نامه شماره ۱۷: نامه اى در جواب نامه معاویه
- سیداسلام هاشمی مقدم
- نامه
نامه شماره ۱۷: نامه اى در جواب نامه معاویه
صوت متن:
صوت ترجمه:
بخش اول: برتری همه جانبه امام بر معاویه
و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه جواباً عن کتاب منه إلیه:
وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ، فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لِأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ؛ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ، أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّهِ وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ؛ وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ، فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّکِّ مِنِّی عَلَى الْیَقِینِ وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَهِ؛ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ، فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّهُ کَهَاشِمٍ وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْیَانَ کَأَبِی طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ، وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِی نَارِ جَهَنَّمَ.
(نامه اى در جواب نامه معاویه در صحراى صفین ماه صفر سال ۳۷ هجرى).
معاویه اینکه خواستى شام را به تو واگذارم، همانا من چیزى را که دیروز از تو باز داشتم، امروز به تو نخواهم بخشید.(۱) و امّا در مورد سخن تو که «جنگ، عرب را جز اندکى، به کام خویش فرو برده است» آگاه باش، آن کس که بر حق بود، جایگاهش بهشت، و آن که بر راه باطل بود در آتش است.
امّا اینکه ادّعاى تساوى در جنگ و نفرات جهادگر را کرده اى، بدان، که رشد تو در شک به درجه کمال من در یقین نرسیده است، و اهل شام بر دنیا حریص تر از اهل عراق به آخرت نیستند.
۲. فضائل عترت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم:
و اینکه ادّعا کردى ما همه فرزندان «عبد مناف» هستیم، آرى چنین است، امّا جدّ شما «امیّه» چونان جدّ ما «هاشم»، و «حرب» همانند «عبد المطلّب»، و «ابو سفیان» مانند «ابو طالب» نخواهند بود، هرگز ارزش مهاجران چون اسیران آزاد شده نیست،(۲) و حلال زاده همانند حرام زاده نمى باشد، و آن که بر حق است با آن که بر باطل است را نمى توان مقایسه کرد، و مؤمن چون مفسد نخواهد بود، و چه زشتند آنان که پدران گذشته خود را در ورود به آتش پیروى کنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱). در ادامه نبرد صفّین که شامیان خسته و متزلزل شدند و اثار شکست در آنها آشکار شد، معاویه با عمرو عاص مشورت کرد و گفت حال که همه چیز دارد از دست ما مى رود، پس نامه اى به على بنویسیم و از او بخواهیم که حکومت شام را به ما واگذارد و خود امام جامعه اسلامى باشد. عمرو عاص گفت على نمى پذیرد امّا نوشتن نامه و طرح این تقاضا مانعى ندارد. پس از رسیدن این تقاضا نامه به دست امام علیه السّلام، نامه ۱۷ را در پاسخ معاویه نوشت: (کتاب وقعه صفّین ص ۴۶۸).
(۲). در سال هشتم که مکّه فتح گردید، رسول خدا همه آنانکه با او جنگیدند را آزاد کرد و فرمود بروید همه شما را آزاد کردم از آن پس خاندان ابو سفیان را «أبناء الطّلقاء» نامیدند.
از نامه هاى امام(علیه السلام) است که در پاسخ به نامه معاویه نگاشته.(۱)
نامه در یک نگاه:
به گفته نصر بن مزاحم در کتاب صفین، روزى امام(علیه السلام) فرمود: فردا صبح شخصاً پا به میدان مى گذارم و با این گروه مى جنگم. این سخن در میان لشکر شام منتشر شد و آنها در وحشت عمیقى فرو رفتند.
در این هنگام معاویه نامه اى براى امیر مؤمنان على(علیه السلام) نوشت که خلاصه مضمونش چنین است: «من گمان مى کنم اگر مى دانستى کار جنگ به اینجا مى رسد اقدام بر جنگ نمى کردى و از گذشته پشیمان مى شدى من از تو درخواست کرده ام که حکومت شام را به من واگذارى به این شرط که مستقل باشم نه با تو بیعت کنم و نه از تو اطاعت. این را نپذیرفتى و الآن من شام را در اختیار دارم و باز همان خواسته را از تو مى کنم. ما همه از فرزندان عبد مناف هستیم، همواره عزیز و آزاد بوده ایم.
هنگامى که این نامه به امام(علیه السلام) رسید فرمود: راستى وضع معاویه و نامه اش هر دو عجیب است; سپس کاتب خود عبیدالله بن ابى رافع را فرا خواند و دستور داد نامه مورد بحث را براى معاویه بنویسند و به سخنان نارواى او پاسخ گویند.
البتّه مرحوم سیّد رضى آن گونه که دأب و عادت اوست، بخشى از نامه را که در آغاز آن بوده است ذکر نکرده ولى قسمت مهم و عمده نامه را آورده است.
بدهکارانى در چهره طلبکار:
همان گونه که قبلا گفتیم، این نامه پاسخى است به نامه اى که معاویه خدمت آن حضرت نوشته و سخنانى طلب کارانه را در آن آورده است. معاویه قاعدتاً دستور مى داد این گونه نامه ها را بر فراز منابر یا در برابر لشکر بخوانند تا خود را از گناه بزرگى که مرتکب شده تبرئه نماید و نیز قاعدتا این نامه به دست یاران امام(علیه السلام) نیز افتاده است و امکان داشته افراد ظاهربین تحت تأثیر آن واقع شوند، بنابراین چاره اى نبوده جز اینکه امام(علیه السلام) انگشت مبارک بر فقرات مختلف این نامه بگذارد و جواب قاطع به آن بدهد.
به همین دلیل مى بینیم که امام(علیه السلام) به چهار نکته اساسى در برابر چهار ادعاى معاویه اشاره نموده و این چنین پاسخ مى دهد.
نخست مى فرماید: «و اما اینکه از من خواسته اى شام را به تو واگذارم (و در برابر آن نه بیعت کنى و نه اطاعت، بلکه فعال ما یشاء باشى بدان) من چیزى را که دیروز از تو منع کردم امروز به تو نخواهم بخشید»; (وَأَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لاُِعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ).
زیرا آن منع به سبب حکم الهى بوده که امارت هیچ بخشى از حکومت اسلامى را نباید به ظالمان و مفسدان داد و این حکم همچنان به قوت خود باقى است; این مسأله امرى سیاسى و گذرا نبوده که با تغییر شرایط سیاسى عوض شود.
این سخن در واقع پاسخى است به کسانى که مى گویند آیا بهتر نبود امام(علیه السلام) به طور موقّت شام را به معاویه واگذار مى کرد و بعد از استقرار حکومت خود از او پس مى گرفت.
آنها که چنین مى گویند، به این نکته توجّه ندارند که اگر امام(علیه السلام) حکومت شام (و طبق بعضى از نقل ها حکومت مصر، چون آن را نیز تقاضا داشت) به معاویه واگذار مى کرد و پایه هاى حکومتش تقویت مى شد، تکان دادن او از جایش امکان نداشت در حالى که ما مى بینیم امام(علیه السلام) با لشکریانش در صفین او را تا آستانه شکست قطعى و دفع شر او از کشور اسلام پیش برد و اگر ناآگاهى و خباثت بعضى از کسانى که ظاهراً در لشکر امام(علیه السلام) بودند نبود، کار یکسره مى شد.
سپس به پاسخ دومین بخش از نامه او پرداخته مى فرماید: «و اما اینکه گفته اى جنگ (صفین) همه عرب را جز اندکى در کام خود فرو برده، آگاه باش آن کس که بر حق بوده (و در راه خدا شهید شده) جایگاهش بهشت است و آن کس که به راه باطل کشته شده در آتش است»; (وَأَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ(۲) إِلاَّ حُشَاشَاتِ(۳) أَنْفُس بَقِیَتْ، أَلاَ وَمَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّهِ، وَمَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ).
سپس به پاسخ سومین بخش از نامه او که گفته بود من با تو از نظر جنگ و لشکر یکسان هستیم (هر دو براى یک هدف مى جنگیم و یک چیز مى طلبیم) پرداخته و مى فرماید: «و اما اینکه ادعا کرده اى ما در جنگ و نفرات (از تمام جهات) یکسان هستیم، چنین نیست، زیرا تو در شک (به مبانى اسلام) از من در یقین و ایمان (به آنها) فراتر نیستى و اهل شام بر دنیا از اهل عراق به آخرت حریص تر نخواهند بود»; (وَأَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَالرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى(۴) عَلَى الشَّکِّ مِنِّی عَلَى الْیَقِینِ، وَلَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الاْخِرَهِ).
اشاره به اینکه دو تفاوت در میان یاران من و طرفداران توست: اینها همراه امام عادلى مى جنگند که به وظیفه خود یقین دارد و آنها را در راه روشنى سیر مى دهد در حالى که تو هدف روشنى ندارى جز اینکه به مال و مقامى برسى.
دیگر اینکه همراهان تو گروهى دنیاپرستند که با وعده هاى مادى، سران آنها را به میدان کشیده اى و قدم به میدانى گذارده اند که شاید غنایمى نصیبشان شود در حالى که فرماندهان لشکر من نه وعده جایزه اى به آنها داده شده و نه حتى فکر آن را مى کنند.
به تعبیر دیگر تو هرگز یقین به استحقاق خلافت بر مردم ندارى در حالى که من یقین دارم و طرفداران تو براى دنیا مى جنگند در حالى که پیروان من هدفشان خداست و براى اقامه حکومت الهى نبرد مى کنند; به این دو دلیل ما در کار خود کوشاتر و مصمم تریم در حالى که تو و پیروانت چنین نیستید. در نتیجه هرگز یکسان نخواهیم بود و پیروزى نهایى از آن ماست و همان گونه که امام(علیه السلام) پیش بینى کرده بود، سربازانش به مرز پیروزى رسیدند; افسوس که گروهى ناآگاه به همراهى جمعى از منافقان نتیجه نهایى را عقیم گذاشتند.
آن گاه امام(علیه السلام) به چهارمین ادعاى معاویه پرداخته و به آن پاسخ مى گوید و مى فرماید: «اما اینکه گفته اى ما همه فرزندان عبد مناف هستیم (بنابراین همه در شرافت و استحقاق حکومت و پیشوایى مردم یکسانیم) من هم قبول دارم (که همه از نسل عبد مناف هستیم»; (وَأَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَاف، فَکَذَلِکَ نَحْنُ).
آن گاه امام(علیه السلام) به تفاوت هایى که میان او و معاویه وجود داشته پرداخته و آن را در پنج قسمت بیان مى دارد.
نخست اشاره به شرافت نسبى مى کند و مى فرماید: «ولى امیّه هرگز همانند هاشم و حرب همچون عبدالمطلب و ابوسفیان چون ابوطالب نبودند»; (وَلَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّهُ کَهَاشِم، وَلاَ حَرْبٌ کَعَبْدِالْمُطَّلِبِ، وَلاَ أَبُوسُفْیَانَ کَأَبِی طَالِب).
اشاره به اینکه جد اعلاى تو امیّه و جدّ ادناى تو حرب و پدرت ابوسفیان بود که همگى در میان عرب به شرارت و پستى معروف بودند در حالى که جدّ اعلاى من، هاشم و جدّ ادناى من عبدالمطلب و پدرم ابوطالب است که همه از سادات عرب و سخاوتمندان و پاکان و نیکان بودند; چگونه مى توان آنها را با یکدیگر یکسان دانست.
آن گاه به تفاوت دوم و سوم اشاره کرده مى فرماید: «و نیز هرگز مهاجران چون اسیران آزاد شده نیستند و نه فرزندان صحیح النسب همانند منسوبان مشکوک»; (وَلاَ الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ(۵)، وَلاَ الصَّرِیحُ(۶) کَاللَّصِیقِ(۷)).
اشاره به اینکه من از نخستین مهاجران از مکّه به مدینه ام که همواره در خدمت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بودم ولى تو و پدرت ابوسفیان همچنان در شرک و کفر در مکّه ماندید تا روزى که مکّه به وسیله لشکر اسلام فتح شد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) حکم آزادى تو و سایر اسیران را با گفتن: «إذْهَبُوا أنْتُمُ الطُّلَقاءُ» صادر فرمود.
از سوى دیگر نسب ما روشن است; ولى درباره نسب تو بسیار گفتگوست; گروهى تو را فرزند ابوسفیان نمى دانند، بلکه فرزند نامشروع مسافر بن ابى عمرو که از بردگان ابوسفیان بود مى شناسند البتّه این سخن منافات با آنچه امام(علیه السلام) درباره پدر معاویه یعنى ابوسفیان فرموده است ندارد، زیرا آن جمله بر حسب ظاهر بیان شده و این جمله اشاره به این است که اگر در نسب تو دقت شود جاى گفتگو وجود دارد.
گرچه ابن ابى الحدید این تفسیر را براى جمله اخیر با اعتقاد خود هماهنگ ندانسته و به سراغ تفسیر دیگرى مى رود و مى گوید: منظور از صریح، کسى است که با اعتقاد راسخ اسلام را پذیرفته و لصیق، آن کسى است که از ترس شمشیر و یا به انگیزه علاقه به دنیا، اسلام را پذیرا شده است.(۸)
گرچه این تفسیر خلاف ظاهر عبارت است ولى به فرض اینکه چنین باشد باز در این میان اعتراف به تفاوت آشکارى میان امام(علیه السلام) و معاویه خواهد بود.
آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر تفاوت ها در صفات و افعال دینى و انسانى پرداخته مى فرماید: «آن کسى که طرفدار حق است هرگز چون کسى نیست که طرفدار باطل است و نه انسان با ایمان همچون فرد مفسد»; (وَلاَ الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ، وَلاَ الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ(۹)).
اشاره به اینکه نه تنها نسب ما بنى هاشم با نسب بنى امیّه قابل قیاس نیست، صفات و اعمال ما نیز قابل مقایسه نیست ما همواره در راه حق گام برداشتیم و دودمان بنى امیّه بر طریق باطل; ما خالصانه به اسلام و پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ایمان آوردیم ولى شما منافقانه اظهار ایمان کردید (و مدارک آن در تاریخ اسلام ثبت است).
امام(علیه السلام) در پایان این فقره مى فرماید: «چه بد هستند نسلى که از نسل پیشین خود پیروى مى کنند که در آتش دوزخ سرنگون شده اند»; (وَلَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى(۱۰) فِی نَارِ جَهَنَّمَ).
قابل توجّه اینکه امام(علیه السلام) معاویه را تنها به انحراف اسلاف و جد و پدرش نکوهش نمى کند، بلکه تکیه سخن امام(علیه السلام) بر این است که این فرزند همان راه پدران را که اهل دوزخند دنبال مى کند.
*****
پی نوشت:
۱ . سند نامه: نویسنده مصادر نهج البلاغه مى گوید: این نامه را جمعى از مؤلفان قبل از سیّد رضى در کتاب هاى خود آورده اند; مانند: نصر بن مزاحم در کتاب صفین، بیهقى در المحاسن و المساوى، ابن قتیبه در الامامه والسیاسه، مسعودى در مروج الذهب و ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح و طبق گفته نصر بن مزاحم امام(علیه السلام) این نامه را دو یا سه روز قبل از لیله الهریر نگاشت (لیله الهریر شبى در اواخر جنگ صفین که آتش جنگ برخلاف معمول خاموش نشد و تا صبح دو لشکر با هم جنگیدند و آثار شکست در لشکر معاویه ظاهر شد) (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۳۴).
۲ . طبق بعضى از روایات در جنگ صفین چهل و پنج هزار نفر از لشکر شام و بیست و پنج هزار نفر از لشکر عراق کشته شدند.
۳ . «حُشاشات» جمع «حشاشه» به معناى نفس آخر و واپسین دم است.
۴ . «امضى» به معناى نافذتر و مؤثرتر در اقدام و عمل از «مضىّ» به معناى عبور و گذرکردن گرفته شده است.
۵ . «طلیق» به معناى اسیر آزاد شده است از ریشه «طلاق» به معناى رهایى گرفته شده است.
۶ . «صریح» به کسى گفته مى شود که نسب او خالص و روشن باشد.
۷ . «لصیق» نقطه مقابل صریح است و به معناى کسى است که نسب او روشن نیست و او را به شخص یا قبیله اى نسبت مى دهند.
۸ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۱۸.
۹ . «مُدغل» به معناى مفسد و فتنه انگیز است از ریشه «دغل» به معناى فتنه و فساد گرفته شده.
۱۰ . «هوى» از ریشه «هُوی» به ضم ها و تشدید یا در اصل به معناى سقوط کردن از بلندى است و چون نتیجه آن هلاکت است، گاهى به هلاکت نیز اطلاق مى شود.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
بخش دوم: اسلام اجباری معاویه
وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّهِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ؛ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّهُ طَوْعاً وَ کَرْهاً، کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ إِمَّا رَغْبَهً وَ إِمَّا رَهْبَهً، عَلَى حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ؛ فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً وَ لَا عَلَى نَفْسِکَ سَبِیلًا، وَ السَّلَامُ.
از همه که بگذریم، فضیلت نبوّت در اختیار ماست که با آن عزیزان را ذلیل، و خوار شدگان را بزرگ کردیم، و آنگاه که خداوند امّت عرب را فوج فوج به دین اسلام در آورد، و این امّت برابر دین اسلام یا از روى اختیار یا اجبار تسلیم شد، شما خاندان ابو سفیان، یا براى دنیا و یا از روى ترس در دین اسلام وارد شدید، و این هنگامى بود که نخستین اسلام آورندگان بر همه پیشى گرفتند، و مهاجران نخستین ارزش خود را باز یافتند، پس اى معاویه شیطان را از خویش بهره مند، و او را بر جان خویش راه مده. با درود.
نبوت افتخار برتر:
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود اشاره به بخشى از نامه معاویه مى کند که گفته بود: «لِبَعْضِنا فَضْلٌ عَلى بَعْض; ما هیچ کدام بر دیگرى فضیلتى نداریم و به فرض که فضیلت مختصرى هم باشد نه عزیز را ذلیل مى کند و نه ذلیل را عزیز» و پاسخ کوبنده اى به او مى دهد و مى فرماید: «(علاوه بر اینها) فضل و برترى نبوّت در اختیار ماست که با آن عزیزان (گردن کش و ظالم) را ذلیل و ذلیلان (محروم و پاکباز) را عزیز و بلند مرتبه ساختیم»; (وَفِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّهِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ، وَ نَعَشْنَا(۱) بِهَا الذَّلِیلَ).
اشاره به اینکه اسلام آمد، ابوسفیان ها و ابوجهل ها و امثال آنان را که سالیان دراز بر مردم حکومت ظالمانه داشتند خوار کرد و سلمان ها و مقدادها و عمار یاسرها و بلال ها را که غالبا برده و اسیر و ذلیل بودند، بر اوج عزت نشاند با این حال چگونه مى گویى نبوّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) اثر گذار در این زمینه نبود.
آن گاه امام(علیه السلام) دست معاویه را گرفته و به عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى برد و چگونگى پذیرش اسلام را از ناحیه او و خاندانش نشان مى دهد و مى فرماید: «و هنگامى که خداوند عرب را دسته دسته در دین خود داخل ساخت و این امّت از روى میل و رغبت یا (منافقان از روى) ترس و وحشت در برابر اسلام تسلیم شدند، شما از گروهى بودید که وارد اسلام شدید یا به انگیزه رغبت (در دنیا و نیل به مقام و منصب) و یا از روى ترس (از مجازات به سبب جنایات سابقتان)»; (وَلَمَّا أَدْخَلَ اللهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً، وَأَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الاُْمَّهُ طَوْعاً وَ کَرْهاً، کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ: إِمَّا رَغْبَهً وَ إِمَّا رَهْبَهً).
اشاره به جریان فتح مکّه، همان گونه که قرآن مجید مى گوید: (إِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ * وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دینِ اللهِ أَفْواجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوّابا).(۲) در آن روز افراد بى غرض صفحه دل را از لوث عشق به بت ها پاک کردند و مخلصانه وارد اسلام شدند; ولى مشرکان متعصّب و شیطان صفتانى که سال ها با اسلام در حال جنگ بودند به ظاهر و از روى ناچارى تسلیم شدند. ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام و پدر معاویه از کسانى بود که در آن روز ظاهراً مسلمان شد و خانواده و بستگان او نیز به پیروى او اظهار اسلام کردند.
از همان روز نقشه ها عوض شد و دشمنان اسلام به این فکر افتادند که از طریق نفوذ در صفوف مسلمانان، روزى به حکومت برسند و بر جاى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تکیه زنند. تعبیر به «رغبه» در جمله بالا اشاره به همین معناست و این رغبت هیچ منافاتى با رهبت ندارد; یعنى پذیرش اسلام از ناحیه آنها آمیزه اى از ترس و امید رسیدن به مقام در آینده بود.
آیا چنین اسلامى را مى توان بااسلام امیر مؤمنان على(علیه السلام) که در آغاز بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در برابر آن همه دشمن و در زمان تنهایى پیامبر اکرم صورت گرفت، یکسان دانست؟
به همین دلیل امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «این در حالى بود که پیشگامان به جهت سبقتشان، رستگار شدند و مهاجران نخستین به فضل و برترى خویش نایل آمدند»; (عَلَى حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ، وَذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الاَْوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ).
این سخن به چند گروه بودن مسلمانان که در قرآن مجید نیز آمده اشاره دارد در آنجا که مى فرماید: (وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَالاَْنْصارِ وَالَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان رَّضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه)(۳) گروهى از پیشگامان در اسلام بودند که امام(علیه السلام) در این میان پیشگام پیشگامان بود و گروه دیگرى اسلام را پذیرفتند و اقدام به هجرت از مکّه به مدینه کردند. گروه سومى از پاکان در مدینه به آنها پیوستند و انصار و یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) بودند و گروه چهارمى که نسل بعدى آنها را تشکیل مى دادند با میل و رغبت به آنها ملحق شدند; ولى جایگاه معاویه در میان کدام یک از این چهار گروه بود؟ باید گفت هیچ کدام و عجب اینکه با این شرایط، خود را با امام(علیه السلام) و بنى هاشم مقایسه مى کند و خویش را در اسلام هم ردیف على(علیه السلام) مى شمرد! و تاریخ اسلام از این شگفتى ها بسیار دارد.
در پایان امام(علیه السلام) به او هشدار مى دهد و مى فرماید: «بنابراین، شیطان را از خود بهره مند مساز و راه او را در وجود خویش باز مگذار والسلام»; (فَلاَ تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً، وَلاَ عَلَى نَفْسِکَ سَبِیلاً، وَالسَّلاَمُ).
اشاره به اینکه با این سخنان، خود را فریب مى دهى و با این مقایسه هاى نابه جا، شیطان را بر خود مسلط مى سازى و در نتیجه موقعیت خویش را فراموش مى کنى و مى خواهى بر جاى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تکیه زنى کارى که دنیا و آخرت تو را تباه خواهد کرد.
*****
نکته:
پیروان رسول خدا(صلى الله علیه وآله):
پیروان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را با استفاده از آیه شریفه ۱۰۰ از سوره برائت مى توان به چند گروه تقسیم کرد:
نخست: گروه سابقین; یعنى پیشگامان اسلام و کسانى که در روزهاى تنهایى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) ایمان آوردند و دست بیعت به او دادند که از میان زنان، نخستین فرد، خدیجه کبرى و از میان مردان على(علیه السلام) بود. سپس افراد دیگرى به آنها پیوستند. سابقین افتخار بزرگى دارند، چرا که در آن شرایط جان خود را در طَبَق اخلاص گذارده تقدیم اسلام و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) کردند.
گروه دوم مهاجرانند که البتّه سابقین نیز جزء آنها بودند و آنها کسانى هستند که در مکّه به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ایمان آوردند و چون کار بر مسلمانان در مکّه تنگ شد و جان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در خطر قرار گرفت به دنبال هجرت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به مدینه مهاجرت کردند; یعنى از تمام زندگى و خانه و کاشانه خود چشم پوشیدند و به همراه خانواده به مدینه آمدند در حالى که نه در آنجا خانه اى داشتند نه وسیله اى براى امرار معاش و تا سالیان دراز با مشکلات دست و پنچه نرم مى کردند و سرانجام خداوند گشایشى برایشان فراهم کرد.
البتّه گروه دیگرى نیز بودند که قبل از هجرت مسلمین از مکّه به مدینه براى نجات از شر اشرار قریش و مشرکان به مدینه هجرت کردند و بعد از مدتى که اسلام در مدینه استقرار یافت از حبشه به مدینه آمدند.
گروه سوم انصارند که اهل مدینه بودند، اسلام آوردند و مهاجران را با آغوش باز پذیرفتند و با اینکه غالبا زندگى سختى داشتند، با مهاجران مواسات کردند و آنچه را داشتند در واقع با آنان تقسیم نمودند.
البتّه در میان انصار هم سابقین و غیر سابقین وجود دارند که قرآن هم به آنها اشاره کرده: (وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَالاَْنْصارِ)(۴) یعنى آنها که در پیوستن به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مدینه پیشگام شدند و یا آنها که قبلاً به مکّه آمده بودند و در محل «عقبه» (در نزدیکى مکّه) با پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بیعت کردند. گروه مهاجران و انصار و سابقان را مجموعاً صحابه مى نامند.
گروه چهارم کسانى هستند که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را مشاهده نکردند و در واقع نسلى بعد از مهاجران و انصار بودند، این نسل دوم را تابعین مى گویند که پیروى از مهاجران و انصار کردند و در قرآن به عنوان (وَالَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان)(۵) و به عنوان (وَآخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّا یَلْحَقُوا بِهِمْ)(۶) و نیز به عنوان (وَالَّذینَ جاءُو مِنْ بَعْدِهِمْ)(۷) در قرآن مجید آمده است این گروه همان گونه که اشاره شد زمان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را درک نکردند و یا آن حضرت را ندیدند; ولى صحابه را دیدند و درک کردند.
گروه پنجم تابعین تابعین اند; آنها کسانى بودند که صحابه را نیز درک نکرده و ندیدند، بلکه در واقع شاگرد تابعین هستند.
البتّه در اینکه این گروه هاى پنج گانه همه آنها افراد نیکى بودند و یا اگر در آغاز جزء نیکان بودند، در ادامه زندگى بر همان مسیر باقى ماندند یا نه سخن بسیار است که در بحث تنزیه صحابه آورده شده است. به یقین بودند کسانى که در یک زمان در اوج فضیلت قرار داشتند سپس بر اثر هواى نفس یا دنیاپرستى سقوط کردند.(۸)
*****
پی نوشت:
۱ . «نعشنا» از ریشه «نعش» به معناى بالا بردن است و نعش میت را به این سبب نعش مى گویند که داراى ارتفاعى است یا اینکه به روى دستها بلند مى شود. در جمله بالا منظور این است که افراد ذلیل اما با ایمان و پاک دل در سایه اسلام به عزت رسیدند.
۲ . فتح، آیه ۱-۳.
۳ . توبه، آیه ۱۰۰.
۴ . توجّه داشته باشید که در قرائت مشهور، انصار به کسره خوانده شده که عطف است بر مهاجرین، نه با ضمه که عطف بر سابقین باشد.
۵ . توبه، آیه ۱۰۰.
۶ . جمعه، آیه ۳ .
۷ . حشر، آیه ۱۰.
۸ . درباره تنزیه صحابه در تفسیر نمونه، ذیل آیه ۱۰۰ سوره توبه تحت عنوان «آیا همه صحابه افراد صالحى بودند؟» بحث کافى شده است و همچنین ذیل خطبه شقشقیه، خطبه سوم، ج ۱، ص ۳۷۶ تحت عنوان «آیا همه صحابه راه پیامبر را پیمودند؟» و نیز در همین جلد از شرح نهج البلاغه، ذیل نامه اوّل بحث هایى آورده ایم. براى شرح بیشتر مى توانید به کتاب شیعه پاسخ مى گوید در بحث تنزیه صحابه مراجعه کنید.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.