خطبه شماره ۲۷: برانگیختن بر جهاد

بخش اول: فضیلت و اهمیت جهاد

و من خطبه له (علیه السلام) و قد قالها یستنهض بها الناس حین ورد خبر غزو الأنبار بجیش معاویه فلم ینهضوا. و فیها یذکر فضل الجهاد، و یستنهض الناس، و یذکر علمه بالحرب، و یلقی علیهم التبعه لعدم طاعته:
فضل الجهاد:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّهِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّهِ أَوْلِیَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَهُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَهُ. فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَهً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ وَ دُیِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَهِ وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ وَ أُدِیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْیِیعِ الْجِهَادِ وَ سِیمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ.
(وقتى خبر تهاجم سربازان معاویه به شهر انبار(۱) در سال ۳۸ هجرى، و سستى مردم به امام ابلاغ شد فرمود).
۱. ارزش جهاد در راه خدا:
پس از ستایش پروردگار، جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است، که خدا آن را به روى دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد، لباس تقوا، و زره محکم، و سپر مطمئن خداوند است، کسى که جهاد را ناخوشایند دانسته و ترک کند، خدا لباس ذلّت و خوارى بر او مى پوشاند، و دچار بلا و مصیبت مى شود و کوچک و ذلیل مى گردد، دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مى گرداند، به جهت ترک جهاد، به خوارى محکوم و از عدالت محروم است. 
__________________________
(۱). انبار، شهرى مرزى بین عراق و شام در ۷۲ کیلو مترى بغداد، در کرانه شرقى فرات، مقابل شهر( هیت) بود.
 

امام، این خطبه را زمانى ایراد فرمود که خبر حمله لشکر معاویه به شهر (مرزى) انبار به آن حضرت رسید، ولى مردم براى جهاد حرکت نکردندامام علیه السّلام این خطبه را ایراد فرمود، فضیلت جهاد را در آن برمى شمرد و مردم را به قیام (در برابر غارتگران شام) تشویق مى کند، و نیز آگاهى خود را به فنون و مدیریت جنگ بیان مى دارد و مسئولیت را متوجه مردمى مى سازد که از وى اطاعت نکردند.

سند خطبه و زمان و مکان ورود آن:
این خطبه، به گفته ابن ابى الحدید، از خطبه هاى مشهور امام على علیه السّلام است که (علاوه بر مرحوم سید رضى) بسیارى از محقّقان و محدثان، آن را در کتاب هاى خود آورده اند، از جمله مبرّد در ابتداى کامل (با مقدارى تفاوت) ذکر کرده و در ابتداى آن مى نویسد: به على علیه السّلام خبر دادند که گروهى از لشکر معاویه، به شهر انبار (یکى از شهرهاى مرزى عراق) وارد شده اند و فرماندار آن حضرت را -که حسان بن حسان نام داشت- کشته اند.
امام علیه السّلام خشمگین شد و حرکت کرد به گونه اى که عبایش به روى زمین کشیده مى شد تا به نخیله (لشکرگاهى در نزدیکى کوفه) رسید و مردم به دنبال حضرتش حرکت کردند. امام علیه السّلام روى بلندى قرار گرفت و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و درود بر پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرستاد و سپس این خطبه را ایراد کرد. مرحوم کلینى، در کتاب کافى، در بحث جهاد نیز آن را آورده است. نویسنده مصادر نهج البلاغه، این خطبه را از ده منبع معروف قبل از مرحوم سید رضى، نقل کرده است، از جمله البیان و التبیین جاحظ، عیون الاخبار ابن قتیبه، الاخبار الطوال دینورى، غارات ثقفى، عقد الفرید ابن عبد ربّه، أغانى ابو الفرج اصفهانى، ….
همان گونه که در بالا آمد، امام، این خطبه را در نخیله و در زمانى ایراد فرمود که به آن حضرت خبر دادند که سفیان بن عوف غامدى- که در متن خطبه، از او، به «اخو غامد» تعبیر شده- به مرزهاى عراق حمله کرد و نماینده على علیه السّلام، حسان بن حسان، و گروه دیگرى را به شهادت رساند و اموال زیادى را غارت و خانه هاى بسیارى را ویران کرد و بدون این که مقاومت مهمّى در برابر او بشود، به شام برگشت.
سفیان بن عوف، مى گوید معاویه مرا احضار کرد و گفت: «تو را با لشکر انبوهى به جانب فرات مى فرستم. هنگامى که به سرزمین هیت (شهرى است در کنار فرات بالاتر از انبار) رسیدى، اگر لشکرى یافتى، به آنها حمله کن و الّا شهر انبار را مورد هجوم قرار بده! اگر در آنجا سپاهى نبود، به مدائن هجوم ببر! سپس به شام برگرد.
زنهار! به کوفه نزدیک مشو! و بدان که حمله به انبار و مدائن، حمله به کوفه است، زیرا، این کار، قلب عراقیان را مى لرزاند و دوستان ما را خوشحال مى کند. در این سفر، به هر کس برخوردى که حکومت مرا قبول نداشت، بکش! و همه قریه هایى را که سر راه تو قرار دارد، ویران ساز و اموال آنان را غارت کن، زیرا، غارت اموال مانند کشتن افراد، براى مخالفان ما، دردناک است
سفیان، این دستور را اجرا کرد، هنگامى که به شهر انبار رسید، حسان بن حسان بکرى، با گروهى به مقابله او برخاست و در آغاز، حمله شامیان را دفع کرد، ولى چون لشکر شام، بسیار زیاد بود و حسان دید قدرت در هم شکستن آنها را ندارد، آماده پیکار تا مرز شهادت شد. از اسب پیاده شد و آیه ۲۳ سوره احزاب را خواند که مضمونش این است: «بعضى از مؤمنان راستین، شربت شهادت نوشیدند و بعضى منتظرند، مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى  نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ». سپس گفت: «آن کس که خود را آماده شهادت نکرده، در هنگامى که ما به مبارزه مشغولیم و دشمن نمى تواند فراریان را تعقیب کند، از شهر بیرون رود و آنها که آماده شهادت اند، با ما بمانند. گروه زیادى رفتند، او، با سى مرد پیاده، به مبارزه برخاست، تا همگى به افتخار شهادت نائل شدند. این حادثه تکان دهنده، قلب امام علیه السّلام را سخت آزرده ساخت و خطبه بالا را که بیانگر سوز درونى مولا و خشم فراوان او از کوتاهى مردم در امر جهاد با دشمنان اسلام است، بیان فرمود.

خطبه در یک نگاه:
همان گونه که قبلا اشاره شد، این خطبه- که به خطبه جهاد معروف است- از مشهورترین خطبه هاى مولا امیر مؤمنان، محسوب مى شود و تمام خطبه، بر محور جهاد دور مى زنددر بخش نخستین آن، اهمّیّت جهاد و آثار مهمّ آن، با بیان بسیار گویا و زیبا، تشریح و نیز پیامدهاى ترک جهاد براى امّت ها، تبیین شده استدر بخش دیگرى، مردم کوفه را سخت ملامت مى کند، سپس از حادثه دردناک حمله «سفیان غامدى» به شهر مرزى «انبار» و شهادت «حسان ابن حسان» –نماینده شجاع و باوفاى امام- و سایر ویرانگرى هاى او و لشکر شام خبر مى دهددر بخش سوم، باز، سرزنش ها را متوجه مردم سست عراق در آن عصر و زمان، مى سازد و آنها را سخت ملامت مى کنددر آخرین بخش، آمادگى کامل خود را براى جهاد با دشمن خونخوار و بى رحم و سوابق گذشته خویش را در امر جهاد، بیان مى دارد.
در مجموع، روح حماسى فوق العاده اى، بر غلبه، حاکم است که هر شنونده اى را سخت تحت تأثیر قرار مى دهدجالب این که شارح معروف نهج البلاغه، «ابن ابى الحدید»، در یکى از سخنان خود مى گوید که: بسیارى از گویندگان، در باره اهمّیّت جهاد و تشویق به آن، سخن گفته اند، امّا همه آنها، خمیر مایه سخن خود را از کلام على علیه السّلام گرفته اندسپس به خطبه معروف «ابن نباته» در باره جهاد اشاره مى کند و آن را در برابر خطبه مولا على علیه السّلام مانند شمشیر چوبین، در برابر شمشیر پولادین بر مى شمرد و آنها را قابل مقایسه نمى داند.

جهاد درى از درهاى بهشت:
در این جمله هاى کوتاه که در نخستین فراز این خطبه آمده است فلسفه جهاد و آثار پربرکت آن در پنج جمله پرمعنا بیان گردیده و سپس آثار شوم ترک جهاد، در هفت جمله دیگر تشریح شده است.
در نخستین جمله درباره اهمّیت جهاد مى فرماید: «امّا بعد (از حمد و ثناى الهى)، جهاد درى از درهاى بهشت است; «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّهِ».
بدیهى است براى وصول به رحمت و رضوان خداوند و بهشت برین، اسباب مختلفى وجود دارد که در احادیث، به عنوانِ «درهاى بهشت» معرفى شده که یکى از مهم ترین آنها، جهاد است. به همین دلیل، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم که پیغمبر فرمود: «لِلجَنَّهِ بابٌ یُقالُ لَهُ: «بابُ الْمُجاهِدینَ». یَمْضُونَ اِلَیهِ فَاِذا هُوَ مَفتُوحٌ وَ هُمْ مُتَقَلِّدوُنَ بِسُیوفِهِمْ، وَ الْجَمْعُ فِى الْمَوقِفِ، وَ الْمَلائِکَهُ تُرَحِّبُ بِهِمْ; بهشت، درى دارد به نام «باب المجاهدین» که آنان، به سوى آن حرکت مى کنند و در را در برابر خود باز مى بینند در حالى که شمشیرها را به کمر بسته اند. این، در حالى است که سایر مردم، در موقفِ حساب ایستاده اند و در انتظار حساب اند، (امّا مجاهدان، بدون حساب، به سوى بهشت مى روند و در آستانه بهشت)، فرشتگان، به آنان تبریک مى گویند».(۱)
مى دانیم که جهاد در اسلام، دو شعبه دارد: جهاد با دشمن بیرون و جهادِ با نفس اماره.
نخستین جهاد را، «جهاد اصغر» و دومى را «جهاد اکبر» مى گویند، امّا هر دو، درى از درهاى بهشت محسوب مى شود. بدون جهاد اکبر، کسى، به لقاء الله نمى رسد و بدون جهاد اصغر، سربلندى در دنیا و آخرت، حاصل نمى گردد.
در دومین جمله مى فرماید: «خداوند، آن در را به روى دوستان خاصّ خود گشوده است; فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّهِ أَوْلِیائِهِ».
درست است که جهاد با دشمنِ برون و درون، وظیفه همه مسلمانان است، ولى تنها، اولیاى خاصّ الهى مى توانند این دو طریق را با نیّت خالص و تا آخرین مرحله، بپیمایند و دیگران گاه با نیاتى آلوده و انتظار غنیمت و یا کسب نام و شهرت و یا امثال آن، در این میدان گام مى نهند و تا آخرین مرحله پیش نمى روند. تنها، خاصّان اولیاءالله هستند که جهاد را، با خلوص نیّت، تا آخرین مرحله پیش مى برند. آنها هستند که در برابر تمام مشکلات جهاد اکبر و اصغر، شکیبایى به خرج مى دهند و در برابر تمام شدائد این راه، مى ایستند و شیاطینِ جن و انس را با پایمردى خود، به زانو در مى آورند.
بنابراین، جاى این اشکال که «چرا امام فرموده است: خداوند، باب جهاد را به روى خاصّان اولیائش گشوده، در حالى که مى دانیم وظیفه همه مسلمانان است؟ باقى نمى ماند».
از این جمله، این نکته نیز استفاده مى شود که اگر کسى از عهده جهاد اکبر و اصغر، هر دو، به خوبى برآید از خاصّانِ اولیاءالله خواهد بود.
در سومین و چهارمین و پنجمین توصیف درباره جهاد، مى فرماید: «و آن، لباس تقوا، زره محکم خداوند و سپر مطمئن او است; «وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللهِ الْحَصِینَهُ، وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَهُ».
مى دانیم لباس، هم مایه زینت و زیبایى انسان است و هم حافظ بدن او از گرما و سرما و آفات دیگرى که در صورت عریان بودن بر بدن او وارد مى شود. جهاد نیز مایه آبرو و عزّت و سربلندى اقوام و ملّت ها و پیشگیرى از انواع آفات است همان گونه که در ادامه این خطبه، با تعبیردیگرى بیان شده است. اندام برهنه، زشت و بدن نما و کاملا آسیب پذیر است. قوم و ملّتى که جهاد را ترک کنند، ذلیل و سر به زیر و آسیب پذیر خواهند بود.
امّا چرا «لباس» در اینجا، به «تقوا» اضافه شده؟ ممکن است از این نظر باشد که حفظ اصول تقوا، بدون امنیت ممکن نیست، همان گونه که امنیت، بدون جهاد حاصل نمى شود.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا وجود دارد که اشاره به آیه ۲۶، سوره اعراف، دارد که بعد از ذکر لباس ظاهر به عنوان یک نعمت الهى مى فرماید: (وَ لِباسُ التَّقْوى ذالِکَ خَیْرٌ; لباس تقوا از لباس ظاهر هم بهتر و کار سازتر است.
بنابراین، منظور این است که لباس تقوا که در قرآن به آن اشاره شده، مصداق کاملش همان جهاد است که از تمام جوانب، جامعه را در امن و امان قرار مى دهد،(۲) و مایه حسن و زیبایى است.
حضرت، در جمله بعد، جهاد را به «زره محکم» و در جمله سوم، به «سپر مطمئن» تشبیه کرده است که هر دو، از وسائل دفاعى در جنگ است همان گونه که در نبردهاى قدیم، کسانى که زره در تن و سپر در دست نداشتند از ضربات دشمن در امان نبودند، قوم و ملّتى که جهاد را ترک کند در برابر ضربات دشمن بسیار ناتوان و آسیب پذیر خواهد بود.
این تعبیر، ممکن است اشاره به این حقیقت باشد که مقصود از جهاد، هجوم بردن بر دیگران و توسعه طلبى و غصب اموال و تحمیل عقیده نیست، زیرا معتقدیم که منطق اسلام و قرآن، آن قدر نیرومند است که بدون نیاز به شمشیر، پیش مى رود.
بنابراین جهاد، براى حفظ جامعه اسلامى و از بین بردن موانع راه تبلیغ و موانع آزادى بیان تشریع شده است.
در جنگ هاى امروز، گرچه سپرها و زره هاى سابق کنار گذاشته شده، ولى وسائل دیگرى که بسیار کامل تر از آن، مانند زره پوش ها و نفربرها و سنگرهاى بسیار محکم است، جانشین آن گردیده است و نیز در برابر حملات شیمیایى، لباس هاى مخصوصى تهیه شده است که انسان ها را در برابر چنین تهاجمى، حفظ کند.
این نکته نیز قابل توجه است که آنچه در تفسیر این جمله ها درباره جهاد اصغر (دشمن خارجى) گفته شد، در مورد جهاد اکبر (جهاد با نفس) نیز صادق است; زیرا اگر جهاد با نفس نباشد، قلب و جان انسان در برابر تهاجم شیطان، سخت آسیب پذیر خواهد بود.
سپس امام (علیه السلام) به جنبه هاى منفى ترک جهاد پرداخته و به هفت نکته، در عبارات کوتاه و پرمعنا، اشاره مى فرماید که هر کدام از آنها، اشاره به یکى از پیامدهاى منفى جهاد دارد:
نخست این که هر کس، آن را از روى بى اعتنایى ترک گوید، خداوند لباس ذلّت و خوارى بر تنش مى پوشاند. (و همان گونه که لباس، بر تمام بدن احاطه مى کند، ذلّت و خوارى، تمام زندگى او را فرا مى گیرد); فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَهً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللهُ ثَوْبَ الذُّلِّ.
تعبیر به «رغبهً عَنْهُ» اشاره به این است که افرادى، بر اثر عذر و ناتوانى و بیمارى و نقص عضو، قادر به جهاد نیستند، از این حکم مستثنایند، همان گونه که در آیات قرآن نیز به آن اشاره شده است.(۳)
دوم این که: بلا، از هر سو، او را احاطه مى کند; (وَ شَمِلَهُ الْبَلاءُ).
چرا که چنین شخص یا جامعه اى، به خانه یا شهر بى دفایى مى ماند که حیوانات درنده و موجودات موذى، از هر سو، به آن هجوم مى آورند و براحتى در آن وارد مى شوند. آرى، دیوار پولادین جهاد است که جلو این گونه بلاها را مى گیرد و انسان هاى درنده خو و موذى را، دور مى سازد.
سوم این که: «چنین کسى، گرفتار حقارت و پستى مى گردد; وَ دُیِّثَ(۴) بِالصَّغَارِ(۵) وَ الْقَمَاءَهِ(۶).
چرا حقیر و پست نشود، در حالى که سرمایه عظمت و سربلندى، یعنى جهاد را، از کف داده و تهى دست باقى مانده است؟
درست است که این جمله، با جمله نخست، قریب المعنى است، ولى تفاوت ظریفى با آن دارد. در آنجا، سخن از ذلّت است و در اینجا، سخن از حقارت و پستى. این دو مفهوم، مختلفند ولى لازم و ملزوم هم.
چهارمین مصیبتى که دامن ترک کننده جهاد را مى گیرد این است که «عقل و فهم او تباه مى شود; وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالاِْسْهَابِ(۷)».
افراد ضعیف و ناتوان و مغلوب و شکست خورده، دائماً، گرفتار توهّم اند و ارزیابى واقعیات، آنچنان که هست براى آنها مشکل است. وحشت از دشمن، سبب مى شود که گرفتار کابوسى از تخیّلات هولناک گردند، یا این که براى پیروزى، دست به دامن خرافات بزنند و به جاى جستوجوى پیروزى در سایه شمشیرها در میدان نبرد، مثلا به ساحران و جادوگران پناه ببرند. این طور افراد، در طول تاریخ، نمونه هاى متعددى دارد. روشن است که تنها، افراد ضعیف و ناتوان، به این امور خرافى پناه مى برند، ولى مجاهدان شجاع، از این موهومات، بیگانه اند.
پنجم این که «به خاطر ضایع کردن جهاد، حق، از او گرفته مى شود; وَ أُدِیْلَ(۸) الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْیِیعِ الْجِهَادِ»، چرا که ـ همان گونه که در ضرب المثل معروف آمده است ـ حق، گرفتنى است و نه دادنى. زورگویان جهانخوار و غاصبانِ طغیانگر هرگز حق را به صاحبان حق نسپرده اند، بلکه باید قوى شد و حقّ خویش را از چنگال آنها گرفت.
در کلمات مبارک امام (علیه السلام) در خطبه ۲۹ آمده است که: (لایُدرَکُ الحَقُّ اِلاّ بِالْجِدِّ; حق، جز با تلاش به دست نمى آید.
ششم این که: «چنین کسى، به راه محو و نابودى کشانده مى شود; وَ سِیْمَ الْخَسْفَ». با توجه به این که خَسفْ و خسوف، به محو شدن نور ماه گفته مى شود و نیز فرو رفتن و ناپدید شدن در زمین، و «سیم» از مادّه «سوم» به معناى «دنبال چیزى حرکت کردن» آمده است، مفهوم جمله، چنین مى شود که تارکان جهاد، در واقع، در طریق محو و نابودى خویش گام برمى دارند. و در طول تاریخ، کراراً، دیده شده که اقوام و ملّت هایى بر اثر سستى در جهاد، خود و کشورشان از صفحه جهان محو شدند.(۹)
هفتم این که «از عدالت محروم مى گردد; (وَ مُنِعَ النَّصَفَ)(۱۰)
دلیل این معنا، روشن است; زیرا، طرفداران عدالت، غالباً، در اقلیتند. اگر در اقلیّت کمى نباشند، از نظر کیفیّت و قدرت، در اقلیت هستند. به همین دلیل، سلطه گرانِ سودپرست، تا آنجا که به اصطلاح، کاردشان ببرد، پیش مى روند و حقوق ملت هاى مظلوم را پایمال مى کنند و پیوسته بر مال و جاه و جلال خود مى افزایند.
ملت هاى مظلوم و ستمدیده، تنها، در سایه جهاد مى توانند عدالت اجتماعى را تحقّق بخشند و از فشار ظلم و ستم آنان برهند.
به این ترتیب، مى بینیم که امام، در این چند خط از خطبه، چه حقایق مهمى را درباره آثار بزرگ جهاد در سرنوشت جوامع انسانى، بیان کرده و ترسیمى بسیار منطقى از مسأله جهاد و فلسفه آن را نشان داده است.
این تحلیل ها، نشان مى دهد که جهاد، نه تنها به خاطر پاداش هاى معنوى سراى دیگر، بلکه به خاطر ارزش هایى که در همین زندگى دنیوى مى آفریند، باید مطلوب همه باشد. چه کسى است که طالب ذلّت و تحقیر و پَستى و غصب حقوق، و سرانجام، محو از صفحه روزگار شدن باشد؟ اگر با این امور مخالفیم، پس باید دامن همّت بر کمر زنیم و به پا خیزیم و جهاد کنیم و همین نتایج گرانبها است که تحمّل مشکلات جهاد را بر ما آسان مى سازد، مانند تحمّلِ تلخىِ داروى شفابخش.
***
نکته ها:
۱ ـ جهاد، رمز عظمت و سربلندى ملّت ها است
درباره جهاد، سخن بسیار زیاد است و با توجه به این که امام (علیه السلام) در خطبه هاى نهج البلاغه کراراً به این مسأله مهم اشاره فرموده. ما هم مجال زیادى داریم که در این باره، بحث هاى زیادى داشته باشیم. آن چه را در اینجا به عنوان یک اصل اساسى باید یادآور شویم، این است که جهاد، قانون حیات و زندگى است و هر موجود زنده اى، تا زمانى به زندگى خود ادامه مى دهد که مشغول جهاد است و آن روز که جهاد را رها کند، مرگ او آغاز مى شود.
گیاهان، با آفات گوناگونى روبه رو هستند و براى زنده ماندن خود با آنها پیکار مى کنند. ریشه هاى درختان، براى به دست آوردن آب و آذوقه، دائماً، در اعماق زمین در حرکتند. و هرگاه با موانع سختى، مانند یک قطعه سنگ روبه رو شوند، سعى مى کنند که آن را بشکنند و پیش بروند و اگر قدرت شکستن آن را نداشته باشند، آن را دور مى زنند و به راه خود ادامه مى دهند. انواع جانداران براى زنده ماندن با موانع حیات خود پیکار مى کنند. پرندگانى را مى شناسیم که براى مبارزه کردن با محیط، اقدام به مهاجرت هاى طولانى کرده و گاه، فاصله قطب شمال تا جنوب را طى مى کنند.
در درون بدن انسان، در مسیر گردش خون او، یک صحنه بزرگى از جهاد دیده مى شود. سربازان مدافع تن ـ که «گلبول هاى سفید» نامیده مى شوند ـ در تمام طول عمر انسان، مشغول پیکار با دشمنان خارجى، یعنى میکروب ها و ویروس هایى هستند که از طریق آب و غذا و هوا و خراش هاى پوست بدن، وارد این کشور مى شوند. این سربازان مدافع و سخت کوش، از طریق الهام آفرینش، با انواع جنگ هاى فیزیکى و شیمیایى، آشنا هستند و دشمن را با وسائل مختلف، درهم مى کوبند و سلامت انسان را تأمین مى کنند.
اگر به سببى از اسباب، این نیروى دفاعى از کار بیفتد، در زمان بسیار کوتاهى انواع بیمارى ها، به سراغ انسان مى رود. بیمارى بسیار خطرناک «ایدز»، چیزى جز از کار افتادن این نیروى دفاعى نیست. و به همین دلیل، مبتلایان به این بیمارى وحشتناک، در زمان کوتاهى، مورد تهاجم بیمارى هاى سخت و سنگینى قرار مى گیرند.
کوتاه سخن این که جهاد، رمز حیات و ضامن سعادت و سبب پیروزى و موفقیّت و عامل سربلندى و عزت است، امّا جهادى که در مسیر حق و عدالت قرا گیرد که غیر از آن، تجاوز است و ظلم و جنایت.
به همین دلیل، در آیات قرآن مجید و روایات و از جمله در خطبه بالا، اهمّیتى به جهاد داده شده است که به کم تر چیزى داده شده، به خصوص اگر جهاد را به معناى گسترده و در مورد جهاد با دشمن درون و بیرون تفسیر کنیم که تمام برنامه هاى الهى و دینى را فرا مى گیرد. در حدیث پرمعنایى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) در اهمیّت جهاد مى خوانیم: «مَنْ تَرَکَ الْجِهادَ أَلْبَسَهُ اللهُ ذُلاّ فى نَفْسِهِ وَ فَقْراً فى مَعیشَتِهِ وَ مَحْقاً فى دینِهِ; کسى که جهاد را ترک کند، خداوند، لباس ذلّت بر او مى پوشاند و در زندگى مادّى نیز گرفتار فقر و تنگدستى مى شود و دین او بر باد مى رود.(۱۱)»
از این حدیث، به خوبى، استفاده مى شود که ترک جهاد، هم زندگى معنوى انسان را به خطر مى افکند و هم زندگى مادّى او را.
در حدیث دیگرى، از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم که این جمله را از پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) نقل فرمود: «إِغْزُوا تُورِثُوا أَبْنائَکُمْ مَجْداً; پیکار کنید تا براى فرزندان خود، مجد و عظمت به ارث بگذارید.(۱۲)»
در کلمات قصار نهج البلاغه، در آنجا که فلسفه احکام را بیان مى فرماید، مى خوانیم: وَ الْجِهادُ عِزّاً لِلاِْسْلامِ;(۱۳) خداوند، جهاد را، سبب عزت و سربلندى اسلام و (مسلمانان) قرار داده است.
۲ ـ آیا جهاد اسلامى فقط دفاعى است؟!
سال ها است که این سؤال در میان دانشمندان اسلام مطرح است. گروهى، سعى دارند که تمام غزوات زمان پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را در شکل دفاعى توجیه کنند، تا مبادا، اسلام، متهم شود که با زور شمشیر مى خواهد تعلیمات خود را به کرسى بنشاند! یا به تعبیرى دیگر، مبادا اسلام را به کشور گشایى و توسعه طلبى نظامى متهم سازند!
در مقابل، افرادى اصرار دارند که غزوات اسلامى را، به دو دسته تقسیم کنند و بگویند که بخشى تهاجمى بوده و بخشى دفاعى و حتّى این دو بخش را براى مسلمانان امروز نیز ثابت مى شمارند و معتقدند که اسلام، وظیفه دارد اقوامى را که در فشارند و تحت سیطره ظالمانند، آزاد سازد و این در واقع، نوعى تهاجم است و نیز وظیفه دارد که راه را براى تبلیغات منطقى خود بگشاید و موانع را، هر چند با توسل به قدرت نظامى باشد، از سر راه بردارد و این، نوع دیگرى از تهاجم است.
در اینجا، نظر سومى وجود دارد و آن این که طبیعت جنگ در اسلام، طبیعت دفاعى است، ولى گاه مسائل دفاعى، تهاجم را ضرورى مى سازد.
مثلا، همان مسأله دفاع از مظلومان در بند، یا به تعبیر امروز، مداخله بشردوستانه، گرچه در ظاهر شکل تهاجمى دارد، امّا در واقع دفاع از گروهى است که تحت ستم واقع شده اند و جزیى از جامعه بزرگ انسانى هستند و دفاع از آنها، بر سایر انسان هاى متعهّد و مؤمن لازم است.
نیز، تهاجم در مورد دوم ـ یعنى گشودن راه براى آزادى تبلیغات منطقى ـ نیز نوعى دفاع در مقابل موانع است; یعنى، اگر دشمن، مانعى بر سر راه ایجاد کند، اسلام، اجازه درگیرى را با او مى دهد.
تعبیراتى که در جمله هاى نخستین این خطبه دیده مى شود، همه، دلیل روشنى بر دفاعى بودن طبیعت جهاد است; چرا که در یک جا، جهاد به لباس، و در جاى دیگر به زره، و در جاى سوم به سپر تشبیه شده است و مى دانیم که این هر سه، در واقع از وسایل دفاعى است.
در جمله هاى آینده نیز اشارات لطیفى به جملات تهاجمى که در واقع، جنبه دفاعى دارد، به چشم مى خورد از جمله این که مى فرماید: (قُلْتُ لَکُمْ: اِغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یَغْزُوکُمْ); من به شما گفتم: پیش از آن که آنان به شما حمله کنند، شما به آنها حمله کنید، (یعنى حمله براى پیشگیرى از حملات دشمن).
این قانون کلى، تنها یک استثناء مى تواند داشته باشد و آن، پیکار و مبارزه است براى محو بت پرستى; چرا که اسلام بت پرستى را بزرگترین خطر براى جامعه انسانى، از نظر معنوى و مادّى، مى داند و اجازه مى دهد که براى از بین بردن بت پرستى ـ در صورتى که تبلیغات منطقى مؤثر نیفتد ـ دست به جهاد ببرند.
شک نیست که ممکن است جهانخواران و دولت هاى زورگو و ستمگر، از مسأله دفاع از مظلومان یا مبارزه با انحطاط فرهنگى و فکرى، به عنوان وسیله اى براى سرپوش گذاشتن بر اهداف تجاوز طلبانه خود استفاده کنند، ولى هرگز ارزش این مفاهیم کاسته نمى شود. سوء استفاده از عناوین و مفاهیم مقدّس، چیزى است که همیشه در جهان بوده است.
براى توضیح بیشتر درباره اهداف جهاد در اسلام، مى توانید به تفسیر نمونه، جلد دوم، ذیل آیه ۱۹۳ سوره بقره، مراجعه فرمایید.
* * *
پی نوشت:
۱ ـ کافى، جلد ۵، صفحه ۲، کتاب الجهاد، باب فضل الجهاد، حدیث ۲.
۲ ـ توجه داشته باشید که در تفسیر نخست، اضافه «لباس التّقوى» از قبیل اضافه لامیه است و در تفسیر دوم اضافه بیانى.
۳ ـ سوره توبه، آیه ۹۱ ـ ۹۲.
۴ ـ دُیّث، از مادّه «دیث» به معناى «خوار و ذلیل و رام» است و افراد بى غیرت و بى اعتنا به وضع عفت خانواده خود را، از این جهت، «دیوث» گفته اند که تن به عمل ذلیلانه و حقارت آفرین مى دهند.
۵ ـ صغار، در اینجا، به معناى «ذلت و پستى» است.
۶ ـ قماءه، نیز به معناى «کوچکى و ذلت» آمده است.
۷ ـ اسهاب، به معناى «کم عقلى و پرحرفى» است و در خطبه بالا، اشاره به همان معناى نخست است.
۸ ـ أدیل، از مادّه «دوله» به گفته مقاییس، به دو معنا آمده: یکى «تحول و جابه جایى» و دیگر «ضعف و سستى»، در این جا به همان معناى نخست است.
۹ ـ جمعى از شارحان نهج البلاغه، این جمله را به معناى «به ذلت کشانده شدن» تفسیر کرده اند که در واقع، از قبیل تکرار و تأکید نسبت به جمله هاى گذشته مى شود، ولى آنچه را در متن آوردم، ضمن این که با متون لغت کاملا سازگار است، معناى جدیدى را در بردارد که مانع از تکرار خواهد بود. و به همین دلیل، مناسب تر است.
۱۰ ـ نصف و انصاف، از یک ریشه است و به معناى «عدالت» است.
۱۱ ـ بحارالانوار، جلد ۹۸، صفحه ۹.
۱۲ ـ اصول کافى، جلد ۵، صفحه ۸.
۱۳ ـ کلمات قصار، کلمه ۲۵۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: نتیجۀ ترک جهاد

إستنهاض الناس:
أَلَا وَ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُکُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَیْلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً وَ قُلْتُ لَکُمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یَغْزُوکُمْ، فَوَاللَّهِ مَا غُزِیَ قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا؛ فَتَوَاکَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَیْکُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِکَتْ عَلَیْکُمُ الْأَوْطَانُ. [فَهَذَا] وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ [وَ] قَدْ وَرَدَتْ خَیْلُهُ الْأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکْرِیَّ وَ أَزَالَ خَیْلَکُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَهِ الْمُسْلِمَهِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَهِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ، ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ کَلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً.
آگاه باشید من شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با شامیان دعوت کردم و گفتم پیش از آن که آنها با شما بجنگند با آنان نبرد کنید، به خدا سوگند، هر ملّتى که درون خانه خود مورد هجوم قرار گیرد، ذلیل خواهد شد. امّا شما سستى به خرج دادید، و خوارى و ذلّت پذیرفتید، تا آنجا که دشمن پى در پى به شما حمله کرد و سر زمین هاى شما را تصرّف نمود. 
و اینک، فرمانده معاویه، (مرد غامدى)(۱) با لشکرش وارد شهر انبار شده و فرماندار من، «حسّان بن حسّان بکرى» را کشته و سربازان شما را از مواضع مرزى بیرون رانده است. به من خبر رسیده که مردى از لشکر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غیر مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره هاى آنها را به غارت برده، در حالى که هیچ وسیله اى براى دفاع، جز گریه و التماس کردن، نداشته اند. لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون این که حتّى یک نفر آنان، زخمى بردارد، و یا قطره خونى از او ریخته شود، اگر براى این حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسّف بمیرد، ملامت نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است. 
_________________
(۱) سفیان بن عوف غامدى، از سرداران معاویه و اهل یمن بود، غامد نام قبیله ‏اى در یمن است.
اگر کسى از این غصّه بمیرد سزاوار است!
در این فراز از خطبه امام (علیه السلام) بعد از ذکر آن مقدّمه کوتاه و بسیار پرمعنا و پرمحتوا در بخش قبل، وارد ذى المقدمه مى شود و انگشت روى یک نمونه بارز از پیامدهاى شوم ترک جهاد گذارده، مى فرماید: «آگاه باشید! من شب و روز، پنهان و آشکار شما را به مبارزه با این گروه (معاویه و حاکمان شام) فرا خواندم و گفتم پیش از آن که آنها با شما نبرد کنند، با آنان بجنگید; أَلاَ وَ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُکُمْ إِلَى قِتَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لَیْلا وَ نَهَاراً، وَ سِرّاً وَ إِعْلاَناً وَ قُلْتُ لَکُمُ: اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یَغْزُوکُمْ».
گفتم که در طبیعت این گروه ظالم و ستمگر، تجاوزگرى نهفته است و هر زمان که فرصت پیدا کنند، از کشتن بى گناهان و اسیر کردن زن و فرزند و غارت کردن اموالتان، دریغ نمى ورزند، پس عقل و شرع به شما اجازه مى دهد که توطئه هاى آنها را در نطفه خفه کنید و قدرت آنان را قبل از تهاجمشان در هم بشکنید و آتش فتنه را بدین وسیله خاموش کنید.
حضرت، سپس به استدلال مهم و روشنى در این زمینه پرداخته و مى فرماید: «به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى، در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذلیل و خوار شده است; «فَوَاللهِ! مَا غُزِیَ قَوْمٌ قَطُّ فی عُقْرِ(۱) دَارِهِمْ إِلاَّ ذَلُّوا.» روشن است آنهایى که در درون خانه خود، مورد تهاجم دشمن قرار مى گیرند، به آسانى روحیه خود را از دست مى دهند و احساس شکست مى کنند و همین امر، به شکست آنها مى انجامد.
از سوى دیگر مهاجم، هیچ گاه رعایت حفظ مصالح خانه و کاشانه و شهر و دیار قومى را که مورد هجوم واقع شده اند نمى کند، مى زند و مى کوبد و ویران مى کند و پیش مى آید، ولى صاحب خانه ناچار است این امور را رعایت کند، چرا که سرمایه هاى او را تشکیل مى دهد و همین گونه ملاحظات، فعّالیت آنها را محدود مى کند و اى بسا منجر به شکست مى شود.
هنگامى که جمعیّتى در خانه خود مورد هجوم قرار مى گیرد، زن و فرزندان و کودکان در لابه لاى جنگجویان قرار مى گیرند. مهاجم، بى پروا خون مى ریزد و پیش مى آید، ولى صاحب خانه، مجبور به رعایت مسائل انسانى مربوط به خویش است. این امر نیز کار او را به کندى مى کشاند.
مجموع این امور و امورى دیگر، دلیل بر شکست قومى است که در خانه خود مورد تهاجم قرار گیرند. به همین دلیل، در غزوات اسلامى، همیشه (جز در بعضى از موارد استثنایى که شرایط خاصى وجود داشته، مانند جنگ احزاب) دستور داده مى شد که جنگجویان، به خارج شهر و به استقبال دشمن بروند.
سپس امام (علیه السلام) به عنوان نتیجه گیرى مى فرماید: «ولى شما، هر کدام، مسؤولیت را به گردن دیگرى انداختید و دست از یارى هم برداشتید تا آنجا که مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شدید و سرزمین هایتان از دست رفت; (فَتَوَاکَلْتُمْ(۲) وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ(۳) عَلَیْکُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِکَتْ عَلَیْکُمُ الاَْوْطَانُ).
تواکل، در اصل واگذارى هر کس کار خود را به دیگرى است. و به تعبیرى دیگر، مفهومش این است که هر کس مسؤولیت را از خود سلب کند و برعهده دیگرى بگذارد و در نتیجه میدان خالى شود. تخاذل، این است که هر کسى از یارى دیگرى چشم بپوشد و او را به حال خود رها سازد، در نتیجه، رشته اتّحاد گسیخته شود و دشمن، بى آن که احساس رادع و مانعى کند، حمله ور شود و این یکى از بدترین و زشت ترین صفات در جوامع بشرى است که افراد، مسؤولیت ها را از خود سلب کرده به گردن دیگران بیندازند و هر کس به کار خویش پردازد و اگر برادر یا برادرانش مورد تهاجم قرار گیرند، آنها را تنها بگذارد. و نتیجه این کار، همان است که مولا در سخن بالا فرموده است; یعنى دشمن جسور مى شود و پى در پى حمله مى کند و شهرها و آبادى ها یکى بعد از دیگرى، در برابر او سقوط مى کند.
سپس امام (علیه السلام) به عنوان بیان یک شاهد زنده عینى، به شرح ماجراى دردناک حمله اخوغامد، (سفیان بن عوف غامدى) پرداخته، چنین مى فرماید:
(اکنون بشنوید یکى از فرماندهان لشکر غارتگر شام) اخوغامد، به شهر انبار حمله کرده و لشکریان او وارد آن شهر شده اند، حسّان بن حسّان بکرى، (فرماندار و نماینده من) را کشته و سربازان و مرزبانان شما را از آن سرزمین بیرون رانده است; (وَ هذَا أَخُو غَامِد وَ قَدْ وَرَدَتْ خَیلُهُ الاَْنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکْرِیَّ وَ أَزَالَ خَیْلَکُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا).
با توجه به این که «مسالح» جمع «مسلحه» به معناى «مرزى» است ـ به خاطر این که در آنجا اسلحه جمع آورى مى کنند و مرزداران به وسیله آن به پاسدراى مى پردازند ـ روشن مى شود که شهر انبار، در نزدیکى مرز عراق و شام بوده و اخوغامد به آن حمله ور گردیده و تعبیر «أَزالَ خَیْلَکُمْ عَنْ مَسالِحِها»، نشان مى دهد که بدون مقاومت مهمّى از مرز گذشته است. شرح این ماجرا، در آغاز خطبه گذشت.
سپس امام (علیه السلام) از میان جنایات اخوغامد و لشکر غارتگرش، انگشت روى نقطه حسّاس و بسیار دردناکى گذاشته و مى فرماید:
به من خبر رسیده است که یکى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمان دیگرى که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را از تنشان بیرون آورده است، در حالى که هیچ وسیله اى براى دفاع از خود، جز گریه و زارى و التماس نداشته اند! (وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَهِ الْمُسْلِمَهِ، وَ الاُْخْرَى الْمُعَاهَدَهِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا(۴) وَ قُلْبَهَا(۵) وَ قَلاَئِدَهَا(۶) وَ رُعُثَهَا(۷)، ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلاَّ بِالاِْسْتِرْجَاعِ وَ الاِْسْتِرْحَامِ.)
اشاره به این که احدى از مسلمانان آنجا به دفاع این زن مسلمان و زن غیر مسلمانى که در پناه اسلام بوده، برنخاسته است! گویى، خاک مرگ بر سر همه آنها پاشیده بوده اند که چنین ننگ آشکارى را براى خود پذیرفته اند، هم اموالشان به یغما رفته و هم نوامیسشان مورد تعرّض قرار گرفته و هم پناهندگانشان مورد ظلم و ستم واقع شده اند.
این نکته قابل توجه است که واژه «استرجاع» در کلمات مفسران نهج البلاغه، به دو معنا تفسیر شده: نخست به «گریه و زارى که توأم با هق هق و رفت و آمد صدا در گلو» است و دیگر گفتن کلمه (إِنّا للهِِ وَ إِنّا اِلَیْه راجِعُونَ) که معمولا در مصائب سخت که کارى از دست انسان ساخته نیست، گفته مى شود.
حضرت، سپس مى افزاید: «آنها بعد از این همه جنایات، با غنائم فراوانى به شهر و دیار خود بازگشته اند بى آن که حتّى یک نفر از آنان آسیب ببیند یا قطره خونى از آنها ریخته شود; ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرینَ مَانَالَ رَجُلا مِنْهُمْ کَلْمٌ،(۸) وَلاَ أُرِیقَ لَهُمْ دَمٌ.
و در نتیجه گیرى نهایى این جمله کوبنده را بیان مى فرماید که «اگر به خاطر این حادثه (بسیار دردناک) مسلمانى از شدت تأسف و اندوه بمیرد، ملامتى بر او نیست، بلکه به نظر من سزاوار است; (فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِن بَعْدِ هَذا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً).
امام (علیه السلام) در این بیان گویا از مطلبى که اعماق او را مى سوزاند، پرده برمى گیرد و آن این که چرا مسلمان با ایمان، آن قدر در برابر حوادث، سستى به خرج دهد که دشمن، بدون هیچ رادع و مانعى، به سرزمین او حمله کند اموال او را به غارت برد، حتى متعرّض نوامیس او شود و بدون کمترین ضایعات، با دست پُر، به خانه خود برگردد؟! آرى هیچ مسلمان غیرتمندى نمى تواند چنین حادثه دردناکى را تحمّل کند و اگر کسى از غصه و اندوه بمیرد، جاى سرزنش نیست.
جالب این که تجاوز به حریم و گرفتن زینت آلات زنان مسلمان و غیر مسلمان و هتک احترام آنها در یک ردیف شمرده شده و این نشان مى دهد که اوّلا اسلام، تا چه حدّ براى نوامیس مردم اهمّیّت قائل است و ثانیاً، تا چه اندازه خود را متعهد به دفاع از اقلیت هایى که در پناه اسلام زندگى مى کنند مى داند. به هر حال مقصود امام (علیه السلام)بیان عمق فاجعه اى است که انجام شده است.
بدیهى است این سخن، ویژه دیروز و زمان هاى گذشته و حمله لشکر معاویه به شهر انبار نبوده و نیست، بلکه یک قاعده کلّى است که در زندگى مسلمانان امروز و فردا نیز صادق است. گویى امام (علیه السلام) مسلمانان امروز را که مورد تهاجم شرق و غرب غارتگر قرار گرفته و اموال و نوامیس شان را به خطر انداخته اند و در دفاع از خود در برابر این خونخواران و غارتگران، سستى به خرج مى دهند، مخاطب ساخته و همین سخنان را براى آنها بازگو مى کند که اگر مرد مسلمانى، از تجاوز دژخیمان به سرزمین هاى مقدّس اسلامى و تجاوز به قبله نخست آنها و غارت منابع و اموال و هتک نوامیس و اعراضشان، از اندوه و غصه بمیرد، در خور سرزنش نخواهد بود.
***
نکته ها:
۱ ـ شکست و پیروزى بى دلیل نیست
در این بخش از خطبه، امام (علیه السلام) با آن فکر نافذ و روح بلند و ممارست مستمر در مسائل مربوط به جنگ و پیروزى و شکست، انگشت روى چند عامل مهم گذارده که سزاوار است همه فرزندان مکتبى امام، به آن توجه کنند. او مى فرماید: یکى از عوامل مهم شکست، حالت انفعالى به خود گرفتن و اجازه تهاجم به دشمن دادن است، تا آنجا که وارد خانه آنها شود. این، یک واقعیت غیر قابل انکار است و دلایل آن را به هنگام تفسیر خطبه شرح دادیم.
عامل دیگر، تواکل، به معناى «مسؤولیت را به گردن هم انداختن» است. اگر در اجتماع، هر کسى وظیفه خود را به خوبى انجام دهد و گناه خود را به گردن دیگرى نیندازد و سهم خویش را در مسؤولیت ها بپذیرد، ناکامى و شکست، کمتر واقع مى شود. بدبختى از آنجا شروع مى شود که هر کس از زیر بار مسؤولیت خود فرار کند و دیگرى را مقصّر بشمارد، در چنین جامعه اى همه مقصرند و همه گنهکار و شکست آنها در برابر دشمنان غیر منتظره نیست.
عامل سوم، تخاذل است و آن این که هر کسى که گرفتار حادثه اى مى شود، دیگران، حادثه را مربوط به خود او بدانند و به یاریش نشتابند. اگر حمله به این شهر مى شود، مردم شهرهاى دیگر به یارى شهر مورد تهاجم نشتابند. بدیهى است در حادثه متقابل نیز اهل شهر دوم به یارى شهر نخست نخواهند آمد و نیز محلات یک شهر، همه به صورت واحدهاى جداگانه درمى آیند و با این تجزیه پیروزى دشمن مهاجم مسلّم است.
ولى اگر حالت انفعالى مبدّل به حالت تهاجمى شود و مسلمانان بر دشمنان پیشى بگیرند و هر کدام سهم خود را در مسؤولیت اجتماعى و دفاع از کیان اسلام و کشورهاى اسلامى برعهده بگیرند و هر گاه بخشى از کشور عظیم اسلام مورد تهاجم واقع شود همه کشورهاى اسلامى، یکپارچه برخیزند و به یارى بشتابند، به یقین پیروزى با آنها خواهد بود.
در خطبه ۱۶۶ نیز به بخشى از این مطلب اشاره شده است: (أَیُّهَا النّاسُ! لَو لَمْ تَتَخاذَلُوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنُوا عَنْ تَوهینِ الْباطِلِ لَمْ یَطْمَعَ فیکُمْ مَنْ لَیْسَ مِثلَکُمْ وَ لَمْ یَقْوَ مَنْ قَوِىَ عَلَیْکُمْ); اى مردم! اگر دست از حمایت هم در یارى حق برنمى داشتید و در تصعیف باطل، سستى نمى کردید، هیچ گاه، آنان که در پایه شما نیستند، در شکست شما طمع نمى کردند و هیچ نیرومندى، بر شما غالب نمى شد.
۲ ـ حمایت از اقلیت هاى مذهبى
ممکن است بعضى تصور کنند که مسأله احترام به اقلیت هاى مذهبى که در پناه اسلام، جان و مالشان محفوظ شمرده شده و نیز حمایت از آنها، تنها یک شعار است، ولى توجه به مسائل مربوط به آنها در فقه اسلامى و تعبیراتى مانند تعبیر امام(علیه السلام) در این خطبه، نشان مى دهد که اسلام، دقیقاً خود را حامى آنها مى شمرد و مادام که دست به پیمان شکنى و اَعمالى بر ضد اسلام نزده اند، جان و مال و حیثیت و آزدى شان، محفوظ است.
در این فراز خطبه، امام (علیه السلام) شدیداً از این مسأله ناراحت است که چرا غارتگران شام، زیور آلات زنان یهودى یا نصرانى را که در پناه اسلام مى زیسته اند، به یغما برده اند. حتّى آنها را در کنار زنان مسلمان قرار مى دهد و نسبت به هر دو، شدیداً اظهار نگرانى و ناراحتى مى کند که چرا حرمت آنها شکسته شده و زیور آلاتشان غارت گردیده؟! و مردم عراق را به خاطر سستى و تنبلى در برابر این غارتگران، شدیداً، ملامت و سرزنش مى کند.
۳ ـ غیرت دینى
منظور از غیرت دینى، این است که انسان، در برابر تخلّفاتى که از مسیر حق و عدالت و احکام الهى مى شود، خاموش ننشیند و بى تفاوت از کنار آنها نگذرد بلکه تخلّف، هر چه شدیدتر باشد، جوش و خروش او بیشتر گردد. کسانى که خونسرد و بى رمق، از مقابل این امور مى گذرند، فاقد غیرت دینى هستند.
قرآن مجید، درباره بعضى از جنگجویان باایمان که فاقد وسائل لازم براى شرکت در میدان جنگ بودند، مى فرماید: (وَ لاعَلَى الَّذینَ اِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّ یَجِدُوا مایُنْفِقُونَ)(۹); بر کسانى که وقتى نزد تو آمدند که آنها را بر مرکبى (براى میدان جهاد) سوار کنى و تو گفتى که: «مرکبى که شما را بر آن سوار کنم، ندارم.» و آنها از نزد تو بازگشتند در حالى که چشمانشان از اندوه، اشکبار بود، ایرادى نیست; چرا که چیزى که در راه انفاق کنند، نداشتند.
این، چه عاملى است که فردى را که ابزار و وسایل جهاد را نمى یابد چنان منقلب مى کند که بى اختیار مانند ابر بهار، اشک بریزد؟ (توجه داشته باشید «تفیض»، در اینجا به معناى «فرو ریختن فراوان» است); آن چیزى جز غیرت دینى نیست.
در خطبه مورد بحث نیز به یکى از مظاهر آن ـ که در بالاترین حدّ قرار دارد ـ اشاره شده است. حضرت مى فرماید: «اگر مسلمانى، به خاطر این حادثه (بسیار دردناک) از شدّت تأسّف بمیرد، جاى سرزنش ندارد، بلکه به نظر من سزاوار است.»
غیرت دینى، عامل بسیار مهمّى براى دفاع از حریم قوانین اسلام و احیاى معروف و از میان بردن منکر است.
جالب این که در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است که خداوند، دو فرشته را براى عذاب قومى مأمور کرد. هنگامى که آنها به سراغ این مأموریت خود رفتند، مردى به ظاهر نورانى را که آثار پارسایى و صلاح از او آشکار بود دیدند که در حال تضرّع و زارى به درگاه خدا است. یکى از آن دو، به دیگرى گفت: «این مرد، دعا کننده را دیدى؟» دیگرى گفت: آرى، ولى من مأموریتم را انجام مى دهم» دومى گفت: من، هیچ کارى نمى کنم، تا به پیشگاه خدا، پروردگارم بازگردم (و دستور جدیدى بگیرم) هنگامى که به پیشگاه خداوند عرضه داشت که «پروردگارا! من به آن شهر که رسیدم، یکى از بندگان تو را دیدم که در حال دعا و تضرّع است.» دستور آمد که برو و مأموریتت را انجام ده (و شهر را زیرورو کنید); فأِنَّ ذلِکَ رجُلٌ لَمْ یَتَغیَّرْ وَجْهُهُ غَضَباً لى قَطُّ; او مردى است که هرگز، چهره اش از خشم در راه من، متغیّر و برافروخته نشده است (و ذره اى غیرت دینى نداشته).(۱۰)
***
پی نوشت:
۱ ـ «عُقْر» (بر وزن ظُهر) به معناى «اساس و ریشه هر چیزى» است. و این که به پى کردن شتر، عَقْر (بر وزن ضرب) گفته مى شود، به خاطر این است که اساس و ریشه آن را مى زنند، به طورى که شتر تعادل خود را از دست مى دهد و به روى زمین مى افتد.
۲ ـ «تواکلتم» از مادّه «وکل» به معناى این است که دو یا چند نفر، هر کدام، کار خود را به هم موکول کنند.
۳ ـ «شُنَّتْ» از مادّه «شنن» به معناى «خشکى و کهنگى» است، سپس در هر موردى که آب یا مانند آن به صورت پراکنده و از هر طرف فرو ریزد، اطلاق شده است، همانند مشک کهنه اى که پاره شود و آب درون آن، متفرق و پراکنده گردد. جمله (شُنَّتْ عَلَیْکُمُ الْغاراتُ) اشاره به حملات پراکنده و پى در پى مى باشد که از سوى غارتگران شام به نواحى مختلف عراق صورت مى گرفت.
۴ ـ «حِجْل» (بر وزن فعل) و «حَجْل» (بر وزن فَصل) به معناى «خلخال، همان زینتى که زن هاى عرب در مچ پا مى کردند و حجله ـ که صحیح آن حَجْلَه (بر وزن عجله) است ـ به معناى اطاق مخصوص عروس است که آن را زینت مى کنند و مى آرایند.
۵ ـ «قُلْب» (بر وزن قفل) به معناى «دستبند» و در اصل، از مادّه «قلب»، به معناى «دگرگونى» گرفته شده است. این، شاید به این دلیل باشد که دستبند، در دست انسان دائماً در حرکت است.
۶ ـ «قلائد» جمع «قِلاده» (بر وزن اجاره) به معناى «گردنبند» است و به هر چیزى که چیز دیگرى را احاطه کند، اطلاق مى شود.
۷ ـ «رُعُث» (بر وزن شتر) جمع «رَعْث» (بر وزن رأس) به معناى «گوشواره» است.
۸ ـ کلم، به معناى «زخم و جراحت» است.
۹ ـ سوره توبه، آیه ۹۲.
۱۰ ـ بحارالانوار، جلد ۹۷، صفحه ۸۹، حدیث ۶۰.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: یاران سست عنصر

فَیَا عَجَباً عَجَباً، وَ اللَّهِ یُمِیتُ الْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ، فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرْمَى یُغَارُ عَلَیْکُمْ وَ لَا تُغِیرُونَ وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ وَ یُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ؛ فَإِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی أَیَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّهُ الْقَیْظِ أَمْهِلْنَا یُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ وَ إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّهُ الْقُرِّ أَمْهِلْنَا یَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ؛ کُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ، فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ.

شگفتا شگفتا به خدا سوگند، این واقعیّت قلب انسان را مى میراند و دچار غم و اندوه مى کند که شامیان در باطل خود وحدت دارند، و شما در حق خود متفرّقید. زشت باد روى شما و از اندوه رهایى نیابید که آماج تیر بلا شدید. به شما حمله مى کنند، شما حمله نمى کنید با شما مى جنگند، شما نمى جنگید این گونه معصیت خدا مى شود و شما رضایت مى دهید. 
وقتى در تابستان فرمان حرکت به سوى دشمن مى دهم، مى گویید هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد، و آنگاه که در زمستان فرمان جنگ مى دهم، مى گویید هوا خیلى سرد است بگذار سرما برود. همه این بهانه ها براى فرار از سرما و گرما بود. وقتى شما از گرما و سرما فرار مى کنید، به خدا سوگند که از شمشیر بیشتر گریزانید.
آنها در باطل خود متّحدند و شما در حقّتان پراکنده!
در این بخش از خطبه، امام به تحلیل دیگرى درباره عوامل شکست و عقب نشینى مردم کوفه و عراق، توأم با ملامت و سرزنش مى پردازد، باشد که با این بیان روح خفته آنها را بیدار کند و پیش از آن که اوضاع کشور آنها، بدتر شود بپا خیزند و به دفع دشمن بپردازند.
نخست مى فرماید: «شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند! قلب را مى میراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازیر مى کند که آنها (شامیان غارتگر) در مسیر باطل خود، چنین متّحدند و شما، در طریق حقّتان، این گونه پراکنده و متفرّق; «فَیَا عَجَباً!(۱) عَجَباً ـ وَ اللهِ ـ یُمِیتُ القَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنِ اجْتِمَاعِ هؤُلاَءِ القَوْمِ عَلَى بَاطِلِهمْ، وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ!»
همیشه، تعجّب و شگفتى، از امورى است که با جریان طبیعى، سازگار نیست و علل ناشناخته یا نامأنوسى دارد. طبیعت امر چنین اقتضا مى کند که طرفداران حق به خاطر ایمان محکمى که به آن دارند، محکم بایستند و از آن دفاع کنند، ولى طرفداران باطل چون انگیزه نیرومندى براى دفاع از آن ندارند، نسبت به حمایت از آن سست و ناتوان باشند، ولى اگر دیدیم طرفداران حق پراکنده و بى اراده و سست و ضعیفند، امّا طرفداران باطل متّحد و منسجم و در راه خود مصمّم هستند، سبب شگفتى مى شود.
اهل عراق، پیشوایشان على (علیه السلام) بود که گذشته از وصیّت مُسَلّم پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) درباره ولایت او، همه مردم مکّه و مدینه، از مهاجران و انصار و غیر آنها و غالب مناطق دیگر، با او بیعت کردند و دلائل حقّانیتش، از افکار و اعمال و زهد و عدالتش نمایان بود، امّا غارتگران شام به دنبال مردى طغیانگر و جاه طلب که سوابق زشت خاندان او در اسلام و جاهلیت، بر کسى پوشیده نبود، سر به شورش در برابر امام بر حق برداشته بودند با این حال آیا جاى تعجّب نیست که آنها پشت سر پیشواى خود بایستند و اینها این چنین پیمان شکنى کنند؟!
اینجاست که امام، شدیداً ناراحت مى شود و آنها را زیر شلاّق سرزنش و ملامت مى گذارند; چرا که سزاوار چنین سرزنش تند و تلخى بودند، مى فرماید: «روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرینتان باشد! چرا که (آن چنان سستى و پراکندگى به دشمن نشان دادید که) هدف تیرها قرار گرفته اید; (فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً(۲)، حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرمَى).
پى درپى، به شما حمله مى کنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنید، (یُغَارُ عَلَیْکُمْ وَ لاَتُغِیرُونَ).
با شما مى جنگند و شما، با آنها پیکار نمى کنید! (وَ تُغْزَونَ وَ لاتَغْزُونَ).
آشکارا، معصیت خدا مى شود و شما با اعمال نادرستتان به آن رضایت مى دهید! (وَ یُعْصَى اللهُ وَ تَرْضَوْنَ!).
در واقع امام (علیه السلام) دلیل سرزنش خود را نسبت به آنان، در این چند چیز خلاصه مى کند که ریشه همه یک امر است و آن سستى و تنبلى و بى تفاوتى به خرج دادن است تا آنجا که دشمن، چنان جسور مى شود که پى درپى حمله مى کند غارت مى کند، و خون بى گناهان را مى ریزد و آنها تماشاچى این صحنه هاى غم انگیز و زشت و ناروا هستند!
سپس امام (علیه السلام) انگشت روى یک دلیل روشن بر محکومیت آنان، به خاطر سستى و بى ارادگى و ضعف و ناتوانیشان گذارده، مى فرماید: «هرگاه در ایّام تابستان، فرمان حرکت به سوى دشمن را دادم، گفتید: «اکنون، شدّت گرما است; اندکى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرونشیند»! و اگر در زمستان، این دستور را به شما دادم، گفتید: «اکنون، هوا فوق العاده سرد است، بگذار سوز سرما آرام گیرد! (فَإِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی أَیَّامِ الحَرِّ قُلْتُمْ: هذِهِ حَمَارَّهُ(۱) الْقَیْظِ(۲); أَمْهِلْنَا یُسَبَّخُ(۳) عَنَّا الحَرُّ. وَ إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِى الشِّتَاءِ، قُلْتُمْ: هذِهِ صَبَارَّهُ(۴) الْقُرِّ، أَمْهِلْنَا یَنْسَلِخْ(۵) عَنَّا الْبَرْدُ!)
ولى همه اینها، بهانه هایى است براى فرار از گرما و سرما; (کُلُّ هذا فِراراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ).(۶)
جایى که از سرما و گرما (این همه وحشت دارید) و فرار مى کنید، به خدا سوگند! از شمشیر (دشمن) بیشتر (وحشت دارید و) فرار خواهید کرد; (فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ، فَأَنْتُمْ ـ وَ اللهِ ـ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ!)
گویى میدان جنگ باید در فصل بهار باشد، آن هم در میان دشت هاى پر از گل و مرغزارها، همراه پرندگان خواننده و چشمه سارها و نسیمِ لطیف و روح افزا! آن گاه سربازان بنشینند و دشمنان را با اشاره چشم و ابرو بر خاک بیندازند!
این بى خبران، تاریخ اسلام را که زمان چندانى از آن نگذشته بود، به کلّى، فراموش کرده بودند که یاران پیامبر فاصله میان مدینه و میدان تبوک را در آن گرماى سوزان تابستانِ بیابان حجاز با پاى برهنه روى سنگ هاى تفتیده از تابشِ آفتاب، با نداشتن آب و آذوقه کافى پیمودند و در جنگهاى دیگر نیز سخت ترین ناملایمات را تحمّل کردند و مانند شیر ژیان، بر دشمن حمله کردند! اگر آنها مى خواستند مانند کوفیان سستْ عنصر، ملاحظه سرما و گرما کنند، هرگز درختِ تنومند اسلام بارور نمى شد و به ثمر نمى نشست. نه تنها در اسلام بلکه در هیچ نقطه اى از دنیا، سربازان سُست و نازپرورده و ترسو و پراکنده پیروز نشدند، بلکه همیشه، ذلیل و حقیر و شکست خورده بودند.
در واقع سخن آنها، شباهت زیادى با سخن کفّار و منافقان داشت که مى گفتند: (لاتَنْفَرِوا فِى الْحَرِّ); «در گرماى تابستان (به سوى میدان جهاد) حرکت نکنید!» که قرآن، در پاسخ آنها مى گوید: «قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أشَدُّ حَرّاً لَوْ کانُوا یَفْقَهُونَ»; بگو: آتش دوزخ از این گرمتر است، اگر مى دانستند.(۹)
در واقع، کوفیان که با این گونه اظهارات واهى، از جهاد با دشمن خونخوار و سنگدل، طفره مى رفتند، گرفتار نوعى نفاق بودند، نفاقى که از ضعف ایمان آنها به مبانى اسلام و پیشوایشان، امیرمؤمنان على (علیه السلام) سرچشمه مى گرفت.
به هر حال، مجاهدان واقعى که در صحنه هاى نبرد مى جنگند و مى جوشند و مى خروشند و پیروز مى شوند، کسانى هستند که نه به مشکلات آب و هوا مى اندیشند و نه به مشکلات مسیر راه و میدان نبرد. بى شک، اگر دشمن، احساس کند که جنگجویان مخالف، مثلا از جنگیدن در سوز سرما و گرما پرهیز دارند، درست حمله خود را در همان زمان شروع مى کند و با استفاده از این نقطه ضعف، وسیله پیروزى خویش را فراهم مى سازد.
***
نکته:
این همه سرزنش، براى چیست؟
با مطالعه این فراز از کلام مولا امیرمؤمنان على (علیه السلام) این سؤال به ذهن مى آید که «چرا آن پیشواى مدیر و مدبّر چنین حملات شدید و تندى نسبت به مردم کوفه مى کند و آنها را به شدّت زیر ضربات شلاّق هاى سرزنش و ملامت قرار مى دهد ـ و در فراز بعد هم، فراتر مى رود و به آنها مى فرماید: «من، دوست داشتم که هرگز شما را نمى دیدم و نمى شناختم… خدا، شما را بکشد که این قدر خون به دل من کردید!»
ولى اگر در تاریخ کوفه و کوفیان و عهدشکنى ها و نفاق افکنى ها و بى وفایى ها و سستى و ضعف آنها بیشتر مطالعه کنیم، فلسفه این سرزنشهاى تند و شدید را در مى یابیم. گویى، امام (علیه السلام) این سخنان را به عنوان آخرین راه درمان و چاره براى این بیماران کوردل، انتخاب فرموده است; همان کسانى که غیرت آنها در برابر هیچ چیز به جوش نمى آمد و انواع تحقیرها و تحمیلها را از دشمن پذیرا مى شدند! امام (علیه السلام) مى خواهد از این راه، دست به کارى بزند که اگر کمترین احساسى در جان آنها است، به پاخیزند و به حرکت درآیند و به مقابله با دشمن بشتابند. استفاده از این راه، از نظر روانشناسى، در برابر بعضى از گروه ها کارساز است.
این سخنان، در واقع، سخن کسى است که از پیروانِ سست عنصر مأیوس شده و براى بیدار کردن آنها جز استفاده از این کلمات تند، راهى نمى بیند و عجب این که آنها با این همه تازیانه هاى سخن نیز بیدار نشدند و هنگامى که از آنها براى تشکیل لشکر و حرکت به سوى دشمن دعوت فرموده جز گروه اندکى لبیک نگفتند! به همین دلیل امام (علیه السلام) ناچار شد که افرادى به روستاها و آبادى هاى اطراف فرات بفرستد و از آنها ـ که مردمانى جنگجو و وفادار به امام (علیه السلام) بودند ـ براى بسیج لشکر دعوت کند.
در واقع کوفیان در این برهه از تاریخ خود شباهتى به قوم لجوج بنى اسرائیل در عصر موسى(علیه السلام) که هر چه آنها را تشویق براى حمله به دشمنانشان در بیت المقدس کرد، آنها گفتند: «ما از آنان وحشت داریم و تا آنان در بیت المقدس هستند، ما هرگز وارد آن نمى شویم. ما همین جا نشسته ایم، تو و پروردگارت بروید و بیت المقدس را فتح کنید! «قالُوا یا مُوسى اِنَّ فیهَا قَوْماً جَبّارینَ وَ إِنّا لَنْ نَدْخُلَهَا حَتّى یَخْرُجُوا مِنْها فَاِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَاِنّا داخِلوُنَ…فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا اِنّا هاهُنا قاعِدُونَ».(۱۰)
***
پی نوشت:
۱ ـ یا عَجَباً عَجَباً، بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند که جمله «فَیا عَجَباً عَجَباً!» در اصل، «عَجِبْتُ عَجَباً…» بوده است، یعنى منصوب به عنوان مفعول مطلق است. این احتمال نیز داده شده است که عجباً نخستین، از قبیل مفعول مطلق و دومى تکرار و تأکید باشد. (شرح نهج البلاغه، ابن میثم، جلد ۲، صفحه ۳۶) بعضى نیز گفته اند که در تقدیر، «یا عَجَبى اِحْضِرْ; اى شگفتى من! حاضر شو». بوده است. (شرح نهج البلاغه، علامّه خویى، جلد ۳، صفحه ۳۹۲)، این تفسیر با منادى واقع شدن «عجباً»، تناسب بیشترى دارد.
۲ ـ تَرَحاً، به معناى «اندوه و حزن» و در واقع در این جمله، امام (علیه السلام) به آنها نفرین مى کند که همواره قرین حزن و اندوه گردند.
۳ ـ «حماره» از مادّه «حمر» به معناى «رنگ قرمز» است. به همین جهت به گرماى سوزان تابستان، حماره گفته مى شود. گویى از شدت گرما، مانند آتش سرخ و سوزان است.
۴ ـ «قیظ» (بر وزن فیص) به معناى «شدت گرماى تابستان» است. بنابراین اضافه «حماره» به «قیظ» نوعى تأکید در گرما را مى رساند.
۵ ـ «یسبّخ» از مادّه «سبخ» است به معناى «فراغت از چیزى یا تخفیف» آن است و در این جا به معناى «فرو نشستن سوز گرما» است.
۶ ـ «صبارّه» از مادّه «صبر» در اصل، به معناى «حبس و نگهدارى چیزى» است و شکیبایى را، به همین مناسبت، صبر مى گویند. و شدّت سرما را که «صبارّه» مى گویند، از این جهت است، که انسان را از کار و فعالیّت باز مى دارد.
۷ ـ «ینسلخ» از مادّه «سلخ» و در اصل، به معناى «پوست کندن» است و سلاّخ را به همین جهت، سلاّخ مى گویند که پوست حیوان را مى کند آن گاه این کلمه، به «جدا ساختن هر چیزى» اطلاق شده است و در جمله بالا اشاره به فرونشستن سوز سرما است.
۸ ـ «قرّ»، به گفته مقیاس، به دو معنا آمده: نخست: سرما، و دوم جاى گرفتن و استقرار در مکان است. بعید نیست که معنى نخست، به معناى دوم بازگردد، چرا که سرماى شدید، انسان را از کار باز مى دارد.
۹ ـ سوره توبه، آیه ۸۱.
۱۰ ـ سوره مائده، آیات ۲۲ ـ ۲۴.
 
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: مردان نامرد

البرم بالناس:
یَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ، حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّی لَمْ أَرَکُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْکُمْ مَعْرِفَهً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً. قَاتَلَکُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِی قَیْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیْظاً وَ جَرَّعْتُمُونِی نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَیَّ رَأْیِی بِالْعِصْیَانِ وَ الْخِذْلَانِ، حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَیْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِی طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَکِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ. لِلَّهِ أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّی؟ لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّینَ؛ وَ لَکِنْ لَا رَأْیَ لِمَنْ لَا یُطَاع.
اى مرد نمایان نامرد اى کودک صفتان بى خرد که عقل هاى شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد. چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمى دیدم و هرگز نمى شناختم. شناسایى شما -سوگند به خدا- که جز پشیمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سر انجام آن شد. 
خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون، و سینه ام از خشم شما مالامال است. کاسه هاى غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشاندید، و با نافرمانى و ذلّت پذیرى، رأى و تدبیر مرا تباه کردید، تا آنجا که قریش در حق من گفت: «بى تردید پسر ابى طالب مردى دلیر است ولى دانش نظامى ندارد». خدا پدرشان را مزد دهد(۱)، آیا یکى از آنها تجربه هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد، یا در پیکار توانست از من پیشى بگیرد؟ هنوز بیست سال نداشتم، که در میدان نبرد حاضر بودم، هم اکنون که از شصت سال گذشته ام. امّا دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند، رأیى نخواهد داشت. 
________________
(۱) جمله دعائیّه است که گاه در نکوهش و کنایه زدن بکار مى ‏رود.
دل مرا خون کردید!
در آخرین فراز این خطبه امام هم چنان تازیانه هاى ملامت و سرزنش را پى در پى بر روح آنها مى زند تا شاید این خواب آلودگانِ سست عنصر از خواب غفلت بیدار شوند و چشمان خود را باز کنند و ببینند در چه شرایط مرگبارى گرفتارند، شاید که بر پا خیزند و با یک جهاد مردانه و خدا پسندانه دست شامیان غارتگر را از کشور اسلام قطع کنند.
در نخستین قسمت، آنها را با سه جمله کوبنده، مخاطب مى سازد و مى فرماید: اى مرد نمایانى که در حقیقت مرد نیستید; (یا أَشْباهَ الرِّجالِ وَ لارِجالَ)!
آرزوى هاى شما مانند، آرزوهاى کودکان است. (که با مختصر چیزى، فریب مى خورند و دل، خوش مى کنند و چشم بر خطر مى بندند. (حُلُومُ(۱) الاَْطْفالِ).
و عقل و خرد شما، مانند عروسان حجله نشین است (که جز عیش و نوش و زر و زیور به چیزى نمى اندیشند); (وَ عُقُولُ رَبّاتِ(۲) الْحِجالِ(۳))!
در توصیف نخست، امام آنها را برنداشتن شجاعت و حمیّت و غیرت مردانگى سرزنش مى کند چرا که تنها در چهره مردان بودند و از صفات ویژه مردان در آنها خبرى نبود.
حضرت، سپس لحن کلام را تندتر فرموده مى گوید: «دوست داشتم که هرگز شما را نمى دیدم و نمى شناختم، همان شناختى که سرانجام، به خدا سوگند! پشیمانى بار آورد و خشم آور و غم انگیز بود; (لَوَدِدْتُ أَنِّى لَمْ أَرَکُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْکُمْ مَعْرِفَهً ـ وَاللهِ ـ جَرَّتْ نَدَماً، وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً).
تاریخ گواه بر این مطلب است که دوستى مردم کوفه و عراق براى امام (علیه السلام) در تمام دوران خلافتش، ثمره اى جز غم و اندوهِ ناشى از سستى ها، بىوفایى ها، پیمان شکنى ها، ضعف ها، پراکندگى ها ـ و اشکال مختلف نفاق، نداشت و این گروه، سبب مشکلات عظیمى در رهبرى و مدیریت این امام مدیر و مدبّر و آگاه شدند. طبیعى است که امام (علیه السلام) آرزو کند که اى کاش هرگز آنها را نمى دید و گرد او جمع نمى شدند.
سرانجام آنها را هدف تیر نفرینش قرار داده مى فرماید: «خداوند، شما را بکشد و نابود کند (و از رحمتش دور سازد و به لعنت گرفتار کند)(۴)!
که این همه خون به دل من کردید، و سینه مرا پر از خشم ساختید و کاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه، به من نوشاندید! با نافرمانى و ترکِ یارى، نقشه هاى مرا (براى سرکوبى دشمن و ساختن یک جامعه آباد اسلامى) تباه کردید تا آنجا که (امر بر دوست و دشمن مشتبه شد) و قریش (که از سوابق من در آشنایى با فنون جنگ به خوبى آگاه بودند) گفتند: پسر ابوطالب مرد شجاعى است ولى از فنون جنگ آگاه نیست; (قَاتَلَکُمُ اللهُ! لَقَدْ مَلأتُمْ قَلْبِی قَیْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیْظاً وَ جَرَّعْتُمُونی نُغَبَ(۵) التَّهْمَامِ(۶) أَنْفَاساً، وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَىَّ رَأیِی بِالْعِصْیَانِ وَ الْخِذْلاَنِ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَیْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِی طَالِب رَجُلٌ شُجَاعٌ، وَلکِنْ لاَعِلْمَ لَهُ بِالحَرْبِ).
معمولا بسیارى از ملت ها، عامل عقب نشینى و مشکلات خود را، ضعف پیشوایان و رهبرانشان مى دانند، ولى گاه قضیه به عکس مى شود; یعنى، پیشوا بسیار لایق است، ولى ضعف و ناتوانى و عقب ماندگى فکرى و فرهنگى در پیروان است و این براى یک پیشواى بزرگ و لایق بسیار دردآور است که گرفتار مردمى سست عنصر و بى اراده شود و نتیجه کار منفى باشد و با این حال، مردم در قضاوت خود آن را به حساب پیشواى بزرگشان بگذارند!
حضرت، سرانجام در آخرین جمله هاى این خطبه، به پاسخ سخنان ناروا و نادرستِ جماعتى از قریش مى پردازد که آن حضرت را به ناآگاهى از فنون جنگ متّهم مى ساختند. او مى فرماید: «خداوند پدرشان را حفظ کند! آیا هیچ یک از آنها، از من با سابقه تر و پیشگام تر در میدان هاى نبرد بوده است؟ (للهِِ(۷) أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً(۸)، وَ أَقْدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّى؟).
من آن روز که آماده جنگ شدم (و گام در میدان نهادم) هنوز بیست سال از عمرم نگذشته بود و الآن از شصت سال هم گذشته ام (بنابراین بیش از چهل سال جنگ را به عنوان یک فرمانده و یا در صف مقدّم تجربه کرده ام) ولى چه کنم؟ آن کس که فرمانش را اطاعت نمى کنند، طرح و نقشه و تدبیرى ندارد (و هر اندازه صاحب تجربه و آگاه باشد، کارش به جایى نمى رسد; (لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ، وَها أَنَاذا قَدْ ذَرَّفْتُ(۹) عَلَى السِّتِّینَ! وَلکِنْ لا رَأْیَ لِمَنْ لاَیُطَاعُ!).
***
نکته ها:
۱ ـ پیروان نالایق، شخصیت پیشوایان را زیر سؤال مى برند
بى شک، هیچ پیروزى و شکستى بدون دلیل نیست و آنها که همه، یا بعضى از پیروزى و شکست ها را به علل ناشناخته و عوامل مرموز و یا تصادف و اتفاق و شانس و طالع نسبت مى دهند، کسانى هستند که نمى خواهند با حقایق تلخ، رو به رو شوند و آن را تحلیل کنند.
در تحلیل هاى معمولى، غالباً، عامل اصلى پیروزى و شکست را، قدرت فرماندهى و مدیریت و آگاهى او مى دانند، در حالى که در پاره اى از موارد، مسأله عکس است و فرمانده و پیشوا از نظر روحیه و آگاهى و مدیریت در نهایت قوّت است، ولى پیروانِ ضعیف و ترسو و بى اراده و از هم بریده و بى تجربه ـ که نمى توانند طرح هاى دقیق مدیریت پیشوایشان را به خوبى پیاده کنند ـ عامل اصلى شکست محسوب مى شوند و اینجا است که شخصیت و توان رهبرى، در آتش فساد پیروان مى سوزد! و این براى یک فرمانده لایق و مدیر و مدبر، بسیار دردناک است.
اگر مى بینید که على (علیه السلام) در این خطبه، مانند شمع مى سوزد و ناله سر مى دهد و مردم کوفه را زیر رگبار سرزنش هاى خود قرار مى دهد، به همین دلیل است. پراکندگى و پیمان شکنى و ضعف و زبونى آنان سبب شد که نه تنها دشمن بلکه حتى دوستانى که سوابق رشادت و مدیریت پیروزمندانه آن امام بزرگوار را در غزوات اسلامى، به خاطر داشتند، چشم بر هم، نهاده و امام را متّهم به عدم آگاهى از فنون جنگ بکنند! این جاست که امام دست آنها را گرفته و به سوى تاریخ گذشته زندگى خود مى برد، و مى فرماید: من بیش از چهل سال، تجربه موفق در جنگ ها داشتم، چه گونه مى توان مرا به عدم آگاهى در فنون جنگ متهم کرد؟! مشکل من جاى دیگر است و آن این است که من پیروانى دارم که فاقد انضباط نظامى اند و طغیانگر و سرکشند و در لحظات حسّاس خودسرانه، دست به هر کارى مى زنند و نتیجه آن شکست است.
تجربه ناموفق جنگ صفیّن و داستان خدعه و نیرنگ معاویه و عمروعاص در مسأله بر سر نیزه کردن قرآنها و از آن تأسف بارتر، داستان حَکَمیت ابوموسى اشعرى، بهترین گواه و شاهد براى این مدّعا است. امروز همه محقّقان تاریخ، بلکه غیر محقّقان مى دانند که اگر آن سرپیچى و نفاق لشکر عراق نبود پیروزى در جنگ صفین قطعى بود و هرگز آن وقایع خونبار ـ که به خاطر حکومتِ بلامنازع امویان در تاریخ اسلام، رخ داد ـ پیش نمى آمد و به همین دلیل، مى توان از وقایع جنگ صفین به عنوان دردناک ترین فراز تاریخ اسلام و تاریخ زندگى على (علیه السلام) نام برد، چرا که پیامدهایش بسیار ناگوار و گسترده بود و قلب پاک على (علیه السلام) را سخت آزرد.
نه تنها در زمان على (علیه السلام) که امروز هم بسیارى از ناآگاهان، سیاست جنگى و کشور دارى امیرمؤمنان را به خاطر بى خبرى از آنچه در تاریخ اتفاق افتاد، زیر سؤال مى برند و این یکى از بارزترین نشانه هاى مظلومیت آن بزرگوار است; آن مردى که فرمانش به مالک اشتر، به عنوان یکى از عالى ترین برنامه هاى کشور دارى و مدیریت، در تاریخ مى درخشد و پس از گذشت چهارده قرن، پیوسته، اصولش محکم و استوار است و به مصداق (کَشَجَره طَیّبَه أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤتى أُکُلَها کُلَّ حین بِأِذنِ رَبِّها)(۱۰); دوست و دشمن از ثمرات آن بهره مند مى گردد و سایر فرمان ها و نامه هاى او در نهج البلاغه از نهایت انسجام و پختگىِ سیاست او خبر مى دهد، کارش به جایى برسد که این گونه درباره او قضاوت شود!
تنها در اینجا نیست که على (علیه السلام) از این مسأله پرده برمى دارد، بلکه در موارد متعدّد دیگر نیز به این حقیقت تلخ اشاره مى کند که مردم بى وفا و عصیانگر و گروهى خیانتکار برنامه هاى مرا در هم مى ریختند. در یکى از کلمات قصار که اتفاقاً بعد از همین داستان حمله غارتگرى شام به شهر انبار، از آن حضرت شنیده شده مى خوانیم:
«وَاللهِ ما تَکْفُونَنى أَنْفُسَکُمْ فَکَیْفَ تَکْفُونَنى غَیْرَکُمْ اِنْ کانَتِ الرَّعایا قَبلى لَتَشْکُوا حَیْفَ رُعاتِها وَ اِنَّنى الْیَوْمَ لاََشْکُو حَیْفَ رَعیَّتى کَأنَّنى الْمَقُودُ وَ هُمْ الْقادَهُ أَوِ الْمَوزوُعُ وَ هُمُ الْوَزَعَهَ; شما براى حل مشکلات خودتان نمى توانید به من کمک کنید چگونه مى توانید مشکل دیگران را دفع کنید؟! در گذشته، رعایا از ستم فرمانروایانشان شکایت داشتند ولى من از ستم رعیّتم، شکایت دارم! گویا، من پیروم و آنها، پیشوا و من فرمانبر و محکومم و آنها، فرمانده و حاکم!»(۱۱)
در جاى دیگر مى فرماید: «أُریدُ أنْ أُداوِىَ بِکُم وَ أنْتُمْ دائى; من، مى خواهم بیمارى هاى خودم را به وسیله شما مداوا کنم، امّا شما، خود درد و بیمارى من هستید!»
حضرت سپس به پیشگاه خدا شکایت مى برد و عرضه مى دارد: «أَللّهُمَّ قد مَلَّت أطِبّاءُ هذه الدّاء الدَّوىِّ وَ کَلّتِ النَّزَعَهُ بِأِشطان الرَکىِّ! أَینَ الْقَومُ الَّذینَ دُعُوا اِلىَ الاِْسلامِ فَقَبِلُوهُ وَ قَرَأَوُا الْقُرانَ فَأَحْکَمُوهُ وَ هِیجُوا اِلَى الْقِتالِ فَوَلِهُوا وَ لَهَ اللِّقاحِ اِلى اَولادِها; بار خدایا! طبیبان این درد جانفرسا، خسته شدند و بازوى تواناى رادمردان در کشیدن آب همّت از وجودِ این مردم ـ که دائماً در حال فروکش کردن است ـ ناتوان گردیده! کجایند آن مردمى که به اسلام دعوت شدند و پذیرفتند و قرآن را تلاوت مى کردند و به خوبى درمى یافتند و در عمل پیاده مى کردند و به سوى جهاد دعوت مى شدند و عاشقانه مانند ناقه اى که به دنبال فرزندش مى رود، به سوى آن راه مى افتادند؟»(۱۲)
اینها همه به خوبى نشان مى دهد که مشکل کار على (علیه السلام) کجا بوده و درد بى درمان حکومتش، از کجا سرچشمه مى گرفته و اگر مردمى غیر از سست عنصرانِ کوفه گرداگرد وجودش را مى گرفتند تاریخِ اسلام شکل دیگرى به خود مى گرفت.(۱۳)
۲ ـ پاسخ به یک سؤال
بعضى از مفسّران نهج البلاغه، سؤالى را در این جا مطرح کرده اند، و آن این است که آیا این گونه سیاست را در برابر مردم پیش گرفتن (و با این شدّت وحدّت آنها را مورد سرزنش قرار دادن) صحیح است؟ آیا این سبب نمى شود که گوینده این سخنان در میان جمعیتش، تنها و غریب بماند؟
اگر این جمله را بر این سؤال بیفزائیم که امام، به شهادت گفتار و رفتارش، کوه صبر و استقامت و کانون عطوفت و محبت بود ـ با این حال چگونه راضى مى شود این گونه با مردم سخن بگوید؟ اشکال گسترده تر و عمیق تر مى گردد.
ولى همان گونه که در سابق نیز اشاره کردیم، این طرز بیان در واقع آخرین وسیله براى تحریکِ احساسات و به حرکت در آوردن افرادِ سست و ضعیف و بى تفاوت است.
این همان چیزى است که در تعبیرى عامیانه گفته مى شود: «باید کارى کرد که به رگ غیرت او برخورد کند».
بنابراین، استفاده از این شیوه بیان هماهنگ با مسأله بلاغت در کلام است که مى گوید باید کلام را مطابق با مقتضاى حال بیان کرد.
نباید فراموش کرد که امام (علیه السلام) این روش را بعد از به کار بستن روش هاى دیگر از قبیل تشویق و تمجید و بیان ارزش هاى معنوى و مادى جهاد فى سبیل الله به کار مى بندد.
این که بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند(۱۴) که این بیان به خاطر آن است که امام(علیه السلام) از فزونى نفرات در اطرافش، احساس پیروزى و غرور و از پراکندگى مردم، احساس تنهایى نمى کرد، (لایَزیدنى کِثْرَهَ النّاسِ حَوْلى عِزّهً وَ لاتَفرُّقُهُمْ عنّى وَحْشَهً)، بسیار بعید به نظر مى رسد; زیرا به هر حال در جنگ ها، وجود نفرات و لشکر قدرتمند کارساز است و هیچ کس، به تنهایى نمى تواند به جنگ یک لشکر عظیم برود.
۳ ـ سؤال دیگر
در خطبه بالا آمده بود که امام (علیه السلام) فرمود: «من، در زمانى به فنون جنگ پرداختم که بیست سال از عمرم نمى گذشت». در اینجا این سؤال پیش مى آید که على (علیه السلام) به هنگام هجرت حداقل ۲۳ ساله بود و مى دانیم جنگ هاى اسلامى، بعد از هجرت واقع شد. این مسأله تاریخى، چگونه با سخن بالا سازگار است؟
در جواب مى گوئیم که درست است که جنگ ها، به طور رسمى، بعد از هجرت آغاز شد، ولى سال هاى آخر اقامت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) در مکه نیز با طوفان ها و درگیرى هاى شدیدى همراه بود که کمتر از جنگ محسوب نمى شد. و یک نمونه آن، محاصره خانه پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) به وسیله شمشیرزنان قریش، در لیله المبیت بود که على (علیه السلام) با ایثار عجیبى، خود را در کانون خطر افکند و جان پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را نجات داد. حتّى در بعضى از تواریخ آمده که قبل از آن نیز دشمنان نقشه، کشتن پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) را کشیده بودند و ابوطالب از این موضوع سخت نگران بود.
مرحوم علامه مجلسى، در بحارالانوار، نقل مى کند، که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) هنگامى که از خانه اش (در مکّه) خارج مى شد، بچه هاى مشرکان، او را با سنگ هدف قرار مى دادند تا آنجا که بدن او را مجروح مى ساختند و على (علیه السلام) به عنوان دفاع از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) به آنها حمله مى کرد و آنها فرار مى کردند.(۱۵)
این گونه حوادث و مانند آن، نشان مى دهد که در دوران مکه، هر چند جنگ میان مسلمانان و مشرکان رسماً آغاز نشده بود، ولى حالتى شبیه به جنگ و درگیرى، وجود داشت که مى بایست با نیروى تدبیر بر آن غلبه یافت و آمادگى دفاعى را همواره حفظ کرد.
شاید جمله (نَهَضْتُ فیها وَ مابَلَغْتُ الْعِشرینَ) ـ که در خطبه بالا آمده است ـ نیز اشاره به مسأله آمادگى براى جنگ باشد، نه آغاز جنگ.
۴ ـ پایان غم انگیز ماجرا
بعضى از شارحان نهج البلاغه نوشته اند، هنگامى که خبر ناگوار حمله به شهر انبار و غارتگرى شامیان و کشتن فرماندار على (علیه السلام) به آن حضرت رسید، امام (علیه السلام) خطبه اى خواند، سپس سکوت کرد تا ببیند کسى پاسخ مثبت مى دهد یا نه. همه خاموش شدند و هیچ سخنى نگفتند. حضرت هنگامى که سکوت آنها را دید، پیاده به راه افتاد تا به نخیله (لشکرگاه معروف کوفه) رسید و مردم نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادند. گروهى از سرشناسان، عرض کردند: «یا امیرالمؤمنین! شما، بازگردید ما این مشکل را براى شما حل مى کنیم.» امام(علیه السلام) فرمود: «شما مشکل خود را نمى توانید حل کنید، چگونه مى توانید مشکل مرا حل کنید؟» ولى آنها اصرار کردند و امام (علیه السلام) بازگشت در حالى که بسیار اندوهگین بود و به سعید بن قیس حمدانى، مأموریت تعقیب سپاه غارتگر سفیان بن عوف را داد. او با هشت هزار نفر به تعقیب وى برخاست، ولى آنها فرار کرده بودند و از مرزهاى عراق خارج شده بودند.
غم و اندوه سراسر وجود على (علیه السلام) را فرا گرفت، به گونه اى که شخصاً آمادگى براى ایراد خطبه نداشت و مطابق این روایت، خطبه جهاد را نوشت و دستور داد تا سعد (یکى از یاران حضرت) آن را براى مردم بخواند.
بسیارى از مردم، از خواب غفلت بیدار شدند و به عنوان عذرخواهى خدمت حضرت آمدند و گروهى نیز همچنان در کار خود مردّد بودند. در این هنگام حجر بن عدى و سعید بن قیس (که از فرماندهان باوفاى لشکر حضرت بودند) خدمتش آمدند و عرض کردند که: هر دستورى بفرمایید، ما اطاعت مى کنیم و عشایر ما در اختیار شما است. فرمود: «آماده حرکت براى رفتن به سوى دشمن شوید.» منظور حضرت، سپاه معاویه بود و حضرت پس از مشورت با یارانش معقل بن قیس تمیمى را که مردى شجاع و هوشیار بود، به روستاهاى اطراف فرستاد تا از آنجا نیز لشکر جمع آورى کند. ولى هنوز کار معقل انجام نیافته بود که امیرمؤمنان على(علیه السلام) با شمشیر عبدالرحمان بن ملجم (لعنه الله)، به شهادت رسید.(۱۶)
***
پی نوشت:
۱ ـ «حلوم» در اصل از مادّه «حلم» به معناى «خویشتن دارى» است و چون در حال خواب، انسان، آرام در گوشه اى قرار مى گیرد و به صحنه هایى که در خواب است نظاره مى کند، این واژه به خواب و رؤیا اطلاق شده است در خطبه بالا، به معناى «آرزوهاى خام» است که شبیه به خوابهاى کودکان مى باشد.
۲ ـ «ربات» جمع «ربه» به معناى «صاحب و مالک چیزى» است. (با توجه به «تاء تأنیث» در مورد مؤنّث به کار مى رود.
۳ ـ «حجال» جمع «حجله» که صحیح آن حَجَله (بر وزن عجَله) است.
۴ ـ توجه داشته باشید که تعبیر به «قاتَلَ» نشان مى دهد که آنها، در مقام مبارزه با خدا و فرمانش برآمده بودند. به یقین چنین کسانى مغلوب و منکوب و مطرود درگاه الهى مى شوند و به همین جهت، بسیارى از مفسّران در اینجا و ذیل آیه ۳۰ توبه (قاتَلَهم اللهُ) آن را به معناى لعن و دورى از رحمت خدا، تفسیر کرده اند که در واقع تفسیر به لوازم مطلب است. (به مفردات راغب و نثر طوبى ـ از مرحوم علامه شعرانى ـ مراجعه کنید.)
۵ ـ «نغب» جمع «نُغْبه» (بر وزن لقمه) به معناى «جرعه آب یا چیز دیگر» است و در اینجا غم و اندوه را به نوشابه تلخى تشبیه فرموده که امام جرعه جرعه، آن را نوشیده است.
۶ ـ «تهام» از مادّه «همم» به معناى «غم و اندوه» است. این وزن معمولا به معناى مصدر به کار مى رود مانند تکرار و تَذکار.
۷ ـ «لله ابوهم»; این جمله در مقام مدح گفته مى شود و در مواردى، به عنوان تعجب و شگفتى ذکر مى شود و مفهومش این است که خداوند، پدر آنها را حفظ کند، امّا در فارسى معمولا به جاى آن عبارت «خدا پدرشان را بیامرزد» به کار مى رود.
۸ ـ «مراس» و «ممارست» به یک معنا است; یعنى مراقبت و توجه و همراهى با چیزى.
۹ ـ «ذرّفت» در اصل از مادّه «ذرف» به معناى «سیلان اشک» است و سپس به «معناى عبور و گذشتن از چیزى» اطلاق شده. در جمله بالا مفهومش گذشتن از صد سال است.
۱۰ ـ سوره ابراهیم، آیات ۲۴ و ۲۵.
۱۱ ـ کلمات قصار، شماره ۲۶۱.
۱۲ ـ خطبه ۱۲۱.
۱۳ ـ در مقدّمه جلد نخست درباره شخصیت على (علیه السلام) نیز تا آنجا که مناسب آن بحث فشرده بود، سخن گفتیم و بخشى از قضاوت صاحب نظران را بازگو کردیم.
۱۴ ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد ۱، صفحه ۱۹۲.
۱۵ ـ بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۶۲.
۱۶ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحات ۸۸ ـ ۹۰ با تلخیص.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *