خطبه شماره ۲۹: حمله ضحاک بن قیس به حاجیان

خطبه شماره ۲۹: حمله ضحاک بن قیس به حاجیان

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: مردان حرف، نه عمل

من خطبه له (علیه السلام) بعد غاره الضحاک بن قیس صاحب معاویه على الحاجّ بعد قصه الحکمین و فیها یستنهض أصحابه لما حدث فی الأطراف‏:
أَیُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَهُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَهُ أَهْوَاؤُهُمْ، کَلَامُکُمْ یُوهِی الصُّمَّ الصِّلَابَ وَ فِعْلُکُمْ یُطْمِعُ فِیکُمُ الْأَعْدَاءَ؛ تَقُولُونَ‏ فِی الْمَجَالِسِ کَیْتَ وَ کَیْتَ، فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِیدِی حَیَادِ. مَا عَزَّتْ دَعْوَهُ مَنْ دَعَاکُمْ وَ لَا اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاکُمْ، أَعَالِیلُ بِأَضَالِیلَ وَ سَأَلْتُمُونِی التَّطْوِیلَ دِفَاعَ ذِی الدَّیْنِ الْمَطُولِ. لَا یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیلُ وَ لَا یُدْرَکُ الْحَقُّ إِلَّا بِالْجِدِّ. أَیَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِکُمْ تَمْنَعُونَ وَ مَعَ أَیِّ إِمَامٍ بَعْدِی تُقَاتِلُونَ.
(پس از آن که ضحّاک بن قیس از طرف معاویه در سال ۳۸ هجرى به کاروان حجّاج بیت اللّه، حمله کرد و اموال آنان را به غارت برد، فرمود):
علل شکست کوفیان:
اى مردم کوفه بدن هاى شما در کنار هم، امّا افکار و خواسته هاى شما پراکنده است، سخنان ادّعایى شما، سنگ هاى سخت را مى شکند، ولى رفتار سست شما دشمنان را امیدوار مى سازد، در خانه هایتان که نشسته اید، ادّعاها و شعارهاى تند سر مى دهید، امّا در روز نبرد، مى گویید اى جنگ، از ما دور شو، و فرار مى کنید. 
آن کس که از شما یارى خواهد، ذلیل و خوار است، و قلب رها کننده شما آسایش ندارد. بهانه هاى نابخردانه مى آورید، چون بدهکاران خواهان مهلت، از من مهلت مى طلبید و براى مبارزه سستى مى کنید. 
بدانید که افراد ضعیف و ناتوان هرگز نمى توانند ظلم و ستم را دور کنند، و حق جز با تلاش و کوشش به دست نمى آید، شما که از خانه خود دفاع نمى کنید چگونه از خانه دیگران دفاع مى نمایید و با کدام امام پس از من به مبارزه خواهید رفت. 

این بخشى از خطبه اى است که امام، بعد از حمله ضحاک بن قیس- یکى از دوستان معاویه- به کاروان حاجیان خانه خدا، بعد از داستان حکمین، بیان فرمود و در این خطبه، به یارانش فرمان مى دهد تا در برابر حوادثى که در اطرافشان مى گذرد، به پا خیزند.

خطبه در یک نگاه:
همان گونه که در ذکر اسناد خطبه آمد، بعضى از محقّقان، این خطبه را بخشى از خطبه ۲۷ دانسته اند. به نظر مى رسد که واقعیت امر، چنین است، زیرا حال و هواى هر دو خطبه یکى است و هر دو نشان مى دهند که مردم کوفه و عراق، در برابر حملات ایذایى معاویه و شامیان بسیار سست و خونسرد بودند، گویى نمى دانستند در اطرافشان چه مى گذرد و غارتگران شام چه مى کنند! امام، با ناراحتى شدید براى بیدار کردن افکار خفته و ارواح سست و تنبل آنها با شلاقهاى آتشین سخن، آنها را زیر ضربات پى در پى خود قرار مى دهد، شاید به خود آیند و خطرى را که از سوى شامیان خونخوار آنها را تهدید مى کند درک کنند و در برابر آنها بپا خیزند.
ابن ابى الحدید، چنین نقل مى کندبعد از جریان حکمیت، بار دیگر امیر مؤمنان علیه السّلام براى نبرد با معاویه آماده شدوقتى این خبر به گوش معاویه رسید، به وحشت افتاد و نیروهاى خود را براى مقابله با امام علیه السّلام فرا خواند. این وحشت زمانى افزایش یافت که خبر حرکت على علیه السّلام از کوفه و عبورش از نخیله به گوش معاویه رسید.
معاویه براى ایجاد رعب و وحشت، ضحّاک بن قیس فهرى را خواست و به او دستور داد به طرف کوفه حرکت کند و هر کس را که در اطاعت على علیه السّلام مى بیند، مورد هجوم قرار دهد و اموالشان را غارت کند. در هیچ جا توقف نکند. اگر روز را در شهرى به سر مى برد، شب را در جایى دیگر باشد، ولى هرگز در برابر نیروهایى که براى مقابله با او بسیج شده اند، مقاومت نکند.
ضحّاک، با حدود چهار هزار نفر نیرو حرکت کرد و هر جا رسید به قتل و غارت پرداخت و هر کس را در اطاعت امام علیه السّلام دید کشت. به کاروان حاجیان خانه خدا حمله برد و آنها را غارت کرد. عمرو بن عمیس- برادر زاده «عبد اللّه بن مسعود» (صحابى معروف)- را با گروهى از یارانش در نزدیکى قطقطانه شهید کرد. وقتى این خبرها به امیر مؤمنان على علیه السّلام رسید، مردم را براى مقابله با این تهاجم توأم با وحشى گرى فرا خواند. هنگامى که گروهى سستى نشان دادند، حضرت خطبه بالا را ایراد فرمود.
***
همان گونه که در بالا، تحت عنوان «خطبه در یک نگاه» آمد، امام (علیه السلام) این خطبه را در شرایط بسیار سخت و بحرانى ایراد فرموده است; در شرایطى که دشمن جسور و غارتگر براى تضعیف روحیه مردم عراق، در هر گوشه و کنار به حملات ایذایى و غافلگیرانه پرداخته بود و امام (علیه السلام) که راه چاره را در یک حرکت قوى و تهاجم همه جانبه مى دید، به آماده ساختن مردم مشغول بود، ولى ناتوانى و سستى و ضعفى ـ که به علل گوناگون بر آن گروه مسلّط شده بود ـ امکان تشکیل چنین نیرویى را سلب کرده بود.
امام (علیه السلام) چاره اى جز این نداشت که از آخرین حربه براى بسیج این گروه سست و پرادعاى کم قدرت، استفاده کند و آنان را زیر ضربات شلاّق ملامت قرار دهد، شاید به خود آیند و خطراتى را که از هر سو آنها را احاطه کرده است با چشم خود ببینند.

در نخستین جمله این خطبه امام (علیه السلام) انگشت روى عامل اصلى این ضعف و زبونى و ذلّت مى گذارد و به موشکافى این نکته مهم مى پردازد و آن ناهماهنگى میان گفتار و عمل است که از ضعف اعتقاد باطنى به اهداف والا و آرمان هاى مقدّس، سرچشمه مى گیرد. امام آنها را مخاطب ساخته، چنین مى فرماید:
«اى مردمى که بدن هایتان جمع و افکار و خواسته هایتان پراکنده است»! أَیُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَهُ أبْدَانُهُمْ، اَلْمُخْتَلِفَهُ أَهْوَاؤُهُمْ!
سخنان (داغ) شما، سنگهاى سخت را درهم مى شکند، ولى اعمال (سست) شما، دشمنانتان را به طمع مى اندازد; کَلامُکُم یُوهِیَ(۱) الصُّمَّ(۲) الصِّلابَ، وَ فِعْلُکُمْ یُطْمِعُ فِیکُمُ الاَْعْدَاءَ!
آرى، بدبختى و زبونى و ذلّت شما از اینجا سرچشمه مى گیرد که روحِ وحدت از میان شما رخت بربسته است. شما ظاهراً جمع و متحدید، امّا در باطن تنها و پراکنده. همین امر سبب شده که به جاى عمل و کار به لفّاظى و رجزخوانى و سخنان داغ و آتشین بسنده کنید، همان کارى که در هر جامعه اى آشکار شود از درون فرو مى ریزد و در مدّتى کوتاه همه سرمایه هاى خود را از دست مى دهد. در مجالس خود، (داد سخن مى دهید و رجز مى خوانید)، مى گویید: «چنین و چنان خواهیم کرد»، امّا هنگامى که لحظه پیکار با دشمن فرا مى رسد، مى گویید: «اى جنگ! از ما دور شو دور شو!»; تَقُولُونَ فِی الْمَجالِسِ: کَیْتَ وَ کَیْتَ(۳)، فَإذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ: حِیْدِی حَیَادِ(۴)!
این در واقع یکى از صفات بارز منافقان و افراد دو چهره و سست و بى اراده است که در مجالس خصوصى و عمومى داد سخن مى دهند و از شجاعت و شهامت و تصمیم اراده قاطع بحث مى کنند، امّا گویى تمام قدرت آنها در زبان آنها خلاصه مى شود و به هنگام ورود در میدان مبارزه چنان ضعف و سستى از خود نشان مى دهند که گویى فریاد مى زنند: «اى مبارزه! از ما دور شو! و از ما فاصله بگیر!» اصلا از ورود در میدان مبارزه وحشت دارند و با بهانه هاى مختلف از آن فرار مى کنند. آرى، این گونه است حال منافقان بُزْدِل و آنها که پُر مى گویند و اراده اى براى انجام کار ندارند.
جمله «حَیْدِى حَیْادَ!» در اصل، از ماده «حید»، به معناى «تنفّر و کناره گیرى از چیزى» است و نقطه مقابل آن، «فَیْحى فَیْاحِ» است که به معناى «توجه و ترغیب کردن به چیزى» است. بنابراین، ممکن است مخاطب در «حَیْدِى حَیْادِ!»، لشکریان و مبارزان باشند که افراد منافق و سست عنصر، آنها را به کناره گیرى از میدان دعوت مى کنند و به عکس افراد توانمند، نداى دعوت به مبارزه را با «فَیْحى فَیْاحِ» سر مى دهند.
این احتمال نیز داده شده است که آنها به جنگ مى گویند: «از ما دور شو!» و این، نهایت وحشت آنها را از مبارزه با دشمن مى رساند.
و نیز احتمال دارد که آنها با این جمله خودشان را مخاطب مى سازند و به خودشان توصیه مى کنند که هر چه زودتر دور شوید و کناره گیرى کنید.
این گروه همانند منافقان عصر پیامبرند که در سوره احزاب درباره آنها چنین مى خوانیم: (قَدْ یَعْلَمُ اللهُ الْمُعَوِّقِیْنَ مِنْکُمْ وَ الْقائِلیْنَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إلَیْنا وَ لایَأتُونَ الْبَأسَ إلاّ قَلیلا) (اَشِحَّهً عَلَیْکُمْ فَإِذا جَآءَ الْخَوفُ رَأیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِى یُغْشَى عَلَیْهِ مِنَ الْمَوتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوفُ سَلَقُوکُمْ بأَلْسِنَه حِدَاد أشِحَّهً عَلَى الْخَیرِ أُولئِکَ لَمْ یُؤمِنُوا فَأَحْبَطَ اللهُ أَعْمالَهُمْ وَ کانَ ذالِکَ عَلَىَ اللهِ یَسْیِراً).
خداوند، کسانى را که مردم را از جنگ باز مى داشتند و آنهایى را که به برادران خود مى گفتند: «به سوى ما آیید (و از معرکه جنگ کناره گیرى کنید)!» به خوبى مى شناسد. آنها (افرادى ضعیفند) جز اندکى، پیکار نمى کنند. آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلند و هنگامى که ترس و وحشتى پیش آید، مى بینى آن چنان به تو نگاه مى کنند و چشمهایشان در حدقه (بى اختیار) مى چرخد که گویى مى خواهند قالب تهى کنند، امّا هنگامى که خوف و ترس فرو نشست، زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و غضب بر شما مى گشایند (و سهم خود را از غنائم طلبکار مى شوند) در حالى که در آن نیز حریص و بخیلند. آنها هرگز ایمان نیاورده اند، از این رو خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد و این کار بر خدا آسان است.(۵)
اگر تنها معدودى از یاران پیامبر اسلام چنین بودند، باید گفت متأسّفانه اکثریت مردم کوفه ـ که لشکریان امام (علیه السلام) را تشکیل مى دادند ـ این گونه بودند. حضرت، سپس در ادامه این سخن مى فرماید:
«آن کس که شما را (براى دفاع از حقّ) فرا خواند، پاسخ آبرومندانه اى نمى شنود و آن کس که شما را با قهر و زور (براى جهاد و انجام وظیفه) در فشار بگذارد قلبش آرامش نمى یابد; مَا عَزَّتْ دَعْوَهُ مَنْ دَعَاکُمْ، وَ لاَ اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاکُمْ.»
این سخن، در واقع، پاسخ به کسانى است که ممکن است بر این گونه خطبه هاى امام (علیه السلام) خرده بگیرند که چرا آن حضرت تنها به موعظه بسنده مى کند؟ چرا با فشار و تهدید آنان را زیر پرچم جهاد گردآورى نمى کند، آن گونه که در بسیارى از کشورهاى دنیا به هنگام بروز جنگ معمول است؟
امام (علیه السلام) در پاسخ مى فرماید: اگر شما را آزاد بگذارم و از طریق دعوت به جهاد وارد شوم پاسخ مناسبى نمى دهید و اگر با شدّت و فشار شما را فراخوانم، واکنشى که قلب را آرامش ببخشد نشان نخواهید داد; چرا که افرادى سست و لجوج هستید و چنین افرادى با این گونه روحیات، بزرگترین مایه دردسر براى فرماندهان و پیشوایانند.
البتّه تاریخ نشان داده که همین مردم کوفه، تحت فشار ظالمانه بنى امیّه، ابن زیادها و حجّاج ها، در مسیرهاى تعیین شده به راه مى افتادند; چرا که جان و مال و ناموس خویش را در خطر مى دیدند، ولى این کارى نبود که پیشواى عادلى مانند على (علیه السلام) انجام دهد.
حضرت باز در ادامه سخن مى افزاید: «شما پیوسته به بهانه هاى گمراه کننده متوسّل مى شوید و تعلّل مى ورزید»; أَعالِیْلُ بِأَضَالِیْلَ(۶).
و از من مى خواهید که جهاد را به تأخیر اندازم، مانند بدهکارى که (بر اثر سستى و سهل انگارى از اداى دین خویش ناتوان شده) از طلبکار خود پیوسته تمدید و مهلت مى خواهد; وَ سَأَلْتُمُونی التَّطْویِلَ، دِفَاعَ ذِی الدَّیْنِ الْمَطُولِ.
آرى، افراد ضعیف و سست عنصر و پُرگو و پرادّعا، همیشه چنینند. تمام همّشان در این است که با انواع بهانه ها، از انجام وظایف مهم و سنگین سرپیچى کنند و سستى و زبونى خویش را در پرده اى از عذرهاى واهى و گمراه کننده بپوشانند. پیوسته امروز و فردا کنند و فرصتها را از دست بدهند.
درست شبیه همین معنا را در گروهى از منافقان و عافیت طلبان عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى بینیم که قرآن درباره آنها افشاگرى کرده، ریشه اصلى درد آنها را چنین بازگو مى کند: (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مالَکُم إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِى سَبیِلِ اللهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الاَْرضِ أَرَضِیْتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الاْخِرَهِ فَما مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا فِى الاْخِرَهِ إِلاّ قَلِیلٌ).
اى کسانى که ایمان آورده اید! چرا هنگامى که به شما گفته مى شود: «به سوىِ جهاد در راه خدا، حرکت کنید!» بر زمین سنگینى مى کنید (و سستى به خرج مى دهید)؟ آیا به زندگى دنیا به جاى آخرت راضى شده اید؟ با این که متاع زندگى دنیا در برابر آخرت، جز اندکى نیست.(۷)
***
نکته:
عوامل سستى کوفیان:
این سؤال براى بسیارى مطرح است که چرا باید لشکر کوفه با داشتن پیشوایى عادل، حکیم، مدبّر و جنگ دیده مانند امیرمؤمنان على (علیه السلام)، اینچنین سستى و ضعف از خود نشان دهد، امّا شامیانِ تحت سلطه حاکمان جبّار بنى امیّه قدرت و قوّت نشان دهند؟
پاسخ این سؤال را ـ همان گونه که در سابق اشاره کرده ایم ـ باید در بافت اجتماعى آن مردم پیدا کرد. کوفه سابقه تاریخى نداشت، بلکه شهر جدیدالتأسیسى بود که گروه هاى زیادى از اقوام مختلف با فرهنگ هاى متفاوت در آن اجتماع کرده بودند، و اى بسا، که در میان آنها رقابتهاى پنهان و آشکارى نیز وجود داشت; بخلاف شامیان که دست نخورده و یکپارچه بودند.
اضافه بر این، گروه زیادى از منافقان و دشمنان اسلام، از مدینه و نقاط دیگر، در آنجا جمع شده بودند و با وسوسه هاى شیطانى، براى تفرقه افکنى و تضعیف روحیه آنها تلاش مى کردند.
از سوى سوم، فتوحات اسلامى ثروت زیادى را به آنجا کشانده بود و طبیعت ثروت، رفاه طلبى و عافیت جویى است که با طبیعتِ جهاد و رزم و پیکار سازگار نیست.
به این دلیل آنها پیوسته به دنبال عذر و بهانه مى گشتند تا از زیر بار جهاد، حتّى در لحظات حسّاس و سرنوشت ساز، شانه تهى کنند، که سرانجام گرفتار پیامدهاى دردناک این سستى و رفاه طلبى شدند و پیکر آنها در زیر ضربات شلاّقِ حُکّامِ ظالمِ بنى امیه، مجروح و خسته شد.
آرى، اگر پیشوایى پیدا مى شد که بیت المال را بى حساب در اختیار ثروت اندوزان و رفاه طلبان مى گذارد، به دنبال او راه مى افتادند; ولى امیر مؤمنان على (علیه السلام) کسى نبود که در برابر چنین گناه عظیمى تسلیم شود و رضاى خدا را به رضاى خلق بفروشد; از این رو در یکى از خطبه هاى دیگر نهج البلاغه ـ که احتمالا جزئى از خطبه مورد بحث است ـ آنها را مخاطب ساخته، چنین مى فرماید:
«وَ إنّی لَعالِمٌ بِما یُصْلِحُکُمْ وَ یُقیمُ أوَدَکُمْ وَلکِنّی لاأَرى إِصْلاحَکُمْ بإفْسادِ نَفْسی; من مى دانم چه چیز شما را اصلاح مى کند و کجى شما را (ظاهراً) راست مى سازد، ولى من هرگز اصلاح (ظاهرى) شما را با تباه ساختن نفس خویش جایز نمى دانم».(۸)
***
در فراز بعد امام (علیه السلام) به یک اصل بسیار مهم در زندگى انسان ها اشاره کرده، مى فرماید: «افراد ضعیف و ناتوان، هرگز نمى توانند ستم را از خود دور کنند; و حق جز با تلاش و کوشش به دست نمى آید; لاَیَمْنَعُ الضَّیْمَ(۹) الذَّلِیلُ! وَ لاَیُدْرَکُ الْحَقُّ إِلاّ بِالْجِدِّ!»
سزاوار است که این دو جمله را با آب طلا بنویسند و هر روز و هر شب براى مردم ستمدیده جهان تکرار کنند تا جزء فرهنگ آنها شود و در اعماق روح و خون آنها نفوذ کند.
آرى، ستمگران جهان هرگز به افراد ذلیل و ناتوان رحم نکرده و حقّ آنها را با میل و رغبت به آنان تقدیم نمى کنند. حق گرفتنى است و با تلاش و کوشش و ایثار و فداکارى باید آن را به چنگ آورد. نباید فراموش کرد که با زورمندان و ستمگران جز با زبان زور نمى توان سخن گفت.
اصولا طبیعت زندگىِ این جهان چنین است که در راه رسیدن به مقاصد عالى مادّى و یا معنوى، موانع فراوانى وجود دارد و آن کس که با این موانع پیکار نکند و ضعف و سستى نشان دهد، هرگز به مقصد نخواهد رسید.
سپس امام (علیه السلام) براى قطع بهانه جویى آنان به این نکته اشاره مى کند که شما منتظر چه هستید؟ «از کدامین خانه، بعد از خانه خود دفاع مى کنید؟ (آیا بالاتر و برتر از دارالاسلام، جایى هست؟) و همراه کدام امام و پیشوا بعد از من به مبارزه (با دشمن) برمى خیزد»؟ (آیا امامى، آگاه تر و عادل تر و پرتجربه تر از من سراغ دارید؟) أَىَّ دَار بَعْدَ دَارِکُمْ تَمْنَعُونَ وَ مَعَ أَىِّ إِمَام بَعْدِی تُقَاتِلُونَ»؟
آرى، اگر شما از خانه خود که دارالاسلام است دفاع نکنید از هیچ چیز دفاع نخواهید کرد و اگر همراه من آماده پیکار با دشمن نشوید، با هیچ کس نمى توانید این برنامه را اجرا کنید. همیشه باید ذلیل و ناتوان و اسیر چنگال دشمن باشید و ابتکار عمل در دست آنها باشد و شما همانند بردگانِ بى اختیار در دست آنها باشید.
در واقع امام مى خواهد آنها را با هر چیزى که به آن پایبندند تحریک و تشویق کند; اگر طرفدار حق هستند، حق بدون تلاش و کوشش به چنگ نمى آید و اگر علاقمند به خانه و لانه و وطن خویشند، آن هم بدون مبارزه با دشمنان محفوظ نمى ماند و اگر علاقمند به امام و پیشوایتان هستید، کدام امام و پیشوا بهتر از آنچه دارید پیدا مى شود؟ پس درد شما چیست؟ و مشکل شما کجا است؟
***
نکته ها:
۱ ـ حقّ گرفتنى است
از تعبیرى که در جمله «لایُدْرَکَ الْحَقُّ إلاّ بالْجِدِّ» در فراز بالا آمد، این اصل اساسى زندگى انسان ها، به خوبى استفاده مى شود که حقّ گرفتنى است، نه دادنى; یعنى «در جوامعى که زورمندان و غارتگران حاکمند، یا در کمین حکومتند، هرگز نمى توان انتظار داشت که با میل و رغبت حقوق مستضعفان را به آنها بدهند; چرا که قدرت آنها، اصولا از غصب حقوق دیگران به دست مى آید و بازگرداندن حقوق دیگران به آنها، مساوى است با از دست دادن قدرتشان و این، کارى است که هرگز آماده انجام آن نیستند.
اینجاست که امام، به همه ستمدیدگان و محرومان و مستضعفان جهان درس مى دهد که متحد شوند و به پاخیزند و با تلاش و کوشش، حقِّ خود را از زورمندان بگیرند و در این راه، به یقین پیروز مى شوند; چرا که غاصبان حتّى براى حفظ موقعیت خود حاضر به ایثار نیستند، در حالى که مستضعفان و ستمدیدگان هر بهایى را براى احقاق حقّ خویش مى پردازند.
درست است که در دنیاى امروز شعارهایى در زمینه حقوق بشر و بازگرداندن حقّ محرومان به آنها داده مى شود، ولى تجربه نشان داده که این شعارها دامى است براى همان قشر محروم و مستضعف و فریب و نیرنگى است براى اغفال آنها و در نتیجه غصب حقوق آنان. بنابراین، این اصل که «حقّ را باید گرفت» هم در گذشته صادق بوده و هم امروز و هم فردا و فرداها.
آرى، مؤمنان پاکدل و سربلند دست روى دست نمى گذارند تا زورمندان بى رحم تمام سرمایه ها و افتخارات آنها را بر باد دهند. نزد آنان تن به شمشیر دادن بر تسلیم ذلیلانه در برابر زورمندان غاصب ترجیح دارد.
این همان درسى است که امام حسین (علیه السلام) در میدان نینوا در روز عاشورا به جهانیان آموخت و در جمله هاى تاریخى و ماندگارش فرمود: «ألا! وَ إنَّ الدّعی بن الدّعی قَدْ تَرَکَنی بَیْنَ السِلّهِ و الذِلّه! وَ هیهاتَ لَهُ ذلِکَ! هیهاتَ مِنّى الذلّهُ! اَبَى اللهُ ذالِکَ لَنا وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طابَتْ، أنْ نُؤثر طاعَهَ اللّئامِ عَلى مَصارعِ الْکِرامِ»; «آگاه باشید! مرد آلوده، فرزند آلوده، مرا در میان شمشیر و ذلّت مخیّر ساخته است. هیهات که من ذلّت را بپذیرم و او به مقصد خویش برسد! خداوند و رسولش و مؤمنان و نیاکان پاک دامن و مادران پاکیزه، از این ابا دارند که اطاعت لئیمان را بر قربانگاه بزرگواران ترجیح دهیم».(۱۰)
این که آیات قرآن کراراً مؤمنان را به صبر و استقامت دعوت مى کند، در واقع براى همین است. در آیه ۲۱۴ بقره مى خوانیم:
«(أمْ حَسِبْتُمْ أنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ وَ لَمّا یَأتِکُمْ مَثَلُ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ، وَ الضَّرّآءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللهِ أَلا اِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِیبٌ); آیا گمان کردید داخل بهشت مى شوید بى آن که حوادثى همانند حوادث گذشتگان به شما برسد؟ همانا که گرفتاریها و ناراحتیها به آنها رسید و آنچنان ناراحت شدند که پیامبر و افرادى که ایمان آورده بودند، گفتند: «پس یارى خدا کى فرا مى رسد؟» آگاه باشید که یارى خدا نزدیک است.»
مطالعه تاریخ جنگهاى اسلامى، مانند بدر و احد و احزاب و تبوک و حُنین نیز این حقیقت را آشکار مى سازد که مسلمانان نخستین در عصر پیامبر، اگر شاهد پیروزیهاى سریع و پى در پى بودند، همه بدون استثناء در سایه جِدّ و جهد و ایثار و فداکارى بسیار صورت گرفت، درست است که دست حمایت الهى بالاى سر آنها بود، ولى از نظر اسباب ظاهر عامل پیروزى تلاش و کوشش آنان بود.
این یک قانون جاودانه تاریخ است نه منحصر به یاران پیامبر و امام حسین(علیه السلام) بوده و نه مربوط به دیروز و امروز است; بلکه در آینده مانند گذشته نیز این اصل اساسى حاکم است.
۲ ـ دفاع از وطن
هر قدر انسان به تاریخ عصر امیرالمؤمنین على (علیه السلام) آشناتر مى شود و ضعف ها و ناتوانى هاى عجیب مردم عراق و کوفه را در آن عصر بررسى مى کند، به این حقیقت تلخ واقف مى گردد که این مردم زبون و ذلیل و نادان چگونه ارزش هاى مکتب این پیشواى بزرگ را با اعمال خودشان به زیر سؤال بردند!
به همین دلیل مولا على (علیه السلام) براى تحریک آنها و آماده ساختن شان جهت مبارزه با دشمنان خون آشام از تمام وسایل ممکن استفاده مى کند، از جمله در فراز بالا روى مسأله وطن و علاقه انسان ها به آن تکیه فرموده و مى گوید: «أىَّ دار بَعْدَ دارِکُمْ تَمْنَعُونَ؟; از کدامین خانه و وطن بعد از خانه و وطن خود، دفاع مى کنید؟»
اشاره به این که هر انسانى به خانه و وطن خویش علاقه مند است و هنگامى که آن را در خطر جدّى ببیند، هر کس که باشد، و از هر آیین و مکتبى پیروى کند، براى دفاع از آن به پا مى خیزد، امّا این روح نیز در شما مرده است.
در اینجا، این سؤال پیش مى آید که آیا احترام به وطن در اسلام، به عنوان دارالاسلام بودن است؟ یعنى کشور اسلام، از این نظر که کشور اسلام است، احترام دارد یا نه، وطن ذاتاً از دیدگاه اسلام داراى احترامى است که وقتى دار الاسلام بر آن تطبیق کند، احترام آن دو چندان مى شود؟ پاسخ این سؤالات را در آیات و روایات مى توان پیدا کرد و حکم عقل نیز آن را تأیید مى کند. توضیح این که کراراً در آیات قرآن آمده است که «بیرون راندن از وطن، یک ضدّ ارزش» است. مفهوم آن، این است که وطن ذاتاً یک ارزش محسوب مى شود. از جمله، آیاتى که بوضوح این معنا را بیان مى کند، آیات ۸ و ۹ سوره ممتحنه است، مى فرماید:
«(لایَنْهاکُمْ اللهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِى الدّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَیْهِمْ اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ إِنَّما یَنْهاکُمُ اللهُ عَنِ الَّذینَ قاتَلُوکُمْ فی الدّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى اِخراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأوُلئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ); «خدا شما را از نیکى کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانى که در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند، نهى نمى کند; چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد. تنها شما را از دوستى کسانى نهى مى کند که در امر دین، با شما پیکار کردند و شما را از خانه هایتان بیرون راندند، یا به بیرون راندن شما کمک کردند، (نهیتان مى کند) از این که با آنها دوستى کنید. و هر کس آنها را دوست دارد، ظالم و ستمگر است.»
در این دو آیه، مخصوصاً، مسأله اخراج از خانه و وطن، در برابر مقاتله در دین قرار داده شده، که نشان مى دهد هر کدام، ارزشى جداگانه دارد.
در آیه ۲۴۶ سوره مبارکه بقره نیز این سخن، از زبان گروهى از بنى اسرائیل نقل شده است: «(قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فى سَبیلِ اللهِ وَ قَدْ اُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا); آنها، به پیامبر زمان خود گفتند: «چگونه ممکن است که در راه خدا پیکار نکنیم، در حالى که از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ایم (شهرهاى ما از سوى دشمن، اشغال و فرزندانمان اسیر شده اند؟»
این تعبیر نشان مى دهد که انگیزه آنها براى جهاد، علاوه بر حفظ آیین الهى، نجات وطن بوده است و پیامبر آنان بر این سخن اعتراض نکرد و عملا بر آن مُهر تأیید نهاد. در این باره آیات دیگرى نیز هست که طالبان به آنها مراجعه کنند.
پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز هنگامى که مى خواست از مکّه هجرت کند، سخت ناراحت و منقلب بود. درست است که مکّه، ارزش معنوى و الهى فوق العاده اى داشت، ولى به نظر مى رسد که علاقه پیامبر به آن شهر جهات متعدّدى داشت که از جمله علاقه او به زادگاهش بود. خداوند با این جمله او را دلدارى داد:
«إِنَّ الّذى فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرآنَ لَرَادُّکَ إِلَى مَعَاد; آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد، تو را به جایگاهت باز مى گرداند».(۱۱)
اساساً انسان رابطه مادّى و معنوى فراوانى با زادگاه خود دارد و تاریخِ زندگیش با آن پیوند ناگسستنى پیدا کرده است. همین پیوند، سبب علاقه او به وطن مى شود و همین علاقه، انگیزه حفظ و دفاع و عمران و آبادى آن مى گردد.
در حدیثى از امام على (علیه السلام) مى خوانیم: «عُمِرَتِ الْبُلْدانُ بِحُبِّ الأَوْطانِ; شهرها با حبّ وطن آباد مى شود».(۱۲)
در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «مِنْ کَرَمِ الْمَرْءِ بُکائُهُ; عَلى ما مَضى مِنْ زَمانِه وَ حَنینِهُ اِلى أَوطانِه; از نشانه هاى ارزش و شخصیت انسان آن است که نسبت به عمر از دست رفته (که در آن کوتاهى کرده است) اشک بریزید و نسبت به وطنش علاقه مند باشد».(۱۳)
حدیث معروف «حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الاْیمانِ»;(۱۴) علاقه به وطن، از نشانه هاى ایمان است»، نیز در منابع مختلفى نقل شده است.
از مجموع آنچه گفته شد، مى توان نتیجه گرفت که عشق و علاقه به زادگاه و وطن هم ریشه هایى در قرآن مجید دارد و هم در روایات و هم در منطق عقل. ولى این بدان معنا نیست که انسان نسبت به وطن و زادگاهش عشق کورکورانه داشته باشد و اگر فرضاً براى تکامل علمى و مادّى و معنوى هجرت از وطن ضرورت پیدا کند، متعصبانه از وطن جدا نشود، هر چند به قیمتِ عقب ماندگى و درماندگى او تمام شود. پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) با هجرت خود از مکّه ـ که علاوه بر تمام مزایاى معنوى، زادگاه آن حضرت بود ـ به مدینه که محیط بازترى براى نشر و پیشرفت اسلام محسوب مى شد، ثابت کرد که ماندن در وطن همیشه مطلوب نیست و استثنائاتى دارد که باید آن را پذیرفت.
جالب این که پس از فتح مکه، باز پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) آنجا را براى اقامتگاه خویش انتخاب نکرد و به مدینه بازگشت; چرا که مدینه جایگاه مناسب ترى براى مرکزیت اسلام بود. به همین دلیل در حدیث معروفى که در کلمات قصار نهج البلاغه از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده مى خوانیم که فرمود: «لَیْسَ بَلَدٌ بأحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَد. خَیْرُ الْبِلادِ ما حَمَلَکَ; شهرى براى تو شایسته تر از شهر دیگرى نیست (و در ضرورت ها باید از وطن هجرت کنى) بهترین شهرها شهرى است که تو را پذیرا شود (یعنى وسایل پیشرفت تو را فراهم سازد.)(۱۵).
این نکته نیز قابل توجه است که اگر وطن مادّى و جسمانى توأم با وطن معنوى و روحانى گردد و عنوان دارالاسلام به خود بگیرد، عشق و علاقه و احترام به آن، بمراتب، افزون تر مى گردد و در اینجاست که انگیزه هاى معنوى و مادّى، دست به دست هم مى دهند و انسان را براى دفاع از آن تا آخرین نَفَس آماده مى سازند.
*****
پی نوشت:
 ۱ ـ «یوهى» از ماده «وهى» به گفته مقاییس در اصل به معناى سستى است و به همین دلیل هر سخن سستى را «واهى» مى گویند و از آنجا که سستى، سبب متلاشى شدن مى گردد، این واژه به معناى «پارگى و از هم گسستن» نیز آمده است.
۲ ـ «صُمّ» جمع «اَصَمّ» به معناى کر و ناشنوا است و در اینجا مراد سنگهاى سخت و نفوذ ناپذیر است; گویى گوش شنوا براى چیزى ندارد. و «صَلاب» جمع «صلب»، به معناى «محکم» تأکیدى بر آن است.
۳ ـ «کیت و کیت» از ماده «تکییت» به معناى «آماده ساختن جهاز شتر، یا پر کردن ظرف آب» است، ولى تعبیر به «کَیْتَ و کَیْتَ» معمولا در مواردى گفته مى شود که انسان مى خواهد با حرف همه چیز را درست کند.
۴ ـ «حیدى» صیغه فعل امر از ماده «حیود» است. و واژه «حیاد» اسم فعل است، مانند «نَزال» که به معناى «اِنْزِل» است. بنابراین هر دو واژه «حیدى» و «حیاد»، یک مفهوم را مى رساند و تأکید هم است و به معناى «دور شو و کناره بگیر!» است.
۵ ـ سوره احزاب، آیه ۱۸ ـ ۱۹.
۶ ـ «اعالیل» جمع «اعلوله» به معناى امورى است که انسان به بهانه آن تعلّل مى ورزد. و «اضالیل» جمع «اضلوله» به معناى امورى است که اسباب ضلالت است; یعنى شما براى گمراه ساختن خود و دیگران، به اسباب بى اساسى متشبّس مى شوید.
۷ ـ سوره توبه، آیه ۳۸.
۸ ـ نهج البلاغه، خطبه ۶۹.
۹ ـ ضیم، به معناى «ظلم و ستم» آمده است.
۱۰ ـ بحارالانوار، جلد ۴۵، صفحه ۸۳.
۱۱ ـ سوره قصص، آیه ۸۵.
۱۲ ـ بحارالانوار، جلد ۷۵، صفحه ۴۵.
۱۳ ـ بحارالانوار، جلد ۷، صفحه ۲۶۴.
۱۴ ـ سفینه البحار، ماده «وطن».
۱۵ ـ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۴۴۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: امیدی به شما نیست

الْمَغْرُورُ وَ اللَّهِ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ وَ مَنْ فَازَ بِکُمْ فَقَدْ فَازَ وَ اللَّهِ بِالسَّهْمِ الْأَخْیَبِ وَ مَنْ رَمَى بِکُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ. أَصْبَحْتُ وَ اللَّهِ لَا أُصَدِّقُ قَوْلَکُمْ وَ لَا أَطْمَعُ فِی نَصْرِکُمْ وَ لَا أُوعِدُ الْعَدُوَّ بِکُمْ. مَا بَالُکُمْ، مَا دَوَاؤُکُمْ، مَا طِبُّکُمْ؟ الْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُکُمْ. أَ قَوْلًا بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ غَفْلهً مِنْ غَیْرِ وَرَعٍ وَ طَمَعاً فِی غَیْرِ حَق؟

به خدا سوگند فریب خورده، آن کس که به گفتار شما مغرور شود، کسى که به امید شما به سوى پیروزى رود، با کندترین پیکان به میدان آمده است، و کسى که بخواهد دشمن را به وسیله شما هدف قرار دهد، با تیرى شکسته، تیراندازى کرده است. 
به خدا سوگند صبح کردم در حالى که گفتار شما را باور ندارم، و به یارى شما امیدوار نیستم، و دشمنان را به وسیله شما تهدید نمى کنم. 
راستى شما را چه مى شود، دارویتان چیست و روش درمانتان کدام است؟ مردم شام نیز همانند شمایند. آیا سزاوار است شعار دهید و عمل نکنید و فراموش کارى بدون پرهیزکارى داشته، به غیر خدا امیدوار باشید؟
امام (علیه السلام) در ادامه این سخن آنها را به خاطر مکر و فریب و سستى و بى تفاوتى شان شدیداً مورد سرزنش قرار مى دهد، مى فرماید:
«به خدا سوگند! فریب خورده واقعى کسى است که فریب شما را بخورد! اَلْمَغْرُورُ ـ وَاللهِ ـ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ(۱)».
زیرا ممکن است که شخص شیّاد فریبکارى، بخشى از سرمایه و زندگى انسان را ببرد یا لباس و خانه او را برباید، امّا شما با فریبکارى خود همه چیز مرا غارت کردید و به تمام سرنوشت مسلمانان پشت پا زدید و عدل و دادگرى، پاکى و تقوى، عزّت و سربلندى، حقوق مردم و مستضعفان را بر باد دادید. سپس مى افزاید:
«کسى که بخواهد به وسیله شما، پیروز، شود به خدا سوگند! همانند کسى است که در قرعه کشى و بخت آزمایى، برگ نابرنده اى نصیبش شود; وَ مَنْ فَازَبِکُمْ، فَقَدْ فَازَ ـ وَاللهِ ـ بِالسَّهْمِ الاَْخْیَبِ»(۲).
اشاره به این که کمک و همکارى شما به هیچ وجه حساب شده نیست و کسى که اعتماد بر همکارى شما کند، مانند کسى است که در یک قرعه کشى شرکت کرده که نتیجه آن در پایان، برگ نابرنده است.
مسأله قرعه کشى و بخت آزمایى در میان عرب با تشریفات خاصّى معمول بوده است. آنها شترى را مى خریدند و آن را به قسمتهاى متعدّدى تقسیم مى کردند، سپس ده چوبه تیر داشتند که هر کدام از آنها نامى داشت و بر روى آن نوشته شده بود. هفت عدد از تیرها، به ترتیب، برنده یک سهم و دو سهم، تا هفت سهم (مجموعاً بیست و هشت سهم) بود و سه چوبه تیر دیگر، برنده هیچ سهمى نبود و هر کدام از آنها نیز نامى داشت. و در واقع، سهم «اخیب» (چوبه تیر نابرنده) عنوانى براى آنها بود.
مجموع این ده تیر را در کیسه اى مى کردند و تکان مى دادند و به ترتیب به نام ده نفر خارج مى کردند. آنها که صاحب تیر برنده مى شدند، سهم خود را از گوشت شتر مى بردند و آنها که سه چوبه تیرِ نابرنده به نامشان مى افتاد، مجبور بودند هر کدام یک سوم بهاى شتر را بپردازند; به این ترتیب این سه نفر نه تنها برنده نبودند، بلکه خسارت نیز بر دوش آنها بود.
امام (علیه السلام) مردم کوفه را که همکاریشان بى ارزش و مبارزه هایشان توخالى و خسارت بار بود، به آن چوبه هاى تیر نابرنده پرخسارت تشبیه مى کند; و چه تشبیه گویا و ظریفى!
حضرت در ادامه سخن به تشبیه گویاى دیگرى مى پردازد و مى افزاید:
«کسى که بخواهد به وسیله شما تیرى به سوى دشمن پرتاب کند، مانند کسى است که با تیر بى پیکان تیراندازى مى کند! وَ مَنْ رَمَى بِکُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِل(۳)».
تیراندازان قدیم که با کمان تیراندازى مى کردند، تیرهایى داشتند که از سه قسمت تشکیل شده بود: چوبه تیر ـ که اصل تیر را تشکیل مى داد ـ و پرهایى که در انتهاى آن بود و سبب مى شد چوبه تیر به طور مستقیم به سوى هدف حرکت کند و نوک فلزى که در سر چوبه تیر بود سبب فرورفتن تیر در هدف مى شد.
بدیهى است که اگر تیر نوک فلزى نداشته باشد، علاوه بر این که حرکتش خالى از انحراف نخواهد بود، به هدف هم که مى رسد کارى از آن برنمى آید و آخرین اثرش، مانند اثر شلاّقى است که بر بدن وارد شود و نیز تیرى که آخرش شکسته، روى زِه قرار نمى گیرد و به پیش رانده نمى شود و به فرض که نوک فلزى هم داشته باشد، کارى از آن ساخته نیست.
امام در این سخن بر این نکته تأکید مى کند که شما مردم کوفه، فاقد نیروى اصلى تهاجم بر دشمن ـ که همان نیروى ایمان و شجاعت و وفادارى و تقوا است ـ هستید و چنان به زندگى روزمرّه پرزرق و برق خود چسبیده اید که همه ارزش ها را به دست فراموشى سپرده اید.
در اینجا نکته قابل توجّه این است که «اَفْوَق» از مادّه «فوق» به معناى «ته چوبه تیر» است که داراى شکافى است و روى زه قرار مى گیرد و با فشار آن به پیش رانده مى شود و «ناصل» از ماده «نصل» به معناى فلز تیزى است که بر سر تیر نصب مى شود. تعبیر «افوق ناصل» در موردى گفته مى شود که چوبه تیر، نه سر داشته باشد و نه ته، که هیچ کارى از آن ساخته نیست; چرا که فقدان یکى از این دو، آن را از کار مى اندازد، تا چه رسد که هر دو قسمت خراب باشد.
***
کارى کردید که از شما مأیوسم!
در آخرین بخش این خطبه ـ که از خطبه هاى دردناک و غم انگیزى است که از مولا على (علیه السلام) شنیده شده است ـ امام، آخرین تازیانه هاى سرزنش و ملامت را بر ارواح مرده آنها مى نوازد، به این امید که شاید به حرکت آیند و بر پاخیزند و با امکانات وسیع و گسترده اى که دارند، قدرت شیطانى دشمن را درهم بشکنند و مسلمانان را از شرّ این خون آشامان ـ که آخرین تفاله هاى زمان جاهلیتند ـ آسوده کنند، مى فرماید:
«به خدا سوگند! به آنجا رسیده ام که گفتارتان را تصدیق نمى کنم و به یارى شما امید ندارم و دشمن را به وسیله شما تهدید نخواهم کرد. أَصْبَحْتُ وَ اللهِ! لا أُصَدِّقُ قَوْلَکُمْ، وَ لاَ أَطْمَعُ فِى نَصْرِکُمْ، وَ لاَ أُوعِدُ الْعَدُوَّ بِکُمْ.»
درست است که اعتماد متقابل پیشوا و پیروان، از اصول مسلّم مدیریت است و اعتماد به مردم و تشویق آنان و چشم پوشى از خطاهایشان و بیان نقاط قوّتشان، مایه دلگرمى و پیروزى است، ولى گاه کار به جایى مى رسد که بر اثر ضعف و سستى فوق العاده و پراکندگى افکار و تشتّت صفوف و جهل و نادانى تمام روزنه هاى امید رهبر و پیشوا بسته مى شود و مردم در شرایط خاصّى به شکل فردى در مى آیند که گرفتار ایست قلبى شده و جز با فشارهاى سنگین امیدى به بازگشتش نیست. و یا مانند کسى که مادّه سمى خواب آورى خورده که باید او را با سیلى آبدار از فرورفتن در خوابى که مایه مرگ است، نجات داد.
این سخنان در عین این که وضع مردم کوفه را مشخص مى کند، مشکلات طاقت فرساى امیرمؤمنان على (علیه السلام) را در آن مقطع تاریخى نشان مى دهد. او، حق داشت این چنین اظهار بى اعتمادى به آنها کند; چرا که بارها از وعده هاى خود تخلّف کرده و بى وفایى و پیمان شکنى را نشان داده بودند. آنها گروهى بودند که تنها، با رجزخوانى و شعارهاى داغ در مجالس شب نشینى دل خوش مى کردند، ولى به هنگام حرکت به سوى میدانهاى نبرد با دشمن در لانه هاى خود مى خزیدند.
حضرت سپس در ادامه این سخن گویى بر آنها فریاد مى زند، مى فرماید:
«درد شما چیست؟ داروى شما کدام است؟ طبابت و درمانتان از چه راهى میسر است؟ ما بَالُکُم؟ ما دَوَاؤُکُمْ؟ ما طِبُّکُمْ؟»
این گروه شامیان مردانى مانند شما هستند (چرا آنها این گونه متّحدند و آن قدر مقاوم و گوش به فرمان پیشواى ظالمشان هستند، ولى شما این گونه پراکنده و سست و عصیانگرید؟); «اَلْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُکُمْ».
آیا آنها، از آب و گِل دیگرى هستند، یا ساختمان جسمى و روحیه دیگرى دارند؟ به یقین چنین نیست، فرق آنان با شما در یک چیز است: اخلاق و روحیات.
آرى، آنها مى دانند براى میدان جنگ چه چیزهایى لازم است، ولى شما هرگز نمى دانید و على رغم نعمتهاى عظیمى مانند پیشواى قدرتمند و … که خدا به شما داده، نفرات فراوان و امکانات بسیار آنها شما را مرعوب خود ساخته و به ذلّت کشانده است. افسوس و صد افسوس که رهبرى مانند من، گرفتار شماها شده!
و به گفته مولا، در دیوان منسوب به آن حضرت:
دَواؤُکَ فیکَ وَ ما تُبْصِرُ *** وَ دَاؤُکَ مِنْکَ وَ ما تَشْعُرُ
درد تو در درون جان تو است و تو نمى بینى *** و داروى تو، در خود تو است و تو نمى فهمى!
سرانجام و در آخرین جمله هاى این خطبه، امام دقیقاً انگشت روى درد آنها مى گذارد و در سه چیز، آن را خلاصه مى کند و مى فرماید:
«آیا سخن بدون آگاهى (مشکلى را حلّ مى کند؟) و غفلت آمیخته با بى تقوایى شما را به جایى مى رساند؟ و امید به پیروزى دارید، در حالى که شایستگى آن را ندارید; أَقَوْلا بِغَیْرِ عِلْم؟ وَ غَفْلَهً مِنْ غَیْرِ وَرَع؟! وَ طَمَعاً فی غَیْرِ حَقٍّ؟!»
آرى، بدبختى شما از اینجا سرچشمه مى گیرد که نسنجیده سخن مى گویید و سطح آگاهى شما پایین است: شما آیین تقوا را رها کرده در غفلت دنیاپرستى فرو رفته اید; شما مى خواهید تکیه بر جاى بزرگان و پیروزمندان بزنید، در حالى که اسباب پیروزى را فراهم نساخته اید. آرى، درد شما، اینجا است.
این عوامل سه گانه (گفتار بدون عمل و جهل توأم بابى تقوایى و امید پیروزى، بدون فراهم ساختن اسباب آن) در هر قوم و ملّتى که فراهم شود، سبب بدبختى و بیچارگى و شکست آنها خواهد شد.
***
نکته:
عوامل اصلى ناکامی ها:
بى شک، سپاهیان على (علیه السلام) با آن رهبرى لایق و قابل قبول مردمى و سابقه در جهاد، امکان پیروزى بر دشمن را از هر نظر دارا بودند، ولى متأسفانه ضعفهایى داشتند که تمام عوامل پیروزى را از اثر انداخت و بى شک، این ضعفها در هر قوم و ملّتى که پیدا شود، سرنوشتى بهتر از سپاه کوفه نخواهد داشت.
در جمله هاى اخیر این خطبه و پاره اى از جمله هایى که در فرازهاى قبل گذشت، این ضعفها به خوبى تبیین شده که نخستین آن، رها کردن عمل و چسبیدن به سخن است. امروز در جاى گرم و خوش بنشینند و سخن از جنگ و جهاد گویند، بى آن که به آن معتقد باشند و یا تصمیمى بر انجام آن بگیرند. در پشت جبهه حرفهاى داغ آتشین بزنند، ولى هرگز به خطوط مقدم نزدیک نشوند. اصولا افراد پرادعا و پرحرف در عمل، افرادى ضعیف و ناتوانند، گویى تمام قدرت و استعداد خود را در زبانشان جمع کرده اند!
جمله «أَقَولا بِغَیْرِ عِلْم؟»، همین معنا را مى رساند; خواه علم را به معناى «آگاهى» بدانیم یا به معناى «اعتقاد» یا به معناى «عمل»; چرا که هر سه تفسیر، به یک نتیجه بازمى گردد; زیرا آگاهى و اعتقاد نسبت به چیزى، دعوت به عمل مى کند و ضعف عمل، معمولا به خاطر عدم درک عمیق و نداشتن اعتقاد است، همان گونه که در سخن دیگرى از مولا على(علیه السلام) آمده است که فرمود: «اَلْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ; فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ.(۴) علم، با عمل همراه است، کسى که آگاهى (و اعتقاد) نسبت به چیزى داشته باشد، به آن عمل مى کند.»
عامل دیگر، غفلت و فقدان وَرَع است و به تعبیرى دیگر عدم توجه به واقعیتها ـ که برخاسته از بى تقوایى است ـ سبب مى شود که دشمن براحتى در میان جمع نفوذ کند و گاه سران آنها را با زخارف دنیا بخرد و گاه آنها را با مقام تطمیع کند و یا از خطر بترساند، در حالى که اگر هوشیارىِ آمیخته با پرهیزگارى جاى این غفلت و بى تقوایى را بگیرد تیر دشمن به سنگ مى خورد و کمانه مى کند و به او بازمى گردد.
عامل سوم، طمع در چیزى است که شایستگى آن را ندارد و یا به تعبیر دیگر اسباب آن را فراهم نساخته است.
مى دانیم که در عالم، براى رسیدن به هر مقصدى، اسبابى لازم است و قانون علّت و معلول، با اراده و مشیت الهى با قدرت تمام بر جهان حکومت مى کند; هر چند ناآگاهان در عالم خیال این پیوندها را از هم گسسته و براى رسیدن به مقصود به اوهام و خیالات دل مى بندند.
جمله «طَمَعاً فى غَیْرِ حَقٍّ» مى تواند به همین معنا باشد که شما طمع در چیزى دارید که استحقاق آن را ندارید، ولى برخى از مفسران نهج البلاغه ـ گفته اند که منظور از این جمله، این است که آنها طمع داشتند که عطایاشان از بیت المال، افزوده شود و بیش از آنچه استحقاق دارند از سوى مولا على (علیه السلام) به آنها پرداخته شود و چون این خواسته نامشروع، انجام نشد، در جنگ سست شدند.
بدیهى است که این طرز تفکّر مادّى گرایانه، هر جا باشد، عامل بدبختى و شکست است، همان گونه که توجه به جمع آورى غنائم ـ که یک گرایش مادّى در میدان جهاد الهى بود ـ در جنگ اُحد، سبب شکست سختى در سپاه اسلام شد.
به هر حال این اصول تنها مربوط به تحلیل عوامل شکست در لشکر کوفه نبود، بلکه اصولى است مربوط به هر عصر و زمان و مکان.
این جمله هاى اخیر، بلکه تمام فرازهاى این خطبه، از سوز درون مولا على (علیه السلام) و نهایت ناراحتى آن حضرت خبر مى دهد و اگر تاریخ مدوّن هم وجود نداشت، همین جمله ها کافى بود که شرایط خاصِّ زمان حضرت را روشن سازد.
* * *
پی نوشت:
۱ ـ مقدم شدن «المغرور» ـ که در واقع، خبرِ مبتدا است ـ در اینجا، معناى حصر را مى رساند; یعنى فریب خورده واقعى، تنها چنین کسى است.
۲ ـ «اخیب»، از ماده «خیب»، در اصل، به معناى «محروم شدن و از دست رفتن مطلوب» است و «سهم اَخیب» به چوبه تیرى مى گویند که به هنگام بخت آزمایى علامت باخت را دارد.
۳ ـ «افوق ناصل» چوبه تیرى است که نه پیکان داشته باشد، نه شکاف آخر، یعنى، نه سر دارد و نه ته، در نتیجه به درد نمى خورد.
۴ ـ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۳۶۶.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *