نامه شماره ۱۰: نامه ای دیگر به معاویه
- سیداسلام هاشمی مقدم
- نامه
نامه شماره ۱۰: نامه ای دیگر به معاویه
صوت متن:
صوت ترجمه:
بخش اول: نصایح امیرالمؤمنین به معاویه
و من کتاب له (علیه السلام) [إلى معاویه] إلیه أیضا:
وَ کَیْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا؟ دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا وَ أَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا؛ وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ [مُنْجٍ] مِجَنٌّ. فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ خُذْ أُهْبَهَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ وَ لَا تُمَکِّنِ الْغُوَاهَ مِنْ سَمْعِکَ؛ وَ إِلَّا تَفْعَلْ، أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ، فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّیْطَانُ مِنْکَ مَأْخَذَهُ وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْکَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ. وَ مَتَى کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَهُ سَاسَهَ الرَّعِیَّهِ وَ وُلَاهَ أَمْرِ الْأُمَّهِ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ؟ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ، وَ أُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّهِ الْأُمْنِیَّهِ، مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَهِ وَ السَّرِیرَهِ.
(نامه دیگرى به معاویه در سرزمین صفّین در سال ۳۶ هجرى پیش از آغاز نبرد).
چه خواهى کرد، آنگاه که جامه هاى رنگین تو کنار رود، جامه هایى که به زیباییهاى دنیا زینت شده است دنیا تو را با خوشى هاى خود فریب داده، تو را به سوى خود خواند، و تو به دعوت آن پاسخ دادى، فرمانت داد و اطاعت کردى. همانا به زودى تو را وارد میدان خطرناکى مى کند که هیچ سپر نگهدارنده اى نجاتت نمى دهد. اى معاویه از این کار دست بکش، و آماده حساب باش، و آماده حوادثى باش که به سراغ تو مى آید. به گمراهان فرو مایه، گوش مسپار اگر چنین نکنى به تو اعلام مى دارم که در غفلت زدگى قرار گرفته اى، همانا تو ناز پرورده اى هستى که شیطان بر تو حکومت مى کند، و با تو به آرزوهایش مى رسد، و چون روح و خون در سراسر وجودت جریان دارد.
معاویه از چه زمانى شما زمامداران امّت و فرمانده هان ملّت بودید نه سابقه درخشانى در دین، و نه شرافت والایى در خانواده دارید. پناه به خدا مى برم از گرفتار شدن به دشمنى هاى ریشه دار. تو را مى ترسانم از اینکه به دنبال آرزوها تلاش کنى، و آشکار و نهانت یکسان نباشد.
از نامه هاى امام(علیه السلام) است که آن را نیز به معاویه نوشته است.(۱)
نامه در یک نگاه:
این نامه در حقیقت از چهار بخش تشکیل یافته است: در بخش اوّل امام(علیه السلام) معاویه را نصیحت مى کند و نسبت به سرنوشتش در قیامت و عواقب کارهایش هشدار مى دهد، هر چند او را اسیر شیطان مى داند و امید چندانى به هدایت او ندارد.
در بخش دوم این نکته را به معاویه گوشزد مى کند که چگونه مى خواهد زمامدارى امّت اسلامى را بر عهده بگیرد درحالى که نه سابقه درخشانى در اسلام دارد و نه از خانواده شریف و با تقوایى است.
در بخش سوم این نکته را گوشزد مى فرماید که چرا دعوت به جنگ کرده اى مردم را رها کن و تنها به میدان بیا و با من نبرد تن به تن کن تا تکلیف مسلمانان روشن گردد و گذشته تاریخ اسلام را که طعم شمشیر را بر جد و برادر و دایى ات نشاندم به یاد تو آورد.
بالاخره در بخش چهارم بهانه خونخواهى عثمان را مطرح مى فرماید و مى گوید: تو به خوبى مى دانى چه کسى قاتل عثمان بوده است چرا به سراغ او نمى روى؟ در پایان مى فرماید: مى بینم که در میدان جنگ، ضجه و ناله لشکرت بلند مى شود و شکست بعد از شکست دامنت را مى گیرد و سرانجام به کتاب خدا پناه مى برى در حالى که به آن ایمان ندارى.
نگاهى به آینده تاریک:
این نامه آغازى دارد که مرحوم سیّد رضى آن را در نهج البلاغه نیاورده است. امام(علیه السلام) در آغاز این نامه بعد از حمد و ثناى الهى و اشاره به زودگذر بودن دنیا و زندگى آن، خطاب به معاویه مى فرماید: اى معاویه تو ادعاى چیزى مى کنى که اهلش نیستى; نه در گذشته و نه در حال. نه دلیل بر مدعاى خود (لیاقت حکومت بر مسلمانان) دارى و نه شاهدى از قرآن مجید و نه سخنى از پیغمبر اسلام (صلى الله علیه وآله). آن گاه دست او را گرفته و به عواقب زندگى دنیا برده و وقوف او را در قیامت در پیشگاه خدا در نظرش مجسم مى کند شاید از خطاهاى خود باز گردد و در صراط مستقیم گام نهد; مى فرماید: «چه خواهى کرد آن گاه که لباسهاى (پر زرق و برق) این دنیا را که در آن فرو رفته اى از تنت برگیرند، دنیایى که با زینت هایش خود را جلوه داده و با لذت هایش (تو را) فریب داده است»; (وَکَیْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلاَبِیبُ(۲) مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ(۳) بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا).
سپس مى افزاید: «این دنیا تو را فرا خواند و اجابتش نمودى و زمامت را به دست گرفت و به دنبالش رفتى، فرمانت داد اطاعتش کردى»; (دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا، قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا، وَأَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا).
امام(علیه السلام) در این عبارات تشبیهات جالبى براى دنیا فرموده، زرق و برق دنیا را به لباسهاى رنگارنگى تشبیه کرده که در تن مى پوشند و یا چادرى که به سر مى کشند. زینت هاى دنیا را فریبنده و لذت هایش را مایه جلب و جذب به سوى آن شمرده. هوس بازان و کسانى که از ماهیّت دنیا بى خبرند به زودى به سوى آن جلب مى شوند و براى اینکه بتوانند به این زینت ها و لذات ادامه دهند سر بر فرمان دنیا مى نهند و اوامرش را اطاعت مى کنند.
آن گاه امام(علیه السلام) به عاقبت این ماجرا اشاره کرده مى فرماید: «بدان این دنیاى فریبنده به زودى تو را وارد میدان نبردى مى کند که هیچ سپرى در آنجا تو را نجات نخواهد داد حال که چنین است از این امر (حکومت) کناره گیر و آماده حساب الهى شو و دامن را در برابر حوادثى که بر تو نازل میشود در هم پیچ و به حاشیه نشینان فرومایه گوش فرا نده»; (وَإِنَّهُ یُوشِکُ(۴) أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لاَ یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ(۵)، فَاقْعَسْ(۶) عَنْ هَذَا الاَْمْرِ، وَ خُذْ أُهْبَهَ(۷) الْحِسَابِ، وَ شَمِّرْ(۸) لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ، وَلاَ تُمَکِّنِ الْغُوَاهَ(۹) مِنْ سَمْعِکَ).
امام(علیه السلام) در این عبارات، هم ریشه انحرافات را براى معاویه بازگو مى کند و هم راه درمان این درد را نشان مى دهد; مى فرماید: بهترین راه این است که از حکومت شام کنار بروى و آماده حساب الهى شوى.
جمله «شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ» یا اشاره به حوادث دردناکى است که در همین دنیا دامان معاویه و طرفدارانش را مى گرفت و یا اشاره به حوادث روز قیامت است (احتمال دوم مناسب تر به نظر مى رسد) و در هر حال چون این حوادث قطعى الوقوع بوده به صورت فعل ماضى بیان شده است.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن معاویه را به یک سلسله امور معنوى تهدید مى کند و مى فرماید: «و اگر به این دستور و رهنمود عمل نکنى به تو اعلام مى کنم که خود را در غفلت فرو برده اى، زیرا فزونى نعمت تو را به طغیان وا داشته (به همین دلیل) شیطان بر تو مسلط شده و به آرزوى خود درباره تو رسیده است و همچون روح و خون در سراسر وجودت جریان یافته»; (وَإِلاَّ تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ، فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ(۱۰) قَدْ أَخَذَ الشَّیْطَانُ مِنْکَ مَأْخَذَهُ، وَبَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ، جَرَى مِنْکَ مَجْرَى الرُّوحِ وَالدَّمِ).
بعضى جمله «إِلاَّ تَفْعَلْ …» را اشاره به این دانسته اند که امام(علیه السلام) او را تهدید به جنگ مى کند و منظور از اعلام، اعلام عملى است در حالى که هیچ یک از تعبیرات جمله هاى قبل و بعد از آن چنین مفهومى ندارد، بلکه مجموعه اى است از اندرزهاى بیدارگر.
این نکته جالب است که معاویه در نامه اش امام(علیه السلام) را تهدید به جنگ نموده; ولى امام(علیه السلام) او را تهدید به سلطه شیطان بر او مى کند و او را اندرز مى دهد.
*****
از غفلت برحذر باش:
امام(علیه السلام) سپس از نامه خود به عدم صلاحیّت معاویه و بنى امیّه براى حکومت بر امّت اسلام، هرچند بر بخشى از کشور اسلام باشد اشاره مى کند، زیرا مى داند مسأله خونخواهى عثمان و امثال آن بهانه اى بیش نیست; هدف اصلى آن است که خود را بر مردم شام به عنوان یک حاکم اسلامى تحمیل کند; مى فرماید: «اى معاویه چه زمانى شما حاکمان و مدبران رعیّت و والیان امر امّت اسلامى بوده اید آن هم بدون سبقت در اسلام و شرافت والاى معنوى»; (وَمَتَى کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَهُ سَاسَهَ الرَّعِیَّهِ، وَ وُلاَهَ أَمْرِ الاُْمَّهِ؟ بِغَیْرِ قَدَم سَابِق، وَلاَ شَرَف بَاسِق(۱۱)).
درست است که خاندان بنى امیّه و اجداد آنها زمانى حکمران بودند ولى این مربوط به زمان جاهلیّت و کفر و شرک است و تعبیر به «وُلاَهَ أَمْرِ الاُْمَّهِ» نشان مى دهد که منظور امام(علیه السلام)، عصر ظهور اسلام است; زیرا مى دانیم که به هنگام ظهور اسلام خاندان بنى امیّه و در رأس آنها ابوسفیان در جبهه مخالف اسلام کار مى کردند و مدافع مشرکان و کفار بودند.
تعبیر به «سَاسَهَ الرَّعِیَّهِ» و «وُلاَهَ أَمْرِ الاُْمَّهِ» ممکن است از قبیل عطف تفسیرى باشد و هر دو اشاره به همان حکومت اسلامى داشته باشد; ولى این احتمال نیز وجود دارد که «سَاسَهَ الرَّعِیَّهِ» مربوط به دوران قبل از اسلام و تعبیر به «وُلاَهَ أَمْرِ الاُْمَّهِ» مربوط به ظهور بعد از اسلام باشد، زیرا قبل از اسلام بنى امیّه تنها زعیم قبیله خود بودند; ولى رعیّت به معناى وسیع کلمه و به تعبیر دیگر «مردم مکّه» تحت زعامت عبدالمطلب و بعد از او ابوطالب قرار داشتند.
امام(علیه السلام) در تعبیر خود به «بِغَیْرِ قَدَم سَابِق …» به این واقعیّت اشاره مى کند که حکومت و زمامدارى بر امّت اسلامى نیاز به شرایطى دارد از جمله پیشگام بودن در اسلام و شرافت والاى نسب. در حالى که معاویه فرزند ابوسفیانى است که تا آخرین لحظه ها در برابر پیغمبر اکرم مقاومت کرد و داستان آلودگى هاى مادر معاویه معروف است.
آن گاه امام(علیه السلام) در ضمن سه جمله به او هشدار مى دهد; نخست مى فرماید: «پناه به خدا مى بریم از اینکه ریشه هاى شقاوت پیشین آثار پایدار بگذارد»; (وَنَعُوذُ بِاللهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ).
این جمله احتمالا اشاره به آن است که معاویه به خاطر وراثت نامناسبى که از پدر و مادر (ابوسفیان و هند جگرخوار) داشت و سالیان دراز با پیغمبر اسلام همراه پدرش مبارزه کرد، زمینه هاى شقاوت و انحراف در او آماده بود و جز با خودسازى و تلاش فراوان رهایى از آن ممکن نبود.
حضرت در دومین جمله مى افزاید: «و تو را برحذر مى دارم از اینکه در طریق غفلت ناشى از آمال و آرزوهاى دراز همچنان به راه خود ادامه دهى»; (وَأُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّهِ(۱۲) الاُْمْنِیِّهِ(۱۳)).
این جمله نظر به همان چیزى دارد که بارها در روایات اسلامى به آن اشاره شده که آرزوهاى دور و دراز، انسان را از خدا و روز جزا و حتى موقعیت خویش در دنیا غافل مى سازد (وَأمّا طَولُ الأمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَهَ).(۱۴)
در سومین جمله مى فرماید: «تو را برحذر مى دارم از اینکه آشکار و نهانت یکسان نباشد (در ظاهر دم از اسلام بزنى ولى در باطن در راه شرک و افکار جاهلیّت گام بردارى)»; (مُخْتَلِفَ الْعَلاَنِیَهِ وَالسَّرِیرَهِ).
این جمله اشاره به نفاق معاویه است که در ظاهر به عنوان خونخواهى عثمان و دفاع از مقام خلافت برخاسته بود و در باطن هدفى جز حکومت بر شام نداشت و مى دانیم که حالت نفاق و دوگانگى ظاهر و باطن و گفتار و رفتار از شرک هم خطرناک تر است، زیرا مسلمانان تکلیف خود را با مشرکان و دشمنان اسلام مى دانند در حالى که ممکن است منافقان را به سبب پوششى که از اسلام در ظاهر دارند نشناسند و از پشت به آنها خنجر بزنند.
*****
پی نوشت:
۱ . سند نامه: این نامه را نصر بن مزاحم که قبل از سیّد رضى مى زیسته، در کتاب صفین آورده و بعد از سیّد رضى ابن عساکر در تاریخ دمشق در شرح حال معاویه آن را نقل کرده البتّه آنچه را مرحوم سیّد رضى آورده تمام نامه نیست و نامه آغازى دارد که در مصادر نهج البلاغه آمده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۲۰). نامه مزبور ذیلى هم دارد که در کتاب تمام نهج البلاغه آمده است.
۲ . «جلابیب» جمع «جلباب» بر وزن «مفتاح» (این واژه به کسر جیم و فتح آن هر دو گفته مى شود و به معناى چادر و پارچه اى است تمام بدن را مى پوشاند و به پیراهن بلند و گشاد نیز اطلاق شده است).
۳ . «تبهّجت» از ریشه «بهج» و «بهجه» به معناى زیبایى و طراوت گرفته شده و «تبهّج» به معناى مسرور شدن به سبب زیبایى است.
۴ . «یوشک» از ریشه «وشک» بر وزن «اشک» به معناى تند رفتن گرفته شده، بنابراین «یوشک» مفهومش این است که به زودى فلان امر تحقق مى یابد (و صحیح آن «یوشِک» با کسر شین است و گاه با فتح شین گفته مى شود).
۵ . «مجنّ» به معناى سپر است.
۶ . «اقعس» صیغه امر است از ریشه «قعس» بر وزن «نفس» در اصل به معناى برآمدن سینه به طرف جلو و فرو رفتن پشت است. سپس به معناى عقب نشینى کردن از کارى آمده است و در عبارت بالا به همین معناست; یعنى اى معاویه از امر خلافت عقب نشینى کن.
۷ . «اهبه» به معناى وسائل انجام کارى است.
۸ . «شمّر» از ریشه «تشمیر» و از ریشه «شمر» بر وزن «تمر» به معناى جمع کردن، برچیدن و آماده شدن آمده است و معادل آن در فارسى دامن همت به کمر زدن است.
۹ . «غواه» جمع «غاوى» به معناى گمراه است.
۱۰ . «مترف» به معناى کسى است که داراى نعمت بسیار است و از آنجا که غالباً سبب طغیان مى شود، مترف به معناى متنعّمان طاغى و گردن کش به کار مى رود.
۱۱ . «باسق» به معناى بلند و مرتفع از ریشه «بسوق» بر وزن «طلوع» گرفته شده است.
۱۲. «غرّه» به معناى غفلت، بى خبرى و غرور است.
۱۳. «الامنیّه» به معناى آرزو است و ریشه اصلى آن «منى» بر وزن «رمى» به معناى تقدیر و فرض است و اینکه به آرزوها تمنى و امنیه گفته مى شود به این دلیل است که انسان مطالبى را در عالم خیال خود براى آینده فرض و تقدیر مى کند و به آن دل مى بندد. واژه امنیه غالبا در مواردى به کار مى رود که آرزوهاى دست نیافتنى در میان است.
۱۴. کافى، ج ۲، ص ۳۳۵، ح ۳.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
بخش دوم: شجاعت امام علی علیه السلام
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ، فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ، لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ؛ فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی وَ بِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّی. مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً، وَ إِنِّی لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَ دَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ.
معاویه مرا به جنگ خوانده اى، اگر راست مى گویى مردم را بگذار و به جنگ من بیا، و دو لشکر را از کشتار باز دار، تا بدانى پرده تاریک بر دل کدام یک از ما کشیده، و دیده چه کس پوشیده است.
من ابو الحسن، کشنده جدّ و دایى و برادر تو در روز نبرد بدر(۱) مى باشم که سر آنان را شکافتم، امروز همان شمشیر با من است، و با همان قلب با دشمنانم ملاقات مى کنم، نه بدعتى در دین گذاشته، و نه پیامبر جدیدى برگزیده ام، من بر همان راه راست الهى قرار دارم که شما با اختیار رهایش کرده، و با اکراه پذیرفته بودید.
__________________________
(۱). جدّ معاویه، عتبه بن ربیعه، و دایى او، ولید بن عتبه، و برادر او، حنظله بن ابى سفیان، در آغاز نبرد در بدر به میدان آمدند، على علیه السّلام در برابر دایى معاویه، «ولید» قرار گرفت و کار او را ساخت سپس به کمک «عبیده» رفت که با عتبه جدّ معاویه سخت درگیر بود او را نیز از پاى در آورد و در ادامه نبرد برادر معاویه را کشت.
همواره بر طریق هدایت گام بر مى دارم:
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به پاسخ بخش دیگرى از نامه معاویه مى پردازد; معاویه با کلمات زننده و جسورانه و بى ادبانه امام(علیه السلام) را تهدید به جنگ مى کند و حضرت را به عنوان کسى که بر چشمش پرده افکنده شده و قلبش زنگار گرفته نام مى برد. راستى عجیب است کسى که از بازماندگان عصر جاهلیّت و فرزند سرسخت ترین دشمنان اسلام است به کسى که تمام وجودش از کودکى تا پایان عمر در خدمت اسلام بوده و شجاع ترین مرد عرب شمرده مى شود این گونه جسورانه سخن بگوید.
به هر حال مى فرماید: «تو مرا به جنگ دعوت کردى (اگر راست مى گویى) مردم را کنار بگذار و خودت تنها به میدان بیا و هر دو لشکر را از جنگ معاف کن تا بدانى چه کسى گناهان بر قلبش زنگار نهاده و چه کسى پرده بر دیده او افتاده است»; (وَقَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ، فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ، وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ، لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَى قَلْبِهِ، وَالْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ).
امام(علیه السلام) بى آنکه معاویه را صریحاً به تعبیراتى که خودش داشته خطاب نماید، پاسخ دندان شکنى به معاویه مى دهد که اگر در تهدید به جنگ صادق است، به جاى اینکه خون هاى مسلمانان از دو طرف ریخته شود تک و تنها به میدان بیاید و در برابر امام(علیه السلام) قرار گیرد و به یقین معاویه پاسخى براى این پیشنهاد نداشت، زیرا هرگز خود را مرد چنین میدانى نمى دانست.
مرحوم مغنیه از کتاب الامامه والسیاسه نکته جالبى در اینجا نقل کرده که هنگامى که این پیام به معاویه رسید عمرو بن عاص به معاویه گفت: آیا تو مى ترسى به میدان على بروى؟ والله من مى روم، هرچند هزار بار کشته شوم; لذا در ایام صفین عمرو بن عاص در برابر على(علیه السلام) به میدان آمد و امام(علیه السلام) نیزه اى بر او زد و او به زمین افتاد در اینجا عمرو براى نجات خود چاره اى جز این ندید که لباس خود را بالا بزند و عورتش را آشکار سازد، زیرا مى دانست امام(علیه السلام) حیا مى کند و باز مى گردد و از کشته شدن نجات مى یابد. به همین دلیل بعد از آن معاویه به عمرو بن عاص مى گفت: دو چیز تو را از مرگ نجات داد: اوّل عورتت و دوم حیاى على بن ابى طالب.
سپس امام(علیه السلام) در تأیید این سخن مى فرماید: «من ابوالحسن هستم، قاتل جد و برادر و دایى تو در روز بدر، من بر مغز آنها کوبیدم و همان شمشیر اکنون با من است و با همان قلب (و همان جرأت و شهامت) با دشمنم روبه رو مى شوم»; (فَأَنَا أَبُوحَسَن قَاتِلُ جَدِّکَ وَأَخِیکَ وَخَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْر، وَذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی، وَبِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّی).
مى دانیم که «عتبه بن ربیعه» پدر هند که مادر معاویه بود روز جنگ بدر در برابر «عبیده بن حارث» (پسر عموى على(علیه السلام)) قرار گرفت، امام(علیه السلام) به کمک عبیده شتافت و او را به قتل رساند، برادر معاویه به نام «شیبه بن ابوسفیان» در برابر حمزه قرار گرفت و امام(علیه السلام) به کمک حمزه او را به خاک افکند و دایى معاویه که «ولید بن عتبه» نام داشت به تنهایى در برابر امام(علیه السلام) قرار گرفت و امام(علیه السلام) او را بر خاک افکند.
با توجّه به اینکه «شدخ» به معناى شکستن چیز تو خالى است، این تعبیر امام(علیه السلام) بیانگر این حقیقت است که جد و برادر و دایى معاویه که در روز جنگ بدر کشته شدند جمجمه هایى توخالى داشتند که خالى از مغز متفکّر بود.
در حالى که معاویه در نامه اش الفاظ تند و داغ ولى تو خالى به کار مى برد، على(علیه السلام) تعبیراتى ملایم تر و آمیخته با قوت و قدرت واقعى ذکر مى کند. معاویه دعوت به جنگ گروه ها مى کند، على(علیه السلام) او را به جنگ تن به تن; یعنى معاویه را فرا مى خواند.
معاویه بى آنکه ادعاى خود را با مدرکى تاریخى تأیید کند، سخن مى گوید و على(علیه السلام) دست او را گرفته به سوابق تاریخى روشن و آشکار از جنگ بدر مى برد و به او گوشزد مى کند که من همان على بن ابى طالبم و شمشیرم همان شمشیر و قلب نیرومندم همان قلب است و شجاعتم همان شجاعت.
آن گاه به نکته دیگرى اشاره مى کند و آن ثبات و بقا در مسیر معنوى اسلام است; مى فرماید: «من نه بدعتى در دین گذاشته ام نه پیامبر جدیدى انتخاب کرده ام من بر همان طریقى هستم که شما پس از آنکه با اکراه آن را پذیرفتید با میل خود ترکش کردید»; (مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً، وَلاَ اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً. وَإِنِّی لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ، وَدَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ).
اشاره به اینکه ابوسفیان و دار و دسته اش روز فتح مکّه با اکراه اسلام را ظاهراً پذیرفتند و قراین تاریخى نشان مى دهد که اعتقاد راستین به اسلام نداشت و لذا بعد از آنکه بنى امیّه حکومت را در زمان خلیفه سوم به دست گرفتند، بسیارى از اصول اسلام و سنّت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را زیر پا گذاردند و بیت المال مسلمین را غارت کردند و نیازمندان را که مالک اصلى آن بودند محروم ساختند.
از آنچه در بالا گفته شد معلوم گردید که منظور امام(علیه السلام) از اینکه مى فرماید: «شما اسلام را با میل خود ترک کردید»، مربوط به بعد از پذیرش اسلام است; یعنى نخست با اکراه آن را پذیرفتید سپس پس از آنکه قدرت پیدا کردید سنت هاى پیغمبر را یکى پس از دیگرى شکستید. شاهد این سخن آنکه امام(علیه السلام) مى گوید: «من هرگز دینم را تغییر ندادم و سنّت را نشکستم»، بنابراین آنچه جمعى از شارحین نهج البلاغه گفته اند که جمله «تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ» راجع به عدم پذیرش اسلام قبل از فتح مکّه است با توجّه به سخنى که امام(علیه السلام) درباره خود مى گوید تفسیر صحیحى به نظر نمى رسد. به خصوص که واژه ترک در جایى گفته مى شود که انسان قبلاً چیزى را پذیرفته باشد یا به مکانى رفته باشد و یا آن را رها سازد.
*****
نکته ها:
۱. مقایسه شجاعت امام(علیه السلام) با دشمنانش:
از نکات جالبى که درباره میزان شجاعت معاویه و عمرو عاص در تواریخ آمده این است که واقدى مورخ معروف ـ طبق آنچه ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده، مى نویسد: ـ بعد از آنکه على(علیه السلام) شهید شد و معاویه بر عریکه قدرت نشست، روزى به عمرو عاص گفت: اى اباعبدالله (کنیه عمرو عاص اباعبدالله بود) هر زمان که تو را مى بینم خنده ام مى گیرد. عمرو گفت: براى چه؟ گفت: من به یاد روزى مى افتم که على در صفین به تو حمله کرد و تو از وحشت براى اینکه از مرگ حتمى نجات یابى عورت خود را آشکار ساختى (و على حیا کرد و تو نجات یافتى) عمرو گفت: من هم از دیدن تو بیشتر خنده ام مى گیرد، زیرا به یاد آن روز مى افتم که على فریاد زد و تو را به میدان دعوت کرد ناگهان نفس در سینه ات پیچید و زبان در دهانت قفل شد و آب دهانت در گلویت گیر کرد و لرزه بر اندامت افتاد و چیز دیگرى از تو سر زد که نمى خواهم بگویم. معاویه گفت چگونه ممکن است چنین چیزى شده باشد در حالى که دو قبیله عک و اشعریون از من حمایت مى کردند؟ عمرو گفت: تو خود مى دانى که آنچه را گفتم واقع شد در حالى که آن دو قبیله هم اطراف تو را گرفته بودند حال فکر کن اگر به میدان مى آمدى چه بر سرت مى آمد. معاویه که پاسخى براى این سخن نداشت گفت: اى اباعبدالله شوخى را رها کن و سخنان جدى بگو، ترس و فرار از على بر هیچ کس عیب نیست; (إنَّ الجُبنَ وَ الفِرارَ مِنْ عَلِىٍّ لا عارَ عَلى أَحَد فِیهِما).(۱)
۲. آیا معاویه در جنگ بدر حضور داشت؟
ابن ابى الحدید مى گوید: از استادم نقیب پرسیدم آیا معاویه در جنگ بدر همراه مشرکان حاضر بود؟ گفت: آرى سه نفر از اولاد ابوسفیان حنظله، عمرو و معاویه در این جنگ حضور داشتند. یکى از آنها (حنظله) کشته شد و دیگرى (عمرو) اسیر گشت و معاویه فرار کرد و پیاده به سوى مکّه به راه افتاد هنگامى که به مکّه رسید هر دو پاى او ورم کرده بود و دو ماه معالجه کرد تا بهبودى یافت.
سپس استاد او مى افزاید: هیچ یک از مورخان در این مسأله تردید ندارند که حنظله به دست على(علیه السلام) کشته شد و برادرش عمرو اسیر گشت. علاوه بر این غیر از معاویه کسى در جنگ بدر فرار کرد، که از همه اینها شجاع تر بود و آن عمرو بن عبدُوّد، یکّه تاز میدان بود. او در جنگ بدر حضور داشت و با پاى پیاده فرار کرد و هنگامى که به مکّه رسید بیمار بود و بعد از بهبودى در جنگ خندق شرکت کرد و به دست على(علیه السلام) کشته شد و آنچه از دست امام(علیه السلام) روز بدر رفته بود روز خندق جبران شد.
سپس مى افزاید: مردى از اعمش سؤال کرد: آیا معاویه از بدریون بود؟ گفت: آرى معاویه در جنگ بدر حضور داشت; ولى در لشکر دشمن.
امام(علیه السلام) نیز در یکى از نامه هاى خود به داستان فرار معاویه اشاره مى فرماید و مى گوید: من چیزى را به خاطر تو مى آورم که حتماً فراموش نکرده اى، در آن روز که برادرت حنظله کشته شد و برادر دیگرت را اسیر کردم و به سراغ تو آمدم فرار کردى و اگر نه این بود که من فرارکنندگان را تعقیب نمى کنم، تو سومین آنها بودى.(۲)
*****
پی نوشت:
۱ . از نکات جالب تاریخ اینکه شبیه این داستان درباره بسر بن ارطاه که او را یکى از شجاعان عرب مى دانستند واقع شد. ابن عبد البر در کتاب استیعاب (ج ۱، ص ۱۶۴) آورده است که بسر با معاویه در صفین حضور داشت. معاویه بسر را تشجیع به جنگ با امیر مؤمنان کرد و به او گفت: «من شنیده ام تو آرزو دارى با او روبه رو شوى اگر بر او پیروز شوى دنیا و آخرت در اختیار توست» و پیوسته او را تشجیع مى کرد و به او وعده مى داد تا اینکه بسر چشمش به امیر مؤمنان افتاد که در میدان جنگ بود. بسر به سوى امام(علیه السلام) آمد و با امام درگیر شد. حضرت با ضربه اى او را بر زمین افکند او نیز متوسل به همان چیزى شد که عمرو عاص متوسل شده بود; یعنى پیراهن خود را بالا زد و عورت خود را نمایان ساخت. امام از او چشم پوشید همان گونه که از عمرو عاص چشم پوشیده بود (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۳۱۶ و ۳۱۷).
۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۸۴-۸۵.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
بخش سوم: بهانه خونخواهی عثمان
وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ، وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ، فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً؛ فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ ضَجِیجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ، وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ، وَ هِیَ کَافِرَهٌ جَاحِدَهٌ أَوْ مُبَایِعَهٌ حَائِدَهٌ.
خیال کردى به خونخواهى عثمان آمده اى در حالى که مى دانى خون او به دست چه کسانى ریخته شده است. اگر راست مى گویى از آنها مطالبه کن. همانا من تو را در جنگ مى نگرم که چونان شتران زیر بار سنگین مانده، فریاد و ناله سر مى دهى، و مى بینم که لشکریانت با بى صبرى از ضربات پیاپى شمشیرها، و بلاهاى سخت، و بر خاک افتادن مداوم تن ها، مرا به کتاب خدا مى خوانند در حالى که لشکریان تو، کافر و بیعت کنندگان پیمان شکنند.
آینده شوم و تاریک دشمن!
در آخرین بخش این نامه امام(علیه السلام) باز از داستان قتل عثمان سخن مى گوید که معاویه آن را بهانه اى براى تمرّد و مخالفت خود قرار داده بود و خونخواهى عثمان را بهانه کرده بود مى فرماید: «تو گمان کردى براى انتقام خون عثمان آمده اى درحالى که خوب مى دانى خون او کجا (و به دست چه کسى) ریخته شد و اگر به راستى طالب خون او هستى، از همان جا که میدانى آن را طلب کن»; (وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً(۱) بِدَمِ عُثْمَانَ. وَلَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً).
اشاره به اینکه اگر شرکاى خون عثمان را مى خواهى دوستان تو طلحه و زبیر بودند و اگر به دنبال کسانى هستى که او را تنها گذاشتند و فریاد استغاثه او را پاسخ ندادند، خودت بودى که عثمان به تو نامه نوشت و از تو تقاضاى کمک کرد; ولى تو هیچ گامى براى او بر نداشتى، بنابراین تو در خونخواهى عثمان صادق نیستى و اگر صادق بودى مسیرى غیر از این داشتى.
سپس امام(علیه السلام) آینده جمعیّت معاویه و جنگ او را با یارانش چنین پیشگویى مى کند، مى فرماید: «گویا تو را مى بینم که از رویارویى در جنگ ضجه و ناله مى کنى همچون شتران سنگین بار»; (فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ(۲) ضَجِیجَ الْجِمَالِ(۳) بِالاَْثْقَالِ).
همان گونه که مى دانیم این پیشگویى در جنگ صفین واقع شد و هنگامى که لشکر امام(علیه السلام) عرصه را بر لشکر معاویه تنگ کرده بودند و مالک اشتر به سراپرده معاویه نزدیک مى شد و چیزى نمانده بود او را به قتل برساند، فریاد و ناله معاویه و همراهانش بلند شد.
در پیشگویى دوم مى فرماید: «و گویا تو را مشاهده مى کنم که با جمعیّت خود بر اثر ضربات پى در پى و فرمان حتمى شکست و کشتگانى که پشت سر هم روى زمین مى افتند، ناله و فریاد بر آورده اى و مرا به کتاب خدا دعوت مى کنى و این در حالى است که جمعیّت تو به آن کافر و منکرند یا بیعت خود را شکسته اند»; (وَکَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ، وَالْقَضَاءِ الْوَاقِعِ، وَمَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ، إِلَى کِتَابِ اللهِ، وَهِیَ کَافِرَهٌ جَاحِدَهٌ، أَوْ مُبَایِعَهٌ حَائِدَهٌ(۴)).
این پیشگویى نیز کاملا به وقوع پیوست و هنگامى که لشکر شام زیر ضربات یاران على(علیه السلام) توان خود را از دست داده بودند و پى در پى روى خاک مى افتادند، گروهى به همراهى عمرو عاص قرآنها را بر سر نیزه کردند و گفتند: ما تسلیم کتاب الله هستیم و هر چه بگوید سر بر فرمانش مى نهیم. این در حالى بود که گروهى از شامیان در حقیقت کافر و منکر کتاب الله بودند، زیرا با امام(علیه السلام) به حق بیعت نکرده بودند و گروه دیگرى در میان آنها از بیعت کنندگان با امام(علیه السلام) بودند که بر خلاف تمام اصول شناخته شده اسلامى و رسم دیرینه اى که در میان عرب بود بیعت خود را شکستند و به معاویه و دشمنان امام(علیه السلام) پیوستند.
البتّه ممکن است کسانى ایراد کنند که این تعبیر امام(علیه السلام) راه سوء استفاده را به دشمن براى استفاده ناصواب از قرآن مجید به هنگام نزدیک شدن به شکست نهایى نشان داد; ولى این سخن صحیح نیست، زیرا امام(علیه السلام) تنها اشاره مجمل و کمرنگى به این جریان مى کند که براى معاویه و یارانش در آن زمان مفهوم نبود، زیرا تنها سخن از دعوت به کتاب الله به میان آورده، هرچند امروز براى ما که از ماجراى تاریخى آن آگاهیم، این اشاره اشاره گویایى است.
*****
نکته:
پیش بینى هایى که انجام شد:
پیشگویى هایى که امام(علیه السلام) در این نامه کرده و براى معاویه نوشته است دقیقا صورت گرفت، زیرا صبح روز سه شنبه دهم ماه صفر سال ۳۷ هجرى پس از نماز صبح دو لشکر به سختى با یکدیگر نبرد کردند. لشکر شام سخت وامانده شد و لشکر امام(علیه السلام) که با سخنان گرم و آتشین مالک اشتر پیش مى رفت، چیزى نمانده بود که لشکر شام را به کلى متلاشى کند و معاویه را به قتل برسانند یا اسیر کنند. عمار بن ربیعه مى گوید: اَشتر در میان یارانش ایستاد و گفت: «تمام خاندانم به فدایتان باد آنچنان به شدت حمله کنید که خدا را از خود خشنود سازید و آیین حق را عزت بخشید به من نگاه کنید به هر سو حمله کردم حمله کنید».
اشتر چنان غرق در جنگ شده بود که کلاهش را از سر برداشت و بر قربوس زین (قسمت برجسته جلوى زین) گذارد و فریاد مى زد: مؤمنان استقامت کنید. ابن ابى الحدید در اینجا مى گوید: آفرین به مادرى که او را زاد اگر کسى سوگند یاد کند که بعد از على(علیه السلام) در میان عرب و عجم کسى شجاع تر از اشتر نبوده، خلافى نگفته است.
سرانجام مالک اشتر و همراهانش لشکر شام را در هم پیچیدند، پرچم داران آنها را کشتند و تا لشکرگاه آنان پیش تاختند. این جنگ تا شب هم ادامه یافت که آن شب به نام «لیله الهریر»(۵) معروف شد.
در این هنگام اشتر فرمانده میمنه لشکر بود و ابن عباس فرمانده میسره و على(علیه السلام) در قلب سپاه و نشانه هاى پیروزى و پیشرفت کاملا آشکار شد.
این جریان را به معاویه گزارش دادند و او عمرو عاص را طلبید و گفت امشب شبى است که تا فردا کار ما یکسره خواهد شد فکرى کن و نقشه اى طرح نما.
عمرو گفت مردان تو توان مردان على(علیه السلام) را ندارند به علاوه تو مثل على(علیه السلام) نیستى هدف او شهادت در راه خداست و هدف تو دنیا، از همه گذشته عراقیان از پیروزى تو وحشت دارند، زیرا مى دانند تو به آنها ستم مى کنى ولى شامیان از پیروزى على(علیه السلام) ترسى ندارند، زیرا مى دانند او مردى با محبّت است و به کسى ظلم و ستم نخواهد کرد. تنها راهى که به نظر من مى رسد این است که لشکر تو به هنگام صبح قرآن ها را بر نیزه کنند و بگویند ما به حکومت قرآن راضى هستیم، این کار میان لشکر على(علیه السلام) اختلاف خواهد افکند و جنگ سرنوشت دیگرى پیدا مى کند. و چنین شد که شرح آن را در گذشته بیان کردیم.(۶)
*****
پی نوشت:
۱ . «ثائر» به معناى خونخواه از ریشه «ثئر» بر وزن «سرد» به معناى خونخواهى گرفته شده و اینکه درباره بعضى از معصومین(علیهم السلام) گفته مى شود: «یا ثارالله» یعنى اى کسى که خونخواهش خداست نه یک فرد و یک قبیله.
۲ . «عضّ» از ریشه «عضّ» به معناى دندان گرفتن، گرفته شده است.
۳ . «جمال» جمع «جمل» به معناى شتر است; مانند «جبال» که جمع «جبل» است.
۴ . «حائده» به معناى مایل شونده از طریق مستقیم از ریشه «حید» بر وزن «صید» به معناى میل به یک طرف. این واژه به معناى بیعت شکن نیز به کار مى رود.
۵ . «هریر» در لغت به معناى زوزه کشیدن سگ به هنگام ناراحتى است و این اشاره به ناله و فریاد شامیان در آن شب دارد.
۶ . به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۰۵-۲۵۶ مراجعه شود.
- برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.