوادثى که در کشورها مى گذرد همواره علت و معلول یکدیگرند; هنگامى که زمامداران بر اثر بى کفایتى یا ظلم بر مردم از آینده خود ناامید شوند و از تجارب پیشینیان در زمینه زمامدارىِ صحیح بهره نگیرند دستپاچه مى شوند و به جمع مال مى پردازند; گاه آن را در نقاط دور و نزدیک پنهان مى سازند و گاه به بستگان خود منتقل مى کنند و گاه به کشورهاى خارج اگر محل مورد اطمینانى داشته باشند انتقال مى دهند و همین امر باعث ویرانى زمین ها و منابع اقتصادى و فقر عمومى مى شود و ارکان حکومت را متزلزل مى سازد. تجربه نشان داده است که این گونه افراد کمتر مى توانند از اموالى که گرد آورده اند بهره بگیرند. نمونه هاى آن را حتى در عصر خود درباره شاهان گذشته دیده و شنیده ایم.
این نکته نیز شایان توجّه است که بسیارى از برنامه هاى عمرانى زمان مى طلبد و هرگاه زمامداران امید به بقاى خود نداشته باشند زیر بار چنین برنامه هایى نمى روند و طبعاً برنامه هاى عمرانى تعطیل مى شود و فقر دامان توده هاى مردم را مى گیرد.
نیز اگر زمامداران دفتر تاریخ را دربرابر خود بگشایند و هر روز صفحه اى از آن را بنگرند به زودى به اشتباهات خویش پى مى برند; ولى غرور یا غفلت مانع از این کار مى شود.
شگفت اینکه بعضى از شارحان نهج البلاغه احتمال داده اند جمله (وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ) به این معناست که آنها مرگ را فرموش مى کنند و گمان مى کنند سالیان دراز زنده اند. در حالى که این عبارت هرگز تاب چنین تفسیرى را ندارد، زیرا سوء ظن را در واقع به معناى حسن ظن تفسیر کرده اند.
***
پی نوشت:
۱. رجوع شود به وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۱۴، باب ۱۵ و ۱۸ از ابواب «احکام المزارعه».
۲. «عِلّه» در اصل به معناى بیمارى است و در اینجا به معناى آفاتى است که به گیاهان و درختان مى رسد.
۳. «بالّه» به معناى تر کننده از ریشه «بلّ» بر وزن «حل» به معناى مرطوب شدن گرفته شده و «بالّه» در اینجا اشاره به باران و رطوبت هاى زمینى است که گیاهان را پرورش مى دهد.
۴. «اِحالَه» در اصل به معناى تغییر یافتن است و در اینجا که اضافه به ارض (زمین) شده است اشاره به دگرگونى زمین بر اثر آب گرفتگى است که موجب گندیدن بذر گیاه و ثمر ندادن مى شود.
۵. «إغْتَمَر» از ریشه «اِغتمار» به معناى آب گرفتگى است.
۶. «أجْحَفَ» از ریشه «اجحاف» در اصل به معناى کندن پوست چیزى است. سپس به معناى به مشقت انداختن و بى اثر ساختن و خراب کردن آمده است.
۷. «تَبَجُّحْ» به معناى مسرور شدن از ریشه «بَجْح» بر وزن «مدح» به معناى فرح و شادى گرفته شده است.
۸. تحف العقول، ص ۹۲.
۹. «إجْمام» به معناى صراحت بخشیدن از ریشه «جموم» که به معناى اجتماع کردن است گرفته شده و از آنجا که انسان به هنگام استراحت خاطرى جمع دارد این واژه به آن اطلاق شده است.
۱۰. «إعْواز» به معناى کمبود و فقر است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هفدهم: گزینش منشیان و دبیران

ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ، وَاخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ وَأَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الاَْخْلاَقِ، مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ الْکَرَامَهُ، فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلاَف لَکَ بِحَضْرَهِ مَلاَ، وَلاَ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَهُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ، وَإِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْکَ، فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَیُعْطِی مِنْکَ، وَلاَ یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ، وَلاَ یَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ، وَلاَ یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الاُْمُورِ، فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ. ثُمَّ لاَ یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِکَ وَاسْتِنَامَتِکَ وَحُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلاَهِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَحُسْنِ خِدْمَتِهِمْ، وَلَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَهِ وَالاَْمَانَهِ شَیْءٌ؛ وَلَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ، فَاعْمِدْ لاَِحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّهِ أَثَراً، وَأَعْرَفِهِمْ بِالاَْمَانَهِ وَجْهاً، فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَى نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَلِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ. وَاجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْر مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ، لاَ یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَلاَ یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا، وَمَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْب، فَتَغَابَیْتَ عَنْهُ، أُلْزِمْتَه.

سپس در امور نویسندگان و منشیان به درستى بیندیش، و کارهایت را به بهترین آنان واگذار، و نامه هاى محرمانه، که در بر دارنده سیاست ها و اسرار تو است، از میان نویسندگان به کسى اختصاص ده که صالح تر از دیگران باشد، کسى که گرامى داشتن، او را به سرکشى و تجاوز نکشاند تا در حضور دیگران با تو مخالفت کند، و در رساندن نامه کار گزارانت به تو، یا رساندن پاسخ هاى تو به آنان کوتاهى نکند، و در آنچه براى تو مى ستاند یا از طرف تو به آنان تحویل مى دهد، فراموش کار نباشد. و در تنظیم هیچ قراردادى سستى نورزد، و در برهم زدن قراردادى که به زیان توست کوتاهى نکند، و منزلت و قدر خویش را بشناسد، همانا آن که از شناخت قدر خویش عاجز باشد، در شناخت قدر دیگران جاهل تر است. 
مبادا در گزینش نویسندگان و منشیان، بر تیز هوشى و اطمینان شخصى و خوش باورى خود تکیه نمایى، زیرا افراد زیرک با ظاهر سازى و خوش خدمتى، نظر زمامداران را به خود جلب مى نمایند، که در پس این ظاهر سازى ها، نه خیرخواهى وجود دارد، و نه از امانت دارى نشانى یافت مى شود؛ لکن آنها را با خدماتى که براى زمامداران شایسته و پیشین انجام داده اند بیازماى، به کاتبان و نویسندگانى اعتماد داشته باش که در میان مردم آثارى نیکو گذاشته، و به امانت دارى از همه مشهورترند، که چنین انتخاب درستى نشان دهنده خیرخواهى تو براى خدا، و مردمى است که حاکم آنانى. 
براى هر یک از کارهایت سرپرستى برگزین که بزرگى کار بر او چیرگى نیابد، و فراوانى کار او را درمانده نسازد، و بدان که هر گاه در کار نویسندگان و منشیان تو کمبودى وجود داشته باشد که تو بى خبر باشى، خطرات آن دامنگیر تو خواهد بود.
منشیان و کارگزاران:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه درباره منشیان مخصوص و حافظان  قراردادها و نامه هاى سرّى و محرمانه دستورات مهمى صادر مى کند. مى فرماید: «سپس در وضع دبیران و منشیانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپار»; (ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ).
تعبیر به «خیرهم» تعبیر جامعى است که تمام اوصاف برجسته را که لازمه چنین مقام حساسى است شامل مى شود.
آن گاه امام در ادامه این سخن به شرایط کسانى مى پردازد که نامه هاى سرّى و محرمانه و قراردادهاى حساس را در اختیار دارند. مى فرماید: «نامه هاى سرّى خود را که در بر دارنده نقشه ها و اسرار مخفى است، در اختیار کسى قرار ده که بیش از همه داراى فضایل اخلاقى باشد»; (وَاخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ(۱) وَأَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الاَْخْلاَقِ).
آن گاه امام این فضایل مهم اخلاقى را که باید دبیرانِ مخصوص، واجد آن باشند در پنج چیز خلاصه مى کند.
نخست مى فرماید: «از کسانى باشد که مقام و موقعیت، او را مست و مغرور نسازد تا جرأت کند در حضور بزرگان و سران مردم با تو مخالفت و گستاخى ورزد»; (مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ(۲) الْکَرَامَهُ، فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلاَف لَکَ بِحَضْرَهِ مَلاَ).
بسیار شده که افراد کم ظرفیت هنگامى که مقام والا و ویژه اى پیدا مى کنند چنان مغرور مى شوند که حتى به کسى که این مقام را به آنها سپرده گستاخى مى کنند گویا زمام اختیار او را نیز به دست خود مى دانند و کراراً دیده شده است که همین مسئله قاتل جان آنها شده و مقام بالاتر نه فقط او را برکنار ساخته، بلکه به مجازات سختى گرفتار نموده است.
در دومین وصف مى فرماید: «کسى که در رساندن نامه هاى کارگزارانت به تو و گرفتن پاسخ هاى صحیح آن، از تو، غافل نشود. خواه از امورى باشد که براى
تو دریافت مى دارد یا از سوى تو مى بخشد»; (وَلاَ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَهُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ، وَإِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْکَ، فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَیُعْطِی مِنْکَ).
اشاره به اینکه این دبیران و منشیان واسطه در میان زمامدار و کارگزاران او هستند; دستوراتِ مهم و فرمان هاى لازم را باید برسانند و تقاضاهاى کارگزاران را نیز منتقل نمایند. لحظه اى غفلت ممکن است سبب نابسامانى هاى زیادى گردد. به همین دلیل باید این افراد کاملا هوشیار و بیدار باشند نه غافل و بى خبر.
در سومین وصف مى افزاید: «کسى باشد که هرگاه قراردادى براى تو ببندد سست نبندد»; (وَلاَ یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ).
زیرا قراردادها در صورتى ارزش دارد که محکم و غیر قابل تردید و خالى از هرگونه ضعف، سستى و ابهام باشد مبادا طرف قرارداد از نقاط ضعف استفاده کند و هر زمان موافق میل خود نبیند به فسخ قرارداد اقدام کند.
آنچه در این وصف آمد مربوط به عقد قراردادهاست. در وصف چهارم درباره فسخ قراردادها سخن مى گوید و مى فرماید: «و هرگاه قراردادى بر ضد تو بسته شده از یافتن راه حلّ آن عاجز نماند»; (وَلاَ یَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَعَلَیْکَ).
نه اینکه ظلم و ستم کند و پایبند به قرارداد نباشد، بلکه پیش بینى هاى لازم را در قرارداد اعمال کند که به هنگام بروز پاره اى از مشکلات بتواند راه چاره را بیابد.
در پنجمین و آخرین وصف مى فرماید: «کسى که از ارزش و قدر خویش در امور مختلف بى خبر نباشد، زیرا آن کس که به قدر و منزلت خویش جاهل است نسبت به قدر و منزلت دیگران جاهل تر خواهد بود»; (وَلاَ یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الاُْمُورِ، فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ).
اشاره به اینکه دبیران و منشیان مخصوص باید هم موقعیت خود را به خوبى بفهمند و هم موقعیت مخاطبان را تا بتوانند با هرکس موافق موقعیتش مکاتبه کنند و نیز توان خویش را در کارها بدانند تا بتوانند توان دیگران را هم درک کنند و با حکم و درایت با مردم رفتار نمایند.
از آنچه در بالا درباره صفات دبیران ذکر شد به خوبى استفاده مى شود که امام(علیه السلام)بر خلاف آنچه در دنیاى امروز و دیروز معمول بوده است همه جا بر ضوابط و ارزش ها و شایستگى ها تکیه مى کند، نه بر مسائل عاطفى و روابط و دوستى ها. بسیار دیده ایم افرادى که به قدرت مى رسند دوستان و بستگان و خویشاوندان خود را در گرد خود مهره چینى مى کنند بى آنکه ارزش و قدرت آنها را براى کارهاى بزرگ حساب کرده باشند و به عکس افراد لایق و باارزش و قدرتمند را که با آنها رابطه عاطفى خاصى ندارند کنار مى زنند.
آن گاه امام بعد از ذکر صفات لازم براى انتخاب دبیران و منشیان مخصوص به طرز تشخیص این صفات و تحقق آنها در افراد مى پردازد و راه شناسایى افراد را با این صفات به مالک نشان مى دهد. مى فرماید: «سپس در انتخاب این منشیان هرگز به فراست و هوشیارى خود، و اعتماد شخصى و حسن ظن خویش قناعت مکن، زیرا افراد (فرصت طلب) براى جلب توجّه زمامداران به ظاهرسازى و خوش خدمتى مى پردازند در حالى که در ماوراى این ظاهرِ جالب هیچ گونه خیرخواهى و امانت دارى وجود ندارد»; (ثُمَّ لاَ یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِکَ(۳) وَاسْتِنَامَتِکَ(۴) وَحُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلاَهِ بِتَصَنُّعِهِمْ(۵)وَحُسْنِ خِدْمَتِهِمْ، وَلَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَهِ وَالاَْمَانَهِ شَیْءٌ).
این یک واقعیت مهم است، کسانى که در پى احراز مقامات بالا هستند سعى مى کنند خود را در نظر زمامداران افرادى امین، پرکار، هوشیار و فعال نشان بدهند تا از این طریق توجّه آنها را به خود جلب کنند و چون بر مرکب مراد سوار شدند دست به سوء استفاده و خیانت بزنند. به همین دلیل نباید به ظاهر سخنان و اعمالى را که در آغاز کار انجام مى دهند دلخوش کرد. همچنین حسن ظن و اعتماد شخصى و اعتقاد به هشیارى خویشتن را در این گونه موارد باید کنار گذاشت و براى حسن انتخاب کارگزاران و معاونان و منشیان و مانند آنها به سراغ معیارهاى دیگرى رفت; معیارهایى که کاملا قابل اعتماد و کمتر خطاپذیر است; همان معیارهایى که امام در جمله هاى بعد به آن اشاره فرموده است.
مى فرماید: «آنها را از طریق مقاماتى که براى حاکمان صالح پیش از تو داشته اند بیازماى»; (وَلَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ).
این مسأله معیار بسیار اطمینان بخشى است، هرگاه دیدى فلان شخص سال ها با حکومت هاى صالح همکارى داشته و مورد قبول آنها بوده مى توان فهمید که او شخص لایق و درستکارى است; ولى اگر در پرونده زندگى او همکارى با ناصالحان و قبول پست هایى از سوى زمامداران سوء وجود داشته باشد باید از او صرف نظر کرد.
امام(علیه السلام) در بخش هاى پیشین همین عهدنامه درباره وزیران به همین نکته اشاره کرد و فرمود: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلاَْشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً; بدترین وزراى تو کسانى هستند که وزیر زمامداران شرور قبل از تو بوده اند».
کوتاه سخن اینکه اشخاص را از سوابق آنها باید شناخت و به ظواهر فعلى آنها که گاه براى فریفتن زمامدران و جلب توجّه آنهاست قناعت نکرد.
سپس به معیار دومى براى این انتخاب اشاره کرده مى فرماید: «و بر کسانى اعتماد کن که در میان مردم بهترین آثار نیک را گذارده اند و در امانت دارى معروف ترند»; (فَاعْمِدْ لاَِحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّهِ أَثَراً، وَأَعْرَفِهِمْ بِالاَْمَانَهِ وَجْهاً).
به یقین قضاوت توده هاى مردم درباره اشخاص یکى از بهترین طرق شناسایى آنهاست.
در فرمایش هاى امام، اوایل همین عهدنامه این جمله را داشتیم: «إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ; براى تشخیص افراد صالح از آنچه خداوند بر زبان بندگانش (و توده هاى مردم) جارى مى سازد مى توان بهره گرفت».
سپس امام در پایان این سخن مى فرماید: «اگر چنین کنى این دلیل بر خیرخواهى و اطاعت تو از پروردگار است، همچنین اطاعت از کسى که ولایت را از طرف او پذیرفته اى (یعنى امام و پیشواى تو)»; (فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَى نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَلِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ).
این احتمال نیز در جمله «لِمَنْ وُلیّتَ أمرَه» هست که منظور از آن مردم باشند; یعنى دقت در انتخاب منشیان مخصوص، نشانه خیرخواهى در پیشگاه خدا و خیرخواهى در مورد مردمى است که بخشى از حکومت بر آنها را برعهده گرفته اى. یعنى اگر در انتخاب منشیان مخصوص دقت هاى لازم را از طرقى که براى تو شرح دادم به کار گیرى و آنها را بر اساس حسن ظن و هوشیارى شخصى خود انتخاب نکنى این دلیل بر آن است که حق این امانت الهى (زمامدارى) و خیرخواهى رعایا را انجام داده اى.
سپس امام(علیه السلام) در پایان این فقره از عهدنامه به دو موضوع مهم دیگر درباره منشیان مخصوص و دبیران اشاره مى کند که نخستین آنها درباره لزوم تقسیم کار در میان آنهاست. مى فرماید: «براى هر بخشى از کارهایت رئیس و سرپرستى از میان آنها انتخاب کن; کسى که کار مهم او را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها پریشانش نکند»; (وَاجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْر مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ، لاَ یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَلاَ یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا).
اشاره به اینکه تقسیم کار باید به صورتى انجام گیرد که مسئولیت هر یک از آنان روشن شود; مثلاً بخشى از نامه ها مربوط به پیمان هاى صلح، قراردادها اعم از قراردادهاى مربوط به خارج و قراردادهاى داخلى درباره زمین هاى کشاورزى و مانند آن است که باید مسئول معینى داشته باشد. بخش دیگرى نامه هاى محرمانه است که احتیاج به مدیریت خاصى دارد و بخشى مربوط به نامه هاى فرمانداران و استانداران و امثال آنها و قسمتى مربوط به تظلم هاى مردم مظلوم و ستمدیده است. هر یک از اینها باید مسئول خاصى داشته باشد; مسئولانى که داراى این دو صفت باشند; نه از کارهاى بزرگ بهراسند و نه کثرت کار آنها را پریشان و درمانده کند.
بعضى از شارحان نهج البلاغه این دستور را تنها ناظر به دبیران و منشیان مخصوص ندانسته اند، بلکه به تمام کارهاى مملکتى اشاره مى دانند. مفهوم آن این است که بخشى از کارها باید به دست وزیرى سپرده شود و وزارت خانه او ناظر به امور معینى باشد بى آنکه تداخلى در کارها رخ دهد و یا کارى بدون سرپرست و مسئول باقى بماند.(۶)
ولى دستور بعد که مربوط به کتّاب است با توجّه به اینکه پیش از این نیز در این فراز از عهدنامه سخن از کتّاب در میان بوده قرینه مى شود که این جمله نیز ناظر به کاتبان باشد، هرچند ملاکِ آن دیگران را شامل شود.
بعضى معتقدند تقسیم کار حکومت به این صورت که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این عهدنامه به آن اشاره کرده از امورى است که در قرن هاى اخیر پیدا شده و در گذشته به این صورت وجود نداشت; ولى همان گونه که ملاحظه مى کنید امام آنچه را در این زمینه لازم بوده با ظرافت خاصى بیان فرموده است.
در دومین دستور به این نکته اشاره مى فرماید که تعیین مسئول براى هر کار، سلب مسئولیت از تو نمى کند; تو نیز با آنها مسئولیت مشترک دارى. مى فرماید: «و (باید بدانى) هر عیبى در منشیان مخصوص تو یافت شود که تو از آن بى خبر بمانى مسئول خواهى بود»; (وَمَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْب فَتَغَابَیْتَ(۷) عَنْهُ أُلْزِمْتَه).
این همان چیزى است که از آن به مسئولیت مشترک تعبیر مى شود و اشاره به آن است که تعیین مسئول براى هر کار سلب مسئولیت از مقامى بالاتر نمى کند، چرا که او باید در عین تقسیم کار و مدیریت ها، بر وضع مدیران خود نظارت مستمر داشته باشد همان گونه که در دنیاى امروز نیز چنین است که اگر مدیرى در فلان وزارتخانه دست به کار خلافى زد وزیر را احضار مى کنند و از او بازخواست مى نمایند و به این ترتیب درباره کارهاى مهم نظارت مضاعف صورت مى گیرد و سبب استحکام برنامه هاى اجرایى حکومت خواهد شد.
***
پی نوشت:
۱. «مَکاید» جمع مکیده به معناى حیله و چاره هاى پنهانى براى حل مشکلات است.
۲. «تُبْطِرُه» از ریشه «بَطَر» بر وزن «بشر» به معناى طغیان و غرور بر اثر فزونى نعمت یا رسیدن به مقام و قدرت گرفته شده است.
۳. «فِراسَه» به معناى درک درون افراد با ظن صائب است. به بیان دیگر هوشیارى و مهارت در شناخت باطن و ظاهر امور. این واژه در اصل به معناى صید کردن است و به همین مناسبت در مسائل مربوط به هوشیارى نیز به کار رفته است.
۴. «استِنامَه» به معناى آرامش و اعتماد و اطمینان است. از ریشه «نوم» به معناى خواب گرفته شده، زیرا انسان در حالت خواب به آرامش دست مى یابد.
۵. «تَصَنُّعْ» به معناى ظاهرسازى و تلاش براى خوب نشان دادن شخص یا چیزى است. از ریشه «صنع» و «صنعت» گرفته شده و هنگامى که به باب تفعل مى رود به معناى تکلف براى ساختن چیزى است.
۶. شرح نهج البلاغه علاّمه خویى، ج ۴، ص ۹۲.
۷. «تَغابَیْتَ» از ریشه «تَغابى» همان گونه که پیش از این هم اشاره شد به معناى تغافل از ریشه «غَباوه» به معناى جهل و بى خبرى گرفته شده است گویا کسى که خود را به فراموشى و تغافل مى زند درباره آن امر جاهل و بى خبر است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هجدهم: امور بازرگانان

ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ، وَأَوْصِ بِهِمْ خَیْراً، الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَالْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَالْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ، فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَأَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَجُلّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَالْمَطَارِحِ، فِی بَرِّکَ وَبَحْرِکَ وَسَهْلِکَ وَجَبَلِکَ، وَحَیْثُ لاَ یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَلاَ یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا؛ فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ، وَصُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ. وَتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَفِی حَوَاشِی بِلاَدِکَ. وَاعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ، أَنَّ فِی کَثِیر مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَاحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ وَتَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ، وَذَلِکَ بَابُ مَضَرَّه لِلْعَامَّهِ، وَعَیْبٌ عَلَى الْوُلاَهِ؛ فَامْنَعْ مِنَ الاِحْتِکَارِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ مَنَعَ مِنْهُ. وَلْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْل وَأَسْعَار، لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَالْمُبْتَاعِ. فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَهً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ، وَعَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَاف.

سپس سفارش مرا به بازرگانان و صاحبان صنایع بپذیر، و آنها را به نیکوکارى سفارش کن، بازرگانانى که در شهر ساکنند، یا آنان که همواره در سیر و کوچ کردن مى باشند، و بازرگانانى که با نیروى جسمانى کار مى کنند، چرا که آنان منابع اصلى منفعت، و پدید آورندگان وسایل زندگى و آسایش، و آوردندگان وسایل زندگى از نقاط دور دست و دشوار مى باشند، از بیابان ها و دریاها، و دشت ها و کوهستان ها، جاهاى سختى که مردم در آن اجتماع نمى کنند، یا براى رفتن به آنجاها شجاعت ندارند. بازرگانان مردمى آرامند، و از ستیزه جویى آنان ترسى وجود نخواهد داشت، مردمى آشتى طلبند که فتنه انگیزى ندارند. 
در کار آنها بیندیش چه در شهرى باشند که تو به سر مى برى، یا در شهرهاى دیگر، با توجه به آنچه که تذکر دادم. این را هم بدان که در میان بازرگانان، کسانى هم هستند که تنگ نظر و بد معامله و بخیل و احتکار کننده اند، که تنها با زورگویى به سود خود مى اندیشند. و کالا را به هر قیمتى که مى خواهند مى فروشند، که این سود جویى و گران فروشى براى همه افراد جامعه زیانبار، و عیب بزرگى بر زمامدار است. پس، از احتکار کالا جلوگیرى کن، که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از آن جلوگیرى مى کرد، باید خرید و فروش در جامعه اسلامى، به سادگى و با موازین عدالت انجام گیرد، با نرخ هایى که بر فروشنده و خریدار زیانى نرساند، کسى که پس از منع تو احتکار کند، او را کیفر ده تا عبرت دیگران شود، امّا در کیفر او اسراف نکن. 
تجارت و صنعت را این گونه سامان ده:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه خود به گروه ششم از گروه هاى اجتماعى پرداخته و در این زمینه سفارش هاى مهمى به مالک اشتر دارد.
نخست مى فرماید: «سپس درباره تجار و صاحبان صنایع نخست به خودت توصیه کن (که مراقب حفظ و تقویت آنان باشى) و نیز دیگران را به خیر و نیکى با آنان سفارش نما»; (ثُمَّ اسْتَوْصِ(۱) بِالتُّجَّارِ وَذَوِی الصِّنَاعَاتِ، وَأَوْصِ بِهِمْ خَیْراً).
براین پایه زمامدار، نخست باید خودش نسبت به این گروه اجتماعىِ فعال، حساس باشد و سپس اهمّیّت آنها را به دیگران گوشزد نماید.
این احتمال نیز در جمله «استوص» هست که هر گاه دیگران نسبت به این گروه سفارش هاى مثبتى کنند، سفارش آنان را بپذیر و جامه عمل به آن بپوشان.
آن گاه امام به گروه هاى مختلف تجار و صاحبان صنایع اشاره کرده مى فرماید: «(در این توصیه) بین بازرگانانى که در مراکز تجارى اقامت دارند و یا آنها که سیار و در گردش اند و نیز صنعتگران و کارگرانى که با نیروى جسمانى خود به کار مى پردازند، تفاوت مگذار»; (الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَالْمُضْطَرِبِ(۲) بِمَالِهِ وَالْمُتَرَفِّقِ(۳)بِبَدَنِهِ).
روشن است که تجار دو گروه اند; گروهى مرکز ثابت دارند و عده اى دائماً اموال تجارتى را از نقطه اى به نقطه دیگر و از آن نقطه به نقطه ثالثى مى برند و مواد مورد نیاز مردم را به آنها مى رسانند. سرمایه اصلى صنعتگران نیروى بدنى آنهاست که با آن براى رفع نیازهاى مردم تلاش و کوشش مى کنند.
سپس امام(علیه السلام) به فلسفه تجارت و آثار مثبت آن ـ در برابر کسانى که تجار را سربار جامعه مى دانند ـ پرداخته مى فرماید: «زیرا آنها منابع اصلى منفعت (مردم) و اسباب آسایش (جامعه) هستند و مال التجاره هاى مفید را از سرزمین هاى بعید و دور دست، از صحرا و دریا و سرزمین هاى هموار و ناهموارِ محل حکومت تو و از مناطقى که عموم مردم با آن سر و کارى ندارند و (حتى) جرأت رفتن به آن را نیز در خود نمى بینند، گردآورى مى کنند»; (فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ، وَأَسْبَابُ الْمَرَافِقِ(۴)، وَجُلاَّبُهَا(۵) مِنَ الْمَبَاعِدِ(۶) وَالْمَطَارِحِ(۷)، فِی بَرِّکَ وَبَحْرِکَ، وَسَهْلِکَ وَجَبَلِکَ، وَحَیْثُ لاَ یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا، وَلاَ یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا).
امام(علیه السلام) سپس با دو جمله اهمّیّت موقعیت بازرگانان با ایمان را بیان کرده مى فرماید: «زیرا آنها (بازرگانان، پیشهوران و صنعتگران) مردم سالمى هستند که بیمى از ضرر آنها نمى رود و صلح دوستانى که خوف خیانت و نیرنگ آنها نیست»; (فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ(۸)، وَصُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ(۹)).
بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند، تجار سربار جامعه اقتصادى و واسطه ناسالم نیستند (مشروط به اینکه به وظایف صنفى خود درست عمل کنند) و فلسفه آن را چنان که گفتیم امیرمؤمنان على(علیه السلام) در عبارات بالا شرح داده است.
مى دانیم هر منطقه اى در روى زمین، تولیدهاى کشاورزى و صنعتى خاص خود را دارد و اگر این تولیدات به مناطق دیگر منتقل نشود هم آنها گرفتار خسارت فوق العاده مى شوند و هم مناطق دیگر محروم مى مانند و اگر نقل و انتقال تجارى صورت نگیرد، یک منطقه ممکن است نسبت به چیزى گرفتار قحطى و منطقه دیگر دچار فزونى بى حد و حساب شود. بازرگانان نقش تعدیل اقتصادى را در کشورهاى جهان و در شهرهاى مختلف یک کشور دارند و آنها که براى این کار به نقاط دور و نزدیک مى روند گاه حتى جان خود را نیز به خطر مى افکنند.
درست است که آنها دنبال منافع خویش اند; ولى در کنار تأمین منافع شخصى یک منفعت بزرگ اجتماعى براى مردم یک کشور یا کشورهاى مختلف جهان دارند. آنها به مجرد اینکه احساس کنند فلان جنس در فلان منطقه نسبت به منطقه دیگر ارزان تر است به سوى آن منطقه هجوم مى آورند و اجناس اضافى آن منطقه را به منطقه اى که آن جنس کمیاب است مى برند تا سودى عایدشان شود; ولى این سود انگیزه اى براى بهره مندى هر دو نقطه مى گردد.
آن گاه امام(علیه السلام) دستور دیگرى به مالک درباره بازرگانان و صنعت گران داده مى فرماید: «کارهاى آنها را پیگیرى کن و سامان ده چه آنها که در حضور تو (و مرکز فرمانداریت) زندگى مى کنند و چه آنها که در گوشه و کنار کشورت هستند»; (وَتَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَفِی حَوَاشِی بِلاَدِکَ).
درست است که حکومت نباید امر تجارت و صنعت را به دست گیرد، بلکه بهترین راه آن است که آن را به بخش خصوصى واگذار کند; ولى با این حال نباید جهات حمایتى و هدایتى را از آنها دریغ دارد، زیرا غالباً بدون حمایت و هدایت حکومت به مشکلات زیادى برخورد مى کنند که دامنه آن عموم مردم را دربر مى گیرد. به همین دلیل اقتصاد دانهاى آگاه در دنیاى امروز به همین امر توصیه مى کنند که دولت بى آنکه خود تاجر و صنعتگر باشد باید از آنها حمایت کند و در موارد لازم نظارت و هدایت آنها را نیز به عهده بگیرد و این کار نقش مهمى در موفقیت تجارت و صنعت خواهد داشت.
ولى گاه مى شود که تجار از مسیر سالم خود منحرف شده براى دست یابى به سود بیشتر بازار سیاه ایجاد مى کنند یا به سراغ احتکار مى روند یا با ایجاد واسطه هاى غیر ضرورى عملاً نرخ کالاها را بالا مى برند یا براى اهداف سیاسى، کشورى را در محاصره اقتصادى و به صورت ابزارى براى دست سیاست مداران قرار مى دهند و گاه بالعکس سیاست مداران به صورت ابزارى در دست آنها عمل مى کنند. آن گونه که در دنیاى امروز بسیار دیده مى شود.
به همین دلیل امیرمؤمنان(علیه السلام) در ذیل این جملات به آنها هشدار داده و خطاب به مالک مى فرماید: «بدان با تمام آنچه گفتم در میان آنها جمع کثیرى هستند به شدّت تنگ نظر و بخیلِ زشت کار و احتکار کننده مواد مورد نیاز مردم و اجحاف کننده در تعیین قیمت ها و اینها موجب زیان براى توده مردم و عیب و ننگ بر زمامدارانند»; (وَاعْلَمْ ـ مَعَ ذَلِکَ ـ أَنَّ فِی کَثِیر مِنْهُمْ ضِیقاً(۱۰) فَاحِشاً، وَشُحّاً(۱۱) قَبِیحاً، وَاحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ، وَتَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ(۱۲)، وَذَلِکَ بَابُ مَضَرَّه لِلْعَامَّهِ وَعَیْبٌ عَلَى الْوُلاَهِ).
امام در این تعابیر کوتاه و پرمعنا چهار نقطه ضعف مهم را که ممکن است دامنگیر تجار و صنعتگران شود بر مى شمارد:
یکم: تنگ نظرى فاحش، اشاره به آنها که انحصار طلبند و تنها به منافع خود مى اندیشند و حاضر نیستند دیگرى در تجارت و صنعت پرورش پیدا کند.
دوم: بخل قبیح، اشاره به کسانى که حاضر نیستند چیزى از درآمد خود را در کارهاى خیر و به نفع محرومان جامعه مصرف کنند.
سوم: احتکار که سبب مى شود اجناس را هنگام فراوانى ارزان بخرند و براى روز کمیابى انبار کنند تا بسیار گران بفروشند.
چهارم: تحکم بر قیمت گذارى ها بدون توجّه به منافع مردم و قدرت خرید آنها، به این ترتیب که از طرق مختلف براى ایجاد بازار سیاه و بالا بردن نرخ ها به صورت کاذب تلاش کنند و گاه دست به دست یکدگر بدهند تا قیمت ها را به طور مصنوعى بالا نگه دارند.
این چهار عیب بزرگ است که در دنیاى دیروز به صورت کم رنگ و در دنیاى امروز به صورت پررنگ در امر تجارت و صنعت خودنمایى مى کند.
در ضمن امام(علیه السلام) تأکید مى کند که اگر این گونه مسائل در امور اقتصادى راه یابد دو مشکل بزرگ پیدا مى شود:
۱. اینکه توده هاى مردم در تنگناى اقتصادى قرار مى گیرند و سبب نارضایتى آنها از حکومت مى شود همان چیزى که ممکن است به شورش هاى خطرناک بینجامد.
۲. اینکه لکه ننگى بر دامان حکومت مى نشیند و دلیل بر بى کفایتى و عدم مدیریت او خواهد بود، زیرا حل مشکلات اقتصادى از مهم ترین یا مهم ترین وظیفه حکومت است. اگر در این قسمت وا بماند کارهاى دیگر او مردم را راضى نخواهد ساخت.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن چند دستور درباره مسائل اقتصادى مى دهد و از احتکار شروع مى کند مى فرماید: «از احتکار (به شدت) جلوگیرى کن، چرا که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از آن منع فرمود»; (فَامْنَعْ مِنَ الاِحْتِکَارِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ مَنَعَ مِنْهُ).
احتکار به معناى گردآورى احتیاجات مردم و ذخیره کردن و به انتظار گرانى نشستن و منافع کلان بردن است و در اصل از ریشه حَکْر (بر وزن مکر) به معناى ظلم و ستم و بدرفتارى گرفته شده و از آنجایى که احتکار طعام از روشن ترین مصداق هاى ظلم و بدرفتارى است این واژه بر آن اطلاق شده است.
در فقه اسلام بحث مشروحى درباره احتکار آمده و همه فقهاى اسلام آن را حرام شمرده اند و روایات بسیارى در این زمینه وارد شده از جمله در حدیثى که در کتب اهل سنّت و امامیه وارد شده از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «الْمُحْتَکِرُ مَلْعُون; محتکر رانده درگاه خداست».(۱۳)
در حدیث دیگرى از امام امیر المؤمنین در غررالحکم آمده است: «الْمُحْتَکِرُ الْبَخِیلُ جَامِعٌ لِمَنْ لاَ یَشْکُرُهُ وَقَادِمٌ عَلَى مَنْ لاَ یَعْذِرُهُ; محتکر بخیل ثروتى جمع مى کند براى وارثانى که هرگز از او راضى نخواهند شد و بر خدایى (در محشر) وارد مى شود که او را معذور نخواهد داشت».(۱۴)
در حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «یَقُومُ الْمُحْتَکِرُ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ یا کافِرُ تَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ; شخص محتکر در روز قیامت در حالى محشور مى شود که در پیشانى او نوشته شده است: اى کافر جایگاه خودت را در آتش دوزخ انتخاب کن».(۱۵)
در اینکه احتکار مخصوص مواد غذایى است یا همه احتیاجات مردم را شامل مى شود، حکومت اسلامى با محتکر چگونه برخورد کند و اموال احتکار شده را با چه شرایطى در اختیار توده هاى مردم نیازمند گذارد گفتوگوهاى زیادى در فقه شده است که اینجا محل شرح آن نیست. همین قدر باید دانست که احتکار از بدترین مفاسد اقتصادى است که اسلام از آن به شدت نهى کرده و همان گونه که در ادامه همین عهدنامه مى آید براى محتکران مجازات قائل شده است.
دومین دستورى را که امام به مالک اشتر در زمینه مسائل اقتصادى مى دهد این است که مى فرماید: «باید معاملات با شرایط آسان صورت گیرد: با موازین عدل و نرخ هایى که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار»; (وَلْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً(۱۶): بِمَوَازِینِ عَدْل وَأَسْعَار(۱۷) لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَالْمُبْتَاعِ(۱۸)).
امام(علیه السلام) در این جمله کوتاه و پر معنا نخست دستور کلى مى دهد که معاملات با شرایط آسان باید انجام گیرد، آن گاه آن را به شکل مشروح تر در دو جمله بیان مى فرماید: نخست اینکه میزان هاى سنجش باید عادلانه باشد; کم فروشى و تقلّب در کار نباشد و دیگر اینکه قیمت ها باید متعادل گردد و معناى تعادل در قیمت ها آن است که هم از تولید کننده حمایت کنند و هم از مصرف کننده، زیرا هرگاه تنها به نفع مصرف کننده باشد و تولید کنندگان زیان ببینند دست از تولید مى کشند و این خود مایه گرانى و کمبود اجناس مى شود و اگر تنها جانب تولیدکننده در نظر گرفته شود و با منافع زیاد اجناس خود را عرضه کنند مصرف کنندگان به زحمت مى افتند.
بسیارى از فقیهان و دانشمندان از این جمله امام(علیه السلام) استفاده کردند که حکومت اسلامى حق قیمت گذارى را در مواردى که لازم مى بیند دارد و اگر نرخ هایى براى مواد غذایى و غیر آن تعیین کند همه مردم باید آن را معتبر بشمارند و تخلّف از آن ممنوع است.
البته در روایاتى از قیمت گذارى نهى شده و قیمت ها بر اساس عرضه و تقاضا گذارده شده، از جمله در حدیثى مى خوانیم که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از کنار جمعى از محتکران عبور مى کرد. دستور داد انبارهاى آنها را بگشایند و اجناسشان را در بازار عرضه کنند. کسى به حضرت عرض کرد: چه خوب است قیمت آن را نیز تعیین کنید. پیغمبر خشمگین شد فرمود: «أَنَا أُقَوِّمُ عَلَیْهِمْ؟ إِنَّمَا السِّعْرُ إِلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ یَرْفَعُهُ إِذَا شَاءَ وَیَخْفِضُهُ إِذَا شَاءَ; آیا من قیمت را تعیین کنم؟ قیمت به دست خداست هر زمان بخواهد آن را بالا مى برد و هر زمان بخواهد پایین مى آورد».(۱۹)
این جمله اشاره لطیفى است به همان مسأله عرضه و تقاضا که به طور طبیعى قیمت ها را تعیین مى کند; یعنى اساس در نرخ گذارى همان عرضه و تقاضاست; ولى در موارد خاصى حکومت اسلامى مى تواند دخالت کند و قیمت ها را تحت کنترل درآورد.
حضرت در پایان این بخش مى فرماید: «هر گاه کسى بعد از نهى تو از احتکار دست به چنین کارى زند او را کیفر ده; ولى هرگز در مجازات زیاده روى نکن»; (فَمَنْ قَارَفَ(۲۰) حُکْرَهً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ(۲۱)، وَعَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَاف).
اگر چه «قارف» از ریشه «مقارفه» به معناى اکتساب و به دست آوردن چیزى به کار مى رود; ولى با توجّه به اینکه از ریشه قَرْف (بر وزن حرف) به معناى کندن پوست از درخت و مانند آن است ممکن است در اینجا اشاره به این نکته باشد که محتکران در واقع با عملشان پوست نیازمندان و فقرا را مى کنند و به همین دلیل مستحق مجازات اند.
تعبیر به «نکّل»; (مجازات کن) از ماده «تنکیل» و از ریشه نَکْل (بر وزن أکل) به معناى لجام حیوان گرفته شده نشان مى دهد که منظور از این مجازات همان مجازات بازدارنده است که از آن تعبیر به تعزیر مى شود. هدف انتقام جویى نیست بلکه هدف آن است که محتکر را از تکرار عمل بازدارند و دیگران هم عبرت گیرند و به سراغ احتکار نروند.
به هر حال تصریح به مجازات محتکر دلیل روشنى است که احتکار از گناهان کبیره است، زیرا تعزیر تنها در گناهان کبیره آمده است.
تعبیر به «فِی غَیْرِ إِسْرَاف» اشاره به مطلبى در باب تعزیرات در فقه است که تعزیر باید متناسب با گناه مجرم باشد و اینکه گفته اند به اختیار حاکم شرع است منظور اختیار در انتخاب مجازات مناسب گناه است.
***
نکته:
احتکار در شریعت اسلامى:
حرام بودن احتکار در میان علماى اهل سنّت مورد اتفاق و اجماع است، همان گونه که در کتاب الموسوعه الفقهیه الکویتیه(۲۲) آمده است; ولى در ظاهر چنین به نظر مى رسد که فقهاى امامیه در آن اختلاف نظر دارند; گروهى آن را مکروه مى دانند و گروهى حرام و بعضى معتقدند که داراى احکام خمسه است(۲۳); ولى با دقت در ادله این اقوال روشن مى شود که نزاع لفظى است همان گونه که صاحب جواهر در پایان این بحث آورده است، زیرا آن کس که قائل به حرمت است منظورش احتکارى است که سبب ضرر و زیان توده مردم مسلمان مى شود همان گونه که در کلام امیرمؤمنان در همین فصل از عهدنامه آمده بود: «وَذلِکَ بابُ مُضَرَّه لِلْعامَّهِ» و همان گونه که در ذیل همین فصل اشاره به مجازات محتکران شده بود. آنها که مانند مرحوم محقق در شرایع و جمعى دیگر احتکار را مکروه دانسته اند ناظر به ذخیره کردن اجناسى هستند که در شرایط خاص سبب ضرر و زیانى به مردم نمى شود، بلکه قیمت ها کمى ترقى مى کند.
از جمله شواهدى که نشان مى دهد احتکار به معناى بالا حرام است اینکه فقها اتفاق نظر دارند امام المسلمین (حکومت اسلامى) حق دارد محتکر را به فروش مجبور کند که اگر احتکار مکروه باشد اجبار بر بیع معنا ندارد. این اجبار نشان مى دهد احتکارِ حرام ناظر به مواردى است که اگر محتکر مجبور به فروش نشود مردم در تنگناى شدید براى به دست آوردن نیازهایشان گرفتار مى شوند.
جالب اینکه مرحوم شیخ در مبسوط (بنا به نقل شهید ثانى در کتاب مسالک) در کتاب الاطعمه مى گوید: «هرگاه صاحب طعام (در موارد اضطرار مردم) از بذل طعام خوددارى کند مگر به زیادتر از قیمت، اگر شخص مضطر قادر باشد با او مى جنگد اگر مضطر کشته شود مظلوم است و دیه او باید پرداخت شود و اگر مالک طعام کشته شود خون او هدر است و اگر قادر به جنگیدن با او نباشد یا قادر باشد و نخواهد کار به خون ریزى برسد مى تواند از طریق حیله با او وارد شود و طعام را به قیمتى که او مى گوید (هرچند بسیار زیاد) بدون قصد جدى خریدارى کند ولى بعداً تنها قیمه المثل را بپردازد».(۲۴)
در نسخه تحف العقول و تمام نهج البلاغه که گزینش مرحوم سیّد رضى در آن نیست، جمله اضافه اى دیده مى شود که امام(علیه السلام) در ذیل آن فرموده اند: «فَإنَّ رَسُولَ اللهِ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وآلِهِ فَعَل ذلِکَ; پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز درباره محتکر اقدام به مجازات فرمود».
***
پی نوشت:
۱. «استوص» از ریشه «وصیت» به معناى پذیرش وصیت آمده است و به تعبیر دیگر خویشتن را سفارش به چیزى کردن در مقابل «أوص» که به معناى سفارش به دیگران است.
۲. «المضطرب» در اینجا به معناى تاجر سیار است که از نقطه اى به نقطه دیگر براى فروش اموال خود مسافرت مى کند. از ریشه «ضرب فى الارض» که یکى از معانى آن سیر کردن در زمین است گرفته شده.
۳. «المترفق ببدنه» در اینجا به معناى کارگر و کسانى است که با نیروى جسمانى خود به تولید مشغولند. از ریشه «رفق» بر وزن «وفق» به معناى مدارا و همراهى کردن گرفته شده است.
۴. «المرافق» به معناى وسایل آسایش است.
۵. «جلاب» جمع جالب به معناى وارد کننده و گردآورى کننده است.
۶. «المباعد» جمع «مبعد» به معناى نقطه دور دست است.
۷. «المطارح» جمع «مطرح» به معناى نقطه دور دست است.
۸. «بائقه» به معناى ستم کردن و ایجاد حادثه وحشتناک است از ریشه «بوؤق» بر وزن «حقوق» به معناى فاسد شدن و هلاک گشتن است.
۹. «غائله» به معناى شر از ریشه «غول» بر وزن «قول» است که در اصل به معناى فسادى است که به طور پنهانى در چیزى نفوذ مى کند، لذا به قتل هاى مخفى و ترور «غیله» گفته مى شود.
۱۰. «ضیق» در اینجا به معناى سخت گیرى در معامله است.
۱۱. «شح» همان گونه که راغب در کتاب مفردات آورده به معناى بخل توأم با حرص است که به صورت عادت در آمده.
۱۲. «البیاعات» جمع «بیاعه» بر وزن «زیاره» به معناى متاع است و منظور از «تحکم در بیاعات» تعیین نرخ ظالمانه براى متاع هاست.
۱۳. بحارالانوار، ج ۵۹، ص ۲۹۲.
۱۴. غررالحکم، ح ۸۲۰۵.
۱۵. کنزالعمال، ح ۴۳۹۵۸.
۱۶. «سَمْح» به معناى آسان گرفتن و سخاوت نمودن است.
۱۷. «أسْعار» جمع «سعر» بر وزن «شعر» به معناى نرخ اجناس است.
۱۸. «المُبْتاع» به معناى مشترى و خریدار است.
۱۹. من لایحضره الفقیه، ج ۳، ص ۲۶۵، ح ۳۹۵۵.
۲۰. «قارَفَ» از ریشه مقارفه به معناى نزدیک شدن به چیزى یا ارتکاب عملى است.
۲۱. «نَکِّلْ بِهِ» یعنى او را کیفر ده از ریشه «تنکیل» به معناى کیفر و مجازات دادن گرفته شده است.
۲۲. الموسوعه الفقهیه الکویتیه، ج ۲، ص ۹۰.
۲۳. به کتاب جواهرالکلام، ج ۲۲، ص ۴۷۷ به بعد و کتاب مهذب الاحکام، ج ۱۶، ص ۳۰ به بعد مراجعه شود.
۲۴. مسالک، ج ۱۲، ص ۱۲۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش نوزدهم: یاری طبقه محروم

ثُمَّ اللهَ اللهَ فِی الطَّبَقَهِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِینَ لاَ حِیلَهَ لَهُمْ، مِنَ الْمَسَاکِینِ وَالْمُحْتَاجِینَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى، فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَهِ قَانِعاً وَمُعْتَرّاً، وَاحْفَظ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ، وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ، وَقِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِی الاِْسْلاَمِ فِی کُلِّ بَلَد، فَإِنَّ لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلاَْدْنَى، وَکُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ؛ وَلاَ یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ، فَإِنَّکَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ لاِِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ؛ فَلاَ تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ، وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ، وَتَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ، وَتَحْقِرُهُ الرِّجَالُ؛ فَفَرِّغْ لاُِولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَهِ وَالتَّوَاضُعِ، فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ، ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالاِْعْذَارِ إِلَى اللهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّهِ أَحْوَجُ إِلَى الاِْنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ؛ وَکُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللهِ فِی تَأْدِیَهِ حَقِّهِ إِلَیْهِ. وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّهِ فِی السِّنِّ، مِمَّنْ لاَ حِیلَهَ لَهُ وَلاَ یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَهِ نَفْسَهُ، وَذَلِکَ عَلَى الْوُلاَهِ ثَقِیلٌ، وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ، وَقَدْ یُخَفِّفُهُ اللهُ عَلَى أَقْوَام طَلَبُوا الْعَاقِبَهَ، فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ.

سپس خدا را خدا را در خصوص طبقات پایین و محروم جامعه، که هیچ چاره اى ندارند، [و عبارتند] از زمین گیران، نیازمندان، گرفتاران، دردمندان. همانا در این طبقه محروم گروهى خویشتن دارى کرده، و گروهى به گدایى دست نیاز بر مى دارند، پس براى خدا پاسدار حقّى باش که خداوند براى این طبقه معیّن فرموده است: بخشى از بیت المال، و بخشى از غلّه هاى زمین هاى غنیمتى اسلام را در هر شهرى به طبقات پایین اختصاص ده، زیرا براى دورترین مسلمانان همانند نزدیک ترین آنان سهمى مساوى وجود دارد و تو مسئول رعایت آن مى باشى. مبادا سر مستى حکومت تو را از رسیدگى به آنان باز دارد، که هرگز انجام کارهاى فراوان و مهم عذرى براى ترک مسئولیّت هاى کوچک تر نخواهد بود. همواره در فکر مشکلات آنان باش، و از آنان روى بر مگردان، به ویژه امور کسانى را از آنان بیشتر رسیدگى کن که از کوچکى به چشم نمى آیند و دیگران آنان را کوچک مى شمارند و کمتر به تو دسترسى دارند.
براى این گروه، از افراد مورد اطمینان خود که خدا ترس و فروتنند فردى را انتخاب کن، تا پیرامونشان تحقیق و مسائل آنان را به تو گزارش کنند. سپس در رفع مشکلاتشان به گونه اى عمل کن که در پیشگاه خدا عذرى داشته باشى، زیرا این گروه در میان رعیّت بیشتر از دیگران به عدالت نیازمندند، و حق آنان را به گونه اى بپرداز که در نزد خدا معذور باشى، از یتیمان خردسال، و پیران سالخورده که راه چاره اى ندارند. و دست نیاز بر نمى دارند، پیوسته دلجویى کن که مسئولیّتى سنگین بر دوش زمامداران است، اگر چه حق، تمامش سنگین است امّا خدا آن را بر مردمى آسان مى کند که آخرت مى طلبند، نفس را به شکیبایى وا مى دارند، و به وعده هاى پروردگار اطمینان دارند. 
بسیار مراقب قشر محروم باش:
آن گاه امام(علیه السلام) به سراغ آسیب پذیرترین قشر جامعه مى رود و درباره آنها تأکید زیادى دارد که در بخش هاى گذشته تا این حد نبود. به همین دلیل آن را با «الله الله» آغاز مى کند مى فرماید: «سپس خدا را خدا را (در نظر داشته باش) درباره طبقه پایین اجتماع; همان ها که راه چاره اى (حتى براى معیشت ساده) ندارند»; (ثُمَّ اللهَ اللهَ فِی الطَّبَقَهِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِینَ لاَ حِیلَهَ لَهُمْ)
سپس امام آن ها را به شکل مشروح تر ـ به عنوان ذکر تفصیل بعد از اجمال ـ بیان کرده مى فرماید: «آن ها مستمندان و نیازمندان و تهى دستان و از کار افتادگان هستند»; (مِنَ الْمَسَاکِینِ وَالْمُحْتَاجِینَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَى(۱) وَالزَّمْنَى(۲)).
گروه اوّل; یعنى مساکین کسانى هستند که از شدت فقر گویى به زمین چسبیده اند و توان برخاستن ندارند و گروه دوم; یعنى محتاجان، نیازمندانى که در حد مسکین نیستند; ولى از نظر زندگى و معیشت گرفتارند و گروه سوم یعنى اهل بؤس به فقیرانى گفته مى شود که فقرشان از همه بیشتر است; همان گونه که در حدیثى در اصول کافى از امام صادق(علیه السلام) آمده است که در تفسیر بائس مى فرماید او از همه فقیرتر و تنگدست تر است: «وَالْبَائِسُ أَجْهَدُهُم»(۳) و گروه چهارم «زَمْنَى» به کسانى گفته مى شود که بر اثر بیمارى از کار افتاده اند و به این ترتیب امام تمام افرادى را که گرفتار فقر و تنگدستى هستند با توجّه به سلسله مراتب آنها مورد توجّه دقیق قرار داده است. گویا امام با این تقسیم بندى مى خواهد اولویت ها را براى مالک در مورد کمک کردن به نیازمندان گوشزد کند تا آن ها که بیشتر با فقر دست به گریبانند بیشتر مورد توجّه واقع شوند.
سپس امام به تقسیم دیگرى درباره این قشر جامعه پرداخته مى فرماید: «و (بدان) در این طبقه گروهى قانع اند (و به آنچه به آنها بدهند اکتفا مى کنند) و گروهى دیگر کسانى هستند که سؤال مى کنند (و در برابر کمک هایى که به آنها مى شود گاه اعتراض دارند)»; (فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَهِ قَانِعاً وَمُعْتَرّاً).
بعضى نیز «قانع» را به معناى فقیرانى تفسیر کرده اند که زبان سؤال دارند و در مقابل آن ها «مُعْتَرّ» است که بدون سؤال حال خود را نشان مى دهند و با زبان حال تقاضاى کمک مى کنند.
امام با این تعبیر مى خواهد به مالک گوشزد کند که مبادا از ناسپاسى و اعتراض نیازمندان ناراحت شود زیرا طبیعى است شخص نیازمند گاه از کوره بیرون مى رود و عقده ها و ناراحتى هاى خود را حتى در برابر فردى که به او نیکى کرده آشکار مى سازد.
در ادامه سخن تأکید کرده و مى فرماید: «آنچه را خداوند درباره حق خود نسبت به آنها به تو دستور داده است حفظ کن»; (وَاحْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ).
اشاره به اینکه خداوند تأکیدهاى فراوانى درباره آنها کرده و این حق پروردگار است که باید آن را با دقت رعایت کند. آن گاه امام بعد از این تأکیدات چند دستور درباره رعایت حقوق این قشر محرومِ جامعه اسلامى مى دهد.
نخست مى فرماید: «بخشى از بیت المال مسلمین و قسمتى از غلات خالصه جات اسلامى را در هر شهر (و آبادى) به آنها اختصاص ده، زیرا آنها که دورند به مقدار کسانى که نزدیک اند سهم دارند و تو مأمورى که حق همه آنها را رعایت کنى»; (وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ، وَقِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِی(۴) الاِْسْلاَمِ فِی کُلِّ بَلَد، فَإِنَّ لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلاَْدْنَى، وَکُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ).
امام(علیه السلام) در اینجا به دو نکته اشاره مى کند:
نخست اینکه بخشى از بیت المال و بخشى از درآمد اراضى خراجیه (زمین هایى که در فتوحات اسلامى به دست لشکر اسلام افتاده) باید به مساکین و نیازمندان و از کار افتادگان اختصاص یابد. گرچه در دنیاى امروز در بودجه کشورهاى مختلف چنین پیش بینى هایى شده است; ولى به گفته مرحوم مَغنیّه در شرح نهج البلاغه، در هزار و سیصد سال قبل دولتى را سراغ نداریم که مقید باشد سهمى از خزانه دولت را به نیازمندان و محرومان اختصاص دهد و این یکى از نشانه هاى عظمت اسلام است.(۵)
دیگر اینکه بر خلاف آنچه در مورد بخشى از بیت المال معمول بوده که میان حاضران تقسیم مى شده، امام(علیه السلام) تأکید مى فرماید که بخش مربوط به محرومان همه نیازمندان را شامل مى شود چه آنها که در مرکز حکومت اسلامى مى زیستند و چه آن ها که در دورترین نقاط زندگى مى کردند، زیرا اراضى خراجیه تقریبا در تمام مناطق بود و مى بایست از درآمد آن، بخشى صرف رفع نیازمندى این نیازمندان شود و به این ترتیب باید تمام مسلمانان نیازمند در سراسر کشور اسلامى زیر پوشش این کمک بیت المال باشند.
جمله «لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلاَْدْنَى» اشاره به این است که حاکم اسلامى مجاز نیست براى حاضران در مرکز حکومت امتیازى نسبت به افراد دور دست قائل شود.
این نکته شایان دقت است که «صَوافی» جمع «صافیه» به معناى اراضى اختصاصى است و هنگامى که اضافه به اسلام شود تمام زمین هاى «مفتوح عَنْوَه» و به تعبیر دیگر زمین هاى خراجیه را شامل مى گردد و از اینجا روشن مى شود که آنچه ابن ابى الحدید در تفسیر این واژه گفته که منظور از «صوافى» خالصه جاتى بوده که مخصوص پیغمبر اکرم بوده و آن را به معناى اراضى «غیر مفتوح عنوه» تفسیر کرده صحیح نیست(۶)، زیرا در اینجا سخن از «صَوافى الإسلام» است نه «صوافى رسول الله» به علاوه زمین هاى غیر خراجى نیز اختصاص به پیغمبر اکرم نداشت، بلکه براى آن مصارفى بود که در آیه هفتم سوره «حشر» آمده و از آن جمله یتیمان و مساکین و ابن سبیل نیز هست. و ابن ابى الحدید این آیه را رها کرده و به سراغ آیه خمس رفته است که ارتباطى به بحث ما ندارد، زیرا غنایم جنگى شامل زمین هاى فتح شده نمى شود.
حضرت در سومین دستور مى فرماید: «هرگز غرور و سرمستى زمامدارى، تو را به خود مشغول نسازد (و از رسیدگى به کار آنها باز ندارد) زیرا هرگز به بهانه کارهاى فراوان و مهمى که انجام مى دهى از ترک خدمات کوچک معذور نیستى»; (وَلاَ یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ(۷)، فَإِنَّکَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ(۸) لاِِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ).
امام(علیه السلام) در اینجا نخست به مالک اشتر هشدار مى دهد که گاه مى شود سرمستى مقام و غرور حاصل از آن انسان را به خود مشغول مى دارد به گونه اى که وظایف خود را فراموش مى کند و نیز هشدار مى دهد مبادا گمان کنى که اگر به امور مهم نیازمندان رسیدگى کردى در ترک امور غیر مهم معذور هستى. چنین نیست; بلکه همه امور آنها باید مورد نظر باشد از کوچک تا بزرگ و اى بسا تضییع کار کوچکى سبب مصائب بزرگى شود و یا لا اقل مایه شکستن قلب آنها گردد.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که مفهوم کلام امام این است که اشتغال به کارهاى مهم کشور اسلام نمى تواند عذرى براى ترک رسیدگى به کارهاى فقرا و حاجتمندان شود; ولى این تفسیر با توجّه به جمله «بِتَضْییعکَ التّافِهِ» بعید به نظر مى رسد، زیرا امام هرگز رسیدگى به حال نیازمندان را «تافِه»; (کوچک و بى ارزش) نمى شمرد.
آن گاه در چهارمین و پنجمین دستور مى فرماید: «نباید همّ خود را از آنها برگیرى و روى از آنان برگردانى (و بى اعتنایى کنى)»; (فَلاَ تُشْخِصْ(۹) هَمَّکَ عَنْهُمْ وَلاَ تُصَعِّرْ(۱۰) خَدَّکَ لَهُمْ).
به این ترتیب امام(علیه السلام) نخست دستور مى دهد که بخش مهمّى از همّ و غمّ او متوجه حال نیازمندان باشد و سپس دستور مى دهد که با برخورد خوب و چهره گشاده با آنان روبه رو گردد، درخواست هاى آنها را بشنود و به آن ترتیب اثر دهد.
در ششمین دستور به مطلب مهم دیگرى اشاره کرده مى فرماید: «نسبت به کارهاى کسانى که دسترسى به تو ندارند و مردم به دیده تحقیر به آنها مى نگرند، (حتى) رجال حکومت نیز آنها را کوچک مى شمرند (با دقت) بررسى کن و براى این کار، فرد (یا افراد) مورد اطمینانى را که خداترس و متواضع باشند برگزین تا وضع آن ها را به تو گزارش دهند»; (وَتَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ(۱۱) الْعُیُونُ، وَتَحْقِرُهُ الرِّجَالُ، فَفَرِّغْ(۱۲) لاُِولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَهِ وَالتَّوَاضُعِ، فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ).
جمله «مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ» اشاره به کسانى است که توده مردم به آنان چندان اعتنایى ندارند و آنها را کوچک مى شمارند.
جمله «تَحْقِرُهُ الرِّجالُ» اشاره به این است که مردان حکومت نیز آنها را در خور اعتنا نمى دانند.
تعبیر به «فَرِّغْ» اشاره به این است که کسى را که براى شناسایى این افراد انتخاب مى کنى باید تمام هم و غمش همین کار باشد نه اینکه در کنار کارهاى دیگر به این کار هم رسیدگى کند.
در ضمن امام(علیه السلام) براى مأموران بازرسىِ حال نیازمندان و شناسایى آنها سه وصف ذکر فرموده است: مورد اعتماد و اطمینان باشند، خدا ترس و متواضع باشند.
امام(علیه السلام) در توصیه هفتم مى فرماید: «سپس با این گروه آن گونه رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار (در روز قیامت) عذرت پذیرفته باشد، چرا که از میان رعایا، این گروه از همه به احقاق حق نیازمندترند»; (ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالاِْعْذَارِ إِلَى اللهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّهِ أَحْوَجُ إِلَى الاِْنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ).
به این ترتیب امام(علیه السلام) مالک اشتر را از مسئولیت عظیمى که روز قیامت در پیشگاه پروردگار نسبت به اداى حقوق این گروه دارد هشدار مى دهد و علت این هشدار و سنگینى این مسئولیت را چنین مى داند که آنها از همه نیازمندتر به احقاق حقند، زیرا اولاً آنها قشر محروم جامعه هستند وثانیاً قدرت دفاع از خویشتن ندارند و حتى بسیارى از آنان راه دادگاه و محکمه قضا را بلد نیستند و قاضى را نمى شناسند و اگر زمامدار مراقب حقوق آنان نباشد ضایع خواهند شد.
از آنجا که ممکن است کسى فکر کند من حق اکثریت آنها را ادا کرده ام و عدم رسیدگى به جمع اندکى از آنان مشکل ایجاد نمى کند، امام هشدار مى دهد که باید به حق فرد فرد آنها رسیدگى کنى. مى فرماید: «باید در اداى حق هر فردى از آنان در پیشگاه خدا عذر و دلیل داشته باشى به گونه اى که حتى حق یک فرد هم ضایع نشود»; (وَکُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللهِ فِی تَأْدِیَهِ حَقِّهِ إِلَیْهِ).
امام خود بهترین نمونه و برگزیده ترین اسوه و پیشوا در این قسمت بود. تمام عمرش در خدمت محرومان گذشت و هرگز از حال آنها غافل نشد و حتى این صفت را در عصر حیات پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز به طور بارز داشت، لذا پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در حق او فرمود: «یَا عَلِیُّ إِنَّ اللهَ قَدْ زَیَّنَکَ بِزِینَه لَمْ یُزَیِّنِ الْعِبَادَ بِزِینَه أَحَبَّ إِلَى اللهِ مِنْهَا زَیَّنَکَ بِالزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا وَجَعَلَکَ لاَ تَرْزَأُ مِنْهَا شَیْئاً وَلاَ تَرْزَأُ مِنْکَ شَیْئاً وَوَهَبَ لَکَ حُبَّ الْمَسَاکِینِ فَجَعَلَکَ تَرْضَى بِهِمْ أَتْبَاعاً وَیَرْضَوْنَ بِکَ إِمَاما; اى على خداوند تو را به زیورى آراسته است که هیچ یک از بندگانش را به زیورى از این محبوب تر نیاراسته، تو را مزین به زینت زهد (و بى اعتنایى به) دنیا نمود، آن چیزى از تو نمى کاهد و تو نیز چیزى از آن کم نمى کنى و محبّت مساکین را به تو بخشید آن گونه که تو از اینکه آنها پیروان تو باشند خشنودى و آنها نیز از اینکه امام و پیشواى آنها باشى خشنودند».(۱۳)
آن حضرت در هشتمین توصیه درباره این قشر محروم درباره یتیمان و پیران از کار افتاده که از همه کس بیشتر نیازمند حمایت اند، مى فرماید: «به کار یتیمان و پیرانِ از کار افتاده که هیچ راه چاره اى ندارند و نمى توانند دست نیاز خود را به سوى مردم دراز کنند رسیدگى کن»; (وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَذَوِی الرِّقَّهِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لاَ حِیلَهَ لَهُ وَلاَ یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَهِ نَفْسَهُ).
تعبیر به «ذَوِی الرِّقَّهِ فِی السِّنِّ» که اشاره به پیران از کار افتاده است مى تواند از این جهت باشد که «رقت» گاه به معناى ضعف و ناتوانى آمده; یعنى آنها به سبب سن زیادشان ناتوان و افتاده شده اند و گاه به معناى نازکى آمده، زیرا پوست بدن به هنگام پیرى نازک مى شود. احتمال سومى نیز داده شده که منظور از «رقّت» عواطف رقیق مردم نسبت به آنان به علت شدت کهولت باشد و جمع میان این احتمالات سه گانه نیز بعید به نظر نمى رسد، همان گونه که در آیات قرآن جمع میان تفاسیر مختلف ممکن است.
جمله «لاَ یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَهِ نَفْسَهُ» اگر اشاره به یتیمان و پیران هر دو باشد مفهومش این است که آنها حتى توان سؤال را براى رفع حاجاتشان ندارند و اگر تنها وصف پیران باشد اشاره به این است که آنها به واسطه کبر سن سؤال و تقاضا را در شأن خود نمى دانند، همان گونه که در قرآن مجید درباره گروهى از نیازمندان آمده است: «(یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً); افراد ناآگاه هنگامى که به چهره آنها مى نگرند گمان مى برند از اغنیا هستند; ولى تو با دقت در چهره آنان را مى شناسى (و آثار فقر را در چهره آنان مى نگرى) آنها هرگز چیزى با اصرار از مردم نمى طلبند».(۱۴)
آن گاه امام(علیه السلام) در پایان این بخش با اشاره به تمام دستورات گذشته که درباره اقشار نیازمند جامعه بیان کرد مى فرماید: «گرچه انجام این امور (درباره قشر محروم و نیازمند) بر زمامداران سنگین است، ولى اداى حق تمامش سنگین است»; (وَذَلِکَ عَلَى الْوُلاَهِ ثَقِیلٌ، وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ).
این تعبیر که تنها در این مورد آمده شاید اشاره به این باشد که در کار نیازمندان و محرومان دقت زیاد باید کرد و همان گونه که گفته شد، دور و نزدیک را باید در نظر داشت و لحظه اى از کار آنها غافل نگشت. این دقت با توجّه به کثرت نیازمندان در جوامع انسانى کار سنگینى است.
اضافه بر این خدمت کردن به گروه هایى که پیش از این اشاره شد به جهت خدماتى که در مقابل انجام مى دهند آسان تر است; اما گروه نیازمندان باید به آنها خدمت شود بى آنکه انتظار خدمتى از سوى آنها باشد و این بر سنگینى کار مى افزاید.
افزون بر اینها بسیارى از محرومان بر اثر فشار زندگى عصبانى و ناراحتند و تعبیرات تند و خشن و ناگوارى بر زبان مى رانند که تحمل آنها کار آسانى نیست. روى این جهات سه گانه امام هشدار مى دهد که اداى حق این گروه بر زمامداران کار سنگینى است.
جمله «وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ» اشاره به این است که اداى حقوق تنها در این مورد سنگین نیست; در همه جا سنگین است، زیرا غالباً بر خلاف خواسته نفس است و انسان ها به طور طبیعى به هنگام مزاحمت حقوق با یکدیگر جانب خویش را ترجیح مى دهند.
امام در ادامه این سخن راه آسان شدن این امر سخت و سنگین را در چند جمله کوتاه و پرمعنا بیان مى کند. مى فرماید: «گاه خداوند تحمل حق را بر اقوامى سبک مى سازد; اقوامى که طالب عاقبت نیک اند و خویش را به استقامت و شکیبایى عادت داده و به صدق وعده هاى الهى اطمینان دارند»; (وَقَدْ یُخَفِّفُهُ اللهُ عَلَى أَقْوَام طَلَبُوا الْعَاقِبَهَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَوَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ).
جمله «طَلَبُوا الْعَاقِبَهَ» اشاره به افراد دوراندیش، عاقبت نگر و طالب حسن عاقبت است. قرآن مجید نیز مى فرماید: «(وَالعاقِبَهُ لِلمتقین); عاقبت نیک براى پرهیزکاران است».(۱۵)
جمله «صَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ» اشاره به این است که خود را به استقامت و شکیبایى وادار مى کنند تا عادت و حالت آنها شود و جمله «وَوَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ» اشاره به ایمان قوى آنها به معاد و وعده هاى الهى در حق نیکوکاران است.
***
نکته:
حمایت از نیازمندان در اسلام:
همان گونه که در این بخش از عهدنامه امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) به مالک اشتر یا به تعبیر دیگر به همه زمامداران حق جو و حق طلب آمده بود، امام بیشترین تأکید را درباره قشر نیازمند جامعه فرمود و سفارش هایى را که درباره آنها ذکر کرد درباره هیچ یک از گروه هایى که دست اندر کار تولید و سوددهى و امنیّت جامعه هستند نفرمود، هرچند به آنها نیز اهمّیّت فراوان داد با اینکه تصور بسیارى بر این است که از کارافتادگان اجتماع و نیازمندان بى دست و پا چون نقشى در تولید و پیشرفت جامعه ندارند نباید اهمیتى داشته باشند.
حتى در دنیاى مادى، امروزه گروه هایى هستند که معتقدند از بین بردن آنها با یک طریق آسان و بدون درد کار شایسته اى است و بحث هاى مربوط به «أتانازى»; (مرگ از روى ترحم) مدافعان سرسختى دارد. البته تفکرات مادى نتیجه اى جز این ندارد، زیرا به عقیده آنها این گروه تنها مصرف کننده و سربار جامعه اند; ولى از نظر ادیان آسمانى و مخصوصاً اسلام که بر محور مسائل اخلاقى و انسانى دور مى زند و پرورش عواطف بشرى را در سایه خدمت به این گروه مى داند بیشترین تأکید براى رسیدگى به آنها شده است.
در جهان خلقت نیز چنین است: اگر مثلاً عضوى از بدن انسان آسیب ببیند و کارایى خود را موقتاً یا براى همیشه از دست بدهد قلب و سایر اعضا، خدمات به آن را هرگز تعطیل نمى کنند، بلکه گاهى قلب خون بیشتر و غذاى فراوان ترى به آنجا مى فرستد و تا حد ممکن در ترمیم آن مى کوشد.
اضافه بر این نباید فراموش کرد که بسیارى از این گروه روزگارى در خدمت جامعه بوده اند و گاه بهترین خدمات را ارائه داده اگر امروز به فراموشى سپرده شوند یا کسى تسریع در مرگ آنان را با قساوت و بى رحمى طالب باشد انگیزه خدمت در دیگران که پایان کار خود را به این صورت مى بینند ضعیف مى شود. افزون بر این نهایت بى انصافى است که در روز توانایى خدمت کنند و در روز ناتوانى محروم گردند و این سخن یادآور حدیث معروفى است که از مولا على(علیه السلام) نقل شده و در آن آمده است: «مَرَّ شَیْخٌ مَکْفُوفٌ کَبِیرٌ یَسْأَلُ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) مَا هَذَا فَقَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَصْرَانِیٌّ قَالَ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّى إِذَا کَبِرَ وَعَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَیْهِ مِنْ بَیْتِ الْمَالِ; پیرمرد نابیناى ناتوانى در حال عبور بود که از مردم درخواست کمک مى کرد. حضرت فرمود: او کیست (که دست به سؤال دراز کرده؟) عرض کردند: مردى است نصرانى. فرمود: در آن روز که قوى و توانا بود از وجود او استفاده کردید; اما امروز که پیر و ناتوان شده رهایش ساختید؟ باید از بیت المال مسلمین او را اداره کنید».(۱۶)
آنچه امام در این بخش از سخنانش فرموده با روایات زیادى که از رسول خدا و سایر معصومان(علیهم السلام) در زمینه کمک به نیازمندان وارد شده و آن را یکى از بزرگ ترین حسنات شمرده اند هماهنگ است.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «مَنْ سَعَى فِی حَاجَهِ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ فَکَأَنَّمَا عَبَدَ اللهَ تِسْعَهَ آلاَفِ سَنَه صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَیْلَهُ; کسى که براى انجام حاجت برادر مسلمانش تلاش و کوشش کند مانند آن است که خدا را نه هزار سال عبادت کرده باشد; تمام روزها را روزه بگیرد و شب را تا به صبح به عبادت برخیزد».(۱۷)
در حدیث دیگرى از امام کاظم(علیه السلام) مى خوانیم: «إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً فِی الاَْرْضِ یَسْعَوْنَ فِی حَوَائِجِ النَّاسِ هُمُ الآْمِنُونَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ; خداوند بندگانى در زمین دارد که براى رفع نیازهاى مردم تلاش مى کنند. آن ها در روز قیامت در امنیّت اند».(۱۸)
امام صادق(علیه السلام) نیز مى فرماید: «مَنْ سَعَى فِی حَاجَهِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ طَلَبَ وَجْهِ اللهِ کَتَبَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَه; کسى که براى انجام حاجت برادر مسلمانش کوشش کند و این کار را براى خدا انجام دهد خداوند متعال هزار هزار حسنه به او عطا مى کند».(۱۹)
***
پی نوشت:
۱. «بُؤسى» از ریشه «بُؤس» گرفته شده که به معناى شدت فقر است، در مقابل «بأس» که به معناى شجاعت است.
۲. «زَمْنى» جمع «زَمِن» (به کسر میم) به معناى کسى است که به بیمارى هایى گرفتار شده که او را از کار انداخته است.
۳. کافى، ج، ۳، ص ۵۰۱، ح ۱۶.
۴. «صَوافِی» جمع «صافیه» به معناى زمین هایى است که به عنوان غنیمت به دست مسلمانان افتاده یا از طریق دیگرى در اختیار حکومت اسلامى قرار گرفته است. این زمین ها که عمدتاً همان زمین هاى خراجى است، درآمدش به همه مسلمانان تعلق دارد. و تعبیر به «صافِیه» براى آن است که آن را جزء خالصه جات حکومت مى دانستند که اشخاص حق خاصى در آن نداشتند.
۵. فى ظلال نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۰۰.
۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۷، ص ۸۶.
۷. «بَطَر» بر وزن «بشر» به معناى طغیان و غرور بر اثر فزونى نعمت است و ترک شکرگزارى در معناى آن نهفته شده است.
۸. «تافِه» به معناى چیز قلیل و کم ارزش از ریشه «تَفَه» بر وزن «ثمر» به معناى کاستى و قلت گرفته شده است.
۹. «لاتُشْخِصْ» از ریشه «اِشْخاص» در اصل به معناى تیر زدن در نقطه بالاتر از هدف است و سپس به خارج ساختن و بیرون کردن اطلاق شده، بنابراین جمله «فَلا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ» مفهومش این است که فکر خود را از گروه نیازمند بیرون مبر.
۱۰. «تُصَعِّر» از ریشه «صَعْر» در اصل یک نوع بیمارى است که به شتر دست مى دهد و گردن خود را کج مى کند و جمله «وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ» یعنى با بى اعتنایى از ایشان روى مگردان.
۱۱. «تَقْتَحِمُ» از ریشه «اِقْتِحام» در اصل به معناى داخل شدن در کار شدید و پر زحمت است و جمله «تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ» مفهومش این است که از بس کوچک هستند چشم ها به زحمت آنها را مى نگرند.
۱۲. «فَرِّغ» از ریشه «فَراغ» بر وزن «بلاغ» در اصل به معناى خالى شدن ظرف و مانند آن است و هنگامى که به باب تفعیل برود به معناى خالى کردن مى آید. سپس این واژه در مورد کسى که فکر خود را از همه چیز خالى مى کند و تنها به یک موضوع مى اندیشد استعمال شده است.
۱۳. بحارالانوار، ج ۴۰، ۲۸، ح ۵۵.
۱۴. بقره، آیه ۲۷۳.
۱۵. قصص، آیه ۸۳ .
۱۶. تهذیب، ج ۶، ص ۲۹۲، ح ۱۶; وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۶۶.
۱۷. بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۳۱۵، ح ۷۲.
۱۸. همان مدرک، ص ۳۱۹، ح ۸۴ .
۱۹. بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۳۳۳، ح ۱۱۰.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیستم: دیدار عمومی با مردم

وَاجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً، فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ، وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ، حَتَّى یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِع، فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلّى الله علیه و آله و سلم یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِن: «لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّهٌ لاَ یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِع». ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِیَّ، وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّیقَ وَالاَْنَفَ یَبْسُطِ اللهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَیُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ. وَأَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً، وَامْنَعْ فِی إِجْمَال وَإِعْذَار. ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا، مِنْهَا إِجَابَهُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا عَنْهُ کُتَّابُکَ، وَمِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ. وَأَمْضِ لِکُلِّ یَوْم عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْم مَا فِیهِ.
پس بخشى از وقت خود را به کسانى اختصاص ده که به تو نیاز دارند، تا شخصا به امور آنان رسیدگى کنى، و در مجلس عمومى با آنان بنشین و در برابر خدایى که تو را آفریده فروتن باش، و سربازان و یاران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور کن تا سخنگوى آنان بدون اضطراب در سخن گفتن با تو گفتگو کند، من از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بارها شنیدم که مى فرمود: «ملّتى که حق ناتوانان را از زورمندان، بى اضطراب و بهانه اى باز نستاند، رستگار نخواهد شد». پس درشتى و سخنان ناهموار آنان را بر خود هموار کن، و تنگ خویى و خود بزرگ بینى را از خود دور ساز تا خدا درهاى رحمت خود را به روى تو بگشاید، و تو را پاداش اطاعت ببخشاید، آنچه به مردم مى بخشى بر تو گوارا باشد، و اگر چیزى را از کسى باز مى دارى با مهربانى و پوزش خواهى همراه باشد.
بخشى از کارها به گونه اى است که خود باید انجام دهى، مانند پاسخ دادن به کارگزاران دولتى، در آنجا که منشیان تو از پاسخ دادن به آنها درمانده اند، و دیگر، بر آوردن نیاز مردم در همان روزى که به تو عرضه مى دارند، و یارانت در رفع نیاز آنان ناتوانند، کار هر روز را در همان روز انجام ده، زیرا هر روزى، کارى مخصوص به خود دارد.
تشکیل مجلس عام براى رسیدگى به کار مردم:
امام(علیه السلام) بعد از شرح کامل طبقات جامعه و دستورات لازم در مورد هر یک و وظایفى را که زمامدار در برابر آنها دارد، نکاتى را یادآور مى شود که ناظر به همه آنهاست و هر یک به نحوى در آن مشترک اند. نخستین دستور اینکه مى فرماید: «براى کسانى که به تو نیاز دارند وقتى مقرر کن که شخصاً (و چهره به چهره) به نیاز آنها رسیدگى کنى و مجلسى عمومى و همگانى براى آنها تشکیل ده (و در آنجا بنشین و مشکلات آنها را حل کن)»; (وَاجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً).
بعضى تصور کرده اند که این فصل دنباله فصل سابق و مربوط به محرومان و نیازمندان جامعه است؛ در حالى که چنین نیست و ممکن است کسى کاسب یا تاجر یا کارمند اداره اى باشد و فرد زورمندى حقش را پایمال نموده باشد و نیاز به دادخواهى داشته باشد.
تعبیر به «ذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ» به جاى «ذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْهُمْ» نیز دلیل بر عمومیت است و تعبیر به «گرفتن حق ضعیف از قوى» که ذیل این کلام آمده، دلیل دیگرى بر عمومیت مفهوم این بخش است.
امام(علیه السلام) به دنبال این سخن مى فرماید: دو نکته دیگر را نیز فراموش نکن: نخست اینکه «در آن مجلس براى خدایى که تو را آفریده است تواضع کن»;  (فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ(۱)).
روشن است اگر زمامدار تواضع نکند و با ابهت و کبر و غرور در بالاى مجلس بنشیند، ضعیفان و نیازمندان جرأت نمى کنند که با صراحت مشکل خود را مطرح کنند.
دیگر اینکه «لشکریان و معاونانت اعم از پاسداران و نیروى انتظامى را از آنها دور ساز تا هر کس بخواهد بتواند با صراحت و بدون ترس و لکنت زبان، سخن خود را با تو بگوید»; (وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ(۲) وَشُرَطِکَ(۳)، حَتَّى یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِع(۴)).
بدیهى است اگر مأموران با لباس هاى رسمى اطراف مجلس را گرفته باشند چنان رعب و وحشتى به افراد دست مى دهد که توان بیان حاجت خود را پیدا نمى کنند.
ممکن است گفته شود که حضور زمامدار بدون اعوان و انصار و پاسدار در چنین مجلسى خطرناک است; ولى اوّلاً، زمامدارانِ عادل و مردمى، هنگامى که میان مردم مى آیند خود مردم محافظ و پاسدار آنها هستند. ثانیاً، ممکن است عده اى با لباس هاى عادى و معمولى در لا به لاى جمعیت باشند تا اگر شخصى شرور قصد سوئى داشته باشد بتوانند جلوى او را بگیرند.
آن گاه امام(علیه السلام) براى این دستور مهم و اجتماعى دلیل روشنى از کلام پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند و مى فرماید: «زیرا من بارها از رسول خدا ـ که درود خدا بر ایشان و خاندان پاکش باد ـ این سخن را شنیدم که مى فرمود: «امتى که در آن حق ضعیف از زورمند با صراحت گرفته نشود هرگز روى قداست و پاکى را نخواهد دید (و آرامش از آنها رخت بر مى بندد)»; (فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله علیه وآله وسلم یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِن: لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّهٌ لاَ یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِع).
منظور از تقدس و پاکیزگى همان پاکیزه شدن از ظلم و جور و جنایت و هرج و مرج است، چرا که اگر ضعیفان جامعه پناهگاهى براى خود پیدا نکنند دست به دست هم مى دهند و شورشى به راه مى اندازند که کنترل آن بسیار مشکل و گاه غیر ممکن است و تاریخ نشان مى دهد که قیام ضعفاى جامعه و شورش هاى فراگیر از همین جا سرچشمه مى گیرد.
بنابراین آنچه امام و همچنین پیامبر اکرم فرمودند افزون بر اینکه دستورى اخلاقى و انسانى و سبب پیشرفت دین و آیین است جنبه سیاسى هم دارد.
در حدیثى ابن مسعود نقل مى کند: «أَتَى النَّبِیَّ(صلى الله علیه وآله) رَجُلٌ یُکَلِّمُهُ فَأُرْعِدَ فَقَالَ هَوِّنْ عَلَیْکَ فَلَسْتُ بِمَلِک إِنَّمَا أَنَا ابْنُ امْرَأَه کَانَتْ تَأْکُلُ الْقَدَّ; مردى خدمت پیغمبر کرم(صلى الله علیه وآله) آمد و در حالى که با پیامبر صحبت مى کرد مى لرزید. پیغمبر فرمود کار را بر خود آسان گیر (بیهوده نترس) من شاه نیستم. من فرزند زنى هستم که غذاى بسیار ساده اى مى خورد».(۵)
آن گاه امام(علیه السلام) در دستور دیگرى به دنبال دستور بار عام براى همه حاجت مندان مى افزاید: «سپس خشونت و کندى و ناتوانى آنها را در سخن، تحمل کن و هرگونه محدودیت و تنگخویى و استکبار در برابر آنها را از خود دور ساز (تا بتوانند حرف دل خود را بگویند) خداوند با این کار، رحمت واسعه خود را بر تو گسترش خواهد داد و ثواب اطاعتش را براى تو قرار مى دهد»; (ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ(۶) مِنْهُمْ وَالْعِیَّ(۷)، وَنَحِّ(۸) عَنْهُمُ الضِّیقَ وَالاَْنَفَ(۹) یَبْسُطِ اللهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَیُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ).
در نهایت مى فرماید: «آنچه مى بخشى به گونه اى ببخش که گوارا (و بى منت باشد) و آن گاه که (به هر علت) از بخشش خوددارى مى کنى آن را با لطف و معذرت خواهى همراه ساز»; (وَأَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً، وَامْنَعْ فِی إِجْمَال(۱۰)وَإِعْذَار(۱۱)).
قرآن مجید نیز در این زمینه دستور صریحى دارد گاه خداوند به پیامبرش خطاب مى کند و مى فرماید: «(وَإِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَه مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَّهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً); و هر گاه از آنان (مستمندان) روى برتابى و انتظار رحمت (و نعمت) پرودگارت را داشته باشى (تا توانایى یابى و به آنها کمک کنى) با گفتار نرم و آمیخته با لطف با آنان سخن بگو».(۱۲)
و در جاى دیگر عموم مردم را مخاطب ساخته مى فرماید: «(قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَمَغْفِرَهٌ خَیْرٌ مِّنْ صَدَقَه یَتْبَعُها أَذىً); گفتار پسندیده (در برابر نیازمندان) و عفو (و گذشت از تندخویى آنها) از صدقه اى که آزارى به دنبال آن باشد بهتر است».(۱۳)
امام(علیه السلام) به این ترتیب تمام ظرافت هاى مربوط به چنان مجلسى را بیان فرموده و نکات روانى لازم را که سبب بهره گیرى بهتر و بیشتر از چنین مجلسى مى شود گفته است.
گرچه در دنیاى امروز کمتر زمامدارى دست به تشکیل چنین مجلسى مى زند; ولى به یقین ارتباط مستقیم با مردم حاجتمند و به شکل چهره به چهره مى تواند حلاّل بسیارى از مشکلات باشد و فواید زیر را در بر دارد:
۱. مردم مى توانند عقده هاى دل خود را در نزد زمامدار بگشایند.
۲. این امر پیوند محبّت را میان مردم و زمامدار محکم مى کند.
۳. کارمندان و دولتمردان از ترس اینکه در چنین مجلسى رازشان فاش شود از ظلم به رعایا و غصب حقوق آنان خوددارى خواهند کرد.
ممکن است گفته شود با توجّه به فزونى جمعیت و سرعت و آسانى ارتباط ها، هجوم مردم حاجتمند رشته کار را از دست زمامدار خواهد گرفت، چرا که ممکن است در یک کشور در زمان واحد ده ها هزار یا صدها هزار از این قبیل افراد باشند ولى راه حل آن با دادن نوبت و در نظر گرفتن اولویت، و بهره گیرى از مشاوران امین قابل حل است.
***
کار امروز را به فردا میفکن:
سپس امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه خود به مالک اشتر چند دستور مهم درباره  تقسیم کارها و تقسیم اوقات روزانه مى دهد، نخست مى فرماید: «سپس (آگاه باش) بخشى از کارهاى توست که باید شخصاً به آنها بپردازى (و نباید به دیگران واگذار کنى) از جمله، پاسخ گفتن به کارگزاران حکومت است در آنجا که منشیان و دفترداران از پاسخ آن عاجزند»; (ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا: مِنْهَا إِجَابَهُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا(۱۴) عَنْهُ کُتَّابُکَ).
این معناى مدیریت صحیح و اثربخش است که کارهاى کلیدى و امورى که از دست دیگران ساخته نیست رسما به دست رئیس حکومت باشد و لحظه اى از آن غافل نشود; امورى که اگر انسجام یابد تمام بخش هاى حکومت در مسیر صحیح خود قرار خواهد گرفت.
سپس مى افزاید: «و دیگر، برآوردن نیازهاى مردم است در همان روز که حاجات و نیازهاى آنها به تو گزارش مى شود و معاونان تو در پاسخ به آن مشکل دارند»; (وَمِنْهَا إِصْدَارُ(۱۵) حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ(۱۶) بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ).
آن گاه دستور دیگرى مى دهد; دستورى که از نظر مدیریت خرد و کلان فوق العاده اهمّیّت دارد. مى فرماید: «(به هوش باش) کار هر روز را در همان روز انجام بده (و به فردا میفکن) زیرا هر روز کارى مخصوص به خود دارد (و اگر کار روز دیگر بر آن افزوده شود مشکل آفرین خواهد بود)»; (وَأَمْضِ لِکُلِّ یَوْم عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْم مَا فِیهِ).
این گفته منطقى و روشن است که هر روز مشکلات خاص خود را دارد و اگر کار امروز به فردا افکنده شود مشکلى بر مشکل افزوده مى گردد و پاسخگویى به آن آسان نخواهد بود و ممکن است سبب شود که باز کارهاى آن روز به روزهاى دیگرى موکول شود و سرانجام آنچنان کارهاى پیچیده و مختلف روى هم انباشته گردد که مانند بهمنى عظیم بر سر مدیران سقوط کند و آنها را بیچاره سازد.
***
پی نوشت:
۱. در بعضى از نسخه ها «رَفَعَک» (یعنى برترى داد) آمده است که تناسب بیشترى دارد.
۲. «أحْراس» جمع «حارس» و «حَرَسىّ» به معناى نگهبان از ماده حراست به معناى نگهبانى گرفته شده است.
۳. «شُرَط» جمع «شُرطه» به معناى پاسبان (نیروى محافظت شهر) است. ارباب لغت گفته اند که این واژه از «شَرَط» بر وزن «شرف» به معناى علامت گرفته شده، زیرا این مأموران همیشه علامت هایى بر خود مى نهند که شناخته شوند.
۴. «مُتَتَعْتِع» به شخصى که داراى لکنت زبان است گفته مى شود. از ریشه «تَعْتَعه» به معناى لکنت زبان گرفته شده و در واقع شبیه به اسماى اصوات است.
۵. بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۲۹.
۶. «خُرْق» به معناى سخت گیرى در برابر «رفق» که به معناى مدارا کردن است.
۷. «عِىّ» (با کسر عین) به معناى کند زبانى است و «عَىّ» بر وزن «حىّ» معناى وصفى دارد; یعنى کند زبان.
۸. «نحّ» فعل امر از باب تفعیل و از ریشه «تنحیه» به معناى دور کردن و زائل کردن گرفته شده است.
۹. «الأنَف» یعنى خوددارى از کارى بر اثر استکبار و خودبرتربینى است.
۱۰. «اِجْمال» به معناى لطف و مدارا کردن است.
۱۱. «اِعذار» به معناى معذرت خواهى نمودن است.
۱۲. اسراء، آیه ۲۸.
۱۳. بقره، آیه ۲۶۳.
۱۴. «یَعْیا» فعل مضارع از ریشه «عىّ» بر وزن «حىّ» به معناى ناتوان شدن است.
۱۵. «إصْدار» به معناى انجام دادن و صادر نمودن است.
۱۶. «تَحْرَج» فعل مضارع از ریشه «حرج» بر وزن «کرج» به معناى در تنگنا قرار گرفتن است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و یکم: ارتباط با خدا

وَاجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ وَأَجْزَلَ تِلْکَ الاَْقْسَامِ، وَإِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّهُ، وَسَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّهُ. وَلْیَکُنْ فِی خَاصَّهِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ إِقَامَهُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّهً، فَأَعْطِ اللهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَنَهَارِکَ، وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُوم وَلاَ مَنْقُوص، بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ. وَإِذَا قُمْتَ فِی صَلاَتِکَ لِلنَّاسِ، فَلاَ تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَلاَ مُضَیِّعاً، فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّهُ وَ لَهُ الْحَاجَهُ.؛ وَقَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ (صلى الله علیه وآله) حِینَ وَجَّهَنِی إِلَى الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ؟ فَقَالَ: صَلِّ بِهِمْ کَصَلاَهِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً.

نیکوترین وقت ها و بهترین ساعات شب و روزت را براى خود و خداى خود انتخاب کن، اگر چه همه وقت براى خداست، اگر نیّت درست و رعیّت در آسایش قرار داشته باشد. 
از کارهایى که به خدا اختصاص دارد و باید با اخلاص انجام دهى، انجام واجباتى است که ویژه پروردگار است، پس در بخشى از شب و روز، وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده، و آنچه تو را به خدا نزدیک مى کند بى عیب و نقصانى انجام ده، اگر چه دچار خستگى جسم شوى. 
هنگامى که نماز به جماعت مى خوانى، نه با طولانى کردن نماز، مردم را بپراکن و نه آن که آن را تباه سازى، زیرا در میان مردم، بیمار یا صاحب حاجتى وجود دارد. آنگاه که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مرا به یمن مى فرستاد از او پرسیدم، با مردم چگونه نماز بخوانم فرمود: «در حد توان ناتوانان نماز بگذار و بر مؤمنان مهربان باش». 
در همه چیز حتى نماز اعتدال را رعایت کن:
امام(علیه السلام) در سومین دستور مى فرماید: «باید بهترین اوقات و بهترین بخش هاى عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى، هرچند تمام کارهایت براى خداست اگر نیّت خالص داشته باشى و رعیت به سبب آن در سلامت و آرامش زندگى کنند»; (وَاجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ، وَأَجْزَلَ(۱) تِلْکَ الاَْقْسَامِ، وَإِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّهُ، وَسَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّهُ).
اشاره به اینکه درست است که انسان هر کارى را که با نیّت خالص کند عبادت محسوب مى شود حتى غذایى که مى خورد اگر به قصد این باشد که براى انجام وظایف الهى نیرو بگیرد عبادت است; خواب و تفریح نیز اگر براى آماده ساختن جسم و روح جهت خدمت به خلق خدا باشد آن هم عبادت بزرگى است; ولى با این حال باید بخشى از بهترین اوقات شبانه روز براى راز و نیاز خالصانه به درگاه خدا اختصاص یابد که حاصل زندگى را پربار و پربرکت و پایه هاى کاخ سعادت انسان را محکم مى سازد.
در روایات اسلامى نیز از یک سو این حقیقت آمده است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به ابوذر فرمود: «یَا أَبَا ذَرّ لِیَکُنْ لَکَ فِی کُلِّ شَیْء نِیَّهٌ حَتَّى فِی النَّوْمِ وَالاَْکْلِ; باید در هر چیز نیت (و قصد قربت) داشته باشى حتى در غذا خوردن و خوابیدن (تا همه آنها جزء عبادات تو محسوب شود)».(۲)
از سوى دیگر در حدیثى که در کتاب شریف کافى آمده است مى خوانیم: «کَانَ عَلِیٌّ(علیه السلام) إِذَا هَالَهُ شَیْءٌ فَزِعَ إِلَى الصَّلاَهِ ثُمَّ تَلاَ هَذِهِ الآْیَهَ وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَهِ; على(علیه السلام) هرگاه مشکل مهمى پیش مى آمد به سراغ نماز مى رفت (تا مشکل را با قدرت بیشترى حل کند) سپس این آیه شریفه قرآن را تلاوت مى فرمود: «از شکیبایى (روزه) و نماز یارى بطلبید».(۳)
در آیات ۶ و ۷ سوره مزمّل مى خوانیم: «(إِنَّ ناشِئَهَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَأَقْوَمُ قیلاً * إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَویلاً); به یقین نماز و عبادت شبانه گامى استوارتر و گفتارى پایدارتر است، زیرا تو در روز تلاش مستمر و طولانى خواهى داشت (و عبادت شبانه به تو نیرو مى بخشد)». اشاره به اینکه چون در روز وظایف سنگین بر دوش دارى باید روح خود را با عبادت شبانه تقویت کنى و آمادگى لازم براى کارهاى بزرگ به دست آورى.
سپس امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه دو دستور مهم دیگر به مالک در مورد عبادات مى دهد:
دستور اوّل درباره عبادت هاى خصوصى است که انسان تنها با خدا راز و نیاز مى کند مخصوصاً در دل شب ها و در آن زمان که چشم گروهى در خواب است. مى فرماید: «از جمله امورى که باید آن را به جهت خلوص دینت براى خدا انجام دهى اقامه فرائضى است که مخصوص ذات پاک اوست»; (وَلْیَکُنْ فِی خَاصَّهِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ، إِقَامَهُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّهً).
اشاره به اینکه مبادا تصور کنى انجام وظایف زمامدارى مخصوصاً خدمت به نیازمندان مى تواند مانع از عبادات و اقامه فرائض گردد که هر یک از این دو جاى مخصوص خود را دارد و هیچ کدام نمى تواند جانشین دیگرى شود.
به دنبال آن تأکید بیشترى کرده مى فرماید: «بنابراین از نیروى بدنى خود را در شب و روز در اختیار فرمان خدا بگذار و آنچه را موجب تقرب تو به خداوند مى شود به طور کامل و بى نقص به انجام رسان، هرچند موجب خستگى فراوان جسمى تو شود»; (فَأَعْطِ اللهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَنَهَارِکَ، وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُوم وَلاَ مَنْقُوص بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ).
بنابراین زمامدار هرچند در تمام اوقات به تدبیر امور کشور مشغول است; ولى باید بخشى از اوقات شبانه روز خود را براى راز و نیاز با خدا بگذارد و عبادات را به طور کامل انجام دهد، هر چند جمع میان آن و انجام وظایف زمامدارى بر او سنگین باشد چرا که این عبادات و راز نیازها و مناجات هاى با خداست که به او نیرو و توان مى بخشد و قصد او را در خدمت خالص مى کند.
تعبیر «غَیْرَ مَثْلُوم» با توجّه به اینکه «ثُلْمَه» در اصل به معناى شکاف و شکستگى است در اینجا اشاره به کم نگذاردن از نظر اجزا و شرایط و ترک موانع نماز است، ازاین رو ممکن است جمله «وَلاَ مَنْقُوص» اشاره به کاستى هایى از نظر مستحبات و کمالات عبادت باشد; یعنى عبادت را به طور کامل انجام ده به گونه اى که نه کمبودى از نظر واجبات داشته باشد و نه مستحبات.
در واقع امام(علیه السلام) با این بیان به تمام کسانى که در اجتماع شغل هاى مهم و پردردسرى دارند درسى مى دهد که مبادا وجود گرفتارى هاى زیاد سبب شود که آنها خود را از عبادات مستحب و نوافل معاف بدانند که این اشتباه بزرگى است و یا اینکه تصور کنند انجام فرائض به طور کامل ممکن است سبب گردد تا در وظایف اجتماعى گرفتار کوتاهى ها و خطا و اشتباه شوند.
جالب اینکه در بعضى از نقل ها آمده است در زمان مرحوم میرزاى قمى اطرافیان سلطان وقت به او نوشتند: اگر سلطان در این فصل گرما بخواهد روزه بگیرد ممکن است در اواخر روز حالت عصبانیت به او دست دهد و حکم خلافى صادر کند; خون بى گناه یا کم گناهى ریخته شود و افرادى بیش از استحقاقشان مجازات گردند. مرحوم میرزاى قمى در پاسخ نوشت: سلطان باید روزه بگیرد و عصبانى هم نشود.
آن گاه به سراغ دومین دستور درباره عبادات جمعى مى رود و مى فرماید: «هنگامى که به نماز جماعت براى مردم مى ایستى باید نمازت نه (چندان طولانى باشد که) موجب نفرت مردم گردد و نه (چنان سریع که) موجب تضییع واجبات نماز شود»; (وَإِذَا قُمْتَ فِی صَلاَتِکَ لِلنَّاسِ، فَلاَ تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَلاَ مُضَیِّعاً).
آن گاه امام(علیه السلام) به دو دلیل عقلى و نقلى براى این دستور تمسک مى جوید:
نخست مى فرماید: «زیرا در میان مردمى (که با تو به نماز مى ایستند) افراد بیمارى هستند یا کسانى که حاجات فورى دارند»; (فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّهُ وَلَهُ الْحَاجَهُ).
بنابراین عقل ایجاب مى کند که امام جماعت وضع آنها را در نظر بگیرد تا نماز جماعت موجب نفرتشان نگردد.
آن گاه به سراغ دلیل نقلى مى رود و مى فرماید: «من از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به هنگامى که مرا به سوى یمن فرستاد پرسیدم: چگونه با آنان نماز بخوانم؟ فرمود: با آنها نمازى بخوان که همچون نمازِ ناتوان ترین آنها باشد و نسبت به مؤمنان رحیم و مهربان باش»; (وَقَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ(صلى الله علیه وآله) حِینَ وَجَّهَنِی إِلَى الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ: صَلِّ بِهِمْ کَصَلاَهِ أَضْعَفِهِمْ وَکُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً).
مرحوم شیخ حر عاملى در کتاب وسائل الشیعه در ابواب مستحبات نماز جماعت بابى به عنوان «اِسْتِحْبابُ تَخْفِیفِ الاْمام صَلاتَهُ» گشوده است و در آن هشت روایت از معصومان(علیهم السلام) در این زمینه نقل کرده است، از جمله اینکه در روایتى آمده است: «روزى معاذ (بن جبل) در زمان رسول خدا در مسجدى نماز جماعت برگزار مى کرد و قرائت نماز را طولانى مى خواند. مردى در نماز به او ملحق شد و معاذ سوره طولانى را آغاز کرد. آن مرد براى خود سوره کوتاهى خواند و نماز را تمام کرد و سوار مرکبش شد (و رفت). این جریان به گوش رسول خدا رسید. کسى را نزد معاذ فرستاد و فرمود: «یَا مُعَاذُ إِیَّاکَ أَنْ تَکُونَ فَتَّاناً عَلَیْکَ بِالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَ ذَوَاتِهَا; اى معاذ فتنه گر مباش (و مردم را از جماعت دور مساز)؛ لازم است سوره «والشمس وضحاها» و امثال آن (از سوره هاى کوتاه) را بخوانى».(۴)
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «یَنْبَغِی لِلاِْمَامِ أَنْ تَکُونَ صَلاَتُهُ عَلَى صَلاَهِ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَهُ; سزاوار است نماز امام همانند نماز ضعیف ترین کسى باشد که پشت سر او نماز مى خواند».(۵)
در حدیث دیگرى آمده است: «إِنَّ النَّبِیَّ کَانَ ذَاتَ یَوْم یَؤُمُّ أَصْحَابَهُ فَیَسْمَعُ بُکَاءَ الصَّبِیِّ فَیُخَفِّفُ الصَّلاَهَ; پیغمبر اکرم روزى با اصحابش نماز مى خواند صداى گریه کودکى را شنید. نماز را تخفیف داد و کوتاه کرد».(۶)
در روایت دیگرى شبیه آن آمده که اصحاب سؤال کردند چرا نماز را کوتاه فرمودى؟ پیغمبر فرمود: «أَوَمَا سَمِعْتُمْ صُرَاخَ الصَّبِیِّ؟; آیا صداى گریه کودک را نشنیدید؟».(۷)
بدیهى است منظور از تخفیف نماز در این روایات این نیست که واجبات نماز رعایت نگردد.
***
پی نوشت:
۱. «أجْزَل» به معناى بهترین و پربارترین از ریشه «جَزْل» بر وزن «عزل» است.
۲. بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۸۴ .
۳. کافى، ج ۳، ص ۴۸۰، ح ۱.
۴. وسائل الشیعه، ج ۵، باب ۶۹، ح ۴.
۵. همان مدرک، ح ۳.
۶. وسائل الشیعه، ج ۵، باب ۶۹، ح ۵.
۷. همان مدرک، ح ۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و دوم: اطلاع از امور مردم

وَأَمَّا بَعْدُ، فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاَهِ عَنِ الرَّعِیَّهِ شُعْبَهٌ مِنَ الضِّیقِ، وَقِلَّهُ عِلْم بِالاُْمُورِ؛ وَالاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ، فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ وَیَعْظُمُ الصَّغِیرُ، وَیَقْبُحُ الْحَسَنُ وَیَحْسُنُ الْقَبِیحُ، وَیُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ؛ وَإِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لاَ یَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الاُْمُورِ، وَلَیْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ؛ وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ: إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ، فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقّ تُعْطِیهِ، أَوْ فِعْل کَرِیم تُسْدِیهِ! أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ! مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لاَ مَئُونَهَ فِیهِ عَلَیْکَ، مِنْ شَکَاهِ مَظْلِمَه، أَوْ طَلَبِ إِنْصَاف فِی مُعَامَلَه.

هیچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار، که پنهان بودن رهبران، نمونه اى از تنگ خویى و کم اطّلاعى در امور جامعه مى باشد. نهان شدن از رعیّت، زمامداران را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است باز مى دارد، پس کار بزرگ، اندک، و کار اندک بزرگ جلوه مى کند، زیبا زشت، و زشت زیبا مى نماید، و باطل به لباس حق در آید. 
همانا زمامدار، آنچه را که مردم از او پوشیده دارند نمى داند، و حق را نیز نشانه اى نباشد تا با آن راست از دروغ شناخته شود، و تو به هر حال یکى از آن دو نفر مى باشى: یا خود را براى جانبازى در راه حق آماده کرده اى که در این حال، نسبت به حقّ واجبى که باید بپردازى یا کار نیکى که باید انجام دهى ترسى ندارى، پس چرا خود را پنهان مى دارى؟ و یا مردى بخیل و تنگ نظرى، که در این صورت نیز مردم چون تو را بنگرند مأیوس شده از درخواست کردن باز مانند. با اینکه بسیارى از نیازمندى هاى مردم رنجى براى تو نخواهد داشت، که شکایت از ستم دارند یا خواستار عدالتند، یا در خرید و فروش خواهان انصافند.
عیوب پنهان شدن زمامدار از دید مردم:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه خود درباره لزوم رابطه نزدیک میان والى و توده هاى مردم سخن مى گوید و معایب دور ماندن او از آنها را شرح مى دهد و با دلایل مختلف روشن مى سازد که نباید والى خود را از مردم پنهان دارد و اگر شرائطى ایجاب کند که از آنها پنهان شود نباید این پنهانى به طول انجامد. مى فرماید: «و اما بعد (از این دستور) هیچ گاه خود را در زمانى طولانى از رعایا پنهان مدار، زیرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعایا موجب نوعى کم اطلاعى نسبت به امور (مردم و کشور) مى شود»; (وَأَمَّا بَعْدُ فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ(۱) عَنْ رَعِیَّتِکَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاَهِ عَنِ الرَّعِیَّهِ شُعْبَهٌ مِنَ الضِّیقِ، وَقِلَّهُ عِلْم بِالاُْمُورِ).
در طول تاریخ بسیار دیده شده که حواشى سلطان و اطرافیان زمامدار او را عملاً در محاصره خود قرار مى دهند و تنها اخبارى را به او مى رسانند که موجب خشنودى او یا به نفع حواشى و اطرافیان باشد و به این ترتیب او را از آنچه در کشور مى گذرد دور مى سازنند و این وضع، بسیار براى اداره یک کشور خطرناک است; اما هنگامى که او با آحاد مردم در جلساتى تماس داشته باشد واقعیت هاى دست اوّل به او منتقل مى شود و حتى خیانت اطرافیان و مظالم آنها آشکار مى گردد.
یکى از دستورات اسلامى این بوده که زمامداران، امامت جماعت را بر عهده مى گرفتند; یعنى در میان مردم همه روز حاضر مى شدند و این کار مى توانست بسیارى از واقعیت ها را به آنها منتقل کند; خواه تلخ باشد یا شیرین.
آن گاه در ادامه این سخن مى فرماید: «و آنها را از آنچه نسبت به آن پنهان مانده اند بى خبر مى سازد در نتیجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آنها بزرگ مى شود، کار خوب، زشت جلوه مى کند و کار زشت، خوب; و حق و باطل با یکدیگر آمیخته مى شود. (و به یقین تدبیر لازم براى امور کشور در چنین شرایطى امکان پذیر نیست)»; (وَالاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ، وَیَعْظُمُ الصَّغِیرُ، وَیَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَیَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَیُشَابُ(۲) الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ).
امام(علیه السلام) به روشنى آثار شوم این دور ماندن از مردم را بیان فرموده و انگشت روى جزئیات گذاشته است، زیرا زمامدار در صورتى مى تواند تصمیم صحیح در اداره امور کشور بگیرد که حوادث خوب را از بد و بد را از خوب و حق را از باطل و باطل را از حق بشناسد. بلکه در اندازه گیرى هاى حوادث نیز به خطا نرود. اگر حادثه کوچکى را بزرگ ببیند و تصمیمات شدید نسبت به آن بگیرد به یقین گرفتار مشکلات مى شود و همچنین به عکس اگر حوادث مهم را اطرافیان و حواشى در نظر او کوچک جلوه دهند ممکن است وقتى خبردار شود که شیرازه کشور از هم گسیخته باشد.
این یکى از دستورات مهم اسلام است و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و حاکم عادلى همچون على(علیه السلام) با دقت آن را رعایت مى کرده است; هنگامى که حاکمان جور بنى امیّه و امثال آنها بر سر کار آمدند وضع دگرگون شد و حاجبان درگاه از ارتباط آحاد مردم با آن خلفاى جور جلوگیرى مى کردند. حتى طبق بعضى از تواریخ گاه مى شد که ارباب حاجت ماه ها بر در کاخ حکومت و حتى گاهى به مدت یک سال رفت و آمد مى کردند; ولى آنها را به درون راه نمى دادند.(۳)
به همین دلیل مردم به کلى از آنها جدا شدند و ادامه حکومتشان جز با استبداد و کشتار بى گناهان امکان پذیر نبود.
سپس امام(علیه السلام) به سه دلیل دیگر براى نهى از پنهان ماندن زمامدار از مردم توسل مى جوید که هر یک به تنهایى مى تواند براى اثبات این واقعیت کافى باشد.
نخست مى فرماید: «زیرا والى فقط یک انسان است که امورى را که مردم از او پنهان مى دارند نمى داند و حق، همیشه علامتِ مشخصى ندارد و نمى توان همیشه «صدق» را در چهره هاى مختلف از «کذب» شناخت»; (وَإِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لاَ یَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الاُْمُورِ، وَلَیْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ(۴) تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ).
این دلیل بسیار روشنى است که زمامدار «عالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهادَهِ» نیست و حق و باطل نیز همیشه نشان دار نیست، بهترین راه شناخت این است که با واقعیات بدون واسطه تماس داشته باشد تا از آنچه در کشورش مى گذرد به طور صحیح با خبر گردد.
ممکن است در اینجا سؤال شود که این سخن با حدیثى که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده چگونه سازگار است: «إِنَّ عَلَى کُلِّ حَقّ حَقِیقَهً وَعَلَى کُلِّ صَوَاب نُوراً فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللهِ فَخُذُوهُ وَمَا خَالَفَ کِتَابَ اللهِ فَدَعُوهُ; بر هر حقى نشانه اى از حقیقت است و بر هر سخن راستى نورى است. آنچه (از روایات) موافق کتاب الله است آن را بگیرید و آنچه را مخالف آن است رها سازید».(۵)
پاسخ آن روشن است، زیرا حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) ناظر به روایات و احکام است که مى توان آنها را با معیار سنجشى همچون قرآن مجید سنجید و حق را از باطل جدا کرد; اما آنچه در عهدنامه مالک آمده مربوط به موضوعات و مصادیق حق و باطل و راست و دروغ است که غالباً نشانه روشنى ندارد.
آن گاه امام به سراغ دلیل دوم مى رود و مى فرماید: «وانگهى تو از دو حال خارج نیستى: یا مردى هستى که آمادگى براى سخاوت و بذل و بخشش در راه حق دارى، بنابراین دلیلى ندارد که خود را پنهان دارى و از عطا کردن حقِ واجب خوددارى کنى، و فعل کریمانه اى را که باید انجام دهى ترک نمایى، یا مردى بخیل و تنگ نظر هستى در این صورت (هنگامى که مردم تو را ببینند و این صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأیوس مى شوند و دست از تو برمى دارند»; (وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ: إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ، فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقّ تُعْطِیهِ، أَوْ فِعْل کَرِیم تُسْدِیهِ!(۶) أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ!).
این یک واقعیت است که مردم اگر درباره کسى گرفتار شک و تردید باشند، پیوسته به او مراجعه مى کنند; اما هنگامى که با او تماس نزدیک داشته باشند اگر اهل بذل و بخشش است عطاى او را مى گیرند و به دنبال کار خود مى روند و اگر آدمى بخیل است مأیوس مى شوند باز هم به سراغ کار خود مى روند; ولى شخصى که خود را پنهان مى دارد ممکن است بر در خانه او پیوسته ازدحام باشد.
سپس امام(علیه السلام) دلیل سوم را بیان مى کند و مى فرماید: «افزون بر اینها، بسیارى از حوایج مردم نزد تو، هزینه اى براى تو ندارد; مانند شکایت از ستمى یا درخواست انصاف در داد و ستدى»; (مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لاَ مَئُونَهَ فِیهِ عَلَیْکَ، مِنْ شَکَاهِ(۷) مَظْلِمَه، أَوْ طَلَبِ إِنْصَاف فِی مُعَامَلَه).
***
نکته:
دیدارهاى مستقیم مردمى:
تنها در این عهدنامه نیست که امیرالمؤمنین على(علیه السلام) به مالک اشتر این توصیه را مى کند که سعى کند در ساعات معینى تماس مستقیم با مردم داشته باشد و از مشکلات آنها آگاه گردد و جلوى مظالم را بگیرد، بلکه در روایات دیگرى از معصومان(علیهم السلام) نیز بر این معنا تأکید شده است.
از جمله یکى از یاران خاص امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) به نام بزنطى مى گوید: نامه اى از امام را دیدم که به فرزندش امام جواد(علیه السلام) نوشته است و مى فرماید: «یَا أَبَا جَعْفَر بَلَغَنِی أَنَّ الْمَوَالِیَ إِذَا رَکِبْتَ أَخْرَجُوکَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِیرِ وَإِنَّمَا ذَلِکَ مِنْ بُخْل بِهِمْ لِئَلاَّ یَنَالَ مِنْکَ أَحَدٌ خَیْراً فَأَسْأَلُکَ بِحَقِّی عَلَیْکَ لاَ یَکُنْ مَدْخَلُکَ وَمَخْرَجُکَ إِلاَّ مِنَ الْبَابِ الْکَبِیرِ وَإِذَا رَکِبْتَ فَلْیَکُنْ مَعَکَ ذَهَبٌ وَفِضَّهٌ ثُمَّ لاَ یَسْأَلُکَ أَحَدٌ إِلاَّ أَعْطَیْتَهُ; به من اطلاع داده اند که خادمان و معاونان تو هنگامى که سوار مى شوى تو را از در کوچک بیرون مى برند (تا مردمى که در برابر در بزرگ ایستاده اند با تو ملاقات نکنند) این به جهت بخلى است که آنها دارند و مى خواهند خیرى از تو به کسى نرسد از تو مى خواهم به حقى که بر تو دارم (چنین کارى را ترک کنى و) ورود و خروج تو فقط از باب کبیر باشد (تا بتوانى با مردم تماس داشته باشى و بخشى از مشکلات آنها را حل کنى) افزون بر این هنگامى که سوار مى شوى مقدارى درهم و دینار با خود داشته باش و هر کس تقاضایى کرد چیزى به او بده».(۸)
در حدیث دیگرى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) آمده است: «أَیُّمَا وَال احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ عَنْ حَوَائِجِهِ; هر والى که خود را از برآوردن نیاز مردم پنهان دارد خداوند در قیامت از حوائج خود آنها را پنهان مى دارد».(۹)
البته نمى توان انکار کرد که زمان ها یکسان نیستند مثلاً در زمان ما یکى از مشکلات مهم، مشکلات امنیتى است که در بسیارى از موارد اجازه نمى دهد دولت مردان بدون حاجب و محافظ در میان مردم ظاهر شوند، در حالى که امام در سخنان فوق دستور مى داد که تمام حاجبان و پاسداران را از آن مجلس خارج سازند. البته ممکن است نیروهاى مخفى تا حدى مشکلات را حل کنند; ولى گاه به تنهایى کافى نیست.
علاوه بر این فزونى جمعیت در عصر ما و سهولت ارتباط ها از اقصا نقاط کشور به مرکز حکومت سبب مى شود که این گونه مجالس شدیداً مورد هجوم واقع شود. البته نباید آن را تعطیل کرد; ولى باید تدبیرهایى براى حل مشکلاتِ این گونه ملاقات ها اندیشید.
مرحوم مَغْنیّه در شرح نهج البلاغه خود به نکته دیگرى نیز در مورد معایب پنهان ماندن والى از مردم اشاره مى کند که قابل توجّه است. مى گوید: ممکن است بسیارى از صاحب نظران و اهل فضل و شخصیت هاى مستقل بخواهند با والى تماس گرفته و نظرات مفید خود را براى حل مشکلات کشور در اختیار او بگذارند. اگر والى خود را از آنها پنهان دارد در واقع آنها را تحقیر کرده و سبب مى شود که آنها از وى نفرت پیدا کنند (و این خسارت بزرگى است) و بدون شک بزرگان را تحقیر کردن و مأموران کوچک خود را بزرگ داشتن سبب حقارت والى مى شود و گناهى است نابخشودنى، چرا که در واقع کسى را که به تو بدى نکرده مجازات کرده اى و آن کس که مى خواهد خشنودى تو را به دست آورد به خشم آورده اى آیا چیزى از این قبیح تر و زشت تر هست؟(۱۰)
***
پی نوشت:
۱. «اِحْتِجاب» به معناى خویشتن را پنهان داشتن از ریشه «حَجْب» بر وزن «حجم» به معناى پوشانیدن آمده است.
۲. «یُشابُ» از ریشه «شَوْب» بر وزن «شوق» به معناى مخلوط کردن و آمیختن است و گاه به معناى آلوده کردنى که منشأ فساد است.
۳. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۷، ص ۹۳.
۴. «سِمات» جمع «سِمَه» به معناى علامت است.
۵. کافى، ج ۱، ص ۶۹، ح ۱.
۶. «تُسْدى» از ریشه «اِسداء» به معناى بخشیدن و عطا کردن است و از ریشه «سدو» بر وزن «سرو» به معناى دست به سوى چیزى بردن گرفته شده است.
۷. «شَکاه» به معناى شکایت است.
۸. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۲، ح ۱۶.
۹. همان مدرک، ج ۷۲، ص ۳۴۵، ح ۴۲.
۱۰. فى ظلال نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۰۷.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و سوم: نهی از تبعیض

ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّهً وَبِطَانَهً، فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَتَطَاوُلٌ، وَقِلَّهُ إِنْصَاف فِی مُعَامَلَه؛ فَاحْسِمْ مَادَّهَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الاَْحْوَالِ. وَلاَ تُقْطِعَنَّ لاَِحَد مِنْ حَاشِیَتِکَ وَحَامَّتِکَ قَطِیعَهً، وَلاَ یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَه، تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ، فِی شِرْب أَوْ عَمَل مُشْتَرَک، یَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَى غَیْرِهِمْ، فَیَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَعَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَالآْخِرَهِ. وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَالْبَعِیدِ، وَکُنْ فِی ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّهَ ذَلِکَ مَحْمُودَهٌ. وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّهُ بِکَ حَیْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَهً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَ رِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.

همانا زمامداران را خواص و نزدیکانى است که خود خواه و چپاولگرند، و در معاملات انصاف ندارند، ریشه ستمکاریشان را با بریدن اسباب آن بخشکان، و به هیچ کدام از اطرافیان و خویشاوندانت زمین را واگذار مکن، و به گونه اى با آنان رفتار کن که قرار دادى به سودشان منعقد نگردد که به مردم زیان رساند، مانند آبیارى مزارع، یا زراعت مشترک، که هزینه هاى آن را بر دیگران تحمیل کنند، در آن صورت سودش براى آنان، و عیب و ننگش در دنیا و آخرت براى تو خواهد ماند. 
حق را به صاحب حق، هر کس که باشد، نزدیک یا دور، بپرداز، و در این کار شکیبا باش، و این شکیبایى را به حساب خدا بگذار، گر چه اجراى حق مشکلاتى براى نزدیکانت فراهم آورد، تحمّل سنگینى آن را به یاد قیامت بر خود هموار ساز. و هر گاه رعیّت بر تو بد گمان گردد، عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار، و با این کار از بدگمانى نجاتشان ده، که این کار ریاضتى براى خود سازى تو، و مهربانى کردن نسبت به رعیّت است، و این پوزش خواهى تو آنان را به حق وامى دارد.
از زیادخواهى اطرافیانت بپرهیز:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه چند دستور مهم دیگر به مالک مى دهد که همه آنها سرنوشت ساز است.
نخست مى فرماید: «(اضافه بر این گاه) براى زمامدار، خاصان و صاحبان اسرار (و نزدیکان و اطرافیانى) است که خودخواه و برترى طلبند و در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمى کنند»; (ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّهً وَبِطَانَهً(۱)، فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ(۲) وَتَطَاوُلٌ(۳)، وَقِلَّهُ إِنْصَاف فِی مُعَامَلَه).
آنچه امام(علیه السلام) در اینجا به آن اشاره کرده یک واقعیت تلخ و گسترده تاریخى است که همواره دنیا پرستان و فرصت طلبان خود را به مراکز قدرت نزدیک مى کنند و با اظهار اخلاص و فداکارى کامل به آنها تقرب مى جویند تا به وسیله آنها بخش هایى از بیت المال در اختیار آنان و منسوبانشان قرار بگیرد و بر دوش مردم مظلوم سوار شوند و اموال و منافع آنها را غارت کنند. امام به مالک اشتر هشدار مى دهد که مراقب این گروه باشد.
سپس دستور قاطعى در این زمینه صادر کرده در ادامه سخن مى فرماید: «ریشه ستمشان را با قطع وسائل آن بر کن و هرگز به هیچ یک از اطرافیان و هواداران خود زمینى از اراضى مسلمانان را وا مگذار و نباید آنها طمع کنند که قراردادى به سود آنها منعقد سازى که موجب ضرر بر همجواران آن زمین باشد; خواه در آبیارى یا عمل مشترک دیگر. به گونه اى که هزینه هاى آن را بر دیگران تحمیل کنند و در نتیجه سودش فقط براى آنها باشد و عیب و ننگش در دنیا و آخرت نصیب تو گردد»; (فَاحْسِمْ(۴) مَادَّهَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الاَْحْوَالِ، وَلاَ تُقْطِعَنَّ(۵) لاَِحَد مِنْ حَاشِیَتِکَ وَحَامَّتِکَ(۶) قَطِیعَهً وَلاَ یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَه، تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ، فِی شِرْب أَوْ عَمَل مُشْتَرَک یَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَى غَیْرِهِمْ، فَیَکُونَ مَهْنَأُ(۷) ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ، وَعَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَالآْخِرَهِ).
این تعبیرات با صراحت بیانگر این حقیقت است که شخص والى و زمامدار باید دست رد بر سینه گروه فرصت طلب سودجوى حاشیه نشین بزند و هرگز تسلیم خواسته هاى آنها نشود و زمین هایى را که به مسلمانان تعلق دارد در اختیار آنان نگذارد، زیرا آنها به سبب نفوذى که در مرکز اصلى قدرت دارند سعى مى کنند تمام هزینه هاى این املاک را که قاعدتاً باید در میان همه کسانى که ملک مشترک دارند تقسیم شود به زور بر عهده دیگران بیندازند و منفعت خالص از آنِ آنها باشد; کارى که ظلم فاحش و خیانت آشکار است.
شایان توجّه است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به فرمان خدا زکات را بر بنى هاشم تحریم کرد، مبادا از خویشاوندى آن حضرت استفاده کنند و بخش هاى عظیمى از زکات را در اختیار خود بگیرند. حتى در روایت آمده است: «هنگامى که جمعى از بنى هاشم خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند: اجازه بده جمع آورى زکات حیوانات بر عهده ما باشد. (ما از زکات سهمى نمى خواهیم ولى) سهم «والعاملین علیها» (کسانى که جمع آورى زکات مى کنند) را به ما ده و گفتند ما از دیگران به این کار سزاوارتریم. پیغمبر فرمود: زکات (حتى سهم جمع آورى کنندگان آن) بر من و شما حرام است; ولى به من وعده شفاعت داده شده … آیا فکر مى کنید دیگران را (در شفاعت کردن) بر شما مقدم مى دارم؟)».(۱)
دور نگه داشتن خویشاوندان و اطرافیان از حکومت و دسترسى به بیت المال، تا مدتى در میان مسلمانان رواج داشت; ولى هنگامى که زمان عثمان فرا رسید، اوضاع به کلّى دگرگون شد; بنى امیّه و بنى مروان اطراف او را گرفتند; هم پست ها و مقام ها را در میان خود تقسیم کردند، هم بیت المال و اراضى مسلمانان را. نتیجه آن شورش عظیمى بود که به وجود آمد و خون خلیفه در این راه ریخته شد.
وقتى نوبت به امام امیرمؤمنان(علیه السلام) رسید اوضاع به کلى تغییر یافت تا آنجا که حتى برادرش عقیل اجازه نیافت سهم مختصرى بیشتر از دیگران از بیت المال داشته باشد وچون حکومت به معاویه و بنى امیّه و پس از آنها به بنى عباس رسید غوغایى برپا شد. اموال مسلمانان و بیت المال در میان بستگان و اطرافیان و چاپلوسان تقسیم شد و در عوض، آنها با خشونت تمام از حکومت دفاع کردند و صداها را در سینه ها خاموش نمودند و غالب شورش هایى که پیدا شد بر اثر همین مظالم بود.
تنها از عمر بن عبدالعزیز نقل مى کنند که وقتى احساس کرد ممکن است این امر سرچشمه شورش عظیمى شود، دستور اکید داد تمام این اموال به بیت المال مسترد گردد و جلوى این امتیازات گرفته شود.
این امر در دنیاى امروز نیز کاملا رواج دارد، اشخاص و گروه هاى وابسته به حکومت از امتیازهاى خاصى برخوردارند. همین امر سبب ناآرامى هاى فراوان و شورش هاى خطرناک است.
امام(علیه السلام) در دومین دستور مى فرماید: «حق را درباره آنها که صاحب حق اند رعایت کن; چه از نزدیکان تو باشد یا غیر آنها و در این باره شکیبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند این کار موجب فشار بر خویشاوندان و یاران نزدیک تو شود سنگینى این کار را بپذیر، زیرا سرانجامش پسندیده است»; (وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَالْبَعِیدِ، وَکُنْ فِی ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّهَ(۹) ذَلِکَ مَحْمُودَهٌ).
این همان چیزى است که امروز از آن به عنوان مقدم داشتن ضابطه بر رابطه تعبیر مى شود و کارى است بسیار مشکل که انسان حق را بر پیوندهاى خویشاوندى و دوستان نزدیک و همکاران خود مقدم دارد و معاونان خود را در برابر حق به فراموشى بسپرد و اگر خواسته آنها بر خلاف حق است اجراى حق را بر خواسته آنها مقدم بدارد. همان چیزى که نمونه کاملش خود امام(علیه السلام) است و داستان او با برادرش عقیل معروف است. و همچنین نامه اى که براى عثمان بن حنیف نوشت و به علت انحراف کوچک او از مسیر حق، شدیدا وى را سرزنش فرمود.
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: امیرمؤمنان به عمر بن خطاب چنین فرمود: «ثَلاَثٌ إِنْ حَفِظْتَهُنَّ وَعَمِلْتَ بِهِنَّ کَفَتْکَ مَا سِوَاهُنَّ وَإِنْ تَرَکْتَهُنَّ لَمْ یَنْفَعْکَ شَیْءٌ سِوَاهُنَّ; سه چیز است اگر آنها را حفظ کنى و به آنها عمل نمایى تو را از غیر آن بى نیاز مى کند و اگر آنها را ترک گویى چیزى غیر از آن تو را سودى نمى بخشد».
عمر گفت: «وَمَا هُنَّ یَا أَبَا الْحَسَنِ; اى ابو الحسن! آن سه چیز چیست؟».
امام فرمود: «إِقَامَهُ الْحُدُودِ عَلَى الْقَرِیبِ وَالْبَعِیدِ وَالْحُکْمُ بِکِتَابِ اللهِ فِی الرِّضَا وَالسَّخَطِ وَالْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَیْنَ الاَْحْمَرِ وَالاَْسْوَدِ; اجراى حد درباره نزدیکان و دوران (به طور یکسان) و حکم بر طبق کتاب خدا در حالت خشنودى و غضب و تقسیم عادلانه در میان سفید و سیاه».
عمر گفت: «لَعَمْرِی لَقَدْ أَوْجَزْتَ وَأَبْلَغْتَ; به جانم سوگند که مختصر گفتى و حق مطلب را ادا کردى».(۱۰)
تعبیر امام به «فَإِنَّ مَغَبَّهَ ذَلِکَ مَحْمُودَهٌ» اشاره به این است که رعایت عدالت و عدم تبعیض در میان نزدیکان و غیر آنها در دنیا عاقبت نیکى دارد، زیرا سبب اطمینان و خشنودى توده مردم و همراهى آنها با حکومت مى شود و در آخرت نیز ثواب نیکوکاران و مجاهدان را در بر دارد.
آن گاه امام سومین دستور مهم را صادر مى فرماید که بسیارى از مشکلات حکومت را کم مى کند. مى فرماید: «هرگاه رعایا نسبت به تو گمان بى عدالتى ببرند عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با بیانِ عذر خویش گمان آنها را نسبت به خود (درباره آنچه موجب بدبینى شده) اصلاح کن، زیرا این امر از یک سو موجب تربیت اخلاقى تو مى شود و از سوى دیگر ارفاق و ملاطفتى است درباره رعیت و سبب مى شود که بیانِ عذر خود، تو را به مقصودت که وادار ساختن آنها به حق است برساند»; (وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّهُ بِکَ حَیْفاً(۱۱) فَأَصْحِرْ(۱۲) لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ(۱۳) عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَهً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَرِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ(۱۴) عَلَى الْحَقِّ).
مى دانیم یکى از مشکلات حکومت ها این است که بسیارى از مردم از جزئیات مسائلى که در جامعه مى گذرد ناآگاه اند و گاه زمامدار عادل دست به اقداماتى براى حل مشکلات و اصلاح امور مى زند که دلیلش بر آنها مخفى است. همین امر موجب بدگمانى مردم مى شود و اگر این بدگمانى ها روى هم متراکم گردد ممکن است مردم را از حکومت جدا سازد، از این رو هرگاه والى و زمامدار احساس کند سوء ظنى براى مردم درباره مسأله اى پیدا شده، باید آشکارا دلیل منطقى کار خود را بیان دارد تا آنها آرامش فکر پیدا کنند و سوء ظنشان برطرف گردد.
یکى از بهترین فرصت ها در اسلام براى زمامداران، استفاده کردن از خطبه هاى نماز جمعه است که قریب و بعید و نزدیکان و غیر آنها در آن جمع اند و او مى تواند خود به طور مستقیم یا نائبانش مسائل را بشکافند و دلایل انجام هر کارى را که موجب بدگمانى شده آشکارا بگویند.
امروز با توجّه به گستردگى رسانه ها، معمولاً با مصاحبه یا دادن بیانیه در این گونه موارد اقدام مى کنند; ولى آنها که عذر موجهى ندارند به زودى رسوا مى شوند و پایه هاى قدرتشان به لرزه در مى آید.
این نکته نیز قابل توجّه است که امام(علیه السلام) براى افشاگرى در موارد سوء ظن رعیت دو فایده مهم ذکر فرمود: اوّل: رفع سوء ظن مردم از طریق بیان واقعیت ها و شرح امکانات و تنگناها. دوم: ریاضت نفس والى و زمامدار، زیرا او با این عمل، گویى خود را در اختیار مردم گذارده و از اوج قدرت فرود آمده و همچون یک دوست و برادر، با آنها متواضعانه سخن مى گوید و این تواضع مایه ریاضت نفس و پرورش روح و اخلاق زمامدار است.
پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز بارها اقدام بر این کار کرده و اسوه عملى براى این دستور بود. از جمله:
۱. به هنگام تقسیم غنائم فراوان جنگ حنین، هنگامى که براى رؤساى تازه مسلمان قریش مانند ابوسفیان و بعضى دیگر یکصد شتر سهمیه قرار داد و سهم مهاجران و انصار پیشین را بسیار کم و در حدود چهار شتر مقرر فرمود، گروهى از آنها سخت ناراحت شدند و بعضى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را متهم به عدم رعایت عدالت در تقسیم غنیمت نمودند. در اینجا پیغمبر خدا عذر خود را آشکارا بیان کرد و به آنها گفت: من با این کار محبّت این افراد را نسبت به اسلام جلب کردم تا مسلمان شوند ولى شما را به اسلامتان (که در وجودتان ریشه دار است واگذاردم) آیا دوست ندارید گروهى شتر و گوسفند ببرند ولى شما محبّت و ایمان به رسول الله را با خود ببرید؟(۱۵)
۲. نمونه دیگر جریانى است که در صلح حدیبیه اتفاق افتاد. پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در این صلح که با مشرکان مکه برقرار کرد، اوّلاً حاضر شد بدون انجام اعمال عمره ـ با اینکه خود و یارانش احرام بسته بودند ـ به مدینه باز گردد و ثانیاً شرط هایى را که به نفع قریش در این صلح نامه آمده بود بپذیرد که این مسأله بر یارانش سنگین بود.
از جمله کسانى که زبان به اعتراض گشودند عمر بود. در روایتى آمده که او گفت: «ما شَکَکْتُ فِى الإسْلامِ قَطُّ کَشَکّی یَوْمَ حُدَیْبِیَّهَ; هیچ گاه در اسلام شکى مانند شک روز حدیبیه نکردم». خدمت پیغمبر آمده عرض کرد: آیا ما مسلمان نیستیم؟ فرمود: هستید. عرض کرد: آیا آنها مشرک نیستند؟ فرمود: هستند. عرض کرد: پس چرا ما این همه خفت و خوارى را در دین خود بپذیریم؟ پیامبر یاران خود را مخاطب قرار داد و فرمود: این از ناحیه من نبود; خدا چنین دستور صلحى را به من داده و احدى نمى تواند امر پروردگار را مخالفت کند و بدانید خدا مرا ضایع نخواهد کرد. (و پیروزى ها در پیش است).(۱۶)
۳. در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که مى فرمود: چیزى «از مواد غذایى» خدمت پیغمبر آوردند تا (بر اهل صفه) تقسیم کند; ولى به اندازه اى نبود که به همه برسد، از این رو تنها به جمعى از آنها داد و چون ممکن بود دیگران قلباً ناراحت شوند و معترض باشند، پیامبر در برابر آنها آمد و فرمود: اى اهل صفه مقدار کمى براى ما آورده بودند; من دیدم به همه نمى رسد. آن را به افرادى که نیاز بیشترى داشتند دادم (و در آینده جبران خواهد شد).(۱۷)
***
پی نوشت:
۱. «بِطانَه» به معناى لباس زیرین در مقابل «ظهاره» که به لباس رویین گفته مى شود، نیز به افرادى که محرم اسرار هستند «بطانه» گفته مى شود و منظور امام از این واژه معناى اخیر است.
۲. «استئثار» به معناى چیزى را به خود اختصاص دادن از ریشه «أثر» در اصل به معناى علامتى بر چیزى گذاردن گرفته شده و از آنجا که وقتى انسان چیزى را به خود اختصاص مى دهد گویى اثرى بر آن مى گذارد این ماده در آن معنا به کار رفته است.
۳. «تَطاول» به معناى برترى جویى از ریشه «طول» به معناى مرتفع شدن گرفته شده است.
۴. «احْسِم» صیغه امر از ریشه «حسم» بر وزن «وصل» به معناى قطع کردن گرفته شده.
۵. «لاتقطعنّ» از ریشه «قطع» به معناى جدا کردن گرفته شده و این واژه هنگامى که به باب افعال مى رود به معناى تخصیص دادن چیزى به کسى مثلاً زمینى را در اختیار کسى قرار دادن مى باشد.
۶. «حامّه» به معناى نزدیکان و خاصان و خویشاوندان است و از ریشه «حمّ» به معناى گرم کردن گرفته شده به مناسبت اینکه علاقه و دوستى آنها گرم و داغ است. به همین دلیل دوست صمیمى را «حمیم» مى گویند.
۷. «مهنأ» به معناى چیز مرغوب و گواراست.
۸. کافى، ج ۴، ص ۵۸، ح ۱.
۹. «مَغَبَّه» به معناى عاقبت و نتیجه چیزى است.
۱۰. تهذیب الأحکام، ج ۶، ص ۲۲۷، ح ۷.
۱۱. «حَیْف» به معناى ظلم و ستم و بى انصافى است و از آنجا که وقتى چیزى به وسیله ظلم و ستم از دست برود انسان افسوس مى خورد، این واژه امروز به معناى افسوس خوردن به کار مى رود.
۱۲. «أصْحِر» فعل امر از ریشه «صحرا» به معناى بیابان گرفته شده و «اِصْحار» یعنى به بیابان رفتن. از آنجا که در بیابان همه چیز ظاهر و آشکار مى شود، این ماده به معناى آشکار ساختن به کار رفته و در کلام امام نیز به همین معناست.
۱۳. «اَعْدِل» از ریشه «عدول» به معناى برگرداندن گرفته شده است.
۱۴. «تقویم» به معناى صاف و راست کردن و کجى ها را از بین بردن است.
۱۵. سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۳۲۰ و تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۶۱، حوادث سال هشتم هجرت.
۱۶. سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۱۵.
۱۷. وسائل الشیعه، ج ۶، کتاب الزکات، باب ۲۸، ح ۲; منهاج البراعه، ج ۲۰، ص ۲۹۶.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و چهارم: وفای به عهد

وَلاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَلِلَّهِ فِیهِ رِضًى، فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَهً لِجُنُودِکَ وَرَاحَهً مِنْ هُمُومِکَ وَأَمْناً لِبِلاَدِکَ، وَلَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ، فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَاتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ. وَإِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَهً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّهً، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بِالاَْمَانَهِ، وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّهً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ، فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَتَشَتُّتِ آرَائِهِمْ، مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ. وَقَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ؛ فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَلاَ تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ، وَلاَ تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لاَ یَجْتَرِئُ عَلَى اللهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِیٌّ. وَقَدْ جَعَلَ اللهُ عَهْدَهُ وَذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَحَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ، وَیَسْتَفِیضُونَ إِلَى جِوَارِهِ، فَلاَ إِدْغَالَ وَلاَ مُدَالَسَهَ وَلاَ خِدَاعَ فِیهِ. وَلاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ، وَلاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْل بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَالتَّوْثِقَهِ، وَلاَ یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْر لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللهِ، إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ؛ فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَى ضِیقِ أَمْر تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَیْرٌ مِنْ غَدْر تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَأَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللهِ فِیهِ طِلْبَهٌ، لاَ تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَلاَ آخِرَتَکَ.

هرگز پیشنهاد صلح از طرف دشمن را که خشنودى خدا در آن است رد مکن، که آسایش رزمندگان، و آرامش فکرى تو، و امنیّت کشور در صلح تأمین مى گردد. لکن زنهار زنهار از دشمن خود پس از آشتى کردن، زیرا گاهى دشمن نزدیک مى شود تا غافلگیر کند، پس دور اندیش باش، و خوشبینى خود را متّهم کن. حال اگر پیمانى بین تو و دشمن منعقد گردید، یا در پناه خود او را امان دادى، به عهد خویش وفا دار باش، و بر آنچه بر عهده گرفتى امانت دار باش، و جان خود را سپر پیمان خود گردان، زیرا هیچ یک از واجبات الهى همانند وفاى به عهد نیست. که همه مردم جهان با تمام اختلافاتى که در افکار و تمایلات دارند، در آن اتّفاق نظر داشته باشند. تا آنجا که مشرکین زمان جاهلیّت به عهد و پیمانى که با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زیرا که آینده ناگوار پیمان شکنى را آزمودند. پس هرگز پیمان شکن مباش، و در عهد خود خیانت مکن، و دشمن را فریب مده، زیرا کسى جز نادان بدکار، بر خدا گستاخى روا نمى دارد، خداوند عهد و پیمانى که با نام او شکل مى گیرد با رحمت خود مایه آسایش بندگان، و پناهگاه امنى براى پناه آورندگان قرار داده است، تا همگان به حریم أمن آن روى بیاورند. پس فساد، خیانت، فریب، در عهد و پیمان راه ندارد. 
مبادا قراردادى را امضاء کنى که در آن براى دغلکارى و فریب راه هایى وجود دارد، و پس از محکم کارى و دقّت در قرار داد نامه، دست از بهانه جویى بردار، مبادا مشکلات پیمانى که بر عهده ات قرار گرفته، و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو را به پیمان شکنى وا دارد، زیرا شکیبایى تو در مشکلات پیمان ها که امید پیروزى در آینده را به همراه دارد، بهتر از پیمان شکنى است که از کیفر آن مى ترسى، و در دنیا و آخرت نمى توانى پاسخ گوى پیمان شکنى باشى.
احترام به عهد و پیمان از مهم ترین واجبات است:
امام(علیه السلام) در این بخش، مسائل مهمى در ارتباط با دشمنان و طرز برخورد با آنها در صلح و جنگ بیان مى کند. نخست مى فرماید: «هرگز صلحى را که از جانب دشمن پیشنهاد مى شود و رضاى خدا در آن است رد مکن; چرا که در صلح براى سپاهت آرامش (و سبب تجدید قوا) و براى خودت مایه راحتى از همّ و غم ها و براى کشورت موجب امنیّت است»; (وَلاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَلِلَّهِ فِیهِ رِضًى فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَهً(۱) لِجُنُودِکَ، وَرَاحَهً مِنْ هُمُومِکَ، وَأَمْناً لِبِلاَدِکَ).
تعبیر به «وَلِلَّهِ فِیهِ رِضًى» اشاره به صلح عادلانه است; صلحى که سبب سرشکستگى ملت اسلام نشود و اجحافى بر دشمن در آن نباشد; صلحى عادلانه و پرفایده.
این تعبیر ممکن است اشاره به این موضوع نیز باشد که گاه بعضى از افراد پرتوقع و تندرو رضایت به صلح ندهند در حالى که رضاى خدا در آن باشد، مانند صلح حدیبیه که رضاى خداوند و پیامبر اسلام در آن بود; ولى بعضى از تندروان با آن به مخالفت برخاستند و سرانجام فهمیدند اشتباه از آنان بوده است.
به عکس گاهى افراد طرفدار صلح اند در حالى که خدا از آن راضى نیست، مانند آنچه در صفین واقع شد که گروهى فریب خورده و نادان بعد از مشاهده  قرآن ها بر سر نیزه ها بر صلح با معاویه اصرار داشتند در حالى که این صلح مایه بدبختى مسلمانان شد و اگر جنگ کمى ادامه مى داشت کار براى همیشه یکسره مى شد.
در عصر ما گاه دولت هاى استعمارى دم از صلح با ملت ها مى زنند; صلحى که به گفته مرحوم مَغنیّه در شرح نهج البلاغه اش در سه چیز خلاصه مى شود: روى کار آمدن حکومتى مزدور; اقتصادى که مصالح استعمارگران را تأمین کند و تشکیلات ادارى و نظامى که تابع اراده آنها باشد. و اظهار مى دارند که اگر این سه تأمین بشود هر شرط دیگرى را خواهند پذیرفت در حالى که نتیجه آن جز بدبختى و شکست همه جانبه نخواهد بود.(۲)
بدیهى است منظور از رضایت خداوند همان تأمین مصالح اسلام و مردم مسلمان است که به وسیله اندیشمندان و مشاوران آگاه حکومت تضمین مى شود.
فواید سه گانه اى را که امام در اینجا براى صلح بیان فرموده کاملا جامع است، زیرا صلح نتیجه اى براى لشکر، ثمره اى براى زمامدار و فایده اى براى مردم دارد; لشکر آرامش پیدا مى کند و مى تواند خود را آماده تر از پیش براى دفع هرگونه حمله دشمن سازد و زمامدار که به هنگام جنگ تمام فکرش متوجه برنامه هاى آن مى شود از این افکار آزار دهنده راحت مى گردد و به تمشیت سایر امور مى پردازد و مردم هم احساس امنیّت مى کنند و به پیشبرد کارهاى اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى مى پردازند.
این تعبیرات نشان مى دهد که جنگ بلایى بزرگ است و حتى الامکان باید از آن پرهیز کرد مگر آنکه خطرى براى کشور اسلام احساس شود که در آنجا باید شجاعانه ایستاد.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به نکته مهم دیگرى اشاره کرده مى فرماید: «اما سخت از دشمنت پس از صلح با او برحذر باش، زیرا دشمن گاه نزدیک مى شود که غافلگیر سازد، بنابراین دوراندیشى را به کار گیر و در این مورد خوش بینى را کنار بگذار»; (وَلَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ، وَاتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ).
این یک واقعیت است که پیشنهاد صلح از سوى دشمن همیشه صادقانه نیست و نمى توان آن را دلیل بر صلح طلبى وى دانست، گرچه باید پیشنهاد صلح شرافتمندانه را پذیرفت; ولى نباید به آن دل بست و اطمینان نمود. تاریخ گذشته و معاصر نمونه هاى زیادى از صلح غافلگیرانه را به خاطر دارد.
اینکه امام(علیه السلام) مى فرماید: «حسن ظن و خوش بینى را در اینجا کنار بگذار» با اینکه اصل در اسلام بر خوش بینى است به سبب آن است که طرف مقابل دشمن است نه دوست.
آن گاه امام(علیه السلام) دستور مهم دیگرى را در برابر دشمنان بیان مى دارد و با تأکید تمام به آن مى پردازد; تأکیدى که نشانه روح عدالت و جوان مردى و اخلاق انسانى در اسلام است. مى فرماید: «اگر پیمانى میان خود و دشمنت بستى یا لباس امان بر او پوشاندى (و او را پناه دادى) به عهدت وفا کن و قرارداد خود را محترم بشمار و جان خویش را در برابر تعهداتت سپر قرار ده»; (وَإِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَهً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّهً، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بِالاَْمَانَهِ، وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّهً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ).
از آنجا که مسأله عهد و پیمان ها و پایبندى به آن نقش بسیار مهمى در مسأله صلح در جهان انسانیت دارد، امام با ذکر چند دلیل بر آن تأکید مى نهد. مى فرماید: «زیرا هیچ یک از فرایض الهى همچون بزرگداشت «وفاى به عهد و پیمان» نیست و مردم جهان با تمام اختلافات و تشتت آرایى که دارند نسبت به آن اتفاق نظر دارند»; (فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ، وَتَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ).
اشاره به اینکه همه مردم جهان در طول تاریخ وفاى به عهد و پیمان ها را که در میان کشورها و قبائل بسته مى شود لازم شمرده و مى شمرند و مخالفت با آن را ننگ مى دانند، هرچند نمونه هایى از پیمان شکنى در گذشته و حال داشته ایم; ولى پیمان شکنان هم اصرار داشته اند کار خود را به نوعى توجیه کنند که رنگ پیمان شکنى به خود نگیرد تا مورد نکوهش همگان واقع نشوند.
آن گاه به سراغ دلیل دیگرى رفته مى فرماید: «حتى مشرکان زمان جاهلیت ـ علاوه بر مسلمین ـ آن را مراعات مى کردند، چرا که عواقب دردناک پیمان شکنى را آزموده بودند»; (وَقَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا(۳) مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ).
مى دانیم عرب در زمان جاهلیت تقریبا از تمام ارزش هاى اخلاقى و انسانى دور افتاده بود; غارتگرى و کشتار را جزء افتخارات خود مى شمرد; ولى با این حال اگر عهد و پیمانى از سوى قبیله اى با قبیله دیگرى بسته مى شد حتى الامکان آن را محترم مى شمرد و پیمان شکنى را گناه بزرگى مى دانست.
در اسلام نیز مسأله وفاى به عهد در برابر دوست و دشمن یکى از اصول مسلّم است.
در حدیثى مى خوانیم شخصى از محضر امام سجاد(علیه السلام) سؤال کرد و گفت: «أَخْبِرْنِی بِجَمِیعِ شَرَائِعِ الدِّینِ; تمام اصول اساسى دین را براى من بیان فرما». امام(علیه السلام) فرمود: «قَوْلُ الْحَقِّ وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَالْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ; سخن حق و حکم به عدالت و وفاى به عهد شرایع دین است».(۴)
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه همین سخن، با دو بیان دیگر، شدیداً از پیمان شکنى نهى مى کند. نخست مى فرماید: «بنابراین هرگز پیمان شکنى نکن و در عهد و پیمان خود خیانت روا مدار و دشمنت را فریب نده، زیرا هیچ کس جز شخص جاهل و شقى (چنین) گستاخى را در برابر خداوند روا نمى دارد»; (فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَلاَ تَخِیسَنَّ(۵) بِعَهْدِکَ، وَلاَ تَخْتِلَنَّ(۶) عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لاَ یَجْتَرِئُ عَلَى اللهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِیٌّ).
اشاره به اینکه پیمان شکنى و خیانت در عهد و فریب دادن دشمن از این طریق نوعى دشمنى با خداست، زیرا او دستور فراوان بر وفاى به عهد و ترک غدر و مکر داده است و مخالفت با آن یا از سر جهل است و یا از روى شقاوت (در فرض آگاهى) از اینجا روشن مى شود که اسلام تا چه حد براى وفادارى به عهد و پیمان ها اهمّیّت قائل شده و آن را به عنوان یک ارزش انسانى والا واجب و لازم شمرده است.
در تعبیر دوم مى فرماید: «خداوند عهد و پیمانى را که با نام او منعقد مى شود به رحمت خود مایه آسایش بندگان و حریم امنى براى آنها قرار داده تا به آن پناه برند و براى انجام کارهاى خود در کنار آن بهره بگیرند، لذا نه فساد، نه تدلیس و نه خدعه و نیرنگ در عهد و پیمان روا نیست»; (وَقَدْ جَعَلَ اللهُ عَهْدَهُ وَذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ(۷) بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَحَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ(۸)، وَیَسْتَفِیضُونَ إِلَى جِوَارِهِ، فَلاَ إِدْغَالَ(۹) وَلاَ مُدَالَسَهَ(۱۰) وَلاَ خِدَاعَ فِیهِ).
قابل توجّه اینکه تعبیر به «بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ» که همه بندگان، اعم از مؤمن و کافر و دوست و دشمنِ مسلمانان را شامل مى شود به خوبى نشان مى دهد که این دستور از دستورات مربوط به حقوق مؤمنان و برادران مسلمان نیست، بلکه جزء حقوق بشر است که صرف نظر از مذهب و عقیده باید اجرا شود و در سایه آن مردم جهان با تمام اختلافاتى که در آن دارند بتوانند در کنار هم در آرامش زندگى کنند.
سپس امام(علیه السلام) از سومین دستور در زمینه عهد و پیمان با مخالفان سخن مى گوید و مى فرماید: «(اضافه بر این) هرگز پیمانى را که در آن تعبیراتى است که جاى اشکال (و سوء استفاده دشمن) در آن وجود دارد منعقد مکن»; (وَلاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ(۱۱)).
این نکته مخصوصاً در پیمان هایى که در میان اقوام و ملت ها و دولت ها بسته مى شود، بسیار مهم است که تمام بندهاى پیمان باید شفاف و روشن باشد و تعبیرات دوپهلو که امکان سوء استفاده در آن راه یابد وجود نداشته باشد، زیرا بسیار مى شود که دشمن با زیرکى خود جمله اى مبهم را در عهدنامه مى گنجاند و سپس براى طفره رفتن از وفاى به عهد از آن بهره مى گیرد.
در دنیاى امروز این مسأله به دقت دنبال مى شود; مواد عهدنامه ها را چندین بار مى خوانند و از کارشناسان حقوقى و غیر حقوقى کمک مى گیرند مبادا یک بند آن مشکل آفرین باشد. سزاوار است مردم در معاملات شخصى و خصوصى نیز این دستور مولا را که در مورد عهدنامه ها بیان فرموده رعایت کنند و خود را از مشکلات احتمالى رهایى بخشند.
حضرت در ادامه سخن در چهارمین دستور مى فرماید: «(و همان گونه که نباید عبارتى در عهدنامه باشد که دشمن از آن سوء استفاده کند) تو نیز بعد از تأکید و عبارات محکم عهدنامه، تکیه بر بعضى از تعبیرات سست و آسیب پذیر براى شکستن پیمان منما»; (وَلاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْل(۱۲) بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَالتَّوْثِقَهِ).
این دستور امام(علیه السلام) پایبند بودن اسلام و مسلمانان را به ارزش هاى انسانى درباره وفاى به عهد آشکارتر مى سازد و نشانه روشنى از عدالت اسلام است، زیرا همان گونه که سوء استفاده دشمن را از عبارات عهدنامه نمى پسندند به دوست هم اجازه این کار را نمى دهد.
البته ممکن است امضاکننده پیمان اظهار کند که هدفم غیر از این بوده است که ظاهر عبارت دلالت دارد، یا من به حکم ناچارى توریه کردم. ولى مى دانیم در تمام پیمان ها و حتى اسناد معاملات و وقف نامه ها و وصیت نامه ها، معیار، ظواهر الفاظ است و هیچ کس حق ندارد با هیچ بهانه اى از آن فراتر رود.
از این رو امیرمؤمنان على(علیه السلام) در خطبه هشتم نهج البلاغه هنگامى که «زبیر» با عذرهاى واهى مى خواست بیعت خود را با امام بشکند چنین فرمود: «یَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَایَعَ بِیَدِهِ وَلَمْ یُبَایِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَیْعَهِ وَادَّعَى الْوَلِیجَهَ فَلْیَأْتِ عَلَیْهَا بِأَمْر یُعْرَفُ وَإِلاَّ فَلْیَدْخُلْ فِیمَا خَرَجَ مِنْهُ; او گمان مى کند که بیعتش تنها با دست بوده نه با دل، پس اقرار به بیعت مى کند; ولى مدعى امرى پنهانى است (که نیّتش چیز دیگرى بوده) بنابراین بر او واجب است دلیل روشنى بر این ادعاى خود بیاورد و گرنه باید در آن چیزى که از آن خارج شده بازگردد و به بیعت خود وفادار باشد».
در ادامه براى تأکید بیشتر مى افزاید: «هیچ گاه نباید قرار گرفتن در تنگناها به سبب الزام هاى پیمان الهى تو را وادار سازد که براى فسخ آن از طریق ناحق اقدام کنى»; (وَلاَ یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْر، لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللهِ، إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ).
ممکن است گاهى عمل به عهدنامه اى واقعا مشکل آفرین باشد و مسلمانان را در تنگناها قرار دهد; ولى تحمل این مشکلات بر شکستن پیمان کاملا ترجیح دارد.
آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر دلیل آن مى پردازد و مى فرماید: «زیرا شکیبایى تو در تنگناى پیمان ها که (به لطف خداوند) امید گشایش و پیروزى در پایان آن دارى بهتر از پیمان شکنى و خیانتى است که از مجازات آن مى ترسى. همان پیمان شکنى که سبب مسئولیت الهى مى گردد که نه در دنیا و نه در آخرت نمى توانى پاسخ گوى آن باشى»; (فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَى ضِیقِ أَمْر تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَیْرٌ مِنْ غَدْر تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَأَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللهِ فِیهِ طِلْبَهٌ(۱۲)، لاَ تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَلاَ آخِرَتَکَ).
اشاره به اینکه مشکلات آخرت در برابر مشکلات دنیا قابل مقایسه نیست و خشم پروردگار با هیچ چیز قیاس نمى شود، بنابراین باید تنگناها و مشکلات پیمانى که بسته شده تحمل شود و باید از پیمان شکنى که مجازات الهى را در پى دارد پرهیز کرد که نه تنها مجازات الهى را در پى دارد، بلکه در دنیا نیز اسباب سرشکستگى و بى اعتبارى است.
نمونه روشن این مطلب حادثه اى است که بعد از عهدنامه صلح حدیبیه اتفاق افتاد. چون یکى از مواد این صلح نامه این بود که اگر کسى از زندانیان مکه به مدینه فرار کند او را باز گردانند و تحویل دهند; ولى اگر از مسلمانان مدینه کسى به مکه فرار کند تحویل او لازم نباشد که این ماده به هنگام نوشتن عهدنامه مورد ایراد بعضى از مسلمانان واقع شد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) پاسخ داد: اگر کسى از ما به سوى مکه فرار کند مفهومش این است که مرتد شده و چنین فردى به درد مسلمانان نمى خورد.
به دنبال این موضوع شخصى از زندانیان مکه از قریش به نام «ابو بصیر» فرار کرد و به مدینه آمد. مکیان دو نفر را براى تحویل گرفتن او به مدینه فرستادند. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: اى ابو بصیر تو مى دانى ما با این جمعیت پیمان بستیم و در دین ما پیمان شکنى جایز نیست ناچاریم تو را به آنها تحویل دهیم; ولى خداوند گشایش و فرجى براى تو فراهم مى آورد. آن دو مأمور، ابو بصیر را تحویل گرفتند و در وسط راه ابو بصیر به یکى از آن دو مأمور گفت: شمشیر تو واقعا برنده است؟ گفت: آرى. گفت: ببینم. شمشیرش را به دست او داد او هم وى را کشت (و نفر دوم جرأت حمله به وى را نداشت و فرار کرد) ابو بصیر بعد از این جریان به مدینه بازگشت.(۱۳)
***
نکته:
وفاى به عهد و پیمان در تعلیمات اسلام:
در آیات قرآن و روایات اسلامى در مورد وفاى به عهد و پیمان حتى با دشمنان، تأکید بسیار شده است. این تأکیدهاى پى در پى درباره وفادارى به پیمان هاى میان ملت ها و کشورها و طوایف و قبایل، همه از اینجا سرچشمه مى گیرد که بدون آن آرامش و امنیتى در جهان پیدا نخواهد شد و اگر کشورها و دولت ها پایبند به پیمان هاى خود نباشند، مردم دنیا در وحشت و ناامنى عجیبى فرو مى روند. فراموش نکنیم که اسلام این دستور انسانىِ بسیار مهم را چهارده قرن پیش، داده است; چیزى که دنیاى امروز هنوز در آن گرفتار مشکل است.
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «ثَلاَثَهٌ لاَ عُذْرَ لاَِحَد فِیهَا: أَدَاءُ الاَْمَانَهِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَالْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَبِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کَانَا أَوْ فَاجِرَیْنِ; سه چیز است که هیچ کس در مخالفت با آن معذور نیست: اداى امانت خواه متعلق به انسان نیکوکارى باشد یا بدکار و وفاى به عهد، خواه در برابر نیکوکارى باشد یا بدکار و نیکى به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند یا بدکار».(۱۴)
در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وَحَدَّثَهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُمْ وَوَعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَتْ مُرُوءَتُهُ وَظَهَرَتْ عَدَالَتُهُ وَوَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ وَحَرُمَتْ غِیبَتُهُ; کسى که با مردم معامله کند و به آنها ستم روا ندارد و با آنان سخن گوید و دروغ نگوید و وعده دهد و مخالفت با وعده خود ننماید از کسانى است که شخصیتش کامل و عدالتش ظاهر و برادرى او واجب و غیبتش حرام است».(۱۵)
ولى در دنیاى امروز که متأسّفانه پایه هاى ارزش هاى اخلاقى و انسانى سست شده، گاهى مهم ترین و مؤکدترین پیمان ها را زیر پا مى گذارند و با صراحت مى گویند: «معیار منافع خصوصى است نه پیمان» و به همین دلیل آرامشى که باید بعد از پیمان هاى صلح حاصل شود فراهم نمى گردد.
مرحوم شهید مطهرى در کتاب «سیرى در سیره نبوى» نکته اى را از نخست وزیر و فرمانده معروف انگلیسى «چرچیل» نقل مى کند که در کتاب خود درباه حمله متفقین به ایران چنین مى گوید: «اگر چه ما با ایرانى ها پیمان بسته بودیم که در کشور آنها وارد نشویم و طبق قرار داد نباید چنین کارى مى کردیم ولى این معیارها، یعنى پیمان و وفاى به پیمان، در مقیاس هاى کوچک قابل قبول است; هنگامى که دو نفر با یکدیگر قول و قرار مى گذارند; اما در عالم سیاست هنگامى که پاى منافع یک ملت در میان است این حرف ها دیگر موهوم است. من نمى توانستم از منافع بریتانیاى کبیر به عنوان این که این کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با فلان کشور پیمان بسته ایم و نقض پیمان بر خلاف اصول انسانیت است. این حرف ها اساساً در مقیاس هاى کلى و شعاع هاى وسیع درست نیست!!».(۱۶)
این در حالى است که قرآن مجید درباره مخالفان اسلام با صراحت مى گوید: «(وَإِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلَى قَوْم بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ مِّیثَاقٌ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ); و (تنها) اگر در (حفظ) دین (خود) از شما یارى طلبند بر شماست که آنها را یارى کنید جز بر ضد گروهى که میان شما و آنها، پیمان (ترک مخاصمه) است. و خداوند به آنچه انجام مى دهید بیناست».(۱۷)
به بیان دیگر لزوم دفاع از دوستان در صورتى است که در برابر دشمنان مشترک قرار گیرند; اما اگر در برابر کفارى که با مسلمانان پیمان بسته اند واقع شوند احترام به پیمان از دفاع از این گروه لازم تر است.
در آیه دیگر مى خوانیم: «(وَإِنْ کانَ مِنْ قَوْم بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ مِّیثَاقٌ فَدِیَهٌ مُّسَلَّمَهٌ إِلى أَهْلِهِ وَتَحْریرُ رَقَبَه مُّؤْمِنَه فَمَنْ لَّمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ); و اگر از گروهى باشد که میان شما و آنها پیمانى برقرار است، باید خون بهاى او را به کسان او بپردازد و یک برده مؤمن (نیز) آزاد کند و آن کس که نمى تواند (برده آزاد کند) باید دو ماه پى در پى روزه بگیرد».(۱۸) خلاصه مضمون آیه این است که اگر خاندان مقتول از کفارى باشند که با مسلمانان هم پیمانند، در این صورت براى احترام به پیمان باید علاوه بر آزاد کردن یک برده مسلمان خون بهاى مقتول را به بازماندگانش بپردازند.
تمامى این دستورات و تأکیدات، نشانه روشنى از لزوم پایبندى مسلمانان به عهد و پیمان هاست که بدون آن، اعتماد از جامعه رخت مى بندد.
***
پی نوشت:
۱. «دَعْهُ» به معناى سکون و آرامش است و از ریشه «وَدَعَ» بر وزن «منع» گرفته شده است.
۲. فى ظلال نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۱۲.
۳. «اسْتَوْبَلُوا» از ریشه «استیبال» به معناى آزمودن گرفته شده و ریشه اصلى آن «وَبْل» بر وزن «نقل» به معناى بارش شدید باران است و چون چنین بارشى مشکلاتى ایجاد مى کند این واژه در مورد ضرر و زیان و امتحانات سخت به کار رفته است.
۴. بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۲۶، ح ۱۰.
۵. «لاتَخیسَنَّ» از ریشه «خَیْس» بر وزن «خیر» به معناى فاسد شدن و متعفن گردیدن گرفته شده سپس به معناى خیانت و نقض عهد به کار رفته است.
۶. «لا تَخْتِلَنَّ» از ریشه «خَتْل» بر وزن «قتل» به معناى خدعه و نیرنگ غافلگیرانه است.
۷. «اَفْضا» از ریشه «افضاء» به معناى توسعه دادن و از ریشه «فضا» گرفته شده و گاه به معناى گستردن و منتشر ساختن نیز به کار مى رود و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
۸. «مَنَعَه» به معناى قوت و قدرتى است که انسان را در مقابل دشمن یا حوادث ناگوار حفظ مى کند.
۹. «اِدْغال» از ریشه «دَغْل» بر وزن «عقل» به معناى داخل شدن در یک مکان به صورت مخفیانه است و از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولاً به این صورت وارد مى شوند، مفهوم فساد نیز غالباً در آن وجود دارد. و «دَغَل» بر وزن «قَمَر» به معناى فساد و گاه به معناى شخص مفسد مى آید و در عبارت بالا نیز معناى فساد مندرج است.
۱۰. «مُدالَسَه» به معناى خدعه و خیانت کردن است و ریشه اصلى آن «دَلَس» بر وزن «قفس» به معناى ظلمت است و سپس به معناى خیانت به کار رفته است.
۱۱. «عِلَل» جمع «عله» به معناى بیمارى و فساد است و در عبارت بالا به معناى ابهاماتى است که سرچشمه توجیهات فاسد و مفسد مى شود.
۱۱. «لَحْن قَوْل» به گفته ارباب لغت سخنى است که از قواعد و سنن خود منصرف گردد و نتیجه خلافى از آن گرفته شود.
۱۲. «طِلبَه» اسم مصدر و به معناى مطلوب است.
۱۳. تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۲۸۴.
۱۴. بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۷۲، ح ۲.
۱۵. همان مدرک، ح ۴.
۱۶. سیرى در سیره نبوى، ص ۹۲.
۱۷. انفال، آیه ۷۲.
۱۸. نساء، آیه ۹۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و پنجم: حرمت خون انسانها

إِیَّاکَ وَالدِّمَاءَ وَسَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا، فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْنَى لِنِقْمَه، وَلاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَه، وَلاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَه، وَانْقِطَاعِ مُدَّه، مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا. وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ؛ فَلاَ تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام، فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ، بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ. وَلاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللهِ وَلاَ عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ، لاَِنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ. وَإِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإ وَأَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَهِ -فَإِنَّ فِی الْوَکْزَهِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَهً- فَلاَ تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَهُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَى أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
از خونریزى بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق کیفر الهى را نزدیک مجازات را بزرگ نمى کند، و نابودى نعمت ها را سرعت نمى بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمى گرداند، و روز قیامت خداى سبحان قبل از رسیدگى اعمال بندگان، نسبت به خون هاى ناحق ریخته شده داورى خواهد کرد، پس با ریختن خونى حرام، حکومت خود را تقویت مکن. زیرا خون ناحق، پایه هاى حکومت را سست، و پست مى کند و بنیاد آن را بر کنده به دیگرى منتقل سازد، و تو، نه در نزد من، و نه در پیشگاه خداوند، عذرى در خون ناحق نخواهى داشت چرا که کیفر آن قصاص است و از آن گریزى نیست. 
اگر به خطا خون کسى ریختى، یا تازیانه یا شمشیر، یا دستت دچار تند روى شد، -که گاه مشتى سبب کشتن کسى مى گردد، چه رسد به بیش از آن- مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به بازماندگان مقتول باز دارد. 
از ریختن خون بیگناهان بپرهیز:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه مسأله بسیار مهم دیگرى را عنوان مى کند و آن احترام به خون انسان هاست، حضرت با تعبیرات متعدد و مؤکد مالک اشتر را از این امر به پرهیز وامى دارد. به یقین مالک کسى نبود که خون بى گناهى را بریزد، بلکه منظور از این سخن آن است که به هنگامى که فرمان قتل افراد مهدور الدم را صادر مى کند، نهایت دقت را به خرج دهد مبادا بى گناهى به اشتباه کشته شود.
نخست مى فرماید: «از ریختن خونِ ناحق شدیداً بپرهیز»; (إِیَّاکَ وَالدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا(۱) بِغَیْرِ حِلِّهَا).
این جمله در واقع از قبیل توضیح بعد از اجمال است; نخست مى فرماید: از خون ها بپرهیز بعد آن را توضیح مى دهد که منظور ریختن خون ناحق است.
آن گاه در ادامه سخن پیامدهاى شوم و مرگبار این عمل بسیار زشت را بیان مى کند و مى فرماید: «زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن انتقام الهى و مجازاتِ شدیدتر و سرعتِ زوال نعمت و پایان بخشیدن به حکومت ها، همچون ریختن خونِ به ناحق نیست»; (فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْنَى لِنِقْمَه، وَلاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَه(۲)، وَلاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَه، وَانْقِطَاعِ مُدَّه، مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا).
امام(علیه السلام) در این عبارت چهار اثر بسیار منفى ریختن خون به ناحق را بیان فرموده: انتقام شدید الهى، مجازات سنگین او، زوال نعمت ها از قبیل آرامش، امنیّت، سلامت و سعادت و زوال مُلک و حکومت. تاریخ هم نشان داده است که چگونه خون به ناحق دامان صاحبش را مى گیرد و او را در پرتگاه نیستى مى افکند.
سپس پنجمین اثر شوم آن را بیان مى فرماید: «خداوند سبحان در دادگاه قیامت پیش از هر چیز در میان بندگان خود در مورد خون هایى که ریخته شده دادرسى خواهد کرد»; (وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ، فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ).
درست است که حساب در قیامت بسیار سریع انجام مى گیرد; ولى این مانع از آن نمى شود که اعمال بهتر زودتر حسابرسى شود و همچنین اعمال بدتر.
در روایات آمده است نخستین چیزى که از اعمال نیک در قیامت به آن نگاه مى شود نماز است «أَوَّلُ مَا یُنْظَرُ فِی عَمَلِ الْعَبْدِ فِی یَوْمِ الْقِیَامَهِ فِی صَلاَتِهِ»(۳) در معاصى بزرگ نیز نخستین چیزى که خدا درباره آن حکم مى کند خون به ناحق است.
حضرت در ادامه به چهار پیامد شوم دیگر اشاره مى کند و مى فرماید: «بنابراین حکومت و زمامدارى خود را هرگز با ریختن خون حرام تقویت مکن، زیرا این عمل، پایه هاى حکومت را ضعیف و سست مى کند، بلکه بنیاد آن را مى کَند یا به دیگران منتقل مى سازد»; (فَلاَ تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام، فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَیُوهِنُهُ، بَلْ یُزِیلُهُ وَیَنْقُلُهُ).
تفاوت میان این چهار جمله (یُضْعِفُ، یُوهِنُ، یُزِیلُ و یَنْقُلُ) روشن است زیرا گاه ممکن است چیزى ضعیف شود; اما پایه هاى آن سست نگردد و با آن حال مدت ها بماند، و گاه ممکن است چیزى ظاهرا ضعیف نشود ولى پایه هاى آن سست شده باشد و در آینده خطراتى متوجه آن گردد; مثلاً دولت نیرومندى بر اثر حوادثى لشکرش نصف مى شود، این نوعى ضعف است ولى گاه لشکر به همان تعداد، باقى مانده اما پایه ها سست است و ممکن است روزى مواجه با خطر شود.
جمله (یُزیلُهُ) اشاره به نابودى مطلق یک حکومت است مانند کشورهایى که بر اثر شکست، مستعمره کشورى دیگر و یا ملحق به آن شده است و جمله (یَنْقُلُهُ) اشاره به این است که حکومت باقى است اما گروهى جانشین گروه دیگرى مى شود.
آن گاه امام(علیه السلام) اشاره به پیامد شوم قتل عمد کرده مى فرماید: «هیچ گونه عذرى نزد خداوند و نزد من در قتل عمد پذیرفته نیست»; (وَلاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللهِ وَلاَ عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ).
اشاره به اینکه آنچه در بحث هاى سابق گذشت ناظر به قتل هایى است که از بى توجهى صورت مى گیرد نه قتل عمد، و اما قتل عمد مجازاتش بسیار سنگین است «و کیفر آن قصاص است»; (لاَِنَّ فِیهِ قَوَدَ(۴) الْبَدَنِ).
سپس در ادامه مى افزاید: «اگر به قتل خطا مبتلا گشتى و تازیانه یا شمشیر تو و یا (حتى) دستت به ناورا کسى را کیفر داد ـ چون ممکن است حتى با یک مشت زدن و یا بیشتر، قتل واقع گردد ـ مبادا غرور زمامدارى ات مانع از آن شود که حق اولیاى مقتول را بپردازى (و رضایت آنها را جلب کنى)»; (وَإِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإ وَأَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَهِ; فَإِنَّ فِی الْوَکْزَهِ(۵) فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَهً، فَلاَ تَطْمَحَنَّ(۶) بِکَ نَخْوَهُ(۷) سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَى أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ).
مى دانیم مطابق آنچه فقها از آیات قرآن و روایات اسلامى استفاده کرده اند، قتل بر سه نوع است:
یکم: قتل عمد و آن در جایى است که قصدِ جانى، کشتن طرف مقابل باشد و یا اینکه به سراغ کارى برود که غالباً منجر به قتل مى شود، هرچند قصد او قتل نباشد مانند ضربه سنگینى بر مغز وارد کردن که غالباً سبب قتل مى شود و اگر جانى قصد قتل هم نداشته باشد محکوم به قصاص است. مگر اینکه صاحبان خون و جانى بر دیه توافق کنند.
دوم: قتل شبه عمد است و آن در جایى است که انسان کارى انجام مى دهد که غالباً سبب قتل نیست و قصد او هم قتل نیست; ولى اتفاقاً منجر به مرگ مى شود; مانند اینکه کسى سوزنى به بدن دیگرى وارد مى کند و بر اثر آن، به طرف شوک وارد مى شود و مى میرد این را شبه عمد مى گویند. بسیارى از تصادف هاى وسایل نقلیه در جاده ها از همین قبیل است و حکم آن تعلق دیه در مال جانى است.
سوم: قتل خطاى محض است و آن اینکه انسان، دست به کارى مى زند که هیچ ارتباطى به شخص مقتول نداشته; اما بر اثر عواملى، شخص مقتول هدف واقع مى شود و از بین مى رود. مثل اینکه شخصى براى شکار کردن تیرى به سمت راست رها مى کند اما این تیر به سنگیى خورده کمانه مى کند و به فردى خورده او را مى کشد این را خطاى محض مى گویند و حکم آن تعلق دیه به عاقله است.
در کتاب حدود و دیات آمده است که اگر مجرى حد یا تعزیر در اجراى آن خطا کند و بیش از اندازه اجرا نماید; خواه موجب مرگ محکوم شود یا نه در هر صورت باید جبران گردد. این مسأله با مسأله دیگرى که در آن کتاب مطرح شده که هرگاه حد و تعزیر کاملا به اندازه و بدون افراط و خطا انجام گیرد ولى سبب مرگ محکوم شود آیا بیت المال یا مجرى حد و تعزیر، ضامن است یا نه؟ ارتباطى ندارد، هرچند در آن مسأله، معروف عدم ضمان است; اما آن حکم نیز خالى از اشکال نیست و آنچه در بعضى از شروح دیده مى شود که این دو مسأله را با هم خلط کرده اند صحیح نیست و کلام امام(علیه السلام) ارتباطى با مسأله دوم ندارد.
***
نکته:
اهمّیّت گناه قتل نفس در اسلام:
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامى تعبیراتى درباره ریختن خون بى گناهان آمده که شبیه آن در هیچ موضوع دیگرى دیده نمى شود:
از جمله در آیه ۳۲ سوره مائده آمده است: «(مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى بَنِى إِسْرائیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِی الاَْرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعاً); به همین جهت بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که هر کس، انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین بکشد، چنان است که گویى همه انسان ها را کشته است».
در آیه ۹۳ سوره نساء آمده است: «(وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فیها وَغَضِبَ اللهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظیماً); هرکس فرد با ایمانى را از روى عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ است در حالى که جاودانه در آن خواهد بود و خداوند بر او غضب مى کند و او را از رحمتش دور مى سازد و مجازات بزرگى براى او آماده ساخته است».
از تعبیر به «خلود و جاودانگى در آتش» چنین بر مى آید که قاتلِ عمد باایمان از دنیا نخواهد رفت، زیرا مى دانیم هیچ فرد باایمانى خلود و جاودانگى در آتش ندارد.
در حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است: «لَزَوالُ الدّنْیا جَمیعاً أهْوَنُ عَلَى اللهِ مِنْ دَم سُفِکَ بِغَیْرِ حَقٍّ; تمام دنیا ویران شود در پیشگاه خداوند آسان تر از این است که خونى به ناحق ریخته شود».(۸)
در حدیث دیگرى از امام معصوم(علیه السلام) مى خوانیم: «أُتِیَ رَسُولَ اللهِ(صلى الله علیه وآله) فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللهِ قَتِیلٌ فِی مَسْجِدِ جُهَیْنَهَ فَقَامَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) یَمْشِی حَتَّى انْتَهَى إِلَى مَسْجِدِهِمْ قَالَ وَتَسَامَعَ النَّاسُ فَأَتَوْهُ فَقَالَ(علیه السلام) مَنْ قَتَلَ ذَا قَالُوا یَا رَسُولَ اللهِ مَا نَدْرِی فَقَالَ قَتِیلٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ بَیْنَ ظَهْرَانَیِ الْمُسْلِمِینَ لاَ یُدْرَى مَنْ قَتَلَهُ وَاللهِ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ شَرِکُوا فِی دَمِ امْرِئ مُسْلِم وَرَضُوا بِهِ لاََکَبَّهُمُ اللهُ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ أَوْ قَالَ عَلَى وُجُوهِهِمْ; کسى خدمت رسول خدا رسید و عرض کرد: اى رسول خدا کشته اى در مسجد (قبیله) جُهَیْنه افتاده است. پیامبر برخاست و حرکت کرد تا به مسجد آنها رسید. هنگامى که مردم این سخن را شنیدند در آنجا اجتماع کردند پیامبر فرمود: چه کسى این فرد را کشته است؟ عرض کردند: اى رسول خدا نمى دانیم. عرض کرد: کسى در میان مسلمانان کشته شود و قاتل او معلوم نباشد؟ قسم به خدایى که مرا مبعوث به حق کرده است اگر تمام اهل آسمان ها و زمین شریک خون مسلمانى باشند و راضى به آن شوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند».(۹)
***
پی نوشت:
۱. «سَفْک» در اصل به معناى ریختن خون یا ریختن اشک از دیدگان است; ولى غالباً در همان خون ریزى استعمال مى شود.
۲. «تَبِعَه» در اصل از «تَبَع» به معناى متابعت و پیروى کردن و دنبال چیزى رفتن گرفته شده و سپس به مجازات و کیفر که به دنبال اعمال انسان دامان او را مى گیرد اطلاق شده است و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
۳. بحارالانوار، ج ۷۹، ص ۲۲۷، ح ۵۳.
۴. «قَوَد» به معناى قصاص است و در اصل از «قَوْد» بر وزن «قول» و «قیادت» گرفته شده که به معناى راه بردن و سوق دادن چیز یا شخصى است. از آنجا که قاتل را به محل قتل مى برند، این واژه به معناى قصاص آمده است.
۵. «وَکْزَه» به معناى مشت زدن از ریشه «وَکْز» بر وزن «مغز» به معناى زدن و عقب راندن گرفته شده است.
۶. «لا تَطْمَحَنَّ» از ریشه «طُموح» و «طمْح» بر وزن «سهم» به معناى بالا بردن و تکبر کردن گرفته شده و در عبارت بالا به معناى کبر و غرور است.
۷. «نَخْوَه» به معناى تکبر است.
۸. میزان الحکمه، ج ۱۰، ص ۴۷۶۹.
۹. بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۳۸۳، ح ۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و ششم: توصیه های اخلاقی

وَإِیَّاکَ وَالاِْعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَالثِّقَهَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا، وَ حُبَّ الاِْطْرَاءِ؛ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ، لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ. وَإِیَّاکَ وَالْمَنَّ عَلَى رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ، أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ، فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الاِْحْسَانَ، وَالتَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ، وَالْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللهِ وَالنَّاسِ؛ قَالَ اللهُ تَعَالَى: «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لاَ تَفْعَلُونَ». وَإِیَّاکَ وَالْعَجَلَهَ بِالاُْمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا، أَوِ التَّسَقُّطَ فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا، أَوِ اللَّجَاجَهَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ، أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ؛ فَضَعْ کُلَّ أَمْر مَوْضِعَهُ، وَأَوْقِعْ کُلَّ أَمْر مَوْقِعَهُ. وَإِیَّاکَ وَالاِسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَهٌ، وَالتَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ، وَعَمَّا قَلِیل تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَهُ الاُْمُورِ، وَیُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ. امْلِکْ حَمِیَّهَ أَنْفِکَ، وَسَوْرَهَ حَدِّکَ، وَسَطْوَهَ یَدِکَ وَغَرْبَ لِسَانِکَ؛ وَاحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَهِ وَتَأْخِیرِ السَّطْوَهِ، حَتَّى یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الاِخْتِیَارَ؛ وَلَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّکَ.

مبادا هرگز دچار خود پسندى گردى و به خوبى هاى خود اطمینان کنى، و ستایش را دوست داشته باشى، که اینها همه از بهترین فرصت هاى شیطان براى هجوم آوردن به توست، و کردار نیک، نیکوکاران را نابود سازد. 
مبادا هرگز با خدمت هایى که انجام دادى بر مردم منّت گذارى، یا آنچه را انجام داده اى بزرگ بشمارى، یا مردم را وعده اى داده، سپس خلف وعده نمایى. منّت نهادن، پاداش نیکوکارى را از بین مى برد، و کارى را بزرگ شمردن، نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده عمل کردن، خشم خدا و مردم را بر مى انگیزاند که خداى بزرگ فرمود: «دشمنى بزرگ نزد خدا آن که بگویید و عمل نکنید».
مبادا هرگز در کارى که وقت آن فرا نرسیده شتاب کنى، یا کارى که وقت آن رسیده سستى ورزى، و یا در چیزى که (حقیقت آن) روشن نیست ستیزه جویى نمایى و یا در کارهاى واضح و آشکار کوتاهى کنى تلاش کن تا هر کارى را در جاى خود، و در زمان مخصوص به خود، انجام دهى. 
مبادا هرگز در آنچه که با مردم مساوى هستى امتیازى خواهى از امورى که بر همه روشن است، غفلت کنى، زیرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولى، و به زودى پرده از کارها یک سو رود، و انتقام ستمدیده را از تو باز مى گیرند. 
باد غرورت، جوشش خشمت، تجاوز دستت، تندى زبانت را در اختیار خود گیر، و با پرهیز از شتابزدگى، و فروخوردن خشم، خود را آرامش ده تا خشم فرو نشیند و اختیار نفس در دست تو باشد. و تو بر نفس مسلّط نخواهى شد مگر با یاد فراوان قیامت، و بازگشت به سوى خدا.
از این صفات زشت بپرهیز:
امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه به چندین مطلب مهم اشاره کرده و مالک را به آن توصیه مى کند.
نخست مى فرماید: «از خودپسندى و تکیه بر نقاط قوت خویش و علاقه به مبالغه در ستایش (ستایش گویان) شدیداً بپرهیز»; (وَإِیَّاکَ وَالاِْعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَالثِّقَهَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا، وَحُبَّ الاِْطْرَاءِ(۱)).
امام(علیه السلام) انگشت روى سه نقطه ضعف از نقاط ضعف آدمى به خصوص زمامداران گذارده است: اوّل خودپسندى، دوم اعتماد بر نقاط قوت خویش و سوم علاقه به مدح و ثناى ثناگویان.
گرفتارى انسان در این گونه موارد از آنجا نشأت مى گیرد که حب ذات و علاقه به خویشتن سبب مى شود نقاط قوت خود را بزرگ ببیند و بر آنها تکیه کند و دوست دارد او را بستایند، بلکه گاه نقاط ضعف خویش را نقطه قوت مى شمرد و ثناى ثناگویان را مى طلبد که این خطرناک ترین حالات انسان است.
لذا در ادامه سخن به بیان دلیل این نهى شدید پرداخته مى فرماید: «زیرا این صفات از مطمئن ترین فرصت هاى شیطان است تا کارهاى نیک نیکوکاران را محو و نابود کند»; (فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ(۲) مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ).
دلیل آن روشن است، زیرا هنگامى که انسان کارهاى خود را بزرگ بیند و طالب ثناخوانى و مداحى شود، قطعا گرفتار ریاکارى خواهد شد و مى دانیم ریاکارى اعمال انسان را بر باد مى دهد، زیرا خداوند جز عمل خالص را نمى پذیرد.
تعبیر به «فى نَفْسِهِ» در واقع اشاره به شیطان است یعنى شیطان در نظر خود بهترین فرصت را براى نفوذ در انسان و نابود کردن اعمال او همین صفات سه گانه مى داند.
در روایات اسلامى نیز از این صفات به شدت نهى شده است; در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «قَالَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللهُ لِجُنُودِهِ إِذَا اسْتَمْکَنْتُ مِنِ ابْنِ آدَمَ فِی ثَلاَث لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَیْرُ مَقْبُول مِنْهُ إِذَا اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَنَسِیَ ذَنْبَهُ وَدَخَلَهُ الْعُجْبُ; ابلیس به لشکریان خود چنین مى گوید: اگر من در سه چیز بر انسان ها پیروز شوم، کار به اعمال آنها ندارم، زیرا اعمال آنها پذیرفته نیست. (نخست اینکه) عملش را بزرگ بشمرد و (دیگر اینکه) گناهش را فراموش کند و (سوم اینکه) عجب و خودپسندى در او نافذ گردد».(۳)
در روایات اسلامى نیز خودپسندى و عُجب، شدیداً نکوهش شده است از جمله در حدیثى از امام صادق(علیه السلام)مى خوانیم که فرمود: «مَنْ أُعْجِبَ بِنَفْسِهِ هَلَکَ وَمَنْ أُعْجِبَ بِرَأْیِهِ هَلَکَ; هرکس خود را بزرگ ببیند هلاک (و گمراه) مى شود و آن کس که فکر و رأى خود را بزرگ ببیند هلاک و (گمراه) مى شود.
در ذیل این حدیث آمده است که عیسى بن مریم مى گوید: بیماران را مداوا کردم و آنها را به اذن خدا شفا بخشیدم; کور مادرزاد و کسى را که گرفتار برص بود به اذن خدا سالم کردم و حتى مردگان را زنده نمودم; ولى هرچه در معالجه احمق کوشیدم قادر بر اصلاح او نبودم. عرض کردند: اى روح الله، احمق کیست؟ فرمود: آن کسى که خویشتن و رأى خود را بزرگ مى شمرد و تمام فضیلت را براى خود مى داند و تمام حق را براى خود مى خواهد و خود را مدیون هیچ حقى نمى شمرد. و او احمقى است که درمان پذیر نیست».(۴)
در حدیث دیگرى نیز از امام امیرمؤمنان(علیه السلام) مى خوانیم: «إِنَّ الاِْعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَآفَهُ الاَْلْبَاب; خودپسندى ضد درستکارى و آفت عقل انسانى است».(۵)
جالب توجّه اینکه عرب جاهلى با تمام محرومیت هاى مختلفى که داشت بسیار خودپسند و خودبزرگ بین بود; در فقر و جهل و ناتوانى و ذلت دست و پا مى زد، ولى خود را بزرگ ترین انسان روى زمین مى دانست و حتى هر قبیله اى براى خود چنین حالتى را داشت و حاضر نبودند دختران قبیله را به ازدواج پسران قبیله دیگر در آورند و حتى گاه هدایاى یکدیگر را نمى پذیرفتند، چون کسر شأن خود مى پنداشتند. این حالت که پیغمبر اکرم در خطبه فتح مکه از آن به «نخوت جاهلیت» یاد کرد بسیار آزار دهنده بود تا زمانى که اسلام آمد و قلم بطلان بر این گونه افکار شیطانى و بى ارزش کشید.
در خطبه فتح مکه مى خوانیم که پیغمبر فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللهَ قَدْ أَذْهَبَ عَنْکُمْ نَخْوَهَ الْجَاهِلِیَّهِ وَتَفَاخُرَهَا بِآبَائِهَا أَلاَ إِنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وَآدَمُ مِنْ طِین; خداوند (در پرتو اسلام) کبر و خودپسندى جاهلیت و افتخار به پدران را از شما دور ساخت. همه مردم از آدمند (و همه برادر یکدیگر) و آدم از خاک است».(۶)
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن از سه صفت نکوهیده به شدت نهى مى کند و مى فرماید: «از منّت بر رعیت به هنگام احسان، شدیداً دورى کن و (همچنین) از افزون شمردن کارهایى که انجام داده اى خوددارى نما و نیز از اینکه به آنها وعده دهى سپس تخلف کنى برحذر باش»; (وَإِیَّاکَ وَالْمَنَّ عَلَى رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ، أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ).
از چیزهایى که ـ طبق صریح قرآن مجید ـ کمک هاى به مردم را باطل مى کند منّت است مى فرماید: (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذَى).(۷) بزرگ شمردن و بیش از اندازه نمایش دادن فعل خود نیز از امورى است که ارزش کارهاى نیک را در پیشگاه خدا بر باد مى دهد، چرا که یکى از مصداق هاى واضح دروغ است و دروغ از بزرگترین گناهان محسوب مى شود. خلف وعد نیز از امورى است که هم در آیات و هم در روایات اسلامى به طور گسترده از آن نهى شده است.
آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر دلیل براى آنچه بیان کرد پرداخته مى فرماید: «زیرا منّت گذاردن، احسان را باطل مى سازد و بزرگ شمردن نعمت نور حق را مى برد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است; خداوند متعال مى فرماید: نزد خدا بسیار خشم آور است که چیزى را بگویید که انجام نمى دهید»; (فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الاِْحْسَانَ، وَالتَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ، وَالْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ(۸) عِنْدَ اللهِ وَالنَّاسِ، قَالَ اللهُ تَعَالَى: (کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لاَ تَفْعَلُونَ))(۹).
امام(علیه السلام) در این عبارت به سه دلیل براى هر سه دستور که در عبارت بالا فرموده است توسل جسته و یا به تعبیر دیگر پیامدهاى سوء هر یک از آن رذائل اخلاقى را بیان مى کند.
منّت گذاردن یعنى خدمت خود را بزرگ شمردن و به رخ طرف کشیدن سبب مى شود که احسان هم در پیشگاه پرودگار و هم در نزد مردم، ناچیز یا نابود گردد.
همچنین «تَزیُّد» یعنى واقعیت را بیش از آنچه هست و بر خلاف آنچه هست ارائه کردن، نور حق را مى برد، زیرا مصداق روشن کذب است و مى دانیم کذب نور حق را ضایع مى کند.
تخلّف از وعده ها افزون بر اینکه موجب خشم و غضب مردم مى شود در پیشگاه خداوند نیز همین اثر را دارد، بنابراین حاکمان و زمامداران بلکه تمام مدیران و فرماندهان باید از این سه کار بپرهیزند که محبوبیت آنها را سخت متزلزل مى سازد و موقعیت آنها را در میان مردم به خطر مى افکند.
در حدیث نیز آمده است: «مَنْ کَثُرَ کَذِبُهُ ذَهَبَ بَهَاؤُهُ; کسى که زیاد دروغ بگوید نورانیّت و زیبایى او از بین مى رود».(۱۰)
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن از افراط و تفریط در کارها شدیداً برحذر مى دارد و روى دو موضوع مخصوصاً انگشت مى گذارد، نخست مى فرماید: «از عجله در کارهایى که وقتش نرسیده است جداً بپرهیز و از کوتاهى در آن کارها که امکانات عمل آن فراهم شده خوددارى کن»; (وَإِیَّاکَ وَالْعَجَلَهَ بِالاُْمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا(۱۱)، أَوِ التَّسَقُّطَ(۱۲) فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا).
مى دانیم هرکارى وقتى دارد و هر برنامه اى شرایطى. آن گاه که وقت و شرایط فراهم نباشد شتاب کردن سبب ناکامى است و نیز با فراهم آمدن شرایط باید به سرعت کار را انجام داد، چرا که در صورت کوتاهى کردن فرصت از دست مى رود و سبب پشیمانى است. عجله در سوى افراط قرار گرفته و سستى در کار به هنگام فرا رسیدن وقت عمل در مسیر تفریط است.
در مورد موضوع دوم مى فرماید: «از لجاجت در امورى که مبهم و مجهول است بپرهیز و (نیز) از سستى در انجام آن به هنگامى که روشن شود برحذر باش»; (أَوِ اللَّجَاجَهَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ(۱۳)، أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ(۱۴)).
مى دانیم انسان هنگامى باید به سراغ انجام برنامه اى برود که تمام جوانب آن روشن باشد; ولى افراد لجوج على رغم ابهام ها و ناآشنایى ها به حقیقت امور با لجاجت به سراغ آن مى روند و چون راه ورود و خروج بر آنها تاریک است غالباً گرفتار خطا و ناکامى مى شوند.
این در طرف افراط است و در مقابل; یعنى در طرف تفریط این است که انسان پس از وضوح مطلب گرفتار وسواس شود و در انجام امر کوتاهى کند تا فرصت از دست برود.
در پایان دستورى کلى که شامل همه اینها و غیر اینهاست و در مدیریت بسیار کارساز است بیان کرده مى فرماید: «(آرى) هر امرى را در جاى خویش و هر کارى را به موقع خود انجام ده»; (فَضَعْ کُلَّ أَمْر مَوْضِعَهُ، وَأَوْقِعْ کُلَّ أَمْر مَوْقِعَهُ).
این همان چیزى است که در تعریف عدالت بیان مى شود و به گفته خود امام(علیه السلام)در نهج البلاغه: «الْعَدْلُ یَضَعُ الاُْمُورَ مَوَاضِعَهَا; عدالت، هر چیزى را در جایگاه خودش قرار مى دهد».(۱۵)
علماى اخلاق نیز تمام صفات رذیله را خروج از حد اعتدال و از مصادیق افراط یا تفریط شمرده اند که با آنچه امام در کلمات پیشین فرموده کاملا مطابقت دارد.
در خطبه پنجم امام نیز آمده بود که فرمود: «وَمُجْتَنِی الثَّمَرَهِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا کَالزَّارِعِ بِغَیْرِ أَرْضِهِ; آنان که میوه را پیش از رسیدن بچینند به کسى مى مانند که بذر را در زمین نامناسبى پاشیده (هیچ کدام بهره اى از تلاش خود نمى گیرند)». امام(علیه السلام)این سخن را زمانى بیان فرمود که مردم پس از رحلت پیغمبر اکرم و بیعت گروهى با ابوبکر خدمت آن حضرت آمدند و تقاضا کردند با امام به عنوان خلافت بیعت کنند.
در آیات قرآن مجید نیز از عجله و لجاجت نهى شده است در یک جا مى فرماید: «(خُلِقَ الاِْنْسانُ مِنْ عَجَل سَأُریکُمْ آیاتی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ); (گرچه) انسان از عجله آفریده شده به زودى آیاتم را به شما نشان خواهم داد ولى با عجله چیزى از من نخواهید».(۱۶)
همچنین در جاى دیگرى از قرآن مجید در مذمت گروهى از کفار مى فرماید: «(وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَکَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرّ لَلَجُّوا فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ); اگر به آنان رحم کنیم ناراحتى ها (و مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمى شوند بلکه) در طغیانشان لجاجت مى روزند و سرگردان مى مانند».(۱۷)
***
نکته:
چگونگى حبط اعمال:
حبط به معناى بى اثر شدن و باطل گشتن است و به همین دلیل در بعضى از  آیات قرآن «باطل» بر آن عطف شده است: در آیه ۱۶ سوره هود مى خوانیم: (أُولئِکَ الَّذینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الاْخِرَهِ إِلاَّ النَّارُ وَحَبِطَ ما صَنَعُوا فِیهَا وَباطِلٌ مَّا کانُوا یَعْمَلُونَ).
ولى در اصطلاح علماى کلام و عقاید این است که اعمال نیکِ انسان بواسطه گناهانى که انجام مى دهد از میان برود. جمعى از بزرگان این علم، حبط و احباط را باطل شمرده و آن را مخالف دلیل عقل و نقل دانسته اند.
دلیل عقلى آنان این است که احباط اعمال موجب ظلم است، زیرا نتیجه آن این است که اگر کسى ثواب کمترى انجام دهد و گناه بیشترى داشته باشد اگر گناهان او تمام اعمال نیک را از بین ببرد، همانند کسى خواهد بود که اصلاً کار نیکى نکرده است و این ستمى در حق اوست.
از دلیل نقلى آیه شریفه سوره زلزال را عنوان کرده اند که مى گوید: «(فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَیْراً یَرَهُ * وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرًّا یَرَهُ); پس هر کس هموزن ذرّه اى کار خیر انجام دهد آن را مى بیند و هر کس ذرّه اى کار بد کرده آن را (نیز) مى بیند».(۱۸)
البته آنها یک مورد را استثنا کرده اند و آن جایى است که انسان در آخر عمر بى ایمان از دنیا برود که اعمال او در این صورت حبط خواهد شد.
قرآن مجید نیز در آیات زیادى سخن از حبط اعمال به میان آورده; ولى غالباً در مورد کافران است که در آن اتفاق نظر وجود دارد.
در جواب مى توان گفت: ممکن است این نزاع به نزاعى لفظى باز گردد، زیرا آنچه صحیح نیست این است که به نحو یک قاعده اى کلى بگوییم: همیشه حسنات و سیئات با هم سنجیده مى شوند و آن سو که غلبه دارد دیگرى را از بین مى برد و به اصطلاح کسر و انکسار حاصل مى شود; ولى به صورت قضیه جزئیه نه تنها اشکالى ندارد، بلکه دلایل فراوانى براى آن مى توان ارائه کرد; یعنى همان گونه که در ارتباط با محو شدن سیئات بهوسیله حسنات، قرآن مجید مى گوید: (إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ)(۱۹) و یا مسأله شفاعت و عفو الهى سبب نابودى گناهان مى شود و اشکالى لازم نمى آید همچنین در مورد محو شدن حسنات بر اثر گناهان نیز این معنا ممکن است.
قرآن مجید درباره از بین رفتن ثواب صدقات بهوسیله منّت و آزار بعدى با صراحت مى گوید: «(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذَى); اى کسانى که ایمان آورده اید! صدقات خود را با منت گذاردن و آزار باطل نسازید».(۲۰)
در سوره حجرات نیز مى فرماید: «(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ); اى کسانى که ایمان آورده اید! صداى خود را از صداى پیامبر بالاتر نبرید و در برابر او بلند سخن مگویید (و او را بلند صدا نزنید) آن گونه که بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى کنند مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى که نمى دانید».(۲۱)
درباره عُجب و خودبزرگ بینى بعد از عمل نیز در روایات آمده است: «الْعُجْبُ یَأْکُلُ الْحَسَناتَ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ; عجب حسنات انسان را از بین مى برد همان گونه که آتش هیزم را».(۲۲)
در مورد حسد نیز شبیه همین تعبیر آمده است از جمله در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إِیَّاکُمْ وَالْحَسَدَ فَإِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْحَسَنَاتِ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ».(۲۳)
از بعضى از روایات نیز استفاده مى شود که جسور بودن و بى باکى در برابر گناه نیز از عوامل حبط اعمال است،(۲۴) بنابراین آنچه در کلام امام(علیه السلام) در این فراز از عهدنامه آمده است که علاقه به ثناگویى و تملق فرصتى براى شیطان است تا نیکى نیکوکاران را محو و نابود سازد، مطلبى است حساب شده و موافق با عقل و نقل و آیات و روایات. در ادامه این سخن نیز امام در مورد منّت مى فرماید: از منت بپرهیز که احسان را باطل مى سازد.
*****
از کارهاى شتاب زده و سخنان نسنجیده بپرهیز:
امام(علیه السلام) در ادامه به سه موضوع مهم دیگر اشاره کرده و مالک اشتر را از آن بر حذر مى دارد:
نخست مى فرماید: «از امتیاز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى اند جدّاً بپرهیز»; (وَإِیَّاکَ وَالاِسْتِئْثَارَ(۲۵) بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَهٌ(۲۶)).
امتیاز خواهى حاکمان و حواشى و اطرافیان و حامیان آنها یکى از آفات مهم حکومت هاست که در امورى که همه مردم باید در آن یکسان باشند، آنها بیش از حق خود سهم خواهى مى کنند; چیزى که افکار عمومى را بر ضد آنها مى شوراند. این همان چیزى است که در زمان ما به عنوان رانت خوارى (امتیاز ویژه طلبیدن) مشهور شده است و متأسّفانه در تمام دنیا وجود دارد و عامل مهمى براى جدایى ملت ها از دولت هاست. امام مالک اشتر را از این کار به شدت برحذر مى دارد، زیرا مردم سخت در این موضوع حساسیت دارند حتى اگر به عنوان نمونه در زمان ما اتومبیل یکى از رؤسا از خیابانى که گذشتن از آن براى دیگران ممنوع است بگذرد در برابر آن عکس العمل نشان مى دهند.
در دومین توصیه مى فرماید: «و از غفلت در انجام آنچه مربوط به توست و در برابر چشمان مردم واضح و روشن است برحذر باش، چرا که به هر حال در برابر مردم نسبت به آن مسئولى و به زودى پرده از کارهایت کنار مى رود و انتقام مظلوم از تو گرفته مى شود»; (وَالتَّغَابِیَ(۲۷) عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ، وَعَمَّا قَلِیل تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَهُ الاُْمُورِ، وَیُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ).
اشاره به اینکه بسیار مى شود که نزدیکان و حامیان زمامدار کارهاى خلافى انجام مى دهند و حق مظلومى را پایمال مى سازند و حاکمان جور معمولاً آن را نادیده گرفته و از کنار آن به سادگى مى گذرند. امام مالک اشتر را از این کار به شدت برحذر مى دارد، زیرا هم عواقب شومى در دنیا دارد که همان بدبینى مردم و جدایى آنها از حکومت است و هم در آخرت; زمانى که پرده ها کنار رود و اعمال آشکار شود و خداوندِ عالم به اسرار، حق مظلوم را از ظالم بگیرد.
متأسّفانه در عصر بعضى از خلفا (مانند خلیفه سوم) امورى رخ داد که درست در نقطه مقابل دستورات بالاست دستوراتى که از کتاب و سنّت پیامبر اکرم نشأت نگرفته است:
از جمله به گفته ابن قتیبه مورخ معروف اهل سنّت در کتاب الخلفا: «جمعى از صحابه اجتماع کردند و نامه اى به خلیفه سوم عثمان نوشتند و کارهایى را که بر خلاف سنّت انجام داده بود بر او خرده گرفتند… . از جمله اینکه بخش هایى از اطراف مدینه را به صورت خالصه در اختیار شخص خودش گرفته بود. یکى از مهاجران گفت: اى عثمان آیا این کار را که کرده اى خداوند به تو اجازه داده یا بر خدا افترا مى بندى (آللهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللهِ تَفْتَرُونَ)».(۲۸)
نیز همان مورخ در همان کتاب آورده است که «جمعى از صحابه نامه اى نوشتند و بخشى از بدعت هاى عثمان را یادآور شدند… از جمله اختصاص دادنِ مقامات حکومت اسلامى به خویشاوندانش از بنى امیّه و افرادى که هرگز محضر رسول خدا را درک نکرده بودند و جوانان بى تجربه اى محسوب مى شدند در حالى که از وجود مهاجران و انصار براى آن مقامات استفاده نمى کرد و حتى با آنها به مشورت نمى نشست و تنها به رأى خود قناعت مى کرد و نیز داستان ولید بن عقبه که از طرف عثمان فرماندار کوفه بود و نماز صبح را در حال مستى، چهار رکعت براى مردم خواند سپس گفت اگر بخواهید یک رکعت دیگر نیز اضافه مى کنم و اجازه نداد حد (شرب خمر) را بر او اجرا کنند.(۲۹)
این است معناى بى اعتنایى به احکام اسلام و بى تفاوت از کنار امور گذشتن که براى همه واضح و آشکار است.
آن گاه امام(علیه السلام) سومین دستور را بیان مى دارد و مالک اشتر را به شدت از هرگونه قضاوت و حرکت به هنگام غضب نهى مى کند، مى فرماید: «به هنگام خشم، خویشتن دار باش و از تندى و تیزى خود، و قدرت دست، و خشونت زبانت بکاه و براى پرهیز از این امور از انجام کارهاى شتاب زده و سخنان ناسنجیده و اقدام به مجازات، برحذر باش تا خشم تو فرو نشیند و مالک خویشتن گردى»; (امْلِکْ حَمِیَّهَ(۳۰) أَنْفِکَ وَسَوْرَهَ حَدِّکَ(۳۱)، وَسَطْوَهَ(۳۲) یَدِکَ وَغَرْبَ(۳۳) لِسَانِکَ، وَاحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَهِ(۳۴)، وَتَأْخِیرِ السَّطْوَهِ حَتَّى یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الاِخْتِیَارَ).
به هنگام عصبانیت، انسان گاه باد در دماغ مى افکند و نسبت به کارهاى انجام شده اظهار تنفر مى کند و گاه تندى و تیزى نشان مى دهد و گاه دست به مجازات دراز مى کند و گاه به دشنام و بد گویى مى پردازد. امام(علیه السلام) مالک اشتر را از این پدیده هاى چهارگانه غضب بر حذر داشته و راه جلوگیرى از آن را این شمرده است که به هنگام غضب هیچ سخنى نگوید و هیچ اقدامى نکند تا آتش غضب فرو نشیند و به حال عادى باز گردد و زمام اراده خود را که در موقع غضب از دست داده بود در اختیار بگیرد.
سپس در ادامه سخن به این حقیقت اشاره کرده مى فرماید: «هرگز در این زمینه حاکم بر خود نخواهى شد مگر اینکه بسیار به یاد قیامت و بازگشت به سوى پرودگارت باشى».
(وَلَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى تُکْثِرَ هُمُومَکَ(۳۵) بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّکَ).
آنچه امام(علیه السلام) در این بخش از سخنانش فرموده امورى سرنوشت ساز است که نه تنها در مسأله حکومت که در تمام مدیریت ها و در سراسر زندگى انسان پیش مى آید. به سراغ امتیازات ویژه رفتن، از خلاف کارى هاى نزدیکان و اطرافیان چشم پوشیدن و به هنگام خشم و غضب حکمى صادر کردن بلاهاى عظیمى است که مى تواند حکومت ها را متزلزل سازد و شخصیت انسان ها را زیر سؤال ببرد و آبروى انسان را در دنیا و آخرت بریزد.
نکته:
خطرات بزرگ غضب:
غضب حالتى است که وقتى به انسان دست مى دهد از وضع عادى بیرون مى رود و قضاوت عقل، تحت الشعاع این آتش سوزان قرار مى گیرد به گونه اى که هرگونه تصمیم گیرى صحیح در آن لحظه براى او ناممکن است و به همین دلیل از انسان حرکاتى در حالت خشم و غضب سر مى زند که غالباً عواقب شوم  و دردناک دارد و گاه کفاره آن را سالیان دراز باید بپردازد.
به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامى شدیداً از غضب و از هرگونه تصمیم گیرى به هنگام غضب نهى شده است.
در آیه ۳۷ سوره شورى یکى از ویژگى هاى مؤمنان را چشم پوشى به هنگام غضب ذکر کرده و جالب اینکه آن را عطف بر اجتناب از گناهان کبیره نموده است مى فرماید: (وَالَّذینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الاِْثْمِ وَالْفَواحِشَ وَإِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ).
در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَهٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تُوقَدُ فِی قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّیْطَانُ فِیهِ; این غضب شعله آتشى از سوى شیطان است که در قلب فرزندان آدم زبانه مى کشد، از این رو هنگامى که یکى از شما غضب مى کند چشمانش سرخ و رگ هاى گردنش پر خون و شیطان داخل وجودش مى شود».(۳۶)
امام صادق(علیه السلام) در حدیثى دیگر مى فرماید: «الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرّ; غضب کلید تمام بدى هاست».(۳۷)
امیرمؤمنان نیز در یک جمله کوتاه مى فرماید: «الْغَضَبُ شَرٌّ إِنْ أَطَعْتَهُ دَمَّرَ; غضب شر است و اگر از آن پیروى کنى نابودت مى کند».(۳۸)
روایات در این زمینه بسیار و مملوّ از تأکیدات فراوان است، لذا با حدیث دیگرى این سخن را پایان مى دهیم، امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: «إِیَّاکَ وَالْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ; از غضب بر حذف باش که آغازش جنون و پایانش پشیمانى است».(۳۹)
به هر حال عقل و درایت ایجاب مى کند که انسان در حال خشم و غضب هیچ تصمیمى نگیرد و بهترین راه براى فرو نشاندن آن این است که یا از محل حادثه دور شود و یا لااقل تغییر حالت دهد; اگر ایستاده، بنشیند و اگر نشسته است برخیزد و راه رود و آبى بنوشد و با دوستان خود از موضوع دیگرى سخن بگوید و همان گونه که حضرت فرموده: مؤثرترین کارها آن است که به یاد معاد و روز قیامت و عواقب اعمال بیفتد.
***
پی نوشت:
۱. «اِطْراء» از ریشه «طراوه» به معناى تر و تازه بودن است و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى ثناخوانى و مدح کردن مى یابد. گویى کسى مى خواهد با مدح خود، شخصى را تر و تازه نگهدارد. و در بسیارى از موارد به ثنا خوانى بیش از حد و تملق آمیز گفته مى شود و در عبارت بالا همین معنا اراده شده.
۲. «یَمْحَق» به معناى نقصان و کم شدن تدریجى و سرانجام نابود شدن است.
۳. بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۳۱۵، ح ۱۵.
۴. بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۳۲۰، ح ۳۵.
۵. نهج البلاغه، نامه ۳۱ .
۶. منهاج البراعه، ج ۲۰، ص ۳۱۵ و کافى، ج ۸، ص ۲۴۶، ح ۳۴۲.
۷. بقره، آیه ۲۶۴.
۸. «مَقْت» در اصل به معناى بغض شدید و خشم به کسى است که کار بدى انجام داده است.
۹. صف، آیه ۳.
۱۰. کافى، ج ۲، ص ۳۴۱، ح ۱۳.
۱۱. «أوان» به معناى زمان و موقع است.
۱۲. «تَسَقُّط» در اصل به معناى تدریجا به سراغ چیزى رفتن است که لازمه آن در بسیارى از موارد سستى و اهمال کارى است که نقطه مقابل در جهت تفریط نسبت به عجله است. در بسیارى از نسخ به جاى «تَسَقُّط» «تَساقط» آمده که به معناى تهاون و سستى کردن است.
۱۳. «تَنَکَّرتْ» از ریشه «تنکّر» به معناى ابهام داشتن و ناآشنا بودن در مقابل واضح و روشن بودن است.
۱۴. «اسْتَوْضَحَت» از ریشه «استیضاح» به معناى توضیح خواستن گرفته شده و معمولاً به صورت متعدى به یک مفعول یا دو مفعول به کار مى رود; ولى در جمله بالا به معناى فعل لازم به کار رفته; یعنى «واضح شدن». از آنجا که این معنا در کتب لغت نیامده بعضى آن را به صورت فعل مجهول (اُستُوضِحَتْ) خوانده اند تا هماهنگ با معناى لغوى گردد.
۱۵. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۴۳۷.
۱۶. انبیاء، آیه ۳۷.
۱۷. مؤمنون، آیه ۷۵.
۱۸. زلزال، آیه ۷ و ۸ .
۱۹. هود، آیه ۱۱۴.
۲۰. بقره، آیه ۲۶۴.
۲۱. حجرات، آیه ۲.
۲۲. تفسیر روح البیان، ج ۸، ص ۵۲۲.
۲۳. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۵۵، ح ۲۶.
۲۴. مستدرک، ج ۱۱، ص ۲۸۰، ح ۱۶.
۲۵. «الإسْتِئْثار» به معناى چیزى را به خود اختصاص دادن است و از ریشه «اثر» بر وزن «خبر» به معناى علامتى است که از چیزى باقى مى ماند و گویى شخص انحصار طلب در اشیایى علامت مى گذارد که از آنِ من و مخصوصِ من است.
۲۶. «أُسْوه» به معناى حالتى است که از پیروى کردن از دیگرى حاصل مى شود و چون نتیجه آن مساوات میان دو چیز است، این واژه به معناى مساوى نیز به کار رفته است.
۲۷. «تَغابى» به معناى تغافل و نادیده گرفتن چیزى است و در اصل از ریشه «غَباوه» به معناى ناآگاه بودن گرفته شده است.
۲۸. خلفاء ابن قتیبه، (معروف به الامامه و السیاسه) ج ۱، ص ۵۰، چاپ منشورات رضى.
۲۹. خلفاء ابن قتیبه، (معروف به الامامه والسیاسه)، ج ۱، ص ۵۰ .
۳۰. «حمیّه» از ریشه «حَمْى» و «حمو» بر وزن «حمد» به معناى شدت حرارت است. سپس این واژه به معناى خشم و تعصب آمیخته با خشم و نخوت و تکبر به کار رفته است و هنگامى که اضافه به «انف» شود (مانند جمله بالا) به خشم و تکبر اشاره دارد و انتخاب «أنف» (بینى) در اینجا براى آن است که آدم هاى متکبر سر خود را بالا مى گیرند و در واقع نوک بینى شان به طرف بالا قرار مى گیرد.
۳۱. «سَوْرَه» به معناى شدت و «حدّ» به معناى تیزى و برندگى است و هنگامى که این دو به هم اضافه شود شدت برش را مى فهماند که به عنوان کنایه از غضب به کار مى رود.
۳۲. «سَطْوه» به معناى سلطه، غلبه و قدرت است.
۳۳. «غَرْب» این واژه نیز به معناى تیزى و برندگى است و هنگامى که به لسان اضافه شود اشاره به سخنان تند و خشونت آمیز است. ریشه اصلى آن همان «غروب» است و از آنجا که یک شىء بُرنده مانند شمشیر مى شکافد و در هدف خود فرو مى رود و پنهان مى شود «غرب» بر آن اطلاق شده است.
۳۴. «البادِرَه» به معناى سخن یا کار ناگهانى و نسنجیده است و «کفّ بادِرَه» به معناى خوددارى کردن از چنین اعمالى است که به هنگام غضب رخ مى دهد.
۳۵. «هُموم» جمع «همّ» گاه به معناى اراده و عزم بر چیزى و گاه به معناى دلمشغولى و دغدغه و در عبارت بالا معناى دوم مراد است.
۳۶. کافى، ج ۲، ص ۳۰۴، ح ۱۲.
۳۷. همان مدرک، ص ۳۰۳، ح ۳.
۳۸. غررالحکم، ح ۶۸۹۱.
۳۹. همان مدرک، ح ۶۸۹۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیست و هفتم: پیروی از قرآن و سنت

وَالْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَه عَادِلَه، أَوْ سُنَّه فَاضِلَه، أَوْ أَثَر عَنْ نَبِیِّنَا صَلَّى اللهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ، أَوْ فَرِیضَه فِی کِتَابِ اللهِ، فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا، وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا، وَاسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّهِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ، لِکَیْلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّهٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَى هَوَاهَا. وَأَنَا أَسْأَلُ اللهَ بِسَعَهِ رَحْمَتِهِ، وَعَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَه، أَنْ یُوَفِّقَنِی وَإِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الاِْقَامَهِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ، وَجَمِیلِ الاَْثَرِ فِی الْبِلاَدِ، وَتَمَامِ النِّعْمَهِ وَتَضْعِیفِ الْکَرَامَهِ، وَأَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَهِ وَالشَّهَادَهِ، إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. وَالسَّلاَمُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَسَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً؛ وَالسَّلاَمُ.

آنچه بر تو لازم است آن که حکومت هاى دادگستر پیشین، سنّت هاى با ارزش گذشتگان، روش هاى پسندیده رفتگان، و آثار پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و واجباتى که در کتاب خداست، را همواره به یاد آورى، و به آنچه ما عمل کرده ایم پیروى کنى، و براى پیروى از فرامین این عهد نامه اى که براى تو نوشته ام، و با آن حجّت را بر تو تمام کرده ام، تلاش کن، زیرا اگر نفس سرکشى کرد و بر تو چیره شد عذرى نزد من نداشته باشى. 
از خداوند بزرگ، با رحمت گسترده، و قدرت برترش در انجام تمام خواسته ها، درخواست مى کنیم که به آنچه موجب خشنودى اوست ما و تو را موفّق فرماید، که نزد او و خلق او داراى عذرى روشن باشیم، برخوردار از ستایش بندگان، یادگار نیک در شهرها، رسیدن به همه نعمت ها و کرامت ها بوده، و اینکه پایان عمر من و تو را به شهادت و رستگارى ختم فرماید، که همانا ما به سوى او باز مى گردیم. با درود به پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت پاکیزه و پاک او، درودى فراوان و پیوسته. با درود. 
حجت را بر تو تمام کردم:
امام(علیه السلام) در این بخش (آخرین بخش این عهدنامه) به سه نکته پرداخته است:
نخست مى فرماید: «بر تو واجب است که همواره به یاد حکومت هاى عادلانه پیش از خود باشى و همچنین به سنّت هاى خوب یا آثارى که از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) رسیده یا فریضه اى که در کتاب الله آمده است توجّه کنى و به آنچه از اعمال ما در حکومت دیده اى اقتدا نمایى»; (وَالْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَه عَادِلَه، أَوْ سُنَّه فَاضِلَه، أَوْ أَثَر عَنْ نَبِیِّنَا صَلَّى اللهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ أَوْ فَرِیضَه فِی کِتَابِ اللهِ فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا).
اشاره به اینکه، هرچند عهدنامه من جامع و کامل است اما تنها به آن قناعت مکن; اگر به مسائلى در قرآن مجید و سیره و سنّت پیغمبر اکرم یا روش هاى شایسته اى در حکومت هاى عدل پیشین (مانند حکومت انبیاى سلف) برخورد کردى، آنها را نیز به کار بند. اضافه بر اینها تو روش مرا در حکومت دیده اى و از نزدیک شاهد و ناظر بوده اى آنها را نیز به کار بند، هرچند در این عهدنامه منعکس نشده باشد.
به این ترتیب امام(علیه السلام) از محدود شدن وظایف مالک اشتر به آنچه در این عهدنامه آمده، در عین جامعیت آن، نهى مى کند و ذهن و فکر او را براى پذیرش هر سنّت حسنه اى آماده مى سازد.
دومین نکته اى را که امام(علیه السلام) در این بخش از عهدنامه بر مالک واجب و لازم مى شمرد این است: «و نیز بر تو واجب است که نهایت تلاش خویشتن را در پیروى از آنچه در این عهدنامه به تو توصیه کرده ام به کار گیرى و من حجت خود را بر تو تمام کرده ام تا اگر نفس سرکش بر تو چیره شود عذرى نزد من نداشته باشى»; (وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَاسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّهِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ، لِکَیْلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّهٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَى هَوَاهَا).
امام(علیه السلام) در واقع به همه آنچه در این عهدنامه توصیه کرده بار دیگر توجّه مى دهد و با اشاره اى اجمالى، همه را تأکید مى کند و انجام آنها را لازم مى شمرد و این از قبیل اجمال پس از تفصیل و تأکید بر تأکید است و در ضمن، بر او اتمام حجت مى کند تا در پیشگاه خدا مسئولیتى نداشته باشد.
امام(علیه السلام) در پایان این عهدنامه از باب حسن ختام نکته سومى را گوشزد مى کند و با دعاى پرمعنایى عهدنامه را پایان مى دهد و مى فرماید: «من از خداوند با آن رحمت وسیع و قدرت عظیمى که بر اعطاى تمام هر خواسته اى دارد مسئلت دارم که من و تو را موفق بدارد تا رضاى او را جلب کنیم از طریق انجام کارهایى که ما را نزد او و خلقش معذور مى دارد توأم با مدح و نام نیک در میان بندگان و آثار خوب در تمام شهرها و (نیز تقاضا مى کنم که) نعمتش را (بر من و تو) تمامیت بخشد و کرامتش را مضاعف سازد»; (وَأَنَا أَسْأَلُ اللهَ(۱) بِسَعَهِ رَحْمَتِهِ…)؛
در نسخه تحف العقول پیش از جمله (وَأَنَا أَسْئَلُ اللهَ) چنین آمده: «فَلَیْسَ یُعْصِمُ مِنَ السُّوءِ وَلا یُوَفِّقُ لِلْخَیْرِ إلاّ اللهَ جَلَّ ثَناؤُهُ وَقَدْ کانَ مِمّا عَهِدَ إلىَّ رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) فی وِصایَتِهِ تَحْضیضاً عَلَى الصَّلاهِ وَالزَّکاهِ وَما مَلَکَتْ أیْمانُکُمْ فَبِذلِکَ أخْتِمُ لَکَ ما عَهَدْتُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ إلاّ بِاللهِ الْعَلِىّ الْعَظیمِ; هیچ کس از بدى ها پیشگیرى نمى کند و توفیق انجام دادن خیرات نمى دهد جز خداوند متعال و از جمله امورى که رسول خدا در وصیتش به طور مؤکد به من فرمود اهتمام به نماز و زکات و رعایت حال بندگان بود و من با کلام رسول خدا این عهدنامه را براى تو پایان مى دهم و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم» (تحف العقول، ص ۹۹).
وَعَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَه(۲)، أَنْ یُوَفِّقَنِی وَإِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الاِْقَامَهِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَإِلَى خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ، وَجَمِیلِ الاَْثَرِ فِی الْبِلاَدِ، وَتَمَامِ النِّعْمَهِ وَتَضْعِیفِ(۳) الْکَرَامَهِ).
آنچه در تفسیر عبارت بالا آمد مبنى بر این است که «تَمامِ النِّعْمَهِ» و «تَضْعیفِ الْکَرامَهِ» عطف بر «یُوَفِّقَنِی وَإِیَّاکَ» بوده باشد. این احتمال نیز داده شده که «تَمامِ النِّعْمَهِ» و «تَضْعیفِ الْکَرامَهِ» عطف بر «جَمِیلِ الاَْثَرِ فِی الْبِلاَدِ» باشد، بنابراین مفهوم جمله این مى شود: «از خداوند مى خواهم که مرا توفیق به کارهایى دهد که هم ثناى بندگان را به دنبال داشته باشد و هم آثار نیک در بلاد بگذارد و هم موجب تمام نعمتش بر من شود و هم سبب فزونى کرامتش بر من».
بدیهى است آنچه باید بیش از همه چیز مطلوب انسان مؤمن باشد، جلب رضاى خداست و آنچه بیش از هر چیز باید مطلوب زمامداران و حکام باشد افزون بر تحصیل رضاى خداوند، تحصیل رضاى مخلوق و به دنبال آن نعمت هاى دیگرى است که امام در جمله هاى بالا به آن اشاره کرده و آن اینکه انسان کارى کند که بندگان خدا از او به نیکى یاد کنند و غفران و رضاى حق را براى او بطلبند و آثار خوبى از خود در همه جا بگذارد که سبب مزید حسنات او پس از وفاتش گردد و بدین ترتیب نعمت خدا بر او کامل شود و کرامت الهى مضاعف گردد.
ممکن است بعضى چنین پندارند که تقاضاى حسن ثناى مردم و به نیکى یاد کردن با خلوص نیت سازگار نیست; حسن ثناى الهى لازم است نه حسن ثناى مردم، ولى پاسخ این اشکال با اشاره اى که در بالا آوردیم روشن شد. مؤمنان مخلص حسن ثناى مردم را از این رو مى طلبند که سبب دعاى آنها براى غفران و پاداش الهى و ترفیع درجه گردد و از این رو ابراهیم خلیل شیخ الانبیاء نیز از جمله تقاضاهایى که از ساحت قدس پروردگار مى کند این است که «(وَاجْعَلْ لی لِسانَ صِدْق فِی الاْخِرینَ); براى من در امت هاى آینده نام نیکى قرار ده».(۴)
این دعاى امام هم درباره خودش و هم مالک اشتر به اجابت رسیده است; قرن هاست که فضایل آن حضرت در شرق و غرب عالم بر زبان ها جارى است و کتاب ها از فضایل او پر است و با اینکه بنى امیّه کوشیدند نام و فضایل آن حضرت را از خاطره ها محو کنند و هفتاد سال به دستور آنها بر فراز منابر ـ نعوذ بالله ـ بر آن حضرت لعن نمایند، به لطف پروردگار در هر مجلس و محفلى که از پیشگامان اسلام بحث مى شود نام آن حضرت در صدر مى درخشد و کتاب ها در فضایل آن حضرت نوشته شده و بارگاه نورانى اش در نجف کعبه آمال است. اضافه بر این در هر قرن شاعران توانا رساترین مدح و ثنا را به زبان عربى و فارسى و زبان هاى دیگر درباره آن حضرت سروده اند.
مالک اشتر نیز نام نیکش در همه جا به موجب فداکارى ها و رشادت ها و شهامت ها و مخصوصاً مخاطب بودن به این عهدنامه بر زبان ها جارى است. رحمت و رضوان خدا بر او باد.
آن گاه امام(علیه السلام) در آخرین جمله هاى این عهدنامه مى فرماید: «و از (خداوند بزرگ مسألت دارم) که زندگانى من و تو را با سعادت و شهادت پایان بخشد که ما همه به سوى او باز مى گردیم و سلام و درود (پروردگار) بر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلّم) و دودمان طیب و پاکش باد، سلامى فراوان و بسیار والسلام»; (وَأَنْ یَخْتِمَ لِی وَلَکَ بِالسَّعَادَهِ وَالشَّهَادَهِ، إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. وَالسَّلاَمُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ، وَسَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً، وَالسَّلاَمُ).
قابل توجّه است که امام افزون بر طلب سعادت، شهادت را نیز هم براى خویش و هم براى مالک از خدا مى طلبد; دعایى که به زودى به اجابت رسید و امام در محراب عبادتش و مالک در مسیر راه مصر شربت شهادت نوشیدند.
در حدیثى آمده است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دید مردى این چنین دعا مى کند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ خَیْرَ مَا تُسْأَلُ فَأَعْطِنِی أَفْضَلَ مَا تُعْطِی; خداوندا بهترین چیزى که از تو درخواست مى شود به من بده و برترین چیزى که به بندگانت عطا مى کند به من عطا فرما». پیغمبر فرمود: «إِنِ اسْتُجِیبَ لَکَ أُهَرِیقَ دَمُکَ فِی سَبِیلِ اللهِ; اگر دعایت مستجاب شود خون تو در راه خدا ریخته خواهد شد».(۵)
نکته:
عهدنامه مالک اشتر دستورى جامع براى کشوردارى:
اکنون که شرح و تفسیر عهدنامه به پایان رسید مى توان با صراحت گفت: این عهدنامه دستورى است جامع براى کشوردارى; دستورى که با گذشت حدود چهارده قرن کاملا تازه و راهگشا و زنده و بالنده است و این واقعیتى است که هر انسان منصفى به آن اعتراف دارد. از این گذشته این عهدنامه هم جنبه هاى مادى و هم جنبه هاى معنوى را که بر اساس اخلاق انسانى و ارزش هاى الهى پى ریزى شده است تأمین مى کند بر خلاف قوانین دنیاى امروز که یا سخنى از ارزش هاى اخلاقى و انسانى در آن نیست و یا اگر چیزى به نام حقوق بشر در آن باشد، عملاً دستاویز و بهانه اى است براى اعمال فشار بر کشورها و قشرهاى ضعیف جامعه اسلامى.
عجب اینکه بعضى افراد به اصولى که «حمورابى» براى کشوردارى در حدود ۱۸ قرن پیش از میلاد پیشنهاد کرده استناد مى جویند و افتخار مى کنند و آن را اصولى پیشرفته و انسانى قلمداد مى نمایند. در حالى که اگر آن اصول را در برابر این عهدنامه بگذاریم کاملا رنگ مى بازد; ولى چون جنبه اسلامى و مخصوصاً صبغه شیعى دارد تعصب ها مانع از آن مى شود که آن را در همه جا عرضه کنند و مى دانیم اخیرا با تلاش و کوشش بعضى از آگاهان به صورت نامه اى سرگشاده در میان اعضاى سازمان ملل پخش شد و مورد استقبال قرار گرفت و به عنوان یک سند به ثبت رسید و عجب تر اینکه کسانى که بعد از آن حضرت عهدنامه و دستورالعملى براى حاکمان خود نوشتند، بخش هاى مهم آن را از همین عهدنامه مبارک امیرمؤمنان(علیه السلام) استفاده کردند بى آنکه سخنى از آن بگویند; یعنى اگر دستورالعمل آنها مقبولیت و درخششى پیدا کرد به واسطه همین بهره گیرى از عهدنامه مولا بود(۶) گرچه متأسّفانه تعصب ها اجازه نمى دهد این حقیقت آشکار گردد.
مرحوم علامه شوشترى بعد از ذکر این داستان مى گوید: اگر دقت کنید مى بینید اکثر بلکه تمام آن از کلام امیرمؤمنان در عهدنامه مالک اشتر گرفته شده است. (شرح نهج البلاغه علامه شوشترى، ج ۸، ص ۶۶۴).
***
پی نوشت:
۱. مستدرک حاکم، ج ۱۱، ص ۱۳، ح ۲۱.
۲. «رَغْبَه» مصدر و به معناى علاقه به چیزى داشتن است و در اینجا اسم مصدر و به معناى اسم مفعول است یعنى خداوند قادر است; هر امر مطلوب و مرغوبى را در اختیار بندگان بگذارد و در بعضى از نسخه ها به جاى «رَغْبَه» «رَغیبَه» آمده است که صفت مشبهه است و به معناى مرغوب است.
۳. «تَضْعیف» در اینجا به معناى مضاعف ساختن است. این واژه گاه به معناى ضعیف ساختن یا ضعیف شمردن نیز آمده است.
۴. شعراء، آیه ۸۴ .
۵. مستدرک حاکم، ج ۱۱، ص ۱۳، ح ۲۱.
۶. طبرى نقل مى کند که وقتى مأمون، «عبدالله بن طاهر» را به ولایت بعضى از بخش هاى کشور اسلامى گمارد پدرش «ذوالیمینین» نامه مفصلى براى او نگاشت و دستورات مشروحى براى اداره منطقه تحت حکومت براى او نوشت که طولى نکشید در میان مردم منتشر شد و از آن استقبال فراوانى کردند. هنگامى که این خبر به مأمون رسید دستور داد آن را بیاورند و براى او بخوانند. او بسیار از آن استقبال کرد و گفت: تمام امر دین و دنیا و امور مربوط به سیاست و اصلاح کشور و رعیت در آن جمع است. 
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *