نامه شماره ۲۷: سفارش به محمد بن ابى بکر هنگام عزیمت برای حکومت مصر

بخش اول: حسن خلق و عدالت کارگزاران

و من عهد له (علیه السلام) إلى محمد بن أبی بکر (رضی الله عنه) حین قلَّدَه مصرَ:
فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَکَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ، وَ آسِ بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَهِ وَ النَّظْرَهِ، حَتَّى لَا یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ لَهُمْ، وَ لَا یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ؛ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یُسَائِلُکُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِیرَهِ مِنْ أَعْمَالِکُمْ وَ الْکَبِیرَهِ وَ الظَّاهِرَهِ وَ الْمَسْتُورَهِ، فَإِنْ یُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ، وَ إِنْ یَعْفُ فَهُوَ أَکْرَمُ.

(نامه به فرماندار مصر، محمد بن ابى بکر، هنگامى که او را در آغاز سال ۳۷ هجرى به سوى مصر فرستاد).(۱)
با مردم فروتن باش، نرمخو و مهربان باش، گشاده رو و خندان باش. در نگاه هایت، و در نیم نگاه و خیره شدن به مردم، به تساوى رفتار کن، تا بزرگان در ستمکارى تو طمع نکنند، و ناتوان ها در عدالت تو مأیوس نگردند. زیرا خداوند از شما بندگان در باره اعمال کوچک و بزرگ، آشکار و پنهان خواهد پرسید، اگر کیفر دهد شما استحقاق بیش از آن را دارید، و اگر ببخشد از بزرگوارى اوست.
__________________
(۱). محمّد بن ابى بکر، نامه ‏ها و دستور العمل‏هاى امام را جمع آورى کرده و همواره مورد مطالعه قرار مى ‏داد و در اداره سیاسى مصر از آن بهره مند مى گشت، پس از هجوم عمرو عاص به مصر و شهادت محمد، تمام نامه‏ هایى را که در خانه او موجود بود به شام انتقال دادند. و معاویه آنها را حفظ کرد. ولید بن عقبه به معاویه گفت این نامه‏ ها را بسوزانید. معاویه گفت واى بر تو آیا چنین دستور العمل‏هاى علمى و ارزشمند را باید سوزاند؟ این نامه ‏ها در خزینه‏ هاى بنى امیّه ماند تا دوران حکومت عمر بن عبد العزیز که همه آن را به دانشمندان معرّفى کرده و از آن استفاده کردند. (کتاب الغارات ص ۲۵۱).

از نامه هاى على(علیه السلام) است که به محمد بن ابى بکر رضى الله عنه هنگامى که او را به فرماندارى مصر منصوب کرد، نگاشت.(۱)

نامه در یک نگاه:
در کتاب الغارات آمده است که امام(علیه السلام) هنگامى که این نامه را براى محمد بن ابى بکر(رحمه الله) نوشت او پیوسته در آن نگاه مى کرد و از دستورات و آدابش بهره مى گرفت. بعد از مدتى که عمرو بن عاص در مصر بر او غلبه کرد و او را کشت، تمام نامه هاى او را جمع آورى کرد و به سوى معاویه فرستاد. معاویه در این عهدنامه نگاه مى کرد و در شگفتى فرو مى رفت. ولید بن عقبه که نزد معاویه بود و شگفتى معاویه را از مطالعه این عهدنامه دید به او گفت: دستور بده این نامه ها را بسوزانند! معاویه گفت: چقدر اشتباه مى کنى. ولید گفت: آیا صحیح این است که مردم بدانند احادیث ابو تراب (على بن ابى طالب) نزد توست و از آن درس مى آموزى؟ معاویه گفت: واى بر تو به من مى گویى علم و دانشى مثل این را بسوزانم؟ به خدا سوگند مطالب علمى جامع تر و استوارتر از این تاکنون نشنیدم. ولید گفت: اگر این گونه علم و داورى او را مى ستایى پس چرا با او پیکار مى کنى؟ گفت: اگر نبود که ابوتراب عثمان را به قتل رساند سپس مى خواست بر ما حکومت کند، ما از او درس فرا مى گرفتیم. سپس کمى مکث کرد و نگاه به کسانى که اطراف او نشسته بودند نمود و گفت: ما نمى گوییم اینها از نامه هاى على بن ابى طالب و از سخنان اوست بلکه مى گوییم: از نامه هاى ابوبکر است و نزد فرزندش محمد بوده و ما آنها را مطالعه مى کنیم و از آن بهره مى گیریم.
این نامه ها همچنان در خزاین بنى امیّه وجود داشت تا زمانى که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید و او آشکارا بیان کرد که اینها از احادیث على بن ابى طالب است.
الغارات سپس مى افزاید: هنگامى که خبر شهادت محمد بن ابى بکر و افتادن این نامه (مانند سایر نامه هاى او) به دست معاویه به آن حضرت رسید، سخت متأثر و ناراحت شد (که چرا چنین گوهر گرانبهایى به دست نااهل افتاده است).
به هر حال این عهدنامه مطابق آنچه مرحوم سیّد رضى آورده، شامل چند بخش است: نخست امام(علیه السلام) دستوراتى درباره طرز برخورد با مردم و رعایت تواضع و عدالت و نشان دادن قدرت در برابر زورمندان و محبّت در برابر ضعیفان مى دهد.
در بخش دوم در یک بحث کلى و جامع، یکى از صفات متقیان را در طرز برخورد آنها با دنیا و مواهب مادى در عباراتى جامع، گویا و پرمعنا شرح مى دهد که چگونه آنها توانسته اند از نعمت هاى الهى در دنیا بهره مند شوند بى آنکه گرفتار دنیاپرستى گردند.
امام(علیه السلام) در بخش سوم، اشاره اى به پایان زندگى و مرگ مى کند و تعبیراتى دارد که دقت در آن هر انسانى را از خواب غفلت بیدار مى سازد.
امام(علیه السلام) در بخش چهارم، متوجه محمد بن ابى بکر شده و اهمّیّت مأموریتى را که به او واگذار کرده (حکومت مصر) به او گوشزد مى کند و دستوراتى در این زمینه به او مى دهد.
در بخش پنجم و آخرین بخش، باز امام(علیه السلام) از یک تحلیل کلى درباره تفاوت هاى پیشوایان هدایت و پیشوایان ضلالت سخن مى گوید و به خطرات منافقان در جامعه اسلامى اشاره مى فرماید.
با توجّه به اینکه عهدنامه بسیار گسترده تر از آن است که مرحوم سیّد رضى آورده، بخش هاى مهم و متعدّد دیگرى نیز در این عهدنامه که همه آن در کتاب الغارات و تمام نهج البلاغه و مانند آن آمده است، دیده مى شود.

برخورد خوب با همه:
نخستین بخش این نامه ناظر به یک سلسله از دستورات اخلاقى است که محمد بن ابى بکر مأمور مى شود آنها را در برابر مردم انجام دهد و در واقع باید همه مسلمانان در برابر یکدیگر چنین باشند، و آن چهار دستور است:
نخست رعایت محبّت درباره همه مردم است; مى فرماید: «بال هاى محبّت و حمایتت را با تواضع براى آنها بگستران»; (فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَکَ).
این تعبیر برگرفته از قرآن مجید است که در برخورد با مؤمنان به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «(وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ); و پر و بال (عطوفت) خود را براى مؤمنانى که از تو پیروى مى کنند فرود آر»(۲)، که تعبیرى کنایى است و از طرز رفتار مرغ با جوجه هاى خود گرفته شده است هنگامى که جوجه ها نزد مادرشان مى آیند، مادر بال هاى خود را مى گستراند و آنها را در زیر بال و پر خود مى گیرد که هم اظهار محبّت نسبت به آنهاست و هم حمایت.
در دومین دستور مى فرماید: «و در برابر همه متواضع باش»; (وَ أَلِنْ(۳) لَهُمْ جَانِبَکَ).
این تعبیر نیز برگرفته از قرآن مجید است، آنجا که مى فرماید: «(فَبِمَا رَحْمَه مِّنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ); به سبب رحمت الهى، در برابر مؤمنان نرم و مهربان شدى».(۴)
در سومین دستور مى فرماید: «چهره خویش را براى آنها گشاده دار (و نسبت به همه خوب برخورد کن)»; (وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ).
مبادا با قیافه عبوس و تندخویى با کسى برخورد کنى که این کار باعث پراکندگى مردم از اطراف توست، همان گونه که قرآن مجید به پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد و مى گوید: «(وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک); و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراکنده مى شدند».(۵)
چهارمین دستور ناظر به عدالت در همه زمینه ها حتى در جزئیات است; مى فرماید: «مساوات را در میان آنها حتى در نگاه ها و مشاهده با گوشه چشم رعایت کن تا بزرگان و زورمندان کشور در نقض عدالت به نفع آنها طمع نورزند و ضعفا از عدالت تو مأیوس نشوند»; (وَ آسِ(۶) بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَهِ(۷) وَالنَّظْرَهِ، حَتَّى لاَ یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ(۸) لَهُمْ(۹) وَلاَ یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ(۱۰)).
اشاره به اینکه اگر فردى ثروتمند و زورمند با فردى ضعیف و مستمند در برابر تو جهت داورى یا غیر آن حضور مى یابند آنقدر عدالت را در میان آنها رعایت کن که اگر چند ثانیه به این نگاه مى کنى به همان اندازه به دیگرى نگاه کن نه اینکه تمام توجّه خود را به آن فرد ثروتمند اختصاص دهى و فقیر و ضعیف را نادیده بگیرى. هرگاه حتى در این جزئیات رعایت عدالت کنى، هرگز در امور مهم تر انتظار تبعیض و ظلم و جور و طرفدارى از گروه خاصى، از تو نخواهند داشت.
این همان دستورى است که در برنامه هاى قضایى اسلام در مورد عدالت قاضى وارد شده که باید آن دو نفر که براى دادخواهى نزد قاضى حاضر مى شوند کاملا به صورت یکسان با آنها رفتار شود. اگر بخواهند بنشینند، هر دو بنشینند و اگر بناست بایستند، هر دو بایستند، اگر قاضى به یکى سلام کند و تحیّت مى گوید به دیگرى نیز سلام و تحیّت کند. اگر لحظاتى به یکى نگاه مى کند به همان اندازه به دیگرى نگاه کند. اصرار اسلام به رعایت این گونه دستورات براى پیشگیرى از ظلم و ستم هاى فراتر است و ما تصور نمى کنیم در هیچ یک از قوانین قضایى و حکومتى دنیا یک چنین دقت هایى در مورد رعایت اصل عدالت شده باشد.
در حدیثى که مرحوم کلینى در کافى آورده است از امیر مؤمنان(علیه السلام) مى خوانیم: «مَنِ ابْتُلِیَ بِالْقَضَاءِ فَلْیُوَاسِ بَیْنَهُمْ فِی الاِْشَارَهِ وَ فِی النَّظَرِ وَ فِی الْمَجْلِسِ; کسى که عهده دار قضاوت در میان مردم شد، باید در میان آنها در اشاره و در نگاه و در مجلس، مساوات برقرار سازد (و یکى را بر دیگرى در هیچ چیز برترى ندهد)».(۱۱)
شبیه همین معنا در نامه ۴۶ که براى بعضى از کارگزاران امام(علیه السلام) نوشته شده آمده است.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن دلیلى براى این دستور بیان کرده، مى فرماید: «زیرا خداوند از شما بندگان در مورد اعمال کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان، بازخواست خواهد کرد، اگر کیفرتان کند شما استحقاق بیشتر از آن را دارید و اگر عفوتان نماید او کریم تر است»; (فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى یُسَائِلُکُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِیرَهِ مِنْ أَعْمَالِکُمْ وَالْکَبِیرَهِ، وَالظَّاهِرَهِ وَالْمَسْتُورَهِ، فَإِنْ یُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ، وَإِنْ یَعْفُ فَهُوَ أَکْرَمُ).
*****
پی نوشت:
۱ . سند نامه: به گفته مصادر نهج البلاغه این فرمان را قبل از مرحوم سیّد رضى نویسنده کتاب الغارات ابراهیم بن هلال ثقفى و نویسنده کتاب تحف العقول ابن شعبه حرانى در کتاب هاى خود نقل کرده اند و بعد از سیّد رضى شیخ طوسى در امالى و طبرى در بشاره المصطفى و گروه دیگرى آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۶۵) از کتاب الغارات و کتاب تمام نهج البلاغه و غیر آن استفاده مى شود که عهدنامه بسیار گسترده تر از آنچه سیّد رضى آورده است بوده و مرحوم سیّد رضى بخشى از آن را به صورت فشرده نقل کرده است.
۲ . شعراء، آیه ۲۱۵.
۳ . «ألِنْ» از ریشه «لین» بر وزن «چین» به معناى نرمش گرفته شده است.
۴ . آل عمران، آیه ۱۵۹.
۵ . آل عمران، آیه ۱۵۹.
۶ . «آس» از ریشه «مواساه» به معناى برابر ساختن با یکدیگر گرفته شده است.
۷ . «لحظه» نگاه کردن با گوشه چشم است به خلاف «نظره» که نگاه کردن با تمام چشم است و عبارت بالا اشاره به این است که نه تنها در نگاه مستقیم و با تمام چشم، بلکه نگاه کردن با گوشه چشم هم باید نسبت به آنها یکسان باشد.
۸ . «حیف» به معناى انحراف از حق و ظلم و جور است خواه در قضاوت و داورى باشد یا در امور دیگر.
۹ . ضمیر در «لهم» به «عظماء» بر مى گردد و معناى جمله این است که زورمندان طمع نکنند که به نفع آنها ظلم و ستمى بر دیگران روا دارى و این احتمال که ضمیر به «رعیّت» بر گردد بسیار بعید است، زیرا «لام» باید به معناى «على» استعمال شود به علاوه کلمه «رعیّت» و «ضعفاء» در جمله هاى قبل نیامده است تا ضمیر به آن برگردد و اگر در آغاز نامه بوده فاصله زیادى مى شود.
۱۰ . ضمیر «علیهم» به «ضعفا» بر مى گردد و «على» در اینجا به معناى لام است; یعنى ضعفا از عدالت در حقشان مأیوس نشوند. در بعضى از نسخ به جاى «على» «بـ» آمده است که مناسب تر به نظر مى رسد.
۱۱ . کافى، ج ۷، ص ۴۱۳، ح ۳.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: سیره متقین در دنیا

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْیَا وَ آجِلِ الْآخِرَهِ، فَشَارَکُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ، وَ لَمْ [یُشَارِکْهُمْ أَهْلُ] یُشَارِکُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی آخِرَتِهِمْ؛ سَکَنُوا الدُّنْیَا بِأَفْضَلِ مَا سُکِنَتْ وَ أَکَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُکِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَهُ الْمُتَکَبِّرُونَ؛ ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ، أَصَابُوا لَذَّهَ زُهْدِ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ وَ تَیَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِیرَانُ اللَّهِ غَداً فِی آخِرَتِهِمْ، لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَهٌ وَ لَا [یَنْقُفُ] یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّهٍ.

آگاه باشید اى بندگان خدا پرهیزکاران از دنیاى زودگذر به سلامت گذشتند و آخرت جاودانه را گرفتند. با مردم دنیا در دنیاشان شریک گشتند، امّا مردم دنیا در آخرت آنها شرکت نکردند. پرهیزکاران در بهترین خانه هاى دنیا سکونت کردند، و بهترین خوراک هاى دنیا را خوردند، و همان لذّت هایى را چشیدند که دنیاداران چشیده بودند، و از دنیا بهره گرفتند آنگونه که سرکشان و متکبّران دنیا بهره مند بودند.
سپس از این جهان با زاد و توشه فراوان، و تجارتى پر سود، به سوى آخرت شتافتند. لذّت پارسایى در ترک حرام دنیا را چشیدند، و یقین داشتند در روز قیامت از همسایگان خدایند، جایگاهى که هر چه درخواست کنند، داده مى شود، و هر گونه لذّتى در اختیارشان قرار دارد.

ساده زیست ها هم دنیا را دارند و هم آخرت را:
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود بحث جامعى درباره صفات پرهیزکاران و افتخارات و امتیازات آنها دارد تا درسى براى محمد بن ابى بکر و سایر مردم مصر باشد.
نخست مى فرماید: «بدانید اى بندگان خدا که پرهیزکاران هم از دنیاى زودگذر بهره گرفتند و هم از سراى آخرت، با اهل دنیا در دنیایشان شرکت جستند در حالى که با اهل دنیا در آخرت (تاریک) آنها شرکت نکردند»; (وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللهِ أَنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْیَا وَآجِلِ الاْخِرَهِ، فَشَارَکُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ، وَلَمْ یُشَارِکُوا(۱) أَهْلَ الدُّنْیَا فِی آخِرَتِهِمْ).
آن گاه امام(علیه السلام) به شرح این معنا پرداخته و مى فرماید: «آنها در دنیا بهترین مسکن (مسکن هاى ساده و دور از تکلف و زرق و برق) را برگزیدند و بهترین خوراک ها (خوراک ساده و حلال و مورد نیاز) را تناول کردند و همان لذتى را که متنعمان از دنیا بردند، نصیبشان شد و آنچه را جباران مستکبر از آن بهره گرفتند، بهره آنان گشت (زندگى ساده آنها لذت بخش تر از زندگى پر زرق و برق جباران بود)»; (سَکَنُوا الدُّنْیَا بِأَفْضَلِ مَا سُکِنَتْ، وَأَکَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُکِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ(۲)، وَأَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَهُ الْمُتَکَبِّرُونَ).
مفهوم این سخن آن نیست که پرهیزکاران زهد پیشه، مانند اهل دنیا سفره هاى رنگین و کاخ هاى زیبا و لباس هاى زربفت براى خود تهیّه مى بینند، بلکه منظور این است که آنها از آن زندگى ساده خود به همان اندازه لذت مى برند که متنعمان، لذت مى برند; زیرا از یک سو به اندازه نیاز تهیه مى کنند و انسان نیازمند هنگامى که به مقصود خود برسد بسیار لذت مى برد همچون انسان گرسنه اى که به غذاى ساده اى دست یابد و از سوى دیگر چون مى دانند حلال است و رضاى خدا در آن است و عقاب اخروى ندارد، با روحى آرام و فکرى راحت و قلبى مطمئن از این مواهب ساده بهره مى گیرند.
بسیارند کسانى که در خانه اى ساده و کوچک با وسایلى محدود و غذا و لباسى کم ارزش زندگى مى کنند; ولى بر اثر روحیات عالى، از زندگى خود کاملا راضى هستند و آرامش بى نظیرى احساس مى کنند و خود را بسیار خوشبخت مى بینند در حالى که اکثر ثروتمندان که در کاخ هاى مجلل و با بهترین وسایل زندگى و سفره هاى بسیار رنگین روزگار مى گذرانند، گرفتار پریشانى خاطر، اضطراب و گاه افسردگى و بیمارى روانى هستند. تجربه این موضوع واقعیّت گفتار مولا على(علیه السلام) را در جمله هاى بالا کاملا روشن مى سازد.
اضافه بر اینها، پرهیزکاران چون زندگى کاملا ساده اى دارند به هنگام ترک دنیا حسرتى بر دل آنها نمى ماند; ولى جباران متکبّر و مترَف با آن زندگى زیبا و پرزرق و برق به هنگام جدایى از دنیا بالاترین حسرت را دارند به خصوص اینکه اگر اعتقادى به آخرت داشته باشند مى دانند وزر و وبال این همه ثروت ها به گردن آنها خواهد بود.
این بدر مى رود از باغ به صد حسرت و داغ *** وان چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «سپس آنها (پرهیزکاران) از این جهان با زاد و توشه کافى و تجارتى پرسود، به سوى سفر آخرت رفتند. از لذت زهد در دنیا بهره مند شدند و یقین کردند که در آخرت همسایگان خدایند در سرایى که هرچه تقاضا کنند اجابت مى شود و هیچ گونه لذتى از آنها دریغ نخواهد شد»; (ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ(۳)، وَالْمَتْجَرِ الرَّابِحِ أَصَابُوا لَذَّهَ زُهْدِ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ، وَتَیَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِیرَانُ اللهِ(۴) غَداً فِی آخِرَتِهِمْ، لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَهٌ، وَلاَ یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّه).
جمله «لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَهٌ» اشاره است به آیه شریفه (لَهُمْ فِیهَا فَاکِهَهٌ وَلَهُمْ مَّا یَدَّعُونَ); براى آنها در بهشت میوه بسیار لذّت بخشى است، و هر چه بخواهند در اختیارشان خواهد بود»(۵); و جمله «وَلاَ یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّه» اشاره است به آیه شریفه «(وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِى أَنفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ); و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است و هرچه طلب کنید به شما داده مى شود».(۶)
بعضى از شارحان و مترجمان نهج البلاغه جمله «لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَهٌ وَلاَ یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّه» را ناظر به حال متقیان در دنیا دانسته اند که دعاهاى آنها بر اثر ایمان و حسن یقین و عمل مستجاب مى شود و هیچ یک از لذات دنیا از آنها دریغ نخواهد شد; ولى این تفسیر صحیح به نظر نمى رسد، زیرا این جمله دنبال جمله اى است که درباره آخرت سخن مى گوید و آنچه درباره حال متقیان در دنیا بود در جمله هاى قبل آمده است و همان گونه که در بالا گفتیم این دو جمله اشاره به آیاتى از قرآن مجید است که ذکر شد.
*****
پی نوشت:
۱ . ضمیر در «لَمْ یُشارِکُوا» به متقین و پرهیزکاران بر مى گردد و مفهومش این است که پرهیزکاران در آخرتِ پر از عذاب دنیاپرستان شرکت ندارند; ولى در چندین نسخ و نیز نسخه تصحیح شده نهج البلاغه «لَمْ یُشارِکْهُم» آمده که بسیار مناسب تر است و مفهومش این است که اهل دنیا در آخرت پرهیزکاران شرکت ندارند در حالى که اهل دنیا در دنیاى آنها به صورت معقول شریکند.
۲ . «مَتْرَف» همان گونه که در شرح نامه ۱۰ گفتیم به معناى ثروتمندان مغرور و گردنکش است.
۳ . «المبلّغ» در اینجا به معناى زاد و توشه اى است که انسان را به مقصد مى رساند از ریشه «بلوغ» به معناى رسیدن گرفته شده است.
۴ . «جیران الله» به معناى همسایگان خدا، معناى کنایى دارد، زیرا مسلم است خداوند خانه اى ندارد تا همسایه اى داشته باشد و اشاره به مقام قرب معنوى با پروردگار است.
۵ . یس، آیه ۵۷ .
۶ . فصلت، آیه ۳۱.

 

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: ترس از عذاب و امید به رحمت

وَ اعْلَمْ یَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی بَکْرٍ أَنِّی قَدْ وَلَّیْتُکَ أَعْظَمَ أَجْنَادِی فِی نَفْسِی أَهْلَ مِصْرَ، فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِکَ، وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِینِکَ، وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ لَکَ إِلَّا سَاعَهٌ مِنَ الدَّهْرِ. وَ لَا تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ، فَإِنَّ فِی اللَّهِ خَلَفاً مِنْ غَیْرِهِ وَ لَیْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِی غَیْرِهِ. صَلِّ الصَّلَاهَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ، وَ اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَیْءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلَاتِکَ.

اى محمد بن ابى بکر بدان که من تو را سرپرست بزرگ ترین لشکرم یعنى لشکر مصر، قرار دادم. بر تو سزاوار است که با خواسته هاى دل مخالفت کرده، و از دین خود دفاع کنى، هر چند ساعتى از عمر تو باقى نمانده باشد.
خدا را در راضى نگهداشتن مردم به خشم نیاور، زیرا خوشنودى خدا جایگزین هر چیزى بوده امّا هیچ چیز جایگزین خوشنودى خدا نمى شود.
نماز را در وقت خودش به جاى آر، نه اینکه در بیکارى زودتر از وقتش بخوانى، و به هنگام درگیرى و کار آن را تأخیر بیندازى، و بدان که تمام کردار خوبت در گرو نماز است.

مأموریت سنگین و پر اهمّیّت:
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه، بار دیگر محمد بن ابى بکر را مخاطب ساخته و چهار دستور مهم به او مى دهد. نخست به عنوان مقدمه مى فرماید: «اى محمد بن ابى بکر! بدان که من تو را سرپرست و والى بزرگ ترین بخش و امّت از کشور (اسلام) نمودم و آن اهل مصرند»; (وَاعْلَمْ ـ یَا مُحَمَّدُ بْنَ أَبِی بَکْر ـ أَنِّی قَدْ وَلَّیْتُکَ أَعْظَمَ أَجْنَادِی فِی نَفْسِی أَهْلَ مِصْرَ).
اجناد جمع جند در اصل به معناى لشکر است ولى گاه به بخش هاى مختلف یک کشور یا به کسانى که در آن بخش زندگى مى کنند نیز اطلاق مى شود. به هر حال این جمله به خوبى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) براى اهل مصر اهمّیّت و احترام بسیارى قائل بود و آنها را بزرگترین گروه امّت اسلامى مى دانست، زیرا مصر یک سرزمین بزرگ تاریخى، داراى تمدنى کهن و مردمى آگاه و باهوش و پرتلاش است.
آن گاه امام(علیه السلام) به بیان نخستین و مهم ترین توصیه خود مى پردازد و مى فرماید: «بنابراین شایسته است که با خواسته هاى دلت مخالفت کنى (چرا که جهاد با نفس، برترین جهاد است)»; (فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ(۱) أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِکَ).
جهاد با نفس بر همه لازم است و بر والیان و استانداران و فرمانداران لازم تر، زیرا آنان همیشه در معرض وسوسه هاى نفس و شیطان قرار دارند و اگر در این مبارزه مغلوب شوند، ظلم و فساد، مناطق تحت فرمانشان را فرا مى گیرد.
سپس به بیان دومین دستور پرداخته مى فرماید: «بر تو لازم است که از دینت دفاع کنى، هرچند بیش از یک ساعت از عمر تو باقى نمانده باشد»; (وَأَنْ تُنَافِحَ(۲) عَنْ دِینِکَ، وَلَوْ لَمْ یَکُنْ لَکَ إِلاَّ سَاعَهٌ مِنَ الدَّهْرِ).
روشن است که بعد از جهاد اکبر که جهاد با نفس است براى حفظ دین باید به سراغ جهاد اصغر رفت که جهاد با دشمن است. امام(علیه السلام) در این قسمت به اندازه اى تأکید مى کند که اگر تنها یک ساعت از عمر یا حکومت او باقى باشد در دفاع از دین دریغ ندارد و چیزى فروگذار نکند.
آن گاه به سراغ دستور سوم رفته و مى فرماید: «هرگز خداوند را براى جلب رضاى کسى از مخلوقش به خشم نیاور، زیرا خداوند جاى همه کس را مى گیرد و کسى نمى تواند جاى او را بگیرد»; (وَلاَ تُسْخِطِ اللهَ بِرِضَى أَحَد مِنْ خَلْقِهِ، فَإِنَّ فِی اللهِ خَلَفاً مِنْ غَیْرِهِ، وَلَیْسَ مِنَ اللهِ خَلَفٌ فِی غَیْرِهِ).
انسان بسیارى از اوقات بر سر دوراهى گرفتار مى شود; راهى به سوى رضاى خدا مى رود و راهى به سوى رضاى خلق، در آنجا که خلق چیزى زاید بر حق خود را بخواهند در اینجا مؤمنان خالص از غیر آنها شناخته مى شوند; مؤمنان خالص در آن راه گام مى گذارند که رضاى خداست، زیرا مى دانند که با جلب رضایت و حمایت او هیچ کس نمى تواند کارى بر خلاف آنها انجام دهد در حالى که اگر براى جلب رضاى بعضى از زیاده خواهان، رضاى خدا را زیر پا بگذارند، کاملا بى دفاع خواهند ماند.
آنچه را امام(علیه السلام) در سومین نصیحت به محمد بن ابى بکر فرمود، در روایت دیگر به عنوان یکى از نشانه هاى ایمان خالص آمده است. امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «مِنْ صِحَّهِ یَقِینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لاَ یُرْضِیَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللهِ; از نشانه هاى سلامت ایمان مؤمن این است که رضایت مخلوق را به بهاى به دست آوردن غضب پرودگار طلب نکند».(۳)
تجربه نشان داده آنها که مرتکب این کار مى شوند سرانجام هم رضایت خالق را از دست مى دهند و هم رضایت مخلوق را و آنها که رضایت خالق را مى طلبند، هرچند در پاره اى از موارد سبب خشم مخلوق شوند، سرانجام هم رضاى خدا را به دست آورده اند و هم رضاى مخلوق را.
از این فراتر در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است: «مَنْ طَلَبَ رِضَا مَخْلُوق بِسَخَطِ الْخَالِقِ سَلَّطَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَیْهِ ذَلِکَ الْمَخْلُوقَ; کسى که خشنودى مخلوقى را با خشم پرودگار طلب کند سرانجام خداوند متعال آن مخلوق را بر سر او مسلط مى کند (تا به او ستم نماید)».(۴)
سپس امام(علیه السلام) در چهارمین توصیه خود به محمد بن ابى بکر به مسأله نماز که از مهم ترین ارکان اسلام است، مى پردازد و مى فرماید: «نماز را در اوقات خودش بجاى آر، نه آنکه به هنگام بیکارى در انجامش تعجیل کنى و نه آنکه به هنگام اشتغال به کار آن را تأخیر بیندازى و بدان تمام اعمالت تابع نماز تو خواهد بود (اگر نماز را آن گونه که باید و شاید و به طور کامل انجام دهى اعمال دیگرت سامان خواهد یافت و در قیامت نیز نخست به نمازت مى نگرند سپس به سایر اعمالت)»; (صَلِّ الصَّلاَهَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا، وَلاَ تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغ، وَلاَ تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لاِشْتِغَال اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَیْء مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاَتِکَ).
بسیارى از شارحان نهج البلاغه گفته اند امام(علیه السلام) در نخستین سفارش در مورد نماز به این نظر دارد که نماز را پیش از وقت (مثلا نماز ظهر را پیش از ظهر و نماز صبح را قبل از طلوع فجر) به جهت فراغت و بیکارى به جاى نیاور; ولى با توجّه به اینکه کمتر کسى دیده ایم و شنیده ایم که نماز خود را قبل از ظهر یا قبل از غروب و طلوع فجر به جا آورد، زیرا این مطلب بر همه حتى براى افراد کاهل نماز هم مسلم است که نماز قبل از وقت محتوایى ندارد، با توجّه به این نکته، احتمال دیگرى در تفسیر این جمله هست که فرمایش امام(علیه السلام) ناظر به نماز اوّل وقت و آخر وقت است; مى فرماید: چنان نباش که اگر بیکار باشى نماز را اوّل وقت بخوانى و اگر مشغول به کار باشى نماز را موکول به آخر وقت کنى، بلکه همیشه و در هر حال کار خود را تعطیل کن و نماز را در اوّل وقتش به جاى آور.
در واقع اشاره به همان جمله معروف است که انسان به نمازش نگوید کار دارم بلکه به کارش بگوید نماز دارد. به یقین تقید به نماز در اوّل وقت روح و جان و زندگى انسان را نورانى مى کند و کارهاى دیگر او از برکت نماز سامان مى یابد.
در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است: «إِنَّ الصَّلاَهَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِی أَوَّلِ وَقْتِهَا رَجَعَتْ إِلَى صَاحِبِهَا وَهِیَ بَیْضَاءُ مُشْرِقَهٌ تَقُولُ حَفِظْتَنِی حَفِظَکَ اللهُ وَإِذَا ارْتَفَعَتْ فِی غَیْرِ وَقْتِهَا بِغَیْرِ حُدُودِهَا رَجَعَتْ إِلَى صَاحِبِهَا وَهِیَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَهٌ تَقُولُ ضَیَّعْتَنِی ضَیَّعَکَ اللهُ; هنگامى که نماز در اوّل وقت خوانده شود به سوى صاحبش باز مى گردد در حالى که سفید و نورانى است و به او مى گوید: مرا محفوظ داشتى خداوند تو را حفظ کند و هنگامى که در غیر وقت و بدون رعایت حدود انجام شود به صاحبش باز مى گردد در حالى که سیاه و تاریک است و به او مى گوید مرا ضایع کردى خدا تو را ضایع کند».(۵)
جمله «وَاعْلَمْ…» همان گونه که در بالا اشاره شد دو معنا دارد یکى اینکه در دنیا سایر اعمال انسان تابع نماز اوست اگر نماز را به درستى انجام دهد از برکت نماز سایر اعمال او نیز به درستى انجام خواهد گرفت و دیگر اینکه در آخرت همان گونه که در روایات آمده نخستین چیزى که مورد حساب قرار مى گیرد، نماز است و سپس سایر اعمال: «إِنَّ أَوَّلَ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلاَهُ فَإِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا; نخستین چیزى که بندگان با آن حساب مى شوند نماز است اگر نماز مقبول شد بقیّه اعمال نیز قبول مى شود».(۶)
*****
پی نوشت:
۱ . «محقوق» از ریشه «حق» گرفته شده و در اینجا به معناى شایسته و سزاوار است.
۲ . «تنافح» از ریشه «منافحه» به معناى دفاع از چیزى گرفته شده و ریشه آن «نفح» بر وزن «فتح» است که غالباً به معناى نسیم ملایم و بوى خوش مى آید و گاه به معناى دفع کردن چیزى است و «منافحه» از همین معنا گرفته شده است.
۳ . کافى، ج ۲، ص ۵۷، ح ۲.
۴ . بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۵۶، ح ۱۳۲.
۵ . کافى، ج ۳، ص ۲۶۸، باب من حافظ على صلاته، ح ۴.
۶ . همان مدرک.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: توصیه هایی به والی مصر

وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ، وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ، فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً؛ فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ ضَجِیجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ، وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ، وَ هِیَ کَافِرَهٌ جَاحِدَهٌ أَوْ مُبَایِعَهٌ حَائِدَهٌ.

خیال کردى به خونخواهى عثمان آمده اى در حالى که مى دانى خون او به دست چه کسانى ریخته شده است. اگر راست مى گویى از آنها مطالبه کن. همانا من تو را در جنگ مى نگرم که چونان شتران زیر بار سنگین مانده، فریاد و ناله سر مى دهى، و مى بینم که لشکریانت با بى صبرى از ضربات پیاپى شمشیرها، و بلاهاى سخت، و بر خاک افتادن مداوم تن ها، مرا به کتاب خدا مى خوانند در حالى که لشکریان تو، کافر و بیعت کنندگان پیمان شکنند.

آینده شوم و تاریک دشمن!
در آخرین بخش این نامه امام(علیه السلام) باز از داستان قتل عثمان سخن مى گوید که معاویه آن را بهانه اى براى تمرّد و مخالفت خود قرار داده بود و خونخواهى عثمان را بهانه کرده بود مى فرماید: «تو گمان کردى براى انتقام خون عثمان آمده اى درحالى که خوب مى دانى خون او کجا (و به دست چه کسى) ریخته شد و اگر به راستى طالب خون او هستى، از همان جا که میدانى آن را طلب کن»; (وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً(۱) بِدَمِ عُثْمَانَ. وَلَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً).
اشاره به اینکه اگر شرکاى خون عثمان را مى خواهى دوستان تو طلحه و زبیر بودند و اگر به دنبال کسانى هستى که او را تنها گذاشتند و فریاد استغاثه او را پاسخ ندادند، خودت بودى که عثمان به تو نامه نوشت و از تو تقاضاى کمک کرد; ولى تو هیچ گامى براى او بر نداشتى، بنابراین تو در خونخواهى عثمان صادق نیستى و اگر صادق بودى مسیرى غیر از این داشتى.
سپس امام(علیه السلام) آینده جمعیّت معاویه و جنگ او را با یارانش چنین پیشگویى مى کند، مى فرماید: «گویا تو را مى بینم که از رویارویى در جنگ ضجه و ناله مى کنى همچون شتران سنگین بار»; (فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ(۲) ضَجِیجَ الْجِمَالِ(۳) بِالاَْثْقَالِ).
همان گونه که مى دانیم این پیشگویى در جنگ صفین واقع شد و هنگامى که لشکر امام(علیه السلام) عرصه را بر لشکر معاویه تنگ کرده بودند و مالک اشتر به سراپرده معاویه نزدیک مى شد و چیزى نمانده بود او را به قتل برساند، فریاد و ناله معاویه و همراهانش بلند شد.
در پیشگویى دوم مى فرماید: «و گویا تو را مشاهده مى کنم که با جمعیّت خود بر اثر ضربات پى در پى و فرمان حتمى شکست و کشتگانى که پشت سر هم روى زمین مى افتند، ناله و فریاد بر آورده اى و مرا به کتاب خدا دعوت مى کنى و این در حالى است که جمعیّت تو به آن کافر و منکرند یا بیعت خود را شکسته اند»; (وَکَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ، وَالْقَضَاءِ الْوَاقِعِ، وَمَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ، إِلَى کِتَابِ اللهِ، وَهِیَ کَافِرَهٌ جَاحِدَهٌ، أَوْ مُبَایِعَهٌ حَائِدَهٌ(۴)).
این پیشگویى نیز کاملا به وقوع پیوست و هنگامى که لشکر شام زیر ضربات یاران على(علیه السلام) توان خود را از دست داده بودند و پى در پى روى خاک مى افتادند، گروهى به همراهى عمرو عاص قرآنها را بر سر نیزه کردند و گفتند: ما تسلیم کتاب الله هستیم و هر چه بگوید سر بر فرمانش مى نهیم. این در حالى بود که گروهى از شامیان در حقیقت کافر و منکر کتاب الله بودند، زیرا با امام(علیه السلام) به حق بیعت نکرده بودند و گروه دیگرى در میان آنها از بیعت کنندگان با امام(علیه السلام) بودند که بر خلاف تمام اصول شناخته شده اسلامى و رسم دیرینه اى که در میان عرب بود بیعت خود را شکستند و به معاویه و دشمنان امام(علیه السلام) پیوستند.
البتّه ممکن است کسانى ایراد کنند که این تعبیر امام(علیه السلام) راه سوء استفاده را به دشمن براى استفاده ناصواب از قرآن مجید به هنگام نزدیک شدن به شکست نهایى نشان داد; ولى این سخن صحیح نیست، زیرا امام(علیه السلام) تنها اشاره مجمل و کمرنگى به این جریان مى کند که براى معاویه و یارانش در آن زمان مفهوم نبود، زیرا تنها سخن از دعوت به کتاب الله به میان آورده، هرچند امروز براى ما که از ماجراى تاریخى آن آگاهیم، این اشاره اشاره گویایى است.
*****
نکته:
پیش بینى هایى که انجام شد:
پیشگویى هایى که امام(علیه السلام) در این نامه کرده و براى معاویه نوشته است دقیقا صورت گرفت، زیرا صبح روز سه شنبه دهم ماه صفر سال ۳۷ هجرى پس از نماز صبح دو لشکر به سختى با یکدیگر نبرد کردند. لشکر شام سخت وامانده شد و لشکر امام(علیه السلام) که با سخنان گرم و آتشین مالک اشتر پیش مى رفت، چیزى نمانده بود که لشکر شام را به کلى متلاشى کند و معاویه را به قتل برسانند یا اسیر کنند. عمار بن ربیعه مى گوید: اَشتر در میان یارانش ایستاد و گفت: «تمام خاندانم به فدایتان باد آنچنان به شدت حمله کنید که خدا را از خود خشنود سازید و آیین حق را عزت بخشید به من نگاه کنید به هر سو حمله کردم حمله کنید».
اشتر چنان غرق در جنگ شده بود که کلاهش را از سر برداشت و بر قربوس زین (قسمت برجسته جلوى زین) گذارد و فریاد مى زد: مؤمنان استقامت کنید. ابن ابى الحدید در اینجا مى گوید: آفرین به مادرى که او را زاد اگر کسى سوگند یاد کند که بعد از على(علیه السلام) در میان عرب و عجم کسى شجاع تر از اشتر نبوده، خلافى نگفته است.
سرانجام مالک اشتر و همراهانش لشکر شام را در هم پیچیدند، پرچم داران آنها را کشتند و تا لشکرگاه آنان پیش تاختند. این جنگ تا شب هم ادامه یافت که آن شب به نام «لیله الهریر»(۵) معروف شد.
در این هنگام اشتر فرمانده میمنه لشکر بود و ابن عباس فرمانده میسره و على(علیه السلام) در قلب سپاه و نشانه هاى پیروزى و پیشرفت کاملا آشکار شد.
این جریان را به معاویه گزارش دادند و او عمرو عاص را طلبید و گفت امشب شبى است که تا فردا کار ما یکسره خواهد شد فکرى کن و نقشه اى طرح نما.
عمرو گفت مردان تو توان مردان على(علیه السلام) را ندارند به علاوه تو مثل على(علیه السلام) نیستى هدف او شهادت در راه خداست و هدف تو دنیا، از همه گذشته عراقیان از پیروزى تو وحشت دارند، زیرا مى دانند تو به آنها ستم مى کنى ولى شامیان از پیروزى على(علیه السلام) ترسى ندارند، زیرا مى دانند او مردى با محبّت است و به کسى ظلم و ستم نخواهد کرد. تنها راهى که به نظر من مى رسد این است که لشکر تو به هنگام صبح قرآن ها را بر نیزه کنند و بگویند ما به حکومت قرآن راضى هستیم، این کار میان لشکر على(علیه السلام) اختلاف خواهد افکند و جنگ سرنوشت دیگرى پیدا مى کند. و چنین شد که شرح آن را در گذشته بیان کردیم.(۶)
*****
پی نوشت:
۱ . «ثائر» به معناى خونخواه از ریشه «ثئر» بر وزن «سرد» به معناى خونخواهى گرفته شده و اینکه درباره بعضى از معصومین(علیهم السلام) گفته مى شود: «یا ثارالله» یعنى اى کسى که خونخواهش خداست نه یک فرد و یک قبیله.
۲ . «عضّ» از ریشه «عضّ» به معناى دندان گرفتن، گرفته شده است.
۳ . «جمال» جمع «جمل» به معناى شتر است; مانند «جبال» که جمع «جبل» است.
۴ . «حائده» به معناى مایل شونده از طریق مستقیم از ریشه «حید» بر وزن «صید» به معناى میل به یک طرف. این واژه به معناى بیعت شکن نیز به کار مى رود.
۵ . «هریر» در لغت به معناى زوزه کشیدن سگ به هنگام ناراحتى است و این اشاره به ناله و فریاد شامیان در آن شب دارد.
۶ . به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۰۵-۲۵۶ مراجعه شود.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پنجم: خطر منافقان

وَ مِنْهُ: فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى وَ وَلِیُّ النَّبِیِّ وَ عَدُوُّ النَّبِیِّ، وَ لَقَدْ قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِنِّی لَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِی مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِکاً، أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِیمَانِهِ وَ أَمَّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْکِهِ، وَ لَکِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، یَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ یَفْعَلُ مَا تُنْکِرُون.

[قسمتى از نامه] امام هدایتگر، و زمامدار گمراهى، هیچ گاه مساوى نخواهند بود، چنان که دوستان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و دشمنانش برابر نیستند. پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به من فرمود: «بر امّت اسلام، نه از مؤمن و نه از مشرک هراسى ندارم، زیرا مؤمن را ایمانش باز داشته، و مشرک را خداوند به جهت شرک او نابود مى سازد، من بر شما از مرد منافقى مى ترسم که درونى دو چهره، و زبانى عالمانه دارد، گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است.»

تنها از این گروه بترسید:
در آخرین بخش از این نامه مطابق آنچه مرحوم سیّد رضى آورده (و از تعبیر به «منه» بر مى آید که آنچه در نهج البلاغه آمده تمام نامه نبوده، بلکه بخش هایى از آن است) امام(علیه السلام) به نکته اى بسیار مهم و اساسى توجّه کرده و مى فرماید: «امام هدایت و امام گمراهى هرگز یکسان نیستند همچنین دوستدار پیامبر و دشمن او با هم برابر نخواهند بود»; (وَمِنْهُ: فَإِنَّهُ لاَ سَوَاءَ، إِمَامُ الْهُدَى وَإِمَامُ الرَّدَى(۱) وَ وَلِیُّ النَّبِیِّ، وَ عَدُوُّ النَّبِیِّ).
روشن است که تعبیر به «إِمَامُ الْهُدَى» در این جمله اشاره به خود آن حضرت و تعبیر به «إِمَامُ الرَّدَى» اشاره به معاویه است که بر خلاف دستور پیامبر و خواسته قاطبه مسلمین پرچم مخالفت بر افراشت و جنگ هاى خونین و هلاکت بسیارى از مسلمین را سبب گردید.
واژه «امام» غالباً به معناى پیشواى حق است; ولى گاه در پیشواى باطل هم به کار مى رود. در قرآن مجید مى خوانیم: «(وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ); و آنان (فرعونیان) را پیشوایانى قرار دادیم که به سوى آتش (دوزخ) دعوت مى کنند».(۲)
دلیل تطبیق «إِمَامُ الرَّدَى» در جمله فوق بر معاویه افزون بر قرائن حالیه، صراحت بخش هایى از این نامه است که مرحوم سیّد رضى آن را نقل نکرده است; در بخشى از این نامه طبق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده است مى خوانیم: «إیّاکُمْ وَ دَعْوَهُ الْکِذّابِ ابْنِ هِنْد; از خواسته ها و دعوت هاى این مرد دروغگو فرزند هند (جگر خوار) بپرهیزید».
آن گاه امام(علیه السلام) در تکمیل همین سخن به حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) استناد مى جوید و مى گوید: «رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به من فرمود: من بر امتم نه از مؤمن مى ترسم و نه از مشرک، چرا که مؤمن ایمانش او را از کار خلاف باز مى دارد و مشرک را خداوند به وسیله سرکشى (رسوا و) خوار و ذلیل مى کند. تنها آنان که از شرشان بر شما مى ترسم کسانى اند که در دل منافقند و در زبان به ظاهر دانا، سخنانى مى گویند که شما مى پسندید; ولى اعمالى انجام مى دهند که شما آن را زشت  و ناپسند مى شمارید»; (وَلَقَدْ قَالَ لِی رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) إِنِّی لاَ أَخَافُ عَلَى أُمَّتِی مُؤْمِناً وَلاَ مُشْرِکاً; أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللهُ بِإِیمَانِهِ، وَأَمَّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ(۳) اللهُ بِشِرْکِهِ. وَلَکِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ(۴)، عَالِمِ اللِّسَانِ، یَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ، وَیَفْعَلُ مَا تُنْکِرُونَ).
این یک واقعیّت است که مؤمنان واقعى پشت و پناه اسلام و امّت اسلامى هستند و مشرکان شناخته شده به سبب شرکشان، مردم از آنها فاصله مى گیرند و اگر بخواهند از درِ عداوت در آیند، مؤمنان به فرمان خداوند دست به دست هم مى دهند و آنها را در هم مى کوبند; ولى مشکل بزرگ جامعه اسلامى و هر جامعه اى دشمنانى هستند که لباس دوستى بر تن مى کنند، همان افراد دو چهره اى که چهره زیبایى از خود نشان مى دهند و چهره زشت درونى خود را مستور مى دارند، در میان صفوف مسلمانان رفت و آمد دارند و از اسرار آنها آگاه مى شوند و هر جا بتوانند از پشت به آنها خنجر مى زنند. آیات الهى و سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دست آویز خود قرار مى دهند; ولى در عمل بر خلاف رفتار مى کنند.
مصداق بارز این سخن در زمان على(علیه السلام)، معاویه و اطرافیانش بودند که به نام خونخواهى عثمان که ظاهراً جانشین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود، قیام کردند و به هنگام ناچارى قرآن ها را بر سر نیزه ها بالا بردند. نماز مى خواندند و در نماز جمعه سخنان زیبا و موافق کتاب و سنّت مى گفتند; ولى براى تضعیف امام هدایت; على(علیه السلام) که هم از سوى خدا منصوب شده بود و هم از سوى خلق، هیچ فرصتى را از دست نمى دادند. از قتل بى گناهان و غارت اموال مسلمین و شبیخون زدن به مناطق مرزى عراق ابا نداشتند و با استفاده از این روش سرانجام توانستند بر جاى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تکیه زنند و اسلام را به قهقرا ببرند.
*****
 نکته ها:
۱. خطر منافقان:
امام(علیه السلام) در این نامه از خطر مهمى که محمد بن ابى بکر و جامعه مردم مصر، بلکه همه جوامع اسلامى را تهدید مى کند; یعنى خطر منافقان سخن به میان آورده و مردم را به سه گروه تقسیم مى کند: مؤمن، مشرک و منافق سپس مى فرماید: مؤمنان هیچ خطرى براى جامعه اسلامى ندارند، زیرا ایمانشان به آنها اجازه نمى دهد دست به کارى بزنند که خطرى براى اسلام و مسلمین ایجاد کند و مشرکان معاند که به اصطلاح شمشیر را از رو بسته اند خطر آنها نیز چندان مهم نیست، زیرا شناخته شده اند و مسلمانان باایمان، مراقب توطئه هاى آنها هستند; اما مشکل مهم از سوى منافقان است کسانى که در میان اهل ایمان زندگى مى کنند و به اصطلاح شمشیر را زیر لباس بسته اند، سخنانى مى گویند که خوشایند مؤمنان است و افکار و عواطف آنها را به سوى خودشان جلب و جذب مى کنند; اما در لحظات حساس و هنگامى که فرصتى به دست آورند زهر خود را مى ریزند و ضربه به اسلام و مسلمین مى زنند.
گرچه آنها نفاق خود را مکتوم مى دارند و تخریب را به صورت پنهانى انجام مى دهند ولى چنان نیستند که نتوان آنها را با دقت تشخیص داد. قرآن مجید علائم متعدّدى براى شناخت اهل نفاق در سوره «بقره» و سوره «منافقون» بیان فرموده که با دقت در آن مى توان آنها را شناخت و از خطرات آنها مصون ماند.
درباره ریشه هاى نفاق و برنامه ریزى دقیق منافقان و نفاق در طول تاریخ و خطرات این گروه بحث هاى مشروحى در خطبه ۱۹۴ (جلد هفتم از صفحه ۶۰۶ تا ۶۱۹) و همچنین در ذیل خطبه ۲۱۰ بیان شده است.
۲. نامه اى عجیب از معتضد عباسى:
از شگفتى هاى دوران عباسیان نامه اى است که معتضد عباسى به صورت ـ بخش نامه اى مستدل براى نواحى مختلف فرستاد. این نامه را مورخ معروف، طبرى در حوادث سال ۲۸۴ در تاریخ خود نقل کرده و کامل ابن اثیر (هرچند با لحن مخالف) به آن اشاره کرده است و ما آن را از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید که از آن تلخیص خوبى دارد نقل مى کنیم.
ابن ابى الحدید در جلد ۱۵ از شرح نهج البلاغه خود در ذیل همین نامه امام(علیه السلام) به محمد بن ابى بکر مى نویسد: طبرى چنین مى گوید: در این سنه (سنه ۲۸۴) معتضد عباسى تصمیم گرفت لعن معاویه را بر تمام منابر گسترش دهد و دستور داد نامه اى نوشتند (مستدل) که براى مردم خوانده شود. وزیرش عبید الله بن سلیمان او را از ایجاد تنش در میان گروهى از مردم بر حذر داشت و گفت: ممکن است این کار به فتنه بینجامد; ولى معتضد اعتنایى به سخنان او نکرد.
نخستین چیزى که معتضد به آن ابتدا کرد این بود که مردم مشغول کار خود باشند و از اجتماعات بپرهیزند و عصبیت را کنار بگذارند و به عنوان شهادت دادن، نزد سلطان نروند مگر اینکه از آنها خواسته شود و داستان سرایان را از نشستن بر سر جاده ها (و گردآورى مردم در اطراف خود) منع کنند و دستور داد نسخه هایى از این نامه تهیّه شود و در دو طرف بغداد در محلات و کوچه ها و بازارها روز چهارشنبه بیست و چهارم جمادى الاولىِ همان سال براى مردم بخوانند سپس روز جمعه از آن خوددارى کنند و از اجتماع مردم به صورت گروهى در دو مسجد معروف بغداد جلوگیرى کنند و به سقاهایى که در آن دو مسجد به مردم آب مى دادند، سفارش شد که براى معاویه طلب رحمت نکنند چون قبلاً عادت آنها بر این بود که به هنگام آب دادن براى او طلب رحمت مى کردند.
به هر حال روز جمعه نامه خوانده نشد، هرچند مردم انتظار داشتند آن را استماع کنند. در این هنگام وزیر معتضد «عبیدالله بن سلیمان» متوسل به قاضى یوسف شد که حیله اى بیندیشد و معتضد را از این کار منصرف نماید. قاضى یوسف به سراغ معتضد رفت و گفت من از این مى ترسم که توده مردم با شنیدن این نامه حرکتى اعتراض آمیز آغاز کنند. معتضد گفت: من با شمشیر آنها را بر سر جاى خود مى نشانم. قاضى گفت: با آل ابو طالب چه خواهى کرد؟ آنها از این موقعیت استفاده مى کنند و در همه جا مردم را به سوى خود دعوت مى نمایند و به یقین توجّه مردم به آنها بیشتر از توجّه به بنى العباس است. معتضد با شنیدن این سخن ساکت شد و پاسخى نداد و بعد از آن اقدامى در این زمینه نکرد.
نامه بسیار مفصل و مستدل است و بخشى از آن چنین است: «خبرهایى به امیر مؤمنان (منظور در اینجا معتضد عباسى است) رسیده که گروهى از مردم گرفتار اشتباهاتى در دین خود و فسادى در عقاید و تعصب هایى نابجا شده اند که عامل اصلى آن پیشوایان ضلالت بوده اند و از این رو سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را رها کرده و به بدعت ها روى آورده اند.
این جریان بر امیر  مؤمنان سخت آمده و سکوت در برابر آن را جایز نشمرده و آن را مخالف وظایف دینى خود دیده که باید در برابر انحرافات ساکت ننشیند و براى ارشاد جاهلان و اقامه حجت در مقابل معاندان قیام کند.
به همین دلیل امیرالمؤمنین (معتضد) به شما مسلمانان خبر مى دهد که خداوند متعال، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را به آیینش مبعوث ساخت و به او فرمان داد که فرمان خدا را اجرا کند. آن حضرت از خانواده خود شروع کرد; گروهى ایمان آوردند و دعوت او را پذیرفتند و سر بر فرمانش نهادند و گروهى به مخالفت برخاستند و از هرگونه کارشکنى فروگذارى نکردند ـ سپس بعد از ذکر اعمال این دو گروه با عباراتى جالب و زیبا چنین ادامه مى دهد: بدترین دشمن پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و کسى که از همه بیشتر مخالفت مى کرد و سر آغاز هر جنگ و عداوتى بود و آغازگر هر فتنه اى محسوب مى شد و هر پرچمى بر ضد اسلام برافراشته مى شد، صاحب و رهبر و رییس آن ابوسفیان و پیروانش از بنى امیّه ملعون در کتاب خدا و بر زبان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مواقف متعدّد بودند. سر انجام اسلام پیشى گرفت و این دشمن سرسخت مغلوب و منکوب شد و به ناچار در برابر اسلام تسلیم گشت در حالى که قلبش اسلام را نپذیرفته بود و شرک و کفر را در دل پنهان مى داشت. خداوند در قرآن مجید درباره آنها فرموده: (وَالشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِى الْقُرْانِ)(۵) و همه اتفاق دارند که این شجره ملعونه همان بنى امیّه هستند و در سنّت نبوى که راویان ثقه آن را نقل کرده اند، وارد شده که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روزى ابوسفیان را بر چهارپایى سوار دید که معاویه زمام آن را در دست داشت و یزید (برادر معاویه) آن چهارپا را مى راند. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: «لَعَنَ اللهُ الرَّاکِبَ وَالْقَائِدَ وَالسَّائِق; خدا لعنت کند سوار و زمامدار و کسى که آن را از پشت سر مى راند».
نیز راویان روایت کرده اند که در روز بیعت عثمان، ابوسفیان ـ که در آن زمان نابینا شده بود (و حاضران در مجلس) که گمان مى کرد همه از بنى امیّه هستند ـ صدا زد: «تَلَقَّفُوهَا یَا بَنِی عَبْدِ شَمْس تَلَقُّفَ الْکُرَهِ فَوَ اللهِ مَا مِنْ جَنَّه وَ لاَ نَار; اى فرزندان عبد شمس ـ اى بنى امیّه ـ خلافت را همچون گوى از میدان بربایید به خدا سوگند نه بهشتى در کار است و نه دوزخى» و این عبارت به یقین کفر صریح است که لعنت الهى شامل حال گوینده آن مى شود.
در روایت دیگرى آمده است که ابوسفیان روز فتح مکّه بلال را بر بام کعبه دید ـ هنوز نابینا نشده بود ـ که مشغول اذان است و مى گوید: «أشْهَد أنّ مُحَمّداً رَسُولُ الله»; ابو سفیان گفت: خوشا به حال عتبه بن ربیعه (یکى از بستگان ابوسفیان که در جنگ بدر کشته شده بود) که از دنیا رفت و چنین منظره اى را ندید.
در روایت دیگرى آمده که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خواب وحشتناکى دید و ناراحت شد; مى گویند بعد از این خواب پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خندان دیده نشد، زیرا در خواب دیده بود عده اى از بنى امیّه مانند میمون ها به روى منبرش بالا مى روند و پایین مى آیند.
در روایت دیگرى آمده، روزى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «از این گذرگاه کوه که مى بینى به زودى مردى بیرون مى آید که بر مذهب من محشور نخواهد شد» ناگهان معاویه ظاهر شد.
در حدیث دیگرى پیغمبر فرمود: «إِذَا رَأَیْتُمْ مُعَاوِیَهَ یَخْطُبُ عَلَى مِنْبَرِی فَاقْتُلُوه; هنگامى که معاویه را بر منبر من ببینید او را به قتل برسانید» و روایات کوبنده دیگرى درباره معاویه که در کتب معروف نقل شده است.
سپس در ادامه این نامه داستان شهادت عمار یاسر به وسیله لشکر شام نقل شده که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به او فرموده بود: «گروه طغیان گر تو را مى کشند در حالى که تو آنها را به بهشت مى خوانى و آنها تو را به دوزخ دعوت مى کنند».
آن گاه به شهادت گروهى از صلحا و بزرگان اسلام از نیکان اصحاب و تابعین و اهل فضیلت و دین، به دست معاویه به طور مشروح اشاره مى کند، افرادى مانند «عمرو بن حمق خزاعى» و «حجر بن عدى الکندى».
سپس به معرفى فرزندش یزید، آن شراب خوار مستِ میمون باز اشاره کرده و جنایت معاویه را در گرفتن بیعت براى او با قهر و غلبه و تهدید و تطمیع، یادآور مى شود.
آن گاه به بخشى از کفریات یزید مى پردازد از جمله تمسک او به شعر ذیل که آشکارا دم از کفر و شرک و بى ایمانى مى زند آنجا که مى گوید:
لَیْتَ أَشْیَاخِی بِبَدْر شَهِدُوا *** جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الاَْسَل
اى کاش نیاکان من که در میدان بدر بودند، ناله خزرج را از ضربات نیزه ها مشاهده مى کردند.(۶)
سپس در ادامه مى افزاید: اضافه بر اینها بنى مروان (شاخه اى از بنى امیّه) احکام خدا را آشکارا دگرگون یا تعطیل کردند; اموال بیت المال را در میان خود تقسیم نمودند; احترام حرم مکّه را سلب کردند و از هرگونه تخریب و آتش سوزى در خانه خدا ابا نداشتند و پناهندگان به آن را کشتند و زمین را از جور و عدوان پر کردند و ظلم آنها همه بلاد را فرا گرفت تا آنکه خشم خدا بر آنها فرود آمد و قهر و غضب الهى بر آنان نازل شد. گروهى از خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) برخاستند و از آنها انتقام گرفتند و بدین وسیله، خون آنها و پدران مرتدّشان ریخته شد و خداوند ظالمان را ریشه کن ساخت.
آن گاه در ادامه این نامه مى افزاید: اى مردم! اوامر الهى را اطاعت کنید آنجا که مى فرماید: (إِنَّ اللهَ لَعَنَ الْکافِرینَ وَأَعَدَّ لَهُمْ سَعیراً)(۷) و نیز مى فرماید: (أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ)(۸) بنابراین بر شما اى مردم! لازم است کسى را که خدا و رسولش او را لعن کرده، لعن کنید.
آن گاه ابوسفیان و معاویه و یزید و مروان بن حکم و فرزندان و نوه هاى آنها را لعن مى کند و مى افزاید: «اللَّهُمَّ الْعَنْ أَئِمَّهَ الْکُفْرِ وَ قَادَهَ الضَّلاَلِ وَأَعْدَاءَ الدِّینِ مُجَاهِدِی الرَّسُولِ وَمُعَطِّلِی الاَْحْکَامِ وَمُبَدِّلِی الْکِتَابِ وَمُنْتَهِکِی الدَّمِ الْحَرَامِ; خداوندا پیشوایان کفر و رهبر ضلالت و دشمنان دین و آنها که با رسولت جنگ کردند و احکامت را تعطیل نمودند و کتابت را تحریف کردند و خون بى گناهان را ریختند، لعن و نفرین فرما».
آنچه در بالا آمد بخش فشرده اى از نامه طولانى «معتضد عباسى» است که در منابع معروف تاریخى نقل شده است.(۹)
بدیهى است که نقل نامه «معتضد بالله» به معناى تأیید تمام کارهایش در دوران خلافتش نیست.
این نکته نیز قابل توجّه است که مخالفت وزیر معتضد «عبیدالله بن سلیمان» با نشر این نامه به این سبب بود که در حالاتش نوشتند: «کانَ مُنْحَرِفاً عَنْ عَلِىٍّ(علیه السلام); با امیر مؤمنان على(علیه السلام) مخالف بود» و شورش مردم بهانه اى بیش نبود.
*****
پی نوشت:
۱ . «الردى» از ریشه «ردى» بر وزن «رأى» به معناى هلاکت و یا سقوط از بلندى توأم با هلاکت است.
۲ . قصص، آیه ۴۱ .
۳ . «یقمع» از ریشه «قمع» بر وزن «منع» به معناى بازداشتن و مغلوب ساختن و خوار کردن است.
۴ . «جَنان» به معناى قلب و «جِنان» جمع «جِنه» به معناى باغ و بهشت است و همه اینها از ریشه «جن» بر وزن «فن» به معناى مستور شدن گرفته شده و از آنجا که قلب در درون سینه مستور است و زمین باغ ها در زیر درختان مستور است، این واژه در مورد آنها به کار رفته است.
۵ . اسراء، آیه ۶۰ .
۶ . اصل این شعر از «عبدالله زبعراء» است که از دشمنان سرسخت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود و در روز احد بعد از شهادت گروهى از مسلمین که از طایفه خزرج بودند این شعر را با اشعار دیگرى سرود و یزید آن را تطبیق بر حاثه کربلا کرد و منظورش این بود که اى کاش نیاکان من از بنى امیّه امروز بودند و ناله و زارى اهل بیت امام حسین(علیهم السلام) و یارانش را مشاهده مى کردند.
طبرى ابیات دیگر یزید را نیز در کتاب خود نقل کرده که در متن نامه معتضد وجود داشته است هرچند ابن ابى الحدید در تلخیص خود آن را حذف کرده و از جمله آن ابیات این است:
فَاَحَلّوا وَاسْتَحَلّوا فَرَحاً *** ثُمَّ قالُوا یا یَزیدُ لا تَشَلْ
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلا *** خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلْ
«نیاکان من اگر این کار مرا مى دیدند هلهله مى کردند و فریاد شوق برمى کشیدند و مى گفتند: اى یزید دست مریزاد. بنى هاشم داعیه سلطنت داشتند و (آن را به نام دین و آیین خدا وانمود کردند) نه خبرى از سوى خدا آمده و نه وحیى نازل شده است.
۷ . احزاب، آیه ۶۴.
۸ . بقره، آیه ۱۵۹.
۹ . تاریخ طبرى، ج ۸، ص ۱۸۲-۱۸۹ و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۷۳-۱۸۰.

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *