خطبه شماره ۳۴: برانگیختن مردم برای نبرد با شامیان

خطبه شماره ۳۴: برانگیختن مردم برای نبرد با شامیان

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: ترس از جهاد

من خطبه له (علیه السلام) فی استنفار الناس إلى أهل الشام بعد فراغه من أمر الخوارج و فیها یتأفّف بالناس، و ینصح لهم بطریق السداد:
أُفٍّ لَکُمْ، لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَکُمْ، أَرَضِیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَهِ عِوَضاً وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً؟ إِذَا دَعَوْتُکُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّکُمْ دَارَتْ أَعْیُنُکُمْ کَأَنَّکُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِی غَمْرَهٍ وَ مِنَ الذُّهُولِ فِی سَکْرَهٍ. یُرْتَجُ عَلَیْکُمْ حِوَارِی فَتَعْمَهُونَ [فَکَأَنَ] وَ کَأَنَّ قُلُوبَکُمْ مَأْلُوسَهٌ فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ.
(این خطبه را پس از شکست شورشیان خوارج، در سال ۳۸ هجرى براى بسیج کردن مردم جهت مبارزه با شامیان در «نخیله کوفه» ایراد فرمود):
نفرین بر شما کوفیان که از فراوانى سرزنش شما خسته شدم. آیا به جاى زندگى جاویدان قیامت به زندگى زود گذر دنیا رضایت دادید و بجاى عزّت و سر بلندى، بدبختى و ذلّت را انتخاب کردید؟ هر گاه شما را به جهاد با دشمنتان دعوت مى کنم، چشمانتان از ترس در کاسه مى گردد، گویا ترس از مرگ عقل شما را ربوده و چون انسان هاى مست از خود بیگانه شده، حیران و سرگردانید. گویا عقل هاى خود را از دست داده و درک نمى کنید. 

امام علیه السّلام این خطبه را براى بسیج مردم به سوى شامیان بعد از پایان کار خوارج در نهروان (و خاموش شدن فتنه آنان) ایراد کرد و در این خطبه (از سستى و کوتاهى مردم در امر جهاد با دشمن) سخت، اظهار ناراحتى مى کند و آنان را به طریق صحیح و منطقى ارشاد مى کند.

شأن ورود خطبه:
همان گونه که در بالا اشاره شد، این خطبه را امام علیه السّلام بعد از پایان جنگ نهروان ایراد فرموده است. از ظاهر کلام ابن ابى الحدید استفاده مى شود که امام خطبه را در همان سرزمین نهروان بیان فرمود، در حالى که از نصر بن مزاحم، نقل مى کند که امام علیه السّلام خطبه مذکور را پس از بازگشت از نهروان و مشاهده سستى سپاهیان در آمادگى براى جنگ با شامیان، در کوفه، ایراد کرد
.
بعضى دیگر از شارحان نهج البلاغه نیز تصریح کرده اند که امام در نهروان اصرار فرمود که لشکر بدون فوت وقت، آماده حرکت به سوى شام شود تا بقیه مردم نیز به آنها ملحق شوند، زیرا مى دانست اگر به کوفه بازگردند و لباس جنگ از تن در آورند، آماده کردن آنان، به این آسانى امکان پذیر نیست، ولى آنها به بهانه هاى مختلفى، مانند سردى هوا و وجود مجروحان و کافى نبودن سلاح هاى، جنگى از اطاعت فرمان امام سر باز زدندامام ناچار به کوفه آمد و به آنها تأکید کرد که خود را آماده جهاد با دشمن اصلى کنند، ولى (همان گونه که پیش بینى مى شد) آنان تعلّل ورزیدند. اینجا بود که امام علیه السّلام با نهایت ناراحتى، این خطبه را ایراد کرد.

خطبه در یک نگاه:
این خطبه سه موضوع مهم را تعقیب مى کند:
۱- بخش زیادى از این خطبه بر محور تأکید بر جهاد با دشمن و عواقب شوم ترک جهاد، دور مى زند. امام علیه السّلام در این بخش از خطبه -که قسمت عمده آن را تشکیل مى دهد- کوفیان را زیر رگبار ملامت هاى خود مى گیرد و با تعبیرات تند و تکان دهنده، آنها را مورد سرزنش قرار مى دهداین بعد از آن است که بارها از طریق ملایم و محبت آمیز و مستدل و منطقى، آنها را براى جهاد با دشمن بسیج کرده، ولى اثر نبخشیده است. لذا بناچار از آخرین دارو -که دارویى است بسیار تلخ و گزنده- کمک مى گیرد. گاه آنها را به افراد دیوانه اى تشبیه مى کند که درک و شعور خود را از دست داده و سود و زیان خویش را تشخیص نمى دهند. و گاه آنها را به شتران سرگردانى تشبیه مى کند که در بیابان از ساربان خود فاصله گرفته اند و انضباط معمولى را به کلّى از دست داده و سپس با هشدارهاى شدید نسبت به دشمن بى رحم و خونخوارى که در انتظار آنها است سعى در بسیج آنان مى فرماید.
۲- در بخش دیگرى از این خطبه امام از عزم راسخ و اراده خود در پیکار با دشمن، سخن مى گوید خواه گروه بسیارى با او حرکت کنند یا گروه کمترى.
۳- در آخرین بخش خطبه از حقوق متقابل امام و امّت سخن مى گوید. نخست به بیان حقوق امّت بر امام مى پردازد و در چهار جمله کوتاه اصول آن را بیان مى فرماید و سپس در چهار جمله پر معناى دیگر از حقّ امام بر امّت سخن مى گویدگویى امام مى خواهد تلخى سرزنش هاى نخستین این خطبه را با شیرینى سخنان پایانى بیامیزد و معجونى مناسب براى درمان درد سستى و تنبلى آنان فراهم آورد.

نفرین بر شما! چرا از شهادت مى ترسید؟
در نخستین بخش این خطبه امام (علیه السلام) در برابر خیره سرى لشکر کوفه و بى توجّهى به خطراتى که تمام کشور اسلام را تهدید مى کرد و آنها بى اعتنا از کنار آن مى گذشتند، رگبار سرزنش ها و سخنان عتاب آلود خود را متوجه آنها مى سازد، باشد که روحِ بى دردِ آنها تکان بخورد و بیدار شود و گامى مؤثّر در پیشگیرى از خطر بردارد.
این در حالى بود که غارتگران شام پیوسته به مناطق مختلف کشور اسلام حمله مى کردند و دست به خونریزى و غارتگرى و جنایات دیگر مى زدند تا از این طریق روحیه لشکر على(علیه السلام) را تضعیف کنند، سپس بر آنها ضرر وارد سازند.
لذا امام (علیه السلام) مى فرماید: «نفرین بر شما! از بس شما را سرزنش کردم، خسته شدم! (أُفٍّ لَکُمْ(۱)! لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَکُمْ)(۲).»
دلیل این خستگى روشن است، چرا که عتاب آن هم از شخص بزرگى مانند على(علیه السلام) باید تأثیر واضحى در تحریک عتاب شدگان و وادار ساختن آنها به تجدید نظر و بازنگرى در اعمال نادرستشان داشته باشد، امّا هنگامى که به خاطر شدّت غفلت و بى خبرى مخاطبان اثر نگذارد و تکرار شود، بسیار خسته کننده است.
سپس مى افزاید: آیا شما زندگى پست دنیا را به جاى حیات (سعادت بخش و جاویدان) آخرت پذیرفته اید؟ و در برابر عزّت و سربلندى، بدبختى و ذلّت را برگزیده اید؟
(أَرَضِیتُمْ بِالْحَیَاهِ الدُّنْیَا مِنَ الاْخِرَهِ عِوَضاً؟ وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً؟)
این سکوت مرگبار و فرار شما از جهاد، نشان مى دهد که از یک سو آخرت خود را تباه کرده اید که آن را با زندگى چند روزه دنیا معاوضه کردید. و از سوى دیگر دنیاى خود را ویران ساخته اید، چرا که عزّت و سربلندى را با ذلّت مبادله کرده اید؟ در حالى که مرگِ با عزّت بر زندگىِ توأم با ذلّت به مراتب شرف دارد.
این پیامى است که همیشه بزرگمردان تاریخ بشریت و اولیاءالله به پیروان خود در تمام قرون و اعصار، ابلاغ کرده اند. على(علیه السلام) در جایى دیگر از همین نهج البلاغه مى فرماید: «فَالْمَوْتُ فِى حَیاتِکُمْ مَقْهورِیْنَ وَ الْحَیاهُ فِى مَوْتِکُمْ قاهِرینَ; مرگ در زندگى توأم با شکست شما است و زندگى در مرگِ همراه با پیروزى.»(۳)
و سالار شهیدان، در آن گفتار تاریخى خود، مى فرماید: «أَلا وَ اِنَّ الدَّعىَ بْنِ الدَّعِى قَدْ رَکَزَنى بَیْنَ اثْنَیْنِ بَیْنَ السّلّهِ وَ الذِّلّهِ وَ هَیْهاتَ مِنّا الذِّلَّه; آگاه باشید که این مرد ناپاک و ناپاک زاده، مرا بر سر دو راهى قرار داده: یا در برابر شمشیر بایستم یا تن به ذلّت دهم! و هیهات که ما ذلّت را بپذیریم. (بى شک، ایستادگى و شهادت را از میان این دو برمى گزینیم)».
و در جاى دیگر خطاب به لشکر کوفه مى فرماید: «اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِیْنٌ وَ کُنْتُمْ لاتَخافُونَ الْمَعادَ فَکُونُوا أَحْراراً فِى دنیاکُمْ; اگر شما دین ندارید و از روز آخرت نمى ترسید، لااقل در دنیاى خود حرّ و آزاده باشید».
در واقع این جمله هاى امام(علیه السلام) بمنزله دلیل بر خستگى آن حضرت از عتاب و سرزنش آنها است.
گویى آنها تصمیم گرفته بودند که ذلّت و حقارت و خشم پروردگار را بر عزّت و شرف و رضایت حق ترجیح دهند، و به همین دلیل سرزنش ها در آنها اثر نمى کرد، تا آنجا که امام (علیه السلام) را از عتاب خسته کردند.
در جمله هاى بعد، حضرت انگشت روى ضعف هاى آنها مى گذارد تا به خود آیند و آنها را برطرف سازند و ریشه هاى اصلى بدبختى خود را بسوزانند، مى فرماید: هنگامى که شما را به سوى جهاد با دشمن فرا مى خوانم، چشمانتان از ترس، بى اختیار در حدقه ها دور مى زند، گویى وحشت از مرگ هوش را از سرتان برده و مانند مستانى از خود بى خود شده اید. سخنان مکرّر من به گوش شما فرو نمى رود، به همین دلیل (در پیدا کردن راه صحیح زندگى) سرگردان گشته اید!
(إِذَا دَعَوْتُکُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّکُمْ دارَتْ أَعْیُنُکُمْ، کَأَنَّکُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِی غَمْرَه(۴) وَ مِنَ الذُّهُولِ فی سَکْرَه. یُرْتَجُ عَلَیْکُمْ حَوَارِی(۵) فَتَعْمَهُونَ(۶)).
جمله «یُرْتَجُ عَلَیْکُمْ حَوارِى» با توجه به این که «حوار» به معناى «سخن گفتن مکرّر» است و «یَرْتَجُ» از مادّه «ر ت ج» به معناى «بسته شدن» است، تاب دو معنا را دارد: نخست همان چیزى که در بالا گفته شد; یعنى سخنان مکرّر من در شما اثر نمى کند و گویى اصلا آن را درک نمى کنید; چرا که درهاى فهم سخن به روى شما بسته شده است.
دیگر این که زبان شما در پاسخ من بسته مى شود، چرا که پاسخى منطقى در برابر حرف هاى، من ندارید.
به هر حال نتیجه هر دو معنا همان است که در جمله بعد آمده; یعنى سرگردانى آنها.
در تأکید همین سخن، اضافه مى فرماید: «گویى عقل هاى شما از دست رفته و چیزى را درک نمى کنید»!(وَ کَأَنَّ قُلُوبَکُمْ مَأْلُوسَهٌ(۷) فَأَنْتُمْ لاَتَعْقِلُونَ).
***
نکته:
این همه توبیخ و سرزنش براى چیست؟
بار دیگر ناچاریم که به سراغ پاسخ این سؤال برویم که چرا امام(علیه السلام) با آن درایت و آگاهى و مدیریت فوق العاده اى که دارد، این همه کوفیان را مورد عتاب و خطاب، آن هم با تعبیرهاى بسیار خشن قرار مى دهد؟ آیا این همه توبیخ و اظهار بى اعتمادى بر آنان، سبب دورى و نفرت و تعصّب و لجاجت آنها نمى شد؟
پس چرا امام (علیه السلام) با این سخنان عتاب آلود آنها را از اهداف خود دورتر ساخت؟
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت که امام (علیه السلام) با یک روانکاوى عمیق، روحیات کوفیان را خوب درک کرده بود و همانطور که تاریخ نشان مى دهد، وضع آنان به گونه اى بود که تا شخصیّت خود را در معرض نابودىِ کامل نمى دیدند، تکان نمى خوردند و به اصطلاح تا به حسّاسترین رگ هاى وجودشان، نیشتر توبیخ و عتاب وارد نمى شد، به حرکت در نمى آمدند.
در میان جوامع بشرى همیشه گروهى را هر چند اندک، مى توان یافت که تا آخرین ضربت بر آنها فرود نیاید، بیدار نمى شوند.
مفهوم سخنان امام (علیه السلام) در اینجا، این نیست که ما این روش را در مقابل هر گروه وظیفه نشناس و غافل و بى خبر به کار بریم، چرا که افراد مختلفند: بعضى با یک سرزنش مختصر و به اصطلاح با یک «از گل نازکتر» گفتن به خود مى آیند و راه خود را پیدا مى کنند. بعضى مانند فیل هستند که تا فیلبان با چکش بر مغز آنها نکوبد، به حرکت در نمى آیند.
بنابراین استفاده از این روش در برابر آن گروه خاص، به عنوان دارو، کارى است زیبنده و درمانى است منحصر به فرد.
تاریخ نشان مى دهد که این سخنان مؤثّر افتاد و گروه عظیمى از مردم کوفه به سوى لشکرگاه نُخَیْله، که در نزدیکى کوفه بود، حرکت کردند و آماده مبارزه با یاغیان شام شدند، هر چند با نهایت تأسّف، اجل مهلت نداد و امام (علیه السلام) با ضربه شمشیر اَشقَى الآخرین، ابن ملجم، به شهادت رسید.
شاهد دیگر این سخن، این که امام (علیه السلام) در آغاز حکومتش، از مردم کوفه تمجید فراوان مى کرد،(۸) امّا هنگامى که آنها به سستى گرویدند و لشکریان معاویه جسور شدند و هر روز، بخشى از کشور اسلام را مورد حمله قرار مى دادند، امام (علیه السلام) به این تعبیرات تند متوسّل شد.
***
پی نوشت:
۱ ـ «راغب»، در مفردات مى گوید: «اُفّ» در اصل به معناى «هر چیز کثیف و آلوده» است، و به عنوان توهین و تحقیر نیز گفته مى شود. مثلا مى گویند «أُفَفْتُ بکذا»; یعنى آن چیز را آلوده شمرده و از آن اظهار نفرت کردم. بعضى گفته اند که «اف» در اصل به معناى «چرکى که در زیر ناخن جمع مى شود» است. معناى دیگر نیز براى «اف» گفته اند، از جمله اظهار ناراحتى، سرزنش و بوى بد، و از آنجا که جمله «نفرین بر شما»، دلیل بر اظهاز تنفّر و ناراحتى و ملامت و سرزنش است، معادل جمله «اف لکم» را در فارسى «نفرین بر شما» برگزیدم. بعضى دیگر گفته اند که اصل این کلمه، از اینجا گرفته شده است که هر گاه، خاک یا خاکستر مختصرى روى بدن یا لباس انسان مى ریزد، انسان با فوت کردن آن را از خود دور مى کند. صدایى که از دهان انسان، در این موقع بیرون مى آید، چیزى شبیه «اوف» یا «اف» و بعداً در معناى «اظهار ناراحتى و تنفّر» مخصوصاً از چیزهاى کوچک، به کار رفته است.
از جمع بندى آن چه در بالا ذکر شد و قرائن دیگر، چنین استفاده مى شود که این کلمه در اصل «اسم صوت» بوده است.
۲ ـ «سَئمتُ» از ماده «سئم»، به معناى «ملالت» است که گاه با «من» متعدّى مى شود و گاه بدون «من» گفته مى شود: «سئمْتُهُ» و «سَئِمْتُ مِنه»، هر دو یک معنا دارد، بنابراین «سَئِمْتُ عِتابَکُم» به معناى «سَئِمتُ مِن عِتابِکُم» است.
۳ـ نهج البلاغه، خطبه ۵۱.
۴ ـ غمره، در اصل به معناى «پوشاندن و پنهان کردن چیزى» است بطورى که هیچ اثرى از آن باقى نماند و در مواردى که غفلت و وحشت و سرگردانى، تمام فکر انسان را تحت تأثیر قرار مى دهد، این تعبیر به کار برده مى شود و از آنجا که لشکر کوفه از ترس مرگ، چنین حالتى را داشتند، این تعبیر را درباره آنان به کار برده است.
۵ ـ «حوار» از ماده «حور» در اصل به معناى «بازگشت» است و لذا این تعبیر در مورد لقمه اى که گلوگیر شود، هنگامى که فرو برود، اطلاق مى شود و به گفتوگوهایى که بین افراد، جریان دارد و رفت و آمدى در آن است «محاوره» مى گویند و در خطبه بالا نیز به همین معنا به کار رفته است.
۶ ـ «تعمهون» از ماده «عمه» به معناى «حیرت و سرگردانى» است.
۷ ـ «مَألُوسَهٌ» از ماده «ألس» در اصل به معناى «از دست دادن عقل» است. و به همین مناسبت در خدعه و فریب و نیرنگ ـ که عقل طرف را مى رباید ـ به کار مى رود.
۸ ـ به عنوان مثال به خطبه ۱۰۷ و ۱۱۸ نهج البلاغه مراجعه کنید.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: اعتمادی به شما نیست

مَا أَنْتُمْ لِی بِثِقَهٍ سَجِیسَ اللَّیَالِی وَ مَا أَنْتُمْ بِرُکْنٍ یُمَالُ بِکُمْ وَ لَا زَوَافِرُ عِزٍّ یُفْتَقَرُ إِلَیْکُمْ. مَا أَنْتُمْ إِلَّا کَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ. لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سُعْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ، تُکَادُونَ وَ لَا تَکِیدُونَ وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکُمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ. لَا یُنَامُ عَنْکُمْ وَ أَنْتُمْ فِی غَفْلَهٍ سَاهُونَ. غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنِّی لَأَظُنُّ بِکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ.

من دیگر هیچ گاه به شما اطمینان ندارم، و شما را پشتوانه خود نمى پندارم، شما یاران شرافتمندى نیستید که کسى به سوى شما دست دراز کند. به شتران بى ساربان مى مانید که هر گاه از یک طرف جمع آورى گردید، از سوى دیگر پراکنده مى شوید.
به خدا سوگند، شما بد وسیله اى براى افروختن آتش جنگ هستید، شما را فریب مى دهند امّا فریب دادن نمى دانید، سرزمین شما را پیاپى مى گیرند و شما پروا ندارید، چشم دشمن براى حمله شما خواب ندارد ولى شما در غفلت به سر مى برید. 
بخدا سوگند، شکست براى کسانى است که دست از یارى یکدیگر مى کشند. سوگند بخدا، اگر جنگ سخت درگیر شود و حرارت و سوزش مرگ شما را در برگیرد، از اطراف فرزند ابو طالب، همانند جدا شدن سر از تن، جدا و پراکنده مى شوید. 
سپس امام(علیه السلام) در یک نتیجه گیرى از سخنان گذشته اش، مى فرماید: «شما هرگز مورد اعتماد من نیستید»: «مَا أَنْتُمْ لی بِثِقَه سَجِیسَ(۱) اللَّیَالی».
با توجه به این که «سجیس اللیالى» به معناى «تاریکى شبها» است، مفهوم جمله چنین مى شود که تا شبها تاریکند، من به شما اعتماد نمى کنم و این کنایه از ابدیّت و همیشگى است; چرا که هرگز ظلمت از شب جدا نمى شود.
انتخاب تاریکى شب براى این تعبیر، با توجه به افکار و اعمال سیاه و ظلمانى کوفیان، نوعى رعایت مقتضاى حال است که از فنون بلاغت محسوب مى شود و در تأکید آن مى فرماید: «و شما هیچ گاه تکیه گاه مطمئنّى نمى باشید، تا (در برابر دشمنان خونخوار و حیله گر) بتوان بر شما اعتماد کرد;» (وَ مَا أَنْتُمْ بِرُکْن یُمَالُ بِکُمْ) «و نه یاران قدرتمندى هستید که در نیازها بتوان رو به سوى شما آورد». (وَ لاَ زَوَافِرُ(۲) عِزٍّ یُفْتَقَرُ إِلَیْکُمْ).
به این ترتیب امام(علیه السلام) با جمله هاى کوتاه و کوبنده اش، بى اعتمادى خود را نسبت به این گروه سُست عنصر و بى اراده اظهار مى دارد و نقاط ضعف آنها را با صراحت برمى شمرد، شاید که این سخنان وجدان خفته و روح بى درد آنها را بیدار و آگاه سازد تا براى درهم کوبیدن دشمنان خونخوار بپاخیزند و متّحد شوند و شجاعانه وارد میدان نبرد گردند.
***
دشمن بیدار است و شما در خواب!
در این بخش از خطبه، امام (علیه السلام) در ادامه توبیخ ها و سرزنش هاى کوبنده و در عین حال منطقى و مستدل، لشکر کوفه را سرزنش هاى جدیدى مى کند و مى افزاید: شما به شتران بى ساربان مى مانید که هر گاه از یک طرف گردآورى شوند، از سوى دیگر پراکنده مى گردند.
(مَا أَنْتُمْ إِلاَّ کَإِبِل ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِب انْتَشَرَتْ مِن آخَرَ).
اشاره به این که، شما اراده اى سست و افکارى متشتّت و پراکنده دارید و مصالح خود را تشخیص نمى دهید و اتحاد نظر در آن ندارید و با نظم و قدرت براى دفع دشمن به پا نمى خیزید.
تشبیه به شتران، اشاره به کوتاهى فکر آنها و تعبیر به «ضَلَّ رُعاتُها» اشاره به عدم اطاعت آنها از پیشوا و امامشان است.
بدیهى است که چنین گروهى، هرگز، نمى توانند ارتش نیرومندى را در برابر دشمن تشکیل دهند.
به همین دلیل حضرت در ادامه سخن مى فرماید: «به خدا سوگند! شما وسیله بدى براى افروختن آتش جنگ (بر ضد دشمنان) هستید»; (لَبِئْسَ لَعَمْرُ(۳) اللهِ سُعْرُ(۴) نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ).
جنگ مسلّماً پدیده اى بسیار شوم و نامطلوب است و اثر آن، ویرانى شهرها و نابودى گروهى از انسان ها و ناقص العضو شدن گروهى دیگر و فقر و بدبختى و عقب ماندگى است، ولى همین پدیده شوم، گاه به صورت داروى حیات بخش جامعه درمى آید و این در صورتى است که دشمنان خونخوارى براى غصب حقوق مظلومان به پاخیزند و آتش فساد و ظلم را برافروزند.
در چنین شرایطى، جز به وسیله جنگ، نمى توان آرامش و عدالت و صلح و صفا را به جوامع انسانى باز گرداند.
از همین رو است که قرآن مجید مى فرماید: «(أُذِنَ لِلَّذیِنَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اَللهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدْیِرٌ)(۵); به کسانى که جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است; چرا که مورد ستم قرار گرفته اند و خدا بر یارى آنها توانا است».
و در جاى دیگرى مى فرماید: «(وَ قاتِلوُا فى سَبیلِ اللهِ الَّذینَ یُقاتِلوُنَکُمْ وَ لاتَعْتَدُوا اِنَّ اللهَ لایُحِبُّ الْمُعْتَدینْ)(۶); و در راه خدا با کسانى که با شما مى جنگند نبرد کنید، ولى از حد تجاوز نکنید که خدا تعدّى کنندگان را دوست ندارد».
بنابراین، اگر امام (علیه السلام) در اینجا اشاره به افروختن آتش جنگ مى کند، به خاطر آن است که غارتگران خوناشامِ شام، بارها به مرزهاى کشور اسلام تجاوز کرده بودند و خونهایى را ریخته و اموالى را به غارت مى بردند و اصولا، با جانشین پیامبر ـ که همه مردم با او بیعت کرده بودند ـ سر ناسازگارى داشتند و براى رسیدن به خواسته هاى نامشروعشان، راه جنگ را برگزیده بودند.
به همین دلیل در ادامه این سخن، سه جمله، بیان مى فرماید: که هر کدام گواهى بر این مدّعا است. نخست مى فرماید: «نقشه هاى شوم و خطرناکى، بر ضدّ شما کشیده مى شود، امّا شما طرح و نقشه اى در برابر آن ندارید; «تُکَادُونَ وَ لاَتَکیِدُونَ».
دیگر این که: پیوسته اطراف شما کم مى شود (شهرهاى اطراف شما را مى گیرند و انسان ها را از بین مى برند) و شما هرگز، به خشم نمى آیید و احساس درد و ناراحتى نمى کنید); «وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکُمْ فَلاَ تَمْتَعِضُونَ»!(۷)
سوم این که: دیده دشمن (براى ضربه زدن به شما) به خواب نمى رود، در حالى که شما در غفلت و بى خبرى به سر مى برید.(لاَیُنَامُ عَنْکُمْ وَ أَنْتُمْ فی غَفْلَه سَاهُونَ)!
ناگفته پیدا است که گروهى که در برابر طرح هاى خرابکارانه دشمن طرح صحیح نظامى ندارد و پیوسته شهرها و آبادیهایش را در اطراف مرزها از دست او بیرون مى برند و انسانهاى مؤمنش را به قتل مى رسانند و همواره در خواب غفلت است، در حالى که، دشمن، بیدار و هوشیار است، چه سرنوشت شوم و خطرناکى در انتظارشان است! و به همین دلیل، پیشواى بیدار و آگاه و مدیر و مدبّرى که مى خواهد با اتکاى به آنان، با دشمن خونخوارش پیکار کند، مى سوزد و فریاد مى کشد و از هر وسیله ممکنى، براى بیدار ساختن آنها استفاده مى کند.
چه دردناک است که افرادى، بدون آگاهى از وضع روحى و جسمى لشکر کوفه و نفاق و تمرّد و ضعف و ناتوانى حاکم بر آنان، درباره تدبیرهاى جنگى امیرمؤمنان على (علیه السلام) و تاریخ زندگى او در این برهه خاص داورى کنند و حضرت را به ضعف مدیریت در این امر متّهم سازند; کسى که همیشه در میدان جنگ هاى اسلامى، به عنوان بهترین افسر و یار و یاور پیامبر، جنگیده و امتحان لیاقت و کفایت خویش را داده است!
سپس در ادامه این سخن، امام نتیجه کار آنها و آینده خودش را در دو جمله کوتاه و گویا بیان مى کند، مى فرماید: به خدا سوگند! شکست براى کسانى که دست از یارى هم بردارند، حتمى است; (غُلِبَ وَ اللهِ الْمُتَخَاذِلُونَ).
تنها شما نیستید که بر اثر نفاق و از دست دادن وحدت و همبستگى و ترک قیام شجاعانه بر ضدّ دشمن گرفتار شکست شده اید، بلکه این یک قانون همیشگى و جاودانه است که هر کس، این گونه، برنامه هایى را که شما دارید دنبال کند، سرنوشتش به یقین ناکامى و ذلّت و شکست است.
امام براى این که سخنش تأثیر بیشترى بر آنان بگذارد، مطلب را به صورت یک موضوع شخصى بیان نمى کند، بلکه به شکل یک حکم عام که در تمام طول بشر حاکم بوده و هست بیان مى دارد.
دیگر این که مى فرماید: به خدا قسم! من گمان مى کنم که اگر جنگ سختى درگیرد و حرارت و سوزش مرگ به شما نزدیک شود، از فرزند ابوطالب جدا مى شوید، مانند جدا شدن سر (از بدن که التیامى در آن نیست); (وَ ایْمُ(۸) اللهِ إِنِّی لاََظُنُّ بِکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ(۹) الْوَغَى(۱۰) وَ اسْتَحَرَّ(۱۱) الْمَوْتُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِی طَالِب انْفِرَاجَ الرَّأْسِ).
امام با این تشبیه گویا به نکات مختلفى اشاره مى کند.
نخست این که موقعیت او گرچه مانند موقعیّت سر براى بدن است، ولى آیا سر ـ که مرکز هوش و چشم و گوش و زبان است ـ مى تواند بدون اعضاى دیگر بدن کارى را از پیش ببرد؟
دیگر این که آیا بدن، اگر از سر جدا شود، حیات و بقایى خواهد داشت، و اگر داشته باشد، بدون چشم و گوش و عقل و هوش کارى را از پیش مى برد و آیا سرنوشتش جز حرکاتى مذبوحانه و سپس براى همیشه از بین رفتن، چیز دیگرى خواهد بود.
و دیگر این که اگر چنین حادثه اى پیش آید، تنها زیانش به من نمى رسد، بلکه شما بیشترین زیان را خواهید دید.
و دیگر این که اگر سر از بدن جدا شود، التیام آن عادتاً امکان پذیر نیست، در حالى که پیوند سایر اعضا کم و بیش امکان پذیر است.
بنابراین مقصود امام این است که با گرم شدن آتش جنگ، چنان وحشتى شما را فرامى گیرد و از من فرار مى کنید و دور مى شوید که دیگر به سراغ من نخواهید آمد!
این احتمال نیز از سوى بعضى از شارحان داده شده است که منظور از «اِنْفِراجَ الرَّأسِ» شکاف برداشتن سر بر اثر ضربه شمشیر یا مانند آن است که غالباً قابل التیام نیست.(۱۲)
***
نکته:
باز هم عوامل ضعف و شکست:
امام (علیه السلام) این رهبر بزرگ انسانى و سیاسى و نظامى، بار دیگر در این فراز از خطبه به سراغ عوامل شکست و عقب ماندگى مى رود و با تعبیراتى پر معنا بخش مهمى از این عوامل را بازگو مى کند که نخستین آنها پراکندگى و تفرقه و نداشتن رهبرى واحد است، همان مطلبى که امروز در بعضى از کشورهاى اسلامى دیده مى شود که شکاف و پراکندگى در میان آنها سبب عمده شکست و ویرانى و نابسامانى شده است.
و جالب این که همه از وحدت دم مى زنند، در حالى که هر یک به سهم خود، آتش پراکندگى و نفاق مى افروزند.
دوم، نداشتن برنامه و نقشه صحیح در برابر نقشه هاى شوم و حساب شده دشمن است، که در جمله «تُکادُونَ وَ لاتَکْیِدُونَ» به آن اشاره شده است.
سوم ناچیز شمردن حوادث بظاهر کوچک ـ و در واقع بزرگ ـ که در جمله «وَ تَنْتَقَصُ أَطْرافُکُمْ فَلاَ تَمْتَعِضُونَ» به آن اشاره شده است. بسیارى از حوادث کوچک، از مسایل مهم پنهانى پرده برمى دارند. گاه، یک تغییر جزیى در سطح بدن، خبر از ویرانى مهمى در درون مى دهد. در مسائل اجتماعى و سیاسى و نظامى نیز همین گونه است.
هنگامى که ببینیم دشمن، به یک منطقه کوچک مرزى حمله ور شده یا شخصیتى را به قتل رسانده، باید بدانیم که خود را براى درگیرى هاى بزرگ تر آماده کرده و گرنه، چنین جرأت و جسارتى به خود نمى داد. این نخستین جرقه ها را باید مهم شمرد و از کانون مهم آتشى که پشت آن نهفته است، غفلت نکرد.
چهارم، این که دشمن بیدار باشد و دوست در خواب. او پیوسته به تهیه عِدّه و عُدّه مشغول گردد و ما با خوش باورى و ساده اندیشى، وضع موجود را صلح آبرومندانه و شرافتمندانه بپنداریم و آنگاه از خواب بیدار شویم که فاصله میان ما و دشمن، آن اندازه شده باشد که فرصتى براى پر کردن آن نداشته باشیم!
پنجم، ترس از مرگ و فرار از شهادت در راه خدا که در جمله «وَ ایْمُ اللهِ! اِنِّى لاََظُنُّ …» به آن اشاره شده است.
نوعاً، انسان ها غافل از این هستند که ترس از مرگ، خود، عامل مرگ است و آمادگى براى ایثار و جانبازى، خود، عامل حفظ جان است.
این بود بخشى از نکات مهمى که امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) در ارتباط با عوامل ضعف و شکست، به آن اشاره فرموده و در بحث آینده نیز این مسأله پیگیرى مى شود.
در خطبه ۲۵ (در همین جلد) بحث هاى دیگرى در این زمینه آمده است و در آنجا نیز امام (علیه السلام) تحلیل هاى عمیق و ارزنده اى درباره عوامل شکست بیان فرموده است.
***
پی نوشت:
۱ ـ «سجیس» از مادّه «سجس» به معناى «تغییر رنگ آب و کدورت آن» است. به همین مناسبت به تاریکى شب «سجیس اللّیالى» اطلاق شده و این تعبیر گاه کنایه از دوام و بقا است، مثل این که گفته شود «تا شب تاریک است و روز روشن، من به این کار ادامه مى دهم»; یعنى همیشه این کار را ادامه مى دهم، و خطبه بالا نیز همین معنا را مى رساند.
۲ ـ «زوافر»، جمع «زافره» در اصل از مادّه «زفر» به معناى «نفس زدن شدید توأم با صدا» است، و به صداى آتش نیز زفیر گویند، زافره به معناى «یاران و مددکاران و قوم و عشیره» به کار مى رود، به خاطر این که بار سنگین کمک را به دوش مى کشند و گویى، نفس زنان آن را به مقصد مى رسانند.
۳ ـ «لَعَمْرُاللهِ»، مفهوم این کلمه، در اصل سوگند خوردن به عمر و مدّت زندگانى است، ولى از آنجا که عمر و مدت زندگى درباره خداوند معنا ندارد، در اینجا به معناى «سوگند به ذات خدا» است. شرح بیشترى درباره این سوگند، در آغاز خطبه ۲۴، در همین جلد بیان شده است.
۴ ـ «سُعْر» جمع «ساعر» از مادّه «سعر» به معناى «برافروختن آتش» است. و «سُعْر» در اینجا به معناى «شعله هاى برافروزنده آتش» است.
۵ ـ سوره حج، آیه ۳۹.
۶ ـ سوره بقره، آیه ۱۹۰.
۷ ـ «تمتعضون» از مادّه «معض» به معناى «ناگوار کردن و به درد آوردن و خشمگین کردن» است.
۸ ـ «ایم» به اعتقاد بعضى از ارباب لغت جمع «یمین» به معناى قسم است که نون آن ساقط شده است و مبتداى محذوف الخبر است و در تقدیر «و ایمن الله قسمى; یعنى به خدا سوگندها مى خورم» است.
۹ ـ «حمس»، از مادّه «ح م س» به معناى «شدت یافتن» است و حماسه و تحمُّس به معناى تشدید و تشدّد مخصوصاً در جنگ ها آمده است و اَحْمَس به مرد شجاعى گفته مى شود که در برابر دشمن، با شدّت، ایستادگى مى کند.
۱۰ ـ «وغى» به معناى «سر و صداى ـ مخصوصاً جنگاوران ـ در میدان نبرد» است. و گاه به خود جنگ نیز، وغى گفته مى شود. و در خطبه بالا، به همین معنا است.
۱۱ ـ «استحرّ»، از مادّه «حرر» و در اینجا به معناى «داغ شدن و شدت گرفتن» است و اشاره به این است که هنگامى که بازار شهادت داغ شود و جنگ به اوج خود برسد، افراد ضعیف و ناتوان، فرار را بر قرار ترجیح مى دهند.
۱۲ ـ این احتمال از این جهت بعید به نظر مى رسد که در جمله، حتماً تقدیر وجود دارد; زیرا، جمله «قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَن ابْنِ اَبى طالِب» ایجاب مى کند که جمله «اِنْفِراجَ الرَّأسِ» در تقدیر چنین باشد: «اِنْفِراجَ الرَّأسِ عَنِ الْجَسَدِ» یا «اِنْفِراجَ الْجَسَدِ عَنِ الرَّأسِ» همان گونه که در خطبه ۹۷، در تعبیر مشابهى آمده است: «اِنْفَرَجْتُمْ عَنْ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِب اِنْفِراجَ الْمَرْأهِ عَنْ قُبُلِها» عجب این که بعضى از شارحان نهج البلاغه، احتمالات بعید و نامناسبى در تفسیر جمله بالا ذکر کرده اند و گاه به هشت وجه یا بیشتر رسانده اند که نیازى به ذکر آنها نیست.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: میدان ندادن به دشمن

وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأً یُمَکِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ یَعْرُقُ لَحْمَهُ وَ یَهْشِمُ عَظْمَهُ وَ یَفْرِی جِلْدَهُ لَعَظِیمٌ عَجْزُهُ ضَعِیفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَیْهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ. أَنْتَ فَکُنْ ذَاکَ إِنْ شِئْتَ، فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِیَ ذَلِکَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِیَّهِ تَطِیرُ مِنْهُ فَرَاشُ الْهَامِ وَ تَطِیحُ السَّوَاعِدُ وَ الْأَقْدَامُ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِکَ ما یَشاءُ.

به خدا سوگند آن که دشمن را بر جان خویش مسلط گرداند تا گوشتش را بخورد، و استخوانش را بشکند، و پوستش را جدا سازد، عجز و ناتوانى اش بسیار بزرگ و قلب او بسیار کوچک و ضعیف است. 
تو اگر مى خواهى اینگونه باش، امّا من، به خدا سوگند از پاى ننشینم و قبل از آن که دشمن فرصت یابد با شمشیر آبدیده(۱) چنان ضربه اى بر پیکر او وارد سازم که ریزه هاى استخوان سرش را بپراکند، و بازوها و قدم هایش جدا گردد و از آن پس خدا هر چه خواهد انجام دهد. 
____________________________________
(۱) ضرب بالمشرفیّه: شمشیرى آب دیده است که در یکى از شهرهاى یمن، (مشرف) می ى‏ساختند و معروف بود.
من یک تنه در برابر دشمن ایستاده ام!
در این فراز، امام درباره کسانى که بر اثر سستى و ضعف و زبونى دشمن را بر خود مسلّط مى کنند سخنان کوبنده بیشترى دارد و مى فرماید: «به خدا سوگند!
کسى که دشمن را بر خویش مسلّط کند تا گوشتش را بخورد و استخوانش را بشکند و پوستش را بشکافد، عجز و ناتوانیش بسیار بزرگ و آنچه در درون سینه دارد (یعنى قلب و اراده و تصمیمش) بسیار ضعیف و کوچک است.
«وَ اللهِ! اِنَّ امْرَءً یُمَکِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ یَعْرُقُ(۱) لَحْمَهُ وَ یَهْشِمُ(۲) عَظْمَهُ وَ یَفْرِی(۳) جِلْدَهُ لَعَظِیمٌ عَجْزُهُ، ضَعِیفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَیْهِ جَوَانِحُ(۴) صَدْرِهِ».
این تعبیر، به خوبى نشان مى دهد که لشکر کوفه، آن قدر از خودشان ضعف نشان داده بودند که دشمن، نسبت به آنها کاملا جرى و جسور شده بود و کارى بر سرشان مى آورد که هم ردیف شکافتن پوست و جدا کردن گوشت و شکستن استخوانشان بود، و این گویاترین تعبیرى است که درباره سلطه یک دشمن خونخوار و بى رحم بر انسان هاى ضعیف و ناتوان تصور مى شود و نهایتِ فصاحت و بلاغت در آن رعایت شده است و در واقع تعبیرى است که اگر لشکر کوفه، کم ترین احساسى را داشتند، باید آنها را به حرکت درآورد.
آرى، خونخواران لشکر شام در برابر مردم عراق چنین حالى را داشتند: بر هیچ چیز رحم نمى کردند، انسان هاى بى گناه را مى کشتند، اموالشان را غارت و خانه هایشان را ویران مى کردند.
عمل آنها در حقیقت، به کار قصّاب با حیوان مذبوح تشبیه شده است که پوستش را مى کَنَد و گوشتش را جدا مى کند و با ساتور استخوانش را مى شکند و آماده خوردن مى سازد.
بعضى از مفسران نهج البلاغه، هر یک از این سه جمله را اشاره به نکته مستقلّى دانسته اند. و جمله «یَعْرُقُ لَحْمَهُ»، (گوشتش را جدا مى کند) را اشاره به غارت اموال و جمله «وَ یَهْشِمُ عَظْمَهُ»، را اشاره به کشتن انسان ها و جمله «وَ یَفْرِى جِلْدَهُ» را اشاره به برهم زدن نظم جامعه، گرفته اند.(۵) ولى در عین حال قرینه روشنى، براى این تفسیر، در دست نیست.
مرحوم مغنیه در شرح خود، در ذیل این جمله مى گوید: بارها شنیده ایم که کسانى براى مبارزه منفى در مقابل ظالمان و ستمگران دست به خود سوزى و انتحار زده اند، ولى هرگز نشنیده ایم که کسى خودش را چنان تسلیم دشمن کند که پوستش را بشکافد و گوشتش را جدا کند و استخوانش را در هم شکند، بى آن که کمترین دفاعى از خود نشان دهد! هیچ نوع از انواع ترس و تسلیم، وحشتناک تر از این نیست که آدمِ ترسو و ضعیف، خود را دست بسته در برابر قصّاب انسانیت و دشمن خونخوار بیفکند تا کارى را بر سر او بیاورد که درندگان بیابان بر سر طعمه و شکار خود مى آورند.(۶)
این احتمال در تفسیر جمله هاى بالا نیز وجود دارد که هر سه کار درباره یک فرد نباشد، بلکه دشمن به مقتضاى حال و شرارتش، با گروهى از بى دفاعان، کارى کند که همانند دریدن پوست باشد و درباره گروهى دیگر، کارى کند که مانند جدا ساختن گوشت از استخوان و آماده کردن براى خوردن باشد.
بر سر گروه سوم، بلایى بیاورد که مانند شکستن و خورد کردن استخوان ها باشد. مطابق این تفسیر، مشکل ترتیب جمله ها نیز حل خواهد شد، سؤال شده است که «چرا امام شکافتن پوست را در آخر قرار داده است؟».
جواب این است که حضرت، گویى مى خواهد بفرماید: که جنایات این دشمنان خونخوار، نسبت به شما، در یک مرحله مانند جدا ساختن گوشت از استخوان است و در یک مرحله بالاتر، همانند شکستن استخوان ها و در مرحله پایین تر بسان دریدن پوست تن است.
بعضى از مفسّران نهج البلاغه معتقدند که این تعبیرات اشاره به حوادثى است که بعد از شهادت آن حضرت و سلطه لشکریان خونخوار معاویه بر عراق واقع شد که بر صغیر و کبیر، صحیح و مریض، فقیر و غنى و مردان و زنان رحم نکردند، همان گونه که تاریخ بروشنى در این باره گواهى مى دهد همه اینها بر اثر این بود که در برابر این گونه دشمنان ضعف و سستى به خرج دادند و به فرمان نجات بخش امام و پیشوایشان گوش نکردند.(۷)
ولى ظاهراً، این مسأله اختصاص به آن زمان نداشت، هر چند در آن موقع شدیدتر و وحشناک تر بود.
جمله «مَا ضُمَّتْ عَلَیْهِ جَوانِحُ صَدْرِهِ» با توجه به این که «جوانح» جمع جانحه، به معناى «استخوان دنده» است، از نظر تحت اللفظى، چنین معنا مى دهد: «آنچه درون دنده هاى سینه قرار داده شده است» و این کنایه روشنى براى قلب است و هدف امام (علیه السلام) در جمله «مَا ضُمَّتْ عَلَیْهِ جَوانِحُ صَدْرِهِ» بیان ضعف روحیه لشکر کوفه و ناتوانى آنها است.
سپس امام در ادامه این سخن به سراغ این نکته مهم و اساسى مى رود که او تصمیم خودش را براى آینده، بدون هیچ گونه تردید و هراس گرفته است، مى فرماید:
«تو اگر مى خواهى آنچنان باش (که گفتم، ضعیف و ناتوان و تسلیم در برابر دشمن خونخوار) ولى من، به خدا سوگند! پیش از آن که تسلیم شوم، چنان ضربه اى با شمشیر آبدار مَشْرَفى بر دشمن وارد مى کنم که ریزه هاى استخوان سرش به هر سو پراکنده شود و بازوها و پاهایش جدا گردد، پس از آن خداوند آنچه را بخواهد انجام مى دهد (و من تسلیم رضاى او هستم); «أَنْتَ فَکُنْ ذاکَ إِنْ شِئْتَ فَأَمَّا أَنَا ـ فَوَاللهِ! دُونَ أَنْ أُعْطِیَ ذالِکَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِیَّهِ تَطِیرُ مِنْهُ فَرَاشُ(۸) الْهَامِ، وَ تَطِیحُ(۹) السَّوَاعِدُ وَ الاَْقْدامُ، وَ یَفْعَلُ اللهُ بَعْدَ ذلِکَ مَا یَشَاءُ.»
در این که مخاطب «أنْتَ»، کیست؟ دو احتمال داده شده است: نخست این که منظور یک انسان کلّى و به تعبیر دیگر، فردْ فردِ لشکرِ ضعیف و ناتوان کوفه است.
دیگر این که منظور، اشعث بن قیس منافق است که در اینجا به امیرمؤمنان على(علیه السلام) پیشنهاد تسلیم شدن در برابر دشمن را داد، همانند تسلیم شدن عثمان در برابر مجاهدان مصر.
حضرت روى به او کرد و فرمود: تو در مقابل دشمن تسلیم شو، ولى من هرگز چنین نخواهم کرد و چنان تکیه بر قدرت و قوّت خویش مى کنم که دشمن در حیرت فرو رود.
در واقع على (علیه السلام) بعد از آن که از وضع آنها مأیوس مى شود، حساب خود را از آنان جدا مى کند، مى فرماید که اگر شما تصمیم بر تسلیم در برابر دشمن خونخوار گرفته اید، من هرگز با شما همراه نخواهم بود و یک تنه با آنان مى جنگم تا قضاى الهى فرا رسد.
شما وظیفه اى دارید و من وظیفه اى و خداوند هم مشیّتى دارد که حساب هر یک از دیگرى جدا است.
اگر شما به وظیفه خود عمل نکنید و تن به ذلّت و تسلیم و مرگ ناشرافتمندانه بدهید و کشور اسلام را به ویرانى بکشید و ظالمان خون آشام را بر جان و مال و ناموس مسلمانان مسلّط سازید و نه تنها نسل امروز که نسل آینده را نیز به تباهى بکشانید، من یک تنه به پا مى خیزم و وظیفه خودم را در این میان انجام مى دهم و شهادت و مرگ پرافتخار را بر هر چیز مقدّم مى شمارم و تمام قدرت خود را به کار مى گیرم و لحظه اى تن به ضعف و ذلّت نمى سپارم.
گویا امام در اینجا مى خواهد آن گروه اندک شجاع را که در لابه لاى لشکر ضعیف بودند، دلگرمى دهد و افراد مردّد را از شک و تردید در آورد و به خود ملحق سازد، و همان گونه که تاریخ گواهى مى دهد این بیان امام مؤثّر افتاد و خون تازه اى در عروق لشکر به جریان در آمد و آماده پیکار با دشمن شدند.
***
نکته:
آخرین تصمیم یک رهبر شجاع!
در زندگى اجتماعى و سیاسى، گاه لحظات حسّاسى پیش مى آید که رهبران بزرگ را در تنگنا قرار مى دهد و آن زمانى است که در میان پیروان اختلاف و پراکندگى و ضعف و تردید در تصمیم گیرى آشکار گردد و وجود این اختلاف و پراکندگى مایه دلگرمى و جسارت دشمن شود.
اینجا است که رهبران شجاع و مصمّم، تصمیم نهایى خود را اعلام مى کنند و مى گویند که ما به تنهایى ایستاده ایم، چه یار و یاورى باشد و چه نباشد، مى جنگیم و تسلیم نمى شویم هر چند شهید شویم. ما با آغوش باز از شهادت استقبال مى کنیم و تن به ذلّت و شکست نمى دهیم.
این همان راهى است که امام (علیه السلام) در خطبه بالا برگزیده است. شبیه آن را در سخنان فرزندش، سالار شهیدان کربلا نیز مشاهده کردیم.
پیروان این مکتب در شب عاشورا نیز با پیشوایان هم صدا شدند و در آن جلسه تاریخى معروف، هنگامى که امام (علیه السلام) بیعت خود را از آنها برداشت و به آنان اجازه بازگشت داد و نامحرمان ضعیف و ناتوان راه خود را پیش گرفتند و فرار کردند و امام(علیه السلام) را در برابر حوادث خطرناکى که در پیش بود، تنها گذاشتند و رفتند و گروه اندکى از یاران امام (علیه السلام)، ماندند، هر یک بنوبه خود برخاستند و همین منطق را با عبارات مختلف که امروز به صورت یک حماسه جاویدان، در تاریخچه کربلا باقى مانده، بیان داشتند تا آنجا که بعضى گفتند که ما ایستاده ایم، هر چند شهید شویم، سپس پیکر ما را بسوزانند و بار دیگر زنده شویم و اگر هفتاد بار این کار تکرار گردد، دست از حمایت تو ـ که حمایت حق و عدالت است ـ برنمى داریم.(۱۰)
امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) در نامه ۳۶، از نامه هاى نهج البلاغه نیز به همین معنا در قالب عباراتى دیگر، اشاره فرموده است، آنجا که در پاسخ برادرش عقیل، که به صورت فرماندهِ لشکرى به سوى دشمن اعزام شده بود، مى فرماید:
«وَ أَمّا مَاسَأَلْتَ عَنَهُ مِنْ رَأیِى فِى الْقِتالِ; فَاِنَّ رَأَیِى قِتالُ الْمُحِلّینَ حَتّى ألْقَى اللهَ لایَزیدُنى کَثْرَهُ النّاسِ حَوْلِى عِزَّهً وَ لاتَفَرُّقُهُمْ عَنِّى وَحْشَهً وَ لاتَحْسَبَنَّ ابْنَ أبیِکَ ـ وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النّاسُ ـ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لامُقِرّاً لِلضَّیمِ واهِناً».
امّا آنچه در مورد جنگ از من پرسیده اى و نظر مرا در این باره خواسته اى; عقیده من این است که با کسانى که پیکار با ما را حلال مى شمارند، پیکار کنم تا آنگاه که خداوند را ملاقات کنم. (بدان و آگاه باش)! نه کثرت جمعیّت در اطرافم، موجب عزّت من خواهد شد و نه متفرق شدن آنان از اطرافم، موجب وحشت. هرگز گمان مبر که فرزند پدرت ـ هر چند مردم دست از یارى او بردارند ـ به تضرّع و خشوع افتد و یا در برابر ظلم و ستم، سستى به خرج دهد و تسلیم گردد!
در داستان موسى بن عمران (علیه السلام) نیز مى خوانیم که قوم او وقتى به دروازه هاى بیت المقدس رسیدند، از قدرت گروه عمالقه ـ که حاکم بر آنجا بودند ـ به وحشت افتادند و تصمیم و اراده آنها سست گشت و سر به نافرمانى در برابر موسى (علیه السلام) و برادرش هارون (علیه السلام) برداشتند و با صراحت گفتند که تا آنها در این سرزمین هستند، ما هرگز وارد آن نخواهیم شد، لذا تو و پروردگارت ـ که وعده پیروزى به تو داده است ـ بروید و با آنها بجنگید، هنگامى که پیروز شدید ما را خبر کنید. ما در اینجا نشسته ایم: (قالُوا یا مُوسى اِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً مَادامُوا فِیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا اِنّا هاهُنا قاعِدُونَ).(۱۱)
اینجا بود که موسى (علیه السلام) ناچار شد از آنها اعلام جدایى کند و اعلام دارد که تنها، من و برادرم ایستاده ایم و هر کس هر راهى را مى خواهد در پیش گیرد.
موسى (علیه السلام) گفت: پروردگارا (در این شرایط) من تنها اختیار خود و برادرم را دارم.
میان من و این جمعیت گنهکار، جدایى بیفکن! (قَاْلَ رَبِّ اِنِّى لاأَمْلِکُ اِلاّ نَفْسِى وَ أَخِى فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ).(۱۲)
پیامبر بزرگ الهى نوح (علیه السلام)، در لحظات بحرانى و طوفانى عمرش در برابر قوم سرکش و جبّار نیز سخنى شبیه به همین داشت و گفت: اى قومِ من! اگر موقعیّت من و تذکّراتم نسبت به آیات الهى بر شما سنگین و غیر قابل تحمّل است (هر کارى از دستتان ساخته است، بکنید).
من بر خدا توکل کرده ام، شما فکر خود و قدرت معبودهایتان را جمع کنید، سپس چیزى بر شما پنهان نماند و بعد (اگر توانایى دارید) به حیات من پایان دهید و مهلت ندهید! (ولى بدانید که هرگز توانایى بر این کار ندارید).
(وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ نُوح اِذْ قالَ لِقَومِهِ، یا قَومِ اِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامِى وَ تَذْکیرى بِآیاتِ اللهِ فَعَلَى اَللهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا اَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لاَیَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُوا اِلَىَّ وَ لاتُنْظِرُونَ)(۱۳).
این موضع گیرى قاطع رهبر و پیشوا تأثیر خود را بر پیروان مى گذارد، تأثیرى عمیق و آشکار. افراد با اراده و مصمّم را، هر چند اندک باشند، قوى تر و دل گرمتر مى سازد و بسیارى از افراد بى تفاوت را از آن حالت بیرون آورده و به موضعگیرى وامى دارد.
حداقل، این گونه موضعگیرى رهبران الهى در تاریخ ثبت مى شود و براى آیندگان الهام بخش خواهد شد، همانطور که حماسه هاى کربلا و عاشورا، در تاریخ رنگ جاودانگى به خود گرفته و سرمشقى است براى جمعیّت ها و ملّت ها.
***
پی نوشت: 
۱ ـ «یَعرُقُ»، از مادّه «ع رق»، به معناى «جدا ساختن گوشت از استخوان»، و گاه به معناى «جدا کردن گوشت با دندان از استخوان و خوردن آن» آمده است.
۲ ـ «یَهْشِمُ»، از مادّه «ه ش م»، به معناى «شکستن چیز خشک» است و گاه بر خصوص شکستن استخوانها، به طور مطلق، یا استخوانهاى، سر و صورت آمده است.
۳ ـ «یَفرِى»، از مادّه «ف ر ى»، به معناى «شکافتن چیزى» است، خواه خوب باشد یا بد و گاه به معناى «قطع کردن و بریدن» نیز آمده است.
۴ ـ «جوانح» جمع «جانحه» به معناى «دنده هایى است که در طرف جلو سینه قرار گرفته» است و در اصل از مادّه «جنح» به معناى «کج شدن و تمایل پیدا کردن» مى باشد، و چون دنده ها به شکل مستقیم نیستند این واژه بر آنها اطلاق مى شود.
۵ ـ شرح نهج البلاغه، ابن میثم، جلد ۲، صفحه ۸۱.
۶ ـ فى ظلال نهج البلاغه، جلد، صفحه ۲۲۸.
۷ ـ مفتاح السّعاده، جلد ۶، صفحه ۸۲.
۸ ـ «فراش» جمع «فراشه» به معناى «استخوانهاى نازک، یا خصوص استخوانهاى پیشانى (و سر) است و «هام» جمع «هامه» به معناى سر است و گاهى به ریش و بزرگ قبیله نیز اطلاق مى شود.
۹ ـ «تَطیحُ»، از مادّه «ط و ح» به معناى «هلاک شدن و نابود گشتن یا مشرف بر هلاک شدن» است، و از آنجا که جدا شدن دست و پا، مایه نابودى آنها مى شود، در جمله بالا، بر این معنا اطلاق شده است.
۱۰ ـ براى آگاهى بیشتر بر مضمون خطبه امام (علیه السلام) در آن شب تاریخى و جواب هاى بسیار شجاعانه یارانش در برابر امام (علیه السلام)، به جلد ۴۴، بحارالانوار، صفحه ۳۹۲ به بعد مراجعه فرمایید.
۱۱ ـ سوره مائده، آیه ۲۴.
۱۲ ـ سوره مائده، آیه ۲۵.
۱۳ ـ سوره یونس، آیه ۷۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: حقوق متقابل رهبر و مردم

طریق السَداد:
أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ؛ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَهُ لَکُمْ وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِیبُکُمْ کَیْمَا تَعْلَمُوا. وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَهِ وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَهُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکُمْ.
اى مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّى واجب شده است، حق شما بر من، آن که از خیر خواهى شما دریغ نورزم و بیت المال را میان شما عادلانه تقسیم کنم، و شما را آموزش دهم تا بى سواد و نادان نباشید، و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگى را بدانید. 
و اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید، و در آشکار و نهان برایم خیر خواهى کنید، هر گاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و فرمان دادم اطاعت کنید. 
حقّ من بر شما و حقّ شما بر من!
در آخرین بخش این خطبه، امام (علیه السلام) به سراغ یکى از مهمترین مسائل مربوط به حکومت مى رود و حقّ امام و رهبر را بر امّت و حقّ امّت را بر امام و رهبر، در جمله هایى کوتاه و بسیار پرمعنا بیان مى دارد و در هر قسمت به چهار حق اشاره مى کند.
نخست از حقوق امّت بر امام سخن مى گوید، چرا که مقدم داشتن این قسمت، علاوه بر این که سبب تأثیر در نفوس شنوندگان مى شود، جنبه مردمى حکومت اسلامى را آشکار مى سازد و نشان مى دهد که این حکومت، با حکومت خود کامگان و طاغوت ها و زمامداران خودسر ـ که خود را مالک الرّقاب مردم مى دانستند و عملا با آنها معامله مالک نسبت به بردگان داشتند و تعبیر ارباب و رعیت در نظام آنها، از تعبیرهاى رایج و متداول بود – فرق بسیار دارد.
حضرت مى فرماید: «اى مردم! مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقى; «أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً، وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ».
گرچه حق در اینجا به صورت مفرد ذکر شده، ولى به معناى جنس حقّ است که مفهوم عامى دارد و ذکر آن به صورت نکره، اشاره به عظمت این حقوق است; زیرا گاه نکره آوردن براى تعظیم است.
حضرت سپس به سراغ نخستین حقّ امت بر امام مى رود و مى فرماید: «امّا حق شما بر من (نخست) این است که از خیرخواهى شما دریغ نورزم; «فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ: فَالنَّصْیحَهُ لَکُمْ».
نصیحت، در اصل به معناى «خلوص» است و به همین دلیل عسل خالص را «ناصح» مى گویند. گاه به معناى «دوختن» نیز آمده است و به همین جهت خیاط را «ناصح» گفته اند، سپس به هرگونه خیرخواهى خالصانه و خالى از غَلّ و غش، اطلاق شده است.
این واژه در مورد خدا و پیامبر و قرآن و افراد مردم و در مورد امام و امّت به کار مى رود و در هر مورد، به مقتضاى حال، اشاره به مصداقى از آن مفهوم وسیع و جامع است.
در بعضى از منابع لغت مى خوانیم که نصیحت، جامع معانى پراکنده اى است. مثلا نصیحت براى خدا، به معناى «اعتقاد به وحدانیت او و اخلاص نیّت در عبادتش و یارى کردن حق» است و نصیحت نسبت به قرآن، به معناى «تصدیق و عمل به آن و دفاع در برابر تأویل جاهلان و تحریف غالیان» است و نصیحت براى پیامبر خدا، همان تصدیق به نبوّت و رسالت و اطاعت اوامر او است. (و نیز در هر مورد، به تناسب آن مورد، مفهوم خاصى را تداعى مى کند).(۱)
به همین دلیل، به نظر مى رسد که منظور از نصیحت و خیرخواهى خالصانه امّت، در خطبه بالا، همان برنامه ریزى کامل و همه جانبه براى پیشرفت و تعالى مردم در تمام جنبه هاى معنوى و مادى است; چرا که نخستین گام در طریق خیرخواهى امّت، چیزى جز برنامه ریزى صحیح نیست، و به این ترتیب امام و والى و زمامدار و رهبر در درجه نخست، باید برنامه صحیح و جامعى را که تضمین و تأمین کننده منافع معنوى و مادّى توده هاى مردم و سبب رسیدن به کمال مطلوب است با حدّاقل ضایعات، تنظیم کند و این معنا در دنیاى امروز از اهمّیت فوق العاده اى برخوردار است و صاحبان فکر و اندیشه معتقدند که اشکالاتى که در نظام هاى اجتماعى پیدا مى شود، نخست به خاطر عدم برنامه ریزى صحیح است.
حضرت، سپس به سراغ دومین حق امت ـ که مربوط به مسائل اقتصادى است ـ مى رود و مى فرماید: «و این که بیت المال شما را، در راه شما به طور کامل به کار گیرم; «وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ، عَلَیْکُمْ».
مسأله عدالت اجتماعى در زمینه مسائل اقتصادى همیشه مهم ترین مشکل جوامع انسانى بوده است و غالب جنگ ها و نزاع هاى خونین و بسیارى از مفاسد اجتماعى، به خاطر زیر پا گذاشتن این اصل ظهور و بروز مى کند.
این مسأله، موضوع بیشترین پرونده هاى دادگسترى ها را تشکیل مى دهد و به همین دلیل براى ایجاد صلح و صفا و نظم و آرامش و مبارزه با مفاسد اخلاقى و انواع انحرافات، باید نخست به سراغ احیاى عدالت اجتماعى رفت و اگر مى بینیم بعد از موضوع برنامه ریزى کلى جامعه، امام (علیه السلام) انگشت روى این موضوع مى گذارد، به خاطر جهاتى است که در بالا ذکر شد.
با توجه به این که «فىء» به گفته ارباب لغت، در اصل به معناى «بازگشت و رجوع به حالت نیکو» است، به سایه هنگامى که از طرف غرب به شرق برمى گردد، «فىء» گفته مى شود. این واژه در آیات قرآن و احادیث معمولا بر اموالى اطلاق مى شود که از کفّار به مسلمانان مى رسد، گاه به خصوص اموالى که بدون جنگ، از آنها به دست مى آید و گاه به همه این اموال و گاه حتّى به انفال (ثروت هاى طبیعى که متعلّق به حکومت اسلامى است و مالک مشخصى ندارد) نیز اطلاق مى گردد.
فىء در جمله بالا، در کلام امام (علیه السلام) اشاره به تمام اموال بیت المال است و تعبیر به «تَوْفیرُ فَیْئِکُمْ» با توجه به این که «توفیر» از مادّه «وفر» به معناى «مال بسیار» و «توفیر» به معناى «اداى آن» است اشاره به این است که وظیفه حاکم، این است که اموال عمومى را، به طور کامل در اختیار نیازمندان و تمام صاحبان حق قرار دهد و به طور کلى به امور اقتصادى و معیشت مردم سامان بخشد.
سومین وظیفه حاکم، پرداختن به مسائل مربوط به آموزش و کارهاى فرهنگى است.
امام (علیه السلام) در این زمینه مى فرماید: حق دیگر شما بر من، این است که شما را تعلیم کنم تا از جهل و نادانى رهایى یابید; «وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلا تَجْهَلُوا»; آرى والى باید با آموزش هاى صحیح و سالم به مبارزه با جهل برخیزد و سطح افکار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقویت کند و عامل مهم بدبختى ها را ـ که جهل و نادانى است ـ ریشه کن سازد. حضرت مى فرماید: چهارمین حق شما بر من، این است که «شما را تربیت کنم و پرورش دهم تا فراگیرید و آگاه شوید; «وَ تَأْدِیبُکُمْ کَیْما تَعْلَمُوا».
در واقع امام (علیه السلام) در جمله هاى کوتاه و پرمعناى بالا، به چهار بُعد مهم حکومت اسلامى و حقوق ملت ها بر حاکمان اشاره فرموده است:
اوّل ـ برنامه ریزى صحیح;
دوم ـ تنظیم عادلانه مسائل اقتصادى;
سوم – توجه کامل به امر آموزش;
چهارم ـ توجه به امر پرورش و تهذیب اخلاق و مبارزه با مفاسد اخلاقى.
قابل توجه این که در مورد حق سوم مى فرماید: «باید شما را تعلیم دهم تا از جهل رهایى یابید» و در مورد حق چهارم مى فرماید: «شما را تربیت کنم تا فراگیرید و آگاه شوید».
در حالى که نتیجه تعلیم، گرچه آگاهى است، ولى نتیجه تأدیب، پرورش صفات اخلاقى است و نه مسأله آگاهى، ولى منظور امام (علیه السلام) این است که از آثار فضایل و زیان هاى رذایل آگاهى پیدا کنید تا فضایل را در وجود خود پیاده کرده و با رذایل مبارزه کنید.
در واقع حق سوم، اشاره به عقل نظرى دارد و حقّ چهارم اشاره به عقل عملى است.
سپس امام (علیه السلام) به بیان حقّ خود ـ یا به تعبیرى دیگر حقّ زمامدار بر امّت اسلامى پرداخته و آن نیز در چهار بخش خلاصه مى کند.
نخست مى فرماید: امّا حقّ من بر شما این است که در بیعت خویش وفادار باشید; «وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ: فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَهِ».
بیعت، در واقع همان پیمانى است که میان امّت و امام برقرار مى شود، پیمانى محکم و لازم الاجراء و بر اساس این پیمان امام (علیه السلام) و حاکم باید در همه جا مصلحت اُمّت را در نظر بگیرد و امنیّت و نظم را برقرار سازد و با دشمنان به مبارزه برخیزد و اسباب پیشرفت و تکامل جامعه را فراهم کند و امّت نیز باید پشت سر امامش بایستد و مانند بازویى نیرومند براى او عمل کند و کارى که برخلاف این عهد و پیمان است، هرگز انجام ندهد.
حضرت در مورد حقّ دوم مى فرماید، «در آشکار و نهان خیرخواهى را (در حقّ من) به جا آورید». «وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ».
مانند متعلّمان چاپلوس یا منافقان چند چهره نباشید که در حضور من سخن از دوستى و مَحَبّت و اخلاص بزنید و اعلام خیرخواهى کنید، امّا در پشت سر یا بى تفاوت باشید و یا طریق خیانت و فساد را در پیش گیرید. اگر من همه جا حاضر نیستم خداى من همه جا حاضر و ناظر است و این جهان همه جایش، محضر خدا است و براى انسان هاى باایمان حضور و غیاب من تفاوتى نمى کند.
حضرت بعد به سراغ سومین حق مى رود و مى فرماید: «هر وقت شما را بخوانم اجابت کنید»; «وَ الاِْجَابَهُ حِینَ أَدْعُوکُمْ».
مانند افراد سست و ناتوان و بیمار گونه که در اجابت دعوتها تعلّل مى ورزند نباشید. همیشه باید گوش به فرمان امامتان باشید که گاه ساعتها و لحظه ها سرنوشت ساز است و اندکى تعلّل و سستى و تأخیر، ممکن است زیانهاى غیر قابل جبرانى به بار آورد. این انضباط و گوش به فرمان بودن، باید بر همه امّت حاکم باشد.
و در مورد چهارمین و آخرین حق مى فرماید: «هر زمان به شما فرمان دهم، اطاعت کنید» «وَ الطَّاعَهُ حِیْنَ آمُرُکُمْ».
ممکن است که گروهى فراخوانى امام (علیه السلام) را پذیرا شوند و به دعوت او لبیک گویند، امّا هنگامى که به حضور او آمدند و فرمان سخت و سنگینى که حافظ منافع امّت است صادر شد، اطاعت نکنند. بنابراین هم اجابتِ دعوت لازم است و هم اطاعت فرمان.
بدیهى است که این حقوق چهارگانه امام بر امّت، امورى است که منافع آن مستقیماً به خود آنان باز مى گردد.
آنها منّتى در انجام دادن این امور بر امام ندارند، بلکه امام بر آنها منّت دارد که با استفاده از این حقوق امنیت و آبادى و آزادى و افتخارات آنها را تضمین مى کند.
بعضى از شارحان نهج البلاغه در اینجا افزوده اند که این حقوق چهارگانه متقابل، (در هر طرف چهار حق)، مخصوص امام عادل و منصوب از ناحیه خدا است و نه همه زمامداران، اعم از خوب و بد، به همین دلیل امام فرموده است: «اِنَّ لِىْ عَلَیْکُمْ حَقّاً;(۱) مرا بر شما حقّى است». ولى به نظر مى رسد که آنچه در این بیان مبارک امام آمده، برنامه اى است که براى هر قوم و ملّتى تنظیم شده است. هر پیشوایى، خواه از ناحیه خدا باشد و یا به مصداق، «لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ أَمْیر بَرٍّ أوْفاجِر».(۲)
هر امیرى در هر جامعه اى بر سر کار آید، اگر بخواهد کار او پیشرفت کند باید این حقوق چهارگانه را محترم بشمارد و نیز هر ملّتى اگر بخواهد از وجود امیر خود بهره گیرد، باید اصول چهارگانه را به کار بندد. در واقع آنچه در این خطبه آمده ارشاد و راهنمایى به حکم عقل و منطق است.
***
نکته ها:
۱ ـ حقوق متقابل امام و امّت
حکومت پیوندى است در میان امام و امّت، همانند پیوند سر با بدن که بدون همکارى نزدیک و هماهنگى کامل، هرگز سامان نمى یابد. به تعبیر دیگر، حاکمان الهى در عین این که نمایندگان خدا در میان امّت ها هستند، نمایندگان مردم براى تأمین مصالح آنها نیز مى باشند و به همین دلیل سنگین ترین حقوق را امام بر امّت و امّت بر امام دارد.
در روایات بحث هاى گسترده اى در زمینه این حقوق متقابل دیده مى شود که از دقّت و اهتمام اسلام به این امر مهم خبر مى دهد. مرحوم کلینى در جلد اوّل اصول کافى، بابى در همین زمینه دارد و در نخستین حدیث آن باب از ابوحمزه نقل مى کند که از امام باقر (علیه السلام) پرسیدم:
«مَا حَقُّ الاِْمَامِ عَلَى النّاسِ»; حقّ امام بر مردم چیست؟
فرمود: «حَقُّهُ عَلَیْهِمْ أنْ یَسْمَعُوا لَهُ وَ یُطیْعُوهُ»; «حقّ امام بر مردم این است که به سخنانش گوش فرادهند و فرمانش را اطاعت کنند».
سپس مى گوید: پرسیدم: «مَا حَقُّهُمْ عَلَیْهِ». «حق مردم بر امام چیست؟»
فرمود: «یُقَسِّمُ بَیْنَهُمْ بِالسَّویَّهِ وَ یَعْدِلُ فِى الرَّعیَّهِ»; «همه چیز را در میان آنها مساوى تقسیم کند (و تبعیض در میان مردم قائل نشود) و عدالت را در میان آنها رعایت کند.
بعید نیست که جمله نخست اشاره به مسائل اقتصادى باشد و دومى به مسائل اجتماعى و سیاسى نظر داشته باشد.
در پایان آن حدیث حضرت فرمود: «فَاِذا کَانَ ذالِکَ فِى النّاسِ فَلایُبالِى مِنْ أَخْذِ هَاهُنَا وَ هَاهُنا»; «هرگاه این امر در میان مردم حاکم باشد تفاوتى نمى کند که حقوقشان را از اینجا بگیرند یا از آنجا».(۴)
اشاره به این که به هر حال مردم به حق خود مى رسند، خواه مصداق آن اینجا باشد یا جاى دیگر.
مرحوم محقّق مجلسى در مرآه العقول، در تفسیر این جمله نقل مى کند که گفته شده: «منظور این است که وقتى، حقّى از دو طرف انجام گیرد، هر کس هر کجا برود و هر کار کند، مشکلى براى او ایجاد نمى شود و یا هر کس هر مذهبى داشته باشد فرقى نمى کند.(۵)
زندگى امیرمؤمنان و تاریخ پرافتخار او سرمشق بسیار مهم و پرارزشى براى مسأله حکومت اسلامى است. او در امر عدالت بحدّى سخت گیر بود که تمام وجود خویش و موقعیت خود را فداى آن کرد.
ابن ابى الحدید، در ذیل خطبه مورد بحث از یکى از مورّخان به نام فضیل بن جعد، نقل مى کند که مهم ترین عامل جدایى گروهى از عرب از امیرمؤمنان على (علیه السلام) مسائل مالى بود; چرا که آن حضرت، شُرَفا و شخصیت هاى معروف را بر دیگران برترى نمى داد و نژاد عرب را بر غیر عرب مقدّم نمى شمرد و با رؤسا و اُمراى قبایل سازش هاى پنهانى ـ آن گونه که معمول پادشاهان است ـ نداشت و هیچ کس را به سوى شخص خود فرا نمى خواند، در حالى که معاویه دقیقاً برخلاف او بود. به همین دلیل دنیاپرستان على (علیه السلام) را رها کرده و به معاویه پیوستند.
او سپس اضافه مى کند که على (علیه السلام) از یارى نکردن اصحابش و فرار بعضى به سوى معاویه، با مالک اشتر سخن گفت و گله کرد.
مالک عرض کرد: «اى امیرمؤمنان! آن روز که ما با اهل بصره به کمک مردم بصره و اهل کوفه پیکار کردیم، مردم متحد بودند، ولى امروز اختلاف پیدا کرده و اراده آنها ضعیف و نفرات آنها کم شده است و تو نیز مى خواهى با عدالت با آنها رفتار کنى و حق را به حقدار برسانى و اگر افراد عادى در برابر سرشناسان مظلوم واقع شدند، حقّ آنها را از ظالمان بگیرى و افراد صاحب نفوذ و شُرفا در نظر تو با افراد عادى تفاوتى ندارند. فریاد گروهى از اصحابت از اجراى حق درباره آنها بلند شده و از عدالت تو اندوهگین گشته اند. از طرفى مشاهده مى کنند که معاویه به ثروتمندان و صاحبان نفوذ چه خدمتى مى کند! دلهاى آنها متوجه دنیا شده و کمتر کسى پیدا مى شود که اهل دنیا نباشد. اکثر آنها از حق کناره مى گیرند و خریدار باطل هستند و دنیا را بر آخرت ترجیح مى دهند، اگر اموال را در اختیار دنیاپرستانِ با نفوذ قرار دهى گردن ها به سوى تو کشیده مى شود و خیرخواه تو مى شوند و به تو عشق مى ورزند…».
على (علیه السلام) (در پاسخ اشتر) فرمود: «امّا این که گفتى که ما با عدالت رفتار مى کنیم، این چیزى جز پیروى فرمانِ خدا نیست که مى فرماید: (مَنْ عَمِلَ صالِحَاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها وَ ما رَبُّکَ بِظَلاَّم لِلْعَبیدِ); هر کس عمل صالحى را انجام دهد، سودش براى خود او است و هر کس بدى کند، به خویشتن بدى کرده است، پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمى کند.(۶)
و من از این که در آنچه گفتى (اجراى حق و عدالت) کوتاهى کرده باشم، بیشتر مى ترسم (از آنچه مرا به سوى آن دعوت مى کنى).
و امّا این که گفتى حق بر آنها سنگین است و به همین جهت از ما جدا شده اند (عیبى بر ما نیست) خدا مى داند که آنها به خاطر جور و ستم جدا نشدند و بعد از جدایى از ما به عدالت پناه نبردند، تنها به سراغ دنیاى ناپایدار رفتند و روز قیامت از آنها سؤال مى شود.
و امّا این که گفتى من بى حساب اموال بیت المال را بذل کنم، و به آن گروه از مردانى که اشاره کردى بخشش مخصوصى داشته باشم، این کار براى من ممکن نیست. من به هیچ کس بیش از حقّش نمى توانم بدهم (و جدا شدن این گروه از ما لطمه اى به ما وارد نمى کند); چرا که خداوند بحق مى فرماید: (کَمْ مِنْ فِئَه قَلیلَه غَلَبَتْ فِئَهً کَثیرَهً بِأِذْنِ اللهِ وَ اللهُ مَعَ الصّابِرینْ);(۷) «چه بسیار گروههاى کوچکى که به فرمان خدا بر گروههائى عظیم پیروز شدند و خداوند با صابران و (استقامت کنندگان) است.(۸)
باز هم در موارد مناسب، به ویژگیهاى حکومت اسلامى و حق امام بر امّت و حقّ امّت بر امام خواهیم پرداخت.
۲ ـ در کشاکش تعارض حق و مصلحت!
بسیار مى شود که واقعیت ها با ملاحظات زودگذر و مصالح شخصى و گروهى در تعارض است و حق در یک طرف قرار مى گیرد و مصلحت اندیشى در طرف مقابل.
در اینجا معمولا سیاستمداران دنیا مصلحت اندیشى را بر حق و واقعیّت مقدّم مى دارند و حق را در پاى آن قربانى مى کنند. تاریخ، پُر است از نمونه هاى این تعارض و این ترجیح و در عصر و زمان خود تقریباً همه روزه شاهد آن هستیم.
ولى مردان الهى و رجالى که گام در جاى آنها نهاده اند، بى تردید حق را ترجیح مى دهند. یکى از موارد اختلاف امیرمؤمنان على (علیه السلام) با دشمنان و حتّى با بعضى از دوستانش همین بود.
آنها مى گفتند که تقسیم عادلانه بیت المال، هر چند حق است، امّا هماهنگ با مصلحت نیست و باید سردمداران را مقدّم شمرد و ثروتمندان صاحب زور را سهم بیشترى داد و از سهم مستضعفانِ تسلیمِ در مقابل حق کاست. در حالى که على(علیه السلام) دقیقاً طرفدار اجراى حق و عدالت بود، هر چند براى گروهى ناخوشایند باشد و دست از حمایت او بردارند یا به مخالفتش برخیزند و تنها ماندن على (علیه السلام) که ـ آثارش در خطبه بالا و بسیارى از خطبه هاى نهج البلاغه منعکس است ـ بیشتر به خاطر همین بود.
این نکته حائز اهمیّت است که اگر امام (علیه السلام) آن گونه که خداو پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) دستور داده بودند، بلافاصله پس از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) در جایگاه خود قرار مى گرفت بسیارى از این مشکلات وجود نداشت; چرا که پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) جاده حق را هموار کرده بود و اکثریت قاطع توده هاى مردم آن را پذیرا شده بودند، ولى تبعیض هاى نارواى ایّام خلفا، مخصوصاً هرج و مرج عجیبى که در امر بیت المال در عصر عثمان به وجود آمد و اموال بیت المال بى دریغ و بى حساب در میان اقوام و بستگان عثمان و گروهى از زورمندان تقسیم شد، وضع را به کلّى دگرگون ساخت و سنّت شوم و عادت بدى را در میان آنها به وجود آورد، بگونه اى که بازگرداندن آنها به حق بسیار مشکل شد.
وسوسه افزایش فوق العاده غنائم و قرار گرفتن اموال فراوان در بیت المال نیز سبب شد که گروهى مانند طلحه و زبیر ـ که از سابقان اسلام و از یاران خاص پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) بودند – حق را در پاى مصالح شخصى قربانى کنند و در اینجا بود که مشکلات حکومت امام (علیه السلام) چند برابر شد.
امیرمؤمنان على (علیه السلام) با این که به خوبى مى دانست که ادامه سیاست ترجیح حق بر مصلحت چه مشکلاتى را براى او به بار خواهد آورد و ممکن است در بعضى از صحنه ها مایه شکست گردد، باز دست از این برنامه الهى برنداشت; چرا که با این عمل یک ارزش مهم اسلامى را زنده کرد و به یقین احیاى ارزشها و حفظ آن براى نسل هاى آینده در یک مکتب الهى مقدّم بر پیروزى هاى موقّت و مقطعى است و این مطلب مهمّى است که به بسیارى از سؤالات درباره چگونگى حکومت على(علیه السلام) پاسخ مى دهد. و به خواست خدا باز در موقع مناسب از آن سخن خواهیم گفت.
***
پی نوشت:
۱ ـ مجمع البحرین، مادّه «نصح».
۲ ـ مفتاح السعاده، جلد ۶، صفحات ۸۴ ـ ۸۵.
۳ ـ نهج البلاغه، خطبه ۴۰.
۴ ـ اصول کافى، جلد ۱، صفحه ۴۰۵.
۵ ـ مرآه العقول، جلد ۴، صفحه ۳۳۵.
۶ ـ سوره فصلت، آیه ۴۶.
۷ ـ سوره بقره، آیه ۲۴۹.
۸ ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، جلد ۲، صفحه ۱۹۷ ـ ۱۹۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *