خطبه شماره ۱۷: قاضی ناشایست

خطبه شماره ۱۷: قاضی ناشایست

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: بدترین مردم

و من کلام له (علیه السلام) فی صفه من یتصدى للحکم بین الأمه و لیس لذلک بأهل، و فیها:
أبغض الخلائق إلى اللّه صنفان، الصنف الأول:
إنَّ أَبْغَضَ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ [تَعَالَى] رَجُلَانِ، رَجُلٌ وَکَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبِیلِ مَشْغُوفٌ بِکَلَامِ بِدْعَهٍ وَ دُعَاءِ ضَلَالَهٍ، فَهُوَ فِتْنَهٌ لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ، ضَالٌّ عَنْ هَدْیِ مَنْ کَانَ قَبْلَهُ، مُضِلٌّ لِمَنِ اقْتَدَى بِهِ فِی حَیَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، حَمَّالٌ خَطَایَا غَیْرِهِ، رَهْنٌ بِخَطِیئَتِهِ.
(در این خطبه مدّعیان قضاوت را مى شناساند که عهده دار قضاوت هستند و شایسته آن نیستند):
دشمن ترین آفریده ها نزد خدا دو نفرند: مردى که خدا او را به حال خود گذاشته، و از راه راست دور افتاده است، دل او شیفته بدعت است و مردم را گمراه کرده، به فتنه انگیزى مى کشاند و راه رستگارى گذشتگان را گم کرده و طرفداران خود و آیندگان را گمراه ساخته است. بار گناه دیگران را بر دوش کشیده و گرفتار زشتى هاى خود نیز مى باشد. 

خطبه در یک نگاه:
این خطبه همان گونه که در عنوان آن آمده است بیانگر صفات کسانى که بدون لیاقت و استحقاق، بر مسند قضا مى نشینند و مردم را به گمراهى مى کشانند
امام (ع) در این خطبه آنها را به دو گروه تقسیم کرده است:
گروه اوّل کسانى هستند که آگاهانه راه ضلالت را مى پویند و تسلیم هوا و هوس مى شوند و بدعت در دین مى گذارند و مایه گمراهى خویشتن و خلق خدا مى شوند.گروه دوّم جاهلان عالم نما و خودکامگان ناآگاهى هستند که گرفتار جهل مرکّبند، بدون هیچ گونه آمادگى براى داورى میان مردم، بر مسند قضاوت مى نشینند و شبهاتى به هم مى بافند و پشت سر هم مرتکب اشتباه و خطا مى شوند. حقّ را به باطل مى آمیزند و خونهاى بى گناهان را بر باد مى دهند، و اموال مردم را به ناحق به دیگرى مى بخشند. این احتمال نیز وجود دارد که قسمت اوّل، اشاره به حاکمان بدعتگذار و گمراه ظلم و جور باشد و دوّمى به قاضیان جاهل و بى خبر. بنا بر این کلمه حکم که در عنوان این خطبه آمده است در مفهوم عامّى به کار رفته که هم شامل حکومت و هم قضاوت مى شود.
در پایان خطبه، امام (ع) از این گونه افراد که به قرآن مجید پشت کرده و معروف در نظرشان منکر، و منکر در نظرشان معروف است به خدا شکایت مى کندبنا بر این، خطبه در سه بخش خلاصه مى شود: بخش اوّل و دوّم، توصیف این دو گروه گمراه است، و بخش سوّم، مشتمل بر شکایت به خداوند از آنها و امثال آنان است.

منفورترین خلایق چه کسانى هستند؟

امام(علیه السلام) در این بخش از کلامش، نخست به تقسیم کردن مبغوض ترین خلایق خداوند به دو گروه پرداخته، مى فرماید: «دو نفر در پیشگاه خداوند از همه مخلوقات الهى مبغوض تر و منفورترند» (اِنَّ اَبْغَضَ الْخَلائِقِ اِلَى اللهِ رَجُلانِ).
بدیهى است حبّ و بغض به آن گونه که در انسانهاست در مورد خداوند مفهوم ندارد; زیرا این حب و بغض از قبیل حالات و دگرگونیهایى است که در روح و جان انسان بر اثر تمایل و نفرت نسبت به امورى پیدا مى شود; امّا در مورد خداوند حبّ به معناى مشمول رحمت ساختن و بغض به معناى دور نمودن از رحمت است.
سپس به توصیف گویایى از گروه اوّل، یعنى حاکمان یا عالمان هواپرست مى پردازد; و قبل از هر چیز به ریشه اصلى بدبختى آنها اشاره کرده، مى فرماید: «او کسى است که خداوند وى را به حال خود واگذارده است!» (رَجُل وَکَلَهُ اللهُ اِلى نَفْسِهِ).
تمام ممکنات و از جمله انسانها آن چنان به ذات پاک خدا وابسته اند که اگر لحظه اى رابطه آنان از او قطع مى شود همگى فانى و نابود مى شوند. توجّه به این وابستگى و پیوستگى، روح توکّل را در انسان زنده مى کند که همه چیز خود را به او واگذار کند، یعنى آنچه در توان دارد براى پیشرفت کارها تلاش نماید ولى با این حال بداند سرچشمه هر خیر و برکت و هر موهبت و نعمت ذات پاک اوست.
ولى هنگامى که انسان بر اثر غرور و خودخواهى و هواپرستى، از این حقیقت غافل شود و خویش را مستقل بپندارد از خدا بریده مى شود و همه چیز در نظر او وارونه مى گردد. این بریدگى از خدا همان معناى واگذار شدنش به خویشتن است و این ریشه تمام بدبختیها و انحرافات است.
به همین دلیل پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) که گل سر سبد عالم آفرینش بود بارها مى فرمود: «اَللّهُمَّ… لاتَکِلْنی اِلى نَفْسی طَرْفَه عَیْن اَبَداً; خداوندا! لحظه اى مرا به خویشتن وامگذار (و از ذات پاکت دور مفرما)!».(۱)
این همان چیزى است که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در آن سخنى پرمعنا مى فرماید: «الِهى کَفى بی عِزّاً اَنْ اَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفى بی فَخْراً انْ تَکُونَ لی رَبّاً; خداى من! این عزت براى من بس است که بنده تو باشم و این افتخار براى من کافى است که تو پروردگار من باشى»!(۲)
همان گونه که در دعاهاى معصوم آمده است، مى فرماید: «اِنَّکَ اِنْ وَکَلْتَنی اِلى نَفْسی تُقَرِّبُنی مِنَ الشَّرِّ وَ تُباعِدُنی مِنَ الْخَیْرِ; اگر مرا به خویشتن واگذارى، هواى نفس من را به شرّ نزدیک و از خیر دور مى سازد».(۳) سپس امام به دنبال بیان ریشه اصلى بدبختى این گونه افراد، به ثمرات شوم آن پرداخته و به هشت ثمره شوم که در واقع از قبیل علّت و معلول یکدیگرند اشاره مى فرماید:
نخست مى گوید: «چنین کسى از راه راست منحرف مى گردد» (فَهُوَ جائِر عَنْ قَصْدِ السَّبیلِ).
«قَصْدُ السَّبیلِ» همان راه میانه و معتدل و خالى از هرگونه افراط و تفریط است. قصدالسبیل راهى است که انسان را به سوى خدا مى برد همان گونه که در قرآن مجید آمده: «وَ عَلَى الله قَصْدُ السَّبیل; برخداست که راه راست را به بندگان نشان دهد (یا این که راه راست به خدا منتهى مى شود)».(۴)
بدیهى است انسان در صورتى مى تواند راه راست را که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است، از میان هزاران هزار راه انحرافى تشخیص دهد که عنایات الهیّه شامل حال او گردد; امّا کسى که از خدا بریده و به خود واگذار شده است در حیرت و سرگردانى فرو مى رود و به بیراهه کشانده مى شود; به ویژه این که بیراهه ها غالباً با هواى نفس هماهنگ است و زرق و برق دارد و به او چشمک مى زند.
در دوّمین ثمره شوم این واگذارى به خویشتن، که نتیجه طبیعى انحراف از جاده مستقیم است، مى فرماید: «چنین کسى به سخنان بدعت آمیز خویش سخت دل مى بندد» (مَشْغُوف بِکَلامِ بِدْعَه).
از آن جا به مرحله سوّم گام مى نهد که «در راه دعوت به ضلالت گام برمى دارد و از آن خوشحال است» (وَ دُعاءِ ضَلالَه).
«شغف» از ماده «شغاف» (بر وزن کلاف) به معناى گره بالاى قلب یا پوسته نازک آن است که همچون غلافى تمام آن را در برگرفته، در قرآن مجید درباره عشق بى قرار «زلیخا» نسبت به «یوسف» از زبان زنان «مصر» به عنوان «قَدْ شَغَفَها حُبّاً» تعبیر شده است; و در جمله مورد بحث اشاره به این است که این گونه افراد خودخواه و خود محور، به سخنان بدعت آمیز خویشتن سخت دلبستگى دارند; همان دلبستگى که نتیجه اش دعوت دیگران به راه هاى ضلالت است، قرآن نیز مى گوید: «وَ ما دُعاءُ الْکافِرینَ اِلاّ فِی ضَلال; و دعوت کافران جز در ضلالت و گمراهى نخواهد بود».(۵)
درباره حقیقت بدعت و انگیزه ها و نتایج آن، بحثى داریم که در نکته ها خواهد آمد.
در چهارمین وصف که در حقیقت نتیجه اوصاف پیشین است، مى فرماید: «چنین کسى مایه انحراف کسانى است که فریبش را خورده اند» (فَهُوَ فِتْنَه لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ).
همانها که بر اثر خوش باورى یا فریب ظاهر خوردن، به او دل مى بندند و او را مقتدا و پیشواى خود مى پندارند و به او اعتماد مى کنند; بدیهى است آن کس که دلبسته بدعتها و دعوت کننده به ضلالتهاست، مایه گمراهى گروه هاى زیادى مى شود.
در پنجمین و ششمین توصیف چنین کسانى مى افزاید: «او هم خودش از طریق هدایت پیشینیان گمراه شده و هم گمراه کننده کسانى است که در زندگى او یا پس از مرگش به او اقتدا مى کنند» (ضالّ عَنْ هَدْىِ مَنْ کانَ قَبْلَهُ، مُضِلّ لِمَنِ اقْتَدى بِهِ فی حَیاتِهِ وَ بَعْدَ وَفاتِهِ).
منظور از «مَنْ کانَ قَبْلَهُ» پیامبران و اوصیاى بر حقّ آنان است; اشاره به این که راه هدایت از پیش روشن شده و عذرى براى پوییدن راه ضلالت وجود ندارد; با این حال راه پر نور هدایت را رها ساخته و در کوره راه تاریک ضلالت فرو افتاده است.
از همه اسفبارتر این که این گونه اشخاص، تنها در حیاتشان مایه گمراهى نیستند، بلکه بعد از وفات نیز تا قرنها و تا هزاران سال در گمراهى گمراهان سهیم و شریکند; زیرا طبق حدیث معروف نبوى «مَنْ سَنَّ سُنَّهً حَسَنَهً عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ کانَ لَهُ اَجْرُهُ وَ مِثْلُ اُجُورِهِمْ مِنْ غَیْرِ اَنْ یَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَیْئاً، وَ مَنْ سَنَّ سُنَّهٌ سَیِّئَهً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَیْهِ وِزْرُهُ وَ مِثْلُ اَوْزارِهِمْ مِنْ غَیْرِ اَنْ یَنْقُصَ مِنْ اَوزارِهِمْ شَیْئاً; کسى که سنّت حسنه اى بگذارد که بعد از او به آن عمل شود، هم اجر خودش را مى برد و هم مانند اجر کسانى که به آن عمل کرده اند، بى آن که از اجر آنها چیزى کم کند; و کسى که سنّت بدى بگذارد و بعد از او به آن عمل شود، بار سنگین گناه آن را بر دوش مى کشد و هم بار گناه کسانى که به آن عمل کرده اند، بى آن که چیزى از گناهان آنها کم کند».(۶)
این تعبیر هشدار مهمّى است به افرادى که در راه بدعتها گام بر مى دارند و پایه گذار ضلالتها هستند که بدبختى آنها منحصر به دوران حیاتشان نیست; گاه تا هزاران سال بعد از آن باید کفّاره اعمال خویش را بدهند.
على(علیه السلام) در خطبه ۱۶۴ نیز تعبیر تکان دهنده دیگرى دارد، مى فرماید: «وَ اِنَّ شَرَّ النّاسِ عِنْدَ اللهِ اِمام جائِر ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَاَماتَ سُنَّهً مَاْخُوذَهً وَ اَحْیى بِدْعَهً مَتْرُوکَهً; بدترین مردم نزد پروردگار پیشواى ستمگرى است که هم خودش گمراه شده و هم مردم به وسیله او به گمراهى کشیده شده اند; سنّتهاى نیکوى پیشین را از بین برده و بدعتهاى متروک و فراموش شده را زنده کرده است».
در هفتمین و هشتمین توصیف که نتیجه مستقیم توصیفهاى سابق است، مى فرماید: «او بار گناهان کسانى را که گمراه ساخته به دوش مى کشد و همواره در گرو گناهان خویش است» (حَمّال خَطایا غَیْرِهِ، رَهْن بِخَطیئَتِهِ).
این سخن یک بیان تعبّدى نیست; بلکه کاملا منطقى است. چرا که هرگونه معاونت و کمک به گناه سبب شرکت در آن گناه است; و از آن جا که پیروان این پیشوایان گمراه با اراده خویش این راه را پیمودند چیزى از گناهان آنها نیز کاسته نمى شود.
قرآن مجید همین معنا را با صراحت در سوره نحل بیان کرده است، مى فرماید: «لِیَحْمِلُوا اَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ مِنْ اَوْزارِ الَّذینَ یُضِلٌّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْم اَلاَساءَ مَا یَزِرُونَ; روز قیامت آنها باید بار گناهان خود را به طور کامل بر دوش کشند و هم بخشى از گناهان کسانى را که به خاطر جهل، گمراهشان مى سازند، آگاه باشید آنها بار سنگین بدى بر دوش مى کشند»!(۷)
تعبیر به رهن در مورد گناهان خویش تعبیر جالبى است که از قرآن مجید گرفته شده: «کُلُّ نَفْس بِمَا کَسَبَتْ رَهینَهٌ; هرکس در گرو اعمال خویش است»(۸)، همان گونه که مال گروگان، تا بدهى آن را نپردازند، آزاد نمى شود، انسان نیز تا کفّاره گناهان خویش را ندهد آزاد نخواهد شد; و تعبیر به حمّال در مورد گناهان دیگران نیز تعبیر جالب دیگرى است، گویى گناهان (همان گونه که از کلمه وِزْر نیز استفاده مى شود) بار عظیمى است که بر دوش صاحبان آنها و کسانى که باعث و بانى آن شده اند، سنگینى مى کند و آنها را از پا درمى آورد و از رسیدن به مقصد و صعود به آسمان قرب الهى باز مى دارد و در قعر آتش دوزخ فرو مى افکند.
از این جا روشن مى شود کسى که خدا او را به خویش واگذارد، در چه مسیر حرکت مى کند و به چه عاقبت شوم و دردناکى گرفتار مى شود.
* * *
نکته ها:
۱ـ بدعت چیست و بدعت گذار کیست؟
در گفتار بالا از سخنان بدعت آمیزى که مردم را به گمراهى مى کشاند مذمّت شده است; و در روایات اسلامى نیز در نکوهش بدعت و مذّمت بدعت گذاران و در «نهج البلاغه» در خطبه هاى دیگرى نیز سخنان فراوانى وارد شده است. از جمله در حدیثى مى خوانیم که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «کُلُّ بِدْعَه ضَلالَه وَ کُلُّ ضَلالَه فِى النّارِ; هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در دوزخ است».(۹)
در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است: «اَبَى اللهُ لِصاحِبِ الْبِدْعَهِ بِالتَّوبَهِ قیلَ یا رَسُولَ اللهِ وَ کَیْفَ ذلِکَ؟ قالَ: اِنَّهُ قَدْ اُشْرِبَ قَلْبُهُ حُبَّها; خداوند توبه صاحب بدعت را هرگز نمى پذیرد! عرض کردند یا رسول الله چگونه چنین چیزى ممکن است؟ فرمود: به خاطر این که محبّت آن بدعت در اعماق دلش جاى گرفته است».(۱۰)
«بدعت» در لغت به معناى انجام یک امر بى سابقه است، ولى در میان فقها و علماى اسلام به معناى کاستن یا افزودن چیزى بر دین است بدون هیچ دلیل معتبر; و از آن جا که معارف و احکام الهى باید از طریق وحى و ادّله معتبر به ثبوت برسد، هر بدعتى گناه بزرگ و عظیمى است و معمولا تمام انحرافات از بدعتها شروع شده است و اگر جلوى بدعت گرفته نشود، هرکس با سلیقه شخصى و فکر قاصر خود چیزى بر آیین خدا بیفزاید و یا از آن بکاهد، مدّتى نمى گذرد که دین الهى به طور کلّى مسخ، محو و نابود مى گردد; و این قانون تحریم بدعت بوده که تاکنون قرآن و اسلام را نگه داشته است.
بسیارى از بدعتها به خاطر شرایطى به سرعت پخش مى شود و گاه در طول زمان باقى مى ماند و گروه هاى کثیرى را به انحراف مى کشاند و بار گناه بدعت گذار را روز به روز سنگین مى کند، به همین دلیل در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که: مردى در گذشته تحت تأثیر وساوس شیطانى، بدعتى گذارد و مردم را به سوى آن دعوت کرد، گروهى تحت تأثیر او واقع شدند; بعد به خود آمد که این چه کارى بود که من کردم و در صدد توبه برآمد و به انواع وسایل متشبّث شد. خداوند به پیامبر آن زمان وحى فرستاد که به او بگو: به عزّت و جلالم سوگند! اگر آن قدر مرا بخوانى تا بند بند تو از هم جدا شود، دعاى تو را مستجاب نخواهم کرد، مگر این که افرادى که تحت تأثیر بدعت تو واقع شدند زنده کنى و آنها از بدعت باز گردند، آنگاه توبه ات پذیرفته خواهد شد.(۱۱)
از آنچه گفته شد معلوم مى شود که بدعت نه شامل اختراعات و ابداعات و علوم و فنون طبیعى و پزشکى و صنعت مى شود، و نه نوآوریهایى که در صحنه فرهنگ و ادبیات صورت مى گیرد، و نه آداب و رسوم زندگى، و نه تطبیقات فقها در زمینه مسائل مستحدثه با استفاده از قواعد کلیه کتاب و سنّت.
بدعت آن است که حلالى را حرام و یا حرامى را حلال کنند و چیزى از آیین خدا بکاهند و یا چیزى بر آن بیفزایند بى آن که دلیل معتبرى بر آن قائم باشد، و یا آیین جدیدى اختراع کنند و مردم را به عنوان یک دین به سوى آن دعوت نمایند، این یکى از عظیمترین گناهان کبیره است.
این که در تاریخ «وهّابیّت» مى خوانیم گروهى از آنان حتّى با دوچرخه مخالفت مى کردند و آن را مرکب شیطان مى نامیدند و یا هنگامى که سران «سعودى» براى خبر گرفتن از مراکز لشکر، خطّ تلفنى کشیده بودند، آنها ریختند و همه را پاره کردند و از بین بردند و آن را «بدعت» نامیدند، کار بسیار ابلهانه اى است که هیچ ارتباطى با مفهوم بدعت که در فقه اسلامى آمده است ندارد و متأسّفانه تاریخ آنها پر از این گونه امور است.
گفتار کسانى که راه افراط را در برابر این گروه پیش گرفته اند و مى گویند در دین هیچ اصل ثابتى وجود ندارد، گفتار خطرناکتر و باطل ترى است که تمام ارزشهاى الهى را بر باد مى دهد و راه هرگونه تحریف و تغییر را به استناد افکار و خواسته هاى این و آن باز مى گذارد و اصالت دین را بکلّى از بین مى برد.
این سخن را با گفتارى از امیرالمؤمنین على(علیه السلام) در «کلمات قصار» (کلمه ۱۲۳) پایان مى دهیم:
آن جا که مى فرماید: «طُوبى لِمَنْ ذَلَّ فی نَفْسِهِ… وَ عَزَلَ عَنِ النّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَلَمْ یُنْسَبْ اِلَى الْبِدْعَهِ; خوشا به حال کسى که در نزد خود کوچک است (و تکبّر و برتربینى ندارد)… آزار او به مردم نمى رسد; سنّت پیامبر براى او کافى است و هرگز بدعتى به او نسبت داده نمى شود»!
در این عبارت سنّت و بدعت در برابر یکدیگر قرار گرفته، آنها که مطیع فرمان خدا و پیرو سنّت پیامبر او هستند به سراغ بدعت نمى روند; ولى بدعت گذاران پشت به سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) کرده و به پندار خود آن را کافى نمى دانند که این گمراهى بزرگ و خطرناکى است.
۲ـ خطرناکترین گناه، بار گناه دیگران را بر دوش کشیدن است
بسیارى از گناهان است که مسؤلیت فردى دارد هرچند گناه کبیره اى محسوب مى شود، مانند ارتکاب اعمال منافى عفّت و یا نوشیدن شراب و سایر محرّمات; ولى خطرناکترین گناهان، گناهانى است که گروه دیگرى را به گناه مى افکند و بنیانگذار آن بارگناهان آنها را بر دوش مى کشد بى آن که چیزى از گناهان آنها کم شود. سردمداران ظلم و فساد، بدعت گذاران و آمران به منکر و ناهیان از معروف و صاحبان ادّعاهاى باطل در این گروه جاى دارند.
گاه دامنه گناه انسان بعد از مرگ او تا قرنها و نسلها ادامه دارد و شخص گناهکار باید جریمه تمام آنها را بپردازد (همان گونه که گاهى کار نیک و صواب چنین است و برکاتش قرنها و نسلها ادامه دارد).
قرآن مجید درباره این گونه اشخاص مى فرماید: «وَلَیَحْمِلُنَّ اَثْقالَهُمْ وَ اَثْقالا مَعَ اَثْقالِهِمْ وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَمّا کانُوا یَفْتَرُونَ; آنها بار سنگین گناهان خویش را بر دوش مى کشند و همچنین بارهاى سنگین دیگرى را علاوه بر بارهاى سنگین خویش. و روز قیامت به یقین از تهمتهایى که مى بستند سؤال خواهند شد»!(۱۲)
بزرگترین خطر این گونه گناهان آن است که غالباً قابل توبه نیست; چرا که شرط توبه، شستن آثار گناه است; چگونه انسان مى تواند آثار این گونه گناهان را ـ که گاه منطقه وسیعى را فرا مى گیرد، و یا بسیارى از کسانى که آلوده به آن شده اند از دنیا رفته اند یا در آینده که این پایه گذار از دنیا مى رود به وجود مى آیند ـ بزداید؟
در نتیجه باید بسیار با دقّت گام برداشت! مبادا خداى ناکرده انسان، آلوده چنین گناهان غیر قابل جبرانى شود و تعبیر مولا على(علیه السلام) در فراز بالا درباره او صادق گردد که مى فرماید: «حَمّال خَطایا غَیْرِهِ، رَهْن بِخَطیئَتِهِ; بار گناهان کسانى را که گمراه ساخته به دوش مى کشد و در گرو گناهان خویش نیز مى باشد».
* * *
پی نوشت:
۱. «بحارالانوار»، ج ۸۳، ص ۱۵۳.
۲. «بحارالانوار»، ج ۹۱، ص ۹۴.
۳. «بحارالانوار»، ج ۸۳، ص ۱۵۲.
۴. سوره نحل، آیه ۹.
۵. سوره رعد، آیه ۱۴.
۶. «میزان الحکمه»، ج ۴، ص ۵۶۶ ـ مضمون حدیث در روایات متعدّد و کتب بسیار آمده است.
۷. سوره نحل، آیه ۲۵.
۸. سوره مدّثّر، آیه ۳۸.
۹. «شرح نهج البلاغه خویى»، ج ۳، ص ۲۵۱.
۱۰. «اصول کافى»، ج ۱، ص ۵۴، باب «البدع…».
۱۱. «بحارالانوار»، ج ۶۹، ص ۲۱۹.
۱۲. سوره عنکبوت، آیه ۱۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: جاهلان عالم نما

الصنف الثانی:
وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلًا مُوضِعٌ فِی جُهَّالِ الْأُمَّهِ عَادٍ فِی أَغْبَاشِ الْفِتْنَهِ عَمٍ بِمَا فِی عَقْدِ الْهُدْنَهِ، قَدْ سَمَّاهُ أَشْبَاهُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَیْسَ بِهِ بَکَّرَ فَاسْتَکْثَرَ مِنْ جَمْعٍ مَا قَلَّ مِنْهُ خَیْرٌ مِمَّا کَثُرَ حَتَّى إِذَا ارْتَوَى مِنْ مَاءٍ آجِنٍ وَ [اکْتَنَزَ] اکْتَثَرَ مِنْ غَیْرِ طَائِلٍ، جَلَسَ بَیْنَ النَّاسِ قَاضِیاً ضَامِناً لِتَخْلِیصِ مَا الْتَبَسَ عَلَى غَیْرِهِ، فَإِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَمَاتِ هَیَّأَ لَهَا حَشْواً رَثًّا مِنْ رَأْیِهِ ثُمَّ قَطَعَ بِهِ فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهَاتِ فِی مِثْلِ نَسْجِ الْعَنْکَبُوتِ، لَا یَدْرِی أَصَابَ أَمْ أَخْطَأَ فَإِنْ أَصَابَ خَافَ أَنْ یَکُونَ قَدْ أَخْطَأَ وَ إِنْ أَخْطَأَ رَجَا أَنْ یَکُونَ قَدْ أَصَابَ، جَاهِلٌ خَبَّاطُ جَهَالاتٍ عَاشٍ رَکَّابُ عَشَوَاتٍ، لَمْ یَعَضَّ عَلَى الْعِلْمِ بِضِرْسٍ قَاطِعٍ، [یُذْرِی] یَذْرُو الرِّوَایَاتِ [إِذْرَاءَ] ذَرْوَ الرِّیحِ الْهَشِیمَ، لَا مَلِیٌّ وَ اللَّهِ إِصْدَارِ مَا وَرَدَ عَلَیْهِ وَ لَا [هُوَ] أَهْلٌ لِمَا [فُوِّضَ] قُرِّظَ بِهِ [إِلَیْهِ]، لَا یَحْسَبُ الْعِلْمَ فِی شَیْءٍ مِمَّا أَنْکَرَهُ وَ لَا یَرَى أَنَّ مِنْ وَرَاءِ مَا بَلَغَ مَذْهَباً لِغَیْرِهِ، وَ إِنْ أَظْلَمَ عَلَیْهِ أَمْرٌ اکْتَتَمَ بِهِ لِمَا یَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ، تَصْرُخُ مِنْ جَوْرِ قَضَائِهِ الدِّمَاءُ وَ تَعَجُّ مِنْهُ الْمَوَارِیثُ.
و مردى که مجهولاتى به هم بافته، و در میان انسان هاى نادان امّت، جایگاهى پیدا کرده است، در تاریکى هاى فتنه فرو رفته، و از مشاهده صلح و صفا کور است. 
آدم نماها او را عالم نامیدند که نیست، چیزى را بسیار جمع آورى مى کند که اندک آن به از بسیار است، تا آن که از آب گندیده سیراب شود، و دانش و اطّلاعات بیهوده فراهم آورد. 
در میان مردم، با نام قاضى به داورى مى نشیند، و حلّ مشکلات دیگرى را به عهده مى گیرد، پس اگر مشکلى پیش آید، با حرف هاى پوچ و تو خالى و رأى و نظر دروغین، آماده رفع آن مى شود. سپس اظهارات پوچ خود را باور مى کند، عنکبوتى را مى ماند که در شبهات و بافته هاى تار خود چسبیده، نمى داند که درست حکم کرده یا بر خطاست اگر بر صواب باشد مى ترسد که خطا کرده، و اگر بر خطاست، امید دارد که رأى او درست باشد. 
نادانى است، که راه جهالت مى پوید، کورى است که در تاریکى گمشده خود را مى جوید، از روى علم و یقین سخن نمى گوید، روایات را بدون آگاهى نقل مى کند، چون تند بادى که گیاهان خشک را بر باد دهد، روایات را زیر و رو مى کند، که بى حاصل است. 
به خدا سوگند، نه راه صدور حکم مشکلات را مى داند، و نه براى منصب قضاوت أهلیّت دارد آنچه را که نپذیرد علم به حساب نمى آورد، و جز راه و رسم خویش، مذهبى را حق نمى داند، اگر حکمى را نداند آن را مى پوشاند تا نادانى او آشکار نشود، خون بى گناهان از حکم ظالمانه او در جوشش و فریاد میراث بر باد رفتگان بلند است. 
جاهلان عالم نما!
امام(علیه السلام) بعد از توصیف جامعى که درباره گروه اوّل بیان فرمودند به اوصاف گروه دوّم مى پردازد و از کسى سخن مى گوید که در جهل و نادانى غوطه ور است، ولى خود را دانا مى پندارد و بى آن که اسباب بزرگى آماده کند تکیه بر جاى بزرگان مى زند. در مرحله اوّل پنج صفت براى چنین کسى بیان مى کند.
نخست این که «او مردى است که انبوهى از جهل و نادانى را در خود جمع کرده است» (وَ رَجُل قَمَشَ جَهْلا).
با توجّه به تعبیراتى که ارباب لغت در معناى قَمْش ذکر کرده اند که آن را به معناى جمع و جور کردن اشیاى پراکنده و بدون تناسب و نیز اشیاى بى ارزش یا کم ارزش دانسته اند، نکته این تعبیر در کلام امام(علیه السلام) به خوبى روشن مى شود که این نادانهاى عالم نما به دنبال شبه معلوماتى مى روند که نه ارزشى دارد و نه تناسب منطقى در جمع آن دیده مى شود.
مرحوم «علامه خویى» در شرح این کلام مى گوید: منظور این است که مطالبى را از دهان این و آن و از روایات غیر معتبر و از طریق قیاس و استحسان و منابعى از این قبیل، جمع آورى مى کند (که حجمش زیاد امّا ارزشش بسیار کم یا بى ارزش است).
در دوّمین توصیف مى فرماید: «او با سرعت در میان مردم نادان به هر سو مى شتابد (تا مریدان و یارانى از جنس خود برگرد خویش جمع کند.)» (مُوضِع(۱) فی جُهّالِ الاُمَّهِ).
بدیهى است که چنین افرادى خریدارانى جز آن گروه ندارند و براى آنان در میان خردمندان جایى نیست. هدفشان جلب نظر جهّال و نفوذ در میان آنهاست چرا که از ورود به جرگه خردمندان مأیوس و ناامیدند.
در سوّمین توصیف مى افزاید: «او در تاریکیهاى فتنه ها به پیش مى دود» (عاد(۲) فی اَغْباشِ الْفِتْنَهِ).
با توجّه به این که «غَبَش» (مفرد اَغْباش) طبق تصریح ارباب لغت(۳) به معناى شدّت ظلمت یا ظلمت آخر شب است که بهترین موقع براى پیشرفت کار سارقان و دزدان مى باشد روشن مى شود که این گونه افراد، همیشه به دنبال آن هستند که از آب گل آلود فتنه ها، ماهى بگیرند. همیشه از روشنایى مى گریزند و به ظلمات و تاریکیها که بهترین جا براى فریب مردم نادان است، پناه مى برند; چرا که اگر ظلمت فتنه فرو نشیند و آفتاب علم و دانش سرزند چهره واقعى آنان نمایان مى گردد و نزد خاص و عام رسوا مى شوند.
در چهارمین توصیف به یکى دیگر از بدبختیهاى بزرگ چنین کسى اشاره کرده، مى فرماید: «او از دیدن منافع پیمان صلح در میان مردم نابیناست» (عَم بِما فی عَقْد الْهُدْنَهِ(۴)).
روشن است که منظور از «هدنه» (آرامش) در این جا، صلح میان مسلمانان و غیر مسلمین نیست; چرا که این سخن درباره کسى است که به گواهى جمله هاى بعد، به عنوان قاضى در میان مردم مطرح شده است. بنابراین منظور ایجاد صلح و مصالحه در میان توده هاى مردم و حلّ منازعات از طریق مصالحه است; و به تعبیرى دیگر «هدنه» در این جا نقطه مقابل «فتنه» است که در جمله قبل آمده بود.
اصولا این قبیل افراد، همیشه خواهان این هستند که آتش اختلاف شعله ور باشد تا به نیّات پلید و مقاصد شوم خود برسند; در حالى که اگر مى دانستند آرامش و صلح در میان مردم به نفع همه افراد است و درگیرى و نزاع براى هیچ کس سودى ندارد، به سراغ این امور نمى رفتند.
آرى! این گونه اشخاص از درک این حقیقت و مشاهده آن نابینا هستند.
در پنجمین توصیف مى فرماید: «انسان نماها او را عالم و دانشمند مى نامند در حالى که چنین نیست!» (قَدْ سَمّاهُ اَشْباهُ النّاسِ عالِماً وَ لَیْسَ بِهِ).
اصولا همان جاذبه اى که ذرّات این جهان را در زمین و آسمان به هم پیوند مى دهد و هر موجودى گرایش به همانند خود دارد، در میان این گروه و پیروانشان نیز دیده مى شود.
چه تعبیر زیبایى! که از پیروان این عالم نماها به عنوان «اَشْباهُ النّاس» یاد مى کند، اشاره به این که انسان نماهایى در خدمت این عالم نماها هستند و دو چهره ساختگى و کاذبى از واقعیّتها دارند.
بدیهى است شباهت آنها با انسانها همچون شباهت پیشوایانشان به عالمان و دانشمندان، یک شباهت صورى بیش نیست و این تعبیر همیشه در این گونه موارد که تنها شباهت صورى وجود دارد به کار مى رود; مانند: «یا اَشْباهَ الرِّجالِ وَ لا رِجالَ» که در خطبه ۲۷ «نهج البلاغه» آمده است.
بعد از این توصیف هاى پنجگانه، امام به بخشى از کارهاى زشت و نادرست این گروه مى پردازد که نتیجه مستقیم همان صفات و نقاط ضعف بارز آنهاست; مى فرماید: «صبح که از خواب برمى خیزد کارى جز انباشتن چیزهایى که اندکش بهتر از بسیار است، ندارد» (بَکَّرَ فَاستَْکْثَرَ مِنْ جَمْع; ما قَلَّ مِنْهُ خَیْر مِمّا کَثُرَ).(۵)
این تعبیر ممکن است اشاره به امکانات مادّى و دنیوى باشد که فزونى آن باعث غفلت و تکبّر و اشتغال دائم به مادّیات و دور ماندن از معنویات است; و همواره مقدار کم آن از مقدار زیادش بهتر است; و مصداق کفاف و عفاف، از تکاثر و تفاخر، به سلامت و سعادت نزدیکتر مى باشد. یا اشاره به فضول کلام و مسائل کم ارزش علوم و پرداختن به شاخ و برگهاى کم فایده، به قیمت فراموش کردن اصول و ریشه هاست.
بعضى آن را اشاره به آراى باطله و عقاید فاسده دانستند ولى این احتمال بعید به نظر مى رسد; چرا که این آرا و عقاید، مقدار کم آن هم مضر است; هرچند با بعضى از جمله هاى آینده سازگار است.
سپس مى افزاید: «این وضع همچنان ادامه مى یابد تا از این آبهاى گندیده (زشتیها و پلیدى ها) سیراب مى شود و انبوهى از مسائل بیهوده را (در مغز و فکر خود) جمع مى کند، آن گاه بر مسند قضا و داورى در میان مردم مى نشیند (و عجب این که این بینواى نالایق) تضمین مى کند حقایقى را که بر دیگران مشتبه شده است روشن و خالص سازد» (حَتّى اِذا ارْتَوى مِنْ ماء آجِن(۶)، وَ اکْتَثَرَ مِنْ غَیْرِ طائِل(۷)، جَلَسَ بَیْنَ النّاسِ قاضِیاً ضامِناً لِتَخْلیصِ مَا الْتَبسَ عَلى غَیْرِه).
آرى این مرد نادان و گمراه و عالم نما که سرمایه علمى او یک مشت اشتباهات و یا مسائل بیهوده است و مغز و روح او انباشته از آبهاى گندیده حبّ دنیا و علاقه به زرق و برق عالم مادّه است، تکیه بر جایى مى زند که جز انبیا و معصومین و جانشینان به حقّ آنها کسى نمى تواند بر آن جا بنشیند. همان طور که در حدیث معروف وارد شده است که على(علیه السلام) خطاب به «شریح قاضى» فرمود: «یا شُرَیْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا یَجْلِسُهُ نَبِىّ اَوْ وَصِىُّ نَبِىٍّ اَوْ شَقِىّ; اى شریح! بر جایى نشستى که در این جا جز پیامبر یا وصى پیامبران یا شقى نمى نشیند!».(۸)
از آن بدتر این که او ادّعایى بزرگ دارد که من مى خواهم حقایقى را که از دیگران مکتوم مانده است، واضح و آشکار سازم و همیشه جاهلان عالم نما از این ادّعاهاى بزرگ و بلند پروازى هاى احمقانه داشته و دارند!
بعضى از شارحان «نهج البلاغه»، بر این کلام امام چنین افزوده اند که نه تنها در آن زمان، که در عصر ما هم در میان کسانى که بر مسند قضاوت تکیه زدند از این جاهلان عالم نما و آلودگان به زرق و برق دنیا کم نیستند! همان گروهى که اگر حق و عدالت باشد باید همراه مجرمان در قعر زندانها به سر مى برند! و این خود یکى از مشکلات بزرگ دستگاههاى قضایى عصر ماست.(۹)
کسانى که تنها به حفظ کرد چند ماده قانون دلخوش کرده اند و یا به مطالعه سطحى بعضى از کتابهاى قضایى شرق و غرب بسنده نموده اند.
اکنون ببینم این جاهل بى خبر که بر مسند قضاوت تکیه کرده در عمل چه مى کند، امام(علیه السلام)در تبیین حال او چنین مى فرماید: «در این هنگام هرگاه با مسأله مبهمى روبه رو گردد، براى روشن ساختن آن، افکار بیهوده و حرفهاى پوچ و توخالى را پیش خود آماده مى سازد (و از این مقدمات نادرست نتیجه مى گیرد) و به نتیجه نادرست آن حکم مى کند!» (فَاِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَماتِ هَیَّا لَها حَشْواً رَثّاً مِنْ رَأیِهِ، ثُمَّ قَطَعَ بِهِ).
تعبیر به «حَشْواً رَثّاً مِنْ رَأیِهِ» ـ با توجّه به این که «حَشْو» به معناى اشیاى زاید و بى فایده و «رَثّ» به معناى کهنه و پوسیده است ـ گویى به این نکته اشاره مى کند که او نه اهل ابتکار است، نه ذهن وقّاد و روشنى دارد و نه مى تواند; دلایل مفیدى براى رسیدن به مقصود خویش گردآورى کند. سرمایه او تنها یک مشت افکار زاید و بى ارزش و کهنه و پوسیده است که دائماً بر آن تکیه دارد و همینهاست که وسیله اظهار قطع و یقین و رأى دادن اوست!
بدیهى است این گونه مقدّمات باطل و فاسد هرگز یقین آور نیست! او مردم را فریب مى دهد و اظهار یقین مى کند و به فرض که یقین باشد چون در مقدّماتش راه خطا را از روى تقصیر پوییده، هرگز نزد خدا معذور نیست!
مشکلات قضایى مانند سایر مشکلات علمى و اجتماعى و سیاسى، همیشه از طریق بررسى مقدّمات صحیح و منطقى حل و فصل مى شود; ولى آن کس که هیچ گونه آشنایى با این مقدّمات صحیح ندارد و به مسائل باطلى دل بسته و روح خود را از آنها انباشته است، نه تنها به نتیجه صحیحى نمى رسد; بلکه در وادى ضلالت حیران و سرگردان مى شود و دیگران را نیز به گمراه مى کشاند; و از همه بدتر این که هرچه در این بیراهه ها جلوتر مى رود، از واقعیتها دورتر مى شود!
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «در برابر شبهات فراوانى که وى را احاطه کرده، همانند عنکبوت است که تارهایى دور خود مى تند و بر آن تکیه مى کند (تارهایى بسیار سُست و بى اساس که نه در برابر باران، تاب مقاومت دارد و نه در برابر یک نسیم، بلکه سنگینى ناچیز گرد و غبار را تحمّل نمى کند و از هم گسیخته شده، از سقف آویزان مى گردد!)» (فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهاتِ فی مِثْلِ نَسْجِ الْعَنْکَبُوتِ).(۱۰)
در تفسیر این تشبیه مولا، میان شارحان نهج البلاغه، بحثهاى گوناگونى دیده مى شود که بعضى از آنها خالى از تکلّف و تقدیر و تغییر در عبارت نیست. آنچه مناسبتر به نظر مى رسد این است که امام(علیه السلام) این گونه افراد جاهل مغرور ضعیف الفکر را به عنکبوتى تشبیه مى کند که تارهایى براى خود مى تند که هم خانه و لانه اوست و هم دام براى شکارش، خانه اى که به هیچ وجه قابل اعتماد نیست، دامى که شکارش تنها حشرات ضعیف و ناتوان است.
آرى او هم با این دام خود تنها افراد جاهل و بى مایه اى همچون خودش را شکار مى کند. بنابراین او همانند عنکبوت و افکارش همانند تارهاى سُست و شکارش همان فریب خوردگان بى مایه و دور از علم و دانش است.
«این بینوا در حالى این راه خطرناک را مى پوید که نمى داند درست حکم کرده یا به خطا رفته است، به همین دلیل اگر (از روى تصادف) راه صحیح رفته باشد، از این بیم دارد که خطا کرده باشد; و اگر راه خطا را پیموده است، امید دارد (تصادفاً) صحیح از آب درآید!» (لا یَدْرى اَصابَ اَمْ اَخْطَأَ، فَاِنْ اَصابَ خافَ اَنْ یَکُونَ قَدْ اَخْطَأَ، وَ اِنْ اَخْطَاَ رَجا اَنْ یَکُونَ قَدْ اَصابَ).
این سرنوشت همه افراد نادان و بى خبرى است که عهده دار کارهاى مهمّى مى شوند که از صلاحیت آنها بیرون است. همواره در شک و تردید بسر مى برند حتّى اگر در راه صواب گام نهند، چون به آن ایمان ندارند; متزلزلند و همواره تیر در تاریکى رها مى کنند به امید این که شاید به هدف بخورد.
بعضى از شارحان نهج البلاغه به تصوّر این که جمله هاى اخیر با جمله بالا که مى فرماید: (ثُمَّ قَطَعَ بِهِ) در تضاد است زیرا در آن جمله، سخن از قطع و یقین است و در این جا سخن از شک و تردید، به فکر حلّ این تضاد افتاده اند; در حالى که جمله بالا به معناى حکم کردن قاطعانه است نه قطع و یقین خود قاضى، در واقع او تنها حکم مى کند و چهره انسان قاطعى را به خود مى گیرد در حالى که در درون وجودش طوفانى از شک و تردید برپاست.
آرى! بدبختى بزرگ او در این است که اگر تصادفاً به واقع برسد، چون یقین و اطمینان به آن ندارد دائماً متزلزل است و از این تزلزل رنج مى برد و قادر به تصمیم گیرى هاى خود نیست; و اگر خطا کند چون به خطاى خود واقف نیست راه بازگشت بر او بسته است.
سپس در توصیف دیگرى، حال این گونه اشخاص را با تعبیرات کوبنده و تشبیهات بسیار گویا و رسا، چنین بیان مى فرماید، مى گوید: «او نادانى است که در تاریکیهاى جهالت سرگردان و حیران است!» (جاهِل خَبّاطُ(۱۱) جَهالات).
«او همچون نابینایى است که در ظلمات پر خطر، همچنان به راه خود ادامه مى دهد» (عاش رَکّابُ عَشَوات(۱۲)).
امام تنها به توصیف او به جاهل بودن قناعت نمى کند، بلکه بر آن تأکید مى نهد و مى فرماید: در میان جهالتها همواره سرگردان است و به نابینا بودن او بسنده نمى کند، بلکه مى افزاید او همواره سوار بر مرکب ظلمت و تاریکى شده و بى آن که بداند به کدام سو مى رود و به کجا منتهى مى شود، به پیش مى تازد و این نخستین توصیف و تشبیه درباره آنهاست.
توجّه داشته باشید «عاش» از ماده «عَشا» بر وزن «فنا» گاه به معناى نابینایى مطلق تفسیر شده و گاهى به معناى ضعف بینایى چشم، و گاه گفته اند به معناى «شب کورى» است; هر چه باشد صاحب چنین چشمى قادر به دید صحیح اشیا و آنچه در اطراف او مى گذرد نیست; و اگر بى احتیاط و بدون مطالعه یا بدون راهنما حرکت کند، گاه در چاه مى افتد، گاه در آتش! چنین است حال کسى که بدون علم و آگاهى کافى در راه پرخطرى همچون راه قضا و داورى میان مردم گام بگذارد، که هر روز از زندگیش مى گذرد بدبختیهاى تازه اى براى خود و دیگران بار مى آورد و سرانجام در درّه هولناک کفر و شقاوت سقوط مى کند و از همه بدتر این که چنین آدمى خود را آگاه و دانا و آشنا به موازین داورى و حقّ و عدالت مى داند! خطایش قابل شمارش و گناهش قابل احصا نیست!
باز در توصیف دیگرى درباره جهل و نادانى این گونه اشخاص مى فرماید: «او هرگز علوم و دانشها را به طرز صحیحى فرا نگرفته! (به همین دلیل در هیچ مسأله اى با اطمینان و یقین داورى نمى کند!)» (لَمْ یَعَضَّ عَلَى الْعِلْمِ بِضِرْس قاطِع).
در این توصیف، امام(علیه السلام) این گونه افراد را به کسانى تشبیه مى کند که غذاى خوبى در اختیار دارند، امّا نجویده فرو مى برند و هرگز جذب بدن آنها نمى شود.
بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند «ضِرْس» در این جا اشاره به دندان عقل است که معمولا هنگام کمال عقل بیرون مى آید و این جاهلان مغرورگویى هرگز دندان عقل در نیاوردند و هیچ مسأله اى را با معیار صحیح ارزیابى نمى کنند و نقطه مقابل آنها کسانى هستند که در مسائل کاملا آگاه و اهل خبره اند و درباره آنها گفته مى شود که به ضرس قاطع سخن مى گویند یعنى سخنانشان روى مبنا و مطابق اصول صحیح است.
در توصیف سوّم مى فرماید: «او همانند تندبادى که گیاهان در هم شکسته را بى هدف به هر سو پراکنده مى کند، روایات پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را در هم مى ریزد! (تا به گمان خویش از آن نتیجه اى به دست آورد)» (یَذْرُو(۱۳) الرِّوایاتِ ذَرْوُ الرّیحِ الْهَشیمَ(۱۴)).
اشاره به این که او در ظاهر براى بسیارى از مطالب، روایت و سنّت پیامبر را مى خواند، امّا چه فایده که به هیچ وجه قدرت تحلیل آن را ندارد! نه از مفاد آن آگاه است و نه از چگونگى قوّت و ضعف سند، نه راه جمع بین روایات متعارضه را مى داند و نه روایات محکم را از متشابه مى شناسد. درست همانند تندباد که گیاهان خشکیده را بى هدف به هر سو مى برد که از آنها هیچ حاصلى به دست نمى آید.
گیاهان خشکیده (هَشیم) فایده چندانى ندارند، ولى اگر جمع شود ممکن است مختصر فایده اى از آن حاصل شود; ولى تندباد چنان آنها را پراکنده مى کند که آن مختصر فایده نیز از بین مى رود و چنین است حال آگاهان بى خردى که به سراغ روایات مى روند و صحیح را از ضعیف و درست را از نادرست نمى شناسند.
در چهارمین توصیف مى فرماید: «به خدا سوگند! این نادان مغرور نه براى حل مسائلى که بر او وارد مى شود قابل اعتماد است و نه براى مدحى که مدّاحان چاپلوس درباره او سر مى دهند شایستگى دارد!» (لامَلِیّ ـ وَاللهِ ـ بِاِصْدارِ(۱۵) ما وَرَدَ عَلَیْهِ، وَ لا اَهْل لِما قُرِّظَ بِهِ(۱۶)).
بدیهى است حل مشکلات قضایى و به اصطلاح فقها، ردّ فروع به اصول، نیاز به سرمایه عظیم علمى دارد که این جاهلان مغرور فاقد آنند; و همین فقر علمى (توجه داشته باشید ملىّ به معناى غنى و پرمایه آمده است) سبب مى شود که در مشکلات زانو زند و راه ورود و خروج را در مسائل مختلف نشناسد (توجّه داشته باشید که صدور و ورود در برابر همند و اشاره به همان مطلبى است که در تعبیرات علما بسیار دیده مى شود که مى گویند فلان کس مرد عالم و آگاهى است، راه ورود و خروج از مسائل را به خوبى مى شناسد ولى فرد مورد بحث در خطبه «شریف» به خاطر بى مایگى، از این ویژگى بکلّى خالى است!).
یکى از بدبختیهاى این گونه افراد این است که گروهى متملّق و چاپلوس به خاطر دستیابى به منافع مادّى و جیفه دنیا، آنها را احاطه مى کنند و به مدّاحى و گزافه گویى مى پردازند و صفاتى براى آنها بیان مى کنند که هرگز شایسته آن نیستند، آنها از این دروغهاى شرم آور در آغاز لذّت مى برند; با این که مى دانند دروغ است ولى کم کم باورشان مى آید و گمان مى کنند به راستى داراى چنین شایستگى هایى هستند و این اوج بدبختى آنهاست که راه هاى نجات را به رویشان مى بندند!(۱۷)
سپس در توصیف پنجم مى افزاید: «این (بینوا) باور نمى کند که وراى آنچه را شناخته است علم و دانشى باشد و جز آنچه او فهمیده است نظر دیگرى در کار باشد!» (لا یَحْسَبُ الْعِلْمِ فی شَیء مِمّا اَنْکَرَهُ، وَ لا یَرى اَنَّ مِنْ وَراءِ ما بَلَغَ مَذْهَباً لِغَیْرِهِ).
این در حقیقت از لوازم کوته فکرى و محدود بودن دانش و آگاهى است که انسان خود را علم کل مى داند و ماوراى آن را منکر است و کمترین احترامى براى افکار دیگران قائل نیست در حالى که دانشمندان بزرگ کسانى هستند که نهایت علم و دانش خود را اعتراف به نادانى مى شمرند و عقیده دارند در هر مغزى جرقه هایى از حقیقت است که باید با تلاش و کوشش بر آن دست یافت، آنها با تواضع و سعه صدر سخنان دیگران را مى شنوند و به مصداق: «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ»(۱۸) آنچه خوب و شایسته است بر مى گزینند، و در حالى که جاهلان مغرور در همه جا با قاطعیت سخن مى گویند، آنها در مسائل علمى با احتیاط گام بر مى دارند; زیرا مى دانند وسعت دایره علوم، فوق آن است که ما تصوّر مى کنیم.
سپس به ششمین توصیف مى پردازد و مى فرماید: «هرگاه مطلبى بر او مبهم شود، کتمان مى کند چرا که از جهالت خویش آگاه است!» (وَ اِنْ اَظْلَمَ عَلَیْهِ اَمْر اکْتَتَمَ بِهِ لِما یَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ).
این یک تفاوت روشن در میان عالمان و جاهلان مغرور است; عالم هنگامى که به امر مبهمى برخورد کند آن را در متن مطالعات خود قرار مى دهد و اگر توانایى بر حلّ آن پیدا نکرد، از افکار دیگران و مشاوره با آنان بهره مى گیرد; ولى جاهل مغرور آن را مى پوشاند و بى تفاوت از کنار آن مى گذرد; چرا که مى داند هر قدر در آن درنگ کند مایه رسوایى بیشتر است.
کوتاه سخن این که او برخلاف آنچه در روایات اسلامى آمده است که فرموده اند اگر چیزى را نمى دانید حیا نکنید بروید و یاد بگیرید و اگر از شما درباره چیزى سؤال کنند که علم به آن ندارید حیا نکنید و با صراحت بگویید نمى دانم; «وَ لا یَسْتَحِیَنَّ اَحَد مِنْکُمْ اِذا سُئِلَ عَمّا لا یَعْلَمُ اَنْ یَقُولَ: لا اَعْلَمُ، وَ لا یَسْتَحِیَنَّ اَحَد اِذا لَمْ یَعْلَمِ الشَّىْءَ اَنْ یَتَعَلَّمَهُ»(۱۹) عمل مى کند و این کار عواقب زیانبار و دردناکى براى خود آن شخص و جامعه اى که در آن زندگى مى کند دارد که امیرمؤمنان(علیه السلام) در جمله بعد به آن اشاره کرده و به عنوان یک نتیجه گیرى از کار این قاضیان جاهل و مغرور و بى تقوا، مى فرماید: «خونها از داورى ظالمانه اش فریاد مى کشند! و میراثهاى بر باد رفته از قضاوت او صیحه مى زنند!» (تَصْرُخُ مِنْ جَوْرِ قَضائِهِ الدِّماءُ، وَ تَعَجُّ(۲۰) مِنْهُ الْمَواریثُ).
آرى! خونهایى که از این قضاوتهاى ظالمانه ریخته شده و اموالى که با این داوریهاى نابخردانه بر باد رفته به زبان حال فریاد مى زنند و گوش شنواى آگاهان، این صدا را به خوبى مى شنود و لرزه بر اندامشان مى افتد; در حالى که این جاهل مغرور عربده مستانه مى کشد و خنده احمقانه سر مى دهد!
تعبیر به «تَصْرُخُ…» و «تَعَجُّ…» تعبیر بسیار جالب و زیبایى است، چرا که براى آن خونهاى به ناحق ریخته و اموال بر باد رفته، گویى علم و شعور و درک و آگاهى قائل مى شود که حتّى این موجودات بى جان فریاد مى زنند; امّا این مغرور به ظاهر انسان، در بى خبرى کامل بسر مى برد; و این که بعضى آمدند در این جا کلمه اهل را در تقدیر گرفته اند و مى گویند اولیاى این خونها و صاحبان آن اموال فریاد مى کشند تقدیرى است که لطافت بیان مولا را که در بالا به آن اشاره شد از بین مى برد.
به هر حال، قاضیانى که باید حافظ خون و اموال مردم باشند، بر اثر جهل و نادانى و بى تقوایى، درست در جهت مخالف آن حرکت کرده، امنیّت را از بین مى برند و همه چیز را بر باد مى دهند.
این سخن شبیه تعبیر تکان دهنده اى است که امام صادق(علیه السلام) در روایت معروف «ابو ولاّد» بعد از آن که بعضى از قضاوتهاى بسیار ظالمانه را شنید چنین بیان فرمود: «فی مِثْلِ هَذَا الْقَضاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّماءُ ماءَها وَ تَمْنَعُ الاَرْضُ بَرَکاتِها; این گونه قضاوتها سبب مى شود که از آسمان رحمت الهى نبارد و زمین برکاتش را باز دارد».(۲۱)
***
نکته ها:
۱ـ عالمان سوء و خطرات آنان
در فراز بالا از کلام مولا على(علیه السلام) اشارات بسیار پرمعنایى به ضررهاى فوق العاده جاهلان عالم نماو عالمان زشت سیرت شده است که هم خود را به بدبختى مى کشانند و هم جامعه اى را که در آن زندگى مى کنند. خطرات آنها تا آن جاست که خونهاى بیگناهان ریخته مى شود و حقوق مظلومان بر باد مى رود، خونها از قضاوت ظالمانه آنها فریاد مى کشند و اموال به غارت رفته از دست آنها صیحه مى زنند.
در حدیث معروف پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) آمده است: «مَنْ عَمِلَ عَلى غَیْرِ عِلْم کانَ ما یُفْسِدُ اَکْثَرَ مِمّا یُصْلِحُ; آن کسى که بدون آگاهى عهده دار کارى مى شود خرابکارى او از اصلاحات او بیشتر است»!(۲۲)
در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «مَنْ اَفْتَى النّاسَ بِغَیْرِ عِلْم وَ هُوَ لا یَعْلَمُ النّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ وَ الْمُحْکَم مِنَ الْمُتَشابِهِ فَقَدْ هَلَکَ وَ اَهْلَکَ; کسى که بدون آگاهى کافى فتوا دهد در حالى که نه ناسخ را از منسوخ مى شناسد و نه محکم را از متشابه، هم خودش هلاک مى شود و هم دیگران را به هلاکت مى کشاند»!(۲۳)
این گونه افراد هرچه بیشتر و سریعتر کار کنند بدبختى آنها و جامعه بیشتر مى شود; همان گونه که در حدیث پرمعنایى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که مى فرمود: «اَلْعالِمُ عَلى غَیْرِ بَصیرَه کَالسّائِرِ عَلى غَیْرِ الطَّریقِ لا یَزیدُهُ سُرْعَهُ السَّیْرِ اِلاّ بُعْداً; کسى که بدون آگاهى عمل مى کند همچون کسى است که از بیراهه مى رود که هرچه بر سرعت سیر خود بیفزاید، از جاده اصلى دورتر مى شود»!(۲۴)
۲ـ معلوماتى همچون تارهاى عنکبوت
در فراز بالا معلومات این گونه جاهلان عالم نما، به تارهاى عنکبوت تشبیه شده است; تشبیهى که در واقع از سوره عنکبوت در قرآن مجید گرفته شده است که معبودهاى مشرکان را به تارهاى عنکبوت تشبیه مى کند.
عنکبوت از عجایب و شگفتیهاى جهان آفرینش است. این حشره از قطره بسیار کوچک آب لزجى که در زیر شکم دارد و آن را با چنگال خود بیرون مى کشد، تارهایى براى خود مى تَند، زیرا این مایع داراى ترکیب خاصّى است که هرگاه در مجاورت هوا قرار گیرد سخت و محکم مى شود. بعضى از دانشمندان مى گویند هر عنکبوتى قادر است با این مایع بسیار مختصر که در اختیار دارد در حدود پانصد متر از این تارها بتند و عجیبتر این که سستى این تارها به خاطر نازکى آن است ولى اگر از این تارها به ضخامت یک سیم فولادى درست کنند از فولاد محکمتر خواهد بود! و یا به تعبیرى دیگر اگر سیمى از فولاد به نازکى تار عنکبوت درست شود از تار عنکبوت سُست تر است.
به هر حال این تارها که با مهندسى خاصّى ساخته مى شود هم لانه عنکبوت را تشکیل مى دهد و هم دام او را، ولى همان گونه که قرآن مى گوید در جهان خانه اى سست تر از آن وجود ندارد، یک نسیم مختصر آن را در هم مى ریزد; یک قطره باران آن را سوراخ مى کند; شعله ضعیفى از آتش آن را به کلّى ویران مى سازد و حتّى طاقت گرد و غبارى را که بر روى آن مى نشیند، ندارد و آن را از هم گسسته و خراب مى کند و این گونه است معبودهاى مشرکان و علم و دانش جاهلان مغرور، که در مقابل هر مشکلى ضعیف و ناتوان است.
عالمانى که بر قیاسها و استحسانهاى ظنّى و مانند آن تکیه مى کنند، کار آنها نیز همچون کار عنکبوت است که به آن خانه سُستش دل مى بندد و بر آن تکیه و اعتماد مى کند!
ضمناً از این تشبیه که در مورد جاهلان عالم نما آمده است استفاده مى شود که افرادى در دام آنها گرفتار مى شوند که همچون حشرات و پشه هاى بى مقدارند و آنها که اهل تحقیق و دقتّند هرگز در دام این عنکبوتهاى زشت گرفتار نمى شوند.
۳ـ مدّاحان چاپلوس
در این فراز سخن از عدم اهلیّت آنها براى مدح مدّاحان چاپلوس آمده بود; همان بلاى بزرگى که گریبان این دسته از جاهلان عالم نما را مى گیرد و کم کم باور مى کنند علم و دانشى دارند و لیاقت و ارزشى، و به همین دلیل بر مسندهایى تکیه مى زنند که هرگز اهل آن نیستند و مایه هلاکت خویش و جامعه مى شوند. ضرر آن مدّاحان چاپلوس که اطراف نااهلان را مى گیرند و آنها را بر مسند قدرت مى نشانند از زیان آن سردمداران نالایق کمتر نیست; بلکه بیشتر است!
در قرآن مجید و روایات اسلامى از این کار شدیداً مذمّت شده است.
در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مى خوانیم: «اِذا مُدِحَ الْفاجِرُ إِهْتَزَّ الْعَرْشُ وَ غَضِبَ الرَّبٌّ; هنگامى که براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مى آید و پروردگار غضب مى کند»!(۲۵)
در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است: «مَنْ مَدَحَ سُلْطاناً جائِراً وَ تَخَفَّفَ وَ نَضَعْضَعَ لَهُ طَمَعاً فیهِ کانَ قَرینَهُ اِلَى النّارِ; کسى که سلطان ظالمى را ثنا گوید و به خاطر طمع در امکانات مادّیش براى او تواضع کند، همنشین او در آتش دوزخ خواهد بود»!(۲۶)
به همین دلیل در احادیث اسلامى شدیداً نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است که حتى افراد باتقوا مراقب خطرات این گونه مدّاحان باشند! در حدیث معروف نبوى مى خوانیم: «اُحْثُو فی وُجُوهِ الْمَدّاحینَ التُّرابَ; خاک به صورت مدّاحان بپاشید! (و آنها را از خود دور کنید که شما را از عیوب غافل مى کنند)».(۲۷)
امیرمؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالک اشتر»، به مالک در این زمینه هشدار مى دهد و بعد از آن که او را به همنشینى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مى کند، مى فرماید: «ثُمَّ رُضْهُمْ عَلى اَلاّ یُطْرُوکَ وَ لا یُبْجَحُوکَ بِباطِل لَمْ تَفْعَلْهُ فَاِنَّ کَثْرَهَ الإِطْراءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنی مِنَ العِزَّهِ; آنان را طورى تربیت کن که ستایش بیهوده از تو نکنند و تو را نسبت به اعمالى که انجام نداده اى، تمجید ننمایند! زیرا کثرت مدح و ثنا، خود پسندى و عجب به بار مى آورد و انسان را به تکبّر و غرور نزدیک مى سازد»!(۲۸)
***
پی نوشت:
۱. «مُوضع» از ماده «ایضاع» به معناى سرعت در حرکت است (و با این که از باب افعال است مَعناى لازم دارد نه متعدّى) و در این جا اشاره به حرکت سریع جاهلان عالم نما در میان قشر جهّال است.
۲. «عاد» از ماده «عَدْو» (بر وزن صبر) به معناى دویدن است.
۳. مقاییس اللغه، جوهرى، لسان العرب.
۴. «هُدْنه» به معناى سکون و آرامش است و در مورد پیمان هاى صلح نیز به کار مى رود.
۵. جمله «ما قَلَّ خَیْر مِمّا کَثُرَ» ممکن است به صورت توصیف براى «جَمْع» باشد که مفهومش چنین مى شود: مجموعه اى را جمع آورى مى کند که کمش از بسیارش بهتر است، این احتمال نیز داده شده که مضاف الیه باشد و در این صورت احتیاج به تقدیر دارد به این صورت که «مِنْ جَمْعِ شَىْء ما قَلّ مِنْهُ خَیْر مِمّا کَثُرَ» ولى چندان تفاوتى در معنا نخواهد داشت.
۶. «آجن» به معناى آب گندیده است.
۷. «طائِل» از ماده «طَوْل» (بر وزن قَوْل) به معناى فایده و امتداد است و «مِنْ غَیْرِ طائِل» به معناى بى فایده و بیهوده است.
۸. «وسائل الشیعه»، ج ۱۷، ص ۳۷ (روشن است وصىّ پیامبران در این جا مفهوم گسترده اى دارد که عالمان عادلى که در خط پیامبران هستند را نیز شامل مى شود).
۹. شرح «نهج البلاغه مرحوم مغنیه»، ج ۱، ص ۱۴۴.
۱۰. «عَنْکَبُوت» حشره معروفى است و در این که در اصل از ماده «عَکَبَ» یا «عنْکَبَ» است اختلاف است و بعضى گفته اند در اصل از ماده «عکوب» به معناى «غبار» گرفته شده است چرا که تارهایش شبیه به غبار است.
۱۱. «خَبّاط» از ماده «خَبْط» در اصل به معناى زدن نامنظم و یا حرکت نامنظم است که طبعاً به نتایج نادرست منتهى مى شود و به همین دلیل افراد دیوانه یا کسانى که نمى توانند تعادل خود را حفظ کنند «خابط» یا «خَبّاط» گفته مى شود.
۱۲. «عَشَوات» جمع «عَشْوَه» به معناى ظلمت و تاریکى است.
۱۳. «یَذرُو» از ماده «ذَرْو» (بر وزن ضَرْب) به معناى پراکنده کردن است (این لغت به صورت ناقص واوى و ناقص یایى هر دو آمده است).
۱۴. «هَشیم» از ماده «هَشْم» (بر وزن پشم) به معناى شکستن چیز خشکى است، خواه تو خالى باشد یا تو پُر. از این جهت گیاهان خشکیده درهم شکسته را «هَشیم» مى گویند.
۱۵. «اِصْدار» از ماده «صدر» نقطه مقابل ورود است. در اصل به معناى ورود و خروج از آبگاه است; سپس به هر دخول و خروجى نسبت به امور مختلف، ورود و صدور اطلاق شده است.
۱۶. «قُرِّظَ» از ماده «تَفْریظ» به معناى مدح کردن کسى در حال حیات است; در مقابل تأبین که به معناى مدح کردن و بزرگداشت بعد از مرگ است و در اصل به معناى دبّاغى کردن پوست با مادّه اى است که آن را «قَرَظْ» (بر وزن غرض) مى نامند که مایه مرغوبیت پوست مى شود.
۱۷. در این جا بعضى از شارحان نهج البلاغه، به جاى «قُرِّظ» که از ماده «تَقْریظْ» به معناى مدح و ستایش است «فُرِّطَ» که از ماده «تَفْریط» و «فُوِّضَ» که از ماده «تَفْویض» است ذکر کرده و تفسیرهایى براى آن بیان داشتند، امّا چون بناى ما در این شرح این است که سراغ اختلاف نسخه ها نرویم و تنها به نسخه معروفى که امروز متداول است بسنده نماییم از ذکر آنها صرف نظر مى کنیم.
۱۸. سوره زمر، آیات ۱۷ ـ ۱۸.
۱۹. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه ۸۲.
۲۰. «تَعَجٌّ» از ماده «عَجّ» و «عَجیج» است که به معناى بلند شدن صدا یا بلند شدن غبار و مانند آن مى باشد و در عبارات بالا به معناى فریاد مى باشد.
۲۱. «وسائل الشیعه»، ج ۱۳، ص ۲۵۶.
۲۲. «اصول کافى»، ج ۱، ص ۴۴.
۲۳. همان مدرک، ص ۴۳.
۲۴. همان مدرک.
۲۵. «بحارالانوار»، ج ۷۴، ص ۱۵۰.
۲۶. «بحارالانوار»، ج ۷۲، ص ۳۶۹.
۲۷. «بحارالانوار»، ج ۷۰، ص ۲۹۴.
۲۸. «نهج البلاغه»، نامه ۵۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: جاهلان و قرآن

إِلَى اللَّهِ أَشْکُو مِنْ مَعْشَرٍ یَعِیشُونَ جُهَّالًا وَ یَمُوتُونَ ضُلَّالًا، لَیْسَ فِیهِمْ سِلْعَهٌ أَبْوَرُ مِنَ الْکِتَابِ إِذَا تُلِیَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ، وَ لَا سِلْعَهٌ أَنْفَقُ بَیْعاً وَ لَا أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْکِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، وَ لَا عِنْدَهُمْ أَنْکَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْکَر.

به خدا شکایت مى کنم از مردمى که در جهالت زندگى مى کنند و با گمراهى مى میرند، در میان آنها، کالایى خوارتر از قرآن نیست اگر آن را آنگونه که باید بخوانند، و متاعى سود آورتر و گرانبهاتر از قرآن نیست اگر آن را تحریف کنند، و در نزد آنان، چیزى زشت تر از معروف، و نیکوتر از منکر نمى باشد. 
در آخرین فراز این خطبه، امام(علیه السلام) شکایت این گونه جاهلان عالم نما و قاضیان نادان و دنیاپرست و خودخواه و مغرور را به درگاه خداوند مى برد و با دلى پر درد و آهى سوزان از آنها شکوه مى کند، مى فرماید:
«از این گروهى که در میان امواج جهل و نادانى زندگى مى کنند و در گمراهى جان مى دهند به خدا شکایت مى کنم!» (اِلَى اللهِ اَشْکُو مِنْ مَعْشَر یَعیشونَ جُهّالا، وَ یَمُوتُونَ ضُلاّلا).
در واقع در این فراز، توصیفهاى دیگرى براى معرّفى این گروه و تکمیل مباحث گذشته بیان مى کند که این یکى از آنهاست. آرى تمام زندگى آنها در جهل و نادانى سپرى مى شود و به همین دلیل مرگشان در ضلالت و گمراهى است (در واقع جمله دوّم نتیجه اجتناب ناپذیر جمله اوّل است!) چگونه ممکن است سراسر زندگى انسان در جهل بگذرد و او گمراه از دنیا نرود!
در توصیف دیگرى از آنها که یکى از بهترین نشانه ها براى شناختن این گروه است، مى فرماید:
«در میان آنها متاعى کسادتر از قرآن مجید نیست، اگر درست خوانده و تفسیر شود! و متاعى بهتر و گرانبهاتر از آن نزد آنها وجود ندارد، اگر آن را از مفاهیم اصلیش تحریف کنند (و مطابق هواى نفس آنها تفسیر نمایند.)» (لَیْسَ فیهِمْ سِلْعَه(۱) اَبْوَرُ(۲) مِنَ الْکِتابِ اِذا تُلِىَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَ لا سِلْعَه اَنْفَقُ(۳) بَیْعاً وَ لا اَغْلى ثَمَناً مِنَ الْکِتابِ اِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ).
آنها قرآنى را مى خواهند که هماهنگ با هواى نفس آنها و اغراض فاسد و نیّات شوم و افکار پلیدشان باشد، و از آن جهت قرآن با تفسیر راستینش، هماهنگ با این خواسته هاى انحرافى نیست; دائماً دست به سوى تحریف و تفسیر به رأى دراز مى کنند و براى توجیه افکار و اعمال زشتشان در میان علاقه مندان به قرآن، به سراغ تحریف مى روند.
نکته قابل ملاحظه اى این که آنها در محیطى زندگى مى کنند که قرآن فوق العاده قداست دارد و به عنوان وحى الهى در نظر توده مردم، کاملا محترم است; به همین دلیل براى رسیدن به نیّات شوم خود، خود را زیر پوشش آن قرار داده و با تحریف و تفسیرهاى نادرست، مقاصد پلید خود را رنگ و آب قرآنى مى دهند و این کتاب بزرگ هدایت، به واسطه تحریف، وسیله ضلالت مردم قرار مى دهند.
در آخرین توصیف آنها در این خطبه مى فرماید: «نزد آنها چیزى زشت تر و ناشناخته تر از معروف و (چیزى) نیکوتر و آشناتر از منکر وجود ندارد (چرا که تمام وجود آنها زشت و منکر است و هماهنگ با منکرات و کفر و اعمالشان زشت است و بیگانه از نیکیها و معروف ها)!» (وَ لا عِنْدَهُمْ اَنْکَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَ لا اَعْرَفُ مِنَ الْمُنْکَرِ).
نکته:
تفسیر به رأى و تحریف حقایق
روشنترین تفاوت در میان مؤمنان باتقوا و بى ایمان هاى فاقد تقوا، یک چیز است و آن این که گروه اوّل قرآن و فرمان الهى را براى خود اصل اساسى مى دانند و مى کوشند خواسته هاى خود را بر آن تطبیق دهند و اگر گرفتار خطا و لغزشى شوند، و از چهارچوبه دستورات الهى فراتر روند، به زودى پشیمان شوند; رو به درگاه خدا مى آورند، و از گناه و تقصیر خویش توبه مى کنند و درصدد جبران بر مى آیند.
هرجا از خواسته هاى آنها جدا شد از آن جدا مى شوند. به همین دلیل آنها در برابر آیات الهى با یکى از دو شیوه برخورد مى کنند:
نخست از شیوه «نُؤمِنُ بِبَعْض وَ نَکْفُرُ بِبَعْض» بهره مى گیرند آنچه هماهنگ با هوسهایشان است مى پذیرند و به آن ایمان دارند و آنچه را مخالف آن است طرد مى کنند و نسبت به آن کافر مى شوند! در واقع آنها به مصداق «اَفَرَاَیْتَ مَنِ اَتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ» هواى نفس را مى پرستند نه خدا را!
شیوه دوّم دست زدن به تحریف معنوى و تفسیر به رأى، که گاه براى فریب مردم و گاه براى فریب وجدان خویش مى باشد; و این شیوه از شیوه اوّل خطرناکتر و زشت تر است. به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامى مذمّت فوق العاده اى از آن شده است.
قرآن مجید درباره گروهى از یهود مى فرماید: «اَفْتَطْمَعُونَ اَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَریق مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ; آیا انتظار دارید به آیین شما (مسلمانان) ایمان بیاورند با این که عدّه اى از آنها سخنان خدا را مى شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف مى کردند در حالى که علم و آگاهى داشتند».(۴)
مسلّم است این گونه افراد در برابر هیچ گونه واقعیّتى تسلیم نخواهند شد، آنها خفّاشانى هستند که دشمن آفتاب عالمتاب حقّند، آنها هرگز ایمان به خدا نیاوردند!
لذا در حدیثى از پیغمبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مى خوانیم که مى فرماید: «قالَ اللهُ جَلّ جَلالُهُ: ما آمَنَ بی مَنْ فسَّرَ بِرَأیِهِ کَلامی; خداوند متعال مى فرماید: کسى که سخن مرا به رأى خود (و مطابق میل خویش) تفسیر کند به من ایمان نیاورده است».(۵)
در حدیث دیگرى از رسول خدا مى خوانیم: «اَشَدُّ ما یُتَخَوَّفُ عَلى اُمَّتى ثَلاث: زَلَّهُ عالِم، اَوْ جِدالُ مُنافِق بِالْقُرآنِ، اَوْ دُنْیا تَقْطَعُ رِقابَکُمْ; شدیدترین خطرى که امّت مرا تهدید مى کند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براى توجیه منویّات خویش); و مطامع دنیوى، که گردنهاى شما را مى زند (و شما را به ذلّت مى کشاند)».(۶)
* * *
پی نوشت:
۱. «سِلْعه» (بر وزن فرقه) به معناى متاع و مال التجاره است و در اصل از ماده «سَلْع» به معناى شکاف یا شکاف در کوه ها گرفته شده و از آن جا که «مال التجاره» آشکارا در برابر چشم همه قرار داده مى شود، به آن «سلْعه» گفتند.
۲. «اَبْوَر» از ماده «بَوْر» (بر وزن غَوْر) به معناى هلاکت و فساد است، و از آن جهت که کسادى بازار موجب هلاکت سرمایه ها و مردم مى شود این واژه به آن اطلاق شده است.
۳. «اَنْفَق» از ماده «نَفاق» و «نفوق» در اصل به معناى از بین رفتن چیزى است و بخشش را از آن جهت «انفاق» مى گویند که به ظاهر اموال مورد انفاق از دست مى رود هرچند در معنا پاداشى به مراتب عظیمتر خواهد داشت. همچنین به رواج متاع در بازار «نَفاق» (بر وزن طلاق) گفته مى شود چون به زودى از طرف خریداران، خریدارى مى شود و از بازار بیرون مى رود.
۴. سوره بقره، آیه ۷۵.
۵. «بحارالانوار»، ج ۸۹، ص ۱۰۷.
۶. «بحار الانوار»، ج ۸۹، ص ۱۰۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *