خطبه شماره ۵۱: تشویق به مبارزه

خطبه شماره ۵۱: تشویق به مبارزه

صوت متن:

صوت ترجمه:

من خطبه له (علیه السلام) لما غلب أصحابُ معاویه أصحابَه (علیه السلام) على شریعه الفرات بصفین و مَنَعوهم الماء:
قَدِ اسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتَالَ، فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّهٍ وَ تَأْخِیرِ مَحَلَّهٍ أَوْ رَوُّوا السُّیُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ؛ فَالْمَوْتُ فِی حَیَاتِکُمْ مَقْهُورِینَ وَ الْحَیَاهُ فِی مَوْتِکُمْ قَاهِرِینَ. أَلَا وَ إِنَّ مُعَاوِیَهَ قَادَ لُمَهً مِنَ الْغُوَاهِ وَ عَمَّسَ عَلَیْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ الْمَنِیَّه.
(در سال ۳۷ هجرى پس از ورود به صحراى صفّین براى در اختیار گرفتن آب فرات خطاب به خط شکنان سپاه فرمود):
شامیان با بستن آب شما را به پیکار دعوت کردند.(۱) اکنون بر سر دو راهى قرار دارید: یا به ذلّت و خوارى بر جاى خود بنشینید، و یا شمشیرها را از خون آنها سیراب سازید تا از آب سیراب شوید. پس بدانید که مرگ در زندگى توأم با شکست، و زندگى جاویدان در مرگ پیروزمندانه شماست. آگاه باشید، معاویه گروهى از گمراهان را همراه آورده و حقیقت را از آنان مى پوشاند، تا کور کورانه گلوهایشان را آماج تیر و شمشیر کنند. 
_____________________________
(۱) عبد اللّه بن عوف نقل مى  ‏کند: پیش از آنکه سپاه کوفه به صحراى صفّین برسد، سربازان معاویه به فرماندهى «ابو الأعور» رودخانه فرات را در اختیار گرفتند، امام على علیه السّلام «صعصعه بن صوحان» را به سوى معاویه فرستاد که چرا شریعه فرات را بستند؟ معاویه با یاران خود مشورت کرد. «ولید بن عقبه» و «عبد اللّه بن سعید» گفتند آب را همچنان بسته نگهدارید تا سپاه کوفه از تشنگى بمیرند، ولى «عمرو عاص» گفت «على مردى نیست که تشنه بماند، او همان مردى است که مى‏ گفت اگر چهل نفر یاور داشتم حق خود را پس از سقیفه مى‏ گرفتم، اکنون که بزرگان عراق و حجاز همراه او مى‏ باشند!» معاویه هم چنان دستور داد که آب را بسته نگه دارند. به فرمان امام علیه السّلام خط شکنان سپاه به فرماندهى امام حسن علیه السّلام حمله کردند، آب را در اختیار گرفته، سپاه معاویه را کنار زدند، امّا امام على علیه السّلام دستور داد که آب براى هر دو لشکر آزاد باشد، این عمل جوانمردانه امام، باعث بیدارى بسیارى از شامیان شد که برخى از آنان به سپاه امام پیوستند.

این خطبه را امام علیه السّلام زمانى ایراد فرمود که یاران معاویه بر اصحاب امام علیه السّلام غلبه کرده، و شریعه فرات را در صفّین تصرّف کرده بودند، و آب را از آنها دریغ داشتند. (این خطبه اصحاب امام علیه السّلام را به خروش در آورد، و با یک حمله شریعه فرات را از دست آنها باز پس گرفتند و آزاد کردند!)

خطبه در یک نگاه:
«ابن ابى الحدید» در بیان محتوا و شأن ورود خطبه از «نصر بن مزاحم» چنین نقل کرد که: فرمانده مقدم لشکر معاویه «ابو الاعور سلمى» با مقدمه لشکر على علیه السّلام به فرماندهى «اشتر» درگیرى مختصرى پیدا کرد. «ابو الاعور» کوتاه آمد و خود را کنار کشید، و بعد خود را به شریعه فرات یعنى محلى که به آب نزدیک بود رساند، و آنجا را در اختیار گرفت و یاران على علیه السّلام را از آب منع کرد و این در محلى به نام «قنّسرین» در کنار صفّین واقع شد.
هنگامى که خبر به امیر مؤمنان على علیه السّلام رسید «صعصعه بن صوحان» را فرا خواند و فرمود: نزد معاویه برو و بگو ما این مسیر را براى رسیدن به تو پیموده ایم، و پیش از اتمام حجّت مایل نیستیم با شما جنگ را آغاز کنیم، اما تو لشکر خود را فرستاده اى و جنگ را (در کنار شریعه فرات) آغاز کرده اى، و میان مردم و آب حائل شده اىشریعه را رها کن و آب را آزاد بگذار تا در آنچه میان ما و شما است بنگریم، و اگر دوست دارى هدف اصلى را رها کرده و مردم بر سر آب با یکدیگر بجنگند تا هر کس پیروز شد آب را در اختیار بگیرد، چنان کنیم! «صعصعه» این پیام را براى معاویه برد، معاویه با یارانش به مشورت پرداخت، بعضى به او توصیه کردند که شریعه را همچنان در اختیار بگیر و آنها را از آب باز دار، ولى «عمرو بن عاص» به او گفت آب را آزاد بگذار، چرا که من مى دانم لشکر على هرگز اجازه نخواهند داد تو سیراب باشى و آنها تشنه بمانند، ولى معاویه نظر موافقان نگهداشتن شریعه را ترجیح داد.
هنگامى که امام علیه السّلام از این ماجرا با خبر شد خطبه پر شور بالا را که پر از نکات زیباى ادبى، و در نهایت فصاحت و بلاغت است ایراد کرد، و یاران خود را براى باز پس گرفتن شریعه فرات به حرکت در آورد، و با یک حمله شجاعانه لشکر معاویه را عقب راندند و شریعه فرات را براى همه آزاد کردند! بخش اول این خطبه به این حقیقت اشاره مى کند که اگر انسان با شجاعت به میدان حوادث نرود و حق خود را نگیرد باید تن به ذلّت تسلیم در برابر ظلم بدهد، و در بخش دوم به این نکته اشاره مى فرماید که چگونه معاویه با تزویر و حیله گروهى از بیخبران را به صحنه آورده که حاضرند جان خود را در طریق باطل او فدا کنند؟!

به این حرکت ناجوانمردانه پایان دهید!
این خطبه در لحظاتى بسیار حساس و سرنوشت ساز از امام(علیه السلام) صادر شد وامام(علیه السلام) که کانونى از فصاحت و بلاغت و دریایى از تدبیر و مدیریّت بود، چنان جمله هاى کوبنده و مهیّج را براى اداى مقصود خود انتخاب کرد که یارانش با شنیدن آن یکباره به حرکت درآمدند، و دست ستمگران شام را از شریعه فرات کوتاه کردند، و آن را براى دوست ودشمن مباح ساختند!
جمله هایى است که امروز با گذشتن قرنها باز قوّت و قدرت خود را همچنان حفظ کرده و براى هر جمعیتى که عزّت و شرفشان با حملات ناجوانمردانه دشمن به مخاطره افتاده، کارساز و الهام بخش است.
نخست مى فرماید: «آنها (سپاه معاویه با بستن آب به روى شما) از شما جنگ طلبیده اند»! (قَدِاسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتالَ).
جمله «اِسْتَطْعَمُوکُم» در جایى به کار گرفته مى شود که شخصى از دیگرى تقاضاى طعام مى کند، گویى جنگ و پیکار طعامى است که اینها با عمل خود آن را از یاران امام(علیه السلام) طلب کرده اند، این شبیه تعبیرى است که در عبارات روزمرّه، فارسى زبانان مى گویند «فلان کس تنش مى خارد» یا این که مى گویند «دلش هواى شلاّق کرده» اشاره به این که عمل او یک نوع ماجراجویى و جنگ طلبى است، و این رساترین تعبیرى است که در جریان بستن آب به روى لشکر امام(علیه السلام) ممکن بود به کار گرفته بشود!
سپس مى افزاید: «شما در برابر این عمل ناجوانمردانه شامیان دو راه در پیش دارید: یا باید تن به ذلّت و انحطاط منزلت خویش بدهید، یا شمشیرهایتان را از خون (این خیره سران بیرحم) سیراب کنید، تا بتوانید از آب (فرات) سیراب شوید»! (فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّه وَ تَأْخِیرِ مَحَلَّه(۱) أَوْ رَوُّوا(۲) السُّیُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ!)
آرى آنها راه سومى در این ماجرا نداشتند، اگر در مقابل این حرکت دشمن سستى به خرج مى دادند و لشکر از تشنگى به زحمت مى افتاد یا گروهى از تشنگى مى مردند بدترین داغ ذلت بر پیشانى آنها مى خورد و مقام و منزلت خود را نزد دوست و دشمن از دست مى دادند، ولى هنگامى که بپا خاستند و به دشمن حمله کردند هم در جایگاه شایسته خویش در نظر دوست و دشمن قرار گرفتند، و هم سربلند و عزیز شدند، و با جوانمردى مولى على(علیه السلام) که پیشنهاد بستن آب را به روى آنها نپذیرفت و براى همه آزاد کرد، عظمت خود را حتى در دل دشمنان نیز تثبیت کردند، بگونه اى که آنها از عمل خود شرمنده شدند و احساس حقارت کردند، و با توجه به این که این ماجرا در آغاز جنگ صفّین بود سبب قوّت روحیه یاران مولى و ضعف روحیه لشکر معاویه شد.
سپس امام(علیه السلام) به یک اصل کلّى و جاودانى که رمز پیروزى و عزّت و سربلندى هر قوم و ملّتى است اشاره کرده، خطاب به لشکریانش مى فرماید: «مرگ در زندگى توأم با شکست شماست، و حیات و زندگى در مرگ پیروزمندانه شما!» (فَالْمَوْتُ فی حَیَاتِکُمْ مَقْهُورِینَ وَالْحَیَاهُ فی مَوْتِکُمْ قَاهِرِینَ).
آرى در نظام زندگى انسانهاى شایسته و با شخصیت، زندگى مادّى و ظاهرى برترین ارزش نیست، همان گونه که مرگ مادى ضدّ ارزش نمى باشد، بلکه ارزش والا در نظر آزاد مردان با ایمان، در زندگى توأم با عزّت است به همین دلیل هرگاه بر سر دو راهى قرار گیرند، شهادت توأم با عزّت و سربلندى را بر زندگى ذلیلانه ترجیح مى دهند، و همین نظام ارزشى بود که مسلمانان را در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و حتى بعد از آن در پیکارهاى نابرابر پیروز مى کرد.
آرى عزّت جامعه اسلامى بر هر چیز مقدّم است و هر بهایى به خاطر آن پرداخته شود بجاست.
همین معنى در سخنان فرزندش حسین(علیه السلام) در حادثه خونین کربلا تجلّى کرد آن زمان که فرمود: «لاوَاللهِ لا أُعْطِیکُمْ بِیَدی إعْطاءَ الذَّلیلِ وَلا أُقِرُّ لَکُم اِقْرارَ الْعَبیدِ»; «نه، به خدا سوگند دست ذلّت در دست شما نمى گذارم، و همچون بردگان تسلیم نمى شوم; (بلکه مى جنگم و سربلند شربت شهادت را مى نوشم!(۳))».
وهنگامى که در اثناء راه کربلا با لشکر حر روبروشد و آنها را تشنه یافت، و مطابق راه و رسم جوانمردان دشمن را سیراب کرد، حرّبن یزیدریاحى به گمان خودش از سر خیرخواهى و نصیحت عرض کرد: «با یزید پنجه در نیفکن که جان نازنینت به خطر خواهد افتاد!» امام(علیه السلام) در جواب فرمود: «أَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنى؟; آیا مرا به مرگ و شهادت مى ترسانى؟!» من همان را مى گویم که شاعر قبیله اوس در حالى که تصمیم به یارى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) گرفته بود و پسر عمویش او رااز این کار برحذر داشت گفت:
سَأَمْضى فَما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى *** اِذا ما نَوى حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً!
وَواسَى الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفْسِهِ *** وَ فارَقَ مَثْبُوراً وَ باعَدَ مُجْرِماً
فَاِنْ عِشْتُ لَمْ اُنْدَمْ وَ اِنْ مِتُّ لَمْ أُلَمْ *** کَفى بِکَ ذُلاَّ اَنْ تَعِیْشَ وَ تُرْغَما
«من از این راه مى روم و مرگ بر جوانمردان عار نیست»!
«جوانمردى که نیّتش حق است، و مسلمان است و جهاد مى کند»;
«و با مردان صالح در فدا کردن جان همراهى و مواسات دارد»;
«و از افراد بى ایمان و گنهکار فاصله گرفته است»;
«من اگر زنده بمانم پشیمان نیستم، و اگر در این راه بمیرم ملامت نخواهم شد!»
«ذلّت براى تو (و امثال تو) است که زنده بمانى و سرافکنده باشى!(۴)»
این شعار حیات آفرین اسلامى با تعبیر دیگرى در قرآن مجید آمده است، آنجا که مى فرماید: (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ اَنْ یُصِیْبَکُمُ اللهُ بِعَذاب مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِیْنا فَتَرَبَّصُوا اِنّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ); «بگو آیا درباره ما جز یکى از دو نیکى را انتظار دارید (یا پیروزى یا شهادت) ولى ما انتظار داریم که خداوند عذابى از سوى خودش (در آن جهان) به شما برساند یا (در این جهان) به دست ما مجازات شوید، اکنون که چنین است شما انتظار بکشید ما هم با شما انتظار مى کشیم!»(۵)
در پایان این خطبه امام(علیه السلام) به نیرنگ هاى معاویه و ساده لوحى گروهى از شامیان فریب خورده اشاره کرده، مى فرماید: «آگاه باشید معاویه گروهى از بیخبران گمراه را همراه خود آورده و حق را با نیرنگ و تزویر بر آنها پنهان نموده، تا آنجا که گلوهاى خویش را آماج تیرها و شمشیرهاى مرگ ساخته اند!» (أَلاَ وَ إِنَّ مُعَاوِیَهَ قَادَ لُمَهً(۶) مِنَ الْغُوَاهِ(۷) وَعَمَّسَ(۸) عَلَیْهِمُ الْخَبَرَ، حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ(۹) الْمَنِیَّهِ);
در این گفتار از یک سو معاویه را معرفى مى کند که بنیان حکومتش بر فریب و نیرنگ و بهره گیرى از ساده لوحان بیخبر است، و از سوى دیگر شامیان فریب خورده لشکر او را معرفى مى نماید که آنها چنان گرفتار شستشوى مغزى شده اند که حتّى حاضرند جان خود را در طریق باطل و مقاصد شوم معاویه بر باد دهند!
شاید این جمله پاسخ به سؤالى است که در ذهن یاران آن حضرت پیدا شده بود و آن این که چگونه شامیان حاضرند تا سر حدّ مرگ از مطامع مادى معاویه دفاع کنند و جان خود را بر سر این کار نهند.
امام(علیه السلام) این حقیقت را فاش مى کند که قدرت معاویه بر فریب و نیرنگ و دگرگون نشان دادن واقعیتها از یک سو، و دور بودن و بیخبر ماندن شامیان از سوى دیگر، سبب شده است که آنها باور کنند راستى در راه خدا مى جنگند و به سوى شهادت پیش مى روند!
آرى تبلیغات بسیار وسیع و گسترده توأم با شگردهاى روانى دستگاه معاویه و عمروعاص در فضاى شام این تأثیر را گذارده بود که گروهى یقین داشتند عثمان مظلوم کشته شده و قاتلش على(علیه السلام) است، و معاویه به خونخواهى او برخاسته و در مسیر پاسدارى و حراست از مقام خلافت رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) و حفظ اسلام و قرآن گام برمى دارد، و طبعاً کشته شدن در این راه شهادتى است که آرزوى هر مسلمان پاکباز است!
البتّه آثار تزویر و دروغ براى مدت زیادى نمى تواند باقى بماند و سرانجام روشن مى شود، ولى چه بسا در زمانى که کار از کار گذشته و تأسّف بازماندگان بر مرگ عزیزانشان دیگر ثمرى ندارد.
***
نکته ها:
۱ـ باید با عزّت و سربلندى زیست:
در اسلام یک سلسله شعارهاى اساسى است که این مکتب را از سایر مکتبها جدا مى کند، یکى از آنها همان است که در خطبه بالا آمده است که مردن با افتخار بهتر از زیستن با ذلّت است، و به تعبیر دیگر همان گونه که از ظلم و ستم باید به شدت پرهیز کرد از تسلیم در برابر ظلم و ستم ستمکاران نیز باید برحذر بود، تعبیر «أُباهِ الضَّیْمِ»(۱۰) درباره بزرگان اسلام اشاره به همین معنى است.
در واقع این اصل از آیه شریفه «وَللهِِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ»(۱۱); عزّت براى خدا و پیامبر و مؤمنان است»، سرچشمه گرفته، و روایاتى همچون گفتار امام  صادق(علیه السلام) «اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالى فَوَّضَ اِلَى الْمُؤْمِنِ کُلَّ شَىء اِلاّ إِذْلالَ نَفْسِهِ(۱۲); خداوند همه چیز را در اختیار مؤمن قرار داده، جز ذلیل ساختن خویشتن»، و حدیث معروف امام حسین(علیه السلام) «مَوْتٌ فى عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حَیاه فى ذُلٍّ(۱۳); مردن با عزّت بهتر است از زنده ماندن با ذلّت»، و سخن دیگر آن حضرت: «اَلا وَ اِنَّ الدَّعِىَّ بْنَ الدَّعِّىِّ قَدْ تَرَکَنى بَیْنَ السِّلَّهِ وَ الذِّلَّهِ وَ هَیهاتَ لَهُ ذلِکَ، هَیْهاتَ مِنّى الذِّلَّهَ اَبَى اللهُ ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَجُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طابَتْ اَنْ تُؤثِرَ طاعَهَ اللِّئامِ عَلى مَصارِعِ الْکِرامِ(۱۴); آگاه باشید این ناپاکِ ناپاک زاده، مرا در میان «شمشیر» و «ذلّت» مخیّر ساخته، و چه دور است که او به مقصد خود برسد، و چه دور است از من که تن به ذلّت بدهم نه خدا این را مى پسندد و نه پیامبرش ونه مؤمنان راستین و نه پدران و نیاکان پاک و مادران پاک دامن، آرى آنها هرگز اجازه نمى دهند که تسلیم در برابرفرومایگان را بر قربانگاه بزرگواران(و به خون خفتن افتخارآمیز آنان) ترجیح دهم»، الهام بخش این شعار بزرگ اسلامى است.
«ابن ابى الحدید» در شرح نهج البلاغه خود چنین مى گوید: «سَیِّدُ اَهْلِ الاِباءِ الَّذى عَلَّمَ النّاسَ الْحَمِیَّهَ وَالْمَوْتَ تَحْتَ ظِلالِ السُّیُوفِ اِخْتِیاراً لَهُ عَلَى الدَّنِیَّهِ اَبُوعَبْدِاللهِ الْحُسَیْنِ ابْنِ عَلِىِّ بْنِ اَبْیطالِب عَلَیْهِمَاالسَّلامُ عَرَضَ عَلَیْهِ الأَمانُ وَ أَصْحابِهِ فَأَنَفَ مِنَ الذُّلِّ; بزرگ و پیشواى ستم ناپذیران جهان که درس غیرت و برگزیدن مرگ در سایه شمشیرها را بر ذلّت و خوارى به مردم جهان داد، حسین بن على(علیهما السلام) بود، دشمن به او و یارانش امان داد ولى آنها تن به ذلّت ندادند(۱۵)».
سپس به کلام تاریخى امام حسین(علیه السلام) که در روز عاشورا بیان فرمود: «اَلا وَ اِنَّ الدَّعِىَّ ابْنَ الدَّعِى …» اشاره مى کند و آن را همانند سخن پدربزرگوارش على(علیه السلام) مى شمرد که در خطبه سى و چهار نهج البلاغه آمده است: «اِنَّ امْرَءً یُمَکِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ…; به خدا سوگند کسى که دشمنى را بر جان خویش مسلط گرداند که گوشتش را بخورد، استخوانش را بشکند و پوستش را برگیرد، بسیار عاجز و ناتوان و قلب و روح او بسیار کوچک و ضعیف است.» سپس به ذکر گروه دیگرى از کسانى که این راه پرافتخار را برگزیدند و مرگ شرافتمندانه را بر زندگى ذلیلانه ترجیح دادند مى پردازد.
ابن ابى الحدید در سخن دیگرى چنین آورده است که مردى روز عاشورا با عمرسعد بود شخصى به او گفت: واى بر تو آیا شما فرزندان رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) را کشتید؟ او چنین جواب داد اگر تو هم آنچه را ما دیدیم مشاهده مى کردى کارى جز کار ما انجام نمى دادى! گروهى به ما یورش بردند که قبضه هاى شمشیر را محکم در دست داشتند و همچون شیران به ما حمله ور شدند، سواران را از چپ و راست به خاک مى ریختند و همگى آماده شهادت بودند، نه امان مى پذیرفتند، نه علاقه اى به مال داشتند، و نه چیزى میان آنها و شهادت مانع مى شد، اگر دیر جنبیده بودیم همه ما را نابود مى کردند، حال بگو غیر از این کارى که ما انجام دادیم چه مى توانستیم انجام دهیم!(۱۶)»
۲ـ شستشوى مغزى ساده اندیشان
نکته مهم دیگرى که درخطبه بالا به چشم مى خورد، این است که گاه سردمداران باطل با سخنان فریبنده چنان در اعماق روح ساده لوحان نفوذ مى کنند که آنها را به عشق شهادت در راه خدا براى پیشبرد اهداف شوم خودشان بسیج مى نمایند، و این گروه در حالى که عملا رو به سوى دوزخ پیش مى روند باورشان چنین است که به طرف بهشت در پروازند، و این منتهاى بدبختى است.
معاویه تنها کسى نبود که از این روش استفاده کرد، قبل و بعد از او حتى در دنیاى امروز کم نیستند آنها که به این روش متوسّل مى شوند، پیروان خود را شستشوى  مغزى داده و افکار و اراده آنها را در مسیر هوى وهوس خود به کار مى گیرند.
اینها با ریاکارى و دروغ و فریب و نیرنگ و استفاده از طرق روانى براى نفوذ در دیگران به مقصود خود که تحمیق توده هاى ناآگاه است نائل مى شوند، و آنها را آلت دست هوسهاى خود مى سازند.
عمرسعد فرمانده لشکر کربلا آن جنایتکار معروف و زشت سیرت، هنگامى که مى خواست لشکر کوفه را بر ضدّ امام حسین(علیه السلام) بسیج کند صدا زد: «یا خَیلَ اللهِ ارْکَبى، وَ بِالْجَنَّهِ ابْشِرى!»; «اى لشکر خدا سوار شوید، و بهشت بشارتتان باد(۱۷)!»
دستگاه تبلیغات فرعون نیز موسى و هارون را مردانى سلطه جو که درصدد غصب سرزمینهاى مردم مصر هستند معرفى کرد و فرعون را مدافع استقلال و عزّت و شرف و آبروى مردم مصر شمرد، و گفت: (اِنْ هذانِ لَساحِرانِ یُریدانِ اَنْ یُخْرِجاکُمْ مِنْ اَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِما); «این دو نفر ساحرند و مى خواهند شما را با سحرشان از سرزمینتان بیرون کنند(۱۸)!» و این رشته چه در گذشته و چه در زمان حال سر دراز دارد.
۳ـ راه و رسم جوانمردان
«نصربن مزاحم» در کتاب «صفّین» چنین نقل مى کند، بعد از آن که لشکر امیرمؤمنان على(علیه السلام) شریعه فرات را از لشکر معاویه بازپس گرفتند، عمروعاص به معاویه گفت: اى معاویه اگر آنها نیز مانند تو عمل کنند و آب را به روى تو و لشکریانت ببندند چه خواهى کرد و گمان تو چیست؟ آیا این قدر در خود قدرت مى بینى که بتوانى ضربه اى بر آنان وارد کنى و آب را بازپس بگیرى، همان گونه که آنها بر تو وارد کردند؟ و این در واقع سرزنشى بود به معاویه که پیشنهاد او را در مورد خود دارى از بستن آب به روى لشکر على(علیه السلام) رد کرده بود.
معاویه گفت: گذشته را رها کن، اکنون بگو ببینم درباره على چه عقیده اى دارى؟
عمروعاص گفت: گمان من این است که او درباره تو مقابله به مثل نمى کند، و آب را به روى تو و لشکرت نمى بندد، یعنى او جوانمرد است و این کار را با اصول جوانمردى هماهنگ نمى بیند. سپس افزود: چیزى که او براى آن آمده است غیر از این است(۱۹).
مرحوم سیدمحمدحسین شهریار در این باره اشعار زیبایى سروده است که در ذیل از نظر مى گذرد:
شنیدم آب به جنگ اندرون معاویه بست *** به روى شاه ولایت، چرا که بود خسى!
على به حمله گرفت آب و باز کرد سبیل *** چرا که او کس هر بى کسى ودادرسى
سه بار دست به دست آمد و در هر بار *** على چنین هنرى کرد و او چنان هوسى
فضول گفت که ارفاق تا به این حد بس *** که بى حیایى دشمن زحد گذشت بسى!
جواب داد که ما جنگ بهر آن داریم *** که نان و آب نبندد کسى به روى کسى!
غلام همّت آن قهرمان کون و مکان *** که بى رضاى الهى نمى زند نفسى!(۲۰)
شبیه همین جوانمردى در تاریخ زندگى فرزندش حسین(علیه السلام) نیز آمده است که در بیابان خشک و سوزان لشکر دشمنش حرّبن یزید ریاحى را با آبى که در لشکر خود ذخیره کرده بود سیراب کرد، در حالى که آنها در کنار شطّ فرات آب را از او و فرزندانش دریغ داشتند!
* * *
پی نوشت:
۱ ـ «محلّه» به معنى منزلگاه است و گاه به معنى جایگاه اجتماعى به کار مى رود و در خطبه فوق منظور همین معنى اخیر است.
۲ ـ «رَوُّوا» از ماده «ترویه» به معنى سیراب کردن است، و روز هشتم ماه ذى حجه را از این جهت «یوم الترویه» مى گویند که در گذشته حاجیان براى رفتن به عرفات و مشعر و منى آب ذخیره مى کردند، و این واژه گاه در معنى کنایى آن به کار مى رود، مانند سیراب کردن شمشیرها که در خطبه بالا آمده است.
۳ ـ بحارالانوار، جلد ۴۵، صفحه ۷.
۴ ـ ارشاد مفید، جلد دوم، صفحه ۸۱، طبع آل البیت.
۵ ـ سوره توبه، آیه ۵۲.
۶ ـ «لمه» از مادّه «لَمى یَلْمُو لَمْواً» به معنى برگرفتن چیزى به طور کامل است و «لمه» (به ضمّ لام و فتح میم بدون تشدید) به معنى گروه و جماعتى از مردم است، و بعضى گفته اند: در مورد گروهى به کار مى رود که بین سه تا ده نفر باشند، و انتخاب این تعبیر در خطبه بالا کنایه از بى اعتنایى به لشکر معاویه و ناچیز بودن آنهاست.
۷ ـ «غواه» به معنى گمراهان جمع «غاوى» از ماده «غىّ» به معنى گمراه شدن است، این واژه، گاه به معنى افراد جلف و بى سروپا نیز به کار مى رود، و در خطبه بالا تاب هر دو معنى را دارد.
۸ ـ «عمّس» در اصل از ریشه «عَمْس» (بر وزن لمس) به معنى محو شدن و بى خبر ماندن و ناآگاه بودن نسبت به چیزى است، به همین جهت به شبهاى بسیار تاریک «عمیس» گفته مى شود، این تعبیر در خطبه بالا اشاره به پرده پوشى معاویه، و مخفى ساختن حقایق از شامیان است.
۹ ـ «اغراض» جمع «غَرَض» معانى مختلفى دارد، از جمله شوق، ملالت، تنفّر، ترس، پرکردن ظرف از آب، ولى معنى اصلى و معروف آن هدفى است که به سوى آن تیر مى اندازند و در خطبه بالا منظور همین معنى است.
۱۰ ـ «أباه» جمع «آبى» یعنى ابا کننده و «ضیم» به معنى ظلم است، و در مجموع به کسانى گفته مى شود که هرگز تن به ظلم نمى دهند (ستم ناپذیران).
۱۱ ـ سوره منافقون، آیه ۸.
۱۲ ـ کافى، جلد ۵، صفحه ۶۳.
۱۳ ـ بحارالانوار، جلد ۴۴، صفحه ۱۹۲.
۱۴ ـ بحارالانوار، جلد ۴۵، صفحه ۸۳.
۱۵ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد سوم، صفحه ۲۴۹.
۱۶ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد سوم، صفحه ۲۶۳.
۱۷ ـ بحارالانوار، جلد ۴۴، صفحه ۳۹۱.
۱۸ ـ سوره طه، آیه ۶۳.
۱۹ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، سوم، صفحه ۳۳۰.
۲۰ ـ کلیات دیوان شهریار، جلد ۱، صفحه ۶۹۰.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *