خطبه شماره ۱۹: برخورد با منافق
- سیداسلام هاشمی مقدم
- خطبه
خطبه شماره ۱۹: برخورد با منافق
صوت متن:
صوت ترجمه:
و من کلام له (علیه السلام) قاله للأشعث بن قیس و هو على منبر الکوفه یخطب، فمضى فی بعض کلامه شیء اعترضه الأشعث فیه، فقال: یا أمیرالمؤمنین، هذه علیک لا لک، فخفض (علیه السلام) إلیه بصره ثم قال:
مَا یُدْرِیکَ مَا عَلَیَّ مِمَّا لِی، عَلَیْکَ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ لَعْنَهُ اللَّاعِنِینَ، حَائِکٌ ابْنُ حَائِکٍ، مُنَافِقٌ ابْنُ کَافِرٍ؛ وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَکَ الْکُفْرُ مَرَّهً وَ الْإِسْلَامُ أُخْرَى، فَمَا فَدَاکَ مِنْ وَاحِدَهٍ مِنْهُمَا مَالُکَ وَ لَا حَسَبُکَ، وَ إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّیْفَ وَ سَاقَ إِلَیْهِمُ الْحَتْفَ لَحَرِیٌّ أَنْ یَمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا یَأْمَنَهُ الْأَبْعَدُ.
[قال السید الشریف یرید (علیه السلام) أنه أسِر فی الکفر مره و فی الإسلام مره. و أما قوله (علیه السلام) دل على قومه السیف فأراد به حدیثا کان للأشعث مع خالد بن الولید بالیمامه غرّ فیه قومه و مکر بهم حتى أوقع بهم خالد و کان قومه بعد ذلک یسمّونه عرف النار و هو اسم للغادر عندهم].
(امام در مسجد کوفه در سال ۳۸ هجرى سخنرانى مى کرد، اشعث بن قیس به یکى از مطالب آن اعتراض کرد و گفت این سخن به زیان شما، نه به سود تو است، امام نگاه خود را به او دوخت و فرمود):
سوابق تاریخى نکوهیده أشعث بن قیس:
چه کسى تو را آگاهاند که چه چیزى به سود، یا زیان من است. لعنت خدا و لعنت لعنت کنندگان، بر تو باد اى متکبّر متکبّر زاده،(۱) منافق پسر کافر. سوگند به خدا، تو یک بار در زمان کفر و بار دیگر در حکومت اسلام، اسیر شدى، و مال و خویشاوندى تو، هر دو بار نتوانست به فریادت برسد. آن کس که خویشان خود را به دم شمشیر سپارد، و مرگ و نابودى را به سوى آنها کشاند، سزاوار است که بستگان او بر وى خشم گیرند و بیگانگان به او اطمینان نداشته باشند.
مى گویم: (منظور امام علیه السّلام این است که اشعث ابن قیس یک بار وقتى که کافر بود اسیر شد و بار دیگر آنگاه که مسلمان شد و شمشیرها را به سوى قبیله اش راهنمایى کرد، مربوط به جریانى است که اشعث قبیله خود را فریب داد تا خالد بن ولید، آنها را غافلگیر کند و از دم شمشیر بگذراند که پس از آن خیانت او را با لقب «عرف النّار» (چیزى که آتش را بپوشاند)، مى نامیدند و این لقبى بود که به نیرنگ باز مى دادند.)
______________________________
(۱) حائک: یعنى بافنده، کسى که بر خدا و رسول خدا دروغ مى بافد، یا پارچه باف، چون دور از مردم در انزواى کامل به پارچه بافى مشغول بودند تبدیل به انسانهاى متکبّر و مغرور مى شدند که پیام ضرب المثل در ترجمه آمد و علّت تندى امام علیه السّلام این بود که، هر فتنه و توطئه اى در حکومت امام پدید مى آمد، ریشه هاى آن به اشعث بر مى گشت (کلّ فساد کان فى خلافه على علیه السّلام فأصله الأشعث) او مردى کافر بود که پس از اسارت و اسلام ظاهرى با خواهر ابا بکر «ام فروه» ازدواج کرد.
(۱) حائک: یعنى بافنده، کسى که بر خدا و رسول خدا دروغ مى بافد، یا پارچه باف، چون دور از مردم در انزواى کامل به پارچه بافى مشغول بودند تبدیل به انسانهاى متکبّر و مغرور مى شدند که پیام ضرب المثل در ترجمه آمد و علّت تندى امام علیه السّلام این بود که، هر فتنه و توطئه اى در حکومت امام پدید مى آمد، ریشه هاى آن به اشعث بر مى گشت (کلّ فساد کان فى خلافه على علیه السّلام فأصله الأشعث) او مردى کافر بود که پس از اسارت و اسلام ظاهرى با خواهر ابا بکر «ام فروه» ازدواج کرد.
برخورد با منافق جسور و بى ادب!
قبل از ورود در شرح و تفسیر این خطبه، لازم است به دو نکته اشاره شود:
۱ـ همان گونه که مى دانیم مخاطب در این کلام «اشعث بن قیس» است که نام او «معدی کرب» بود و به مناسبت موهاى ژولیده اى که داشت او را «اشعث» نامیدند تا حدى که اسم اصلى او به فراموشى سپرده شد. او در زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مسلمان شد سپس بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مرتد شد و به حمایت از طایفه «بنى ولیعه» که راه ارتداد را پیش گرفته بودند برخاست. «زیاد بن لبید» از سوى «ابوبکر» مأمور جنگ با آنان شد و اشعث در این میان اسیر گردید (این اسارت او در اسلام بود).
در زمان جاهلیّت هنگامى که پدرش «قیس» کشته شد، براى گرفتن انتقام خون او به همراهى قبیله اش حرکت کرد و به جاى حمله به قبیله قاتل (قبیله بنى مراد) اشتباهاً به قبیله دیگرى (قبیله بنى الحارث) حمله کرد و چون در این جنگ شکست خورد و اسیر گشت براى آزادى او صدها شتر فدیه دادند و این اسارت او در حال کفر بود).
به هر حال، هنگامى که او را نزد «ابوبکر» بردند (و اظهار ندامت کرد) او اشعث را عفو نمود و خواهرش «ام فروه» را که نابینا بود به وى تزویج نمود; و از این زن چهار پسر آورد که یکى از آنها محمّد بود که با امام حسین(علیه السلام) و یارانش در کربلا به مقابله برخاست و دخترى به نام «جعده» که امام مجتبى(علیه السلام) را مسموم ساخت.
«اشعث» از کسانى بود که با «عمروبن عاص» در مسأله ایجاد نفاق در صفوف یاران على(علیه السلام) در جنگ صفّین همکارى نمود.
«ابن ابى الحدید» و «محمّد بن عبده» در یک کلام کوتاه «اشعث» را چنین معرفى مى کنند: «او از منافقین در عصر على(علیه السلام) بود و در میان اصحاب آن حضرت مانند «عبدالله بن ابىّ بن سلول» در میان یاران رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بود که هر کدام در زمان خود از رؤساى منافقین بودند و در بسیارى از توطئه ها و مفسده ها شرکت داشتند».(۱)
۲ـ در این که این کلام در کجا و به چه مناسبت على(علیه السلام) آن را خطاب به «اشعث» بیان فرمود، در میان دانشمندان گفتگوست.
در یک روایت چنین مى خوانیم که امیرمؤمنان على(علیه السلام) در حالى که بر منبر بود، نوشته اى بیرون آورد که کلامى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بر آن بود: «اَلْمُسْلِمُونَ تَتَکافَؤُ دِماءُهُمْ وَ هُمْ یَد عَلى مَنْ سِواهُمْ مَنْ اَحْدَثَ حَدثاً اَوْ آوى مُحْدِثاً فَعَلَیْهِ لَعْنَهُ اللهِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ; خون مسلمانان با یکدیگر برابر است و همگى به منزله یک دست در مقابل دشمنان هستند; کسى که بدعتى در دین خدا بگذارد یا بدعت گذارى را پناه بدهد، لعنت خدا و همه مردم بر او باد»!(۲)
«اشعث بن قیس» منافق، در این جا صدا زد: «هذا وَاللهِ عَلَیْکَ لا لَکَ; این به خدا سوگند به زیان توست نه به سود تو!» حضرت نگاهى به او کرد و سخنان تند بالا را در جواب او فرمود و او را به همه مردم با صراحت تمام معرفى کرد.
شاید منظور اشعث از این سخن این بود که اگر خون مسلمانان با هم برابر است و باید همه با هم متّحد باشند; چرا با گروهى از مسلمانان به جنگ برخاستى؟ (در حالى که نفاق افکنان، آتش افروزان جنگ جمل و صفّین و نهروان بودند و على(علیه السلام) به عنوان خلیفه رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) که علاوه بر نصّ برخلافتش، مردم با او بیعت کرده بودند شناخته مى شد).
در روایت دیگرى آمده است که آن حضرت بر منبر کوفه خطبه مى خواند و درباره «حکمین» که بعد از جنگ صفین، مصیبت بزرگى براى جهان اسلام به بار آوردند، سخن مى گفت; یکى از یارانش برخاست و عرض کرد اى امیرمؤمنان! تو ما را از قبول حکمیّت نهى فرمودى سپس به آن امر کردى، ما نمى دانیم کدامیک از این دو کار بهتر است؟ حضرت دو دست خود را به یکدیگر زد و فرمود: «هذا جَزاءُ مَنْ تَرَکَ الْعُقْدَهَ».
منظور امام(علیه السلام) این بود که این کیفر کسى است که رأى صحیح را رها کند. شما نیز، سخن مرا در کار حکمین نپذیرفتید و اصرار کردید که من در برابر آن تسلیم شوم، ولى «اشعث» چنین پنداشت که مفهوم سخن این است که: این جزاى من است که راه صحیح را رها کردم و لذا اعتراض کرد و گفت: «اى امیرمؤمنان این سخن که گفتى بر زیان توست، نه به سود تو!»(۳)
* * *
اکنون به شرح و تفسیر خطبه باز مى گردیم، مطابق آنچه در این سخن آمده امیرمؤمنان على(علیه السلام) در پاسخ اعتراض اشعث نخست مى فرماید: «تو چه مى دانى چه چیز به زیان من است یا به سود من؟!» (ما یُدْریکَ ما عَلَىَّ مِمّا لى).
اشاره به این که تو اصلا مفهوم سخن مرا نفهمیدى که چه مى گویم و اشاره به چه نکته اى مى کنم. منظور من دعوت مسلمین به اتّحاد و اشاره به اشتباهى است که در مسأله قبول «حکمین» کردند تا دیگر این گونه کارها را تکرار نکنند. امّا تو مطلب را وارونه فهمیدى!
سپس در یک سخن تند به او مى فرماید: «لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان بر تو باد!» (عَلَیْکَ لَعْنَهُ اللهِ وَ لَعْنَهُ اللاعِنین).
تاریخ زشت و ننگین اشعث نیز به خوبى نشان مى دهد که مستحقّ چنین لعنى بوده است چرا که در بسیارى از توطئه ها و برنامه هاى مفسده انگیز اجتماعى آن زمان دست داشته و یا رهبرى اصلى آن را بر عهده گرفته است و به گفته «ابن ابى الحدید» تمام مفسده هایى که در دوران خلافت على(علیه السلام) واقع شد اصل و اساس آن «اشعث بن قیس» بود.(۴)
سپس مى افزاید: «اى بافنده (دروغ) فرزند بافنده!» (حائِکُ بْنُ حائِک). «و اى منافق فرزند کافر!» (مُنافِقُ بْنُ کافِر).
در این که منظور از «حائک» (بافنده) در این جا چیست، شارحان نهج البلاغه سخنان بسیار گفته اند. بعضى آن را بر معناى ظاهر لغوى حمل کرده و گفته اند اشاره به شغل اشعث و پدرش بوده و این شغل در آن زمان مخصوص قشر بسیار پایینى از اجتماع بوده که از معارف دینى و آداب اجتماعى و تمدّن، دور بوده اند، ولى این معنا با آنچه در تاریخ زندگى اشعث و پدرش نقل شده، سازگار نیست; زیرا آنها ظاهراً داراى چنین شغلى نبودند.
بعضى آن را به معناى انسان متکبّر و خودخواه دانسته اند، چرا که یکى از معانى «حائک» در لغت کسى است که با تکبّر راه مى رود.(۵)
بعضى دیگر آن را اشاره به معناى کنایى آن مى دانند و مى گویند منظور از «حائک» (بافنده) کسى است که سخنان باطلى را به هم مى بافد و بافنده دروغ و کذب است و این در واقع کار اشعث و پدرش بود; و چنین کنایه اى نه تنها در لغت عرب که در لغات دیگر نیز وجود دارد. و قابل توجّه این که در روایتى به روشنى به این معنا اشاره شده است و آن روایت این است که نزد امام صادق(علیه السلام) سخن از «حائک» به میان آمد. امام(علیه السلام) فرمود: «اِنَّهُ مَلْعُون; حائک ملعون است» سپس در تفسیر آن چنین فرمود: «اِنَّما ذلِکَ الَّذى یَحُوکُ الْکِذْبَ عَلَى اللهِ وَ عَلى رَسُولِهِ; حائک کسى است که دروغ بر خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى بافد».(۶)
امّا این که امام او را منافق شمرده، از واضحات تاریخ است، چرا که اعمالى در درون حکومت على(علیه السلام) از او سر زد که نشان مى دهد او از سران نفاق بود، او یکى از عوامل شهادت امیرمؤمنان على(علیه السلام) و ناکامى مسلمین در جنگ صفّین و بروز جنگ نهروان و به وجود آمدن داستان حکمین و توطئه هاى زیاد دیگرى بود و همان گونه که در بالا گفتیم بعضى از آگاهان، او را در عصر على(علیه السلام) به «عبدالله بن ابىّ» در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) که از سران منافقان آن زمان بوده، مقایسه کرده اند.(۷)
کوتاه سخن این که وضع حال او در پیمودن راه نفاق و تقویت منافقین آشکارتر از آن است که نیاز به توضیح بیشتر داشته باشد.
امّا تعبیر به کافر در مورد پدر او، آن هم از مسلّمات تاریخ است، چرا که او از مشرکان بود که در عصر جاهلیّت در اختلافات قبیله اى کشته شد.
سپس در ادامه این سخن مى فرماید: «به خدا سوگند یک بار کفر، تو را اسیر کرد و بار دیگر اسلام; و مال و حسب تو نتوانست تو را از هیچ یک از این دو اسارت آزاد سازد!» (وَاللهِ لَقَدْ اَسَرَکَ الْکُفْرُ مَرَّهً وَ الاِسْلامُ اُخْرى! فَما فَداکَ مِنْ واحِدَه مِنْهُما مالُکَ وَ لا حَسَبُکَ!).
امّا داستان اسارت او در جاهلیت بنا به گفته «ابن ابى الحدید» چنین است که پدر اشعث به نام قیس به وسیله قبیله بنى مراد کشته شد، فرزندش اشعث به خونخواهى او برخاست و به اتفاق طایفه کنده، حمله را آغاز کردند ولى به جاى قبیله بنى مراد اشتباهاً به قبیله بنى حارث حمله نمودند. طایفه بنى کنده شکست سختى خوردند و اشعث اسیر شد و همان گونه که قبلا گفته شد در برابر دادن صدها شتر آزاد گردید (از بعضى از نقل ها استفاده مى شود که شتران فداء را از میان قبیله اشعث جمع آورى کردند، بنابراین این که مى فرماید: «فداء تو موجب آزادى تو نشد» اشاره به این دریوزگى است که براى آزادى اشعث انجام شد. این احتمال نیز داده شده است که منظور از این سخن آن است که قدرت و قوّت و شخصیت تو مانع اسارتت نگشت; بلکه ذلیلانه در چنگال دشمن اسیر شدى در حالى که فرماندهان دیگر از بنى کنده مقاومت کردند و کشته شدند ولى تو ذلیلانه تسلیم شدى).
امّا داستان اسارت او در اسلام نیز به گفته «ابن ابى الحدید» چنین بود که: بعد از نفوذ قدرت اسلام و آمدن هیئت هاى نمایندگى قبایل عرب نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) براى قبول اسلام، هیئتى از قبیله بنى کنده که اشعث نیز جزء آنها بود به محضر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند و ظاهراً اسلام را پذیرفتند; و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) نیز هدایایى به آنها داد، ولى بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) اشعث در صفوف مرتدیّن قرار گرفت و بر ضدّ اسلام و مسلمین قیام کرد، گروهى از لشکریان اسلام آنها را محاصره کردند، او شبانه نزد فرمانده لشکر اسلام آمده، تقاضاى امان کرد و تسلیم شد و بعضى گفته اند تقاضاى امان براى ده نفر از خانواده خود کرد و بقیّه را که هشتصد نفر بودند تسلیم سپاه اسلام نمود و آنها انتقام سختى از آنان گرفتند. سپس اشعث را دست بسته با آن ده نفر نزد «ابوبکر» آوردند، «ابوبکر» آنها را عفو کرد و خواهرش «ام فروه» را که نابینا بود به ازدواج او درآورد (همان گونه که قبلا گفته شد).(۸)
«طبرى» در تاریخ خود مى نویسد: روى همین جهت هم مسلمانان او را لعن مى کردند و هم اسیران طایفه خودش، تا آن جا که زنان طایفه اش او را «عُرْفُ النّارِ» نامیدند (عرف النّار به معنى یال هاى آتش است) و این سخن را به کسانى مى گفتند که مرتکب خیانت شوند (چرا که اشعث بزرگترین خیانت را درباره قبیله خود انجام داد).(۹)
روى همین جهت امام(علیه السلام) در ادامه سخن مى فرماید:
«آن کس که شمشیرها را به سوى قبیله اش هدایت کند و مرگ را به جانب آنان سوق دهد، سزاوار است که نزدیکانش به او خشم ورزند و بیگانگان به او اعتماد نکنند!» (وَ اِنَّ امْرَءاً دَلَّ عَلى قَوْمِهِ السَّیْفَ، وَ ساقَ اِلَیْهِمُ الْحَتْفَ! لَحَرِىّ اَنْ یَمْقُتَهُ الاَقْرَبُ، وَ لا یَأمَنُهُ الاَبْعَدُ).
اشاره به این که تو همان کسى هستى که در داستان مرتد شدن بعد از اسلام و مخالفت با پرداخت زکات به حکومت اسلامى در زمان ابوبکر، هنگامى که زیاد بن لبید، امیر حضرموت با لشکر عظیمى به سوى تو آمد و جنگ شدیدى در میان قوم تو و آنها واقع شد، قوم تو پناه به قلعه محکم خود بردند، هنگامى که وضع مشکل شد تو به سراغ زیاد آمدى و امان خواستى (به روایتى تنها براى خودش امان خواست و به روایتى براى ده نفر از نزدیکانش) و بقیه را به دم شمشیر مسلمین سپردى! (این در حالى بود که بقیّه قومش گمان مى کردند براى آنها هم امان گرفته، در حالى که چنین نبود; و همین کار سبب شد که در میان مردم به عنوان خیانتکار مشهور گردد).
جالب این که بعضى از مورّخان نوشته اند: هنگامى که او امان از لشکر اسلام خواست، اسم ده نفر را نوشت و به آنها داد و فراموش کرد نام خود را بنویسد; به همین دلیل هنگامى که آن ده نفر از جمعیّت پناه برندگان به قلعه جدا شدند و نام خود اشعث را در آن نامه ندیدند، یکى از مسلمانان خوشحال شد و خطاب به او کرد و گفت: اى دشمن خدا خوشبختانه اشتباه کردى (و الآن مرگ در انتظار توست) ولى پیشنهاد شد که او را نکشند و نزد ابوبکر ببرند. هنگامى که او را با گروهى از اسیران نزد ابوبکر آوردند، اظهار ندامت و پشیمانى و توبه کرد و بخشوده شد.(۱۰)
مرحوم سیّدرضى در این جا روایت دیگرى نقل کرده است، او مى گوید: «مقصود امام(علیه السلام) این است که اشعث یک بار در دوران کفرش اسیر شد و بار دیگر پس از اسلام آوردن; و جمله «دَلَّ عَلى قَوْمِهِ السَّیْفَ» اشاره به سخنى است که اشعث با خالد بن ولید در یمامه داشت; اشعث قبیله خویش را فریب داد و به آنان خیانت کرد و خالد آنها را به قتل رساند، به همین دلیل قبیله اش او را «عُرْفُ النّارِ» نامیدند. این لقب را به افراد خائن و پیمان شکن مى گفتند».
بعضى از مورّخان و شارحان نهج البلاغه گفته اند اشعث داستانى با خالدبن ولید نداشته، بلکه ماجراى او با زیادبن لبید بوده که در بسیارى از تواریخ اسلامى به آن تصریح شده است; ولى به گفته ابن میثم در شرح نهج البلاغه خود، از آن جا که شریف رضى مرد دانشمند و آگاهى بوده، ممکن است او به تاریخى در این زمینه دست یافته باشد که به ما نرسیده است.(۱۱)
همان گونه که در سابق نیز اجمالا اشاره شد «عرف» در اصل به معناى برآمدگى است، به همین دلیل محلّ روییدن یالهاى اسب و خروس را عرف مى گویند (و گاه به خود یال نیز عرف گفته مى شود) و عرفات را از این نظر عرفات مى نامند که سرزمین بلندى است که اطراف آن را کوه هایى گرفته است و اعراف، دیوارى است که در میان بهشت و دوزخ کشیده شده است.(۱۲)
اگر افراد خائن و پیمان شکن را «عرف النّار» مى نامیدند به خاطر این بوده است که آنها براى قوم خود آتش مى افروختند و گویى به منزله زبانه ها و یالهاى این آتش بودند.
***
نکته ها:
۱ـ این برخورد شدید براى چه بود؟
ممکن است کسانى که به تاریخ اشعث بن قیس، این منافق کوردل آشنا نباشند، از برخورد شدیدى که امام(علیه السلام) نسبت به او کرده تعجّب کنند که چگونه او را لعن و نفرین مى کند و لعن خدا و همه لعن کنندگان را نثار او مى کند! سپس او را به اوصافى مانند بافنده (دروغ و باطل) و منافق و فرزند کافر، کسى که نه در اسلام ارزش و منزلتى داشته و نه در کفر; کسى که حتّى نسبت به اقوام و نزدیکانش مرتکب خیانت شده، توصیف مى کند.
ولى هنگامى که تاریخچه سیاه و زشت و شوم زندگى این مرد را که در غالب تواریخ اسلامى آمده است بررسى کنیم و ببینیم تا چه حد مایه فساد در میان مسلمین و حتّى در دوران جاهلیّت بود; و چگونه آتش بیار معرکه هاى مختلف مى شد تا آن جا که او را «عرف النّار» نامیدند، آن گاه تعجّب ما زایل مى شود و قبول مى کنیم که «اشعث بن قیس» استحقاق بیش از این مقدار را داشت و آنچه امام(علیه السلام) بیان فرموده، تنها مقدارى از اعمال و صفات زشت اوست; هر چند این چند جمله کوتاه، گویا و رساست که مى تواند چهره واقعى او را در افکار منعکس کند.
در واقع آنچه در این کلام آمده، بیان بخشى از اوصاف اشعث بن قیس است و یک رهبر آگاه باید در موقع لزوم، افراد منافق، و توطئه گر را به جامعه معرفى کند تا در دام او گرفتار نشوند، مخصوصاً گروهى از مردم، به ویژه نسل جوان که از سابقه زندگى او خبر ندارند، گرد او جمع نشوند; و این همان افشاگرى بحق است، نه دشنام گویى و ناسزا.
۲ـ چگونه امام(علیه السلام) چنین مرد منافقى را تحمّل مى کرد؟
از آنچه در نکته بالا و در شرح خطبه آمد ممکن است این سؤال به وجود آید که اگر اشعث بن قیس چنین سابقه ننگین و رسوایى داشته، و منشأ آن همه مفاسد بوده است، چرا امام(علیه السلام) وجود او را تحمّل مى کرد و دستور اعدامش را نمى داد؟!
پاسخ این است که: برخورد پیشوایان اسلام با منافقین پیچیده بوده است; چرا که آنها چهره دوگانه اى داشته اند; در باطن، کفر و توطئه و فساد و در ظاهر، اسلام و نماز و قرآن; به همین دلیل حذف کردن آنها از صحنه اجتماع منشأ تنشهایى مى شده و دستاویز به دست منافقان دیگر مى داده که چرا مسلمان و نماز خوان به سوى قبله را مى کشند، بخصوص اگر مانند اشعث، قوم و قبیله نیرومندى داشت تنشها بیشتر مى شد.
این مشکل در عصر رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) نیز دقیقاً وجود داشت; و رفتار پیامبر را با منافقان کوردل که در چهره اسلام ظاهر مى شدند پیچیده و مشکل مى ساخت; تا آن جا که در حدیث معروفى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مى خوانیم که فرمود: «لَوْلا اَنّى اَکْرَهُ اَنْ یُقالَ اِنَّ مَحَمَّداً(صلى الله علیه وآله وسلم) اِسْتَعانَ بِقَوْم حَتّى اِذا ظَفَرَ بِعَدُوِّهِ قَتَلَهُمْ لَضَرَبْتُ اَعْناقَ قَوْم کَثیر; اگر نه به خاطر این بود که من ناخوش دارم افرادى بگویند: محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) از گروهى کمک گرفت و پس از پیروزى بر دشمنان، یاران خود را کشت (اگر چنین نبود) من گردن هاى گروه زیادى را مى زدم».(۱۳)
آرى! گروهى از منافقین بودند که در صفوف مسلمین خود را پنهان مى کردند و حتّى در میدانهاى جنگ همگام با مسلمانان شرکت مى کردند، و برخورد شدید با آنها، این توهّم را براى بعضى از ناآگاهان ایجاد مى کرد که اسلام حافظ خون مسلمین نیست! و به همین دلیل به خاطر نداریم که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دستور قتل منافقى را در تمام دوران زندگیش داده باشد.
ولى این امر مانع از آن نبود که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و از آن بالاتر قرآن مجید در مورد آنها به طور عام و احیاناً به طور خاص افشاگرى کند تا مردم مراقب آنها باشند.
* * *
پی نوشت:
۱. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۹۲ به بعد و شرح نهج البلاغه عبده، ص ۵۶.
۲. در روایات متعدّدى وارد شده که منظور از جمله «مَنْ اَحْدَثَ حَدَثاً» خونریزى و قتل است (به وسائل الشیعه، ج ۱۹، ص ۱۱ تا ۱۹ ابواب القصاص)، باب ۴ و ۸ مراجعه کنید) این معنا مناسب با عبارت بالا نیز مى باشد.
۳. مصادر نهج البلاغه، ج ۱، ص ۳۶۸ و ۳۶۹.
۴. شرح ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۷۹.
۵. «حاِک» گاه از ماده «حَوَکَ» آمده که به معناى بافندگى است و گاه از «حَیَکَ» که به معناى راه رفتن متکبّرانه است.
۶. وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۱۰۱، باب ۲۳ از ابواب مایکتسب به، ح ۲.
۷. به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید و همچنین شرح عبده مراجعه شود.
۸. شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۹۳ ـ ۲۹۶.
۹. تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۵۴۸.
۱۰. کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۳۸۱.
۱۱. شرح ابن میثم، ج ۱، ص ۳۲۵.
۱۲. لسان العرب، مقاییس اللغه و مجمع البحرین.
۱۳. وسائل الشیعه، ابواب حدّ المرتد، باب ۵، ح ۳.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم