خطبه شماره ۸: بیعت شکنی زبیر

خطبه شماره ۸: بیعت شکنی زبیر

صوت متن:

صوت ترجمه:

و من کلام له (علیه السلام) یعنی به الزبیر فی حال اقتضت ذلک و یدعوه للدخول فی البیعه ثانیه:
یَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَایَعَ بِیَدِهِ وَ لَمْ یُبَایِعْ بِقَلْبِهِ، فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَیْعَهِ وَ ادَّعَى الْوَلِیجَهَ، فَلْیَأْتِ عَلَیْهَا بِأَمْرٍ یُعْرَفُ وَ إِلَّا فَلْیَدْخُلْ فِیمَا خَرَجَ مِنْه‏.
(در این سخنان ارزشمند در سال ۳۶ هجرى به بیعت زبیر، اشاره دارد):
پیمان شکنى زبیر:
زبیر، مى پندارد با دست بیعت کرد نه با دل،(۱) پس به بیعت با من اقرار کرده ولى مدّعى انکار بیعت با قلب است، بر او لازم است بر این ادّعا دلیل روشنى بیاورد، یا به بیعت گذشته باز گردد.
__________________________________________________ 
(۱). در روز بیعت، طلحه و زبیر، در پیشاپیش مردم فریاد بیعت، بیعت، سر مى‏ دادند. وقتى زبیر دست امام را گرفت تا بیعت کند، امام به او فرمود «مى‏ ترسم که بیعت خود را بشکنى و بى وفا گردى!» نظر امام درست بود، پس از زمان کوتاهى طلحه و زبیر به شورشیان پیوستند و با امام در جنگ جمل جنگیدند، در صورتیکه مادر زبیر بن عوام، صفیّه، عمّه امام على علیه السّلام بود.

مقصود امام از این سخن زبیر است در جایى که اقتضاى چنین سخنى داشت و هدف امام این است که با این سخن او را به بیعت خود بازگرداند.

خطبه در یک نگاه:
گوشه اى از داستان «طلحه و زبیر» و پیمان شکنى آنها را در شرح خطبه هاى سابق خواندید، آنها با امام به میل و اختیار خود بیعت کردند و حتّى هنگامى که خدمتش رسیدند و اجازه رفتن به «عمره» را خواستند، امام فرمود: شما قصد «عمره» ندارید. سوگند یاد کردند که هدفى جز این ندارند! امام به آنها پیشنهاد کرد که بار دیگر بیعت خود را تجدید کنید، آنها نیز با تعبیرات مؤکّد، بیعت را تجدید کردند. امام به آنها اجازه داد که براى «عمره» بروند، هنگامى که خارج شدند، به حاضران فرمود: «به خدا سوگند آنها را در فتنه اى مشاهده خواهید کرد که (جنگ و خونریزى به راه مى اندازند و خودشان) در آن کشته مى شوند». «زبیر» براى توجیه پیمان شکنى خود بهانه اى درست کرد، و آن این که تنها با دستش بیعت کرده و مجبور بوده و با قلب بیعت نکرده است! امام در پاسخ او این خطبه را ایراد فرمود (این نکته قابل توجّه است که بعضى این سخن را به امام «حسن مجتبى (ع)» نسبت داده اند که به امر پدرش على (ع) پس از خطبه «عبد اللّه بن زبیر» در روز «جمل» فرمود، ولى بعید به نظر نمى رسد که على (ع) این سخن را قبلا در پاسخ ادّعاهاى «زبیر» بیان فرموده بود و امام حسن (ع) از آن در خطبه اش در روز جمل بهره گیرى کرد):
یزعم انّه قد بایع بیده، و لم یبایع بقلبه، فقد اقرّ بالبیعه، و ادّعى الولیجه. فلیأت علیها بامر یعرف، و الّا فلیدخل فیما خرج منه.

عذرهاى بدتر از گناه:
با توجّه به آنچه در بالا گفته شد، امام(علیه السلام) این سخن را در پاسخ «زبیر» مطرح فرمود که مى خواست براى پیمان شکنى خود توجیهى دست و پا کند; زیرا «معاویه» او را تحریک به خروج و سلطه بر «کوفه» و «بصره» کرد و آنها را فریب داد که مى خواهد تمام «شام» را در اختیارشان گذارد.(۱) «طلحه و زبیر» به خاطر جاه طلبى که داشتند پیمان مؤکّد خود را با امام شکستند و «زبیر» در توجیه این کار گفت: «من تنها با دست خود بیعت کردم، نه با دل»!
امام در این سخن پاسخ دندان شکنى به او مى دهد پاسخى که در تمام محافل حقوقى دنیاى دیروز و امروز مورد قبول است و یک اصل اساسى در مسائل قضایى محسوب مى شود; مى فرماید: «او ادّعا مى کند که با دست خود بیعت کرد و هرگز با قلبش بیعت ننموده است» (یَزْعُمُ اَنَّهُ قَدْ بایَعَ بِیَدِهِ، وَلَمْ یُبایِعُ بِقَلْبِهِ).
سپس مى افزاید: «او با این سخنش اقرار به بیعت مى کند و ادّعاى یک امر باطنى برخلاف ظاهر بیعت دارد» (فَقَدْ اَقَرَّ بِالْبَیْعَهِ، وَ ادَّعَى الْوَلیجَهِ(۲)).
در واقع این سخن او ترکیبى است از اقرار و ادّعا; اقرارش مسموع و مقبول است و امّا در مورد ادّعا باید اقامه دلیل کند.
لذا به دنبال آن امام مى فرماید: «او باید قرینه قابل قبولى که بر این امر گواهى دهد اقامه کند (و اثبات نماید در شرایطى بوده که از روى اجبار و اکراه، این بیعت انجام شده و قلب او با دست و زبانش هماهنگى نداشته) در غیر این صورت باید دوباره به آنچه از آن خارج شده باز گردد و نسبت به بیعتش وفادار باشد» (فَلْیَأتِ عَلَیْها بِاَمْر یُعْرَفُ، وَ اِلاّ فَلْیَدْخُلْ فیما خَرَجَ مِنْهُ).
بسیارى از مردم دیده بودند که «طلحه» و «زبیر» با میل خود نزد امام آمدند و بیعت کردند; آنها جزء نخستین افراد بودند و این امر در مسجد انجام گرفت; این بیعت از هر نظر قابل قبول است و اگر کسى مى خواهد غیر آن را ادّعا کند باید دلیل محکم و قرینه آشکارى بر ادّعاى خود بیاورد. علاوه بر این همه مى دانستند که در مورد بیعت با على(علیه السلام) اکراه و اجبارى وجود نداشت; گروه اندکى از سرشناسان بیعت نکردند، امام هم مزاحمتى براى آنها ایجاد نکرد. با توجّه به این، ادّعاى عدم هماهنگى باطن و ظاهر چیزى نبود که به این سادگى قابل پذیرش باشد.(۳)
همان گونه که گفته شد این یک اصل اساسى در تمام محافل حقوقى و قضایى است که هرکس ظاهراً با میل خود قراردادى را ببندد، باید به آن وفادار باشد و ادّعاى اکراه و اجبار و جدایى دل از زبان، و باطن از ظاهر پذیرفته نیست و الاّ هر کس مى تواند قرارداد خود را با دیگران به راحتى به هم بزند. خریدار و فروشنده و ازدواج کننده و واقف و… هر وقت قرارداد را به مصلحت خود ندیدند، بگویند ما تنها با زبان یا دست، قرارداد بستیم و قلب ما همراه نبود!
در این صورت به اصطلاح، سنگ روى سنگ بند نمى شود و تمام قراردادهاى افراد و دولتها و ملّتها از ارزش و اعتبار سقوط مى کند و این چیزى است که هیچ عاقلى نمى پذیرد; حتّى به یقین «زبیر» هم این معنا را مى دانست ولى براى اغفال عوام که سیل اعتراض را به روى او گشوده بودند که چرا بیعت خود را شکسته؟ تشبّث به این حشیش و توسّل به این دلیل واهى جست.
اینها همه به خاطر آن است که مردم آن زمان مخصوصاً عرب براى بیعت اهمیّت فوق العاده اى قائل بودند و شکستن آن را گناه بزرگ و تخلّف غیر قابل قبولى مى دانستند.
***
پی نوشت:
۱. شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۳۱.
۲. «ولیجه» از ماده «وُلوج» به معناى دخول است; و گاه به ورود مخفیانه اطلاق مى شود و به کسى که محرم اسرار است ولیجه مى گویند و در خطبه بالا به معناى یک امر پنهانى و درونى آمده است.
۳. به کامل ابن اثیر، جلد ۳، صفحه ۱۹۱ مراجعه شود.

برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *