خطبه شماره ۳۲: مردم پنج دسته‌اند

بخش اول: دگرگون شدن ارزشها

و من خطبه له (علیه السلام) و فیها یصف زمانه بالجور، و یقسم الناس فیه خمسه أصناف، ثم یزهد فی الدنیا:
معنى جور الزمان:
أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِی دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ [شَدِیدٍ] کَنُودٍ، یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً. لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَهً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا.
(در سال ۳۷ هجرى در مسجد کوفه در شناخت مردم و روزگاران پس از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد کرد):
اى مردم، در روزگارى کینه توز، و پر از ناسپاسى و کفران نعمت ها، صبح کرده ایم، که نیکوکار، بدکار به شمار مى آید، و ستمگر بر تجاوز و سرکشى خود مى افزاید. نه از آن چه مى دانیم بهره مى گیریم و نه از آن چه نمى دانیم، مى پرسیم، و نه از حادثه مهمّى تا بر ما فرود نیاید، مى ترسیم.

در این خطبه ستمگرى زمانه را وصف کرده و مردم را به پنج دسته تقسیم مى فرماید. همچنین در آن از زهد در دنیا سخن به میان آمده است.

خطبه در یک نگاه:
این خطبه از چهار بخش تشکیل شده است:
بخش نخست، از وضع اسف انگیز جامعه در زمان امام علیه السّلام و مشکلاتى که بر سر راه نیکو کاران و پاکدلان وجود داشته سخن مى گوید. در بخش دوم، امام علیه السّلام مردم آن زمان را (و احتمالا مردم هر عصر و زمان را) به چهار گروه تقسیم مى کند:
(الف): گروهى که چون قدرت ندارند، دست به فساد نمى آلایند. در واقع «از غم بى آلتى افسرده اند.»
(ب): گروهى که داراى قدرتند و از قدرتشان براى ایجاد فساد و رسیدن به مال و مقام دنیا بهره مى گیرند
.
(ج): گروهى که بظاهر، اعمال الهى و اخروى انجام مى دهند، ولى در حقیقت با این عمل دنیا را مى طلبند، نه آخرت را.
(د): گروه دیگرى که چون دستشان به قدرت نمى رسد، خود را به زهد و قناعت مى زنند، در صورتى که نه زاهدند و نه اهل قناعت.
امام علیه السّلام ویژگیهاى هر یک از این چهار گروه را -که در هر اجتماعى وجود دارند- بیان مى کند.
در بخش سوم، سخن از گروه دیگرى است که حضرت از آنها به طور جداگانه یاد مى کندمردان شریف و پاک طینتى که به خدا دل بسته اند و در راه او گام بر مى دارندامام على علیه السّلام آنها را نیز به چند دسته تقسیم مى فرماید و به طور دقیق و ظریف ویژگیهاى هر دسته را شرح مى دهد.
در بخش چهارم، که بخش پایانى خطبه است- مردم را به زهد و بى اعتنایى به دنیا که عشق به آن، سرچشمه همه گناهان و بدبختیها است، دعوت مى فرماید و در جمله هاى کوتاه حقّ سخن را ادا مى کند.                    

در زمانى هستیم که ارزشها دگرگون شده!
امام (علیه السلام) در آغاز این خطبه روى سخن را به عموم مردم کرده، نخست از خرابى وضع زمان خود سخن مى گوید، مى فرماید:
«اى مردم! ما در زمانى کینه توز و روزگارى پر از کفران به سر مى بریم; أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فی دَهْر عَنُود، وَ زَمَن کَنُود».
بدیهى است که زمان، به معناى روزها و شبها و ماه و سال چیزى نیست که زشت و زیبا یا کینه توز و ناسپاس باشد، بلکه این مردم عصر و زمانه اند که چنین رنگى را به عصر و زمان خود مى دهند و هر جا، سخن از خوبى و بدى زمان و زشتى آن به میان مى آید، منظور همین است و گرنه، نه در تابش آفتاب و ماه تغییرى حاصل شده و نه در گردش کره ماه به دور خود و به دور خورشید! آفتاب مى تابد، باران مى بارد زمین برکات خود را به جهان انسانیّت تقدیم مى کند. این چهره هاى زشت و ننگین مردمِ یک زمان و اَعمال سوء آنها است که چهره زمان را زشت و ننگین مى کند.
امام در عصرى مى زیست که جز افراد اندکى، روح بزرگ و افکار بلند و سجایاى انسانى و قدرت او بر اصلاح محیط را درک نمى کردند و به خاطر ثروت عظیمى که از فتوحات اسلامى در کشور اسلام ریخته شده بود، غرقِ زرق و برق دنیا و مسابقه تجمل پرستى و حرصِ جمع مال و به دست آوردن مقام و تصفیه حسابهاى شخصى و قومى شده بودند. و با نهایت تأسف، بسیارى از مصلحان دنیا نیز شکایتى شبیه به همین از زمان خود داشته اند.
حضرت سپس به شرح ویژگیهاى آن زمان، که نشانه هاى عناد و ناسپاسى مردم است، پرداخته و به پنج نکته اشاره مى فرماید. در جمله هاى نخست و دوم مى فرماید:
«زمانى است که نیکوکار، بدکار و گناه کار شمرده مى شود و طغیان ظالمان و ستمگران افزون مى گردد; یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیِهِ عُتُوّاً.» آیا براستى ممکن است در زمانى نیکوکار متهم به گناهکارى شود و ستمگران مورد تشویق واقع شوند؟!
آرى، آنچه زمینه این گونه امور را در جامعه بشرى فراهم مى کند، دگرگون شدن نظام ارزشى جامعه است. در آنجا که مال و ثروت و قدرت، معیار شخصیّت و ارزش محسوب شود، بى آن که به منابع درآمد آن بیندیشند، ظالمانِ زورگو و غارتگر شخصیّتهاى آن محیط را تشکیل مى دهند و نیکوکارى که اموال مشروع خود را براى خدمت به محرومان از دست مى دهد، آدم نادان و ابله شمرده مى شود.
جالب این که در قرآن مجید، به نمونه هایى از فساد بعضى از جوامع بشرى به خاطر فساد نظام ارزشى آنها، در جمله هاى کوتاه و پرمعنا اشاره شده است.
درباره قوم لوط مى گوید: آنها به هم توصیه مى کردند که آن پیامبر بزرگ را با اندک مؤمنان صالحى که اطراف او را گرفته بودند از شهر بیرون کنند و گناهشان را این مى شمردند که افرادى، پاک دامن هستند: (فَمَا کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاّ أَنْ قالُوْا أَخْرِجُوا آلَ لُوط مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ).(۱)
ظالمان قوم نوح نیز جوانان پاکدلى را که به او ایمان آورده بودند، اراذل ساده لوح و خودسرى مى شمردند که هیچ گونه فضیلتى بر دیگران ندارند به او گفتند: (ما نَراکَ إِلاّ بَشَراً مِثْلَنا وَ مانَراکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذینَ هُمْ أَراذِلُنا بَادِىَ الرَّأْىِ وَ مانَرى لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْل بَلْ نَظُنُّکُمْ کاذِبینَ).(۲) گفتند: «ما، تو را جز بشرى مانند خودمان نمى بینیم و کسانى را که از تو پیروى کرده اند، جز گروهى اراذل ساده لوح نمى یابیم و فضیلتى براى شما نسبت به خود مشاهده نمى کنیم، بلکه شما را دروغگو تصوّر مى کنیم.»
آرى، هنگامى که مردم زمان فاسد شوند و ظلم و تباهى فزونى گیرد، شکل جامعه عوض مى شود و ضدّ ارزش ها جاى ارزش ها را مى گیرد و ظالم به خودکامگى خود مى افزاید و نیکوکاران مجرم محسوب مى شوند و از مراکز حسّاس جامعه، عقب رانده خواهند شد.
نتیجه آن، همان مى شود که امام (علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید:
«چنان شده است که از علم و دانش خود، بهره نمى گیریم و آنچه را نمى دانیم، از کسى نمى پرسیم; لاَنَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا، وَ لاَنَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا».
در واقع، این بدترین حالتى است که یک انسان یا یک جامعه گرفتار آن مى شود; یعنى نه از علوم و آگاهیهاى خود براى حلّ مشکلات بهره مى گیرد و نه به فکر رفع جهل و به دست آوردن آگاهى است و حاصل این دو، چیزى جز غوطه ور شدن در جهل و جنایت نیست و این است حال تمام کسانى که در برابر مفاسد جامعه بى تفاوت باشند و هیچ گونه مسئولیتى براى خود قائل نشوند، خواه به علت یأس و نومیدى از اصلاح باشد و یا خوگرفتن به فساد و قساوت و سنگدلى.
حضرت، سپس مى افزاید:
«به همین دلیل از حوادث و فتنه هاى کوبنده وحشتى نداریم، مگر زمانى که بر سر ما فرود آیند; وَ لاَنَتَخَوَّفُ قَارِعَهً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا.»
قابل توجه این که امام (علیه السلام) جمله هاى اخیر را به صورت متکلّم مع الغیر مى فرماید و به خود و همه جمعیت نسبت مى دهد، با این که به یقین وجود پاک و آگاه و باتقوایى مانند او از این امور بر کنار است. این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که حسّ لجاجت آنها تحریک نشود و خود را در این امور سهیم بدانند.
***
نکته ها:
۱ ـ فاسد شدن زمان چه مفهومى دارد؟
همان گونه که در بالا اشاره شد، زمان به معناى «اندازه گیرى گردش خورشید و ماه» (یا حرکت کره زمین به دور خود و به دور خورشید، چیزى نیست که به خودى خود صلاح و فسادى داشته باشد. همه زمان ها ذاتاً شبیه هم هستند، بلکه این اشخاص هستند که به زمان ها رنگ مى دهند و این حوادث گوناگون است که زمان را زشت و زیبا و زندگى در آن را تلخ یا شیرین مى کند. بنابراین، هر کجا گفته شود که «زمان ما، فاسد شده» به معناى این است که مردم زمان ما فاسد شده اند.
این مطلب، در مورد مکان هم صادق است. مثلا گفته مى شود که «فلان شهر، یا فلان کشور، فاسد شده است» به اهل آنجا اشاره دارد.
بسیارى از مردم، از تعبیرات بالا سوء استفاده مى کنند و فساد زمان یا مکان را عذر و بهانه اى براى آلودگى خود قرار مى دهند. وقتى گفته شود که چرا چنین آلودگى هایى در تو و خانواده ات پیدا شده؟ مى گوید: «چه کنم؟ زمانه فاسد شده; شهر و دیار ما فاسد شده»! در حالى که فسادش از ناحیه خود او و افرادى همانند او است.
این مطلب، در اشعارى که به عبدالمطلب جدّ پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت داده شده است، به طرز جالبى منعکس است مى فرماید:
وَ یُعیبُ النّاسُ کُلّهُم زَماناً *** وَ ما لِزَمانِنا عیَبٌ سِوانا
نُعیبُ زَمانَنا وَ الْعِیبُ فینا *** وَلَو نَطَقَ الزَّمانُ بِنا هَجانا
وَ إنَّ الذَّئبَ یَتْرُکُ لَحْمَ ذِئب *** وَ یَأکُلُ بَعْضُنا بَعْضاً عَیاناً(۳)
هر یک از مردم بر زمانى عیب مى گیرند، در حالى که زمان ما عیبى جز ما ندارد. ما بر زمان خود عیب مى گیریم، در حالى که عیب در خود ما است و اگر زمان زبان بگشاید، ما را مسخره خواهد کرد. (شاهد این سخن این که) گرگ گوشت همنوع خود را نمى خورد، ولى ما آشکارا گوشت یکدیگر را مى خوریم.
بدیهى است که فساد زمان هرگز برطرف نمى شود، مگر مردم زمان عوض شوند. و لطف الهى نیز شامل حال آنها نمى شود، مگر آنها دگرگون گردند: (اِنَّ اللهَ لایُغَیِّرُ ما بِقُوم حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ).(۴)
و به این ترتیب، مقصّر اصلى در هر حال انسانها هستند.
۲ ـ تأثیر دگرگون شدن نظام ارزشى جامعه:
مسأله مهمّى که در سرنوشت جامعه هاى بشرى تأثیر قطعى دارد و بسیارى از آن غافلند، مسأله نظام ارزش گذارى در جامعه است.
توضیح این که مسیر حرکت هر جامعه، به سوى ارزشهایى است که در آن جامعه به عنوان ارزش والا شناخته شده است، حال اگر ضدّ ارزش ها به دلایلى جاى ارزشها را بگیرند، حرکت عمومى جامعه به سوى ضدّ ارزشها طبیعى خواهد بود.
این که مى گوییم «حرکت عمومى»، منظور حرکت غالب افراد جامعه است که مانند برگهایى بر صفحه این رودخانه عظیم همسو و همراه آن در حرکتند، وگرنه همیشه در هر جامعه اى افراد مؤمن و قدرتمند از نظر روح و تفکّر بوده و هستند که در برابر جریانهاى فاسد مقاومت کرده و گاه حتّى مسیر آن را تغییر مى دهند.
بنابر آنچه گفته شد، اگر ارزش والا در جامعه اى پول و ثروت باشد، طبیعى است که بسیارى از افراد به آن سو حرکت کنند و بدون محاسبه حلال و حرام آن را به چنگ آورند.
اصولا انسان طالب شخصیت است و براى تحصیل آن تلاش و کوشش مى کند، حال هرگاه نظام ارزشى جامعه شخصیتِ کاذب و دروغینى را به او تحمیل کرد به دنبال همان مى رود.
غالب جوانان، جویاى نامند و قهرمانان را دوست دارند. اگر قهرمانان جامعه فى المثل، هنرپیشه ها و ورزشکاران باشند، جاى تعجب نیست که جوانان در همه چیز، حتّى لباس و قیافه و طرز راه رفتن، از آنها تقلید کنند و اگر عالمان و دانشمندان از همه محترمتر باشند، سیل جمعیّت به سوى علم و دانش حرکت مى کنند.
داستان مشهورى از عالم بزرگوار، شیخ بهایى، نقل شده که بنا بود در برابر خدمات بزرگ علمى و عمرانى، از طرف شاه عباس صفوی، جوایزى در خور شأن او داده شود و او جایزه خود را به این مصالحه کرد که بر مَرکَبِ مخصوص شاه بنشیند و شاه در رکاب او پیاده حرکت کند و چند کوچه و خیابان را در مقابل چشمان مردم طى کنند. در حقیقت او مى خواست به مردم ثابت کند که نظام ارزشى بر محور علم و دانش مى گردد. مى گویند که با این حرکت، رجوع جوانان و دانش طلبان به مدارس، بسیار بیش از قبل شد.
نظام ارزشى جامعه جاهلىِ قبل از اسلام ـ که به مصداق «بِأَرض عالِمُها مُلْجَمٌ وَ جاهِلُها مُکْرَمٌ»; در سرزمینى مى زیستند که دانشمندش، به اجبار لب فروبسته بود و جاهلش گرامى و حاکم بر جامعه بود(۵). قهرمانانى مانند ابوسفیان ها و ابوجهل ها پرورش مى داد، امّا هنگامى که محور ارزشها به حکم اسلام و قرآن تقوا شد و شعار «إِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللهِ أَتْقاکُمْ»; همه جا را فرا گرفت آن قهرمانان کاذب مانند یخ در تابستان آب شدند و جاى خود را به ابوذرها دادند.
متأسّفانه بر اثر کارهاى غلطى که در عصر خلفا انجام گرفت، این نظام ارزشى پاکِ اسلامى، رنگ باخت و ارزشهاى جاهلى، از نو مطرح شد. و عمروعاص ها و ابوموسى اشعرى ها به جاى مالک اشترها و ابوذرها و عمار یاسرها نشستند و این همان است که امام (علیه السلام) را به شدّت آزار مى داد.
گوشه اى از درد دل حضرت همانا این است که نیکوکاران، بدکار شمرده مى شدند و ظالمان ستمگر، قهرمان میدان بودند و هر روز بر ظلم خود مى افزودند.
هدف امام (علیه السلام) از تمام خطبه هاى نهج البلاغه تلاش مستمر براى برگرداندن نظام ارزشى عصر پیامبر است، هر چند شهادت، میان او و رسیدن به این مقصد حائل شد.
***
پی نوشت:
۱ ـ سوره نمل، آیه ۵۶.
۲ ـ سوره هود: آیه ۲۷.
۳ ـ عیون أخبار الرضا، (به نقل از بحارالأنوار، جلد ۴۹، صفحه ۱۱۱).
۴ ـ سوره رعد، آیه ۱۱.
۵ ـ نهج البلاغه، خطبه دوم.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: شناخت دنیاطلبان

أصناف المُسیئین:
وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَهِ أَصْنَافٍ: مِنْهُمْ مَنْ لَا یَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَهَانَهُ نَفْسِهِ وَ کَلَالَهُ حَدِّهِ وَ نَضِیضُ وَفْرِهِ. وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ [بِسَیْفِهِ] لِسَیْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بِشَرِّهِ وَ الْمُجْلِبُ بِخَیْلِهِ وَ رَجِلِهِ، قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِینَهُ لِحُطَامٍ یَنْتَهِزُهُ أَوْ مِقْنَبٍ یَقُودُهُ أَوْ مِنْبَرٍ یَفْرَعُهُ، وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْیَا لِنَفْسِکَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَکَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً. وَ مِنْهُمْ مَنْ یَطْلُبُ الدُّنْیَا بِعَمَلِ الْآخِرَهِ وَ لَا یَطْلُبُ الْآخِرَهَ بِعَمَلِ الدُّنْیَا، قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَهِ وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِیعَهً إِلَى الْمَعْصِیَهِ. وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْکِ ضُئُولَهُ نَفْسِهِ وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ، فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَهِ وَ تَزَیَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَهِ وَ لَیْسَ مِنْ ذَلِکَ فِی مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى.
در این روزگاران، مردم چهار گروه اند: 
– گروهى اگر دست به فساد نمى زنند، براى این است که، روحشان ناتوان، و شمشیرشان کند، و امکانات مالى در اختیار ندارند. 
– گروه دیگر، آنان که شمشیر کشیده، و شرّ و فسادشان را آشکار کرده اند، لشکرهاى پیاده و سواره خود را گرد آورده، و خود آماده کشتار دیگرانند. دین را براى به دست آوردن مال دنیا تباه کردند که یا رییس و فرمانده گروهى شوند، یا به منبرى فرا رفته، خطبه بخوانند. چه بد تجارتى، که دنیا را بهاى جان خود بدانى، و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمایى. 
– گروهى دیگر، با اعمال آخرت، دنیا را مى طلبند، و با اعمال دنیا در پى کسب مقام هاى معنوى آخرت نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه مى دهند. گام ها را ریاکارانه و کوتاه بر مى دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مؤمنان واقعى مى آرایند، و پوشش الهى را وسیله نفاق و دو رویى و دنیا طلبى خود قرار مى دهند. 
– و برخى دیگر، با پستى و ذلّت و فقدان امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، که خود را به زیور قناعت آراسته، و لباس زاهدان را پوشیده اند. اینان هرگز، در هیچ زمانى از شب و روز، از زاهدان راستین نبوده اند.
مردم چهار گروهند:
در این بخش از خطبه امام (علیه السلام) تحلیل دقیق و جالبى درباره تقسیم دنیاطلبان به چهار گروه، بیان فرموده اند. تحلیل حضرت نه تنها براى آن زمان بلکه در هر عصر و زمانى صادق است.
حضرت در آغاز مى فرماید: «و مردم چهار گروه اند; فَالنَّاسُ عَلَى أَرْبَعَهِ أَصْنَاف. گروهى از آنها کسانى هستند که اگر دست به فساد نمى زنند به خاطر این است که روحشان ناتوان و شمشیرشان کند و مالشان اندک است; مِنْهُمْ مَنْ لاَیَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فی الاَْرْضِ إِلاَّ مَهَانَهُ نَفْسِهِ، وَ کَلاَلَهُ(۱) حَدِّهِ، وَ نَضِیضُ(۲) وَفْرِهِ».
به تعبیر معروف، آنها آب پیدا نمى کنند وگرنه در صحنه فساد شناگران ماهرى هستند.
در واقع اینها از غم بى آلتى افسرده اند وگرنه درون وجودشان از شرّ و فساد و ظلم و تباهى مالامال است. طبیعى است که این گونه افراد براى ظاهر ساختن آنچه در درون دارند در انتظار فرصت باشند.
بنابراین هرگز نباید فریب ظاهر آرام و بى آزار آنها را خورد. رهبران الهى جامعه باید هنگامى که آنها را شناسایى کردند، مراقب شان باشند و اجازه ندهند که امکاناتى در اختیار آنها قرار بگیرد، مبادا به کانونى از فساد اجتماعى مبدّل شوند. قرآن مجید در اشاره به این گروه مى فرماید: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللهَ عَلَى مَا فِی قَلبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلّى سَعَى فِی الاَْرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللهُ لایُحِبُّ الْفَسادَ);
و کسانى از مردم هستند که گفتار آنان در زندگى دنیا مایه اعجاب تو شود (در ظاهر اظهار محبّت مى کنند) و خدا را بر آنچه در دل دارند، گواه مى گیرند. این در حالى است که آنان سرسخت ترین دشمنانند. (نشانه آن این است که) وقتى که به قدرتى مى رسند در فساد در زمین، مى کوشند و زراعتها و چهارپایان را نابود مى سازند و خداوند فساد را دوست ندارد.(۳)
حضرت سپس به شرح صفات گروه دوم و اهداف و پایان کارشان مى پردازد و مى فرماید:
«گروه دیگر آنانند که شمشیر کشیده و فساد و شرارت خویش را آشکار ساخته و لشکر سواره و پیاده خود را (براى این منظور) گردآورى کرده اند. (وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ(۴) لِسَیْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بِشَرِّهِ وَ الْمُجْلِبُ بِخَیْلِهِ وَ رَجْلِهِ).
آنها باطن خود را براى ظلم و فساد آماده ساخته و دین خود را تباه کرده اند; قَدْ أَشْرَطَ(۵) نَفْسَهُ، وَ أَوْبَقَ(۶) دِیْنَهُ.
امّا هدفشان چیست؟ هدف آنها همان است که امام (علیه السلام) به آن اشاره فرمود:
«هدفشان، آن است که: چیزى از متاع دنیا را به چنگ آورند یا براى خود فرماندهى بر گروهى را فراهم سازند یا بر منبرى صعود کنند» (و لباس پیشوایى مردم را بر تن کنند و براى آنان خطبه هاى دروغین بخوانند); (لِحُطَام(۷) یَنْتَهِزُهُ(۸)، أَوْ مِقْنَب(۹) یَقُودُهُ، أَوْ مِنْبَر یَفْرَعُهُ(۱۰).
و به این ترتیب امام (علیه السلام) در جمله هاى کوتاهى، هم به اعمال ظاهر آنها اشاره مى فرماید و هم به فساد درونشان و هم به اهداف پست و زشتشان، در واقع این گروه تمام تلاش و کوشش خود را به کار مى گیرند تا قارونى شوند یا فرعونى یا سامرى.
افرادى مانند آتش افروزانِ جنگ جمل و جنگ صفین، از مصادیق روشن این گروه بودند. بعضى براى مال و بعضى براى مقام و قدرت و بعضى براى تکیه زدن بر جاى پیامبر اسلام، دست به آن همه شرّ و فساد و تباهى زدند.
سپس امام (علیه السلام) به نتیجه کار آنها اشاره فرموده مى گوید:
«چه بد تجارتى است که تو (اى انسان فاسد و طغیانگر) براى خود فراهم ساخته اى: دنیا را بهاى خویشتن مى بینى و آن را با پاداش هایى ک نزد خدا است (و پروردگارت به تو وعده داده است) معاوضه مى کنى!; «وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْیَا لِنَفْسِکَ ثَمَناً، وَ مِمَّا لَکَ عِنْدَاللهِ عِوَضاً!»
طبیعى است که این گروه شرور و فاسد ـ که براى رسیدن به مال و مقام دست و پا مى زنند ـ نه قانون خدا را به رسمیّت مى شناسد و نه به نداى وجدان گوش فرامى دهند و نه تسلیم فرمان عقلند. آنها این سرمایه هاى گرانبها را با آن ثمن نجس و بهاى اندک مبادله مى کنند و دین و ایمان خود را، به متاع زودگذر دنیا، مى فروشند، همان گونه که قرآن، درباره امثال آنان مى فرماید: (اُوْلئِکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَهَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانوُا مُهْتَدینَ)(۱۱).
آنان کسانى هستند که هدایت را به گمراهى فروخته اند و این تجارت آنان سودى نداده و هدایت نیافته اند.
این در حالى است که سرمایه هاى وجودى انسان، آن قدر گرانقدر و گرانبها است که اگر به چیزى جز رضاى خدا و بهشت جاویدان بفروشد، به یقین زیان کرده است، همان گونه که قرآن درباره خود مولا مى فرماید: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)(۱۲).
بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، مانند على (علیه السلام) در لیله المبیت) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
در یکى از کلمات قصار آن حضرت، مى خوانیم: «اِنَّهُ لَیْسَ لاَِنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّهَ فَلاتَبیعُوها إِلاَّ بِها»; به یقین براى جان شما بهایى جز بهشت نیست، به کمتر از آنش نفروشید(۱۳).
حضرت سپس به سراغ گروه سوم ـ که همان صاحبانِ تزویرند ـ مى رود و آنها را با اوصافى دقیق و حساب شده، مشخص مى کند و مى فرماید:
«گروه دیگرى از مردم کسانى هستند که دنیا را با کارهاى آخرت طلب مى کنند نه این که آخرت را با عمل دنیا طلب کنند; «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَطْلُبُ الدُّنْیَا بِعَمَلِ الاْخِرَهِ، وَ لاَیَطْلُبُ الاْخِرَهَ بِعَمَلِ الدُّنْیَا».
در واقع، هدف آنها، همان هدف گروه دوم است، با این تفاوت که آنها، حطام دنیا را با زور و ظلم به چنگ مى آورند و اینها، با تزویر و زیانکارى و فریب و خودنمایى.
گرچه هر دو گمراهند و ظالم و دنیاپرست، ولى شاید حال این گروه از پاره اى از جهات، از حال گروه نخست بدتر هم باشد; چرا که دین الهى را سرمایه دنیاى خود ساختند و با این عمل، هم دنیاى مردم را ویران مى کنند و هم دینشان را.
حضرت سپس به تشبیه حالات آنها پرداخته و در پنج جمله آنها را به روشنى معرّفى کرده، مى فرماید: «خود را متواضع جلوه مى دهند: گامها را کوتاه برمى دارند (خود را باوقار معرّفى مى کند) و دامن خود را (ظاهراً از آلودگى به دنیا) جمع مى کنند و خویشتن را به زیور امانت داران مى آرایند. (و در یک جمله) پوشش خدایى را، وسیله معصیت قرار مى دهند;
«قَدْ طَامَنَ(۱۴) مِنْ شَخْصِهِ، وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ، وَ شَمَّرَ(۱۵) مِنْ ثَوْبِهِ، وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلاَْمَانَهِ، وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللهِ ذَرِیعَهً إِلَى الْمَعْصِیَهِ».
آرى، ظاهرى متواضع و آرام و باوقار و بى اعتنا به دنیا و آنچه در دنیا است دارد و خود را به شعار صالحان آراسته است و از ستّارالعیوب بودن خداوند سوء استفاده مى کند و در طریق عصیان و نافرمانیش گام برمى دارد.
ممکن است که این گروه ظاهراً به خدا و روز رستاخیز ایمان داشته باشند، ولى به یقین ایمان به این دو اصل مهم در اعماق وجودشان نفوذ نکرده، وگرنه چگونه ممکن است متاعى به آن گرانبهایى را به این ثمن بخس و بهاى ناچیز مبادله کنند؟ به همین دلیل، در احادیث آمده است که ریاکاران در قیامت ـ که پرده ها کنار مى رود و چهره واقعى هر کس آشکار مى شود ـ به عنوان «یا کافر! یا فاجر! یا غادر! یا خاسر»! مخاطب مى شوند و به آنها گفته مى شود: «حَبِطَ عَمَلُکَ وَ بَطَلَ أَجْرُکَ فَلاخَلاصَ لَکَ الْیَومَ فَالْتَمِسْ أَجْرَکَ مِمَّنْ کُنْتَ تَعْمَلُ لَهُ»; اعمالت نابود شد و اجر و پاداشت از میان رفت و هیچ راه نجاتى امروز براى تو باقى نمانده است.
برو و پاداشت را از کسى که اعمالت را براى او انجام دادى بگیر.(۱۶)
بى شک این گروه ـ مانند سایر گروه هاى چهارگانه ـ تنها در عصر مولا على (علیه السلام) وجود نداشتند; بلکه همیشه و در هر جامعه اى بوده و هستند و خطر آنها بر دین و دنیاى مردم از همه گروه ها بیشتر است.
به همین دلیل پیروان حق باید بدقّت مراقب آنها باشند و در دام آنان نیفتند. خوشبختانه بسیارى از آنها عملا خود را رسوا مى کنند و هنگامى که بر سر دو راهى دین و دنیا قرار مى گیرند، با یک چرخش سریع به راه دنیا مى روند و از دین خدا دور مى شوند و رضاى خلق را با سخط و خشم خالق خریدارى مى کنند تا از دنیاى آنان بهره اى گیرند. افکار آنها منحط و همّتشان کوتاه و روحشان آلوده و درونشان زشت و پلید و همیشه گرفتار دوگانگى شخصیت و نفاق هستند. در ادامه این بحث امام به سراغ گروه چهارم ـ که همان «پارسایان دروغین و زاهدان ریایى» هستند ـ مى رود و مى فرماید:
«گروه دیگر، کسانى هستند که حقارت و ناتوانى و نداشتن وسیله کافى، آنان را از رسیدن به جاه و مقام بازداشته و دستشان را از همه جا کوتاه کرده است (در حالى که از دیگر فاسدان و مفسدان چیزى کم ندارند، ولى هرگز به این ناتوانى و ضعف درونى اعتراف نمى کنند، بلکه) خود را به زیور قناعت آراسته و به لباس زاهدان در آمده اند، در حالى که در هیچ زمان نه به هنگام شب و نه روز در سلک پارسایان راستین نبوده اند;
«وَ مِنْهُمْ مَنْ أَقْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْکِ ضُؤُولَهُ(۱۷) نَفْسِهِ، وَ انقِطاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحالُ عَلَى حالِهِ، فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَهِ، وَ تَزَیَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَهِ، وَلَیْسَ مِنْ ذلِکَ فى مَرَاح(۱۸) وَلاَ مَغْدًى(۱۹)».
و به تعبیر دیگر، آنها افراد بى کفایت و ضعیفى هستند که بر ناتوانى و بى کفایتى خود پرده زهد و قناعت مى افکنند و نقطه ضعف خود را به صورت نقطه قوّت نشان مى دهند، در حالى که بویى از پارسایى و قناعت نبرده و در باطن، دنیاپرستانى شکست خورده اند.
البتّه این گروه بر دو قسمند: گاه براى فریب مردم و سرپوش گذاشتن بر ضعفهاى خود به چنین لباسى درمى آیند و گاه حتّى خود را نیز فریب مى دهند و کم کم، باور مى کنند که پارسا و زاهدند، نه ضعیف و ناتوان.
واژه مراح و مغدى به گفته بسیارى از ارباب لغت و مفسران نهج البلاغه، اسم مکان است و به معناى «محل استقرار چارپایان در شب و صبح» است، ولى بعضى آن دو را، اسم زمان مى دانند و به «زمان رفت و آمد شبانه و روزانه» تفسیر کرده اند. و در هر صورت، انتخاب این واژه ها براى بیان حال آنان اشاره لطیفى به حماقت و ابلهى آنان است که ضعف ها را در نظر خود و دیگران قوّت و قدرت نشان مى دهند و دنیاپرستى را در چهره زهد و پارسایى ظاهر مى کنند.
در این که فرق میان گروه چهارم و نخست از یک سو و گروه چهارم و سوم از سوى دیگر چیست؟ گفتوگو است. آنچه مناسب تر به نظر مى رسد، این است که گروه نخست، دنیاپرستانى هستند که به خاطر ضعف و ناتوانى و بى کفایتى در گوشه اى خزیده و به سراغ مال و جاه و مقامى نمى روند، ولى اصرار ندارند که این ضعف و ناتوانى را به صورت نقطه قوّتى نشان دهند، در حالى که گروه چهارم، از این ضعف و ناتوانى خود براى کسب و جاهت در جامعه بهره گیرى کرده و آن را نوعى قناعت و زهد مى شمرند و ملک آزادگى و کنج قناعت را گنجى مى دانند که براى سلاطین با شمشیر میسّر نیست.
و امّا تفاوت گروه چهارم با گروه سوم، این است که گروه سوم از طریق ریاکارى خود را به مقاماتى مى رسانند و با استفاده از تزویر به مقاصد نامشروعشان مى رسند.
به تعبیر دیگر، آنچه را ظالمانِ زورمدار از حطام دنیا، با ظلم و زور به چنگ مى آورند، اینها از طریق ریاکارى و فریب مردم به دست مى آورند.
دین خود را به دنیا مى فروشند و متاع دنیا را به بهاى دین فروشى به چنگ مى آورند، در حالى که گروه چهارم، به جاه و مقامى نایل نمى شوند! امّا همین اندازه دل خوش کرده اند که مردم آنها را قانع و زاهد مى پندارند.
البته گروه نخست و چهارم، هر دو در این مشترکند که اگر میدانى براى ظلم و فساد پیدا کنند از دو گروه دیگر، چیزى کم ندارند.
***
نکته:
این چهار گروه خطرناک در هر جامعه اى وجود دارند:
امام (علیه السلام) در بیان چهار گروه اجتماعى در بالا، بحق داد سخن داده و پیروان راستین ولایت را از خطرات بزرگى که از ناحیه این چهار گروه (فاسدان بى کفایت، ظالمان زورمدار، دنیاپرستان ریاکار و زاهدان دروغین) متوجه آنها و جامعه بشرى مى شود آگاه ساخته است و نشانه هاى هر یک را برشمرده و ویژگیهاى روحى و جسمانى آنان را ذکر فرموده تا با این علامات آنها را بشناسند و در دام آنان گرفتار نشوند.
این چهار گروه، از نظر تباهى درون و فساد عقیده و دلبستگى به دنیا و جاه و مقام، مشترکند. و اختلاف آنها در دامها و در فراهم بودن اسباب و مقدمات نیل به این مقصود است.
به تعبیرى دیگر، این چهار گروه را به دو دسته مى توان تقسیم کرد: یک دسته به مقاصد نامشروعشان مى رسند، با این تفاوت که جمعى با زور و گروهى با تزویر و ریاکارى.
ولى دسته دوم، به مقصودشان، از زخارف دنیا نائل نمى شوند، با این تفاوت که گروهى، این ناکامى را در چهره زهد و قناعت نشان مى دهند و دسته اى دیگر، اقدامى در این زمینه ندارند.
اگر تاریخ را بدقّت بررسى کنیم، مى بینیم که در هر عصر و زمانى این چهار گروه بوده و هستند، هر چند با پیشرفت جامعه بشرى شگردهاى آنها پیچیده تر و دامها فریبنده تر و نقشه هایشان مرموزتر مى شود.
با نهایت تأسّف جوامع اسلامى امروز نیز از این حکم مستثنا نیستند و در آتش تباهى این چهار گروه مى سوزند و ناآگاهان در دامهایشان دست و پا مى زنند و فریاد مى کشند.
اگر پیروان حق سخنان امام (علیه السلام) را در این فراز، دقیقاً به خاطر بسپارند و در جلسات خود به تحلیل دقیق آن بپردازند و آگاهیهاى لازم را به افراد پاکدلِ جامعه بدهند و براى افشا کردن توطئه هاى این چهار گروه تلاش تبلیغاتى مستمرى داشته باشند، به یقین از خطر آنها به مقدار زیاد کاسته خواهد شد.
***
پی نوشت:
۱ ـ «کلاله» (بر وزن ضلاله) به معناى «کُندى» است، لذا شمشیر کُند را «کلول» مى گویند.
۲ ـ «نضیض» به معناى «کم و ناچیز» است. به همین دلیل، به آبهاى کم که گاه قطره قطره تراوش مى کند «نضیض» مى گویند.
۳ ـ سوره بقره، آیه ۲۰۴ ـ ۲۰۵.
۴ ـ «مصلت» از ماده «صلت» به معناى «بروز و ظهور چیزى» است «و سیف صلت» به معناى «شمشیر کشیده و صیقل داده شده» است. و مُصلِّت به کسى مى گویند که شمشیر خود را کشیده باشد.
۵ ـ «اشرط» از ماده «شرط» به معناى علامت است و در عبارت بالا، بیانگر این حقیقت است که او، خود را آماده براى فساد و هلاک کرده و گویى خود را بر این منظور، علامت گذارى کرده است.
۶ ـ «اوبق» از ماده «وبق»، به معناى «هلاکت» است. بنابراین، اَوْبَق یعنى «هلاک کرد».
۷ ـ «حُطام» (بر وزن غلام) به معناى «شکسته و بى ارزش» است و اموال دنیا را به خاطر بى ارزش بودن، حطام دنیا مى گویند.
۸ ـ «ینتهز» از ماده «نهز» به معناى «حرکت براى انجام کارى» است و به معناى «حرکت براى به دست آوردن غنیمتى» نیز آمده است.
۹ ـ «مِقْنَب» (بر وزن محور) در اصل، به معناى «گلّه اى از اسب» آمده و در خطبه بالا به معناى گروهى از مردم است. شاید تعبیر به «مقنب» اشاره به ناآگاهى و بى خبرى آن گروه است.
۱۰ ـ «یفرع» از ماده «فرع» به معناى «قسمت بالاى هر چیزى» است. و در عبارت بالا به معناى «بالا رفتن از منبر و تکیه زدن بر محلّ ارشاد خلق» آمده است.
۱۱ ـ سوره بقره، آیه ۱۶.
۱۲ ـ سوره بقره، آیه ۲۰۷.
۱۳ ـ ن، ک، ش، ۴۵۶.
۱۴ ـ طَاْمَنَ و اطمینان، از یک ماده هستند و در اصل به معناى «آرامش و سکون» است. و در عبارت بالا اشاره به وقار و تواضع صورى و ظاهرى است.
۱۵ ـ «شَمَّر» از ماده «شمر» به معناى «جمع و جور کردن و مهیا شدن» آمده است.
۱۶ ـ وسایل الشیعه، جلد ۱، صفحه ۵۱.
۱۷ ـ ضوؤله به معناى «ضعف و ناتوانى» است.
۱۸ ـ «مراح» از ماده «روح» به معناى زمان و یا مکان رفت و آمد شبانه است.
۱۹ ـ «مغدى» از ماده «غدو» به معناى «زمان و مکانى است که صبحگاهان چارپایان از آن بیرون مى روند» و بعضى نیز گفته اند که «مغدى» به معناى «مکان حیوانات در روز» در مقابل «مراح» که بستر شبانه آنها است، مى باشد.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: اهل آخرت

الراغبون فی الله:
وَ بَقِیَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِکْرُ الْمَرْجِعِ وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ، فَهُمْ بَیْنَ شَرِیدٍ نَادٍّ وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ وَ سَاکِتٍ مَکْعُومٍ وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ وَ ثَکْلَانَ مُوجَعٍ، قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ التَّقِیَّهُ وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّهُ، فَهُمْ فِی بَحْرٍ أُجَاجٍ أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَهٌ وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَهٌ، قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا.
در این میان گروه اندکى باقى مانده اند که یاد قیامت، چشم هایشان را بر همه چیز فرو بسته، و ترس رستاخیز، اشک هایشان را جارى ساخته است، برخى از آنها از جامعه رانده شده، و تنها زندگى مى کنند، و برخى دیگر ترسان و سرکوب شده یا لب فرو بسته و سکوت اختیار کرده اند.
بعضى مخلصانه همچنان مردم را به سوى خدا دعوت مى کنند، و بعضى دیگر گریان و دردناکند که تقیّه و خویشتن دارى، آنان را از چشم مردم انداخته است، و ناتوانى وجودشان را فرا گرفته گویا در دریاى نمک فرو رفته اند، دهن هایشان بسته، و قلب هایشان مجروح است، آنقدر نصیحت کردند که خسته شدند، از بس سرکوب شدند، ناتوانند و چندان که کشته دادند، انگشت شمارند.
 
گروه پنجم: مردان خدا
امام (علیه السلام) بعد از ذکر گروههاى چهارگانه دنیاپرست و گنهکار پیشین، به سراغ گروه پنجمى مى رود که اولیاءالله و جنود حق و مردان خدا و جمعیّت ممتازند که در جوامعى که گروههاى چهارگانه پیشین، زمام امور را به دست گرفته اند و همه جا در صحنه حضور دارند، از متن جامعه کنار زده شده و ناشناخته مانده اند.
حضرت به خاطر عظمت مقام آنان از آنها تعبیر به «رجال» مى کند در حالى که از گروههاى چهارگانه پیشین، تعبیر به «ناس» شده بود و در حقیقت، این گروه پنجم هستند که امام (علیه السلام) آنها را محور یک جامعه الهى پیشرفته مى داند و یاران خود را تشویق مى کند که در زمره آنان باشند. حضرت در توصیف آنها نخست مى گوید:
«(در این میان) گروهى باقى مانده اند که یاد قیامت، چشمهایشان را فرو افکنده و ترس از دادگاه محشر اشکشان را جارى ساخته است; وَ بَقِیَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِکْرُ الْمَرْجِعِ وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ».
تعبیر به «غَضَّ أَبْصارَهُمْ»، به معناى «فروبستن چشم» نیست، بلکه «فروافکندن و برگیرى نگاه» است، حالتى که به هنگام دیدن پاره اى از مظاهر وحشتناک به انسان دست مى دهد، به گونه اى که حاضر نیست به منظره خوفناک نگاه کند.
به این ترتیب، نخستین توصیف آنها احساس مسؤولیت در برابر خداوند و دادگاه قیامت است، احساسى بسیار نیرومند که دل را به لرزه درمى آورد و اشکها را جارى مى سازد.
براستى براى کسانى که ایمانى قوى به آن روز و به آن دادگاه داشته باشند چیزى از آن وحشتناک تر نیست، روزى که پرده ها کنار مى رود و سرائر، آشکار مى شود و تمام اعمال عمر انسان، در حضور تمام مردم، حسابرسى مى گردد.
بعضى از شارحان نهج البلاغه،(۱) معتقدند که «مَرْجِعْ» در جمله بالا، به معناى قبر، و «محشر» به معناى «قیامت» است، ولى با توجه به این که در تعبیرات قرآنى هر دو واژه به معناى قیامت آمده، به نظر مى رسد که این تفاوت، تنها براى عدم تکرار لفظ است و نه تفاوت در معنا.
در واقع، تعبیرات فوق، از این آیه شریفه اقتباس شده است که «رِجالٌ لاتُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لابَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ إیتاءِ الزَّکاهِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ الاَْبْصارُ» ـ مردانى که هیچ تجارت و معامله اى آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و اداى زکات غافل نمى کند، آنها از روزى مى ترسند که در آن دل ها و چشم ها زیر و رو مى شود(۲).»
حضرت سپس به سرنوشت متفاوت این گروه در جوامعى که آن چهار گروه دنیاپرست در آن حاکمند، پرداخته و مى فرماید: هر یک از آنها به یکى از این پنج سرنوشت گرفتار مى شوند:
«آنان (به خاطر حق گویى و حق جویى) یا از جامعه رانده و آواره شده اند و یا ترسان به گوشه تنهایى خزیده و یا خاموشند و مهر سکوت، بر دهان زده اند (چرا که گوش شنوا و دل بیدارى که سخنان آنان را درک کند و به دعوتشان لبیک بگوید، نمى یابند). یا مخلصانه (به امید تأثیر در بعضى از دل ها)، به سوى خدا دعوت مى کنند و یا با چشمى گریان و دلى پردرد، (به صحنه هاى پرفسادى که قادر بر تغییر آن نیستند) مى نگرند; «فَهُمْ بَیْنَ شَرِید(۳) نَادّ،(۴) وَ خائِف مَقْمُوع(۵) وَ سَاکِت مَکْعُوم(۶) وَدَاع مُخْلِص وَثَکْلاَنَ(۷) مُوجَع».
با توجه به این که «شَرِید» به معناى «فرارى و آواره» و «نادّ» از ماده «ندّ» به معناى «فرار کردن از جماعت و روى آوردن به وحدت و انفراد» آمده است(۸) جملات بالا، اشاره به این است که آنان، حتّى در تبعید و آوارگى هم با یکدیگر نیستند، بلکه هر یک را در گوشه اى پرتاپ مى کنند; چرا که دنیاپرستان از اجتماع آنان سخت بیمناکند.
و تعبیر به «خائِف مَقْمُوع» با توجه به این که «مقموع» از مادّه «قمع» به معناى «قهر و غلبه و یا ریشه کن کردن» است، اشاره به این است که دنیاپرستان حاکم، تنها به تهدید آنان را قناعت نمى کنند، بلکه سعى دارند دائماً آنها را در فشار قرار داده، یا ریشه کن کنند.
و تعبیر به «ساکِت مَکْعُوم»، با توجه به این که «مَکْعُوم» از مادّه «کعم» (بر وزن کعب) به معناى «بستن دهان شتر» است، اشاره به این است که زورمداران ستمگر، هرگز قانع به خاموش بودن این گروه نیستند، بلکه سعى دارند دهان آنها را ببندند و مهر بر آن نهند.
تعبیر به «داع مُخْلِص» اشاره به این است که دعوت از مردم، به خاطر رسیدن به جاه و مقام و ثروت و قدرت نیست، بکله انگیزه اى جز رضاى خدا ندارند.
احتمال دیگرى نیز در تفسیر این جمله گفته شده است و آن این است که منظور از «داع مُخْلِص» دعا کننده اى است که از سر اخلاص رو به درگاه خدا آورده و براى بهبود حال جامعه پیوسته دعا مى کند.
بالأخره تعبیر به «ثَکْلانَ مُوجَع» با توجه به این که «ثَکْلانَ» به معناى «انسان مصیبت زده» و «مُوجَع» به معناى «صاحب درد» است، اشاره به این است که آنها تنها در ظاهر گریان نیستند، بکله از درون مى سوزند و درد مى کشند.
حضرت سپس به بیان اوصاف دیگرى از این گروه پرداخته و با عباراتى کوتاه و پرمعنا و تأسّف برانگیز، وضع آنان را در چنین اجتماعى شرح مى دهد و مى فرماید:
«تقیّه، آنان را منزوى ساخته و به فراموشى سپرده; «قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ(۹) التَّقِیَّهُ».
گرچه آنها مبارز و مجاهد هستند، ولى آنجا که فریاد کشیدن اثرى جز از میان رفتن نیروها ندارد، چاره اى جز پناه بردن به تقیّه نیست; تقیّه اى که سرانجام آنها را به انزوا مى کشاند و در نظر دشمنان افرادى ترسو و در چشم دوستان افرادى بى عرضه و کم ارزش نشانشان مى دهد، در حالى که مبارزه آنها به عنوان انجام وظیفه است و هم تقیّه آنها در آن شرایط خاص.
حضرت سپس مى فرماید: «(به خاطر نبودن یار و یاور) ناتوانى و ذلّت وجودشان را فرا گرفته; وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّهُ».
آنها در پیشگاه خدا و در درون جانشان عزیزند، ولى اجتماع که ارزش ها در آن وارونه شده آنان را به ضعف و ذلّت محکوم کرده است.
حضرت آنگاه حال آنها را چنین مجسّم مى کند: «آنها به کسانى مى مانند که در دریاى نمک فرو رفته و گرفتار شده اند، (که هر گونه حرکتى براى آنها سبب سوزش بیشتر و ناراحتى شدیدتر مى گردد); (فَهُمْ فى بَحْر اُجاج)(۱۰).
بدیهى است کسى که در چنین دریایى غوطه ور است تمام وجودش مى سوزد و هر گاه تشنه شود آبى پیدا نمى کند که بنوشد، پس درون و برون، هر دو مى سوزد حال اولیاى خدا و مردان صالحى که در جوامع مملوّ از فساد که ظالمان زورگو بر آن حکومت مى کنند، گرفتار مى شوند همین است; چرا که یار و یاورى براى قیام کردن و فریاد کشیدن نمى یابند!
حضرت در ادامه این سخن مى افزاید: «دهانشان بسته و قلوبشان مجروح است; أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَهٌ،(۱۱) وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَهٌ.»
افراد بى تفاوت در چنین جوامعى نگران نیستند، بلکه تنها نگران منافع شخصى خود مى باشند، ولى مجاهدان و پاکان و صالحان که دهانشان به اجبار بسته شده، پیوسته از درون مى سوزند و دل هایشان مملوّ از جراحات است.
بعضى از شارحان نهج البلاغه، جمله «قُلُوبُهُمْ قَرِحَهٌ» را اشاره به خوف خدا دانسته اند(۱۲) در حالى که قرینه کلام نشان مى دهد که این جراحات قلبى و روحى، به خاطر فسادى است که قادر به نابودى آن نیستند.
ممکن است در اینجا کسانى گمان برند که این ناتوانى و ضعف و سکوت و تقیّه نتیجه کارهاى خودشان است که به موقع قیام نکردند و فریاد نکشیدند، لذا امام (علیه السلام) در ذیل این سخن، با چند جمله این اشتباه را به طور کامل برطرف مى سازد. او مى فرماید: «آنها (در میدان نصیحت و اندرز) آن قدر نصیحت کرده اند که خسته شده اند و آن قدر تحت فشار قرار گرفته اند که ناتوان گشته اند و (در میدان نبرد) آن قدر کشته داده اند که به کمى گراییده اند، قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا وَقُهِرُوا حَتَّی ذَلُّوا، وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا.»
آرى آنها جهاد را در تمام شاخه هایش تجربه کرده اند از دل فریاد کشیده اند، با بیان منطقى اندرز داده اند و در مبارزه مسلّحانه قربانى ها تقدیم کرده اند تا آنجا که بسیارى از نفرات خود را از دست داده اند، چرا که یار و یاورى نداشته و توازن قوا، در میان آنها و دشمن به هیچ وجه برقرار نبوده است.
تا آنجا که امید پیروزى داشته اند و احتمال ریشه کن کردن فساد مى داده اند جنگیده اند و سپس براى حفظ باقى مانده اندک به تقیّه پناه برده اند.
جمله «قُتِلُوا حَتّى قَلُّوا» به این معنا نیست که همه آنها کشته شده اند تا کم گشته اند، بلکه به این معنا است که گروهى از آنها شهید گشته و گروه اندکى باقى مانده اند. به اصطلاح این جمله از قبیل اسناد اوصاف جزء به کلّ است.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که تقسیم بندى این گروه ها مربوط به کدام زمان است، در حالى که امام (علیه السلام) با قدرت و قوّت بر جامعه خود حکومت مى کرد؟
پاسخ این سؤال با مطالعه تاریخ عصر آن حضرت روشن مى شود و در کلمات آن بزرگوار نیز آمده است که فساد اجتماعى آن قدر بالا گرفته که شعاع حکومت امام(علیه السلام) عملا، به کوفه و اطراف آن محدود شده بود و در مناطق دیگرى مانند شام و مصر و… فاسدانِ شرور و ظالمانِ بى ایمان دست به دست هم داده بودند و صالحان را از صحنه اجتماع بیرون رانده بودند.
***
پی نوشت:
۱ ـ فى ظلال نهج البلاغه، ذیل جمله مورد بحث.
۲ ـ سوره نور، آیه ۳۷.
۳ ـ «شرید» از ماده «شرد» در اصل، به معناى «فرار کردن شتر» است. و سپس به تمام کسانى که به هر دلیل، از قومى فرار کرده اند، اطلاق شده است.
۴ ـ «نادّ» از ماده «ندّ»، به معناى «فرار کردن به تنهایى» است.
۵ ـ «مقموع» از ماده «قمع» به معناى «مقهور و مغلوب» است و گاه به معناى «ریشه کن کردن» نیز آمده است.
۶ ـ «مکعوم» از مادّه «کعم»، در اصل به معناى «بستن دهان شتر» آمده سپس توسعه یافته و به هر کسى که دهانش را به دلیلى ببندند، مکعوم گفته اند.
۷ ـ «ثکلان» از ماده «ثکل»، در اصل، به معناى «از دست دادن عزیزان» است و چون در چنین حالى انسان عزادار مى شود، ثکلان به معناى «شخص گریان و عزادار» آمده است.
۸ ـ شرح نهج البلاغه محمد عبده و شرح علامه خویى و شرح ابن ابى الحدید ذیل جمله مورد بحث.
۹ ـ «أَخْمَل» از مادّه «خمل»، به معناى «ضعف و پنهان شدن و فراموش گشتن» است.
۱۰ ـ «اجاج» از مادّه «اجج»، به معناى تلخ و شور شدن است.
۱۱ ـ «ضامزه» از ماده «ضمز» به معناى «سکوت و خوددارى کردن از کلام» است.
۱۲ ـ شرح نهج البلاغه، ابن میثم و شرح نهج البلاغه، علامه خویى و فى ظلال محمد جواد مغنیه، ذیل عبارت مورد بحث.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: بی رغبتی به دنیا

التزهید فی الدنیا:
فَلْتَکُنِ الدُّنْیَا فِی أَعْیُنِکُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَهِ الْقَرَظِ وَ قُرَاضَهِ الْجَلَمِ، وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ قَبْلَ أَنْ یَتَّعِظَ بِکُمْ مَنْ بَعْدَکُمْ، وَ ارْفُضُوهَا ذَمِیمَهً فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ کَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْکُمْ.
[قال الشریف رضی الله عنه أقول و هذه الخطبه ربما نسبها من لا علم له إلى معاویه و هی من کلام أمیر المؤمنین (علیه السلام) الذی لا یشک فیه و أین الذهب من الرغام و أین العذب من الأجاج. و قد دل على ذلک الدلیل الخریت و نقده الناقد البصیر عمرو بن بحر الجاحظ فإنه ذکر هذه الخطبه فی کتاب “البیان و التبیین” و ذکر من نسبها إلى معاویه ثم تکلم من بعدها بکلام فی معناها جملته أنه قال و هذا الکلام بکلام علی (علیه السلام) أشبه و بمذهبه فی تصنیف الناس و فی الإخبار عما هم علیه من القهر و الإذلال و من التقیه و الخوف ألیق. قال و متى وجدنا معاویه فی حال من الأحوال یسلک فی کلامه مسلک الزهاد و مذاهب العباد].
اى مردم باید دنیاى حرام در چشمانتان از پر کاه خشکیده،(۱) و تفاله هاى قیچى شده دام داران، بى ارزش تر باشد، از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آن که آیندگان از شما پند گیرند، این دنیاى فاسد نکوهش شده را رها کنید، زیرا مشتاقان شیفته تر از شما را رها کرد. 
مى گویم: بعضى از نادانان این خطبه را به معاویه نسبت داده اند، ولى بدون تردید این خطبه از سخنان امیر مؤمنان علیه السّلام است. «طلا کجا و خاک کجا آب گوارا و شیرین کجا و آب نمک کجا»؟ دلیل بر این مطلب سخن «عمرو بن بحر، جاحظ» است که ماهر در ادب و نقّاد بصیر سخن مى باشد، او این خطبه را در کتاب «البیان و التبیین» آورده و گفته است: آن را به معاویه نسبت داده اند. سپس اضافه کرده که این خطبه به سخن امام علیه السّلام و به روش او در تقسیم مردم شبیه تر است. و اوست که به بین حال مردم، از غلبه، ذلّت، تقیّه، و ترس واردتر است، سپس مى گوید: «تا کنون چه موقع دیده ایم که معاویه در یکى از سخنانش مسیر زهد پیش گیرد و راه و رسم بندگان خدا را انتخاب کند».
_____________
(۱). قرظ، درختى است که برگ آن را خشک کرده با آن پوست را دبّاغى مى‏ کردند.
از کسانى که پیش از شما بودند پند گیرید!
در این بخش از خطبه ـ که آخرین بخش خطبه است ـ امام (علیه السلام) در جمله هاى کوتاه و بسیار پرمعنا به عنوان یک نتیجه گیرى نهایى، بعد از ذکر گروه هاى پنجگانه بالا مردم را به زهد در دنیا که سرچشمه اصلى و کلید حقیقى سعادت انسان است ـ دعوت مى کند و در واقع بر این امر تأکید مى نهد که تمام بدبختى هایى که دامان گروه هاى چهارگانه فوق را گرفته و مى گیرد، از دنیاپرستى و دلبسستگى بى حساب به دنیا، حاصل مى شود.
حضرت در جمله نخست مى فرماید: «باید دنیا در چشم شما کم ارزش تر از تفاله برگ هایى باشد که با آن دباغى مى کنند (که بسیار بدبو و متعفّن و بى ارزش است). یا بى ارزش تر از بقایاى قیچى شده پشم حیوانات باشد (که بر زمین مى ریزد و کسى به آن اعتنایى ندارد); فَلْتَکُنِ الدُّنْیَا فی أَعْیُنِکُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَهِ(۱) الْقَرَظِ وَ قُرَاضَهِ(۲) الْجَلَمِ(۳)».
تشبیهات فوق، بسیار حساب شده و جالب است، قرظ، (بر وزن مرض) به معناى «برگ درختان سلم» که از آن، براى دباغى کردن پوست ها استفاده مى کردند تا پوست را محکم و قابل استفاده بیشتر کنند ـ است. بدیهى است تفاله هائى که بعد از استفاده به دور مى ریختند، بسیار آلوده و بدبو و نفرت انگیز بود و نیز هنگامى که پشم حیوانات را قیچى مى کنند قطعات کوچکى از اطراف آن بر زمین مى ریزد که به درد هیچ کارى نمى خورد.
بنابراین در تشبیه نخست، نفرت انگیز بودن و در تشبیه دوم، بى ارزش بودن، نهفته شده است، و امام (علیه السلام) مى فرماید باید دنیا در نظر شما از اینها هم کم ارزش تر باشد، همان دنیایى که عشق به اموال آن قارون هاى طغیانگر و عشق به مقامات آن، ظالمان بیدادگر را به وجود مى آورد و حبّ آن، رأس کل خطیئه است و این گویاترین تعبیرى است که در این زمینه دیده مى شود; این از یک سو.
از سوى دیگر، در دومین جمله به زود گذر بودن دنیا و مواهب دنیا اشاره کرده مى فرماید: «از کسانى که پیش از شما مى زیسته اند پند گیرید، قبل از آن که آیندگان از شما پند گیرند! (وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ قَبْلَ أَنْ یَتَّعِظَ بِکُمْ مَنْ بَعْدَکُمْ).
آنها جمع کردند و اندوختند و گذاشتند و رفتند. قصرهاى ویران شده آنها و ملک به تاراج رفته و تخت سرنگون شده و قدرت بر باد رفته آنان که بقایایش در گوشه و کنار جهان در برابر چشمان شما است، درس عبرت است و اگر از این درس بهره لازم را نگیرید همین سرنوشت دامان شما را مى گیرد و زندگى شما درس عبرتى براى آنان مى گردد.
قرآن مجید بارها و بارها، مردم را به عبرت گرفتن از سرنوشت پیشینیان دعوت فرموده، و آن را یکى از بهترین درس هاى بیدار کننده براى مردم هر عصر و هر زمان به شمار مى آورد. درباره فرعون و فرعونیان تعبیرات تکان دهنده اى دارد که آنها را براى بیدار شدن بنى اسرئیل بیان مى کند، مى فرماید:
(کَمْ تَرَکُوْا مِنْ جَنّات وَ عُیُون وَ زُرُوع وَ مَقام کَریم وَ نَعْمَه کانُوا فیها فاکِهینَ کَذالِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرینَ فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرینَ)(۴); چه بسیار باغ ها و چشمه ها که از خود به جاى گذاشتند و زراعت ها و قصرهاى زیبا و گران قیمت و نعمت هاى فراوان دیگرى که در آن غرق بودند. آرى این گونه بود ماجراى آنان و ما اینها را میراث براى اقوام دیگرى ساختیم، نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین (و نه اهل زمین و آسمان) و نه (به هنگام رسیدن لحظه سرنوشت) به آنها مهلتى داده شد.
ولى با نهایت تأسف، بنى اسرائیل هم از این درس هاى بزرگ عبرتى نگرفتند و سرنوشت آنان درس دیگرى براى اقوام دیگر شد.
حضرت در سومین جمله از بى وفایى دنیا سخن مى گوید و مى فرماید: «این دنیاى پست و نکوهیده را رها کنید! زیرا کسانى را که از شما شیفته تر نسبت به آن بودند، رها ساخت (و به عاشقان و دلدادگان و دلبستگان خود کم ترین وفایى نکرد و حرمت آنها را نگاه نداشت); وَ ارْفُضُوهَا ذَمِیمَهً، فَإِنَّهَا قَد رَفَضَتْ مَنْ کَانَ أَشْغَفَ(۵) بِهَا مِنْکُمْ».
به این ترتیب، این معلّم بزرگ اخلاق و انسانیت در این سه جمله از بى ارزش بودن و ناپایدارى و بى وفایى دنیا سخن گفته و موقعیّت آن را به خوبى روشن ساخته است.
بدیهى است که منظور از دنیا در تمام این کلمات، همان مواهب مادّى است که در مسیر خودکامگى و عصیان و طغیان و ظلم و بیدادگرى و هوسرانى و بى بند و بارى به کار گرفته مى شود، نه آن مال و ثروت و مقامى که ابزارى است براى وصول به اهداف معنوى و اسبابى است براى اطاعت و بندگى خدا.
«چیست دنیا؟ از خدا غافل شدن        نى طلا و نقره و فرزند و زن»
***
کلام سیّد رضى:
مرحوم سید رضى، در پایان این خطبه مى گوید: بعضى از ناآگاهان این خطبه را به معاویه نسبت داده اند; ولى بى تردید این خطبه از سخنان امیرمؤمنان (علیه السلام) (و هماهنگ با روح بلند او و سایر سخنان فصیح و بلیغ و بیدارگر آن حضرت) است. طلا کجا و خاک کجا؟ آب گوارا و شیرین کجا و آب شور و تلخ کجا؟
دلیل بر این مطلب، سخن عمروبن بحر جاحظ است که ماهر در ادب و نقّاد بصیر سخن مى باشد. او این خطبه را در کتاب البیان و التبیین آورده و گفته است که آن را به معاویه نسبت داده اند و آن گاه خود او در این باره سخن رانده و گفته، که این خطبه به سخن امام (علیه السلام) و به روش او در تقسیم مردم شبیه تر است، و او است که به بیان حال مردم، از غلبه، ذلّت، تقیّه و ترس، واردتر است. او گفته: «تا کنون چه موقع دیده ایم که معاویه در یکى از سخنانش، مسیر زهد پیش گیرد و راه و رسم بندگان خدا را انتخاب کند؟!»
***
نکته:
دنیا از دیدگاه اولیاءالله:
آنچه در خطبه بالا در باره گروه هاى پنجگانه اى که در عصر و زمان آن حضرت وجود داشتند (دنیادوستان وامانده، ظالمان خودکامه، دین به دنیا فروشان ریاکار، زاهدان دروغین و مردان خدا) همان گونه که گفتیم، منحصر به عصر و زمان آن بزرگوار نبوده و نیست و در بسیارى از جوامع امروز و دیروز نیز همانند آنها یافت مى شود و همیشه مشکلات جوامع بشرى از همان چهار گروه نخستین بوده که در طول تاریخ، درد و رنج بسیار آفریدند و خونهاى بسیار ریختند و حقِّ مظلومان را پایمال کردند، فساد را گسترش دادند و طرفداران حق را تا آنجا که در توان داشتند منزوى ساختند. ولى دنیا هرگز به آنها وفا نکرد و به زودى طومار زندگى آنها پیچیده شد و همه چیز را رها کردند و رفتند و زندگانى آنها درس عبرتى براى بازماندگان شد.
تعبیراتى که امام (علیه السلام) براى هر یک از گروه هاى پنجگانه و علائم و نشانه هاى آنها ذکر مى کند، بسیار دقیق و موشکافانه است و راهنماى خوبى براى شناخت هر یک از آنها است.
از آنجا که سرچشمه جنایات و خلاف کارى هاى گروه هاى چهارگانه نخست، عشق و دلباختگى نسبت به دنیا است، حضرت در پایان خطبه با چند جمله مؤثّر، روح دنیاپرستى را در دل ها مى کُشد. نخست دنیا را چنان بى ارزش قلمداد مى کند که حتّى آن را از تفاله هاى گندیده برگ هاى سلم ـ که به هنگام دباغى پوست حیوانات به کار مى رود ـ بى ارزشتر مى شمرد، سپس به ناپایدارى دنیا و سرعت تحوّل آن اشاره کرده، تاریخ پیشینیان و ویرانه هاى بازمانده از آنان را به عنوان یک سند روشن ارائه مى فرماید، و سرانجام از بىوفایى دنیا سخن مى گوید تا دلدادگانش با خبر شوند که در آنجا خبرى نیست.
در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) که از کنار لاشه حیوان گندیده اى که در یک طرف جاده افتاده بود گذشت و اشاره اى به آن کرد و فرمود:
«اَتَرَونَ هذِهِ هُنْیَهٌ عَلى أَهْلِها؟ فَوَاللهِ! الدُّنْیا أَهْوَنُ عَلَى اللهِ مِنْ هذِهِ عَلى أَهْلِها; آیا مى بینید که این لاشه چقدر نزد صاحبانش بى ارزش است؟ به خدا سوگند! که دنیا نزد خداوند از بى ارزشى این نزد دنیاگرایان بى ارزش تر است».
حضرت، سپس در ادامه این حدیث به چند نکته مهم اشاره فرمود و چنین گفت:
«اَلدُّنیا دارُ مَنْ لا دارَ لَهُ وَ مالُ مَنْ لا مالَ لَهُ وَ لَها یَجْمَعُ مَنْ لاعَقْلَ لَهُ وَ شَهَواتَها یَطْلُبُ مَنْ لا فَهْمَ لَهُ وَ عَلَیْها یُعادِى مَنْ لاعِلْمَ لَهُ وَ عَلَیْها یَحْسُدُ مَنْ لا فِقْهَ لَهُ وَ لَها یَسْعى مَنْ لا یَقینَ لَهُ; دنیا خانه کسى است که (در واقع) خانه اى ندارد و مال کسى است که مالى ندارد. تنها کسانى که عقل ندارند، به جمع آورى دنیا مى پردازند و آنها که شعورى ندارند، به شهوترانى در آن رو مى آورند و تنها کسانى که آگاهى ندارند به خاطر دنیا به ستیز برمى خیزند و فقط کسانى که فهم ندارند به خاطر آن به دیگران حسد مىورزند و کسانى که ایمان و یقین کافى ندارند، پیوسته براى آن تلاش مى کنند».(۶)
در حدیث دیگرى آمده است که حضرت مسیح در حال مکاشفه دنیا را به صورت پیرزن بى دندانى دید که بر او از هر گونه زینتى وجود داشت، پرسید: «تاکنون چند همسر اختیار کرده اى؟» گفت: «از شماره خارج است.» حضرت مسیح پرسید: همه آنها مردند یا تو را طلاق دادند؟ گفت: «نه; همه را کشتم».
حضرت عیسى فرمود: «بدا به حال همسران باقیمانده ات! چگونه از همسران پیشین تو درس عبرت نمى گیرند!»(۷)
***
پی نوشت:
۱ ـ «حُثاله» (بر وزن تفاله) در اصل به معناى «اشیاى بد و بى ارزش» آمده به همین دلیل به تفاله هاى روغن و مانند آن که بى ارزش و دور ریختنى است، حثاله گفته مى شود.
۲ ـ «قراضه» از مادّه «قرض» به معناى «چیدن چیزى» است و قراضه به قطعات کوچکى که به اصطلاح از دم قیچى مى ریزد گفته مى شود، و اطلاق مقراض بر قیچى نیز از همین جهت است.
۳ ـ «جَلَم» (بر وزن قلم) به معناى «قیچى» است.
۴ ـ سوره دخان، آیات ۲۵ ـ ۲۹.
۵ ـ «أشغف» در اصل، از شغاف به معناى «گره بالاى قلب یا پوسته نازک روى قلب» است که به منزله غلافى تمام آن را در برگرفته. این مادّه در مورد عشق هاى سوزانى که تمام قلب را در برمى گیرد و در اعماق آن نفوذ مى کند به کار مى رود.
۶ ـ بحارالانوار، جلد ۷۰ صفحه ۱۲۲.
۷ ـ منهاج البراعه، جلد ۴، صفحه ۵۸; بحارالانوار، جلد ۱۴، صفحه ۳۲۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *