خطبه شماره ۴۳: موقعیت شناسی جنگ

خطبه شماره ۴۳: موقعیت شناسی جنگ

صوت متن:

صوت ترجمه:

من کلام له (علیه السلام) و قد أشار علیه أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشام بعد إرساله جریر بن عبد الله البجلی إلى معاویه و لم ینزل معاویه على بیعته:
إِنَّ اسْتِعْدَادِی لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِیرٌ عِنْدَهُمْ إِغْلَاقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ عَنْ خَیْرٍ إِنْ أَرَادُوهُ، وَ لَکِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَرِیرٍ وَقْتاً لَا یُقِیمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِیاً وَ الرَّأْیُ عِنْدِی مَعَ الْأَنَاهِ فَأَرْوِدُوا وَ لَا أَکْرَهُ لَکُمُ الْإِعْدَادَ. وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَیْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ، فَلَمْ أَرَ لِی فِیهِ إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْکُفْرَ بِمَا جَاءَ [بِهِ] مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله)؛ إِنَّهُ قَدْ کَانَ عَلَى الْأُمَّهِ وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَیَّرُوا.
(وقتى نماینده خود جریر بن عبد اللّه را در سال ۳۶ هجرى به طرف معاویه فرستاد و معاویه پاسخى روشن نمى داد یاران امام گفتند، وسائل جنگ را مهیّا کن، فرمود): 
مهیّا شدن من براى جنگ با شامیان، در حالى است که «جریر»(۱) را به رسالت به طرف آنان فرستاده ام، بستن راه صلح و باز داشتن شامیان از راه خیر است، اگر آن را انتخاب کنند. من مدّت اقامت «جریر» را در شام معیّن کردم، که اگر تأخیر کند یا فریبش دادند و یا از اطاعت من سرباز زده است. عقیده من این است که صبر نموده با آنها مدارا کنید، گرچه مانع آن نیستم که خود را براى پیکار آماده سازید. 
من بارها جنگ با معاویه را برّرسى کرده ام، و پشت و روى آن را سنجیده، دیدم راهى جز پیکار، یا کافر شدن نسبت به آن چه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آورده باقى نمانده است، زیرا در گذشته کسى بر مردم حکومت مى کرد که اعمال او [عثمان] حوادثى آفرید و باعث گفتگو و سر و صداهاى فراوان شد، مردم آنگاه اعتراض کردند و تغییرش دادند.(۲)
________________________
(۱). جریر، فرماندار همدان بود، پس از بیعت مردم با امیر المؤمنین علیه السّلام امام نامه ‏اى بوسیله «زهر بن قیس» به او نوشت و ماجراهاى سیاسى مدینه را توضیح داد، او از مردم همدان براى امام بیعت گرفت، و نامه ‏اى به اشعث فرماندار آذربایجان نوشت که از مردم براى امام بیعت بگیرد، سپس براى ملاقات با امام به کوفه رفت، و چون اکثر بستگان و هم شهرى‏ هاى او در شام بودند از امام خواست او را بعنوان مذاکره به شام بفرستد، و پس از بحثهاى فراوان با معاویه مأیوس بازگشت. امّا مردم عراق نسبت به او بد بین شده بودند که ناچار باقى مانده عمر را در جزیره «قرقیسا» گذراند و در سال ۴۵ هجرى وفات کرد. «شرح ابن ابى الحدید ج ۳ ص ۷۰» 
(۲). عثمان در سال ۲۴ هجرى به خلافت رسید و در سال ۳۵ هجرى کشته شد. تنها یک مرحله از اسراف بازى ‏هاى عثمان به شرح زیر است: به دامادش، حارث بن حکم، هزار درهم و شترهاى فراوان زکات آن سال، و زمین بزرگى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وقف مسلمانان کرده بود بخشید. به سعید بن عاص بن امیّه، از طایفه خود صد هزار درهم داد. به داماد دیگرش مروان بن حکم، صد هزار درهم و به ابو سفیان دویست هزار درهم داد. به طلحه سى و دو ملیون و دویست هزار درهم، و به زبیر پنجاه و نه ملیون و هشت صد هزار درهم داد. براى خودش سى ملیون و پانصد هزار درهم، و سیصد و پنجاه هزار دینار کنار گذاشت. به یعلى بن امیّه پانصد هزار دینار، و به عبد الرّحمن شوهر خواهرش دو ملیون و پانصد و شصت هزار دینار داد. «الغدیر ج ۸ ص ۲۸۶».
 

هنگامى که امام امیر المؤمنین على علیه السّلام «جریر بن عبد اللّه بجلى» را به عنوان نماینده خود براى گفتگو با معاویه به شام فرستاد و معاویه حاضر به بیعت نشد یارانش از او خواستند که آماده جنگ با شامیان شود (امام این پیشنهاد را نپذیرفت و دلیل روشن و آشکارى بر آن بیان فرمود).

خطبه در یک نگاه:
این خطبه در واقع از دو بخش تشکیل مى شود که هر کدام حال و هوایى مخصوص به خود دارد و به نظر مى رسد که هر یک از این دو بخش در جاى خاصّى عنوان شده، ولى سیّد رضى -رحمه اللّه علیه- به مناسبتى آنها را جمع و تلفیق نموده است! بخش اوّل ناظر به داستان «جریر بن عبد اللّه» است، او از ناحیه عثمان فرماندار همدان بود، بعد از بیعت مردم با امیر مؤمنان على علیه السّلام و جریان جنگ جمل، هنگامى که امام علیه السّلام به کوفه وارد شد و براى هر یک از فرمانداران نامه اى نوشت، نامه اى هم براى «جریر» فرستاد و او را دعوت به بیعت فرمود، «جریر» از نامه امام علیه السّلام استقبال فوق العاده کرد و با شور و هیجان مردم را به بیعت با حضرت علیه السّلام دعوت نمود و مردم اعلام آمادگى کردند، «جریر» علاوه بر این نامه اى به «اشعث» فرماندار آذربایجان نوشت و تأکید کرد که از مردم بیعت بگیرد، سپس خودش براى دیدار با امام علیه السّلام به کوفه آمد.
«جریر» از امام علیه السّلام درخواست نمود که چون مردم شام غالبا از بستگان و همشهریان او هستند رسالت رساندن پیام به معاویه را به او واگذار کند، حضرت نامه اى نوشت و او را راهى شام کرد، او در شام معاویه را دعوت به بیعت با امام علیه السّلام کرد و عذر و بهانه هاى او را پاسخ گفت، ولى معاویه زیر بار نرفت و به دفع الوقت مى پرداخت. او به وسیله جریر نامه اى براى امام نوشت و تقاضاى حکومت مصر و شام را کرد! و در ضمن مردم را بر ضدّ امام علیه السّلام مى شوراند، حضرت علیه السّلام «جریر» را از توطئه معاویه آگاه ساخت. سرانجام جریر مأیوس شد و به کوفه بازگشت، در حالى که مردم عراق به جریر بدبین شده بودند و او را طرفدار معاویه مى شمردند، جریر سخت ناراحت شد و به جزیره قرقیا (شهرى در شامات میان نهر فرات و نهر خابور) رفت و گروهى از بستگان او به او ملحق شدند و در همان جا باقى ماند و در همان جا از دنیا رفت. به هر حال در آن ایّام که «جریر» در شام بود، و توقف او ماهها طول کشید، جمعى از یاران امام علیه السّلام پیشنهاد کردند که حضرت علیه السّلام فرمان آماده باش براى جنگ با شامیان را صادر کند، ولى امام علیه السّلام فرمود: این کار صلاح نیست، چرا که با مسأله فرستادن جریر به شام تضاد دارد، مگر زمانى که موعدى را که براى جرید تعیین کرده ام پایان یابد، و او به نتیجه اى نرسد.
بخش دوم این خطبه ناظر به اصرار امام علیه السّلام بر جنگ با شامیان است، و به گفته «نصر بن مزاحم» در کتاب «صفّین» زمانى امام علیه السّلام این سخن را بیان فرمود که مردى از شامیان در ایّام جنگ صفّین از لشکر بیرون آمد، و از امام تقاضاى ملاقات کرد، و پس از آن که در میان میدان با امام علیه السّلام ملاقات کرد پیشنهاد ترک مخاصمه نمود، به این ترتیب که عراقیان به عراق برگردند و شامیان به شام (عراق از آن امام علیه السّلام باشد و شام از آن معاویه!)، ولى حضرت علیه السّلام با پاسخى قاطع سخن او را نفى کرد و با دلیلى روشن و آشکار بیان نمود که چرا با معاویه باید بجنگد؟! این دو فراز به خوبى نشان مى دهد که حضرت علیه السّلام در جاى صلح و آرامش مرد صلح و آرامش بود، و در جاى جنگ مرد جنگ و پیکاربا این مقدمه به سراغ تفسیر خطبه مى رویم:

مرد صلح و جنگ!
این خطبه ناظر به جریان جریر بن عبدالله است که در آغاز فرماندار همدان بود، و بعد به کوفه آمد و به عنوان رسول و فرستاده امام (علیه السلام) براى بیعت گرفتن از معاویه به شام رفت، ولى با توجه به این که احتمال پیروزى جریر در این مأموریت بسیار ناچیز بود یاران امام (علیه السلام) پیشنهاد کردند که حضرت (علیه السلام) اعلام آماده باش جنگى کند.
امام (علیه السلام) در پاسخ آنها چنین فرمود: «مهیّا شدن من براى جنگ (با شامیان) با این که جریر (به عنوان فرستاده من) نزد آنها است، سبب مى شود که راه صلح را بر آنها ببندم، و اگر بخواهند به کار نیکى (اشاره به تسلیم و بیعت و صلح است) اقدام کنند آنها را منصرف سازم» (إِنَّ اسْتِعْدَادِی لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِیرٌ عِنْدَهُمْ، إِغْلاَقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لاَِهْلِهِ عَنْ خَیْر إِنْ أَرادُوهُ).
این سخن نشان مى دهد که امام (علیه السلام) به عنوان یک پیشواى بزرگ اسلامى جنگ را به عنوان یک راه حلّ قابل قبول براى حلّ اختلافات نمى پذیرد، بلکه راه صلح را به روى مخالفین باز مى گذارد و بر آنها اتمام حجّت مى کند، هرگاه تمام درهاى صلح بسته شد آنگاه جنگ را به عنوان آخرین درمان یا به تعبیرى دیگر یک جراحى ضرورى اجتماعى، بااکراه، پذیرا مى شود.
قابل توجه این که امام (علیه السلام) روى عقیده معاویه تکیه نمى کند، بلکه به افکار عمومى مردم شام مى اندیشد مى فرماید: (اِغْلاقٌ(۱) لِلشّامِ) (موجب بسته شدن شام مى شود) و در جایى دیگر مى گوید: «وَ صَرْفٌ لاَِهْلِه عَنْ خَیْر اِنْ اَرادُوهُ».
اشاره به این که نباید شامیان را بى دلیل به راه جنگ کشاند، و از نیّت خیر و صلح و سازش و تسلیم بازداشت.
گرچه این ملاحظات براى گروهى از افراد داغ و آتشین ناراحت کننده است، ولى پیشواى آگاه و بیدار نباید در این گونه مسائل تسلیم احساسات تند و داغ شود، و با خویشتن دارى و تسلط بر نفس آنچه را خدا مى پسندد و عقل و منطق فرمان مى دهد انجام دهد.
سپس براى این که مردم تصوّر نکنند این انتظار تا مدّت نامحدودى ادامه خواهد یافت چنین مى افزاید: «من براى جریر وقتى تعیین نموده ام که اگر تا آن زمان بازنگردد یا فریب خورده است و یا از فرمان من سرپیچى نموده»! (وَلکِنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَریر وَقْتاً لاَیُقِیمُ بَعْدَهُ إِلاَّ مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِیاً).
در واقع امام (علیه السلام) براى رعایت دوراندیشى و حفظ مصالح مسلمین، و این که فرصتها از دست نرود ضرب الاجلى براى جریر تعیین کرده بود، زیرا مى دانست معاویه ممکن است جریر را تا مدّت زیادى سرگرم سازد و دفع الوقت کند تا حدّاکثر آمادگى جنگى خود را فراهم سازد، سپس پاسخ منفى به دعوت امام (علیه السلام) براى بیعت دهد، آن هم در زمانى که فرصتها از دست یاران امام (علیه السلام) بیرون رفته باشد!
اما این که چرا مى فرماید: اگر بیش از موعد مقرّر بماند یا فریبش داده اند، و یا پرچم عصیان بر ضدّ من برافراشته، با این که محتمل است عذرهاى دیگرى مانند بیمارى براى او پیش آمده باشد؟
این به خاطر آن است که احتمالات دیگر در مقابل دو احتمال بالا ضعیف و غیر قابل ملاحظه است و به تعبیر علماى اصول در این گونه موارد اصل سلامت حاکم مى باشد و به احتمالات دیگر نباید ترتیب اثر داد.
سپس براى آرام ساختن اصحاب و یارانش فرمود: «نظر من صبر کردن و مدارا نمودن است، شما هم این نظر را بپذیرید و مدارا کنید» (وَ الرَّأْیُ عِندِى مَعَ الاَْنَاهِ(۲) فَأَرْوِدُوا(۳)).
اما از سوى دیگر براى آن که در آن لحظات حساس و سرنوشت ساز اصحاب و یارانش غافل نشوند، و عزم راسخ آنها بر نبرد در صورت بسته شدن درهاى صلح تضعیف نگردد، و شعله هاى خشم بر دشمنان خدا براى روز حاجت خاموش نگرددد، فرمود: ولى من در عین حال از آماده شدن شما براى جنگ ناخشنود نیستم» (اما شخصاً فرمان نمى دهم) (وَلاَأَکْرَهُ لَکُمُ الاْعْدَادَ).
اشاره به این که من اعلام آماده باش نمى کنم، چرا که با فرستادن پیام صلح در تضاد است. در عین حال مانع از انجام وظیفه شما در زمینه آماده شدن خود جوش نیستم، و این در واقع عاقلانه ترین راه و منطقى ترین روش در چنان شرایطى بود، یعنى: نه درهاى صلح بسته شود، نه دور افتادگان بر سر خشم و لجاجت آیند، نه کارى متضاد و منافقانه صورت گرفته باشد، و نه فرصتها بى جهت از دست برود!
***
نکته:
هدف دعوت به صلح و بیعت بود:
برخلاف آنچه برخى از ناآگاهان مى پندارند، على (علیه السلام) هرگز اقدام به جنگ با معاویه نکرد، مگر آن زمان که از هر نظر حجّت را بر او تمام نمود، به گونه اى که جنگ به عنوان آخرین درمان در برابر تفرقه افکنى «معاویه» و شامیان بود.
خطبه بالا به خوبى نشان مى دهد که «على» (علیه السلام) تسلیم فشارهایى که براى شروع جنگ از ناحیه اصحابش مى شد نگردید، و پیوسته تا آنجا که امیدوارى بود به اقدامات مسالمت جویانه ادامه مى داد.
نامه اى که همراه «جریر» به «شام» فرستاد و از نخستین نامه هاى آن حضرت (علیه السلام) محسوب مى شود، گواه زنده این مدّعى است، این نامه که در نهج البلاغه در بخش نامه ها به عنوان نامه ششم آمده است، نشان مى دهد که امام (علیه السلام) با این منطق روشن که جایى براى ایراد ـ حداقل از سوى «معاویه» ـ وجود نداشت او را اندرز داد، و فرمود: همان گروهى که با «ابوبکر» و «عمر» و «عثمان» بیعت کردند به همان گونه با من بیعت کرده اند، بنابراین نه آنها که حاضر بودند اختیار فسخ دارند و نه آن کس که غائب بوده اجازه رد کردن! اگر قبول کنیم خلیفه از طریق شورى تعیین شود ـ همان گونه که در گذشته نیز این معنى انجام گرفت ـ باید مهاجران و انصار به مشورت بنشینند، اگر کسى را انتخاب کردند هیچ کس حقّ مخالفت ندارد. بنابراین اگر عقل خود را حاکم کنى سخن مرا مى پذیرى و تو به خوبى مى دانى که من از همه در خون «عثمان» مبّرى ترم، بنابراین بهانه خون «عثمان» براى ترک بیعت کردن به هیچ وجه عاقلانه نیست.(۴)
«معاویه» در حقیقت دو بهانه براى ترک بیعت داشت، یکى آن که به هنگام بیعت مردم با «على» (علیه السلام) حضور نداشته است، و دیگر این که امام (علیه السلام) مسؤول خون «عثمان» است، و نمى توان با او بیعت کرد، ولى حضرت (علیه السلام) هر دو بهانه را با منطق روشنى در این نامه از او گرفت، امّا «معاویه» که اهداف دیگرى را در سر مى پروراند و اینها همه بهانه بود، زیر بار این منطق روشن نرفت.
به هر حال همان گونه که قبلا گفتیم «جریر» که در زمان «عثمان» حاکم «همدان» بود پس از دریافت نامه امام (علیه السلام) در مورد بیعت، هم خودش بیعت کرد و هم مردم آن سامان را تشویق به بیعت نمود، سپس خدمت امام (علیه السلام) به کوفه آمد و پیشنهاد کرد که مأموریت دعوت «معاویه» را به بیعت برعهده بگیرد، چرا که بسیارى از مردم آن سامان از اقوام و همشهریان او بودند و احتمال تأثیر زیاد بود.
«اشتر» با این امر مخالفت کرد، و خدمت امام (علیه السلام) معروض داشت که «جریر» مرد قابل اعتمادى نیست، افکارش همانند افکار آنهاست، ولى تمایلش با «معاویه» است امام به خاطر سخن ستایش آمیزى که پیغمبر درباره «جریر» فرموده بود و هنوز خلافى از او آشکار نبود «جریر» را براى این مأموریت برگزید، و شاید به دلیل این که دسترسى به شخصى بهتر از او نبود به او گفت: «نامه مرا به معاویه مى دهى و با او اتمام حجّت مى کنى».
«جریر» وارد شام شد، و جریان بیعت همه مسلمانان از جمله اهل «مکّه» و «مدینه» و «مصر» و «حجاز» و «یمن» و سایر بلاد را براى «معاویه» شرح داد و گفت: «آمده ام تو را به بیعت با او دعوت کنم و این نامه «على» (علیه السلام) است که براى تو آورده ام»!
«معاویه» که سخت دلباخته حکومت بود تسلیم سخن حق نشد، سخنرانى تحریک آمیزى براى مردم کرد و خود را به عنوان خونخواه «عثمان» معرفى کرد، و از مردم شام بیعت گرفت که براى خونخواهى «عثمان» بپاخیزند و هر چه در توان دارند به کار گیرند.
«جریر» باز او را نصیحت کرد که دست از این تفرقه افکنى و نفاق بردارد، و با امام(علیه السلام) بیعت کند، ولى «معاویه» گفت این مطلب ساده اى نیست پیامدهاى زیادى دارد که باید به آن اندیشید!
برادر «معاویه» به او پیشنهاد کرد که از افرادى مانند «عمروعاص» دعوت کن و با آنها به مشورت بنشین، «عمروعاص» نیز بعد از آن که از معاویه قول گرفت که حکومت «مصر» را به او بسپارد او را تشویق به قیام کرد، و قول هرگونه همکارى را به او داد!
در این میان «شُرَحبیل» که رئیس و بزرگ یمنى ها بود نقش مؤثّرى ایفا کرد، او با «جریر» به گفتگو پرداخت، ولى «جریر» او را قانع کرد، و به این علت و علل دیگر عزم کرد تا از على (علیه السلام) پیروى کرده و معاویه را رها سازد; ولى «معاویه» گروههاى زیادى را مأمور کرد تا مرتّب نزد او بروند و او را تکریم کنند، و به شرکت داشتن على(علیه السلام) در خون «عثمان» شهادت بدهند، و نامه هایى از گوشه و کنار نیز به او بنویسند، و او را به خونخواهى «عثمان» دعوت کنند!
«شُرَحبیل» تحت تأثیر واقع شد و آماده خونخواهى «عثمان» گشت، «معاویه» او را به شهرهاى «شام» فرستاد تا مردم را براى این امر تحریک و تشویق کند، و گروه زیادى به او پاسخ مثبت دادند. «جریر» بعد از این ماجرا از «معاویه» مأیوس شد و در همین حال «معاویه» به او گفت: اگر على(علیه السلام) جمع آورى خراج شام و مصر (و حکومت آن) را به من واگذارد، و پس از وفات خود بیعت کسى را بر عهده من نگذارد من با او بیعت مى کنم!
«جریر» به او گفت: «این را طى نامه اى براى «امیرالمؤمنین على (علیه السلام)» بنویس، و من هم نامه اى همراه آن مى فرستم. هنگامى که این نامه ها به «امیرمؤمنان على(علیه السلام)» رسید نامه اى به «جریر» نوشت که معاویه با این عمل مى خواهد تو را فریب دهد و کار را به تأخیر اندازد تا شامیان را آماده کند، پیشنهاد سپردن حکومت «شام» به «معاویه» در «مدینه» که بودم از سوى «مغیره بن شعبه» به من داده شد، من از این کار اِبا کردم، خدا نکند که من گمراهان را بازوى خود قرار دهم (لَمْ یَکُنِ اللهُ لِیَرانی أَتّخِذُ الْمُضِلِّینَ عَضُداً). اگر «معاویه» بیعت کرد چه بهتر، و اگر نکرد به «عراق» برگرد!
«جریر» باز هم تأخیر کرد (شاید به این امید واهى دل خوش داشت که ممکن است «معاویه» تغییر روش دهد) و همین امر سبب شد که مردم عراق او را متّهم به سازش با «معاویه» کنند.(۵) و به این ترتیب برنامه رسالت «جریر» با شکست قطعى پایان یافت.
***
فراز دوم این خطبه که در اینجا موضوع بحث است دقیقاً نقطه مقابل فراز اوّل قرار دارد، یا به تعبیر دیگر مرحله دوم مبارزه است.
در فراز اوّل امام مکرّر تأکید بر خویشتن دارى، و پرهیز از درگیرى و توسّل به منطق و دلیل و صبر و تحمّل مى نمود، در حالى که در این فراز به گونه اى بسیار قاطعانه سخن از توسّل به زور و جنگ در میان آورده است. این به خاطر آن است که امام (علیه السلام) آخرین راههاى مختلف مسالمت جویانه را در طى مدت نسبتاً طولانى تجربه فرمود، ولى هیچ کدام سودى نبخشید، و نشان داد که «معاویه» در برابر هیچ منطق و دلیلى تسلیم نیست، او فقط به مقصود خودش که رسیدن به حکومت است مى اندیشد و همه چیز را در پاى آن قربانى کند!
بدیهى است در برابر چنین شخصى دو راه بیشتر وجود ندارد، یا تسلیم شدن و سپردن مقدّرات جامعه اسلامى به دست فردى خودخواه و خودکامه خطرناک، و یا دست بردن به اسلحه و پاکسازى جامعه از وجود او!
به همین دلیل امام مى فرماید: «من بارها این مسأله را بررسى کرده ام، و پشت و روى آنرا مطالعه نموده ام و دیدم راهى جز جنگ (با خودکامگان بى منطق شام) یا کافر شدن به آنچه «پیامبر اسلام» آورده است ندارم (وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هذاَ الاَْمْرِ وَ عَیْنَهُ، وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ، فَلَمْ أَرَ لِی إِلاَّ الْقِتَالَ أَوِ الْکُفْرَ بِما جاءَ مُحَمّدٌ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ).
جمله «ضَرَبْتُ أَنْفَ هذاَ الاَْمْرِ وَ عَیْنَهُ» (من چشم و گوش این کار را زده ام) کنایه از بررسى کردن دقیق چیزى است، و زدن در اینجا به معنى هدفگیرى، و چشم و بینى به معنى حسّاس ترین نقطه یک مطلب است، چرا که در بدن انسان از همه جا حسّاس تر سر انسان است، و حسّاسترین عضو در سر همان چشم و بینى است، آدمى با چشم همه چیز را مى بیند و با بینى تنفّس مى کند و زنده است.
به هر حال این جمله در ادبیات عرب به صورت ضرب المثلى براى تحقیق عمیق و دقیق ذکر مى شود.
جمله «وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطنَهُ» (آن را پشت و رو کردم) نیز کنایه دیگرى از بررسى همه جانبه و دقیق چیزى است، زیرا هنگامى که انسان مى خواهد متاعى را خریدارى کند آن را پشت و رو یا زیر رو مى کند تا به تمام ویژگى هاى آن آشنا شود.
اما این که مى فرماید: دو راه بیشتر در جلوى من وجود ندارد: یا جنگ با این گروه منحرف، و یا کفر به آئین محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) به خاطر این است که اگر امام سکوت مى کرد و مردم را به حال خویش وامى گذاشت سبب انحراف مردم از اسلام و پا گرفتن یک حکومت جاهلى أموى و «ابوسفیانى» و زنده شدن ارزشهاى عصر بت پرستى مى شد، و این به معنى پشت پا زدن به تمام ارزشهایى بود که «پیغمبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم)» به خاطر آن بیست و سه سال سخت ترین درد و رنج را تحمل کرد، و «امیرمؤمنان على (علیه السلام)» بیست و پنج سال خانه نشین شد، بنابراین براى «على» (علیه السلام) به عنوان فرزند رشید اسلام راهى جز جنگ و پیکار باقى نمانده بود. و این پاسخ گویایى است به تمام کسانى که جنگ با «معاویه» را بر آن حضرت خرده مى گرفتند.
سپس به داستان قتل «عثمان» که بهانه اى براى «معاویه» و اطرافیان او شده بود تا به امیال و هوسها و خواسته هایشان برسند اشاره کرده، مى فرماید: «کسى قبل از این بر مردم حکومت مى کرد که بدعتهایى گذارد، و حوادث نامطلوبى به بار آورد، و موجب گفتگو و سر و صداى زیادى در میان مردم شد، انتقادهایى از او کردند سپس از او انتقام گرفتند و تغییرش دادند» (إِنَّهُ قَدْ کَانَ عَلَى اْلاُْمَّهِ وَال أَحْدَثَ أَحْدَاثاً، وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالا، فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَیَّرُوا).
منظور امام(علیه السلام) از این سخن این است که عامل اصلى قتل «عثمان» خود او بود که اعمالى برخلاف عدالت اسلامى، و سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) انجام داد که موجب اعتراض و خشم عمومى شد، و در درجه بعد از طریق یک اعتراض عمومى سبب قتل و تغییر او شدند، و به همین دلیل صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) غالباً در این ماجرا تماشاچى بودند و با سکوت آمیخته با رضاى خود بر قیام مردم صحّه نهادند، تا آنجا که بدن عثمان بعد از کشته شدن سه روز در برابر چشم مردم بر زمین مانده بود. و کسى اقدام به دفن او نمى کرد،(۶) و این خود نشان مى دهد که تا چه حد صحابه و توده مردم از او خشمگین و ناراضى بودند!
بنابراین کشتن «عثمان» چیزى نبود که بهانه قیام بر ضد «امیرمؤمنان على (علیه السلام)» شود، بدیهى است بهانه جویان این واقعیت را به خوبى مى دانستند، ولى براى بسیج توده هاى ناآگاه «شام» بر ضد «امیر مؤمنان على (علیه السلام)» راهى بهتر از این نداشتند.
***
نکته:
«عثمان» چه کارهایى کرد که موجب خشم عمومى شد؟
غالب شارحان نهج البلاغه در ذیل این خطبه، اشاره به بخشهاى وسیعى از کارهاى عثمان کرده اندکه اعتراض مردم را برانگیخت،و نطفه قیام خونین بر ضد او را پرورش داد.
مهمترین این اعمال که غالباًبه آن اشاره کرده اند امور زیر بود:
۱ ـ «عثمان» پستهاى حسّاس کشور اسلامى را در میان اطرافیان و خویشاوندان خود که بسیارى از آنان نالایق، فاسد و دور از تعالیم اسلام بودند تقسیم نمود، از جمله «ولید» را که مردى فاسق و شراب خوار بود، بر مسند فرماندارى کوفه نشانید، کوفه اى که مرکز بسیارى از پیشگامان اسلام بود.(۷)
و «حکم بن ابى العاص» را که عموى او بود و از سوى «پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)» مطرود و تبعید شده بود مقرّب خود ساخت، و به گرمى از او استقبال نمود، و جبّه خز بر او پوشاند و جمع آورى زکات طائفه «قضاعه» را در اختیار او گذارد; هنگامى که آنها را جمع کرد و بالغ بر سیصد هزار درهم شد و نزد او آورد، همه را به او بخشید. «ابن قتیبه» و «ابن عبدربّه» و «ذهبى» که همه از معاریف اهل سنت هستند مى گویند: از جمله امورى که مردم بر «عثمان» انتقاد داشتند این بود که «حکم بن ابى العاص» را نزد خود جاى داد در حالى که «ابوبکر» و «عمر» حاضر به این کار نشدند.(۸) و نیز «مروان بن حکم» را که پسر عمو و دامادش بود به عنوان معاون و مشاور خود انتخاب کرد و خمس غنائم «افریقا» را که پانصد هزار دینار بود به او بخشید!
۲ ـ به عکس شخصیت هاى بسیار بزرگوار و برجسته اى همچون «ابوذر» را اذیت و آزار کرد و به محل بسیار بد آب و هوایى یعنى «ربذه» تبعید کرد، و ابوذر تا آخر عمرش در آنجا ماند و همانجا بدرود حیات گفت، و گناهش این بود که به کارهاى خلاف «عثمان» خرده مى گرفت، و امر به معروف و نهى از منکر مى کرد!(۹)
در مورد «عمار یاسر» که از پیشگامان اسلام و مورد علاقه شدید پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بود نیز بدرفتارى شدیدى داشت و او را به قدرى با چوب زد که گرفتار فتق گردید، و گناهش این بود که: گروهى از صحابه اعتراضات خود را بر عثمان به طور کتبى ذکر کرده و او را از کارهایش برحذر داشته بودند، «عمار یاسر» نامه را بر «عثمان» رساند و براى او قرائت کرد «عثمان» خشمگین شد و به غلامانش دستور داد تا دست و پاى «عمار» را محکم گرفتند و سپس خودش او را آن قدر زد که بیهوش شد.(۱۰)
و نیز با «عبدالله بن مسعود» همین گونه رفتار کرد، یکى از جلاّدانش را فرستاد که او را به در مسجد بیاورد، سپس او را بر زمین کوبید و یکى از دنده هایش درهم شکست و گناهش این بود که به او اعتراض کرده بود چرا اموال بیت المال را در میان تبهکاران بنى امیه تقسیم کرده است.(۱۱)
از «زید بن ارقم» که یکى از معاریف صحابه بود سؤال کردند به چه دلیل شما «عثمان» را تکفیر کردید گفت به سه دلیل: اموال «بیت المال» را در میان اغنیا تقسیم کرد و مهاجران از یاران رسول خدا را همچون دشمنان و محاربان پیغمبر قرار داد و به غیر «کتاب الله» عمل نمود.(۱۲)
۳ ـ اموال «بیت المال» را بدون حساب و کتاب در میان اقوام و بستگانش تقسیم کرد در حالى که مستمندان باایمان در آتش فقر مى سوختند که نمونه هایى از آن در بالا ذکر شد.(۱۳)
مورّخان و محدّثان درباره نقاط ضعف سه گانه فوق بحثهاى مشروحى دارند، که اگر همه آنها جمع آورى شود کتاب بزرگى را تشکیل مى دهد، آرى این، امور و امور دیگرى همانند آن، سبب شد که مردم «مدینه» و از جمله مهاجران و انصار و به ویژه صحابه «پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)» بر ضدّ «عثمان» بشورند، و او را شایسته مقام خلافت پیامبر ندانند، و در این میان معترضانى از مصر و کوفه و بصره آمدند. و زبان به اعتراض گشودند و چون اعتناء نکرد او را به قتل رساندند، در حالى که کسى از مسلمانان «مدینه» به یارى او برنخاست! و این نشان مى دهد که عموم مسلمین مدینه از دست او ناراضى بودند.
با این حال «معاویه» که کاملا از عوامل قیام عمومى بر ضدّ «عثمان» آگاه بود براى این که ناآگاهان شام را بر ضدّ «امیرمؤمنان على (علیه السلام)» بشوراند مسأله قتل «عثمان» را بهانه کرد و به اصطلاح به خونخواهى عثمان برخاست!
***
پی نوشت:
۱ ـ «اغلاق» مصدر باب افعال است به معنى بستن آمده و معمولا در مورد بستن درها به کار مى رود.
۲ ـ «اناه» به معنى صبر و تحمل و خویشتن دارى است.
۳ ـ «أروِدُوا» در اصل از ماده «رود» (بر وزن فوت) به معنى طلب چیزى با رفق و مدارا است. اراده نیز از همین ماده گرفته شده است.
۴ ـ اقتباس از نامه ششم نهج البلاغه.
۵ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۳، صفحه ۷۰ تا ۹۱ (با تخلیص فراوان)، شرح بیشتر در این زمینه را در همان منبع مى توانید مطالعه کنید.
۶ ـ کامل ابن اثیر، جلد ۳، صفحه ۱۸۰.
۷ ـ در میان بسیارى از مفسّران شیعه واهل سنّت معروف است که آیه (اِنْ جائَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبأ فَتَبَیَّنُوا)(هرگاه شخص فاسقى خبرى براى شما نقل کند تفحص و بررسى کنید). سوره حجرات، آیه ۶، درباره «ولید» نازل شده است، بلکه «علاّمه امینى» ادعاى اجماع آگاهان به تأویل قرآن را بر این مسأله نقل مى کند (الغدیر، جلد۸، صفحه ۲۷۶).
۸ ـ مدارک این مطلب را مرحوم «علاّمه امینى» در جلد ۸، «الغدیر» صفحه ۲۴۱ به بعد آورده است.
۹ ـ همان مدرک صفحه ۲۹۲ به بعد.
۱۰ ـ این داستان را بسیارى از مورخان نقل کرده اند از جمله «بلاذرى» در «أنساب الاشراف» جلد ۵، صفحه ۴۹ و «ابن قتیبه» در «الامامه و السیاسه» جلد ۱، صفحه ۳۵.
۱۱ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۳، صفحه ۴۳ و «تاریخ یعقوبى» جلد ۲، صفحه ۱۷۰.
۱۲ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، طبق نقل «نهج الحقّ» صفحه ۲۹۷.
۱۳ ـ شرح این مطلب را در جلد اوّل «پیام امام» صفحه ۳۶۳، ذیل خطبه «شقشقیّه» آورده ایم.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *