خطبه شماره ۱۶: پس از بیعت مردم

خطبه شماره ۱۶: پس از بیعت مردم

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: امتحان امت اسلامی

و من کلام له (علیه السلام) لما بُویِعَ فی المدینه و فیها یخبر الناس بعلمه بما تئول إلیه أحوالهم و فیها یقسمهم إلى أقسام‏:
ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَهٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ، إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمَّا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْمَثُلَاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهَاتِ، أَلَا وَ إِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ کَهَیْئَتِهَا یَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِیَّهُ (صلی الله علیه وآله)، وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَهً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَهً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلَاکُمْ وَ أَعْلَاکُمْ أَسْفَلَکُمْ وَ لَیَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا وَ لَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا، وَ اللَّهِ مَا کَتَمْتُ وَشْمَهً وَ لَا کَذَبْتُ کِذْبَهً وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْیَوْمِ.
(پس از بیعت مردم مدینه با امام علیه السّلام این اوّلین سخنرانى آن حضرت در سال ۳۵ هجرى است):
 
آن چه مى گویم به عهده مى گیرم، و خود به آن پاى بندم. کسى که عبرت ها براى او آشکار شود، و از عذاب آن پند گیرد، تقوا و خویشتن دارى او را از سقوط در شبهات نگه مى دارد. 
آگاه باشید، تیره روزى ها و آزمایش ها، همانند زمان بعثت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بار دیگر به شما روى آورد. سوگند به خدایى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را به حق مبعوث کرد، سخت آزمایش مى شوید، چون دانه اى که در غربال ریزند، یا غذایى که در دیگ گذارند به هم خواهید ریخت، زیر و رو خواهید شد، تا آن که پایین به بالا، و بالا به پایین رود، آنان که سابقه اى در اسلام داشتند، و تاکنون منزوى بودند، بر سر کار مى آیند، و آنها که به ناحق، پیشى گرفتند، عقب زده خواهند شد. 
 
به خدا سوگند، کلمه اى از حق را نپوشاندم، هیچ گاه دروغى نگفته ام، از روز نخست، به این مقام خلافت و چنین روزى خبر داده شدم. 
 

خطبه در یک نگاه:
این خطبه، نخستین خطبه یا از نخستین خطبه هایى است که بعد از قتل عثمان و به حکومت رسیدن امام (ع) در مدینه ایراد شد و با توجّه به جایگاه آن و زمان صدور خطبه، تفسیر محتواى آن آسانتر است
.
این خطبه بر چهار محور گردش مى کند:
نخست هشدارى است که على (ع) به همه مردم در مورد امتحاناتى که در پیش دارند مى دهد و آن زمان را به زمان قیام پیامبر اکرم (ص) تشبیه مى کند و انقلاب دوران خلافتش را همانند انقلاب رسول اللّه (ص) مى شمارد که مردم را از یک دوران جاهلیّت به دوران نور و هدایت منتقل ساخت هر چند تحمّل این انقلاب براى بسیارى سخت و سنگین و کوره امتحان داغ و سوزان است.
انحرافاتى که بعد از پیامبر (ص) پیدا شد و به تبعیض در بیت المال و غارت اموال مسلمین و سپردن پستهاى مهم به بازماندگان «عصر جاهلیت» انجامید، نیاز به انقلاب جدیدى داشت که به دست مبارک على (ع) بنیان نهاده شد.
على (ع) در همین بخش به مردم یادآورى مى کند که به گذشته تاریخ اسلام و اقوامى که پیش از اسلام مى زیستند باز گردند و از سرنوشت آنها عبرت گیرند.
در بخش دیگرى از این خطبه، خطا و گناه را با تقوا و پرهیزکارى مقایسه مى کند و سرانجام هر یک را نشان مى دهد که چگونه گناهان قابل کنترل نیستند و مسیر تقوا و پرهیزکارى کاملا قابل کنترل است سپس مردم را از گرفتار شدن در چنگال چیزى که عاقبتش خطرناک است بر حذر مى دارد.
در سوّمین بخش خطبه اشاره کوتاه و پر معنایى به مسأله حق و باطل مى کند و به آنها هشدار مى دهد که از کمى طرفداران حق و فزونى پیروان باطل وحشت نکنند، راه حق را در پیش گیرند و در انتظار پیروزى و نصرت الهى باشند.
آخرین بخش خطبه مشتمل بر یک سلسله اندرزهاست که هر کدام به عنوان یک اصل مهم و اساسى باید در زندگى مورد توجّه باشد. اندرز به کناره گیرى از راه افراط و تفریط، پافشارى بر قرآن و سنّت، شناخت موقعیت خویش در جامعه، لزوم دعوت به اتحاد و «اصلاح ذات البین» و بالاخره توبه کردن از گناهان و همه برکات را از ناحیه او دانستن.

بیدار باشید که آزمون بزرگ در پیش است!
بعضى از مفسّران نهج البلاغه همچون «ابن ابى الحدید» تصریح کرده اند که این خطبه یکى از مهمترین خطبه هاى امام است که پس از بیعت به خلافت ایراد فرمود و هشدارهاى مهمّى نسبت به مسائل آینده به مردم داد و راه نجات از خطرها و انحرافاتى که ممکن است در پیش باشد را به آنها دقیقاً نشان داد.
نخست براى بیان اهمیّت مطلب مى فرماید: «ذمّه ام در گرو این سخنانى است که مى گویم و من صدق آن را تضمین مى کنم» (ذِمَّتی بِما اَقُولُ رَهینَه وَ اَنَاَ بِهِ زَعیم(۱)). اشاره به این که صدق این گفتار و حقّانیّت آن را صد در صد تضمین مى کنم و خود را در گرو آن مى دانم و شما با اطمینان خاطر آن را بپذیرید و به آن پایبند باشید.
ذکر این تعبیر براى جلب توجّه شنوندگان و اهمیّت دادن به محتواى این سخنان و جدّى گرفتن این هشدارهاست.
سپس مى افزاید: «کسى که عبرتهاى حاصل از سرگذشت پیشینیان، پرده را از مقابل چشم او نسبت به عقوبتهایى که در انتظارش مى باشد بردارد (روح تقوا در او زنده مى شود و) تقواى الهى او را از فرو رفتن در آن گونه بدبختیها و شبهات حفظ مى کند» (اِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمّا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْمَثُلاتِ(۳)، حَجَزَتْهُ(۴) التَّقْوى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهاتِ).
اشاره به این که بیایید به گذشته تاریخ باز گردید، سرنوشت اقوامى را که بر اثر انحراف از حق و آلوده شدن به انواع هوسها و شهوات و گناهان، گرفتار مجازاتهاى دردناک الهى شدند، بنگرید! بیایید و تاریخ بعثت و قیام پیغمبر اسلام و توطئه هاى اقوام جاهلى را در برابر آن حضرت بررسى کنید و در عواقب شوم آنها سخت بیندیشید تا راه آینده براى شما روشن گردد و با چراغ تقوا و پرهیزگارى، تاریکیهاى شبهات را بر طرف سازید و در پناه این سنگر مطمئن از ضربات هولناک شیاطین و نفس امّاره در امان بمانید!
سپس امام، این رهبر هوشیار، پرده ها را کنار مى زند و با صراحت مى گوید: «آگاه باشید آزمونهاى شما درست همانند روزى که خداوند پیامبرش را مبعوث ساخت بازگشته است» (اَلا وَ اِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عادَتْ کَهَیْئَتِها یَوْمَ بَعَثَ اللهُ نَبِیَّهُ(صلى الله علیه وآله وسلم)).
به هوش باشید کوره امتحان سخت داغ است و تنها پرهیزگاران مخلص و عبرت آموزان آگاه از این کوره سالم بیرون مى آیند!
امام به روشنى این حقیقت را بازگو مى کند که مردم در عصر خلیفه سوّم، مخصوصاً واپسین روزهاى عمر او، با آن حیف و میلهاى عظیمى که در بیت المال واقع شد و مناصبى که به افراد ناصالح تفویض گشت و مفاسدى که به خاطر این امور در کلّ جامعه اسلامى پدید آمد و اختلافات عمیقى که وحدت اسلامى را در هم کوبید، گویى به عصر جاهلیّت عرب بازگشته است و روز بیعت آن حضرت همچون روز بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است که باید انقلابى نوین همچون انقلاب پیامبر برپا کند. انقلابى که مردم را به اسلام «ناب محمّدى»(صلى الله علیه وآله وسلم) باز گرداند. بدیهى است در برابر این انقلاب گروه هایى که منافع نامشروعشان به خطر بیفتد مقاومت خواهند کرد و کوره امتحان داغ مى شود و در چنین شرایطى رهبر آگاه و آینده نگرى همچون على(علیه السلام) باید مردم را تکان دهد و بیدار کند و از خطراتى که در پیش دارند آگاه سازد.
توجّه داشته باشید که بعضى از مفسّران، «بلیّه» را در این جا به معناى بلاها و مشکلات تفسیر کرده اند در حالى که «بلیه» به معناى آزمایش و امتحان است و تمام تعبیرات امام در ادامه این خطبه شاهد و گواه آن مى باشد.
سپس به تشریح این امتحان بزرگ الهى پرداخته و با ذکر دو مثال آن را روشن مى سازد.
نخست این که مى فرماید: «به خدایى که پیامبر را به حق فرستاده سوگند که شما همگى به هم مخلوط و غربال خواهید شد! (تا خالص از ناخالص درآید و حق از باطل و طرفداران حق از پیروان باطل جدا شوند)» (وَالَّذی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَهً(۵)، وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَهً(۶)).
این طبیعت هر انقلاب الهى است که به هنگام پیروزى، جامعه را «غربال» و پاکسازى مى کند. قدرتمندان خیانتکار عقب رانده مى شوند و صالحان مستضعف بر سر کار مى آیند; همان گونه که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بعد از پیروزى انقلابش انجام داد.
ابوسفیان و قدرتمندان فاسدى همانند او بکلّى منزوى شدند و صهیب و خبّاب و بلال بر سر کار آمدند. همچنین بعد از بیعت مردم با امیرمؤمنان على(علیه السلام) خودکامگانى که در عصر عثمان تکیه بر قدرت زده بودند و بیت المال را تاراج مى کردند به عقب رانده شدند و پاکدامنان مخلص بر سر کار آمدند.
در دوّمین تشبیه مى فرماید: «شما همچون محتواى دیگ به هنگام جوشش، زیر و رو خواهید شد آن گونه که افراد پایین نشین، بالا و بالانشینان، پایین قرار خواهند گرفت!» (وَ لَتُساطُنَّ سَوْطَ(۳) الْقِدْرِ، حَتّى یَعُودَ اَسْفَلُکُمْ اَعْلاکُمْ، وَ اَعْلاکُمْ اَسْفَلَکُمْ).
در واقع طبیعت هر انقلابى چنین است که بالانشینان به زیر کشیده مى شوند و زیردستان در مقامات بالاى جامعه قرار مى گیرند; ولى در انقلابهاى الهى که در جوامع فاسد ظاهر مى شود مفسدان از تخت قدرت به زیر مى آیند و صالحان مستضعف به اوج قدرت مى رسند.
در ادامه این سخن مى افزاید: «آنان که در اسلام پیشگام بودند و برکنار شده بودند بار دیگر سر کار خواهند آمد و کسانى که با حیله و تزویر پیشى گرفتند کنار مى روند!» (وَلَیَسْبِقَنَّ سابِقُونَ کانُوا قَصَّرُوا، وَلَیُقَصِّرَنَّ سَبّاقُونَ کانُوا سَبَقُوا).
جمله دوّم اشاره به افرادى همچون طلحه و زبیر است که روزى در اسلام در صف اوّل قرار داشتند ولى بر اثر کوتاهیها عقب رانده شدند و جمله اوّل اشاره به افرادى همچون یاران امام(علیه السلام) است که در عصر عثمان خانه نشین بودند، ولى در عصر امام(علیه السلام) به تدبیر امور مسلمین پرداختند.
بعضى احتمال داده اند که این جمله ها همگى اشاره به زمانهاى آینده باشد که بار دیگر اوضاع بر مى گردد و بنى امیه بر سر کار مى آیند و سابقین در اسلام را عقب مى زنند و بازماندگان جاهلیّت را بر سر کار مى آورند.
ولى با توجّه به این که این خطبه تقریباً بدون فاصله با بیعت امام(علیه السلام) ایراد شده، معناى اوّل مناسبتر است.
سپس با سوگند دیگرى این مطلب را تأکید کرده، مى فرماید: «به خدا سوگند هرگز حقیقتى را کتمان نکرده ام و هیچ گاه دروغى نگفته ام و موقعیّت امروز را از قبل به من خبر داده اند! (یعنى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) تمام این امور را پیش بینى فرموده و به من خبر داد و من با آگاهى تمام براى شما بازگو کردم!)» (وَاللهِ ما کَتَمْتُ وَ شْمَهً(۷)، وَ لا کَذَبْتُ کِذْبَهً، وَلَقَدْ نُبِّئْتُ بِهذا الْمَقامِ وَ هذَا الْیَوْمِ).
اینها همه براى آن است که مردم بیدار باشند و تسلیم توطئه هایى همچون توطئه جنگ «جمل» و «صفّین» و «نهروان» نشوند و بدانند روزهاى سخت امتحانى در پیش دارند و کاملا مراقب وضع خویش باند، هرچند متأسفانه این هشدارهاى مؤکّد از فرد آگاه و بیدارى همچون على(علیه السلام) در دلهاى گروهى مؤثر نیفتاد و باز هم از بوته امتحان سیه روى بیرون آمدند.
ظاهراً منظور امام(علیه السلام) از بیان این جمله همان خبرهاى غیبى است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به او درباره حوادث آینده داد و همان گونه که در بحث علم غیب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و امام(علیه السلام) گفته ایم رهبران و پیشوایان معصومى که به تمام جهان و تمام قرون و اعصار تعلق دارند نمى توانند خالى از علم غیب و آگاهى بر اسرار گذشته و آینده بوده باشند; چرا که حوادث امروز با گذشته و آینده در ارتباط و پیوند نزدیکى است و همانها بودند که گاه لازم مى دیدند گوشه اى از حقایق مربوط به آینده را براى مردم فاش کنند تا هوشیارانه تر با مسائل برخورد کنند و در دام «شیاطین» و کام حوادث دردناک فرو نیفتند و این همان کارى است که على(علیه السلام) بارها ـ طبق گواهى «نهج البلاغه» ـ انجام داده و امّت اسلامى را از خطراتى که در پیش داشته اند آگاه ساخت. بدیهى است در این گونه موارد گروهى پند مى گیرند و گروهى ملال.
* * *
نکته ها:
۱ـ تاریخ تکرار مى شود!
معروف است که حوادث تاریخ مجموعه هاى مکرّرى هستند که در اشکال مختلف ظاهر مى شوند و به همین دلیل کسانى که در گذشته تاریخ به دقّت مى اندیشند مى توانند با آگاهى بیشتر با حوادث حال و آینده برخورد کنند و درست به همین دلیل قرآن مجید پُر است از شرح سرگذشت «اقوام و پیامبران پیشین» که آینه تمام نمایى است براى امروز و فردا.
امام(علیه السلام) نیز در این بخش از خطبه، به این نکته بسیار مهم توجّه داده و مى فرماید: اگر مى خواهید با نیروى تقوا از فرو رفتن در ظلمات شبهات رهایى یابید، به گذشته تاریخ برگردید و عبرت بگیرید! و سپس تصریح مى کند که حوادث امروز شما (روز بیعت با امام(علیه السلام)) درست همانند حوادث روز بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) است! همان گروه بندیهاى مخالفان حق، همان انحرافات و سرگردانیها و همان کار شکنى هاى رنگارنگ. بهوش باشید و محکم پشت سر امام خود بایستید تا در بیراهه ها سرگردان نشوید! و اگر بنشینیم و با دقّت حوادث عصر خلافت على(علیه السلام) را با عصر بعثت مقایسه کنیم، همانندى زیادى در میان این دو مى یابیم و این نبود مگر این که گروه «منافقان» و بازماندگان «دوره جاهلیّت» از طرق مختلف تلاش کردند که تعلیمات پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) را تدریجاً محو کنند; مخصوصاً سعى نمودند در مراکز قدرت نفوذ کنند و آن جا را تحت تأثیر خود قرار دهند و فرهنگى مغایر با فرهنگ اسلام و شبیه «فرهنگ جاهلى» به وجود آورند; چنان که نشانه هاى بارز آن بعدها در دوران «حکومت بنى امیّه» کاملا آشکار شد. درست است که ظواهرى از اسلام در عصر خلیفه سوّم محفوظ بود، ولى حتّى آن ظواهر نیز تدریجاً خالى از محتوا مى گشت، همان گونه که در دوران بنى امیّه، نماز و روزه و حج برپا بود امّا چه نماز و روزه و حجّى!
۲ـ بیان حقیقت یا رعایت مصلحت؟
بسیارند کسانى که تصوّر مى کنند مصلحت آن است که حقایق از توده مردم نهفته شود، مبادا واکنشهاى نامناسبى نشان دهند، در حالى که مصلحت رهبران و مصلحت عموم مردم ـ جز در موارد استثنایى و خاص ـ آن است که حقایق براى مردم باز شود و مردم آگاهانه وارد میدان عمل شوند. سانسور کردن اخبار و مردم را بى خبر گذاشتن، همیشه روش رهبران خودکامه و دیکتاتور بوده که جز به منافع خویش نمى اندیشند و صفا و صمیمیّتى در کارشان نیست; به عکس رهبران الهى و پیشوایان مردمى که تمام هدفشان رهایى بخشیدن مردم از تنگناهاى مادّى و معنوى است، سعى دارند با کمال خلوص و واقعیتها را با آنها در میان بگذارند; چرا که این معنا، همکارى و حمایت آنها را جلب مى کند، به آنان شخصیّت مى دهد و پیوندشان را با رهبران محکمتر مى سازد.
جالب این که امام در این خطبه و بسیارى از دیگر خطبه هاى «نهج البلاغه»، نه تنها واقعیّتهاى موجود را نسبت به آنها کتمان نمى کند; بلکه حوادث آینده را که از مخبر صادق ـ پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) ـ شنیده بود براى آنها بازگو مى کند و با صراحت مى گوید: حتّى یک کلمه را از امورى که آگاهى بر آن براى شما لازم است کتمان نکردم و از شما مى خواهم که هوشیارانه با خطراتى که در پیش دارید برخورد کنید و در «دام شیاطین» گرفتار نشوید!
* * *
پی نوشت:
۱. «زعیم» از ماده «زعم» به گفته «راغب در مفردات» در اصل به معناى بیان سخنى است که احتمال خلافت در آن مى رود سپس به شخصى که کفالت چیز یا شخصى را مى کند «زعیم» گفته اند چون همواره در معرض اتّهام مى باشد و در جمله بالا «زعیم» به معناى کفیل و ضامن صدق و راستى آمده است، «زعامت» به معناى رهبرى و «زعیم» نیز گاه به معناى رهبر مى آید چون متکفّل کارهاى مهم است.
۲. «مَثُلات» جمع «مَثُلَه» (بر وزن عضله) در اصل به معناى مقایسه کردن چیزى با چیز دیگرى است; سپس به عذابها و عقوبات الهى اطلاق شده که وقوع بعضى از آن، انسان را نسبت به نظیرش هشدار مى دهد و از گرفتار شدن به مثل آن باز مى دارد.
۳. «حَجَزَ» از ماده «حَجْز» (بر وزن عَجْز) به معناى حایل شدن میان دو چیز است و در عبارت بالا همین معنا را مى بخشد چرا که تقوا مانع از فرو رفتن در شبهات مى شود.
۴. «بَلْبَلَه»: معانى متعدّدى در لغت براى این مادّه ذکر کرده اند که یکى از آنها اختلاط و درآمیختن است و در این جا معناى مناسب همین است.
۵. «غَرْبَلَه»: براى این مادّه دو معنا ذکر شده: جدا کردن خوب و بد به وسیله غربال (به کسر غین و به ضم غین هر دو ضبط شده است) و قطع کردن و جدا نمودن.
۶. «سَوْط» در اصل به معناى مخلوط کردن چیزهایى با یکدیگر است و «سوط قدر» که در عبارت بالا آمده به معناى مخلوط شدن مواد غذایى در داخل دیگ در اثر جوشش است و تازیانه را از این جهت «سوط» مى نامند که رشته هاى آن را به هم مى بافند و مخلوط مى کنند و بعضى گفته اند به خاطر آن است که هنگامى که بى رحمانه بزنند پوست و گوشت را با هم مخلوط مى کند.
۷. «وَشْمَه» در اصل به معناى خالى است که با سوزن کوبیده مى شود و یک ماده رنگى بر آن مى نهند تا به زیر پوست منتقل شود. سپس به اشیاى کوچک، مانند یک قطره آب باران یا یک سخن کوتاه نیز اطلاق شده است و در این جا به همین معناى اخیر است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: گناه و تقوا

أَلَا وَ إِنَّ الْخَطَایَا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِی النَّارِ، أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَایَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّهَ حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ [لَرُبَّمَا] فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَیْ‏ءٌ فَأَقْبَلَ‏.
قال السید الشریف و أقول إن فی هذا الکلام الأدنى من مواقع الإحسان ما لا تبلغه مواقع الاستحسان و إن حظ العجب منه أکثر من حظ العجب به و فیه مع الحال التی وصفنا زوائد من الفصاحه لا یقوم بها لسان و لا یطلع فجّها إنسان و لا یعرف ما أقول إلا من ضرب فی هذه الصناعه بحق و جرى فیها على عرق «وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ‏».
آگاه باشید همانا گناهان چون مرکب هاى بد رفتارند که سواران خود (گناهکاران) را عنان رها شده در آتش دوزخ مى اندازند. اما تقوا، چونان مرکب هاى فرمانبردارى هستند که سواران خود را، عنان بر دست، وارد بهشت جاویدان مى کنند. 
حقّ و باطل همیشه در پیکارند، و براى هر کدام طرفدارانى است، اگر باطل پیروز شود، جاى شگفتى نیست، از دیر باز چنین بوده، و اگر طرفداران حق اندکند، چه بسا روزى فراوان گردند و پیروز شوند، امّا کمتر اتّفاق مى افتد که چیز رفته باز گردد. 
مى گویم: «کلمات امام علیه السّلام پیرامون حق و باطل، از سخنان نیکویى است که کلام کسى از سخن سرایان به آن نخواهد رسید، و بیش از آن چه که ما در شگفت شویم، شگفتى، برابر آن فرو مانده است، در این کلمات امام علیه السّلام ریزه کاریهایى از فصاحت است که نه زبان قدرت شرح آن را دارد، و نه انسانى مى تواند از درّه هاى عمیق آن بگذرد، این اعتراف مرا کسانى که در فصاحت پیشگامند و با سابقه، درک مى کنند.»
گناهان همچون اسبهاى سرکشند!
در ادامه بحث گذشته که پیرامون وضع بحرانى بعد از بیعت امام که به منزله انقلاب جدیدى در عالم اسلام بود سخن مى گفت و هشدار مى داد، در این فراز به نکته بسیار مهمّى ضمن بیان یک تشبیه زیبا اشاره مى کند که اگر مردم آن را به کار بندند مى توانند از آلودگیها و انحرافات مصون بمانند و در بیراهه ها سرگردان نشوند و به سر منزل مقصود برسند و آن این که گناه را در آغاز امر باید کنترل کرد و از حوزه آن دور شد، چرا که وقتى انسان در آن گرفتار شود گناهان و خطاهاى دیگر، زنجیروار او را به سوى خود مى کشند و زمام اختیار را از کف او بیرون مى برند و در درّه هاى هولناک بدبختى فرو مى افکنند.
مى فرماید: «آگاه باشید! گناهان و خطاها اسبهاى سرکشى هستند که اهلش را بر آنها سوار مى کنند و لجامهاى آنها برگرفته مى شود و سرانجام آنان را در دوزخ سرنگون مى کنند!» (اَلا وَ اِنَّ الْخَطایا خَیْلٌ شُمُسٌ(۱) حُمِلَ عَلَیْها اَهْلُها، وَ خُلِعَتْ لُجُمُها، فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِى النّارِ).
چه تشبیه زیبایى، سوار شدن بر اسبهاى چموش ذاتاً خطرناک است و اگر فاقد لجام و افسار باشد بسیار خطرناکتر و هرگاه این کار در سرزمینى داراى پرتگاه هاى هولناکى باشد، باز هم خطر بیشتر است.
گناه در واقع چنین است، ارتکاب یک گناه انسان را بى اختیار به گناه دیگر و آن نیز به گناه دیگر مى کشاند، فى المثل کسى مرتکب خیانتى مى شود و آن را کتمان مى کند; مورد بازخواست قرار مى گیرد; دروغهاى متعدّدى براى پوشاندن خیانت خود مى گوید و سوگندهاى غلاظ و شداد دروغین، مى خورد و یا افراد دیگرى را متّهم مى سازد و هنگامى که مى بیند رسوا مى شود، ممکن است دست به خون کسانى که اطّلاعاتى از آن دارند، آلوده کند تا اسرار او فاش نشود و همچنین گناهان دیگر یکى پس از دیگرى به سراغ او مى آید چرا که همچون مرکب چموش لجام گسیخته است.
سپس مى افزاید: «آگاه باشید! تقوا و پرهیزکارى و اعمال صالح مانند مرکب راهوار و رام و سریع السّیر مى باشد که اهلش را بر آن سوار مى کنند و زمام آن را به دستشان مى سپارند (و در جاده اصلى با اطمینان خاطر و آرامش و سلامت به پیش مى روند) و آنها را به سر منزل مقصود و سعادت بهشت جاویدان، مى رساند» (اَلا وَ اِنَّ التَّقْوى مَطایا ذُلُلٌ(۲)، حُمِلَ عَلَیْها اَهْلُها، وَ اُعْطُوا اَزِمَّتَها، فَاَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّهَ).
آرى اعمال صالح زنجیروار یکدیگر را تعقیب مى کنند. یک کار نیک، سبب کار نیک دیگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح دیگر مى شود، مثلا، هنگامى که کسى فرزند خود را خوب تربیت کند او هم منشأ خیرات و برکات مى شود و در دوستان و اطرافیان خود اثر مى گذارد آنها هم وسیله انجام کارهاى خیر دیگرى مى شوند و به همین ترتیب جامعه رو به صلاح و سعادت پیش مى رود.
قابل توجّه این که امام(علیه السلام) در مورد گناهان «خَیْل شُمس; اسب هاى سرکش» را به کار برده است و در مورد تقوا «مَطایا ذُلُل; مرکب هاى رام» را ذکر فرموده و این نکته دقیقى دارد; چرا که «خیل» در اصل از ماده «خیال» است و به افراد مغرور و متکبّر که گرفتار خیالاتند «مُخْتال» گفته مى شود و اسب را از آن جهت «خیل» گفته اند که غالباً سبب غرور و مباهات سوارکارش مى شود.
سپس امام(علیه السلام) هشدار دیگرى در مورد آزمایشهاى الهى که در حکومت او و در تمام طول زندگى در پیش دارند مى دهد; و بحث گذشته را پیرامون امتحان و مرکبهاى تقوا و گناه، به وسیله آن تکمیل مى کند، مى فرماید: «همیشه حق و باطلى وجود دارد و براى هر کدام اهل و طرفدارانى است» (حَقّ وَ باطِل، وِ لِکُلٍّ اَهْل).
آرى صحنه زندگى بشر از روز نخستین آفرینش میدان جولان این دو گروه بوده است و داستان مبارزه آنها با یکدیگر چنان طولانى است که تمام طول تاریخ را فرا مى گیرد و سخن در این رابطه بسیار است; ولى امام(علیه السلام) از میان همه آنها انگشت روى یک نکته گذارده، مى افزاید: «اگر باطل حکومت کند جاى تعجّب نیست، از دیر زمانى چنین بوده است!» (فَلَئِنْ اَمِرَ الْباطِلُ لَقَدیماً فَعَل).
«و اگر حق و پیروانش کم باشند (نگران نباشید) چه بسا افزوده گردند و بر لشکر باطل پیروز شوند!» (وَلَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّما وَ لَعَلَّ).
داستان «حق و باطل» و مبارزه این دو با یکدیگر در طول تاریخ انسانى و ابزار این مبارزه و نتایج آن، داستان بسیار دامنه دارى است که در شرح خطبه هاى دیگر که تناسب بیشترى با این موضوع دارد به خواست خدا خواهد آمد. آنچه در این جا لازم است بر آن تکیه شود و نظر مولا امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این عبارت نیز متوجّه آن است، این است که نه کثرت طرفداران باطل باید انسان را به وحشت بیندازد و نه کمى طرفداران حق او را مأیوس کند; چرا که غالباً در طول تاریخ حامیان باطل فزونى داشته اند و بسیار شده که گروه اندک طرفداران حق بر انبوه حامیان باطل پیروز شده اند; همان گونه که قرآن از زبان پیروان «طالوت»، فرمانده لشکر بنى اسرائیل، مى گوید: «کَمْ مِنْ فِئَه قَلیلَه غَلَبَتْ فِئَهً کَثیرَهً بِاِذْنِ اللهِ; چه بسیار گروه هاى کوچکى که به فرمان خدا بر گروه هاى عظیمى پیروز شدند»!(۳)
همین معنا در قالب دیگرى در آیه دیگر به روشنى بیان شده است، مى فرماید: «قُلْ لا یَسْتَوِى الْخَبیثُ وَ الطَّیِبُ وَ لَوْ اَعْجَبَکَ کَثْرَهُ الْخَبیثِ; بگو (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوى نیستند، هر چند فزونى ناپاکها تو را به شگفتى اندازد»!(۴)
همین معنا در خطبه هاى دیگر نهج البلاغه با صراحت تمام نیز آمده است; چنان که در خطبه ۲۰۱ مى خوانیم: «اَیُّهَا النّاسُ لا تَسْتَوْحِشُوا فی طَریقِ الْهُدى لِقِلَّهِ اَهْلِهِ; اى مردم در طریق هدایت (و حق و حقیقت) از کمى نفرات هرگز وحشت نکنید»!
ولى باید توجّه داشت که این فزونى نفرات نه دلیل حقّانیّت است و نه پیروزى و نجات; بلکه در منطق قرآن و احادیث اسلامى و منطق صاحبنظران، مدار بر کیفیّت است نه کمیّت و به همین دلیل حکومتهاى باطل که از میان مى روند همه آثارشان محو مى شود و جز نام ننگینى از آنها باقى نمى ماند; ولى برکات و آثارى که از حکومتهاى حق و انبیا و اولیاء الله باقى مانده تا پایان جهان برقرار است.
در هر حال صحنه مبارزه حق و باطل و فزونى لشکر باطل در واقع یک آزمون الهى است که افراد حق طلب و حق جو در این میان شناخته شوند. آنها که همرنگ جماعتهاى باطل نمى شوند و نان را به نرخ روز نمى خورند و روح تقوا و پرهیزگارى آنها را به سوى حق مى برد ـ هرچند حق در اقلیّت باشد ـ و این داستان مفصّلى دارد که بازهم به آن خواهیم رسید.
دوّمین نکته اى که امام(علیه السلام) در این جا بر آن تأکید مى فرماید آن است که در جمله کوتاه آخر این فراز آمده، مى گوید: «(فرصتها را از دست ندهید چه این که) کمتر مى شود چیزى پشت کند و بار دیگر باز گردد!» (وَلَقَلَّما اَدْبَرَ شَىْء فَاَقْبَل).
البتّه اعتقاد همه مسلمانان اعمّ از شیعیان و غیر آنها بر این است که سرانجام با ظهور مهدى(عج) لشکر حق پیروز مى گردد و باطل براى همیشه منزوى مى شود و حکومت عدل الهى سراسر جهان را فرا خواهد گرفت.
مطابق بعضى از روایات در ذیل همین خطبه جمله اى از امام صادق(علیه السلام) از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «وَ بِنا فُتِحَ لا بِکُمْ وَ مِنّا نُحْتَمُ لا بِکُمْ; برنامه حکومت حق با ما آغاز شد (اشاره به عصر پیامبر است) و با ما پایان مى گیرد نه با شما (اشاره به ظهور حضرت مهدى(عج) است)!».
«ابن ابى الحدید» پس از ذکر این جمله با صراحت مى گوید: غالب محدّثان معتقدند که حضرت مهدى(عج) که در این حدیث به او اشاره شده در آخر الزّمان ظهور مى کند و از فرزندان فاطمه مى باشد و یاران ما (معتزله) آن را انکار نمى کنند.(۵)
به هر حال جمله بالا اشاره به این است که فرصتها را از دست ندهید و اکنون که همه چیز براى اجراى عدالت و حکومت حق در جامعه اسلامى فراهم شده در دام وسوسه هاى «شیاطین جن و انس» گرفتار نشوید! و از توطئه هاى خودکامگانى که منافع نامشروعشان به خطر افتاده بر حذر باشید! چرا که اگر این فرصتها از دست برود بازگشتش به آسانى ممکن نیست! و تاریخ زندگى امام(علیه السلام) هم نشان مى دهد که چنین شد که مردم عصر او از این هشدار پند کافى نگرفتند; فرصتها را از دست دادند; آن روز که لشکر شام در آستانه شکست کامل قرار داشت فریب نیرنگ «عمر و عاص» را خوردند که سرانجام به حکومت «بنى امیّه» و «بنى مروان»، حکومت سیاه و تاریکى که در تاریخ کم نظیر بود، منتهى شد و «حجّاج ها» دمار از روزگار آنها برآوردند.
* * *
در این جا به توضیحى از «سیّدرضى» برخورد مى کنیم که اعجاب و شگفتى فوق العاده خود را از تعبیرات بسیار زیبا و پرمحتواى این خطبه آشکار مى کند و مى گوید: «در این سخن که نزدیکترین سخن به حقیقت فصاحت است، لطایفى نهفته که هیچ کس از سخن سنجان به پایه آن نمى رسد و بیش از آنچه که ما از آن به شگفتى فرو مى رویم، شگفتى از آن به تعجّب مى آید; بعلاوه در آن ریزه کارى هایى از فصاحت است که نه زبان قادر به شرح آن است و نه هیچ انسانى مى تواند به عمق آن برسد و نه آنچه من مى گویم را جز آنان که در فصاحت پیشگام و ریشه دارند، مى توانند درک کنند! (آرى) «وَ ما یَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ; جز دانشمندان آن را درک نمى کنند»!
***
پی نوشت:
۱. «شُمُس» از ماده «شُموس و شِماس» (بر وزن فُتوح و کتاب) به معناى دگرگونى و ناپایدارى است و خورشید را از آن جهت «شمس» گویند که دائماً در برابر ما در حرکت است و «شُمس» که در عبارت بالا آمده جمع «شموس» به معناى مرکب یا انسان کج خُلق و سرکش و به اصطلاح چموش است.
۲. «ذُلُل» جمع «ذَلُول» به معناى رام مى باشد.
۳. سوره بقره، آیه ۲۴۹.
۴. سوره مائده، آیه ۱۰۰.
۵. شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۸۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: پندهای مهم

و من هذه الخطبه و فیها یقسم الناس إلى ثلاثه أصناف‏:
شُغِلَ مَنِ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ، سَاعٍ سَرِیعٌ نَجَا، وَ طَالِبٌ بَطِی‏ءٌ رَجَا، وَ مُقَصِّرٌ فِی النَّارِ هَوَى؛ الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّهٌ وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَى هِیَ الْجَادَّهُ، عَلَیْهَا بَاقِی الْکِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّهِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّهِ وَ إِلَیْهَا مَصِیرُ الْعَاقِبَهِ؛ هَلَکَ مَنِ ادَّعَى وَ خابَ مَنِ افْتَرى‏؛ مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ [عِنْدَ جَهَلَهِ النَّاسِ‏]؛ وَ کَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَهُ؛ لَا یَهْلِکُ عَلَى التَّقْوَى سِنْخُ أَصْلٍ وَ لَا یَظْمَأُ عَلَیْهَا زَرْعُ قَوْمٍ؛ فَاسْتَتِرُوا فِی بُیُوتِکُمْ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُمْ وَ التَّوْبَهُ مِنْ وَرَائِکُمْ؛ وَ لَا یَحْمَدْ حَامِدٌ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا یَلُمْ لَائِمٌ إِلَّا نَفْسَهُ‏.
آن کس که بهشت و دوزخ را پیش روى خود دارد، در تلاش است. برخى از مردم به سرعت به سوى حق پیش مى روند، که اهل نجاتند، و بعضى به کندى مى روند و امیدوارند، و دیگرى کوتاهى مى کند و در آتش جهنّم گرفتار است. 
چپ و راست گمراهى، و راه میانه، جادّه مستقیم الهى است که قرآن و آثار نبوّت، آن را سفارش مى کند، و گذرگاه سنّت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است و سرانجام، بازگشت همه بدان سو مى باشد.
ادّعا کننده باطل نابود شد، و دروغگو زیان کرد، هر کس با حق در افتاد هلاک گردید. 
نادانى انسان همین بس که قدر خویش نشناسد.
آن چه بر أساس تقوا پایه گذارى شود، نابود نگردد. 
کشتزارى که با تقوا آبیارى شود، تشنگى ندارد. 
مردم به خانه هاى خود روى آورید، مسائل میان خود را اصلاح کنید، توبه و بازگشت پس از زشتى ها میسّر است. 
جز پروردگار خود، دیگرى را ستایش نکنید و جز خویشتن خویش دیگرى را سرزنش ننمایید. 
راه نجات این است:
در ادامه بحثهاى گذشته این خطبه که پیرامون داغ شدن بازار امتحان بعد از بیعت او سخن مى گفت و به مردم درباره حق و باطل و تقوا و گناه هشدار مى داد، امام در این بخش از سخنانش به طرق نجات از چنگال هوا و هوسها و رسیدن به سر منزل سعادت اشاره کرده و طىّ بیانات جامعى مطالب مهمّى را در این رابطه ایراد مى کند.
نخست مردم را در مسیر سعادت و نجات به سه گروه تقسیم مى فرماید، مى گوید: «کسى که بهشت و دوزخ در پیش روى او قرار گرفته (و به آن کاملا ایمان دارد از کارهایى که در آن جا سودى نمى بخشد، برکنار است) و سخت به آینده اى که در پیش دارد مشغول است (و مردم در این مسیر سه گروهند:) کسانى که سخت مى کوشند و به سرعت پیش مى روند، آنها اهل نجاتند و گروهى که به کندى گام بر مى دارند، باز امید نجات دارند; امّا آنان که کوتاهى مى کنند و در این راه مقصّرند، (در کام بدبختى و آتش دوزخ) سقوط مى کنند» (شُغِلَ مَنِ الجَنَّهُ وَ النّارُ أمامَهُ! ساع سَریع نَجا، و طالِب بَطیء رَجا، وَ مُقَصِّر فِى النّارِ هَوى).
به عقیده بعضى این گروه هاى سه گانه همانها هستند که در قرآن مجید در سوره فاطر، به آنها اشاره شده است و مى فرماید: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنَا مِنَ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِاِذْنِ اللهِ; سپس این کتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث سپردیم; از میان آنها عدّه اى برخود ستم کردند و عدّه اى میانه رو بودند و گروهى به اذن خدا در نیکیها (از همه) پیشى گرفتند».(۱)
گاه گفته شده اشاره به گروه هاى سه گانه اى است که در سوره واقعه آمده: «وَکُنْتُم ازْوَاجاً ثَلاثَهً فَاَصْحَابُ الْمَیْمَنَهِ مَا اَصْحَابُ الْمَیْمَنَهِ وَ اَصْحَابُ الْمَشْئَمَهِ مَا اَصْحَابُ الْمَشْئَمَهِ وَ السَّابِقُونَ السّابِقُونَ اُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ; و شما سه گروه خواهید بود سعادتمندان و خجستگان، چه سعادتمندان و خجستگانى! (گروه دیگر) شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانى! و (گروه سوّم) پیشگامان پیشگامند و آنها مقرّبانند».(۲)
به هر حال، وجود گروه هاى سه گانه در جامعه بشریّت همیشه مطرح بوده و به هنگامى که بازار امتحانات داغ مى شود (همانند زمان خلافت على(علیه السلام)) تمایز این صفوف سه گانه آشکارتر مى شود، جمعى (هر چند غالباً اندک) راه حق را بدون هیچ تردید و تزلزل و دغدغه پیش گرفته و به سرعت به سوى مقصد مى تازند، گروه دیگرى که از ایمان ضعیفترى برخوردارند گاه با تردید و تزلزل و گاه با اطمینان خاطر، لنگ لنگان گامى بر مى دارند و به پیش مى روند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آمیخته، ولى امیدوارند که دست لطف خدا، دست آنان را بگیرد و سرانجام آنها را به مقصد برساند; امّا گروه سوّم که هواى نفس بر آنها چیره شده و با ایمان و تقوا وداع گفته اند در بیراهه ها سرگردان گشته و در کام بدبختى ها سقوط مى کنند.
این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که تنها ایمان به معاد است که مى تواند انسان را در برابر گناه و فساد حفظ کند; هر قدر این ایمان قویتر باشد، تأثیر بازدارنده آن بیشتر است.
بعضى گفته اند جمله «شُغِلَ مَنِ الْجَنَّهُ وَ النّارُ اَمامَهُ» جمله خبریه اى است که معناى انشا را دارد یعنى آنها که بهشت و دوزخ را در برابر خود مجسّم مى بینند; باید از زرق و برق دنیا و هوا و هوسها چشم بپوشند! ولى تفسیر جمله بالا به صورت جمله خبریه نیز هیچ مشکلى ندارد یعنى این گونه مؤمنان چشم پوشى از هوا و هوس خواهند کرد.
سپس با توضیحى که درباره گروه هاى سه گانه بالا بیان فرمود، مردم را به پیمودن راه راست و دورى گزیدن از طرق انحرافى، ضمن بیان نشانه هاى آنها دعوت مى کند و مى فرماید: «انحراف به راست و چپ سبب گمراهى و ضلالت است و راه میانه و مستقیم، جاده وسیع (الهى) است» (اَلَیمینُ وَ الشَّمالُ مَضَلَّه(۳)، وَ الطَّریقُ الْوُسْطى هِىَ الْجادَّهُ).
این سخن اشاره به همان مسأله معروفى است که مى گوییم راه مستقیم به سوى هدف، یک راه بیش نیست و در دو طرف آن هزاران راه انحرافى و جود دارد که انسان را به گمراهى مى کشاند.
تعبیر به یمین و شمال ممکن است اشاره به افراط و تفریط باشد که گروهى راه افراط را مى پویند و آن طرف هدف قرار مى گیرند و گروهى راه تفریط را; و هرگز به هدف نمى رسند; این همان است که در قرآن مجید به عنوان صراط مستقیم از آن یاد شده و در جاى دیگر مى فرماید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ اُمَّهً وَسَطاً; ما شما را امّتى میانه قرار دادیم (در حدّ اعتدال میان افراط و تفریط)».(۴)
همچنان که علماى بزرگ اخلاق گفته اند که تمام صفات فضیله، حد اعتدالى است در میان صفات رذیله که در طرف افراط و یا تفریط قرار دارند و به این ترتیب تمام صفات اخلاقى را در این تقسیم جمع کرده اند و یا به تعبیر دیگر این همان مسأله عدالت اخلاقى است که انسان را در حدّ اعتدال و طریق مستقیم میانه و دور از هرگونه گرایش انحرافى قرار مى دهد.
بعضى از مفسّران نهج البلاغه، طریق وُسطى را به مسأله امامت و ولایت امام معصوم تفسیر کرده اند که هرگونه غلوّ و افراط یا کوتاهى و تقصیر در مورد آن بزرگواران سبب گمراهى است، ولى هیچ مانعى ندارد که مفهوم جمله را وسیع بدانیم که هم مسأله ولایت و هم سایر مسایل اعتقادى و عملى و اخلاقى را فرا گیرد.
در مسأله خداشناسى گروهى در وادى تشبیه گرفتار شده و خدا را شبیه مخلوقاتش دانسته اند و گروهى در پرتگاه تعطیل افتاده و مى گویند ذات و صفات خدا چنان است که هیچ کس قادر بر شناخت او (حتّى معرفت اجمالى) نیست. ولى حدّ وسط در میان تشبیه و تعطیل است و آن این که خدا را از طریق افعالش مى شناسیم، ولى از کنه ذاتش بى خبریم.
در مسأله افعال عباد، نه راه جبر صحیح است و نه راه تفویض، بلکه جاده وسط، یعنى امر بین الامرین است و همچنین در مسأله ولایت نه غلوّ صحیح است و نه تقصیر، و در اخلاقیات همین گونه و در اعمال نیز همین طور است مثلا انفاق، حدّ وسطى در میان بخل و اسراف است.
جالب این که کسانى که به مخالفت با آن حضرت برخاستند نیز از این دو گروه خارج نبودند گروهى خوارج افراطى و گروهى شامیانى که در تفریط قرار گرفته و هرگز آن امام بزرگ را نشناختند.
سپس به ویژگیهاى این جاده میانه معتدل و مستقیم پرداخته، مى فرماید: «قرآن مجید کتاب جاویدان الهى و آثار نبوّت در همین مسیر و بر همین طریق است و نیز راه ورود به سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از همین جاست و پایان کار نیز به آن منتهى مى شود».
(عَلَیْها باقِی الْکِتابِ وَ آثارُ النُّبُوَّهِ، وَ مِنْها مَنْفَذُ السُّنَّهِ، وَ اِلَیْها مَصیرُ الْعاقِبَهِ).
در مورد جمله (عَلَیْها باقى الْکِتابِ) دو تفسیر بیان شده: نخست این که منظور قرآن مجید است که یک کتاب باقى و جاودانى است و معارف و قوانین و احکام تنها در آن است و جز در آن در جاى دیگر پیدا نمى شود.
دیگر این که منظور از کتاب جاویدان وجود امام معصوم است که حافظ «کتاب الله» و مطابق حدیث معروف «ثقلین» همیشه در کنار قرآن بوده و همواره خواهد بود. ولى معناى اوّل مناسبتر به نظر مى رسد. به خصوص این که آثار نبوّت که بعد از آن ذکر شده قابل تفسیر به آثار باقیمانده نزد امامان نیز مى باشد.
در این جا احتمالات دیگرى نیز داده شده که بعید به نظر مى رسد.
منظور از جمله «مِنْها مَنْفَذُ السُّنَّهِ» (با توجه به این که منفذ به معناى دریچه و راه عبور نور و یا مطلق راه عبور است) این است که تنها از طریق جاده معتدل و میان مى توان به سنّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) پى برد و به محتواى دعوت او آشنا گشت، بنابراین تفاوت این چهار جمله روشن مى شود.
نخست مى فرماید: کتاب جاویدان الهى بر این جادّه قرار گرفته، سپس مى گوید: آثار و دلایل و نشانه هاى نبوّت و اعجاز پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در همین جادّه است و آن گاه مى افزاید: راه ورود به سنّت و تعلیمات آن حضرت نیز از همین جاست و سرانجام مى فرماید: براى رسیدن به سر منزل مقصود نیز باید از همین راه استفاده کرد; همان گونه که قرآن مجید مى گوید: «وَالْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ; سرانجام نیک براى پرهیزکاران است».(۵)
سپس امام(علیه السلام) به سرنوشت مدّعیان باطل امامت و پیشوایى مردم پرداخته، ضمن چهار جمله وضع آنها را روشن مى سازد.
مى فرماید: «آن کس که به ناحق ادّعاى (امامت و ولایت) کند، هلاک مى شود (زیرا هم خودش گمراه است و هم دیگران را به گمراهى مى کشاند)» (هَلَکَ مَنِ ادَّعى).
«و آن کس که با دروغ و افترا بر خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، چنین مقامى را طلب کند، محروم مى گردد و به جایى نمى رسد!» (وَ خابَ(۶) مَنِ افْتَرى).
«و آن کس که با ادّعاهاى باطل به مبارزه با حق برخیزد و در برابر آن قد علم کند، هلاک خواهد شد!» (مَنْ اَبْدى صَفْحَتَهُ(۷) لِلْحَقِّ هَلَکَ).
«و در نادانى انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد! (و از گلیم خود پا فراتر نهد و ادّعاى مقامى کند که شایسته آن نیست.)» (وَکَفى بَالْمَرْءِ جَهْلا اَلاّ یَعْرِفَ قَدْرَهُ).
این احتمال نیز وجود دارد که جمله هاى چهارگانه فوق تنها ناظر به مسأله امامت که این خطبه ناظر به آن است نباشد; بلکه معناى وسیعترى را دنبال کند که هرگونه ادّعاى باطل چه در زمینه امامت یا در زمینه هاى دیگر را شامل شود و در واقع هشدارى است به مدّعیان باطل که این راه خطرناک و موجب هلاکت و شقاوت و بدبختى را که ناشى از جهل و نشناختن قدر و منزلت خویش است نپویند.
بعضى از شارحان نهج البلاغه براى جمله (مَنْ اَبْدى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ) تفسیر دیگرى ذکر کرده اند و آن این که هرکس در میان مردم نادان به دفاع از حق برخیزد و براى حمایت از آن قد علم کند خود را به خطر مى افکند و در معرض خشم جاهلان قرار مى گیرد.
این سخن گرچه یک واقعیّت است ولى نمى تواند تفسیر جمله فوق باشد; زیرا نه با جمله هاى قبل که سخن از مدّعیان باطل مى گوید سازگار است و نه با جمله بعد که درباره افراد جاهل ناآگاه به ارزش خود بحث مى کند.
سرانجام امام(علیه السلام) در پایان این سخن و در ارتباط با مسائل مربوط به امامت و حکومت که در بخشهاى گذشته آمد، چند پند و اندرز به عموم مردم مى دهد که اگر به آن عمل کنند مى توانند از چنگال نفاق افکنان و مدّعیان باطل و غوغاسالاران رهایى یابند.
نخست دعوت به تقوا و پرهیزکارى مى کند که شالوده و اساس هر حرکت سالم و عمل پاک است; مى فرماید: «درختى که در سرزمین تقوا نشانده شود هرگز نابودى نمى پذیرد، و بذر و زراعتى که در سرزمین تقوا پاشیده شود هرگز تشنه نمى گردد!» (لایَهْلِکُ عَلَى التَّقْوى سِنْخُ(۸) اَصْل، وَ لا یَظْمَاُ عَلَیْها زَرْعُ قَوْم).
در واقع امام(علیه السلام) در این گفتار پرمعنا، تقوا را به سرزمین مستعد پربار پر آبى تشبیه مى کند که نه ریشه درختان در آن خشک مى شود و نه بذر و زراعت در آن از تشنگى مى میرد; خاکى پر حاصل و نرم و نهرهایى روان پر آب دارد که زمینه را براى پرورش گلها و گیاهان و میوه هاى اعمال صالح و فضایل انسانى فراهم مى کند. در حقیقت تمام اعمال همچون بذر و دانه است، باید در سرزمین مستعدّى پاشیده شود و به طور منظم آبیارى گردد; این زمین و آب چیزى جز تقوا نیست!
در دوّمین اندرز خود مى فرماید: «در خانه هاى خود پنهان شوید (و در دسته بندى هاى منافقان و تفرقه اندازان شرکت نجویید)» (فَاسْتَتِرُوا فى بُیُوتِکُمْ).
زیرا امام(علیه السلام) با چشم حقیقت بین خود مى دید که حکومت او عرصه را بر کسانى که بیت المال را در عصر عثمان غارت کردند و ظلم و بى عدالتى را در جهان اسلام گسترش دادند تنگ خواهد کرد و آنها ساکت نخواهند ماند و گروهى همانند خود یا از مردم نادان را گِرد خویش جمع مى کنند; به یقین سیاهى چنین لشکرى شدن گناه است و درست در این موقع است که باید در خانه نشست به هنگام کار و جهاد! و به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه، هنگامى که داد و فریاد به زیان جامعه است; سکون و سکوت بهترین حرکت است.
در سوّمین اندرز، براى ایجاد وحدت در میان صفوف طرفداران حق و جلوگیرى از هرگونه تفرقه و نفاق و در هم شکستن صفوف اهل باطل با نیروى اتّحاد، مى افزاید: «در اصلاح میان خود بکوشید (و مردم را با هم آشتى دهید و صفوف خود را در برابر آنان متّحد سازید!)» (وَاَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُمْ).
سرانجام در چهارمین و آخرین نصیحت، به کسانى که قبلا لغزشهایى داشته اند و در حکومت پیشین گرفتار خطاهایى شده اند و وجدانشان از این جهت ناراحت است دستور مى دهد که با آب توبه، لکّه هاى گناه را از دامان خویش بشویند! مى فرماید: «توبه پیش روى شما و در دسترستان است! (به آن چنگ زنید و در سایه آن قرار گیرید)» (وَالتَّوْبَهُ مِنْ وَرائِکُمْ(۹)).
براى تکمیل این سخن مى فرماید: «هیچ ستایشگرى جز خدا را نباید ستایش کرد و در گناه و خطا جز خویشتن را نباید سرزنش کرد!» (وَ لا یَحْمَدْ حامِد اِلاّ رَبَّهُ، وَ لا یَلُمْ لائِم اِلاّ نَفْسَهُ).
اشاره به این که تمام نعمتها از سوى خداست و هر توفیق و سعادتى نصیب انسان مى شود از برکات الطاف خفیّه و جلیّه اوست. بنابراین نباید به هنگام اطاعت مغرور شوید! و هر خطا و گناهى سر مى زند به خاطر کوتاهى هاى شماست! جز خویشتن را ملامت نکنید و گناهان خویش را به گردن این و آن، یا به گردن قضا و قدر نیفکنید! سعى کنید با آب توبه همه آنها را بشویید!
***
نکته ها:
۱ـ جاهل کسى است که قدر خود را نشناسد!
بسیارى از مشکلات اجتماعى از بلند پروازیها و به اصطلاح دراز کردن پا از گلیم خود و تمنّاى مقامى است که انسان براى آن ساخته نشده و یا شایستگى آن را ندارد; و اینها همه از آن جا سرچشمه مى گیرد که شخص در ارزیابى قدر و منزلت خویش گرفتار اشتباه شود و این اشتباه و خطا به خاطر حبّ ذات و بزرگ کردن نقاط قوّتِ کوچک و کوچک کردن نقاط ضعف بزرگ، غالباً حاصل مى شود.
گم کردن قدر و منزلت خویش و بلندپروازى بى دلیل و توقّعات بى جاى ناشى از اینها، همیشه بلاى بزرگى براى جوامع بشرى بوده و خواهد بود، نه تنها براى جامعه زیانبخش است که خود شخص را نیز به زحمت و بدبختى و ناکامى مى افکند و چه بسا انسانى که مى توانست در یک پست و مقام به خوبى انجام وظیفه کند و مایه خیر و سعادت خود و جامعه گردد، به خاطر نشناختن قدر خویش و تمنّاى آنچه آمادگى آن را ندارد، نیرو و استعداد خود را بر باد مى دهد و خود و دیگران را به زحمت و ضرر و زیان مى افکند.
اى کاش همگان از کوچک و بزرگ و عالم و جاهل در این امر مهم و حیاتى درست مى اندیشیدند و حجابهایى را که مانع از شناختن قدر خویش است کنار مى زدند و سعادت خود و دیگران را از این راه فراهم مى ساختند.
به همین دلیل در نهج البلاغه، کراراً روى این مسأله تأکید شده است. از جمله در خطبه ۱۰۳ مى خوانیم: «اَلْعالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ کَفى بِالْمَرْءِ جَهْلا اَنْ لا یَعْرِفَ قَدْرَهُ; عالم واقعى کسى است که قدر و منزلت خویش را بشناسد و در نادانى انسان همین بس، که قدر خود را نشناسد»!
در نامه ۳۱ نهج البلاغه مى خوانیم که ضمن اندرزهاى بسیار پربار و حکیمانه اى که به فرزند دلبندش امام مجتبى(علیه السلام) مى دهد، مى فرماید: «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلى قَدْرِهِ کانَ اَبْقى لَهُ; کسى که به اندازه قدر و منزلت خویش قانع باشد، براى (منافع) او پایدارتر است»!
در کلمه ۱۴۹ از کلمات قصار آن حضرت مى خوانیم: «هَلَکَ امْرُء لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ; آن کس که قدر و منزلت خویش را نشناسد هلاک مى گردد»!
در حدیثى مى خوانیم که شخصى به امام موسى بن جعفر(علیه السلام) عرض کرد: ما از بازار رد شدیم و دیدیم یک نفر صدا مى زند من از شیعیان خالص محمّد و آل محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) هستم، این در حالى بود که لباسهایى را به مزایده گذارده بود و طلب قیمت بیشتر مى کرد; امام موسى بن جعفر(علیه السلام) فرمود: «ما جَهِلَ وَ لا ضاعَ امْرُء عَرَفَ قَدْرَ نَفْسِهِ; کسى که قدر خود را بشناسد نادان نیست و ضایع نمى شود»! سپس افزود: «مى دانید این شخص به چه کسى مى ماند؟ به کسى که بگوید من مانند سلمان و ابوذر و عمار یاسر هستم و در عین حال در معامله کم مى گذارد و عیوب جنس خویش را بر مشترى مى پوشاند…، آیا چنین کسى مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار است؟ هرگز!… چه مانعى دارد بگوید من از دوستان محمّد و آل محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) هستم»!(۱۰)
این احتمال در معناى جمله بالا نیز وجود دارد که منظور از شناختن قدر خویش آن است که انسان فراموش نکند که تنها این جسم و مادّه نیست تا خود را با امور بى ارزش یا کم ارزش مادّى مبادله کند! او گوهر گرانبهایى دارد که از عالم بالا و جهان دیگر است; او نماینده خدا در زمین و «خَلیفَهُ اللهِ فى اَرْضِهِ» مى باشد; او مرغ باغ ملکوت است و نه از عالم خاک، هرچند براى چند روز در قفس بدن به خاطر کسب کمال جاى گرفته است. بنابراین عالم و دانشمند واقعى کسى است که این قدر و منزلت را بشناسد و موهبت لباس «کَرَّمْنا» را که خدا بر قامت او پوشانده است ارج نهد و جاهل و بى خبر کسى است که این مقام والا را نادیده بگیرد و در پرتگاه شهوات و هواى نفس سقوط کند!
ولى با توجه به جمله «مَنِ اقْتَصَرَ عَلى قَدْرِهِ کانَ اَبْقى لَهُ» و همچنین جمله معروفى که در افواه دانشمندان به صورت یک برداشت از این احادیث شهرت یافته که مى گوید: «اَلْعالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یَتَجاوَزْ حَدَّهُ; عالم (یا عاقل) کسى است که قدر خود را بداند و از حدّ خویش تجاوز نکند!» معناى اوّل مناسبتر به نظر مى رسد.
توجّه به محتواى خطبه که ناظر به ماجراهایى مانند ماجراى «طلحه و زبیر» و توقّعات بى جاى آنهاست نیز مؤیّد همین تفسیر است.
۲ـ اعتدال، صراط مستقیم الهى است
یک نگاه به جهان آفرینش نشان مى دهد که مسأله اعتدال و تعادل در میان نیروها، اصل اساسى بقاى این جهان است.
منظومه هاى عظیم آسمان را تعادل قوّه جاذبه و دافعه نگه مى دارد که اگر یکى از این دو بر دیگرى پیشى گیرد یا چنان متلاشى و از هم دور مى شوند که اثرى از آنها باقى نمى ماند و یا چنان نزدیک شده و با هم تصادم مى کنند که سبب انفجار و نابودى آنها مى شود.
این قانون که در عالم کبیر صادق است در عالم صغیر یعنى وجود یک انسان نیز صدق مى کند. تعادل در میان قواى مختلف جسم و جان رمز سلامت و بقا و حیات انسان است.
ترکیبات مختلف خون و تعادل تحریکات اعصاب «سمپاتیک» و «پاراسمپاتیک»، میزان ضربان قلب، وزن بدن، مقدار فشار و غلظت خون، تعادل دستگاه تنفّس و بالاخره حرکت همه چیز در خطّ مستقیم میانه، پایه اصلى سلامت ما را تشکیل مى دهد و اگر ذرّه اى از ذرّات وجود ما از آن خط میانه به سوى افراط یا تفریط منحرف شود، واکنش آن در جسم و جان ما ظاهر مى شود.
قرآن امّت اسلامى را به عنوان یک امّت وسط ستوده و به همین دلیل آنها را حجّت بر سایر مردم جهان قرار داده که مى توانند با قیاس خود بر این معیار سنجش الهى، کاستیها و زیاده رویها را تشخیص دهند و اصلاح کنند.
در کلام پر نور امام(علیه السلام) روى این مسأله تأکید شده و جادّه اصلى همان طریق وسطى معرفى شده است که آیات قرآن و آثار نبوّت را در آن مى توان یافت و راه نفوذ در سنّت معصومان و طریق نجات در آن شمرده شده است. انحراف از این خط مستقیم چه بدبختیهاى عظیمى براى جامعه بشرى به بار مى آورد و همیشه یکى دیگرى را به دنبال خود مى کشاند. همیشه افراطها سرچشمه تفریطها و بالعکس است.
یک روز در دنیا چنان در مسأله مالکیّت شخصى افراط مى کنند که همه سرمایه ها در دست افرادى معدود قرار مى گیرد و قشر عظیم امّتها محروم و فقیر مى شوند. روز دیگر محرومان قیام مى کنند و مالکیّت شخصى را حتّى در شکل معتدلش نفى مى کنند و مرام و مکتبى را روى کار مى آورند که بعد از هفتاد سال تلاش و کوشش ثمره اى جز فقر، بدبختى و عقب ماندگى ندارد! و در این میان خونهاى زیاد و بى حسابى ریخته مى شود!
در مسائل دیگر ـ اعم از عقیدتى و اخلاقى و اجتماعى و سیاسى ـ همین افراط و تفریطها خمیر مایه اصلى شکستها و ناکامیها و تیره روزیهاست.
* * *
پی نوشت:
۱. سوره فاطر، آیه ۳۲.
۲. سوره واقعه، آیات ۷ ـ ۱۱.
۳. «مَضَلَّه» (بر وزن مفعله) است که به گفته بعضى از ارباب لغت، به معناى کثرت وجود چیزى در مکان است; بنابراین مفهوم آن در این جا، این مى شود که انحراف به چپ و راست مایه گمراهى هاى فراوان است.
۴. سوره بقره، آیه ۱۴۳.
۵. سوره اعراف، آیه ۱۲۸.
۶. «خابَ» از ماده «خَیْبَه» به معناى بى فایده بودن و مرحوم شدن است; به همین دلیل به سنگ آتش زنه اى که جرقّه مى زند «خَیّاب» مى گویند و «خابَ» در این جا به معناى محروم شدن و به نتیجه نرسیدن است.
۷. «صَفْحه» در اصل به معناى عرض چیزى است و گاه به معناى صَفحه صورت مى آید و «مُصافحه» آن است که «صفحه» (کف دست ها) را به هم بدهند.
۸. «سِنْخِ» به معناى اصل و ریشه و همچنین محلّ روییدن درخت که اصل و ریشه آن در آن است آمده و بعضى آن را به معناى رسوخ در چیزى مى دانند و همه این معانى به هم نزدیک است و در عبارت بالا اشاره به ریشه هاى معارف و اعمال صالحه است که در سرزمین تقوا رسوخ پیدا مى کند و هرگز نابود نمى شود.
۹. «وَراء» از ماده «وَرى» بر وزن (وزن) در اصل به معناى استتار است و گاه به پشت سر گفته مى شود که در پیش رو نمایان نیست و نیز به پیش رو گفته مى شود که در پشت سر ناپیداست و در عبارت بالا به تناسب جمله به معناى پیش رو است.
۱۰. «بحارالانوار»، ج ۶۵، ص ۱۵۷ (با کمى تلخیص).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *