خطبه شماره ۳۳: جنگ با اهل بصره

خطبه شماره ۳۳: جنگ با اهل بصره

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

و من خطبه له (علیه السلام) عند خروجه لقتال أهل البصره، و فیها حکمه مبعث الرسل، ثم یذکر فضله و یذم الخارجین:
حکمه بعثه النبی:
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخْصِفُ نَعْلَهُ، فَقَالَ لِی مَا قِیمَهُ هَذَا النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ لَا قِیمَهَ لَهَا. فَقَالَ (علیه السلام) وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا؛ ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ:
إِنَّ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ کِتَاباً وَ لَا یَدَّعِی نُبُوَّهً، فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ، فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ.
(در سال ۳۶ هجرى به هنگام عزیمت به شهر بصره، جهت جنگ با ناکثین در سرزمین ذى قار، فرمود): 
ابن عباس مى گوید در سرزمین «ذى قار»(۱)، خدمت امام رفتم که داشت کفش خود را پینه مى زد، تا مرا دید، فرمود: قیمت این کفش چقدر است؟ گفتم بهایى ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همین کفش بى ارزش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اینکه حقّى را با آن به پا دارم، یا باطلى را دفع نمایم. 
آنگاه از خیمه بیرون آمد و براى مردم چنین خطبه خواند: 
همانا خداوند هنگامى محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را مبعوث فرمود که هیچ کس از عرب، کتاب آسمانى نداشت(۲)، و ادّعاى پیامبرى نمى کرد. پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مردم جاهلى را تا به جایگاه کرامت انسانى پیش برد و به رستگارى رساند، که سر نیزه هایشان کندى نپذیرفت و پیروز شدند و جامعه آنان استحکام گرفت. 
____________________
(۱) ذى قار، محلّى است در نزدیکى شهر بصره، میان کوفه و واسط که در گذشته جنگ مسلمانان با ایران نیز آنجا صورت گرفت. ابن عبّاس مى‏ گوید ۱۵ روز در آنجا ماندیم و امام به ما خبر داد که از کوفه ۶۵۶۰ نفر به کمک ما مى آیند. وقتى سپاه کوفه رسید آنها را شمارش کردم دیدم درست است. بى اختیار گفتم: «اللّه اکبر صدق اللّه و رسوله». «شرح ابن ابى الحدید ج ۲ ص ۱۸۷» 
(۲) یا «سواد خواندن کتابى را نداشت» کنایه از آنکه عرب جاهلى بى فرهنگ بود.
 

این خطبه را على علیه السّلام به هنگام خروج براى جنگ با اهل بصره، ایراد فرمود و در آن فلسفه بعثت انبیا آمده و سپس فضایل خویش را بر شمرده و کسانى را که بر ضدّ او قیام کردند، نکوهیده استابن عباس مى گوید: در ذى قار (شهر یا منزلى در نزدیکى بصره) بر على علیه السّلام وارد شدم امام در حالى که مشغول وصله کردن کفش خود بود رو به من کرد و فرمود:  «ارزش این کفش چه قدر است؟» گفتم: «بهایى ندارد (بسیار کم ارزش است)». فرمود: «به خدا سوگند! همین کفش بى ارزش، براى من، از حکومت بر شما بهتر است». مگر این که با این حکومت حقّى را به پا دارم یا باطلى را دفع کنم (مبادا گمان کنى قیام من براى دفع طغیانگران بصره، به خاطر تحکیم پایه هاى حکومت بر شما بوده است.) سپس امام علیه السّلام (از خیمه) بیرون آمد و مردم را مخاطب ساخته فرمود … .

خطبه در یک نگاه:
حضرت این خطبه را در شرایطى که یاران خود را براى خاموش کردن آتش فتنه طلحه و زبیر در بصره بسیج کرده بود، ایراد کرده استامام علیه السّلام از یک سو قبل از ایراد خطبه آن جمله هاى تاریخى و فراموش نشدنى را به ابن عباس مى گوید، جمله هایى که از روح بلند امام علیه السّلام و مقام والا و بى نظیر او در عرفان و معرفه اللّه حکایت مى کند، حضرت مى گوید که حکومت بر شما از این کفش فرسوده و وصله خورده من نیز کم ارزش تر است، اگر به حساب عشق و علاقه به مقام و حکومت باشد، امّا اگر براى اقامه حق و ابطال باطل و سوق دادن جامعه به سوى سعادت و کمال بوده باشد، هدف مطلوب و دوست داشتنى من است.
و سپس افکار مردم را همراه خودش به عصر جاهلیت و زمان قیام پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مى برد و تلویحا اشاره مى کند که مردم بار دیگر ارزشهاى جاهلى را زنده کرده اند و من باید همان مسیر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را براى خاموش کردن فتنه ها و در هم پیچیدن افکار جاهلى سیر کنم و حق را از درون باطل خارج سازم.
در بخش دیگرى از این خطبه به سرزنش گروهى از قریش که سردمداران جنگ جمل بودند پرداخته و روشن مى سازد که انگیزه این آتش افروزان جنگ جز حسد و کینه توزى و دنیا پرستى نبوده است.
***
امام (علیه السلام) در آغاز این خطبه به عصر بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) و ظهور انقلاب اسلامى در جزیره العرب اشاره مى کند و نشان مى دهد که مردم در عصر جاهلیت در چه شرایطى مى زیستند و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) آنها را به چه افتخار و سعادتى رسانید، مى فرماید: خداوند محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) را هنگامى مبعوث کرد که هیچ کس از عرب کتاب آسمانى نمى خواند و ادّعاى نبوّتى نداشت (همه آنها از دعوت انبیا دور مانده بودند و از کتب آسمانى، محروم و در گرداب شرک و کفر غوطه ور بودند);(إِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلى الله علیه وآله وسلم) وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ کِتَاباً وَ لاَیَدَّعِی نُبُوَّهً).

بعضى از مفسران معروف نهج البلاغه در اینجا این سؤال را مطرح کرده اند که چگونه مى توان گفت که احدى از عرب نه کتاب آسمانى داشت و نه پیرو پیامبرى از پیامبران خدا بود، در حالى که مى دانیم که جمعیت قابل ملاحظه اى از یهود و گروهى از مسیحیان در آن سرزمین مى زیستند و کتابى به نام تورات و انجیل در میان آنان بود؟ سپس در جواب این سؤال اشاره به تحریف تورات و انجیل کرده اند. بنابراین کتابى که در میان آنها بود، کتاب راستین نبود و نیز پیروى آنان از حضرت موسى و مسیح، دروغین بود. آنها آن گاه به این آیه استدلال کرده اند که مى فرماید:
(قُلْ مَنْ اَنْزَلَ الْکِتابَ الَّذى جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطیسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ کَثیراً); «بگو: چه کسى کتابى را که موسى آورد، نازل کرد، کتابى که نور و هدایت براى مردم بود؟ (امّا شما یهود) آن را به صورت پراکنده اى در آوردید، قسمتى را (که به سود شما است) آشکار مى سازید و بسیارى را (که برخلاف هواى نفسانى شما است) پنهان مى دارید؟(۱)»
این احتمال را نیز داده اند که منظور عرب، در اینجا اکثریت آنها است که مشرک و بت پرست بودند.
پاسخ سومى که به این سؤال مى توان داد این است که یهود جزوِ ساکنان بومى جزیره العرب نبودند، بلکه طبق آنچه در تواریخ معروف آمده است، هنگامى که بشارت هاى ظهور پیامبر اسلام را در کتب خود خواندند و احساس کردند وقت ظهور نزدیک شده، به آنجا آمدند که شاهد ظهور آن بزرگوار باشند، هر چند بعداً از ترس این که منافع شان به خطر افتد، راه نفاق و عداوت را پوییدند. مسیحیان نیز، احتمالا مهاجران و در عین حال، بسیار در اقلیت بودند.
به هر حال، امام (علیه السلام) در این سخن به دور ماندن اقوام جاهلى از سرچشمه وحى و نبوت اشاره مى کند و همین یک نکته نشان مى دهد که تا چه حدّ آنها در گرداب شرک غوطه ور بودند و در شعله هاى آتش فساد مى سوختند.
حضرت سپس روشن مى سازد که آنها در پرتوِ انوار وحى و نبوت و طلوع آفتاب عالمتاب اسلام، به کجا رسیده اند. مى فرماید: «او مردم را تا سر منزل سعادتشان سوق داد و به محیط رستگارى و نجات رسانید»; (فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ)(۲).
نه تنها آنها را از شرک و کفر و انحرافات عقیدتى رهایى بخشید و فساد اخلاق و ظلم و بى عدالتى را از میان آنان برچید، بلکه قوّت و قدرت و حکومت و تمدن درخشانى را براى آنها نیز فراهم ساخت، و لذا حضرت در ادامه سخن مى افزاید: «نیزه هاى آنها صاف و (در مسیر صحیح) پابرجا و جاى پاى آنها محکم شد; (فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ(۳) وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ(۴)).
و به این ترتیب هم به پیروزى معنوى دست یافتند و هم به قدرت و نعمت هاى مادّى و اینها همه از برکت قیام پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) و نزول قرآن مجید بود.
تعبیر به «مَحَلَّتَهُمْ» اشاره به جایگاه شایسته اى است که مى باید انسانِ بافضیلت، به آن برسد و تعبیر به «مَنْجاتَهُمْ» اشاره به نقطه نجاتى است که هیچ گونه جاى خوف و وحشت در آن نیست و نجات و رستگارى را تضمین مى کند.
و تعبیر به «اَسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ» با توجه به این که، «اسْتَقامَتْ» به معناى راستى و پابرجایى، و «قَناه» به معناى «نیزه» است، اشاره به قوّت و قدرت و پیروزى و غلبه بر دشمنان است.
بعضى از شارحان نهج البلاغه، استقامت را در اینجا، اشاره به صاف بودن نیزه ها که کنایه اى است از انتظام امور و نظم حکومت و دولت و جامعه و قوّت و قدرت، دانسته اند، ولى با توجه به این که نیزه معمولا راست و مستقیم است و اگر کج شود مى شکند و قابل راست کردن نیست (زیرا آن را از چوب مى ساختند نه از فلزات) ممکن است این تعبیر اشاره به آرامش و اطمینان خاطر باشد; چرا که سربازان در هنگام آرامش پاى نیزه هاى خود را در زمین فرو مى کردند و به صورت صاف و مستقیم باقى مى ماند و این نشان مى داد که آنها از حمله دشمن در امانند و خیالشان راحت است.
تعبیر به «اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ» با توجه به این که «صَفات» به معناى سنگ صاف و بزرگ و محکم است، اشاره به این نکته است که در پرتو ظهور اسلام و قیام رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) جایگاه آنها محکم و مطمئن و جاى پایشان در زندگى فردى و اجتماعى مستقر و ثابت گردید. در بیابان هایى که عرب رفت و آمد داشت، غالباً شن هائى نرم و متحرک بود و عبور از آنها، حتّى ایستادن روى آنها، خالى از لغزش و اضطراب و اشکال نبود، ولى هنگامى که روى سنگ هاى بزرگ و محکم و صاف قرار مى گرفتند، هم نشست و برخاستشان آسان بود و هم راه رفتنشان.
***
نکته ها:
۱ ـ «ذى قار» کجاست؟
همان گونه که در تفسیر خطبه نیز اشاره شد، ذى قار، محلّى بوده بین بصره و کوفه که قبل از اسلام، میان عرب و سپاه ساسانى، جنگى در آنجا بروز کرد و سپاه ساسانى عقب نشینى کردند و اعراب پیروز شدند.(۵) بعضى مى گویند که وجه نامگذارى آن به ذى قار به خاطر چاهى بوده که آب آن سیاه، مانند قیر بوده است.(۶)
ابن عباس مى گوید: هنگامى که در رکاب على(علیه السلام) به ذى قار رسیدیم و توقف کردیم، به امام عرض کردم: «از کوفه افراد کمى به یارى شما شتافتند.» امام فرمود:
«۶۵۶۰ نفر بدون کم و زیاد به یارى ام خواهند آمد.» ابن عباس مى گوید: «من از تعیین دقیق آنها تعجب کردم و با خود گفتم که حتماً آنان را شماره خواهم کرد.»
پانزده روز در ذى قار توقف کردیم تا این که صداى شیهه اسب ها و استرها بلند شد و لشکر کوفه فرا رسیدند. من آنها را دقیقاً شمردم، دیدم درست همان تعدادى هستند که امام فرمود. گفتم: الله اکبر، صَدَقَ اللهُ و رسولُهُ.
این تعبیر ابن عباس، ممکن است اشاره به این باشد که على(علیه السلام) این مسائل را دقیقاً از پیامبر شنیده بود و بر اساس آن، پیشگویى مى فرمود.
ابن ابى الحدید، بعد از ذکر این نکته مى افزاید: هنگامى که اهل کوفه بر على(علیه السلام) وارد شدند، بر آن حضرت سلام کردند و گفتند: شکر خدا را، اى امیرمؤمنان! که ما را به یارى تو اختصاص داد و با نصرت تو گرامى داشت. ما دعوت تو را از دل و جان پذیرفتیم، هر دستورى دارى بفرما!»
امام (علیه السلام) نیز از احساسات آنها تقدیر و تمجید فرمود و دستور داد براى فرونشاندن آتش فتنه به سوى بصره حرکت کنند.(۷)
۲ ـ جاهلیت عرب
هر قدر درباره عظمت اسلام، به خاطر ظهورش در میان یک گروه بسیار عقب افتاده و متعصّب و لجوج سخن گفته شود، باز هم کم است. مردم عصر جاهلیت، انحرافات بسیار و صفات منفى فراوانى داشتند، ولى بد نیست در اینجا تنها به یکى از آنها یعنى تعصّب و لجاجت فوق العاده و نفوذ ناپذیرى در برابر افکار و سخنان دیگران اشاره کنیم.
یکى از محقّقان مسیحى، معتقد به ارتباط میان این تعصّب جاهلى و آب و هواى منطقه حجاز است و مى گوید: «طبیعت منطقه خشک بود و طبیعت مردمش نیز خشک و انعطاف ناپذیر. و نفوذ در آنها به وسیله پیامبر اسلام اعجاز بزرگى بود».
اگر این جمله را به این سخن اضافه کنیم که جهل و نادانى و دورى از علم و دانش و پایین بودن سطح فکر و فرهنگ و آلوده بودن به انواع خرافات، عوامل مهمِّ دیگرى براى تعصّب و لجاجت و نفوذ ناپذیرى است، تصدیق خواهیم کرد که هدایت چنین مردمى چه معجزه بزرگى بوده است!
قرآن مجید پر است از آیاتى که حکایت از لجاجت شدید آنها مى کند تا آنجا که در ذیل آیات شریفه (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع);(۸) تقاضا کننده اى تقاضاى عذابى کرد که واقع شد… و آیه; (وَ اِذْ قالُوا الْلّهُمَّ اِنْ کانَ هذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَهً…)(۹);
(به خاطر بیاور) زمانى را که گفتند: «پروردگارا! اگر این، حق است و از طرف تو است، بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرودآر یا عذابى دردناک براى ما بفرست.»
شأن نزول هایى نقل شده که حکایت از عمق تعصّب آنان مى کند، به اندازه اى که حتّى حاضر بودند در مسیر لجاجت خویش، جان خود را نیز از دست بدهند.
براستى نفوذ در میان چنین جمعیّتى و هدایت و تربیت آنها، از معجزات بزرگ است! این همان چیزى است که در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهایت تأسف بعد از رحلت پیامبر اسلام در فاصله نه چندان زیادى، بازماندگان اقوام جاهلیت در پُسْت هاى کلیدى حکومت اسلامى جاى گرفتند و بسیارى از زحمات گرامى پیامبر اسلام را بر باد دادند و على(علیه السلام) مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسیر اصلى عصر پیامبر انجام داد.
۳ ـ حدیث خاصِفُ النَّعل
در آغاز این خطبه تعبیر «یَخْصِفُ نَعْلَهُ» ـ آن حضرت، کفش خود را وصله مى زد ـ ما را به یاد حدیث «خاصِفُ النَّعْلِ» در عصر پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) مى اندازد که از فضایل معروف امیرمؤمنان على(علیه السلام) است. در سنن ترمذى آمده است که روزى، پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) مشرکان قریش را مخاطب ساخت و فرمود: «لَتَنْتَهَنَّ اَوْ لَیَبْعَثَنَّ اللهُ عَلَیْکُمْ مَنْ یَضْرِبُ رِقابَکُمْ بِالْسَّیْفِ عَلَى الدّینِ قَدِ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ عَلَى الاِْیمانِ; یا از عقاید و کارهاى خلاف خود دست بردارید یا خداوند کسى را برمى انگیزد که با شمشیر، به خاطر دفاع از اسلام، گردن شما را مى زند; کسى که خداوند قلب او را بر ایمان آزموده (و مملوّ از ایمان به خودش ساخته است).»
حاضران سؤال کردند: «آن شخص کیست؟». ابوبکر پرسید: «آن شخص کیست؟». عُمر پرسید: «آن شخص کیست؟» پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «هُوَ خاصِفُ النَّعْلِ; او کسى است که مشغول وصله کردن کفش است.» این در حالى بود که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نعلین خود را به على(علیه السلام) داده بود تا آن را وصله کند… .
ترمذى سپس از ابوعیسى نقل مى کند که این حدیث حدیث صحیحى است.(۱۰)
بدیهى است کار على(علیه السلام) هم در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و هم در زمان خلافتش، به خاطر نشان دادن نهایت تواضع در برابر مردم و بى اعتنایى به دنیا و الگو قرار دادن براى ساده زیستن است.
***
پی نوشت:
۱ ـ سوره انعام، آیه ۹۱.
۲ ـ «بوّأ» از مادّه «بوء» در اصل به معناى صاف بودن مکان است، در مقابل «نَبْوَه» که به معناى بلندى و ناهموارى است. در جمله مورد بحث، این کلمه به معناى «صاف و منظم کردن محل استقرار» است.
۳ ـ «قنات» از مادّه «قنو» در اصل به معناى «شاخه درخت» است و نیزه را به خاطر شباهتش به شاخه درختان، «قنات» مى گویند و نیز به کاریزهایى که براى استفاده از آب حفر مى کنند، به خاطر مسیر صاف و مستقیم شان، قنات مى گویند.
۴ ـ «صفات»، سنگ صاف و بزرگ و محکم و گسترده است.
۵ ـ کامل ابن اثیر، جلد ۱، صفحات ۴۸۲ ـ ۴۸۹.
۶ ـ معارج نهج البلاغه، صفحه ۱۲۲.
۷ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحه ۱۸۷ ـ ۱۸۸ (با کمى تلخیص).
۸ـ سوره معارج، آیه ۱.
۹ـ سوره انفال، آیه ۳۲.
۱۰ ـ صحیح ترمذى، جلد ۵، صفحه ۶۳۴، (چاپ داراحیاء التراث العربى). در کتاب ینابیع المودّه، نیز این حدیث، مطابق نقل تزمذى آمده است: (ینابیع المودّه، صفحه ۵۹).
این حدیث در کتب بزرگان شیعه نیز آمده است، از جمله در بحارالانوار، جلد ۳۲، صفحه ۳۰۰، و احقاق الحق، جلد ۶، صفحه ۴۲۵.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: نبرد دائمی با باطل

فضلُ علی:
أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ کُنْتُ لَفِی سَاقَتِهَا حَتَّى [وَلَّتْ] تَوَلَّتْ بِحَذَافِیرِهَا مَا [ضَعُفْتُ] عَجَزْتُ وَ لَا جَبُنْتُ، وَ إِنَّ مَسِیرِی هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى یَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ.
توبیخ الخارجین علیه:
مَا لِی وَ لِقُرَیْشٍ، وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ کَافِرِینَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِینَ وَ إِنِّی لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ کَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْیَوْمَ، وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَیْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَیْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی حَیِّزِنَا فَکَانُوا کَمَا قَالَ الْأَوَّلُ:
أَدَمْتَ لَعَمْرِی شُرْبَکَ الْمَحْضَ صَابِحاً           وَ أَکْلَکَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَهَ الْبُجْرَا
وَ نَحْنُ وَهَبْنَاکَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَکُنْ           عَلِیّاً وَ حُطْنَا حَوْلَکَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا
به خدا سوگند من از پیشتازان لشکر اسلام بودم تا آنجا که صفوف کفر و شرک تار و مار شد. هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم، هم اکنون نیز همان راه را مى روم، پرده باطل را مى شکافم تا حق را از پهلوى آن بیرون آورم. 
مرا با قریش چه کار. به خدا سوگند، آن روز که کافر بودند با آنها جنگیدم، و هم اکنون که فریب خورده اند، با آنها مبارزه مى کنم. دیروز با آنها زندگى مى کردم و امروز نیز گرفتار آنها مى باشم. به خدا سوگند قریش از ما انتقام نمى گیرد جز به آن علّت که خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامى داشت. ما هم آنان را در زندگى خود پذیرفتیم، پس چنان بودند که شاعر گفته است: 
«به جان خودم سوگند، هر صبح از شیر صاف نوشیدى. و سر شیر و خرماى بى هسته خوردى. 
ما این مقام و عظمت را به تو بخشیدیم در حالى که بلند مرتبت نبودى. و در اطراف تو با سواران خود تا صبح نگهبانى دادیم و تو را حفظ کردیم».
من پرده باطل را مى شکافم!
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى افزاید: به خدا سوگند! من به دنبال این لشکر بودم و آنها را به پیشروى وامى داشتم تا گروه طرفداران باطل، به طور کامل عقب نشینى کردند (و حقْ ظاهر و پیروز گشت); (أَمَا وَاللهِ إنْ کُنْتُ لَفِی سَاقَتِهَا(۱) حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِیرِهَا)(۲).
در مواردى که لشکریان تازه کارند و یا دشمن نیرومند و قوى است و احتمال عقب نشینى در آنان مى رود، فرماندهِ لشکر، بعضى از معاونان شجاع و آگاه خود را در دنبال لشکر قرار مى دهد که آنها را تشویق به پیشروى و حرکت به سوى جلو کنند و از عقب نشینى احتمالى آنها جلوگیرى کنند، در واقع لشکرهاى مهم مانند یک ناقه سوارى است که در گذرگاه هاى سخت، باید یک نفر زمام آنها را در دست بگیرد و دیگرى از پشت سر به جلو براند تا از آن گذرگاه مشکل به سلامت بگذرد. گویا سخن امام در اینجا، اشاره به همین نکته باشد که پیامبر این وظیفه را بر عهده من گذارده بود که لشکر تازه کار اسلام را در برابر انبوه مشکلات و خطراتى که در پیش دارند به جلو برانم. یا این که اشاره به این است که من و پیامبر، هر دو در پشت سر این لشکر قرار داشتیم و آنها را به پیش مى راندیم (به قرینه جمله «فَساقَ النّاس»).
در هر حال همه اینها اشاره دارد به عصر قیام پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) و نقش بسیار مهمى که على(علیه السلام) در پیروزى لشکر اسلام بر کفر داشت.
و حضرت براى این که اثبات کند که وظیفه خود را به خوبى انجام داد، مى فرماید: «من در انجام این وظیفه هرگز ناتوان نشدم و ترس به خود راه ندادم. (مَا عَجَزْتُ وَ لاَ جَبُنْتُ).»
بدیهى است که عقب نشینى یا به خاطر عجز و ناتوانى است و یا ترس و وحشت در عین داشتن قدرت، و هنگامى که امام مى فرماید: «نه عاجز و ناتوان شدم و نه ترسیدم»، اشاره به این مى کند که هیچ یک از عوامل ضعف و ناتوانى در من نبود.
سپس حضرت این مقدمه را به ذى المقدّمه اى که هدف نهایى امام را تشکیل مى دهد، مربوط مى سازد و مى فرماید: «هم اکنون مسیر من (در حرکت به سوى میدان جنگ جمل) نیز به سوى همان هدف است; (وَ إِنَّ مَسِیرِی هذَا لِمثْلِهَا).
آرى، امام در این بیان اشاره به یک نکته مهم مى کند و آن این که امّت اسلامى در آن زمان برگشت به سوى افکار و برنامه ها و سنن جاهلى را شروع کرده بود و هر روز از مسیر پیغمبر و اسلام و قرآن فاصله بیشترى مى گرفت که یک نمونه آن، حرکت ظالمانه آتش افروزان جنگ جمل براى کسب قدرت، همراه با شکستن بیعت و ریختن خون مسلمانان است.
امام مى خواست این عقب گرد به سوى جاهلیت را در هم بشکند و باز، رسالت تاریخى خود را در حمایت از انقلاب اسلام، تجدید کند.
به همین دلیل در دنباله این سخن مى افزاید: به خدا سوگند! من باطل را مى شکافم تا حق از پهلوى آن خارج گردد.(فَلاََنْقُبَنَّ(۳) الْبَاطِلَ حَتّى یَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ).
با توجه به این که «أَنْقُبَنَّ» از مادّه «نقب» به معناى «سوراخ کردن و شکافتن و گشودن چیزى» است، این تعبیر اشاره به این حقیقت دارد که تا پرده هاى باطل شکافته نشود، حقْ ظهور و بروز نمى کند.
به تعبیر دیگر، باطل همیشه سعى دارد تا پوششى بر روى حق بیفکند و آن را مخفى و مکتوم سازد. هنگامى که پرده هاى باطل شکافته شد، نور حق و جلوه واقعیّت، براى همگان آشکار مى گردد.
این تعبیر ممکن است که اشاره به نکته دیگرى نیز باشد و آن این که اساس جهان بر حق است و در باطن هر موجودى حق نهفته شده است، به ویژه در فطرت هر انسانى نور حق قرار گرفته است، ولى باطل امر عارضى است که چهره حق را مى پوشاند.
هرگاه این امر عارضى کنار رود، چهره حق از درون اشیا ظاهر مى شود و هرگاه تعلیمات گمراه کننده از میان برداشته شود، نور فطرت انسانى پرتوافکن مى گردد.
همان گونه که در آغاز خطبه گفته شد، محتواى این خطبه با تعبیراتى که مختصرى با تعبیرات این خطبه متفاوت است، در خطبه ۱۰۴ نیز آمده است، در آنجا مى فرماید:
(وَ أَیمُ اللهِ! لَأَبْقُرَنَّ الْباطِلَ حتّى أُخْرِجَ الْحَقَّ مِن خاصِرَتِهِ); به خدا سوگند! من، (پرده) باطل را مى شکافم، تا حق را از پهلوى آن بیرون کشم.
***
قریش از من چه مى خواهد؟!
در این بخش از خطبه، امام(علیه السلام) به روابط خود با قریش در گذشته و حال مى پردازد; زیرا این خطبه در آستانه جنگ جمل ایراد شده و مى دانیم که آتش افروزان جنگ جمل طلحه و زبیر و افراد دیگرى از کینه توزان قریش بوده اند، که آشکارا یا در پشت صحنه حرکت این جنگ را اداره مى کردند.
به همین دلیل امام (علیه السلام) به عنوان یک هشدار این سخنان را ایراد مى کند، تا مردم از انگیزه هاى واقعى جنگ جمل آگاه شوند، نخست مى فرماید: «قریش از من چه مى خواهد؟»
به خدا سوگند! هنگامى که کافر بودند با آنها جنگیدم و اکنون که (بعد از قبول اسلام) منحرف شده اند باز با آنها مى جنگم، (تا به راه خدا برگردند); (مالِى وَ لِقُرَیْش؟ وَ اللهِ! لَقَدْ قاتَلْتُهُمْ کافِرِینَ وَ لاَُقاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِینَ)(۴).
آرى آنها در آغاز، مشرک بودند و با دعوت پیامبر و شمشیر على(علیه السلام) به اسلام پیوستند، ولى بعد از این رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به خاطر جاه طلبى ها، تدریجاً از حق، فاصله گرفتند تا آنجا که با جانشین رسول خدا، على(علیه السلام) که خودشان نیز با او بیعت کرده بودند، به مقابله برخاستند.
«مفتون» از مادّه «فتن» به معناى «فریب و انحراف» و گاه به معناى «شرک و کفر» آمده است و ممکن است که در جمله مورد بحث نیز اشاره به انحراف آنها از اسلام به سوى کفر باشد.
در روایاتى که از پیغمبر اکرم نقل شده، مى خوانیم که آن حضرت به على(علیه السلام) فرمود: «یا عَلىُّ! حَرْبُکَ حَرْبىْ وَ سِلْمُکَ سِلْمى; جنگ با تو مانند جنگ با من است و صلح با تو مانند صلح با من است»(۵).
مطابق این بیان، کسانى که با آن حضرت در میدان هاى جنگ جمل و صفین و نهروان به مقابله برخاستند از اسلام بیرون رفتند; زیرا بى شک کسانى که با پیامبر به مقابله برخاستند کافر بودند.
در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که اگر چنین است، مى بایست لشکر پیروزمند على(علیه السلام) در جمل، مخالفان را به اسارت گرفته باشد و اموالشان جزء غنائم جنگى گردد، در حالى که امام هرگز با آنها این معامله را نکرد؟
در پاسخ گفته اند که امام حق داشت چنین کارى را بکند، ولى روى ملاحظاتى، از قبیل ملاحظه شرائط زمان و مکان، از این کار صرف نظر کرد.
اضافه بر این لزومى ندارد که همه کفّار احکامشان یکسان باشد و ممکن است این گروه از مسلمانان که بر امام زمان شان خروج مى کنند و کافر مى شوند، از حکم اسارت و گرفتن اموال شان به عنوان غنائم جنگى، مستثنا باشند.
در بعضى از روایات آمده است که مروان بن حکم مى گوید: هنگامى که على(علیه السلام) ما را در بصره شکست داد، اموال مردم را به آنها باز گرداند. هر کس اقامه بیّنه و شاهدى مى کرد، اموالش را به او مى داد و هر کس اقامّه بیّنه و شاهدى نمى کرد، او را سوگند مى داد. کسى عرض کرد: اى امیرمؤمنان! غنائم و اسیران را در میان ما تقسیم کن! امام، پاسخى نداد. هنگامى که اصرار کردند حضرت (برآشفت) و فرمود: «أیُّکُمْ یَأْخُذُ اُمَّهُ فِى سَهْمِهِ; کدامیک از شما مادرش را (اشاره به عایشه است) در سهم خود مى پذیرد»؟(۶)
از بعضى از روایات نیز استفاده مى شود که على(علیه السلام) اهل بصره را مشمول منّت و عفو خود قرارداده، همان گونه که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) با اهل مکّه بعد از فتح آن، چنین معامله اى کرد.
نیز استفاده مى شود که او مى خواست این مسأله به صورت یک سنّت در نیاید، زیرا، مى دانست در آینده شیعیان او تحت فشار ظالمان قرار مى گیرند و ممکن است که با آنان چنین معامله اى شود.(۷)
به هر حال منظور امام از این سخن، این است که او نسبت به قریش هیچ گونه کینه و عداوت خاصّى ندارد و اگر آنها بذر حسادت و عداوت در دل هاى خود پاشیده اند، به خاطر آن است که امام، در میدان هاى نبرد حق و باطل، در آغاز اسلام در برابر آنها ایستاد و این چیزى جز اجراى فرمان خدا نبود و در جنگ جمل نیز جز اجراى حکم حق نظرى نداشت.
حضرت سپس در ادامه این سخن مى افزاید: «اینها نباید فراموش کنند که من همان کسى هستم که دیروز (در غزوات اسلامى) با آنها (و در برابر آنان) بودم، همان گونه که امروز نیز در برابر آنها هستم; (وَ اِنّى لَصاحِبُهُمْ بِالاْمْسِ کَما أَنَا صاحِبُهُمُ الْیَوْمَ)!
همان بازوى مردافکن و همان شمشیر برّان که ضربات آن را در جنگ هاى بدر و اُحد و اَحزاب به آنان نشان دادم، امروز نیز در اختیار من است و این در واقع تهدید و پیام گویایى است براى آتش افروزان جنگ جمل.
گاه گفته شده است که این سخن در حق امثال معاویه و عمروعاص (و مروان) صادق است که در جنگ هاى اسلامى در برابر پیامبر بودند، ولى در حقِّ طلحه و زبیر که آتش افروزان اصلى جنگ جمل بودند، صادق نیست; زیرا آنها در این جنگها همراه پیامبر بودند.
این سؤال را چنین جواب داده اند که مرادِ امام شخصِ معیّنى نیست، ولى هدف، بیان این حقیقت است که در عصر رسول خدا، در راه حق به مبارزه با باطل مى کوشید و بعد از رسول خدا نیز در همین راه گام برمى دارد (و مى دانیم که قریش به صورت گروهى، در آن زمان، در صف نخست مخالفان بودند).(۸)
اضافه بر این درست است که طلحه و زبیر در کنار پیامبر بودند، ولى بسیارى از لشکریان جمل و از جمله مروان از قریش بودند.
حضرت سپس به یکى دیگر از انگیزه هاى اصلى آتش افروزان جنگ جمل اشاره کرده، مى فرماید: به خدا سوگند! قریش از ما انتقام نمى گیرد جز به خاطر این که خداوند ما را از میان آنها برگزیده و (بر آنان مقدّم داشته است)، ولى (با این حال ما) آنها را در زمره خویش داخل کردیم. وَاللهِ! ماتَنْقِمُ مِنّا قُرَیْشٌ اِلاَّ أَنَّ اللهَ اخْتارَنا عَلَیْهِمْ، فَأَدْخَلْناهُمْ فى حَیِّزِنا».
سپس مى افزاید: «امّا سرانجام همان شد که شاعر گفته است که: به جان خودم سوگند! که هر صبح، از شیر خالص صاف نوشیدى. و به قدر کافى از سر شیر و کره و خرماى بدون هسته خوردى و (از غذاهاى لذیذ به طور کامل بهره گرفتى.) ما به تو عظمت بخشیدیم، در حالى که بزرگ نبودى! و در اطراف تو، با اسب و نیزه پاسدارى دادیم (و نگهدارى ات کردیم)، ولى تو قدر این نعمت را نشناختى; فَکانُوا کَما قالَ الاَْوَّلُ(۹):
أَدَمْتَ لَعَمْرِى شُرْبَکَ الْمَحْضَ(۱۰) صابِحاً *** وَ أَکْلَکَ بِالزُّبْدِ(۱۱) الْمُقَشَّرَهَ(۱۲) الْبُجْرا(۱۳)
وَ نَحْنُ وَهَبْناکَ الْعَلاءَ وَ لَمْ تَکُنْ *** عَلِیّاً وَ حُطْنا حَوْلَکَ الْجُرْدَ(۱۴) وَ السُّمْرَا(۱۵)
آرى، آنها نسبت به ما شدیداً رشک بردند و حسد ورزیدند، ولى این خواست خدا بود که نبوّت و امامت را در میان ما قرار داد، با این حال ما مقابله به مثل نکردیم و به آنها بها دادیم و شخصیت و مقام بخشیدیم و از خطاهاى شان درگذشتیم و در برابر دشمنان از آنها حفاظت کردیم، ولى آنها نه تنها قدر این نعمت هاى بزرگ را ندانستند، بلکه به روى ما شمشیر کشیدند و به مقابله و جنگ ناجوانمردانه برخاستند.
ما به مقتضاى دستور الهى صله رحم با آنها رفتار کردیم و تا آنجا که ممکن بود محبّت کردیم، امّا آنها قطع رحم کردند و به منازعه برخاستند و آتش جنگ جمل را برافروختند تا مسلمانان را در مقابل هم قرار دهند و خون هاى ناآگاهان و بیگناهان را بریزند و ویرانى ها به بار آوردند.
قریش با این عمل خود، در واقع مانند هر حسود دیگرى به حکمت خدا اعتراض دارند.
آنجا که مى فرماید: (اَللهُ أعْلَمُ حَیثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ)(۱۶); خدا آگاه تر است که رسالت و نبوّتش را در کجا و در چه خاندانى قرار دهد».
و نیز مى فرماید: (أمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى مَآ آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ اِبْراهیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظیماً(۱۷); آنها نسبت به مردم، (اشاره به پیغمبر و خاندان او است) که از میان توده هاى مردم برخاستند، بر آن چه خدا از فضلش به آنها بخشیده است، حسد مىورزند، در حالى که ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت بخشیدیم و حکومت عظیمى به آنها دادیم.
و نیز مى فرماید: (قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِى الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىء قَدیرٌ);(۱۸) بگو: بارالها! مالک حکومتها تویى، به هر کس بخواهى حکومت مى بخشى و از هر کس بخواهى مى گیرى، و هر کس را بخواهى عزّت مى دهى و هر که را بخواهى خوار مى کنى. تمام خوبى ها به دست تو است و تو بر هر چیزى قادرى».
بدیهى است که اگر انسان به این اصول قرآنى ایمانى راسخ داشته باشد، هرگز نسبت به کسانى که خداوند بر طبق حکمتش، آنها را مشمول مقام نبوّت و امامت قرار داده، حسد نمى ورزد و حکمت خداوند را زیر سؤال نمى برد.
نکته:
حسد سرچشمه نابسامانى هاى اجتماعى:
کمتر صفتى مانند حسد، در طول تاریخ سبب حوادث دردناک و مشکلات عظیم در جوامع بشرى شده است.
بسیارى از مردم به خاطر کمى ظرفیّت و پایین بودن سطح فرهنگ و ضعف ایمان و عدم اعتماد به نفس، همین که مى بینند موفقیّت چشمگیرى نصیب یکى از دوستان و اقران و امثال آنها شده، آتش حسد در درون شان شعلهور مى شود و به جاى این که از موفقیّت او خوشحال شوند و آن را وسیله اى براى پیروزى خود و دیگران قرار دهند و از استعدادهاى خلاّق او، به نفع همگان کمک بگیرند، براى در هم شکستن او قیام مى کنند، گاه از طریق تهمت هاى ناروا، گاه تحقیر و مذمّت و گاه براى ایجاد مانع بر سر راه او تا آنجا که مى توانند تلاش مى کنند.
در مواردى که این مسأله حاد مى شود خون محسود به وسیله حاسد ریخته مى شود. فراموش نکنیم که نخستین خونى که در جهان بشریت ریخته شد، خون هابیل، فرزند آدم، به دست برادرش، قابیل بود که صرفاً از حسد سرچشمه گرفت; چرا که قربانى برادر در پیشگاه خدا پذیرفته شده و قربانى او پذیرفته نشد.
همین مسأله بارها و بارها در طول تاریخ تکرار شده است و برادر به برادر یا فرزند به فرزند به وسیله پدر و یا به عکس کشته شده اند.
بسیارى از این حوادث دردناک صدر اسلام، مخصوصاً حوادث عصر خلافت امیرمؤمنان على(علیه السلام) نیز ناشى از حسادت حسودان بود که در خطبه بالا، به آن اشاره شده است.
روایات ما مملو از بیان آثار سوء این رذیله اخلاقى است. در روایات حسد منشأ فساد جامعه شمرده شده است، همان گونه که در حدیثى از حضرت على (علیه السلام) مى خوانیم: «اِذا أَمْطَرَ التّحاسُدُ نَبِتَ التّفاسُدُ; هنگامى که باران حسد (بر سرزمین دلها) ببارد، فساد و تباهى (در آن) مى روید (و جوامع انسانى را به بدبختى و ویرانى مى کشاند)(۱۹).»
نکته مهمى که از این خطبه در این رابطه استفاده مى شود، این است که کسانى که به خاطر نعمت الهى مورد حسد قرار مى گیرند، نباید به مقابله به مثل برخیزند; بلکه تا آنجا که مى توانند شکرانه نعمت را این قرار بدهند که با حسود مدارا کنند و با آب محبّت آتش حسد او را خاموش سازند.
این سخن را با شعر یکى از شعراى عرب پایان مى دهیم، آنجا که مى گوید:
«اِصْبِرْ عَلى حَسَدِ الْحَسُودِ فَاِنَّ صَبْرَکَ قاتِلُهُ *** َالْنّارُ تَأکُلُ نَفْسَها اِنْ لَمْ تَجِدْ ما تَأکُلُهُ(۲۰)
در برابر حسدِ حسود شکیبایى کن! چرا که شکیبایى تو او را از بین مى برد; زیرا آتش هنگامى که چیزى را براى سوزاندن پیدا نکند، خودش را مى خورد و از بین مى برد.
* * *
پی نوشت:
۱ ـ «ساقه» از مادّه «سوق» جمع «سائق» به معناى «راننده و پیش برنده» است. در اصل، «سوقه» بوده، سپس بر اساس قواعد اعلال ساق شده است.
۲ ـ «حذافیر» جمع «حُذْفور» (بر وزن مزدور) به معناى «جانب و شریف و جمع زیاد» است و در اینجا، حذافیر، به معناى تمام جوانب مطلب آمده است. ضمناً توجه داشته باشید که ضمیر در «ساقَتِها» ظاهراً به جماعت مردم عصر جاهلیت برمى گردد که اسلام را برگزیدند و ضمیر در «تولّت» و «حذافیرها» ممکن است به دشمنان اسلام بازگردد که با پیروزى اسلام همگى پشت کردند و عقب نشستند. و نیز ممکن است به مردم عصر جاهلیت برگردد که به اسلام روى آوردند و نسبت به آنچه در گذشته داشتند رویگردان شدند.
۳ ـ «أنْقُبَنَّ» از مادّه «نقب» به معناى «سوراخ کردن و شکافتن و گشودن» آمده است. و «نقب» را به کانال هاى زیرزمینى اطلاق مى کنند، به خاطر آن که زمین را مى شکافند و پیش مى روند. و بحث و تنقیب به سخنانى گفته مى شود که مطالب را مى شکافد و حقایق را آشکار مى سازد. و نقیب به کسى مى گویند که درباره گروهى بررسى مى کند و از حال آنها آگاه است. و نقاب صورت را از این جهت نقاب مى گویند که معمولا در وسط آنجایى براى دیدن باز بوده است.
۴ ـ «مفتونین» از مادّه «فتنه» در اصل به معناى امتحان و ابتلاء است، سپس به معناى عذاب و شکنجه و فریب و گمراهى نیز آمده است، و در اینجا به معناى اخیر است.
۵ ـ این روایت را ابن مغازلى شافعى، در کتاب مناقب امیرالمؤمنین و ابن ابى الحدید، در شرح نهج البلاغه، و محقق کرکى، در نفحات اللاهوت آورده اند: احقاق الحق، جلد ۶، صفحه ۴۴۰.
جالب توجه این که «ابن ابى الحدید» در شرح نامه ۶۵ نهج البلاغه، مى گوید: فرض کنیم که پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) على را به جانشینى خود ـ آنچنان که شیعه مى گوید ـ تعیین نکرده باشد، ولى آیا معاویه و غیر او از صحابه نمى دانستند که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) هزار بار درباره على(علیه السلام) فرمود: «اَنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ; من با هر کسى که تو بجنگى در جنگم و با هر کس که صلح کنى در صلحم»، یا فرمود: «اَللّهُمَّ! عادِ مَنْ عاداهُ و والِ مَنْ والاهُ; خداوند! آن کس که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و آن کس که او را دوست بدارد دوست بدار!»، و یا این که فرمود: «اَنْتَ مَعَ الحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَکْ; تو با حقى و حق با تو است.» و مانند این کلمات، آیا سزاوار نبود معاویه در این گونه کلمات پیامبر بیندیشد و از خدا بترسد؟ (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۱۸، صفحه ۲۴).
۶ ـ وسائل الشیعه، جلد ۱۱، باب ۲۵، از ابواب جهاد العدوّ، حدیث ۷. براى توضیح بیشتر به کتاب أنوار الفقاهه، کتاب (الخمس و الانفال) صفحه ۷۰ مراجعه فرمائید.
۷ ـ براى توضیح بیشتر و آگاهى از این گونه روایات، به انوارالفقاهه، (کتاب الخمس و الانفال) صفحه ۷۵ به بعد مراجعه کنید.
۸ ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد ۱، صفحه ۲۲۳.
۹ ـ در این که تعبیر بالا، اوّل در مقابل «ثانى» است و اشاره به یکى از شعراى نخستین است یا «اُوَل» بر وزن هُبل ـ نام شاعر غیر معروفى است، در نسخه هاى نهج البلاغه و شرح هاى معروف آن، چیزى دیده نشد، هر چند احتمال نخست، مناسب تر به نظر مى رسد.
۱۰ ـ محض، به معناى شیر خالص است که هیچ گونه آب با آن مخلوط نشده باشد. سپس به هر چیز خالص اطلاق شده است.
۱۱ ـ «زبد» از مادّه «زبد» در اصل به معناى تولّد یا خارج شدن چیزى از چیز دیگر است، به همین جهت به سر شیر و کره که از شیر گرفته مى شود «زُبد» اطلاق شده است.
۱۲ ـ «مقشّره» از مادّه «قشر» به معناى پوست گرفته شده است و «مقشّره» به خرمایى گفته مى شود که هسته آن را گرفته بیرون آورده باشند.
۱۳ ـ «بُجر» (بر وزن بُرج) از مادّه «بجر» به معناى بیرون آمدن ناف است. سپس به معنى پرخورى آمده است و أبجر به فرد شکم گنده و حریص گفته مى شود.
۱۴ ـ «جرد» از ماده «جرد» به معناى «پوست گرفتن و مجرد ساختن» است و «جرد» در محل کلام اشاره به اسب هاى جوان و کم مو است.
۱۵ ـ «سمراء» از ماده «سمر» به معناى «شب بیدارى» است و سامر به کسى مى گویند که شب را براى شب نشینى یا پاسبانى و یا هدف دیگرى بیدار مى ماند.
۱۶ ـ سوره انعام، آیه ۱۲۴.
۱۷ ـ سوره نساء، آیه ۵۴.
۱۸ ـ سوره آل عمران، آیه ۲۶.
۱۹ ـ غررالحکم، شماره ۵۲۴۲.
۲۰ ـ بحارالانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۵۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *