خطبه شماره ۳۶: نبرد با خوارج

خطبه شماره ۳۶: نبرد با خوارج

صوت متن:

صوت ترجمه:

من خطبه له (علیه السلام) فی تخویف أهل النهروان:
فَأَنَا نَذِیرٌ لَکُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَیْرِ بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِینٍ مَعَکُمْ. قَدْ طَوَّحَتْ بِکُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَکُمُ الْمِقْدَارُ. وَ قَدْ کُنْتُ نَهَیْتُکُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُکُومَهِ فَأَبَیْتُمْ عَلَیَّ إِبَاءَ [الْمُخَالِفِینَ] الْمُنَابِذِینَ حَتَّى صَرَفْتُ رَأْیِی إِلَى هَوَاکُمْ. وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَکُمْ بُجْراً وَ لَا أَرَدْتُ لَکُمْ ضُرّاً.
(براى هشدار و نصیحت خوارج نهروان و تذکّر اشتباهات آنان در ماه صفر سال ۳۸ هجرى فرمود). 
شما را از آن مى ترسانم مبادا صبح کنید در حالى که جنازه هاى شما در اطراف رود نهروان(۱) و زمین هاى پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آن که برهان روشنى از پروردگار، و حجّت و دلیل قاطعى داشته باشید. از خانه ها آواره گشته و به دام قضا گرفتار شده باشید. 
من شما را از این حکمیّت نهى کردم ولى با سر سختى مخالفت کردید، تا به دلخواه شما کشانده شدم. شما اى بى خردان، و بى خردان، اى ناکسان و بى پدران، من که این فاجعه را به بار نیاوردم و هرگز زیان شما را نخواستم. 
____________________________
(۳) نهروان: نام دامنه رودخانه ‏اى در نزدیکى کوفه، در کنار صحراى «حروراء» میان کوفه و بغداد است به همین علّت خوارج را «حروریّه» مى ‏نامیدند، و رئیس آنها حرقوص بن زهیر بود که به «ذو الثدیه» معروف شد.
 

امام این خطبه را در تهدید خوارج نهروان بیان فرموده (تا بیدار شوند و به حق گردن نهند).

خطبه در یک نگاه:
معلوم است که امام این خطبه را در روز جنگ با خوارج، در کنار نهروان ایراد کرده است این جنگ در سال ۳۷ هجرى واقع شد. در این خطبه امام روى سه نکته پا فشارى مى کند:
نخست: این که مراقب باشند تا بدون دلیل شرعى که در پیشگاه خدا پذیرفته باشد، وارد این میدان نشوند که در این صورت، جان آنان بیهوده بر باد رفته است.
دوم: این که به آنان یادآور مى شود که شما مسأله حکمیت را بهانه کرده اید، در حالى که من از ابتدا با آن مخالف بوده ام.
سوم: این که شما به جنگ من برخاسته اید، در حالى که کار خلافى از من سر نزده است، اگر خلافى بوده، از سوى شما و دیگران است، ولى شما افراد کم عقل عاملان اصلى را رها کرده و به سراغ من آمده اید! و به این ترتیب امام با آنها اتمام حجّت مى کند.

 
اتمام حجّت بر خوارج نهروان:
این خطبه قبل از شروع جنگ نهروان از سوى امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) ایراد شده است و مى دانیم جنگ نهروان یکى از پیامدهاى داستان حکمین است.
گروه نادان و خیره سرى که نتیجه نامطلوب حکمین را مشاهده کردند، در برابر امام (علیه السلام) سر به طغیان برداشته و او را مسؤول جریان حکمیّت و پیامدهاى آن دانستند، حال آن که امام (علیه السلام) هم با اصل مسأله حکمیّت مخالف بود و هم با شخصى که به عنوان حَکَم انتخاب کردند.
این خطبه در واقع اتمام حجّتى است براى کسانى که آگاهى کافى از ماجرا نداشتند و یا مى دانستند و عملا آن را به فراموشى سپرده بودند.
در بعضى از روایات، در آغاز خطبه جمله هایى دیده مى شود که امام (علیه السلام) نخست به معرفى خود پرداخته مى فرماید:
«نَحْنُ أهْلُ بیتِ النُّبُوَّهِ وَ مَوضِعُ الرّسالَهِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائکَهِ وَ عُنْصُرُ الرَّحْمَهِ وَ مَعْدَنُ الْعِلمِ وَ الْحِکْمَهِ. نَحْنُ أُفُقُ الْحِجازِ، بِنا یَلْحَقُ الْبَطىءِ وَ اِلَیْنا یَرجَعُ التّائِبِ;(۱) ما خاندان نبوّت و جایگاه رسالت و محل آمد و شد ملائکه و عنصر رحمت و معدن دانش و حکمت هستیم. ما افق تابناک حجازیم و کندروان، به ما مى پیوندند و تندروان توبه کار به سوى ما باز مى گردند.»
این در واقع اشاره به افراط و تفریط هایى بود که گروه هاى نادان، در مسأله حکمیت داشتند. حضرت سپس آنها را مخاطب ساخته، فرمود: «من شما را از این برحذر مى دارم که بدون دلیل روشنى از سوى پروردگارتان و با دستى تهى از مدرک اجساد بى جانتان در کنار این نهر و گودال بیفتد.
«فَأَنَا نَذِیرٌ لَکُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى(۲) بِأَثْنَاءِ هذَا النَّهْرِ، وَ بِأَهْضَامِ(۳) هذَا الْغَائِطِ(۴)، عَلَى غَیْرِ بَیِّنَه مِنْ رَبِّکُمْ، وَ لاَسُلْطَان مُبِین مَعَکُمْ»;
امام (علیه السلام) در واقع در این سخن خود پیشگویى صریحى درباره پایان جنگ نهروان مى کند و به آنان خبر مى دهد که در همین مکان، همه بر روى خاک خواهید افتاد، ولى مشکل مهم این است که پرونده شما در روز قیامت سیاه و تاریک است; چرا که انگیزه اى براى این جنگ جز لجاجت و خیره سرى نداشته اید و هیچ مدرک الهى و قابل قبولى، در دست شما نیست. به این ترتیب، هم دنیاى شما بر باد مى رود و هم آخرت شما.
حضرت سپس مى افزاید: «دنیا و (دنیاپرستى) شما را در این پرتگاه (بدبختى) پرتاب کرده و افکار نادرستتان شما را گرفتار این دام خطرناک کرده است. «قَدْ طَوَّحَتْ(۵) بِکُمْ الدَّارُ وَ احْتَبَلَکُمُ(۶) الْمِقْدَارُ».
واژه «دار» در اینجا اشاره به دار دنیا یا به تعبیر دیگر دنیاپرستى است و «احتبل» از مادّه «حبل»، به معناى «دام» است و منظور از «مقدار» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه، همان تفکرات نادرست و تحلیل هاى بیهوده از حوادث مختلف است و به گفته بعضى دیگر مقدار، اشاره به مقدّرات الهى است که بر طبق لیاقت ها از سوى خداوند تعیین مى شود.
هنگامى که تاریخ این ماجرا را بدقّت مطالعه کنیم، آثار سخنان امام (علیه السلام) کاملا در زندگى این گروه نمایان است. آنها گروهى لجوج و متعصّب و کم فکر و دنیاپرست و سست عنصر بودند.
سپس امام (علیه السلام) به داستان حکمین پرداخته و با صراحت مى فرماید:
«من شما را از این حکمیت نهى مى کردم، ولى شما با سرسختى مخالفت کردید و فرمان مرا دور افکندید تا آنجا که ناچار به پذیرش شدم و به دلخواه شما تن در دادم.
وَ قَدْ کُنْتُ نَهَیْتُکُمْ عَنْ هذِهِ الْحُکُومَهِ فَأَبَیْتُمْ عَلَیَّ إِبَاءَ الْمُخالِفینَ الْمُنابِذینَ، حَتَّى صَرَفْتُ رَأْیِی إِلَىْ هَوَاکُمْ».
در واقع شما، چیزى را بر من خرده مى گیرید که بنیانگذارش خودتان بودید و بر من تحمیل کردید و حتّى مرا به قتل تهدید کردید. حال که آثار شوم حکمیت را دیده اید، مى خواهید گناهتان را به گردن دیگرى بیندازید!
حضرت، سپس مى فرماید: «اینها همه به خاطر آن است که شما گروهى سبک سر هستید و کوتاه فکر; (وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ(۷) سُفَهَاءُ الاَْحْلاَمِ).
ممکن است این دو جمله تأکید بر سفاهت و نادانى جمعیّت نهروانیان باشد و ممکن است که جمله نخست ـ همان گونه که بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند ـ اشاره به سبک سرى آنها باشد که با کمترین چیزى، تغییر فکر و تغییر مسیر مى دادند و یک روز، طرفدار شدید حکمیت بودند و روز دیگر، دشمن سرسخت آن; و جمله دوم اشاره به کم فکرى آنان است; چرا که توطئه هاى دشمن را که یکى بعد از دیگرى صورت مى گرفت و قرائن آن براى همه هوشمندان آشکار بود، نمى دیدند و درک نمى کردند و همین سبب شد که بارها فریب لشکر معاویه و اطرافیان او را بخورند و در مسیرى گام بگذارند که سبب بدبختى آنها و مصیبت براى جهان اسلام بود.
حضرت در پایان این سخن بار دیگر بر این حقیقت تأکید مى فرماید که این بلاهایى که دامنگیر شما شده است از سوى خود شما است و من هیچگونه دخالتى در آن نداشتم که به مبارزه با من برخاسته اید و شمشیرها را برکشیده، راهى این میدان گشته اید! مى فرماید:
«خداوند شما را خوار و ذلیل کند! من کار خلافى انجام ندادم و نمى خواستم به شما زیانى برسانم. وَ لَمْ آتِ ـ لاَأَبَالَکُمْ! ـ بُجْراً(۸) وَ لاَأَرَدْتُ لَکُمْ ضُرّاً».
جمله (لا أَبَالَکُمْ)! «پدرى براى شما نباشد» ممکن است که از قبیل دشنام باشد که مفهوم آن در فارسى «اى بى پدران» مى شود و اشاره به این است که شما افرادى هستید که تربیتِ خانوادگى صحیح اسلامى و انسانى ندارید ـ به همین دلیل کار خلافى را انجام مى دهید، بعد که آثار سوء آن را مى بینید به دیگرى نسبت مى دهید و نیز ممکن است از قبیل نفرین باشد; یعنى «خداوند پدرانتان را از میان بردارد» که در واقع کنایه از خوار گشتن و ذلیل شدن است; زیرا از دست دادن پدر، مخصوصاً در کودکى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است.
آرى همان گونه که در بالا گفتیم امام (علیه السلام) در آغاز با اصل مسأله حکمیت مخالف بود و دستور ادامه جنگ را که به مراحل حسّاس و سرنوشت ساز رسیده بود صادر کرد ولى این سبک سران سفیه امام على(علیه السلام) را تهدید به مرگ و او را وادار به رها ساختن جنگ کردند و در مرحله بعد که امام (علیه السلام) بناچار تسلیم حکمیت شد، درباره شخص حَکَم نظرى داشت که اگر عمل مى شد، ماجراى رسواى ابوموسى اشعرى سفیه واقع نمى شد.
بنابراین در هر مرحله امام (علیه السلام) وظیفه خود را در مسیر پیروزى و سربلندى آنها انجام داد و آنها در هر مرحله با آن مخالفت کردند.
هنگامى که نتایج دردناک حکمیت آشکار گشت به جاى آن که خود را ملامت کنند و به پیشگاه امام (علیه السلام) بیایند و عرض توبه کنند، گناه خود را به گردن امام (علیه السلام) افکندند که «چرا قبول کردى»؟! و به دنبال آن آتش جنگ نهروان را برپا ساختند! و این است طریقه افراد سبک سر و طرز کار سفیهان کم عقل. 
***
نکته:
داستان عبرت انگیز خوارج:
همان گونه که در جلد یکم، در شرح خطبه شقشقیه گفتیم، خوارج گروهى متعصّب و لجوج و نادان و قشرى بودند که از درون جنگ صفین و داستان حکمیت آشکار شدند.
آنها در آغاز مسأله حکمیّت (عمروعاص و ابوموسى اشعرى) را پذیرفته و امام(علیه السلام) را مجبور به پذیرش آن کردند و هر اندازه که امام (علیه السلام) فرمود اینها همه خدعه و نیرنگ است و تا پیروزى بر دشمن و خاموش کردن آتش فتنه شامیان و پیروان معاویه راه چندانى باقى نمانده، گوش ندادند، ولى بعد که نتیجه حکمیت را دیدند از کار خود پشیمان شده و به اصطلاح توبه کردند، اما این بار در طرف تفریط قرار گرفتند و گفتند: قبول حکمیت کفر بود، چون حکم فقط از آن خدا است. ما از کفر خود توبه کردیم و باید على بن ابى طالب (علیه السلام) نیز توبه کند.
امام (علیه السلام) به آنها فرمود: حکمیّت کفر نیست. قرآن در دو مورد اشاره به مسأله حکمیّت دارد: یکى در اختلافات خانوادگى(۹) و دوم، در مورد کفارات احرام(۱۰)، ولى حکمیّت به این شکل که شما عمل کردید، سر تا پا اشتباه بود.
به هر حال این گروه نادان و فراموشکار که در میان آنان افراد بظاهر بسیار متعبّد و مقیّد به واجبات و مستحبات شرع نیز دیده مى شدند، از اسلام تنها به پوستى قناعت کرده و مغز آن را رها کرده بودند و در برابر امیرمؤمنان على (علیه السلام) در منطقه اى نزدیک کوفه به نام حروراء و در کنار نهروان صف آرایى کردند. امام باحوصله و بردبارىِ بى حساب با آنها روبرو شد و به آنها اتمام حجّت کرد و بسیار اندرز داد.
نصایح امام مؤثّر واقع شد و اکثریت آنها توبه کردند و از لشکر خوارج جدا شدند و حدود چهار هزار نفر سرسختانه، ایستادگى کردند و در یک درگیرى محدود با لشکر امام اجساد همگى جز چند نفر، در کنار همان نهر بر روى زمین افتاد، همان گونه که امام قبلا با صراحت پیش بینى کرده بود.
در زندگى خوارج تضادهاى عجیب و نکات عبرت انگیزى دیده مى شود که مانند آن درباره گروههاى دیگر بسیار کم دیده شده است از جمله:
۱ ـ عبد الله بن خبّاب ـ که فرزند خبّاب بن اَرت، صحابى معروف پیامبر بود در حالى که قرآنى برگردن خود آویخته و همراه همسرش ـ که باردار بود ـ سوار بر مرکبى از نزدیکى مرکز خوارج مى گذشت، خوارج، جلوى او را گرفتند و گفتند: «همین قرآنى که بر گردن تو است ما را به کشتن تو فرمان مى دهد». عبدالله به آنان گفت: «آنچه را قرآن زنده کرده است، زنده کنید و آن چه را قرآن از بین برده است، بمیرانید». خوارج کمترین اعتنایى به گفتار حکیمانه او نکردند. در این هنگام یکى از خوارج دانه خرمایى را که از درخت نخلى بر زمین افتاده بود برداشت و بر دهان گذاشت. دوستانش بر سرش فریاد کشیدند که «چرا به حق دیگران تجاوز کردى و مال غصب خوردى؟» و او خرما را از دهان بیرون افکند!
یکى دیگر از آنها خوکى را که راه بر او بسته بود کشت، دیگران بر او اعتراض کردند که این عمل نادرستى بود و این در واقع مصداق فساد در ارض است!
سپس رو به عبدالله بن خبّاب کرده گفتند: «براى ما حدیثى از قول پدرت نقل کن!» او گفت: «از پدرم شنیدم که از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) نقل کرد: «به زودى بعد از من فتنه اى خواهد بود که در آن دل مردم مى میرد، آن گونه که بدن مى میرد. بعضى روز مؤمنند و شب کافر».
سپس گفتگوهاى زیادى با او کردند، تا به اینجا رسیدند که به او گفتند: «درباره على (علیه السلام) پس از پذیرش حکمیت چه مى گویى؟» او گفت: «على (علیه السلام) به (حکم) خدا داناتر است و نسبت به حفظ دین خود از همه استوارتر و آگاه تر».
خوارج گفتند: «تو پیرو هدایت نیستى». او را به کنار نهر آوردند و خواباندند و (همانند گوسفند) سرش را بریدند! سپس رو به سوى زنش کردند، او هر چه فریاد زد که من زنى (باردار) هستم، گوش ندادند و شکمش را پاره کردند و خودش و جنینش را کشتند.(۱۱)
۲ ـ على (علیه السلام) اصحاب و یاران خود را به خویشتندارى در برابر خوارج دعوت مى کرد و درگیر شدن با آن افراد فریب خورده لجوج و بظاهر مسلمان را صلاح نمى دانست. حبّه عُرنى مى گوید: هنگامى که در برابر خوارج رسیدیم، آنها بدون مقدّمه ما را تیر باران کردند. ما از على (علیه السلام) اجازه مقابله خواستیم، فرمود: «خویشتندار باشید!» بار دوم، شروع به تیراندازى کردند، باز امام ما را به خویشتندارى دعوت کرد.
بار سوم، که تیر باران را آغاز کردند و از امام دستور خواستیم، فرمود: «اینک، جنگ گوارا است، به آنها حمله کنید!» لشکر امام، حمله کردند و آنها را تار و مار نمودند.
قیس بن سعدبن عباده مى گوید: هنگامى که امام در مقابل خوارج قرار گرفت، فرمود: «آن کس که عبدالله بن خبّاب را کشته است، معرفى کنید تا قصاص شود!» (آن بى شرمان خیره سر) گفتند: «همه ما قاتل او هستیم». امام فرمود: «به خدا سوگند! این اعترافى که آنها کردند، اگر همه اهل دنیا به قتل یک نفر این چنین اعتراف کنند، در خور اعدامند!»(۱۲)
۳ ـ هنگامى که خوارج به لشکر امام حمله ور شدند، امام به یاران خود فرمود: «به آنها حمله برید! به خدا سوگند از شما ده تن کشته نمى شود و از آنان ده تن به سلامت نخواهد ماند». جالب این که همین گونه شد و از یاران امام فقط نُه تن کشته شدند و از خوارج تنها هشت یا نُه تن توانستند فرار کنند.
۴ ـ از آنجا که داستان خوارج، بسیار در روح پاک و ملکوتى امام (علیه السلام) اثر گذارد و محیط کشور اسلامى را نیز شدیداً آلوده ساخت، امام (علیه السلام) بارها و بارها در همین خطبه هاى نهج البلاغه از آنها سخن مى گوید و با منطق گویا و پر مغز خود خطوط انحرافى آنها را روشن مى سازد، مبادا دیگران در آن زمان یا اعصار دیگر گرفتار چنین تفکّراتى بشوند; چرا که این طرز تفکّر قشرىِ آمیخته با جهل و لجاجت، در هر عصر و زمانى طرفدارانى، هر چند اندک دارد.
از جمله خطبه هایى که درباره خوارج سخن مى گوید، عبارت است از خطبه هاى: ۴۰ و ۵۹ و ۶۰ و ۶۱ و ۱۲۱ و ۱۲۲ و ۱۲۷ و ۱۸۴ و نامه ۷۷ و ۷۸ که به خواست خدا، در ذیل آنها بحث هاى مناسبى خواهد آمد.
این سخن را با ذکر این نکته پایان مى دهیم که خط خوارج ـ همان گونه که اشاره شد ـ خطّى است که به صورت یک جریان در طول تاریخ دیده مى شود و منحصر به زمان مولا امیرمؤمنان (علیه السلام) نبوده است. آنها گروهى هستند که از دین و مذهب جز ظواهرى ناچیز نمى دانند و به اعمال ظاهرى خود مغرور و از تحلیل حوادث اجتماعى ناتوان و نسبت به افکار خود سخت دل بسته و دل باخته اند و هر کسى غیر از خود را تکفیر مى کنند و در لجاجت و خیره سرى حدّى نمى شناسند. و زندگى آنها پر از تضادها و کارهاى ضدّ و نقیض است. آنها بلاى بزرگى براى خودشان و براى جوامعى محسوب مى شوند که در آن زندگى مى کنند.
جالب این که امام (علیه السلام) شخصاً به این حقیقت اشاره کرده و درباره آینده خوارج در خطبه ۶۰ چنین پیشگویى مى کند.
هنگامى که همه آنها تقریباً از میان رفتند، یکى از یاران از قلع این مادّه فساد اظهار خوشحالى مى کند، امام (علیه السلام) مى فرماید: «کَلاّ! وَ اللهِ! اِنَّهُمْ نُطَفٌ فى أَصْلابِ الرِّجالِ وَ قَراراتِ النِّساءِ کُلَّما نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتّى یَکُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلاّبیْنَ; نه، به خدا سوگند! آنها نطفه هایى در صلب پدران و رَحِمِ مادران خواهند بود که هر زمان شاخى از آنها سر بر مى آورد و آشکار مى شود و قطع مى گردد تا این که آخرشان دزدها و راهزنان خواهند بود».
***
پی نوشت:
۱ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحه ۲۸۳.
۲ ـ «صرعى» جمع «صریع» از مادّه «صرع» در اصل به معناى «افکندن چیزى بر زمین» است، و صریع به معناى جنازه یا کشته اى است که بر زمین افتاده است. و نیز به کسى که در کشتى گرفتن بر زمین مى افتد، صریع گفته مى شود. بیمارى صرع را از این جهت به این نام نامیده اند که انسان غش مى کند و بر روى زمین مى افتد.
۳ ـ «اهضام» جمع «هضم» به معناى «وسط درّه» است و در اصل به معناى «شکستن و فشار دادن و در هم کوبیدن» است.
۴ ـ «غائط» به معناى «زمین پست» است، و در اصل از «غوط» به معناى «حفر کردن» گرفته شده است. و از آنجا که افراد بیابانگرد و مسافر، در زمانهاى گذشته براى قضاى حاجت نقطه اى را انتخاب مى کردند که گود و از نظرها دور باشد، به همین مناسبت به چنین محلى غائط و به مدفوع انسان نیز غائط گفته اند.
۵ ـ «طوّحت» از مادّه «طوح» به معناى «سقوط و هلاکت» است و هنگامى که در باب تفعیل قرار مى گیرد (مانند خطبه بالا) به معناى «پرتاب کردن در پرتگاه» مى آید که در معرض هلاکت واقع مى شود.
۶ ـ «احتبل» از مادّه «حبل» به معناى «طناب» گرفته شده و حِباله به معناى «دام»، و احتبال، به معناى «در دام افکندن» است.
۷ ـ «هام» جمع «هامه» به معناى سر انسان یا سایر موجودات ذى روح است و با توجه به این که اَخفّاء، جمع خفیف است، تعبیر به «اخفّاء الهامِ» به معناى «افراد سبک سر و نادان و غافل» است.
۸ ـ «بُجر»، به معناى «کار مهم یا حادثه زشت و دردناک» است.
۹ ـ «فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أهْلِها». سوره نساء، آیه ۳۵.
۱۰ ـ «یَحْکُمْ بِهِ ذَوا عَدل مِنْکُمْ». سوره مائده، آیه ۹۵.
۱۱ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحه ۲۸۱، تاریخ طبرى، جلد ۴، صفحات ۶۰ ـ ۶۱، حوادث سال سى و هفت.
۱۲ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد، صفحه ۲۷۱ ـ ۲۸۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *