نامه شماره ۱: افشای ماهیت اصحاب جمل

نامه شماره ۱: افشای ماهیت اصحاب جمل

صوت متن:

صوت ترجمه:

و من کتاب له (علیه السلام) إلى أهل الکوفه عند مسیره من المدینه إلى البصره:
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَهْلِ الْکُوفَهِ جَبْهَهِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ: إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ، فَکُنْتُ رَجُلًا مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ؛ وَ کَانَ طَلْحَهُ وَ الزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِیفُ، وَ کَانَ مِنْ عَائِشَهَ فِیهِ فَلْتَهُ غَضَبٍ؛ فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ [قَتَلُوهُ‏] فَقَتَلُوهُ، وَ بَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَ لَا مُجْبَرِینَ، بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَهِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَتْ جَیْشَ الْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ الْفِتْنَهُ عَلَى الْقُطْبِ؛ فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِیرِکُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏.

(نامه به مردم کوفه به هنگام حرکت از مدینه به طرف بصره، در سال ۳۶ هجرى این نامه را امام حسن علیه السّلام و عمّار یاسر به کوفه بردند):
افشاى سران ناکثین:
از بنده خدا، على امیر مؤمنان، به مردم کوفه، که در میان انصار پایه اى ارزشمند، و در عرب مقامى والا دارند، پس از ستایش پروردگار همانا شما را از کار عثمان چنان آگاهى دهم که شنیدن آن چونان دیدن باشد، مردم بر عثمان عیب گرفتند، و من تنها کسى از مهاجران بودم که او را به جلب رضایت مردم واداشته، و کمتر به سرزنش او زبان گشودم. امّا طلحه و زبیر، آسان ترین کارشان آن بود که بر او یورش برند، و او را برنجانند، و ناتوانش سازند. عایشه نیز ناگهان بر او خشم گرفت، عدّه اى به تنگ آمده او را کشتند، آنگاه مردم بدون اکراه و اجبار، با من بیعت کردند.
آگاه باشید مدینه(۱) مردم را یک پارچه بیرون راند و مردم نیز براى سرکوبى آشوب از او فاصله گرفتند. دیگر حوادث آشوب به جوش آمد و فتنه ها بر پایه هاى خود ایستاد. پس به سوى فرمانده خود بشتابید، و در جهاد با دشمن بر یکدیگر پیشى گیرید، به خواست خداى عزیز و بزرگ.
________________________
(۱). سرزمین هجرت «دار الهجره» همان شهر مدینه است.

از نامه هاى امام(علیه السلام) است که براى اهل کوفه به هنگام حرکت از مدینه به سوى بصره نگاشته.(۱)

نامه در یک نگاه:
در واقع هدف از نوشتن این نامه سه چیز بوده است: نخست اینکه امام(علیه السلام)روشن کند که طلحه و زبیر و عایشه که قتل عثمان را بهانه اى براى شورش بر ضد امام(علیه السلام) و به راه انداختن مقدمات جنگ جمل به همدستى عایشه به راه انداختند، خودشان در قتل او شریک بودند در حالى که امام(علیه السلام) تا آنجا که ممکن بود از وى دفاع کرد.
دیگر اینکه همه مردم از روى میل و اراده خود و بدون هیچ گونه جبر و فشار با امام(علیه السلام) بیعت کردند و خلافت او را بر جامعه اسلامى پذیرا شدند.
سوم اینکه با توجّه به فتنه اى که طلحه و زبیر و عایشه به راه انداختند، بر همه اهل کوفه لازم است براى یارى امام(علیه السلام) و خاموش کردن آتش فتنه به لشکر آن حضرت ملحق شوند.

حقیقت ماجراى قتل عثمان:
امام(علیه السلام) در آغاز این نامه مطابق آنچه معمول آن زمان بوده نویسنده نامه و مخاطبان آن را معرفى مى کند و مى فرماید: «این نامه اى است که از بنده خدا على امیر مؤمنان به سوى اهل کوفه، گروه یاران شرافتمند و بلندپایگان عرب نگاشته شده است»; (مِنْ عَبْدِاللهِ عَلِیّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَهْلِ الْکُوفَهِ، جَبْهَهِ(۲) الاَْنْصَارِ وَسَنَامِ الْعَرَبِ).
روشن است که مراد از انصار در اینجا، انصار پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مدینه که معمولا در مقابل مهاجران قرار داده مى شوند نیست، چون در کوفه جبهه انصارى نبود; بلکه انصار در اینجا به معناى یاران امام(علیه السلام) است و تعبیر به «جَبهه» اشاره به شرافتمندى آنهاست، زیرا پیشانى از شریف ترین اعضاى انسان است.
«سنام» گرچه در اصل به معناى کوهان شتر است، ولى سپس بر چیز برجسته و هر شخص بلندپایه اطلاق شده است.
آن گاه امام(علیه السلام) چنین مى فرماید: «اما بعد (پس از حمد و ثناى الهى) من از جریان کار «عثمان» شما را آگاه مى سازم، آن چنان که شنیدن آن همچون دیدنش باشد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ).
چرا امام(علیه السلام) در این نامه قبل از هر چیز به سراغ ریشه هاى حادثه قتل عثمان مى رود؟ براى اینکه این نامه در آستانه جنگ جمل براى مردم کوفه نوشته شد و مى دانیم بهانه شورشیان جمل (طلحه، زبیر، عایشه و پیروانشان) مسأله خون خواهى عثمان بود و هرگاه امام(علیه السلام) این مسأله را کاملاً روشن مى ساخت، مردم کوفه با درایت بیشترى به امام(علیه السلام) مى پیوستند.
سپس افزود: «مردم بر او عیبها گرفتند و طعنه زدند»; (إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ).
تقریباً همه مورخان اسلام و عموم محققان نوشته اند که ایراد مردم بر عثمان عمدتا دو چیز بود: تقسیم ناعادلانه بیت المال و بخشش بى حساب به اطرافیان و خویشاوندان خود و دیگرى سپردن پستهاى کلیدى حکومت اسلامى به افراد ناصالح از میان خویشاوندان و پیروانش.
آن گاه امام(علیه السلام) مى فرماید: «من در این میان یکى از مهاجران بودم که براى جلب رضایت عثمان (از طریق رضایت مردم و تغییر روشهاى نادرستش) نهایت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحریک به قتل او شوند) ولى طلحه و زبیر (خشونت در برابر او را به آخرین حد رساندند به گونه اى که) آسانترین فشارى که بر او وارد مى کردند مانند تند راندن شتر بود و نرم ترین حُدى ها، سخت ترین آن بود (آوازى که شتر را به شتاب وا مى دارد و خسته مى کند) و از سوى عایشه نیز خشمى ناگهانى بود (که مردم را سخت بر ضد عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهى به تنگ آمدند و بر ضدّ او شوریدند و او را کشتند»; (فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ(۳)، وَأُقِلُّ عِتَابَهُ، وَکَانَ طَلْحَهُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ(۴)، وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَا(۵) الْعَنِیفُ(۶). وَکَانَ مِنْ عَائِشَهَ فِیهِ فَلْتَهُ(۷) غَضَب، فَأُتِیحَ(۸) لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ).
این احتمال نیز در تفسیر «أُکثر اسْتِعْتابَه» داده شده که من از عثمان پیوسته مى خواستم که رضایت مردم را جلب کند.(۹)
آن گاه مى فرماید: «مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختیار با من بیعت نمودند»; (وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَلاَ مُجْبَرِینَ، بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ).
در واقع امام(علیه السلام) در این بیان کوتاه و پر معنا به سه نکته اشاره مى فرماید تا مردم بتوانند به خوبى درباره شورشیان جمل قضاوت کنند:
۱. او از مدافعان عثمان بود و مى خواست او را به راه راست بر گرداند و آتش فتنه را خاموش کند.
۲. طلحه و زبیر از عاملان اصلى فتنه بودند. گرچه شورش جنبه عمومى و مردمى داشت، ولى آنان نیز بر این آتش مى دمیدند و بر آن هیزم مى ریختند و همچنین عایشه نیز با جمله کوتاهى که در مسجد پیغمبر در حضور مهاجران و انصار به عثمان گفت، در حالى که کفش و پیراهن پیغمبر را در دست گرفته بود، صدا زد: اى عثمان هنوز کفش و پیراهن پیغمبر کهنه نشده که تو دین و سنّتش را دگرگون ساختى.
۳. بیعتى که با من شد (بر خلاف بیعت با خلیفه اوّل، دوم و سوم) بیعتى عام و همگانى بود و هیچ کس با فشار و اکراه با من بیعت نکرد.
به این ترتیب امام(علیه السلام) حقیقت را روشن ساخت تا مردم بدانند او بر حق و شورشیان جمل بر باطل اند.
*****
نکته ها:
۱. ماجراى ابوموسى و بسیج مردم کوفه براى حمایت امام(علیه السلام):
درباره ماجراى عثمان و اشتباهات بزرگ او در امر حکومت اسلامى که منجر به شورش مردم بر ضد وى و منتهى به قتل او شد و نیز درباره پیمان شکنى طلحه و زبیر و قیام آنها بر ضد امیر  مؤمنان على(علیه السلام) و داستان بیعت عمومى مردم با امیر  مؤمنان(علیه السلام)، در بخشهاى پیشین به قدر کافى بحث کرده ایم.(۱۰)
داستان نوشتن نامه از سوى امام(علیه السلام) به مردم کوفه، داستان پر پیچ و خمى است; ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود اشاره مختصرى به آن دارد و خلاصه آن را در زیر مطالعه مى کنید:
او از محمد بن اسحاق نقل مى کند که امام(علیه السلام) محمد بن جعفر و محمد بن ابى بکر را به کوفه فرستاد تا مردم را براى کمک به على(علیه السلام) آماده کنند. جمعى نزد ابوموسى اشعرى که فرماندار کوفه بود و پس از قتل عثمان، امام(علیه السلام) او را ابقا نموده بود، رفتند و نظر وى را براى یارى به امام(علیه السلام) جویا شدند.
ابوموسى (که مرد خبیثى بود خباثت خود را در اینجا آشکار ساخت و) گفت: اگر راه آخرت را مى پویید در خانه بنشینید و اگر طالب دنیا هستید با این دو نفر حرکت کنید، لذا مردم از همراهى با فرستادگان امام(علیه السلام) خوددارى کردند.
فرستادگان امام(علیه السلام) نزد ابوموسى رفته و به او اعتراض کردند، ولى ابوموسى (با نهایت تعجب) به آنها پاسخ داد: بیعت عثمان هنوز به گردن من و شما باقى است; اگر قرار باشد مبارزه کنیم باید از قاتلان عثمان شروع کنیم.
فرستادگان امام(علیه السلام) نزد آن حضرت باز گشتند و جریان را گزارش دادند. امام(علیه السلام) نامه اى به ابوموسى نوشت، ولى ابوموسى فرستاده امام(علیه السلام) را تهدید به قتل کرد.
امام(علیه السلام) نامه دیگرى به ابوموسى نوشت و به همراه عبدالله بن عباس و محمد بن ابى بکر براى او فرستاد و او را از مقام خود برکنار کرد. باز هم ابوموسى به مخالفت خود ادامه داد.
سرانجام امام(علیه السلام) مالک اشتر را براى خاتمه دادن به قائله ابوموسى و بسیج مردم براى جهاد با آتش افروزان جنگ جمل به کوفه فرستاد. مالک اشتر وارد کوفه شد و در مسجد اعظم خطابه اى خواند و مردم را دعوت کرد تا با او به قصر دارالاماره بروند و در حالى وارد قصر شدند که امام حسن(علیه السلام) و عمار یاسر با ابوموسى مشغول جر و بحث بودند. اشتر فریادى بر سر ابوموسى کشید و گفت: «أُخْرُجْ مِنْ قَصْرِنا لا اُمَّ لَکَ أخْرَجَ اللهُ نَفْسَکَ فَوَاللهِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُنافِقِینَ قَدِیماً; از دارالاماره بیرون شو اى ناپاک! خداوند مرگت دهد به خدا سوگند تو از قدیم از منافقان بودى».
ابوموسى که خود را کاملاً در ضعف دید یک شب از اشتر مهلت خواست. او به وى مهلت داد به شرط اینکه در دارالاماره نماند. پس از این ماجرا بیش از دوازده هزار نفر از کوفه براى یارى امام(علیه السلام) به سوى بصره شتافتند.(۱۱)
۲. خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان:
مى دانیم غالب اهل سنّت قائل به تنزیه صحابه هستند; یعنى همه آنها را بدون استثنا افرادى پاک، با ایمان، عادل و قابل اعتماد مى شمرند.
بعضى به قدرى در این امر راه اغراق و مبالغه را پوییده اند که حتى مخالفان یک نفر از صحابه را زندیق و کافر مى دانند. از جمله ابن حجر عسقلانى در کتاب الاصابه از ابو زرعه رازى نقل مى کند که او مى گوید: هرگاه کسى را دیدید که به یکى از اصحاب پیغمبر خرده مى گیرد بدانید که او زندیق است (دلیل او قابل توجّه است)، زیرا رسول خدا حق است و قرآن حق است و آنچه او آورده حق است و تمام اینها را صحابه براى ما آورده اند و مخالفان مى خواهند شهود ما را از اعتبار بیاندازند تا کتاب و سنّت از دست برود.(۱۲)
آنها هنگامى که در برابر حوادث مسلم تاریخى قرار مى گیرند که مثلا طلحه و زبیر و حتى عایشه آتش جنگى را در برابر خلیفه مسلمانان برافروختند که توده هاى مردم و مهاجر و انصار با او بیعت کرده بودند و در آن جنگ بیش از ده هزار و به قولى هفده هزار نفر کشته شدند، حیران و سرگردان مى شوند که در جواب چه بگویند و نیز هنگامى که مى بینند معاویه بر ضد خلیفه مسلمین امام على بن ابى طالب(علیه السلام) بر مى خیزد و جنگ صفین را به راه مى اندازد و دهها هزار نفر از مسلمین و حتى افرادى از صحابه مانند عمار یاسر به دست پیروان معاویه کشته مى شوند، در تنگناى عجیبى قرار مى گیرند.
آنها نه این حقایق مسلم تاریخى را مى توانند انکار کنند و نه حاضرند دست از تنزیه صحابه بردارند. در اینجا متوسل به منطق عجیبى مى شوند. گاه مى گویند ما نباید درباره صحابه صحبت کنیم (تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ…)(۱۳) و به این ترتیب درهاى فهم و درک را بر خود مى بندند. آیا هیچ فرد خردمندى مى تواند چشم خود را بر حقایق تاریخى که بیانگر بسیارى از مسائل مورد نیاز امروز ماست، بندد.
گاه مى گویند صحابه همه مجتهد بودند و هر یک به اجتهاد خود عمل کردند; على(علیه السلام) به اجتهاد خود عمل کرد و طلحه و زبیر و عایشه و معاویه نیز به اجتهاد خود عمل کردند و همه در پیشگاه خدا معذورند.
اینها فراموش کردند که اجتهاد مربوط به مسائل نظرى و مورد شک و تردید است ومسائل بدیهى و مسلّم، جاى اجتهاد ندارد. آیا کسى مى تواند با اجتهاد خود روز را شب و شب را روز کند؟ مسأله جنگ جمل یا صفین که اساس آن قیام بر ضد حکومت اسلامى ومورد قبول مسلمانان بود و ریختن خون هاى آنان بر اثر جاه طلبى و هوا و هوس ها چیزى نیست که حرام بودن آن جاى شک و تردید باشد تا کسى بخواهد در آن اجتهاد کند و اگر در اجتهاد خود خطا کرد معذور و مغفور باشد. چرا این برادران حاضر نیستند دست از تعصب بردارند و اعتراف کنند صحابه پیغمبر مانند سایر گروه هاى مردم داراى خوب و بد و صالح و ناصالح اند؟
قرآن مجید در سوره بقره، توبه، احزاب و منافقین بحث هاى زیادى درباره منافقین و نکوهش آنان دارد. این منافقان چه کسانى بودند؟ همان کسانى بودند که تعریف صحابه بر آنان کاملا تطبیق مى کند. چرا انسان شعرى بگوید که در قافیه اش بماند؟
آیا بهتر این نیست که بگوییم گروهى در زمان پیغمبر ناصالح بودند و گروهى صالح و صالحان نیز دو دسته شدند گروهى بعد از پیغمبر اکرم، پاکى و قداست خود را حفظ کردند و گروهى بر اثر جاه طلبى از صراط مستقیم منحرف شدند و مصائبى براى جهان اسلام بار آورند، آرى آنها نتوانستند از عهده امتحان الهى پس از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) برآیند. خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان.(۱۴)
*********
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به دنبال معرفى ماهیت شورشیان بصره و آتش افروزان جنگ جمل است و مى خواهد اهل کوفه را براى مبارزه با آنها بسیج کند تا به یارى امام(علیه السلام) بشتابند و آتش فتنه را خاموش کنند، لذا براى ایجاد انگیزه در آنها مى فرماید: «بدانید سراى هجرت (مدینه) اهل خود را از جا کند و بیرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدینه) همچون دیگى بر آتش در حال غلیان است، فتنه بپاخاسته و بر محور خود در گردش است»; (وَاعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَهِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا، وَ جَاشَتْ(۱۵) جَیْشَ الْمِرْجَلِ(۱۶)، وَقَامَتِ الْفِتْنَهُ عَلَى الْقُطْبِ(۱۷)).
اشاره به اینکه شما چرا خاموش نشسته اید در حالى که پایتخت اسلام، مدینه، یکپارچه جنب و جوش و شورش است و مؤمنان مدینه با من براى خاموش کردن آتش فتنه شورشیان در بصره یکپارچه حرکت کرده اند.
حضرت به دنبال آن مى افزاید: «حال که چنین است به سوى امیر و فرمانده خود بشتابید و به جهاد با دشمنان خویش به خواست خداوند بزرگ، مبادرت ورزید»; (فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِیرِکُمْ، وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ، إِنْ شَاءَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ).
همان طور که در بالا گفته شد منظور از «دار الهجره» مدینه است که به این نام معروف بود و بزرگ ترین هجرت در تاریخ اسلام، هجرت مسلمانان مکّه و شخص پیامبر به مدینه بود و اینکه بعضى احتمال داده اند که منظور از آن کوفه باشد یا کل بلاد اسلام، احتمال بسیار بعیدى است.
تشبیه مدینه به دیگى که روى آتش گذارده شده و در حال غلیان است به خاطر حوادثى است که در اواخر زندگى عثمان و پس از قتل او واقع شد.
تعبیر به بپا خاستن فتنه و گردش بر محورش، اشاره به فتنه طلحه و زبیر و عایشه است که با طرحى از پیش تعیین شده براى کنار زدن على(علیه السلام) از مرکز خلافت و یا لااقل تجزیه کشور اسلام به گونه اى که حجاز و مدینه در دست على(علیه السلام) باشد و عراق و کوفه و بصره در دست طلحه و زبیر و عایشه و شام در دست معاویه باشد. این فتنه عظیمى بود که على(علیه السلام) نسبت به آن هشدار داد.
این نامه کوتاه و پر معنا تأثیر خود را در مردم کوفه گذاشت و بیش از دوازده هزار نفر بسیج شدند و در بصره به امام(علیه السلام) پیوستند و نقش مؤثّرى در پیروزى بر منافقان و پیمان شکنان در جنگ جمل داشتند.
جالب این است که در تاریخ طبرى آمده است که یکى از راویان خبر به نام ابوالطفیل مى گوید: قبل از پیوستن لشکر کوفه به ما، على(علیه السلام) فرمود: دوازده هزار نفر به اضافه یک نفر از کوفه به یارى شما مى شتابند و مى گوید من از این خبر دقیق در تعجب فرو رفتم و با خود گفتم باید آنها را به دقت بشمارم بر سر راه لشکر به مکان مرتفعى نشستم و آنها را به دقت شماره کردم و همان گونه که على(علیه السلام) گفته بود آنها دوازده هزار و یک نفر بودند نه کمتر و نه بیشتر.(۱۸)
*****
نکته:
سرنوشت شورشیان جمل:
هر مورخ محقّق، بلکه هر انسان آگاهى که تاریخچه جنگ جمل را مطالعه کند مى داند که على(علیه السلام) گذشته از آنکه به وسیله پیغمبر اکرم منسوب به خلافت بود، توده هاى عظیم مردم با او بیعت کردند و رسماً به عنوان خلیفه مسلمانان با پایگاهى مردمى قوى تر از خلفاى پیشین، زمام امور را به دست گرفتند; ولى دلباختگان ثروت و مقام بر او شوریدند و خونهاى زیادى در این راه ریخته شد به یقین همه آنها گناهکار و متمرد بودند و هیچ عذرى از آنها پذیرفته نیست.
ولى جالب است که ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود سخنى در این زمینه دارد که خلاصه اش چنین است; او مى گوید: متکلمان و ارباب علم عقائد درباره شورشیان جمل و سرنوشت کسانى که در آن واقعه حاضر شدند اختلاف کردند، امامیّه معتقدند تمامى اصحاب جمل اعم از رؤسا و پیروان کافر شدند (چون بر امام وقت و بر ضد حکومت اسلامى خروج کردند) درحالى که گروهى از اهل سنّت مى گویند: اینها مجتهد بودند و اجتهادشان آنان را به این راه کشاند، بنابراین گناهى نداشتند. ما نه آنها را خطا کار مى دانیم و نه على(علیه السلام) و اصحابش را. گروه سومى مى گویند: اصحاب جمل خطاکار بودند; ولى خطاى آنها بخشوده است; مانند خطاى مجتهد در مسائل فرعیّه و این عقیده اکثر اشاعره است.
سپس مى افزاید اصحاب ما (معتزله که ابن ابى الحدید از آنها بود) مى گویند: تمام آنها گمراه بودند مگر کسانى که بعداً توبه کردند; آنها مى گویند: عایشه از کسانى بود که توبه کرد و همچنین طلحه و زبیر; اما عایشه در روز جمل اعتراف به خطا کرد و از على(علیه السلام) تقاضاى عفو نمود و روایات متواتره درباره اظهار پشیمانى او به دست ما رسیده است. او مى گفت: اى کاش من ده پسر از پیغمبر آورده بودم و همه آنها در حیات من مى مردند و بر آنها اشک مى ریختم; ولى روز جمل به وجود نیامده بود و گاه مى گفت: اى کاش قبل از روز جمل مرده بودم و نیز روایت شده که هر زمان به یاد روز جمل مى افتاد آنقدر اشک مى ریخت که مقنعه اى که بر سر داشت تر مى شد. طلحه و زبیر نیز از کار خود توبه کردند.(۱۹)
ولى این سؤال را از ابن ابى الحدید و امثال او داریم که اگر کسى دست به کارى زد که خونهاى گروهى از مسلمین ریخته شود آیا در برابر چنین حق الناس عظیمى، اظهار ندامت و پشیمانى و اشک ریختن کفایت مى کند یا باید حق الناس ها را جبران کرد؟
*****
پی نوشت:
۱ . سند نامه: مطابق نقل ابن ابى الحدید، در روایات آمده است: هنگامى که على(علیه السلام) از مدینه به سوى بصره حرکت کرد، در مسیر خود به سرزمین ربذه رسید. از آنجا «محمد بن جعفر بن ابى طالب» را که مادرش اسماء بنت عمیس بود، به همراهى «محمد بن ابى بکر» با این نامه به سوى کوفه فرستاد. در ذیل این نامه مطابق نقل ابن ابى الحدید اضافاتى آمده که نشان مى دهد از منبع دیگرى گرفته شده است. «ابن قتیبه» در الامامه و السیاسه نیز این نامه را با اضافاتى آورده است و مرحوم شیخ مفید در کتاب الجمل که قبل از سیّد رضى تألیف یافته، این نامه را ذکر کرده ولى مى گوید: امام(علیه السلام) آن را به وسیله امام حسن(علیه السلام) و عمار یاسر به سوى مردم کوفه فرستاد. مرحوم شیخ طوسى نیز در امالى آن را با تفاوتهایى آورده است و روشن است که سیّد رضى تمام نامه را نقل نکرده، بلکه گزیده اى از آن را ذکر نموده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۱۹۴).
۲ . «جبهه» در اصل به معناى پیشانى است و از آنجا که پیشانى عضو شریف و آشکار بدن است به جمعیّت نیرومندى که اقدام براى جلب خیر یا دفع شر کنند و همچنین به رییس یک جمعیّت نیز اطلاق شده است.
۳ . «استعتاب» از ریشه «عتبى» به معناى سرزنش کردن گرفته شده و به این مفهوم است که از دیگرى مى خواهیم ما را آنقدر سرزنش کند که راضى شود و سپس به معناى رضایت طلبیدن به کار رفته است.
۴ . «وجیف» از ریشه «وجف» بر وزن «وقف» به معناى اضطراب گرفته شده و از آنجایى که به هنگام سرعت سیر، اضطراب در سیر کننده پیدا مى شود، این واژه به معناى سرعت نیز بکار رفته است.
۵ . «حِداء» و همچنین «حُداء» بر وزن «دعا» به معناى آواز خواندن براى شتر به منظور سرعت بیشتر است. سپس به معناى هرگونه برانگیختن و تحریک براى انجام کارى استعمال شده است.
۶ . «عنیف» از ریشه «عنف» به معناى خشونت و شدت عمل گرفته شده.
۷ . «فلته» به معناى کارى است که بدون مطالعه و ناگهانى انجام مى شود و «فلتات اللسان» سخنانى است که از انسان بى مطالعه و از روى غفلت صادر مى گردد.
۸ . «اتیح» از ریشه «تیح» بر وزن «شىء» به معناى آماده شدن براى انجام کارى است و جمله «فاتیح له قوم» به این معناست که گروهى براى کشتن عثمان آماده شدند.
۹ . در این صورت ضمیر «اسْتِعْتابَه» ضمیر فاعلى است و مفعول آن محذوف است یعنى «اسْتِعْتابَهُ مِنَ الناسِ» در صورتى که در تفسیر اوّل ضمیر مفعولى است که تناسب بیشترى با جمله بعد دارد.
۱۰ . داستان قتل عثمان و جنگ جمل و ریشه ها و عوامل و پیامدهاى آن، داستان بسیار پرماجرا و طولانى است که ما در مجلدات سابق این مجموعه، به بخشهاى مهمى از آن اشاره کردیم و اکنون فهرستى از آن را براى خوانندگان بر مى شماریم تا با مراجعه به آن نسبت به تمام جوانب داستان آشنا شوند:
۱. علل شورش مسلمین بر ضد عثمان، ج ۱، ص ۳۷۱ تا ۳۷۶.
۲. ماجراى جنگ جمل، ج ۱، ص ۳۸۹ تا ۳۹۱.
۳. قتل عثمان و عدم دخالت امیر  مؤمنان در آن و نقش طلحه و زبیر در تحریک مردم، ج ۲، ص ۳۰.
۴. تحلیل دیگرى درباره قتل عثمان، ج ۲، ص ۲۳۲ تا ۲۴۱.
۵. نقش طلحه و زبیر در ماجراى جنگ جمل، ج ۲، ص ۲۵۱.
۶. کارهایى که از عثمان سر زد و سبب خشم مردم شد، ج ۲، ص ۴۸۸.
۷. بحث دیگرى درباره نقش طلحه در تحریک مردم به قتل عثمان، ج ۶، ص ۵۲۷.
۱۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۸-۲۱.
۱۲ . الاصابه، ج ۱، ص ۱۷.
۱۳ . بقره، آیه ۱۳۴ .
۱۴ . در ذیل خطبه سوم، ج ۱، ص ۳۷۶ به بعد و ج ۴، ص ۳۲۰ ذیل خطبه ۹۷، و ج ۵، ص ۵۱۸ ذیل خطبه ۱۳۵، توضیحات دیگرى درباره تنزیه صحابه آمده است و نیز در کتاب شیعه پاسخ مى گوید به طور مستوفى در این باره بحث شده است.
۱۵. «جاشَتْ» از ریشه «جیش» بر وزن «حیف» به معناى جوشیدن و به هیجان آمدن گرفته شده است.
۱۶. «مِرْجَل» به معناى دیگ است خواه آن را از سفال ساخته باشند یا مس و غیر آن، لذا هنگامى که کسى سخت عصبانى مى شود مى گویند: «جاشت مراجله».
۱۷. «قطب» در اصل به معناى میله اى است که در وسط سنگ زیرین آسیاب قرار دارد و سنگ رویین به دور آن مى چرخد; سپس به هر چیزى که نقش محورى دارد، قطب اطلاق شده است.
۱۸. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۵۱۳.
۱۹. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۲۴

  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *