خطبه شماره ۳۷: فضیلت‌های آن حضرت

خطبه شماره ۳۷: فضیلت‌های آن حضرت

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام

من کلام له (علیه السلام) و فیه یذکر فضائله، قاله بعد وقعه النهروان: 
فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِینَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعْتُ حِینَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقْتُ حِینَ تَعْتَعُوا وَ مَضَیْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِینَ وَقَفُوا، وَ کُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً، فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا کَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّکُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزِیلُهُ الْعَوَاصِفُ، لَمْ یَکُنْ لِأَحَدٍ فِیَّ مَهْمَزٌ وَ لَا لِقَائِلٍ فِیَّ مَغْمَزٌ. الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ، وَ الْقَوِیُّ عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ. رَضِینَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ.
(پس از فرونشاندن شورش نهروان در سال ۳۸ هجرى در کوفه ایراد فرمود که شبیه یک سخنرانى است):
آن گاه که همه از ترس سست شده، کنار کشیدند، من قیام کردم، و آن هنگام که همه خود را پنهان کردند من آشکارا به میدان آمدم، و آن زمان که همه لب فرو بستند، من سخن گفتم، و آن وقت که همه باز ایستادند من با راهنمایى نور خدا به راه افتادم. 
در مقام حرف و شعار صدایم از همه آهسته تر بود امّا در عمل برتر و پیشتاز بودم، زمام امور را به دست گرفتم، و جلوتر از همه پرواز کردم، و پاداش سبقت در فضیلت ها را بردم. 
همانند کوهى که تند بادها آن را به حرکت در نمى آورد، و طوفانها آن را از جاى بر نمى کند، کسى نمى توانست عیبى در من بیابد، و سخن چینى جاى عیب جویى در من نمى یافت. 
خوارترین افراد نزد من عزیز است تا حق او را باز گردانم، و نیرومند در نظر من پست و ناتوان است تا حق را از او باز ستانم. در برابر خواسته هاى خدا راضى، و تسلیم فرمان او هستم.
 

سخنى است از امام علیه السّلام که در حکم خطبه است و بعد از واقعه نهروان بیان فرموده و در آن روحیات خود را شرح مى دهد.

خطبه در یک نگاه:
همان گونه که در کلام ابن ابى الحدید نیز آمده، این خطبه شامل چند بخش مختلف است که هر یک ناظر به مطلبى استدر بخش نخستین، امام به خدماتش در زمان غربت اسلام و آغاز دعوت پیغمبر اشاره مى کند و مى گوید که: در برابر آن طوفان ها و تند بادهایى که دشمن به راه انداخته بود، مانند کوه محکم ایستادم و نقطه ضعفى از هیچ نظر بر دامان زندگى من وجود ندارد.
در بخش دوم، به این مطلب اشاره مى کند که من همواره در برابر زورمندان ستمگر و در کنار ضعیفان مظلوم ایستاده ام تا حقّ آنها را بگیرم.
در بخش سوم، به عنوان دفاع از اخبار از حوادث آینده -که از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نقل فرموده- مى گوید که محال است که سخنى ناروا به پیامبر نسبت دهم، در حالى که من نخستین تصدیق کننده او بودم.
و در آخرین بخش از خطبه عذر بیعت با خلفاء را چنین بیان مى کند که من به دستور پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ناچار بودم تن به بیعت بدهم و براى گرفتن حقّم قیام نکنم، مبادا شکافى در صفوف مسلمانان پیدا شود و دشمن از آن استفاده کند.

در برابر طوفانها پابرجا ایستادم!
گرچه بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله هاى آغاز این خطبه را ناظر به حوادث عصر عثمان دانسته اند که امام بارها او را از کارهاى نادرستش نهى کرد، در حالى که دیگران سکوت اختیار کرده بودند، ولى لحن کلام مولا نشان مى دهد که ناظر به حوادث عصر پیامبر مخصوصاً آغاز اسلام است. مى فرماید:
«آن زمان که دیگران به سستى گراییده بودند، من (براى دفاع از اسلام) قیام کردم و آنگاه که همگى خود را پنهان کرده بودند، من آشکارا به میدان آمدم و آن روز که دیگران لب فرو بسته بودند، من سخن گفتم;
«فَقُمْتُ بِالاَْمْرِ حِیْنَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعْتُ(۱) حِیْنَ تَقَبَّعُوا(۲) وَ نَطَقْتُ حِینَ تَعْتَعُوا(۳)».
«و هنگامى که همگان از ترس سکون اختیار کرده بودند، من با نور الهى، به راه افتادم، (لیکن فریاد نمى زدم و جنجال به راه نمى انداختم) صدایم، از همه، آهسته تر بود، ولى از همه، پیشگام تر بودم».
«وَ مَضَیْتُ بِنُورِاللهِ حِینَ وَقَفُوا. وَ کُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلاَهُمْ فَوْتاً(۴)».
سپس مى افزاید: «من در آن زمان بر مرکب پیروزى سوار شدم، زمامش را به دست گرفتم و به پرواز درآمدم و در این میدان مسابقه بر دیگران پیشى گرفتم».
«فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا(۵)».
«من مانند کوهى که تند بادها قدرت شکستن آن را ندارد و طوفانها نمى تواند آن را از جاى برکند پابرجا ایستادم».
«کَالْجَبَلِ لاَتُحَرِّکُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لاَتُزِیلُهُ الْعَوَاصِفُ(۶)».
«این در حالى بود که هیچ کس نمى توانست عیبى بر من بگیرد و هیچ سخنْ چینى جاى طعنه در من نمى یافت».
«لَمْ یَکُنْ لاَِحَد فیَّ مَهْمَزٌ(۷) وَ لاَ لِقَائِل فِیَّ مَغْمَزٌ(۸)».
در آغاز این فراز، امام (علیه السلام) به چهار نکته اشاره مى کند:
نخست: این که در آن زمان که دیگران سُست و ناتوان شدند، من دامن همّت به کمر زدم و قیام کردم و وظیفه خود را انجام دادم.
دیگر این که، آن زمان که دیگران از ترس یا ضعف سر در لاک خود فرو برده بودند، من گردن کشیدم و دشمن را در همه جا زیر نظر گرفتم.
توجه داشته باشید که «تطّلع»، به معناى «گردن کشیدن براى جست و جوى چیزى» است و «تَقَبُّعْ»، به معناى «پنهان شدن و سر در لاک فرو بردن» است.
سوم این که: و هنگامى که دیگران زبانشان کُند شده بود و از اظهار نظر در مسایل مهم اسلامى و بیان حقایق علمى بازمانده بودند، من به سخن آمدم و حقایق را بیان کردم.
چهارم این که: در آن زمان که دیگران بر اثر شک و تردید و حیرت و سرگردانى از راه رفتن باز ماندند، من در پرتوِ نور پروردگار (نور ایمان و یقین یا نور قرآن و وحى) به راه خود ادامه دادم و پیش رفتم.
ولى با این همه افتخارات ادعایى نداشتم و جار و جنجال و سر و صدایى به راه نینداختم و این همان چیزى است که در جمله «کُنْتُ أخْفَضَهُمْ صَوْتاً»، به آن اشاره فرموده است.
سپس در نتیجه گیرى مى فرماید، بازده این امور آن شد که من زمام کار را به دست گرفتم و به پرواز در آمدم و جایزه سبقت در فضایل را بردم.
در جمله بعد بر مسایل گذشته تأکید کرده و مى گوید: مانند کوه ایستادم و هیچ حادثه اى قدرت جابجایى مرا نداشت.
و با این همه پاک زیستم و پاک ماندم و هیچ کس نتوانست بر من عیبى بگیرد.
این جمله ها چنانکه گفته شد ممکن است اشاره به آغاز ظهور اسلام باشد; زیرا مى دانیم نخستین کسى که از مردان ایمان آورد، على (علیه السلام) بود و در آن ایّام که اسلام و پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) کاملا غریب بودند و مؤمنان اندک و دشمنان قوى و نیرومند، کسى که در همه جا و در تمام صحنه ها حاضر بود و با تمام وجودش، از اسلام و قرآن و پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) دفاع کرد، على (علیه السلام) بود.
این معنا همچنان ادامه یافت; در «یوم الدّار» که آغاز تبلیغ آشکار براى اسلام، بعد از سه سال تبلیغ پنهانى، بود تنها کسى که دعوت پیامبر را براى حمایت اجابت نمود آن حضرت بود. و در لیله المبیت، او بود که جانش را در طَبَق اخلاص گذاشت و در مقابل خطرهاى جدّى، که جان پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) را تهدید مى کرد، مردانه دفاع کرد.
داستان جنگ خیبر و ناتوانى دیگران از فتح آن دژهاى مستحکم و گشوده شدن آنها به دست على (علیه السلام) و نیز داستان احزاب و مبارزه آن حضرت با عمرو بن عَبْدُوَدْ، در حالى که هیچ کس حاضر نشد به نبرد با او برود و امثال آن را، تاریخ فراموش نکرده و نمى کند.
این احتمال نیز و جود دارد که منظور از قیام به امر و بقیه جمله هاى چهارگانه دفاع از اسلام، در ایّام خلفا باشد; چرا که همه مورّخان اسلامى نوشته اند، وقتى که مشکلِ مهمّى براى مسلمانان پیدا مى شد، کسى که براى گشودن مشکل قیام مى کرد على (علیه السلام) بود.
جمله معروف خلیفه دوم، عمر بن الخطاب، «أَللّهُمَّ! لاتَبْقَنى لِمُعضِلَه لَیْسَ لَها أَبُوالْحَسَنْ;(۹) خداوندا! آن روز که مشکلى پیش آید و ابوالحسن، على بن ابى طالب، براى حل آن حاضر نباشد، مرا زنده مگذار»، یا جمله هاى مشابه آن ـ که در کتب شیعه و اهل سنّت، به طور گسترده نقل شده ـ گواه زنده این مدّعا است. این مطلب، به قدرى شایع و مشهور است که بعضى از ارباب لغت، جمله «مُشکِلَهٌ لَیْسَ لَها أَبُوالْحَسَنْ»، را به عنوان یک ضرب المثل معروف عرب ذکر کرده اند.
در اینجا احتمال سومى نیز وجود دارد و آن این که ممکن است جمله ها، اشاره به قیام آن حضرت در امر خلافت، بعد از شکست برنامه هاى خلیفه سوم و آن طوفانهاى مرگبارى که جهان اسلام را در اواخر زمان او و بعد از کشته شدنش فراگرفت بوده باشد.
آرى، در آن زمان به تمام معنا شیرازه جامعه اسلامى از هم گسسته بود و در آن آشفته بازار، منافقان و بازماندگان عصر جاهلیت و مشرکان عرب به تکاپو در آمده بودند.
مسلمانان راستین، تنها نقطه امیدشان على (علیه السلام) بود. آرى او بود که در آن هنگام قیام به امر کرد و اسلام و مسلمانان را از خطر پراکندگى و بازگشت به عقب، رهایى بخشید.
البتّه، منافاتى بین تفسیرهاى سه گانه بالا نیست، و ممکن است همه آنها در تعبیرهاى جامع و پرمحتوى بالا جمع باشد.
تعبیر به «کُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً»، ممکن است اشاره به تواضع امام (علیه السلام) با آن همه پیروزى و موفّقیت بوده باشد، و با اشاره به این که من هرگز اهل تظاهر و جار و جنجال نبوده ام و یا اشاره به این که من در همه حال ثابت قدم بوده ام; زیرا سر و صدا و جار و جنجال از آنِ افراد ضعیف و ناتوان است.
به همین دلیل، به دنبال آن جمله «وَ أَعلاهُمْ فَوتاً» آمده است که به معناى «پیشى گرفتن بر دیگران» است; پیشى گرفتن در ایمان و هجرت، پیشى گرفتن در مبارزه و جهاد، و پیشى گرفتن در همه فضایل اخلاقى.
جمله «فَطِرْتُ بِعِنانِها وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهانِها»، نیز تأکیدى بر همین مطلب است، به ویژه این که «فَاء تَفریْعَ» در ابتدا به صورت نتیجه برنامه هاى پیشین آمده است، یعنى این که من بر مرکب پیروزى سوار شدم و گوى سبقت را از دیگران ربودم، و این به خاطر آن بود که لحظه اى سستى به خود راه ندادم، از حوادث بزرگ نهراسیدم فرصت ها را از دست ندادم و در عین حال جار و جنجال به راه نینداختم.
حضرت در جمله بعد خود را به کوه عظیمى تشبیه مى کند که هرگز تندبادها و طوفان ها نمى توانند آن را از جا حرکت دهند.
جالب این که نخست مى گوید «قواصف آن را حرکت نمى دهد» سپس مى افزاید: که «عواصف آن را ریشه کن نمى سازد».
و این به خاطر آن است که قواصف به معناى «تندبادهاى شکننده» است و عواصف به معناى «بادهاى بسیار سریعى است که اشیاء را با خود مى برد» و این به دلیل آن است که گاه حادثه در حدّى است که انسان را در جاى خود مى شکند و از کار مى اندازد و گاه از آن هم شدیدتر است که او را مانند برگى با خود مى برد و در نقطه اى دوردست پرتاب مى کند. امام (علیه السلام) مى فرماید: هیچ یک از این حوادث تأثیرى در پایدارى و پایمردى من نداشت.
در آخرین جمله هاى این فراز به نکته مهم دیگرى اشاره مى فرماید که: با این همه فعالیت اجتماعى کسى نمى توانست بر من خرده گیرى کند و یا عیبى بگذارد.
مى دانیم که افراد وقتى در صحنه اجتماع گام مى گذارند و به کارهاى مهم دست مى زنند، به هر حال از گوشه و کنار مورد انتقادهایى قرار مى گیرند، امّا اگر کسى بتواند در تمام صحنه هاى مهم ظاهر گردد و بزرگ ترین خدمت را انجام دهد، بى آن که گرد و غبار عیب و تهمتى بر دامانش بنشیند، کار بسیار مهمى انجام داده است.
این در حالى است که نسبت به دیگران که کمتر از آن حضرت در صحنه بوده اند، گفت و گوهاى بسیارى است.(۱۰)
***
زورمندان ستمگر نزد من ضعیفند!
از آنجا که بسیارى از حوادث دردناک و جنگ هاى خونین در عصر امام (علیه السلام) از عدالت آن بزرگوار سرچشمه مى گرفت، مردمى که سالها، به ظلم و ستم و تبعیض هاى ناروا در عصر خلفاى پیشین، مخصوصاً در عصر خلیفه سوم، عادت کرده بودند، به آسانى حاضر به قبول مساوات در برابر قانون و بیت المال نبودند.
امام در این فراز از خطبه تأکید مى کند که من این روش را هرگز از دست نخواهم داد، و من براى اجراى حق و عدالت و گرفتن حق ضعیفان از زورمندان قبول خلافت کردم، به همین دلیل، ناتوان ستمدیده در نظر من عزیز است تا حقّش را بگیرم و زورمند ستمگر نزد من حقیر و ضعیف است تا حقّ دیگران را از او بستانم; «اَلذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِىُّ عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ».
امام همواره گفتار معروف پیامبر را که در فرمان مالک اشتر به آن اشاره فرموده، مدّ نظر و مورد توجه داشته است، به همین دلیل به مالک اشتر صریحاً توصیه مى کند که بخشى از وقت خود را در اختیار نیازمندان بگذار و بارِ عام بده، درهاى دارالاماره را بگشاى و پاسبانان را کنار بزن تا مردم آزادانه با تو تماس بگیرند و نیازها و مشکلات خود را، بىواسطه با تو در میان بگذارند.
سپس مى افزاید: «این به خاطر آن است که از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) بارها این سخن را شنیدم که مى فرمود: «لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّهٌ لایُؤخَذُ لِلضَّعیفِ فیهِا حَقُّهُ مِنَ الْقَوىِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِع»; امّتى که حقّ ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد، هرگز پاک نمى شود و روى سعادت را نمى بیند».(۱۱)
امام (علیه السلام) در تمام امور، خود نسبت به این اصل اساسى وفادار ماند و این اصل در تمام زندگانیش ظهور و بروز داشت و تنها ایرادى که دشمنان بر او مى گرفتند، همین بود. که او عدالت را فداى مصلحت شخصى و حکومتش نمى کند و افراد دنیاپرست خودخواه را که همیشه عادت به تبعیضهاى ناروا کرده اند، از خود مى راند.
در این زمینه حکایات و احادیث زیادى نقل شده، از جمله این که در کتاب روضه کافى آمده است که امام (علیه السلام) روزى عطایاى بیت المال (خراج و مانند آن) را تقسیم مى کرد، مرد سرشناسى از انصار پیش آمد و امام (علیه السلام) سه دینار به او داد و بعد از او غلام سیاهى آمد، امام (علیه السلام) به او هم سه دینار داد.
مرد انصارى عرض کرد: «اى امیرمؤمنان! این غلام من بود که دیروز آزادش کردم. تو او را با من یکسان قرار مى دهى؟»
امام (علیه السلام) فرمود: «من در کتاب خدا نظر کردم، هیچ برترى اى براى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدم».
«اِنَّ آدَمَ لَمْ یَلَدْ عَبْداً وَ لا أَمَهً اِنَّ النّاسَ کُلُّهُمْ أَحْرار; از آدم غلام و کنیزى متولّد نشد، همه مردم آزادند (و اگر در برهه اى از زمان طوق بندگى بر گردن بعضى بیفتد، سرانجام باید آزاد شوند و به اصل خود باز گردند)».(۱۲)
این تعبیر امام (علیه السلام) شاید ناظر به این باشد که اگر بنا شود گروهى بر گروه دیگرى برترى یابند، باید فرزندان اسماعیل ذبیح الله بر دیگران پیشى گیرند در حالى که آنان نیز با دیگران یکسانند.
سپس به دنبال این کلام مى افزاید: «ما در برابر فرمان خدا راضى هستیم و در مقابل امر او تسلیم مى باشیم; رَضِینَا عَنِ اللهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لَهُ أَمْرَهُ».
این تعبیر، ممکن است که اشاره به یکى از دو معنا باشد: نخست این که فرمان خدا این است که حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم کنیم و ما تسلیم این فرمان هستیم و باید تسلیم باشیم، خواه دیگران بپسندند یا نپسندند.
دیگر این که حمایت از ضعیف مظلوم و مبارزه با قوى ظالم، مشکلاتى در زندگى انسان مى آفریند و من آگاهانه در این راه گام برمى دارم و مشکلاتش را به جان مى پذیرم و راضى به قضاى الهى هستم.
شایان توجه این که بسیارى از مفسران نهج البلاغه این جمله را مقدمه اى براى فراز بعد و مربوط به آن دانسته اند، ولى همان گونه که در تفسیر بالا ذکر شد، ظاهر این است که این جمله ادامه بحث گذشته است و نشان مى دهد که امام (علیه السلام) در حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم کمترین تردیدى به خود راه نمى دهد و هر مشکلى را در این راه به جان مى خرد و تسلیم امر و فرمان خدا است.
***
نکته:
حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم:
این مسأله که حکومت اسلامى باید مدافع مظلومان و یار و یاور آنها باشد و در برابر هجوم ستمگران از آنان حمایت و دفاع کند، در عبارات متعددى از نهج البلاغه منعکس است که یک نمونه روشن آن خطبه شقشقیه بود که در پایان آن، امام (علیه السلام) با صراحت مى فرماید: «من طالب خلافت و حکومت بر شما نبودم; آنچه مرا وادار به پذیرش مى کند، پیمانى است که خداوند از علماى هر امّتى گرفته که در برابر شکمبارگى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند و به یارى گروه نخست قیام کنند و با گروه دوم به مبارزه بپردازند; «وَ ما أَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَماءِ أَنْ لایُقارُّوا عَلى کِظَّهِ ظالِم وَ لاسَغَبِ مَظْلُوم».
در آخرین وصایاى امام (علیه السلام) در بستر شهادت نیز به فرزندانش تأکید مى کند که همواره، دشمن ظالمان و یاور مظلومان باشند، (کُونا لِلظّالِمِ خَصماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوناً)(۱۳).
سراسر زندگى امام (علیه السلام) و حوادث جالبى که در حیات آن حضرت واقع شد، نشان مى دهد که در عمل نیز همیشه به این اصل اساسى وفادار بود ولحظه اى در انجام دادن آن کوتاهى نفرمود.
در خطبه دیگرى از نهج البلاغه همین معنا با تعبیر داغ و پرجوش دیگرى آمده است مى فرماید: «وَ أیَمُ اللهِ! لاَُنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظالِمِه وَلاََقُودَنَّ الظّالِمَ بِخِزامَتِه حَتّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ الْحَقِّ وَ إِنْ کانَ کارِهاً;(۱۴) به خدا سوگند! داد مظلوم را از ظالم مى گیرم و افسار ظالم را مى کشم تا وى را به آبشخور حق وارد سازم، هر چند کراهت داشته باشد».
اساساً، این یک اصل مهم اسلامى است که در قرآن مجید بر آن تأکید شده است و با صراحت، به مؤمنان دستور مى دهد که براى نجات مظلومان به پا خیزند و حتى اگر لازم باشد، دست به اسلحه ببرند و با ظالمان پیکار کنند.
و مى فرماید: (وَ مالَکُمْ لاتُقِاتِلُونَ فى سَبیلِ اللهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِالْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَریَهِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلیّاً وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیراً); چرا در راه خدا و (در راه) مردان و زنان و کودکانى که (به دست ستمگران) تضعیف شده اند پیکار نمى کنید؟! همان افراد (ستمدیده اى) که مى گویند: پروردگارا! ما را از این شهر (مکّه) ـ که اهلش ستمگرند ـ بیرون ببر! و از طرف خود براى ما سرپرستى قرار ده و از جانب خود یار و یاورى براى ما تعیین فرما»!(۱۵)
این نکته را نباید فراموش کرد که فلسفه اصلى تشکیل حکومتها و تشریع قوانین، (اعم از قانون هاى الهى و قوانین ناقصى که به وسیله بشر تشریح شده است) حفظ حقوق ضعیفان و حمایت از آنها بوده است، چرا که اقوایا و زورمندان با تکیه بر قدرت و زور خود نه تنها حق خویش را مى گیرند، بلکه افزون بر آن را نیز مى طلبند، بنابراین اگر حکومت و قانون حامى مظلومان و مستضعفان نباشد، فلسفه وجودى خود را به کلّى از دست مى دهد و گاه به بازیچه اى در دست ظالمان، براى توجیه ظلم و ستم هایشان تبدیل مى شود.
به همین جهت على (علیه السلام) در همان خطبه شقشقیه، دلیل قبول حکومت را مسأله حمایت از مظلومان و مبارزه با ظالمان بیان مى دارد.
و نیز به همین دلیل در جوامعى که با رشوه مى توان مسیر قوانین را تغییر داد، قانون نتیجه معکوس مى دهد; چرا که دست دهنده رشوه را، ظالمان دارند نه ضعیفان و مظلومان. در چنین جوامعى قانون مبدّل به منبع درآمد نامشروعى براى گروهى از ظالمان و وسیله توجیهى براى ظلم گروه دیگر مى شود. ولى باید تصدیق کرد که تحمّل عدالت و پیکار با ظالمان به خاطر حمایت از مظلومان، براى بسیارى ناخوشایند است.
کسانى که رعایت این اصل را مزاحم منافع نامشروع خویش مى بینند و یا از آن بدتر، کسانى که براى خود ـ به خاطر زور و قدرتشان ـ حقوق زیادترى در اجتماع قائلند و کلمه مساوات در برابر قانون را توهین و تحقیرى نسبت به خویش مى پندارند، بسختى مى توانند پذیراى عدل و داد باشند و آنها هستند که همیشه در راه حکومتهاى عدل الهى سنگ مى اندازند و ایجاد مانع مى کنند و از هیچ عمل زشت و غیر اخلاقى رویگردان نیستند و همانها بودند که آن همه مشکلات را در درون حکومت على (علیه السلام) ایجاد کردند و فضاى جامعه اسلامى را تیره و تار ساختند.
این سخن را با جمله اى که مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار از کتاب دعوات راوندى نقل کرده است پایان مى دهیم، او از على بن جعد نقل مى کند که مى گوید: «مهمترین چیزى که سبب شد عرب از حمایت امیرمؤمنان على (علیه السلام) خوددارى کند، امور مالى بود; چرا که آن حضرت هرگز شریفى را بر غیر شریف و عربى را بر عجم ترجیح نمى داد و براى رؤسا و امراى قبایل حساب خاصّى ـ آنچنان که سیره سلاطین بود ـ نمى گشود و هیچ کس را به وسیله مال، به سوى خودش متوجّه نمى ساخت، در حالى که معاویه کاملا به عکس این معنا عمل مى کرد.(۱۶)
***
پی نوشت:
۱ ـ «تَطَلَّعتُ» از مادّه «طلع» به معناى «گردن کشیدن براى جستجوى چیزى» است، و در اصل از مادّه «طلوع» گرفته شده که به معناى «ظهور و بروز» است.
۲ ـ «تَقَبَّعوُا» از مادّه «قبع» به معناى «داخل کردن سر در چیزى مانند لباس و پیراهن» آمده و در اصل از «قُبوع» گرفته شده است و در اینجا به معناى «سر در لاک خود فروبردن و خویشتن را از صحنه حوادث دور داشتن» است.
۳ ـ «تعتعوا» از مادّه «عتع» گرفته شده که به معناى «لکنت زبان» است و به «حرکات شدید» نیز اطلاق مى شود; چرا که افرادى که داراى لکنت زبان هستند با فشار و حرکات شدید سعى مى کنند منظور خود را ادا کنند.
۴ ـ «فوت» در اصل به معناى «از دست رفتن چیزى» است، این واژه به تفاوت میان دو چیز و دورى آنها از هم به گونه اى که یکى آن دیگرى را درک نکند، گفته مى شود و از همین رو این واژه در مورد کسى که بر دیگرى سبقت بگیرد و او را پشت سر بگذارد، به کار مى رود، و در جمله بالا منظور همین معنا است.
۵ ـ «رهان» از مادّه «رهن» به معناى «گذاشتن چیزى نزد دیگرى» است و به همین جهت وثیقه بدهکارى را رهن مى گویند. و از همین رو به جوائز مسابقات و برد و باخت ها نیز «رهان» گفته مى شود. و در جمله بالا نیز «اِسْتَبْدَدْتُ بِرِهانِها» منظور این است که جایزه این مسابقه الهى را من به تنهایى بردم.
۶ ـ «القواصف» و «عواصف» جمع «قاصف و عاصف»، هر دو به معناى «تندباد» است، ولى در مفهوم کلمه نخست، شکنندگى افتاده است و در مفهوم دومى «تکان دادن و بردن اشیاء» را همراه خود راه یافته. بنابراین به تندبادهایى که شاخه هاى درختان را بشکند، قاصف، گویند. و به بادهاى سریعترى که درخت را از جاى بکند و با خود ببرد، عاصف گویند.
۷ ـ «مهمز» از مادّه «همز» در اصل به معناى «فشردن و فشار دادن» است و در مورد عیب جویى که طرف را تحت فشار قرار مى دهد، به کار رفته است. و منظور از این کلمه، در جمله بالا نیز همین معنا است، یعنى جایى براى عیب جویى در من نبود.
۸ ـ «مغمز» از مادّه «غمز» نیز در اصل، به معناى «فشردن و یا گاز گرفتن» است. این واژه در مورد فشارى که با شىء نوک تیزى بر مرکب سوارى براى حرکت سریعتر وارد مى شود، اطلاق مى گردد، و به همین مناسبت در بسیارى از موارد به معناى «عیب جویى» به کار رفته است و «غمّاز» به معناى «شخص عیبجو و غیبت کننده» است و در کلام امام منظور همین معنا است.
۹ ـ این حدیث، با تعبیرات متفاوتى، در بسیارى از کتب معروف اهل سنّت نقل شده است. براى آگاهى از این منابع وسیع و گسترده، مى توانید به کتاب الغدیر، جلد ۳، صفحه ۹۷، مراجعه کنید.
۱۰ ـ در جلد اوّل این کتاب، در شرح خطبه شقشقیه، توضیحات ارزنده اى درباه این مطلب گذشت: صفحات (۳۴۵ و ۳۵۳).
۱۱ ـ نهج البلاغه، نامه ۵۳، فرمان به مالک اشتر.
۱۲ـ روضه کافى، صفحه ۶۹، حدیث ۲۶.
۱۳ ـ نهج البلاغه، نامه ۴۷.
۱۴ ـ نهج البلاغه، خطبه ۱۳۶.
۱۵ ـ سوره نساء، آیه ۷۵.
۱۶ـ بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱۳۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: علت کناره گیرى از خلافت

أَتَرَانِی أَکْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)، وَ اللَّهِ لَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ، فَلَا أَکُونُ أَوَّلَ مَنْ کَذَبَ عَلَیْهِ. فَنَظَرْتُ فِی أَمْرِی، فَإِذَا طَاعَتِی قَدْ سَبَقَتْ بَیْعَتِی وَ إِذَا الْمِیثَاقُ فِی عُنُقِی لِغَیْرِی.

آیا مى پندارید من به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) دروغى روا دارم؟ به خدا سوگند، من نخستین کسى هستم که او را تصدیق کردم، و هرگز اوّل کسى نخواهم بود که او را تکذیب کنم. در کار خود اندیشیدم، دیدم پیش از بیعت، پیمان اطاعت و پیروى از سفارش رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) را بر عهده دارم، که از من براى دیگرى پیمان گرفت. (پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود اگر در امر حکومت کار به جدال و خونریزى کشانده شود، سکوت کن).

من نخستین مسلمانم:
همان گونه که قبلا اشاره شد، به نظر مى رسد که آنچه در خطبه آمده بخشهاى مختلفى از یک خطبه بلند بوده است که مرحوم سیّد رضى، آنها را از بقیه جدا کرد. به همین دلیل گاه رابطه نزدیکى بین بخشهاى خطبه دیده نمى شود; هر چند که مى توان با تقدیرها و تکلّفاتى قسمتهاى مختلف خطبه را به هم پیوند داد.
به هر حال این بخش از خطبه ـ که آخرین بخش محسوب مى شود ـ ناظر به دو چیز است:
نخست این که امام پیوسته خبرهایى از حوادث آینده مى داد و گاه مى فرمود: «اینها مسائلى است که پیغمبر اکرم به من خبر داده است».
از جمله پیکار با اهل جمل و صفین و نهروان بود و از آنجا که بعضى از افراد ضعیفُ الایمان و بى خبر گاه در صحّت نقل امام از پیغمبر اکرم تردید مى کردند، امام در پاسخ به آنها مى فرماید: «آیا گمان مى کنید که ممکن است من بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) دروغ ببندم (و ممکن است اخبار غیبى و پیشگویى هایى را که از آن حضرت نقل مى کنم، خلاف واقع باشد)؟
به خدا سوگند! من نخستین کسى هستم که او را تصدیق کردم، بنابراین نخستین کسى نخواهم بود که او را تکذیب مى کند; «أَتَرَانی أَکْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله وسلم)؟ وَاللهِ لاََنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ! فَلاَ أَکُونُ أَوَّلَ مَنْ کَذَبَ عَلَیْهِ».
آن روز که همه با او مخالف بودند و حضرتش را تکذیب مى کردند، من سخنش را تصدیق کردم و به صدق کلامش یقین داشتم و نخستین فردى از مردان بودم که به او ایمان آوردم و هر چه داشتم در طبق اخلاص گذاشتم و تقدیم او کردم. در جنگها سپر او بودم و در تمام حوادث سخت و سنگین سر بر فرمانش داشتم. آیا با این حال ممکن است که از مسیر او منحرف شوم یا سخنى را به دروغ بر او ببندم؟ محال است، محال!
احتمال دیگرى در تفسیر این جمله وجود دارد و آن این که، امام مى فرماید: اگر من با خلفا بیعت کردم، نه به خاطر این بود که آنها را سزاوارتر مى دانستم، بلکه به خاطر دستور پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) براى جلوگیرى از بروز اختلاف و تفرقه در میان مسلمانان بود. آیا فکر مى کنید که من این سخن را به دروغ بر پیغمبر بسته ام و یا فکر کنید من دستور او را پشت سر بیندازم؟! بنابراین من با خلفا بیعت کردم و از احقاق حقّ خود موقّتاً صرف نظر کردم تا از فرمان آن حضرت اطاعت کنم.
این تفسیر با جمله هاى بعد سازگارى بیشترى دارد و به همین دلیل مناسبتر به نظر مى رسد.
حضرت سپس به این نکته اشاره مى فرماید که: «من در کار خود اندیشه کردم، دیدم لزوم اطاعت (فرمان پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)) بر بیعتم (با خلفا) پیشى گرفته است و در این حال (براى حفظ موجودیت اسلام) پیمان بیعت دیگران بر گردن من است; «فَنَظَرْتُ فی أَمْرِی، فَإِذَا طَاعَتِی قَدْ سَبَقَتْ بَیْعَتِی وَ إِذَا الْمیِثَاقُ فی عُنُقِی لِغَیْرِی».
گرچه در تفسیر جمله بالا ـ که از جمله هاى پیچیده نهج البلاغه است ـ نظرات مختلفى از سوى شارحان نهج البلاغه ابراز شده، ولى آنچه در بالا گفتیم، از همه مناسب تر به نظر مى رسد. گویا این جمله جواب سؤالى است که در اذهان مطرح مى شده که اگر امام خود را از همه لایق تر براى خلافت مى داند و حتّى با صراحت مى گوید: «از سوى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) براى این مقام منصوب شده ام.» چرا در زمان خلفاى سه گانه تسلیم آنان شد و با آنان بیعت کرد؟!
امام در جواب مى گوید که پیغمبر اکرم به من دستور داده بود که اگر با من مخالفت کنند به خاطر حفظ اسلام با آنها درگیر نشوم، بلکه براى مصالح مهمترى که حفظ آنها بر من واجب است، تن به بیعت بدهم. بنابراین پیش از بیعتم اطاعت فرمان پیامبر را مدّ نظر داشتم و بعد از بیعت، این میثاق و پیمان بر گردن من بود و ناچار بودم به آن وفادار باشم.
اینها همه نشان مى دهد که خطبه بالا مرکّب از جمله هاى مختلفى است که از خطبه بسیار مشروح ترى گرفته شده است و هر بخش آن ناظر به مطلب خاصّى است.
بعضى از شارحان جمله نخست را همان گونه که در بالا گفته ایم، تفسیر کرده اند و گفته اند که وجوب اطاعت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بر من، پیش از بیعت با خلفا بود.
او دستور داده بود که (در چنان شرایطى) من تسلیم شوم، ولى در تفسیر جمله دوم گفته اند که منظور از میثاقى که در گردن امام براى غیرش بود، همان پیمان پیامبر است که به امام دستور داده بود که با آن گروه مبارزه و منازعه نکند و مخالفت با این پیمان جایز نبود.(۱) چیزى که این تفسیر را از ذهن دور مى کند، این است که تعبیر به «غیرى» درباره پیامبر اکرم، تعبیر مناسبى نیست.
تفسیر دیگرى که شارح بحرانى، به عنوان یک احتمال ذکر کرده، این است که امام مى فرماید: پیش از آن که مردم با من بیعت کنند، اعلان اطاعت کردند و این به صورت میثاقى از آنها بر گردن من بود. بنابراین من راهى نداشتم جز این که برخیزم و به دعوت آنان پاسخ گویم و بیعتشان را بپذیرم و به امر حکومت قیام کنم.(۲)
بنابراین جمله مزبور هماهنگ با جمله اى است که در خطبه شقشقیه آمد: «أَمَا وَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ! لَولا حُضُورُ الْحاضِرِ… لاََلْقَیْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها.» «به خدایى که دانه را شکافته و انسان را آفریده سوگند یاد مى کنم! اگر به خاطر حضور حاضران (توده هاى مشتاق بیعت) نبود … مهار شتر خلافت را بر پشتش مى افکندم و رهایش مى کردم».
این تفسیر نیز بعید به نظر مى رسد، زیرا مردم قبل از بیعت از فرمان آن حضرت اطاعت نکرده بودند، بلکه اعلان آمادگى براى بیعت داشتند و میثاقى در آنجا وجود نداشت، مگر این که به سراغ معناى مجازى میثاق برویم.
***
نکته:
پیمانى که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با على (علیه السلام) داشت:
در خطبه بالا امام (علیه السلام) به پیمانى اشاره مى کند که میان او و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بوده و از تعبیرات خطبه، اجمالا برمى آید که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) از آن حضرت پیمانى مبنى بر مدارا با حاکمان وقت بعد از خودش گرفته است، هر چند که حکومت آنها برخلاف موازین بود. در بعضى از منابع حدیثى، روایتى از آن حضرت نقل شده که بیانگر مضمون این پیمان است.
مرحوم سید ابن طاووس، در کشف المحجّه، ضمن روایتى از على (علیه السلام) چنین نقل مى کند: «وَ قَدْ کانَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله وسلم)، عَهِدَ اِلَىَّ عَهْدَاً، فَقالَ: «یا بنَ أَبى طالِبْ! لَکَ وِلاءُ اُمَّتى. فَإنْ وَلُّوکَ فى عافیَه وَ اجْمَعُوا عَلَیْکَ بِالرِّضا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَیْکَ فَدَعْهُمْ وَ ما هُمْ فیه فَاِنَّ اللهَ سَیَجْعَلُ لَکَ مَخْرَجَاً; پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) با من عهدى بسته است! او فرموده: «اى فرزند ابوطالب! تو سرپرست امّت من هستى (و از سوى خدا تعیین شده اى) اگر مردم ولایت تو را به طور مسالمت آمیز پذیرفتند و همگى به آن رضایت دادند، بر امور آنان قیام کن! ولى اگر درباره تو اختلاف کردند، آنها را به حال خود واگذار که خداوند راه چاره و نجاتى براى تو قرار خواهد داد».
حقیقت این است که گاه انسان بر سر دو راهى قرار مى گیرد که هر دو ناخوشایند است، ولى یکى از دیگرى ناخوشایندتر است. در چنین مواردى، عقل حکم مى کند که براى پرهیز از امر ناخوشایندتر، انسان به استقبال امرى که ناخوشایند است برود و این همان چیزى است که به عنوان «قاعده اهم و مهم» معروف است و گاه از آن تعبیر به «دفع افسد به فاسد» مى شود. برنامه امیرمؤمنان، على (علیه السلام) بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، مصداق همین معنا بود.
امام (علیه السلام) بر سر دو راهى قرار گرفته بود، یا حکومت را که حقّ مسلّم او است و براى تداوم اسلام و مصالح مسلمانان بسیار کار ساز است رها سازد، و یا اصل اسلام به خطر بیفتد، چرا که احزاب جاهلیت که در عصر ظهور اسلام گرفتار شکست شده بودند در کمین نشسته و منتظر فرصت بودند که بعد از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)، بر سر جانشینى او اختلافى روى دهد و مسلمانان به جان هم بیفتند و آنها از کمینگاه خارج شده، طومار اسلام را در هم بپیچند و حکومت را در اختیار خود بگیرند. به همین دلیل پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) که این امر را از قبل پیش بینى کرده بود، سفارش بالا را به على (علیه السلام) کرد و آن حضرت که با تمام وجودش به اسلام عشق مى ورزید، سفارش پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) را مو به مو اجرا کرد.
***
پی نوشت:
۱ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحه ۲۹۶. محمد عبده، شارح معروف مصرى و علامه خویى نیز تقریباً همین معنا را برگزیده اند.
۲ ـ شرح نهج البلاغه، ابن میثم بحرانى، جلد ۲، صفحه ۹۷.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *