نامه شماره ۳۱: نامه به امام حسن علیه السلام

بخش اول: نامه‌ای به فرزند

مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ [لِلدَّهْرِ الذَّامِ] لِلدُّنْیَا، السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَى وَ الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً، إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا یُدْرِکُ، السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ، غَرَضِ الْأَسْقَامِ وَ رَهِینَهِ الْأَیَّامِ وَ رَمِیَّهِ الْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ الدُّنْیَا وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ وَ غَرِیمِ الْمَنَایَا وَ أَسِیرِ الْمَوْتِ وَ حَلِیفِ الْهُمُومِ وَ قَرِینِ الْأَحْزَانِ وَ نُصُبِ الْآفَاتِ وَ صَرِیعِ الشَّهَوَاتِ وَ خَلِیفَهِ الْأَمْوَاتِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیَا عَنِّی وَ جُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَیَّ وَ إِقْبَالِ الْآخِرَهِ إِلَیَّ مَا یَزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ وَ الِاهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی، غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی [فَصَدَّقَنِی] فَصَدَفَنِی رَأْیِی وَ صَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ وَ صَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی، فَأَفْضَى بِی إِلَى جِدٍّ لَا یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لَا یَشُوبُهُ کَذِبٌ، وَ وَجَدْتُکَ بَعْضِی بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی حَتَّى کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی وَ کَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی، فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی، فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی [هَذَا] مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ.
(نامه به فرزندش امام حسن علیه السّلام وقتى از جنگ صفین باز مى گشت و به سرزمین «حاضرین»(۱) رسیده بود در سال ۳۸ هجرى).
از پدرى فانى، اعتراف دارنده به گذشت زمان، زندگى را پشت سر نهاده -که در سپرى شدن دنیا چاره اى ندارد-  مسکن گزیده در جایگاه گذشتگان، و کوچ کننده فردا، به فرزندى آزمند چیزى که به دست نمى آید، رونده راهى که به نیستى ختم مى شود، در دنیا هدف بیمارى ها، در گرو روزگار، و در تیررس مصائب، گرفتار دنیا، سودا کننده دنیاى فریب کار، وام دار نابودى ها، اسیر مرگ، هم سوگند رنجها، هم نشین اندوه ها، آماج بلاها، به خاک در افتاده خواهش ها، و جانشین گذشتگان است. 
پس از ستایش پروردگار، همانا گذشت عمر، و چیرگى روزگار، و روى آوردن آخرت، مرا از یاد غیر خودم باز داشته و تمام توجه مرا به آخرت کشانده است، که به خویشتن فکر مى کنم و از غیر خودم روى گردان شدم، که نظرم را از دیگران گرفت، و از پیروى خواهشها باز گرداند، و حقیقت کار مرا نمایاند، و مرا به راهى کشاند که شوخى بر نمى دارد، و به حقیقتى رساند که دروغى در آن راه ندارد. 
و تو را دیدم که پاره تن من، بلکه همه جان منى، آنگونه که اگر آسیبى به تو رسد به من رسیده است، و اگر مرگ به سراغ تو آید، زندگى مرا گرفته است، پس کار تو را کار خود شمردم، و نامه اى براى تو نوشتم، تا تو را در سختى هاى زندگى رهنمون باشد. حال من زنده باشم یا نباشم. 
______________________________________________
(۱). حاضرین، روستاهاى بین شام و عراق، یا روستاهاى اطراف شهر «بالس» شهرى از توابع شام مى‏ باشد.

از وصایا و سفارشهاى امام(علیه السلام) است که به امام حسن مجتبى(علیه السلام) در حالى که در سرزمین حاضرین(۱) (نزدیک شام) هنگام بازگشت از صفین بود، نگاشت.(۲)

نامه در یک نگاه:
این وصیّت نامه که بعد از نامه مالک اشتر طولانى ترین نامه هاى امام(علیه السلام) در نهج البلاغه است، یک دوره کامل درس اخلاق، تهذیب نفس، خودسازى، تربیت نفوس و سیر و سلوک الى الله است و در حقیقت از سى بخش تشکیل مى شود.
امام(علیه السلام) در بخش اوّل، خود و فرزندش را به عنوان نویسنده نامه و مخاطب آن با عباراتى بسیار پرمعنا که با روح مجموع نامه هماهنگ است معرفى مى کند.
در بخش دوم، نامه را به عنوان وصیّت پدرى دلسوز و پر محبّت براى فرزندى که شدیدا مورد علاقه پدر است مى نگارد.
در بخش سوم تا بخش دهم، وصیّت به تقوا، بررسى تاریخ پیشینیان، توصیه به احتیاط در همه امور و تفقه در دین و شکیبایى در برابر مشکلات و توکل بر خداوند و سپردن کارها به دست او و توجّه به این حقیقت که قلب و روح جوان آماده پذیرش هر گونه تعلیماتى است و تأکید بر این معنا که پدرت تجربیات عمر خود را بدون زحمت در اختیار تو مى گذارد و سپس توصیه به آشنایى هر چه بیشتر به کتاب خدا و حلال و حرام الهى و سرانجام به اقتدا کردن به سنّت صالحات پیشین و لزوم پرهیز از شبهات، توصیه مى کند.
در بخش یازدهم تا بخش بیستم نخست از فزونى مجهولات انسان در برابر معلومات و هشدار نسبت به هرگونه انحراف از حق و تأکید بر پیروى از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و اینکه هیچ کس بدون تأسى بر او به جایى نمى رسد سپس تأکید بر مسأله توحید و شرح بخشى از صفات خداوند و آن گاه ترسیم ناپایدارى دنیا با ذکر یک مثال زیبا سخن مى گوید.
سپس این درس را به فرزند دلبندش مى آموزد که خود را میزان داورى براى دیگران قرار دهد; آنچه را براى خود مى پسندد براى آنها بپسندد و آنچه براى خود نمى پسندد براى دیگران نپسندد. آن گاه از آفات اخلاقى مهمى; مانند خودبینى سخن مى گوید و خدمت به خلق را به عنوان زاد و توشه اى مهم براى آخرت مى شمرد و نسبت به راه پر پیچ و خمى که در مسیر آخرت است هشدار مى دهد. از اهمّیّت دعا و اینکه کلید همه خیرات و برکات است به طور مشروح سخن مى گوید و هدف آفرینش انسان را که همان زندگى جاویدان آخرت است نه چند روزه زندگى بى حاصل دنیا، براى فرزندش روشن مى سازد.
در بخش بیست و یکم تا سى ام یاد مرگ را وسیله بیدارى مى شمرد و از پیمودن راه دنیا پرستان برحذر مى دارد، از گذر سریع و ناخواسته عمر سخن مى گوید و راه هاى تهذیب نفس و پرهیز از آرزوهاى دور و دراز را نشان مى دهد و در ضمن، یک سلسه مسائل مهم اخلاقى را بر مى شمرد و بر آن تأکید مىورزد. آن گاه از طرز معاشرت با برادران دینى سخن مى گوید و نکات مهمى را در این زمینه یادآور مى شود. بر حفظ حقوق مردم و نیکى به برادران مسلمان تأکید مى کند. سپس اندرزهاى مهمى در زمینه حریص نبودن براى به دست آوردن روزى، بحث مى کند. پس از آن، بخشى از مسائل مهم مربوط به حفظ حرمت زنان و رفتار صحیح با آنها را یادآور مى شود. سپس از مسائل مربوط به مدیریت زندگى و تقسیم کار در میان افراد سخن مى گوید و سرانجام با توصیه به سپردن خویشتن به خدا و درخواست خیر دنیا و آخرت از او، نامه را پایان مى دهد.
با توجّه به آنچه گفته شد، خوانندگان عزیز تصدیق مى کنند که تا چه حد محتواى این نامه از نظر تربیت نفوس، فوق العاده داراى اهمّیّت است.
نکته دیگرى که توجّه به آن در اینجا لازم است این که مخاطب در این نامه، طبق غالب متون نهج البلاغه، امام حسن مجتبى(علیه السلام) است و در اکثر طرق این نامه (که به گفته علاّمه تسترى در شرح این نامه به پنج طریق بالغ مى شود) مخاطب آن حضرت است و تنها در یکى از طرق روایت این نامه، مخاطب محمد بن حنفیه شمرده شده است. بعضى از شارحان تأکید بر مطلب دوم دارند که  مخاطب محمد بن حفنیه است و ظاهراً دلیلشان این است که بعضى از تعبیرات این نامه نسبت به مخاطب خود با مقام عصمت امام سازگار نیست در حالى که مى دانیم این گونه تعبیرات در مقام اندرز و نصیحت پدرانه به فرزند، مطلبى رایج است. مهم این است که گرچه مخاطب در این نامه یک نفر است; ولى هدف همه شیعیان و مسلمانان جهان، بلکه همه فرزندان آدم اند; گویى امام(علیه السلام) به عنوان پدر همه انسان ها سخن مى گوید و مخاطبش امام حسن(علیه السلام) به عنوان همه فرزندان، مورد نظر است.
اینکه بعضى گفته اند امام(علیه السلام) با توجّه به مقام والاى امامت و عصمت نیاز به نصیحت و اندرز ندارد اشتباه بزرگى است، زیرا مقام والاى امامت و عصمت هرگز با تأکید بر مسائل مهم اخلاقى منافات ندارد. به همین دلیل در آن زمان که امام(علیه السلام) در بستر شهادت افتاده بود فرزندانش امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را با نام، مخاطب قرار داد و دستوراتى به آنها فرمود که از آن غافل نبودند.
نیز آنچه بعضى گفته اند که امام حسن(علیه السلام) در زمان صدور این نامه بیش از سى سال داشت و با تعبیرى که در این نامه آمده که مى فرماید: قلب جوان آماده پذیرش هرگونه تعلیمات است، سازگار نیست، اشتباه است; زیرا انسان در سن سى سالگى هنوز جوان است. علاوه بر این، اشاره شد که مخاطب در این نامه همه انسان ها به عنوان فرزندان امیرمؤمنان على(علیه السلام) هستند.
شایان توجّه اینکه در کتاب الامامه والسیاسه آمده است در داستان سقیفه هنگامى که ابوعبیده جراح مى خواست امیرمؤمنان على(علیه السلام) را از خلافت کنار بزند گفت: «یَابْنَ عَمّ إنّک حَدیثُ السِّنّ وَهؤُلاءِ مَشیخَهُ قَوْمِکَ; عموزاده تو هنوز جوانى و اینها (ابوبکر و امثال او) پیرمردان با تجربه قوم تو هستند(۱) و مى دانیم امام(علیه السلام) در آن زمان بیش از سى سال داشت.
***
این نامه از سوى چه کسى، و به چه کسى است؟
این بخش در حقیقت عنوان نامه را مشخص مى کند، زیرا معمولا به هنگام  نوشتن نامه مى نویسند: مِنْ فُلان اِلى فُلان; یعنى این نامه از سوى فلان کس به سوى فلان کس نگاشته مى شود. امام(علیه السلام) به جاى اینکه نام خود و نام فرزندش امام حسن(علیه السلام) را ببرد با ذکر اوصافى زمینه را براى اندرزهاى بسیار مهم آینده هموار مى سازد.
ابتدا شش صفت براى خود و سپس چهارده صفت براى فرزندش بیان مى فرماید که فضاى نامه را با این اوصاف کاملاً آماده و روشن و شفاف مى کند.
نخست مى فرماید: «این نامه از سوى پدرى است که عمرش رو به فناست، او به سخت گیرى زمان معترف وآفتاب زندگیش رو به غروب است (و خواه ناخواه) تسلیم گذشت دنیا (و مشکلات آن). همان کسى که در منزلگاه پیشینیانِ از دنیا رفته سکنى گزیده و فردا از آن کوچ خواهد کرد»; (مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ(۳)، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیَا(۴)، السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَى، وَالظَّاعِنِ(۵) عَنْهَا غَداً).
امام(علیه السلام) با ذکر این اوصاف براى خود اهداف مختلفى را دنبال مى کند; نخست اینکه به فرزندش مى فهماند من با کوله بار عظیمى از تجربه که با گذشت زمان برایم حاصل شده این نامه را مى نویسم. دیگر اینکه گوینده اندرزها اگر تواضع به خرج دهد و از موضع بالا و آمرانه سخن نگوید، سخنانش بسیار اثربخش تر خواهد بود. سوم اینکه پسرش بداند به زودى پدر مى رود و باید جاى پدر بنشیند و درک این حقیقت او را براى پذیرش اندرزها آماده تر مى سازد.
تعبیر به «فانِ» (که در اصل «فانى» بوده و براى هماهنگ شدن با جمله هاى بعد  یاى آن حذف شده) اشاره به این است که من قسمت عمده عمر خود را از دست داده ام و در آستانه چشم فروبستن از دنیا قرار دارم، زیرا امام(علیه السلام) این سخن را زمانى بیان فرمود که ظاهراً عمر مبارکش از شصت گذشته بود.
جمله «الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ» اشاره به حوادث سخت زمان و تلخ و شیرین هایى است که خواه ناخواه پیش مى آید.
جمله «الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ» تأکیدى است بر اینکه من در سراشیبى پایان عمر قرار گرفته ام و جمله «الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیَا» اشاره به غلبه حوادث بر انسان است.
جمله «السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَى» اشاره به این است که این منازلى که ما در آن مسکن مى کنیم غالباً ساخته و پرداخته پیشینیان است. آنها ساختند و ما در آن نشسته ایم و گاه ما مى سازیم و به آیندگان تحویل مى دهیم.
سرانجام جمله «وَالظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً» اشاره به نزدیک بودن لحظه کوچ از دنیاست; یعنى من با آگاهى از تمام این ویژگى ها و آگاهى ها قلم به دست گرفتم و مشغول نوشتن این نامه ام.
آن گاه امام(علیه السلام) مخاطب خود را بدون ذکر نام با چهارده وصف توصیف مى کند و مى فرماید: «این نامه به فرزندى است آرزومند، آرزومند چیزهایى که هرگز دست یافتنى نیست و در راهى گام نهاده است که دیگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و از جهان چشم فرو بستند) کسى که هدف بیمارى هاست و گروگان روزگار، در تیررس مصائب، بنده دنیا، بازرگان غرور، بدهکار و اسیر مرگ، هم پیمان اندوه ها، قرین غم ها، آماج آفات و بلاها، مغلوب شهوات و جانشین مردگان است»; (إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لاَ یُدْرِکُ، السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ، غَرَضِ(۶) الاَْسْقَامِ، وَرَهِینَهِ(۷) الاَْیَّامِ، وَرَمِیَّهِ(۸) الْمَصَائِبِ، وَعَبْدِ الدُّنْیَا، وَتَاجِرِ الْغُرُورِ، وَغَرِیمِ الْمَنَایَا، وَأَسِیرِ الْمَوْتِ، وَحَلِیفِ(۹) الْهُمُومِ، وَقَرِینِ الاَْحْزَانِ، وَنُصُبِ الاْفَاتِ، وَصَرِیعِ الشَّهَوَاتِ، وَخَلِیفَهِ الاَْمْوَاتِ).
نخستین وصفى که امام(علیه السلام) در اینجا براى فرزندش ـ و به بیان دیگر براى همه انسان ها ـ ذکر مى کند این است که او در این جهان به دنبال امورى مى رود که قابل وصول نیست، زیرا انسان دنیایى خالى از هرگونه مشکلات و ناراحتى ها و ناکامى ها مى خواهد در حالى که طبیعت دنیا آمیخته با مشکلات و رنج ها و مصائب است «الْمُؤَمِّلِ مَا لاَ یُدْرِکُ».
جمله «السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ» مفهومش این است که همه انسان ها در طریقى گام مى نهند که انتهاى آن مرگ و هلاکت است، همان گونه که قرآن مى گوید: (کُلُّ نَفْس ذَائِقَهُ الْمَوْتِ)(۱۰) و هیچ گونه استثنایى هم براى آن ذکر نمى کند.
جمله «غَرَضِ الاَْسْقَامِ» در واقع توضیحى است براى آنچه گذشت، زیرا انسان خواه ناخواه در این جهان هدف انواع بیمارى هاست; در کودکى و جوانى به شکلى و در پیرى به شکلى دیگر.
تعبیر به «وَرَهِینَهِ الاَْیَّامِ» با توجّه به اینکه «رهینه» معناى گروگان و اسیر دارد اشاره به این است که انسان همواره در چنگال روزها گرفتار است و گذشت زمان او را با خود مى برد; بخواهد یا نخواهد. در پایان عمر نیز وى را رها مى سازد و به قبر مى سپرد.
تعبیر «وَرَمِیَّهِ الْمَصَائِبِ» با توجّه به اینکه «رمیّه» به معناى چیزى است که وسیله نشانه گیرى براى پرتاب تیرها مى شود اشاره به این است که مصیبت ها که در جان و مال و بستگان و دوستان و عزیزان رخ مى دهد از هر سو او را نشانه گیرى کرده اند. کسى را نمى یابیم که در عمرش به مصائب مختلفى گرفتار نشود. همان گونه که امام(علیه السلام) در جاى دیگر مى فرماید: «دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَهٌ وَبِالْغَدْرِ مَعْرُوفَهٌ; دنیا سرایى است که در لابه لاى بلاها پیچیده شده و به بىوفایى معروف است».(۱۱)
از عجائب دنیا این است که تیرهاى مصائب که به او پرتاب مى شود غالباً نمى بیند که از کجاست و چگونه است ناگهان چشم باز مى کند مى بیند تیر مصیبتى بر جان او نشسته و به گفته شاعر:
وَلَوْ اَنَّنى أُرْمى بِنَبْل رَأَیْتُها *** وَلکِنَّنى أُرْمى بِغَیْرِ سِهام
«اگر تیرى که به سوى من پرتاب مى شد، تیر را مى دیدم و مى دانستم از کدام سو پرتاب شده ولى نه تیر دنیا را مى بینم (و نمى دانم از چه سویى پرتاب شده».
جمله «وَعَبْدِ الدُّنْیَا وَتَاجِرِ الْغُرُورِ» اشاره به این است که انسان همچون برده اى در چنگال هوا و هوسها و زرق و برق دنیا گرفتار است و این امور او را به هر سو مى برند و تاجر غرور بودنش بدین جهت است که او سرمایه هایى را با تلاش در این دنیا به دست مى آورد که سرابى بیش نیست و مجموعه اى از مکر و فریب است. سرمایه هایى که به زودى از دست مى رود و دیگران همیشه به آن چشم دوخته اند.
فقره «غَرِیمِ الْمَنَایَا» انسان را به شخص بدهکارى تشبیه مى کند که طلبکار او مرگ است; مرگى که جان او را مى گیرد و جسمش را در خاک پنهان مى سازد و تعبیر به «أَسِیرِ الْمَوْتِ» همان مطلب را به شکل دیگرى بیان مى کند; گاه مى فرماید: بدهکار مرگ و گاه مى فرماید: اسیر موت است.
جملات «حَلِیفِ الْهُمُومِ; هم پیمان اندوه ها» و «قَرِینِ الاَْحْزَانِ; قرین غم ها» اشاره به این است که سراسر زندگى آمیخته با انواع غم و اندوه است; غم روزى، غم بیمارى، غم از دست دادن فرصت ها، غم خیانت هاى بعضى از دوستان و غم توطئه هاى دشمنان. آیا مى توان کسى را پیدا کرد که در طول عمر اسیر این غم ها نشده باشد.
در اینجا اشاره به داستان معروف اسکندر بد نیست; هنگامى که مى خواست از دنیا برود مادرش زنده بود و مى دانست بسیار ناراحت مى شود. تدبیرى اندیشید که مایه تخفیف آلام او شود به او گفت: مادر بر مرگ من اشک بریز و عزاى مرا گرم کن; ولى تنها گریه مکن؛ گروهى را دعوت کن که تو را در این امر یارى کنند و کسانى که براى من گریه کنند; نه براى گرفتارى ها و مصائب خویشتن.
مادر وصیّت فرزند را بعد از مرگ او عمل کرد به سراغ همسایگان و دوستان و خویشاوندان و آشنایان رفت. از هرکس سؤال مى کرد که تو غم و اندوهى ندارى؟ غم خود را با او در میان گذاشت; یکى گفت همسرم از دنیا رفته دیگرى گفت به مصیبت فرزند گرفتارم، سومى گفت در معاملات زیان سختى دیده ام و چهارمى از بیمارى و درد خود سخن گفت. مادر فهمید که دلى بى غم در این جهان نیست و طبق ضرب المثل معروف «اَلْبَلِیَّهُ إذا عَمَّتْ طابَتْ; بلا و مصیبت هرگاه عمومى شود قابل تحمل است» مصیبت فرزند براى او قابل تحمل شد.
تعبیر به «نُصُبِ الاْفَاتِ وَصَرِیعِ الشَّهَوَاتِ» با توجّه به اینکه «نُصُب» به معناى اهدافى است که تیر اندازان آن را نشانه گیرى مى کنند و «صَریع» به معناى کسى است که مغلوب مى شود و به زمین مى افتد، اشاره به آفات مختلفى است که از هر سو انسان را هدف گیرى مى کند و شهواتى که او را به زانو در آورده تاب مقاومت در برابر آن ندارد.
جمله «خَلِیفَهِ الاَْمْوَاتِ» اشاره به این است که اى انسان فراموش نکن تو جانشین مردگانى و در آینده به آنها خواهى پیوست و کسان دیگرى جانشین تو مى شوند و این رشته همچنان ادامه مى یابد و سر دراز دارد.
جالب اینکه امام(علیه السلام) در معرفى خود شش صفت و در معرفى فرزندش چهارده صفت از مشکلاتى که هر انسانى در زندگى دنیا با آن روبه روست، بیان فرموده است; یعنى در واقع در مقابل هر وصف خویش دو وصف از فرزندش و در برابر هر مشکل خود دو مشکل از مخاطبش را بازگو مى کند.
***
سبب نگاشتن این نامه:
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود، از وضع خویشتن شروع مى کند و در ضمن، انگیزه خود را براى اقدام به این وصیّت نامه اخلاقى و انسانى شرح مى دهد و به طور خلاصه مى فرماید: من به خود نگاه کردم دیدم ستاره عمرم رو به افول نهاده و باید در فکر خویشتن باشم و آماده سفر آخرت شوم; ولى از آنجا که تو را بخشى از وجود خود، بلکه تمام وجود خود مى بینم خویش را ناگزیر از این اندرزها و نصیحت ها و هشدارها دیدم. مى فرماید:
«اما بعد آگاهیم از پشت کردن دنیا و چیره شدن روزگار و روى آوردن آخرت به سوى من، مرا از یاد غیر خودم و توجّه به دنیا و اهل آن باز داشته»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیَا عَنِّی، وَجُمُوحِ(۱۲) الدَّهْرِ عَلَیَّ وَإِقْبَالِ الاْخِرَهِ إِلَیَّ، مَا یَزَعُنِی(۱۳) عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ، وَالاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی(۱۴)).
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن چنین نتیجه گیرى مى کند که: «این توجّه سبب شده، اشتغال به خویشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنیا در دست آنهاست) باز دارد و از هواى نفس مانع شود و حقیقتِ سرنوشتم را براى من روشن سازد و همین امر مرا به مرحله اى رسانده که سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد، سراسر راستى است و دروغ به آن آمیخته نیست»; (غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی، فَصَدَفَنِی(۱۵) رَأْیِی وَصَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ، وَصَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی، فَأَفْضَى(۱۶) بِی إِلَى جِدّ لاَ یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ، وَصِدْق لاَ یَشُوبُهُ کَذِبٌ).
اشاره به اینکه پشت کردن دنیا، سبب بیدارى انسان است، زیرا خود را در آستانه انتقال از دنیا مى بیند و همین امر موجب مى شود که از هواى نفس بپرهیزد و به طور جدى به سرنوشت خویش بیندیشد; از هوا و هوس بپرهیزد، سرگرمى هاى غافل کننده را کنار زند، به خویشتن راست بگوید و دور از هرگونه تعصب و سهل انگارى، به آینده خود; یعنى سفر آخرت فکر کند.
امام(علیه السلام) این مقدمه را ظاهراً به دو منظور بیان فرمود: نخست اینکه مخاطب کاملاً باور کند که آنچه به او گفته مى شود کاملا جدى است و نتیجه مطالعه اى عمیق نسبت به حال و آینده است. دیگر اینکه به فرزندش نیز هشدار دهد که چنین آینده اى را نیز در پیش دارد و همیشه جوان نمى ماند (هرچند جوانى دلیل بر اعتماد و اطمینان به زندگى نیست) بلکه چیزى نمى گذرد که کاروان عمر به منزلگاه نهایى نزدیک مى شود. مبادا فرزندش گرفتار غرور جوانى شود و آینده خویش را به دست فراموشى بسپارد.
آن گاه امام(علیه السلام) به سراغ این نکته مى رود که چرا به فکر اندرز گسترده اى به فرزندش افتاده در حالى که توجّه امام(علیه السلام) به سرنوشت خویش است مى فرماید: «چون تو را جزیى از وجود خود بلکه تمام وجود خودم یافتم گویى که اگر ناراحتى به تو رسد، به من رسیده و اگر مرگ دامانت را بگیرد گویا دامن مرا گرفته، به این جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود یافتم، از این رو این نامه را براى تو نوشتم تا تکیه گاه و پشتوانه تو باشد خواه من زنده باشم یا نباشم»;
(وَوَجَدْتُکَ بَعْضِی، بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی، حَتَّى کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی، وَکَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی، فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی، فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی مُسْتَظْهِراً(۱۷) بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ).
تعبیر امام(علیه السلام) به اینکه تو را بعضى از وجود خود یافتم تفسیر روشنى دارد، زیرا فرزند از پدر و مادر متولد مى شود و اجزاى او برگرفته از اجزاى آنهاست. اما اینکه مى فرماید: تو را تمام وجود خودم یافتم; ممکن است اشاره به این باشد که تو امام بعد از من و جانشین منى، بنابراین تمام وجود من در تو تجلى مى کند و تو تجلى گاه تمام وجود منى.
این احتمال نیز وجود دارد که این جمله اشاره به مجموعه صفات جسمانى و روحانى باشد که به حکم قانون وراثت از پدران به فرزندان مى رسد و فرزندان واجد صفات روحانى و جسمانى پدرند.
در میان عرب نیز ضرب المثل هایى است از جمله شعر معروف شاعر است که مى گوید:
إنّما أوْلادُنا بَیْنَنا *** أکْبادُنا تَمْشى عَلَى الاَْرْضِ
فرزندان ما جگران ما هستند که بر روى زمین راه مى روند.(۱۸)
در شرح نهج البلاغه مرحوم تسترى آمده است که مردى اعرابى فرزند از دست رفته اش را دفن کرد و سپس گفت:
دَفَنْتُ بِنَفْسى بَعْضَ نَفْسى فَأصْحَبَتْ *** وَلِلنَّفْسِ مِنْها دافِنٌ وَدَفینٌ
بخشى از وجودم را با دست خود به خاک سپردم و نگریستم که دفن کننده و دفن شونده یکى است.(۱۹)
جمله «حَتَّى کَأَنَّ شَیْئاً …» در واقع توضیحى و دلیلى است در اینکه چگونه فرزند دلبندش بعض وجود او و یا همه وجود اوست مى فرماید: به همین دلیل هر مصیبتى و هر درد و رنجى به تو برسد گویى به من رسیده حتى اگر مرگ دامنت را بگیرد گویى دامن مرا گرفته است، چون همه چیز خود را در تو مى بینم و تو تمام هستى منى. به هر حال این اهتمام امام(علیه السلام) به امر فرزندش انگیزه اصلى بیان این وصیّت نامه طولانى که مجموعه اى است از بهترین اندرزها و هدایت ها در زمینه توحید، معاد، آداب زندگى، آداب تهذیب نفس و راه و رسم درست زیستن در جامعه و از آنجا که امام(علیه السلام) به مقتضاى حدیث معروف «أَنَا وَعَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الاُْمَّه»(۲۰) پدر تمام امّت است، مخاطب در این وصیّت نامه در واقع همه امّتند.
جمله «إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ» اشاره به جاودانگى محتواى این نامه است و در واقع چنین است با اینکه بیش از هزار سال بر آن گذشته کاملا تازه و شاداب، بالنده و پربار است و مصداق روشنى است از آیه شریفه (کَشَجَرَه طَیِّبَه أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِى السَّمَاءِ * تُؤْتِى أُکُلَهَا کُلَّ حِین بِإِذْنِ رَبِّهَا).(۲۱)
***
پی نوشت:
۱ . این واژه گاه به صورت تثنیه (با فتح راء) و گاه به صورت جمع (با کسر راء) خوانده شده. در صورت اول اشاره به مکانى است که در میان حلب و قنّسرین از اراضى شام واقع شده و در صورت دوم ممکن است اشاره به همان مکان به اعتبار حضور اقوام مختلف در آنجا باشد. 
۲ . سند نامه: این نامه به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه، از مشهورترین نامه ها و وصایاى امام امیرمؤمنان(علیه السلام) است که گروهى از برجسته ترین دانشمندان اسلام آن را پیش از تولد سیّد رضى در کتاب هاى خود آورده اند; از جمله مرحوم کلینى در کتاب الرسائل و مرحوم حسن بن عبدالله عسکرى (از اساتید شیخ صدوق) در کتاب الزواجر والمواعظ و نویسنده عقد الفرید در دو بخش از کتاب خود در باب مواعظ الاباء للابناء و نویسنده کتاب تحف العقول، حسن بن على بن شعبه حرانی در ضمن سخنان امیر مؤمنان على(علیه السلام). شیخ صدوق نیز بخش هایى از آن را در دو جاى کتاب من لا یحضر آورده است. بعد از سیّد رضى نیز گروه کثیرى آن را در کتاب هاى خود ذکر کرده اند. مرحوم سیّد بن طاووس در آخر کتاب کشف المحجه، ضمن بیان این وصیّت نامه با اسناد متعدّدى آن را نقل مى کند. مجموعه اسنادى که بزرگان براى این نامه ذکر کرده اند به شش سند بالغ مى شود (و از مجموع این اسناد و نقل این همه بزرگان به خوبى روشن مى شود که در انتساب این نامه به امیرمؤمنان على(علیه السلام) جاى هیچ گونه تأملى نیست. اضافه بر اینکه محتواى آن نیز به قدرى عالى است که صدور آن از غیر امام معصوم امکان ندارد) (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۰۷-۳۱۱).
۳ . «زمان» در اصل به همان معناى معروف آن است که شامل اوقات کوتاه و طولانى مى شود; ولى از آنجا که زمان در این دنیا همراه با حوادث گوناگون تلخ و شیرین است، این واژه گاه اشاره به همین معناست و «المُقِرُّ لِلزّمان» اشاره به کسى است که قبول دارد دنیا دار حوادث است ولى در عمل با آن هماهنگ نیست. 
۴ . در بسیارى از متون و شروح نهج البلاغه بعد از این وصف صفت دیگرى نیز به عنوان «الذامُّ لِلدُّنْیا; نکوهش گر دنیا» آمده است که با توجّه به آن، هفت وصف مى شود. 
۵ . «الظّاعِن» به معناى کوچ کننده از ریشه «ظعن» بر وزن «طعن» به معناى کوچ کردن گرفته شده است. 
۶ . «غرض» به معناى هدفى است که به سوى آن تیراندازى مى شود. 
۷ . «رهینه» به معناى گروگان است. 
۸ . «رمیه» تعبیر دیگرى از «غرض» و «هدف» است (صفت مشبهه اى است که معناى مفعولى دارد). 
۹ . «حلیف» به معناى هم پیمان از ریشه «حلف» بر وزن «حرف» به معناى سوگند و پیمان گرفته شده است. 
۱۰ . آل عمران، آیه ۱۸۵. 
۱۱ . نهج البلاغه، خطبه ۲۲۶.
۱۲ . «جُمُوح» به معناى سرکشى کردن و «جَمُوح» بر وزن «قبول» در اصل به معناى حیوان چموش است. سپس به انسان هاى سرکش و حتى حوادث و برنامه هایى که در اختیار انسان نیست اطلاق شده است. 
۱۳ . «یَزَع» از ریشه «وزع» بر وزن «وضع» به معناى باز داشتن گرفته شده است. 
۱۴ . «ما وَرائى» اشاره به مردم دنیا، مقامات، ثروت ها و امثال آن است و هدف امام(علیه السلام) بیان این حقیقت است که توجّه به قرب انتقال از دنیا مرا از امور دنیوى باز داشته و متوجه سرنوشت آینده ام ساخته و جاى تعجب است که بعضى از شارحان نهج البلاغه، «ما وَرائى» را به معناى آخرت گرفته اند در حالى که مفهوم جمله در این صورت چنین مى شود: توجّه به پایان عمر مرا از اهتمام به امر آخرت باز داشته و این تفسیرى است نادرست. 
۱۵ . «صدف» از ریشه «صدف» بر وزن «حذف» به معناى اعراض کردن و روى گرداندن از چیزى است. 
۱۶ . «اَفْضى» از ریشه «افضاء» و «فضا» گرفته شده و به معناى وصول به چیزى است گویى در «فضا»ى او وارد شده است. 
۱۷ . «مستظهرا» از ریشه «استظهار» به معناى طلب پشتیبانى از کسى یا از چیزى است. 
۱۸ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۶۱. 
۱۹ . شرح نهج البلاغه تسترى، ج ۸، ص ۳۳۰. 
۲۰ . بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۹۵ . 
۲۱. ابراهیم، آیه ۲۴ و ۲۵.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: پندهای کوتاه

فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اللَّهِ أَیْ بُنَیَّ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَهِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ، وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ. أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَهِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَهِ وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَهِ وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَهَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا، فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّهِ وَ حَلُّوا دیارَ الْغُرْبَهِ وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ، فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ.

پسرم همانا تو را به ترس از خدا سفارش مى کنم که پیوسته در فرمان او باشى، و دلت را با یاد خدا زنده کنى، و به ریسمان او چنگ زنى، چه وسیله اى مطمئن تر از رابطه تو با خداست اگر سر رشته آن را در دست گیرى. دلت را با اندرز نیکو زنده کن، هواى نفس را با بى اعتنایى به حرام بمیران، جان را با یقین نیرومند کن، و با نور حکمت روشنائى بخش، و با یاد مرگ آرام کن، به نابودى از او اعتراف گیر، و با بررسى تحولات ناگوار دنیا به او آگاهى بخش، و از دگرگونى روزگار، و زشتى هاى گردش شب و روز او را بترسان، تاریخ گذشتگان را بر او بنما، و آنچه که بر سر پیشینیان آمده است به یادش آور. 
در دیار و آثار ویران رفتگان گردش کن، و بیندیش که آنها چه کردند از کجا کوچ کرده، و در کجا فرود آمدند از جمع دوستان جدا شده و به دیار غربت سفر کردند، گویا زمانى نمى گذرد که تو هم یکى از آنانى پس جایگاه آینده را آباد کن، آخرت را به دنیا مفروش.
محکم ترین وسیله نجات:
در این بخش از نامه، امام(علیه السلام) اندرزهاى روح پرور و سازنده خود را آغاز مى کند و در عبارات کوتاه چهار دستور به فرزندش مى دهد; دستوراتى که عصاره همه فضیلت هاست مى فرماید: «پسرم تو را به تقواى الهى و التزام به فرمان او و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ریسمان الهى توصیه مى کنم»; (فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اللهِ ـ أَیْ بُنَیَّ ـ وَلُزُومِ أَمْرِهِ، وَعِمَارَهِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ، وَالاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ).
سفارش به تقوا همان سفارشى است که همه انبیا و اوصیا سر آغاز برنامه هاى خود بعد از ایمان به پروردگار قرار داده اند; همان تقوایى که زاد و توشه راه آخرت و ملاک فضیلت و برترى انسان ها بر یکدیگر و کلید در بهشت است. تقوا به معناى خداترسى درونى و پرهیز از هرگونه گناه و احساس مسئولیت در پیشگاه پروردگار که سد محکمى در میان انسان و گناهان ایجاد مى کند. مرحله ادناى آن عدالت و مرحله اعلاى آن عصمت است.
در دومین دستور به التزام به اوامر الهى اشاره مى کند، همان چیزى که بارها در قرآن مجید به عنوان (اطیعوا الله) آمده و از میوه هاى درخت پربار تقوا ست.
تعبیر به «عِمَارَهِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ» اشاره به اهمّیّت ذکر الله است که بدون آن خانه قلب ویران مى شود و جولانگاه لشکر شیطان. قرآن مجید مى فرماید: (أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(۱) هم آبادى دل ها و هم آرامش آن در سایه ذکر خداست نه تنها ذکر لفظى ـ هرچند ذکر لفظى هم بسیار مهم است ـ بلکه ذکر عملى آن گونه که در روایات وارد شده که امام باقر(علیه السلام) فرمود: «سه چیز است که انجام آن از مشکل ترین کارهاست و سومین آن را «ذِکْرُ اللهِ عَلَى کُلِّ حَال; ذکر خدا در هر حال» بیان فرمود. سپس در تفسیر ذکر چنین مى فرماید: «وَهُوَ أن یَذْکُرُ اللهَ عَزَجَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِیَهِ یَهُمُّ بِهَا فَیَحُولُ ذِکْرُ اللهِ بَیْنَهُ وَبَیْنَ تِلْکَ الْمَعْصِیَهِ وَهُوَ قَوْلُ اللهِ عَزَجَلَّ: (إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُّبْصِرُونَ)(۲); ذکر خدا آن است که چون تصمیمى بر معصیت مى گیرد خداوند عز و جل را یاد کند و یاد خدا میان او و آن معصیت حائل شود و این همان چیزى است که خداوند عز و جل در قرآن فرموده است: پرهیزکاران هنگامى که گرفتار وسوسه هاى شیطان شوند، به یا (خدا و پاداش و کیفر او) مى افتند; و (در پرتو یاد او، راه حق را مى بینند و) در این هنگام بینا مى شوند».(۳)
و تعبیر به «الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ» اشاره به چنگ زدن به قرآن مجید است که همه برنامه هاى سعادت در آن هست و درخود قرآن به آن اشاره شده است: «(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمیعاً وَلا تَفَرَّقُوا); و همگى به ریسمان خدا (قرآن، و هرگونه وحدت الهى)، چنگ زنید و پراکنده نشوید».(۴)
مى دانیم براى حبل الله در آیه شریفه مزبور معانى بسیارى ذکر کرده اند; بعضى از مفسّران آن را اشاره به قرآن، بعضى اشاره به اسلام و بعضى گفته اند که منظور خاندان پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) است ولى در میان این تفاسیر اختلافى نیست، زیرا «حبل الله» به معناى ارتباط با خداست که تمام اینها را شامل مى شود.
به همین دلیل امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «و کدام وسیله مى تواند میان تو و خداوند مطمئن تر از حبل الله باشد اگر به آن چنگ زنى و دامان آن را بگیرى»; (وَأَیُّ سَبَب أَوْثَقُ مِنْ سَبَب بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ).
تعبیر به حبل (ریسمان و طناب) اشاره به این است که چون انسان بدون تربیت الهى در قعر چاه طبیعت گرفتار است، ریسمانى محکم لازم است که به آن چنگ زند و از آن چاه در آید و این ریسمان همان قرآن و اسلام و عترت است.
***
دل را با اندرز زنده کن:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه، دوازده اندرز مهم که سبب تکامل روح و جان و پیدایش حیات معنوى در انسان است بیان فرموده اند.
نخست مى فرماید: «(پسرم) قلب خویش را با موعظه زنده کن و هواى نفس را با زهد (و بى اعتنایى به زرق و برق دنیا) بمیران. دل را با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانى و با یاد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فناى دنیا وا دار»; (أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَهِ، وَأَمِتْهُ بِالزَّهَادَهِ، وَقَوِّهِ بِالْیَقِینِ، وَنَوِّرْهُ بِالْحِکْمَهِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَقَرِّرْهُ(۵) بِالْفَنَاءِ).
امام(علیه السلام) در این شش دستور از احیاى قلب شروع مى کند قلب که در این گونه موارد به معناى روح و عقل و ادراک است تا زنده نشود هیچ قدمى به سوى تکامل و تعالى برداشته نخواهد شد و سیر الى الله در همان جا متوقف مى گردد. آنچه مایه حیات قلب است موعظه ها و اندرزهایى است که از سوى خداوند در قرآن و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام) در روایاتشان و همچنین از سوى حوادث روزگار و تاریخ بشر بیان مى شود.
حقیقت موعظه و اندرز، توصیه به نیکى ها و خوبى ها و پرهیز از بدى ها و زشتى هاست که هرگاه با دلایل و شواهد همراه باشد و از دل بر آید و آمیخته با خیرخواهى و دلسوزى باشد بر دل مى نشیند.
جمله «أَمِتْهُ بِالزَّهَادَهِ; دل را با زهد بمیران» منظور قلبى است که اسیر هوا و هوس ها باشد. چنین قلبى باید با زهد بمیرد و حیاتى با موعظه از سر بگیرد. این تعبیرِ بسیار جالبى است که امام(علیه السلام) نخست به احیاى قلب دستور مى دهد و بعد به اماته و میراندن او; دستور نخستین ناظر به جنبه هاى مثبت عقل و روح و دستور دوم ناظر به جنبه هاى منفى و اسیر بودن عقل در چنگال شهوات است. در واقع قلب و روح انسان به باغى مى ماند که درختان بارور و بوته هایى از گل هاى رنگارنگ دارد و در عین حال علف هرزه هاى فراوانى در لابه لاى آن درختان به چشم مى خورد. احیاى این باغ به پرورش دادن آن درختان و بوته هاى گل است و میراندن آن به حذف و نابودى علف هرزه هاى مزاحم است.
بعد از آنکه قلب با موعظه زنده شد و عوامل مزاحم با زهد حذف گردید، نوبت به تقویت آن مى رسد. امام(علیه السلام) در جمله «وَقَوِّهِ بِالْیَقِینِ» از تقویت آن به یقین سخن مى گوید، یقینى که از مطالعه اسرار آفرینش و یا عبادت و بندگى خدا حاصل مى شود و به دنبال تقویت، به نورانى کردن دل مى پردازد و در جمله «وَنَوِّرْهُ بِالْحِکْمَهِ» طریق نورانى ساختن آن را که فزونى علم و دانش است نشان مى دهد.
از آنجا که روح آدمى ممکن است سرکشى کند، راه مهار کردن آن را در پنجمین و ششمین جمله ها «وَذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَقَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ» نشان مى دهد، زیرا یاد مرگ و اقرار به فنا، هر انسان سرکش و چموشى را وادار به تسلیم مى کند. بسیار دیده ایم هنگامى که عزیزى در حادثه اى ناگهانى از دنیا مى رود و افراد زیادى از نیکان و بدان در تشییع و مجالس یادبود او شرکت مى کنند، آثار تذلل و تسلیم در همه چهره ها نمایان است. ممکن است این تأثیر موقتى باشد; ولى به هر حال نشان مى دهد که ذکر موت و اقرار به فنا اگر ادامه یابد، همواره در مهار کردن نفس سرکش و شهوات نقش اصلى را خواهد داشت.
به دنبال این شش دستور و در تکمیل جمله هاى پنجم و ششم، امام(علیه السلام) چند دستور دیگر مى دهد مى فرماید: «با نشان دادن فجایع دنیا، قلب را بینا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتى هاى گردش شب و روز آن را برحذر دار»; (وَبَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا، وَحَذِّرْهُ صَوْلَهَ الدَّهْرِ وَفُحْشَ(۶) تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَالاَْیَّامِ).
گاه بر قلب انسان پرده هاى غفلت و هوا و هوس چنان فرو مى افتد که از درک حقایق مربوط به زندگى و سعادت خویش باز مى ماند. براى کنار زدن این پرده هاى غفلت و بینا ساختن دل، چیزى بهتر از آن نیست که انسان حوادث تلخ دنیا و آفات و بلاها و دگرگونى هاى ناگهانى را که در زندگى قدرتمندان جهان نمونه هاى زیادى از آن دیده مى شود، مورد دقت قرار دهد و بینایى را به دل باز گرداند.
تعبیر به «فَجَائِعَ الدُّنْیَا» اشاره به فجایع مردم دنیاست که همواره دگرگونى هایى را به دنبال دارد، یا اشاره به حوادث تلخى که ناخواسته در زندگى انسان ها رخ مى دهد.
جمله «صَوْلَهَ الدَّهْرِ» با توجّه به اینکه «صَوْلَه» به معناى حمله قاهرانه است، خواه این حمله از سوى حیوان درنده اى باشد یا انسان نیرومندِ ظالم، اشاره به آفات و بلاها و بیمارى ها و ناکامى ها ست که همچون حیوان درنده اى به انسان حمله مى کند در حالى که در مقابل آن قادر به دفاع از خویشتن نیست.
فقره «فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَالاَْیَّامِ» با توجّه به اینکه فحش به معناى هرگونه کار زشت و ناخوشایند است اشاره به این دارد که با گذشت روزها و شب ها دگرگونى هاى ناخوشایندى در زندگى فرد و جوامع بشرى رخ مى دهد و فضاى زندگى را تیره و تار مى سازد. اگر انسان در این امور دقت کند بر بینایى او نسبت به حقایق این جهان و مسیر صحیح زندگى مى افزاید.
آن گاه امام(علیه السلام) به شرح این مطلب مى پردازد و مى فرماید: «و اخبار گذشتگان را بر او (بر نفس خود) عرضه نما و مصایبى که به اقوام قبل از تو رسیده به او یادآورى کن. در دیار و آثار (ویران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند، از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند»; (وَاعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ، وَذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الاَْوَّلِینَ، وَسِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَآثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُواعَمَّا انْتَقَلُوا وَأَیْنَ حَلُّوا(۷) وَنَزَلُوا).
این همان چیزى است که قرآن مجید بارها بر آن تأکید نموده از جمله مى فرماید: «(قُلْ سِیرُوا فِى الاَْرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ); بگو در زمین سیر کنید و بنگرید عاقبت کسانى که قبل از شما بودند چگونه بود؟».(۸)
نیز مى فرماید: «(أَفَلَمْ یَسیرُوا فِى الاَْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الاَْبْصارُ وَلکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ); آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دلهایى داشته باشند که (حقیقت را) با آن درک کنند; یا گوش هایى که با آن (نداى حق را) بشنوند؟! زیرا (بسیار مى شود که) چشم هاى ظاهر نابینا نمى شود، بلکه دلهایى که در سینه هاست کور مى گردد».(۹)
مهم این است که در گوشه و کنار این کره خاکى در بسیارى از شهرها و روستاها آثارى از پیشینیان دیده مى شود; آثارى خاموش که گذشت روزگار آنها را به ویرانى کشیده; ولى در عین خاموشى هزار زبان دارند و با ما سخن مى گویند و سرانجام زندگى دنیا را به همه ما نشان مى دهند بسیارى از مردم به دیدن این آثار مى روند و به آن افتخار مى کنند که این آثار تاریخى نشانگر تمدن پیشین ماست در حالى که اگر از آنها درس عبرت بگیرند سزاوارتر است آن گونه که خاقانى ها از دیدن کاخ کسرى ها چنان درسى آموختند.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن شرح بیشترى بیان کرده مى فرماید: «هرگاه در وضع آنها بنگرى خواهى دید آنها از میان دوستان خود خارج شده در دیار غربت بار انداختند گویا طولى نمى کشد که تو هم یکى از آنها خواهى شد (و در همان مسیر به سوى آنها خواهى شتافت)»; (فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الاَْحِبَّهِ، وَحَلُّوا دِیَارَ الْغُرْبَهِ، وَکَأَنَّکَ عَنْ قَلِیل قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ).
آرى در هر چیز تردید کنیم در این حقیقت که همه ما بدون استثنا همان مسیر پیشینیان را خواهیم پیمود، تردید نخواهیم کرد. روزى فرا مى رسد که با همسر، فرزند، دوستان، اموال، مقامات و وسایل زندگى وداع خواهیم گفت، همه را مى گذاریم و مى رویم.
***
نکته ها:
۱. حیات و آبادى قلب
امام(علیه السلام) در آغاز این فقره به احیاى قلب به وسیله موعظه اشاره فرموده و در فراز قبل به عمران و آبادى قلب. به یقین منظور از قلب در این عبارات و امثال آن، آن عضو مخصوصى نیست که در درون سینه است و کارش ایجاد گردش خون در تمام اعضاست، بلکه منظور آن روح و عقل آدمى است همان گونه که در منابع لغت نیز آمده است.
اما این روح انسانى است که باید به وسیله موعظه و تقوا، احیا و آباد شود، زیرا مى دانیم انسان داراى سه روح و گاه چهار روح است: روح نباتى که اثرش نمو جسم و تغذیه و تکثیر مثل است. و روح حیوانى که افزون بر آن اثرش حس و حرکت است; ناخن و موى انسان فقط روح نباتى دارد به همین دلیل با چیدن آن هیچ احساسى به انسان دست نمى دهد; ولى گوشت و ماهیچه او علاوه بر روح نباتى، روح حیوانى نیز دارد و کمترین آسیب به آن، انسان را ناراحت مى کند. اما روح انسانى که اثر بارز آن درک و شعور و ابتکار و خلاقیت و تجزیه و تحلیل مسائل مختلف است، حقیقتى است اضافه بر روح نباتى و حیوانى. البتّه افرادى هستند که روح چهارمى نیز دارند که از آن به روح القدس تعبیر مى شود. حقایقى را درک مى کنند که افراد عادى از آن بى خبرند (روح القدس گاهى اشاره به جبرئیل است و گاهى به فرشته اعظم از او) تعبیرى که در بعضى روایات به «روح الایمان» است، شاید اشاره به همین مرتبه عالى روح انسانى باشد.
در حدیث از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إذا زَنَى الرَّجُلُ فارَقَهُ رُوحُ الإیمانِ; هنگامى که کسى زنا کند روح ایمان از او جدا مى شود (مگر اینکه توبه کند و جبران نماید)».(۱۰)
در بعضى از روایات روح القدس مرتبه بالاترى از روح ایمان شمرده شده و تعبیر به ارواح پنج گانه در آن آمده است.(۱۱)
سخن در روح انسانى است که گاه به اندازه اى قوى مى شود که همه وجود انسان را روشن مى سازد و گاه به قدرى ضعیف مى گردد که به آن مرده مى گویند.
امام حسن مجتبى(علیه السلام) مى فرماید: «التَّفَکُّرُ حَیَاهُ قَلْبِ الْبَصِیرِ; تفکر موجب زنده شدن قلب بیناست».(۱۲) در حدیث دیگرى از آن حضرت مى خوانیم: «عَلَیْکُمْ بِالْفِکْرِ فَإِنَّهُ حَیَاهُ قَلْبِ الْبَصِیرِ وَمَفَاتِیحُ أَبْوَابِ الحِکْمَهِ; بر شما باد به اندیشیدن که موجب حیاه قلبِ بینا مى شود و کلید درهاى دانش است».(۱۳)
در مقابل آن از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است: «أَرْبَعٌ یُمِتْنَ الْقَلْبَ: الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ وَکَثْرَهُ مُنَاقَشَهِ النِّسَاءِ یَعْنِی مُحَادَثَتَهُنَّ وَمُمَارَاهُ الاَْحْمَقِ… وَمُجَالَسَهُ الْمَوْتَى فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللهِ وَمَا الْمَوْتَى قَالَ کُلُّ غَنِیّ مُتْرَف; چهار چیز است که قلب را مى میراند: تکرار گناه و گفتگوى زیاد با زنان (بى بند و بار) و جدال و جر و بحث با افراد احمق و همنشینى با مردگان. کسى سؤال کرد اى رسول خدا منظور از مردگان در اینجا چیست؟ فرمود: ثروتمندان خوش گذران و مست ثروت».(۱۴)
نیز در روایات از امیر  مؤمنان على(علیه السلام) نقل شده که فرمود: «لِقاءُ أهْلِ الْمَعْرِفَهِ عِمارَهُ الْقُلُوبِ وَمُسْتَفادُ الْحِکْمَهِ; ملاقات با اهل معرفت سبب آبادى دل ها و به دست آوردن دانش است»(۱۵) و در تعبیر دیگر فرمود: «عِمارَهُ الْقُلُوبِ فى مُعاشَرَهَ ذَوِى الْعُقُولِ; آبادى دل ها در معاشرت با خردمندان است».(۱۶)
البتّه همان گونه که در روایات بالا آمده، قلب انسان گاه به صورت ویرانه یا بیمار در مى آید و گاه به کلى از دست مى رود و شایسته نام مرده مى شود. امام(علیه السلام)در وصیّت نامه بالا هم سفارش به احیاى قلب کرده است و هم عمران و آبادى آن. ذکر خدا سبب آبادى قلب و موعظه وسیله احیاى آن است.
۲. واعظان و اندرزگویان بى شمار
هنگامى که سخن از واعظ به میان مى آید، ذهن همه متوجه انسان فرهیخته و استادى روشن بین و مردى با تقوا مى شود که با استفاده از آیات قرآن مجید و روایات معصومین و تجارب و مطالعاتى که داشته به دیگران اندرز مى دهد. در حالى که در روایات، از واعظان دیگرى غیر از آن نیز نام برده شده است; از جمله حوادث تلخ و ناگوار دنیا و دگرگونى جهان که امام(علیه السلام) در ادامه گفتار «أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَهِ» به آن اشاره فرموده اند.
پندهاى دیگر، تاریخ پیشینیان، قصرهاى ویران شده، قبرهاى خاموش و دیار متروک آنهاست که با زبان بى زبانى هزار گونه اندرز دارند و امام(علیه السلام) در ادامه همین سخن به آن اشاره فرموده است.
واعظ دیگرى که در سخن دیگرى از امام(علیه السلام) (خطبه ۱۸۸) آمده، جسم بى جان مردگان است مى فرماید: «فَکَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَایَنْتُمُوهُمْ حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَیْرَ رَاکِبین; مردگانى که به سوى قبرهایشان بدون اختیار مى برند براى پند و اندرز شما کافى هستند».(۱۷)
اندرزگوى دیگرى که در کلمات قصار امام(علیه السلام) آمده واعظ درونى; یعنى همان وجدان بیدار آدمى است مى فرماید: «وَمَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَیْهِ مِنَ اللهِ حَافِظٌ; کسى که از درون وجود خود واعظى داشته باشد خداوند حافظ و نگهبانى براى او قرار مى دهد»(۱۸) این واعظ نفسانى همان است که قرآن در سوره شمس به آن اشاره کرده مى فرماید: «(وَنَفْس وَما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها); و قسم به روح آدمى و آن کس که آن را (آفریده و) موزون ساخته سپس فجور و تقوا (شر و خیرش) را به او الهام کرده است».(۱۹)
واعظ دیگر همان است که امام کاظم(علیه السلام) در برابر هارون الرشید بیان کرد آن گاه که هارون از امام(علیه السلام) تقاضاى موعظه کرد آن حضرت در بیانى کوتاه و پر معنا فرمود: «ما مِنْ شَیْء تَراهُ عَیْنَیْکِ إلاّ وَفیهِ مَوْعِظَهٌ; هیچ چیزى را چشمت نمى بیند جز آنکه در آن موعظه اى است».(۲۰)
یعنى ستارگانِ فروزان آسمان، خورشید و ماه درخشان، قامت خمیده پیران، موى سپید سالخوردگان، برگ هاى خشکیده درختان در فصل خزان، قبرهاى خاموش مردگان و قصرهاى ویران شده شاهان هر یک با زبان بى زبانى درسى از عبرت مى آموزند.
اگر هارون تنها به حوادث تکان دهنده اى که در تاریخ بنى امیّه و بنى عباس روى داد نگاه مى کرد بهترین اندرزها را به او مى آموخت.
بنابراین فرمایش امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه: «أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَهِ; قلب خود را با موعظه زنده کن» مفهوم وسیعى دارد که تمام واعظان را شامل مى شود.
ابوالفرج اصفهانى در کتاب اغانى مى نویسد: «خرقاء دختر نعمان (یکى از سران عرب) هنگامى که مى خواست به عبادتگاه خود برود جاده را از پارچه هاى حریر و دیبا و خز مفروش مى ساختند و کنیزان به استقبال او مى شتافتند و او را همراهى مى کردند تا به عبادتگاه برود و به منزل خویش بازگردد. هنگامى که سعد بن ابى وقاص به قادسیه آمد و لشکر ساسانیان شکست خوردند و رستم فرمانده لشکر کشته شد، خرقاء نزد سعد آمد با کنیزان خود (به صورت اسیران) که لباس هاى بسیار مندرس در تن داشتند (و آثار نکبت دنیا از سر و صورت خرقاء نمایان بود) سعد گفت: کدام یک از شما خرقاء هستید؟ خرقاء خود را معرفى کرد سپس افزود: دنیا دار زوال است و به یک حال نمى ماند، ما پادشاهان این سرزمین بودیم خراج آن را براى ما مى آوردند و همه سر بر فرمان ما بودند هنگامى که دنیا به ما پشت کرد همه چیز ما را درهم کوبید (اشاره به اینکه تو هم چنین روزى در پیش دارى».(۲۱)
نیز از محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل شده که مى گوید: یک روز عید قربان وارد بر مادرم شدم زنى را با لباس هاى مندرس نزد او دیدم. مادرم رو به من کرد و گفت: آیا این زن را مى شناسى؟ گفتم: نه. گفت: این مادر جعفر برمکى (وزیر معروف هارون) است. من به او سلام کردم گفتم: کمى از ماجراى زندگى خود براى من تعریف کن. گفت: جمله اى مى گویم که درس عبرتى است براى هر کس که آماده گرفتن عبرت است; فراموش نمى کنم (در عصر قدرت فرزندم جعفر) در یکى از همین روزهاى عید قربان چهارصد کنیز داشتم با این حال فکر مى کردم فرزندم جعفر حق مرا ادا نکرده; ولى امروز نزد شما آمده ام تقاضاى پوست دو گوسفند قربانى دارم که یکى را زیرانداز و دیگرى را روى انداز خود کنم.(۲۲)
به گفته شیخ بهایى:
چشم عبرت بین چرا در قصر شاهان ننگرد *** تا چه سان از حادثات دور گردون شد خراب
پرده دارى مى کند بر طاق کسرى عنکبوت *** جغد نوبت مى زند بر قلعه افراسیاب
***
رمز پیروزى استقامت است:
امام(علیه السلام) به عنوان نتیجه گیرى از بخش سابق که دستور به سیر در احوال گذشتگان مى داد، دو اندرز مهم را بیان مى کند مى فرماید: «بنابراین منزلگاه آینده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنیا مفروش»; (فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ، وَلاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ…).
جمله «أَصْلِحْ مَثْوَاکَ» با توجّه به اینکه «مَثْوى» به معناى جایگاه و در اینجا به معناى جایگاه آخرت است، اشاره دارد که در این دنیا کارى کن که سراى آخرتت را آباد کنى.
در دعاى روز سه شنبه از دعاهاى پر معناى ایام هفته، به نقل از امام على بن الحسین زین العابدین(علیهما السلام) مى خوانیم: «وَأَصْلِحْ لِی آخِرَتِی فَإِنَّهَا دَارُ مَقَرِّی; (خدایا) آخرتم را اصلاح کن، چرا که سراى جاویدان من است».
جمله «لاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ» اشاره به این است که متاع بسیار پرارزش آخرت و سعادت جاویدان را به بهاى اندک و بى ارزش زرق و برق دنیا مفروش، همان گونه که قرآن مجید در نکوهش جمعى از یهود و اعمال زشت آنها مى فرماید: «(أُولئِکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالاْخِرَهِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلا هُمْ یُنْصَرُونَ); آنها کسانى هستند که زندگى دنیا را با (از دست دادن) آخرت خریده اند; از این رو از عذاب آنها کاسته نمى شود; و (به هیچ صورت) یارى نخواهند شد».(۲۳)
***
پی نوشت:
۱ . رعد، آیه ۲۸. 
۲ . اعراف، آیه ۲۰۱. 
۳ . بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۱۵۱، ح ۶. 
۴ . آل عمران، آیه ۱۰۳.
۵ . «قرّر» از ریشه «تقریر» در دو معنا به کار رفته: نخست تثبیت و قرار دادن چیزى در محلش و دیگر به اقرار واداشتن کسى نسبت به چیزى. در جمله بالا معناى دوم اراده شده است یعنى قلب خود را درباره فناى دنیا به اقرار وادار. 
۶ . «فحش» به هر کارى گفته مى شود که از حد اعتدال خارج شود و صورت زشتى به خود بگیرد به همین دلیل به تمام منکرات و قبایح آشکار، فحش و فحشا گفته مى شود، هرچند در عرف امروز ما، فحشا در مورد انحرافات جنسى به کار مى رود. (فحش گاهى معناى مصدرى دارد و گاه معناى اسم مصدرى) . 
۷. «حَلُّوا» از ریشه «حلّ» گاه به معناى گشودن گره و حل مشکل آمده و گاه به معناى وارد شدن در مکانى است و در جمله بالا معناى دوم اراده شده است. 
۸ . روم، آیه ۴۲. 
۹ . حج، آیه ۴۶.
۱۰ . کافى، ج ۲، ص ۲۸۰، باب الکبائر، ح ۱۱. 
۱۱ . همان مدرک، ص ۲۸۲، باب الکبائر، ح ۱۶. 
۱۲ . میزان الحکمه، ح ۱۷۰۳۰. 
۱۳ . همان مدرک، ح ۱۷۰۳۱. 
۱۴ . خصال، ص ۲۲۸. 
۱۵ . غررالحکم، ص ۴۳۰، ح ۹۷۹۵. 
۱۶ . همان مدرک، ص ۴۲۹، ح ۹۷۷۴.
۱۷ . نهج البلاغه، خطبه ۱۸۸. 
۱۸ . نهج البلاغه، کلمات قصار ۸۹ . 
۱۹ . شمس، آیه ۷ و ۸ . 
۲۰. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۳۲۴ . 
۲۱. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج ۸، ص ۳۳۲. 
۲۲. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج ۸، ص ۳۳۳ و مرحوم محدث قمى نیز در تتمه المنتهى، ص ۲۴۸ این داستان را نقل کرده است.
۲۳ . بقره، آیه ۸۶.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: توصیه‌های اخلاقی

وَ دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لَا تَعْرِفُ وَ الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ، وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ، فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَهِ الضَّلَالِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْأَهْوَالِ، وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْکِرِ الْمُنْکَرَ بِیَدِکَ وَ لِسَانِکَ وَ بَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ، وَ جَاهِدْ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لَا تَأْخُذْکَ فِی اللَّهِ لَوْمَهُ لَائِمٍ، وَ خُضِ الْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَیْثُ کَانَ، وَ تَفَقَّهْ فِی الدِّینِ، وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْرُوهِ وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ، وَ أَلْجِئْ نَفْسَکَ فِی الْأُمُورِ کُلِّهَا إِلَى إِلَهِکَ فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَى کَهْفٍ حَرِیزٍ وَ مَانِعٍ عَزِیزٍ، وَ أَخْلِصْ فِی الْمَسْأَلَهِ لِرَبِّکَ فَإِنَّ بِیَدِهِ الْعَطَاءَ وَ الْحِرْمَانَ وَ أَکْثِرِ الِاسْتِخَارَهَ، وَ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِی وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْهَا صَفْحاً، فَإِنَّ خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ، وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ وَ لَا یُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ.

و آنچه نمى دانى مگو، و آنچه بر تو لازم نیست بر زبان نیاور، و در جادّه اى که از گمراهى آن مى ترسى قدم مگذار، زیرا خوددارى به هنگام سرگردانى و گمراهى، بهتر از سقوط در تباهى هاست.
به نیکى ها امر کن و خود نیکوکار باش، و با دست و زبان بدیها را انکار کن، و بکوش تا از بدکاران دور باشى، و در راه خدا آنگونه که شایسته است تلاش کن، و هرگز سرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد.
براى حق در مشکلات و سختى ها شنا کن، شناخت خود را در دین به کمال رسان، خود را براى استقامت برابر مشکلات عادت ده، که شکیبایى در راه حق عادتى پسندیده است، در تمام کارها خود را به خدا واگذار، که به پناهگاه مطمئن و نیرومندى رسیده اى، در دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان، که بخشیدن و محروم کردن به دست اوست، و فراوان از خدا درخواست خیر و نیکى داشته باش. وصیّت مرا بدرستى دریاب، و به سادگى از آن نگذر، زیرا بهترین سخن آن است که سودمند باشد، بدان علمى که سودمند نباشد، فایده اى نخواهد داشت، و دانشى که سزاوار یاد گیرى نیست سودى ندارد. 
«درباره آنچه نمى دانى سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نیستى دخالت منما. در راهى که ترس گمراهى در آن است قدم مگذار چه اینکه خوددارى کردن به هنگام بیم از گمراهى بهتر از آن است که انسان خود را به مسیرهاى خطرناک بیفکند»; (فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ، وَلاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ; وَدَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لاَ تَعْرِفُ، وَالْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ وَأَمْسِکْ عَنْ طَرِیق إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ، فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَهِ الضَّلاَلِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الاَْهْوَالِ).
جمله «دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لاَ تَعْرِفُ» به نهى از قول به غیر علم اشاره دارد که انسان از امورى سخن بگوید که از آن آگاهى ندارد. در قرآن کراراً از این عمل نهى شده است از جمله مى فرماید: «(وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ); از آنچه به آن آگاهى ندارى، پیروى مکن»(۱) و در مورد پیروى از وسوسه هاى شیطان مى فرماید: «(إِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشاءِ وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ); او شما را فقط به بدى و کار زشت فرمان مى دهد; (و نیز دستور مى دهد) آنچه را نمى دانید، به خدا نسبت دهید».(۲)
فقره «وَالْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ» اشاره به این است که در مسائل غیر مربوط به تو دخالت مکن و به تعبیر ساده فضولى در کار دیگران موقوف! چه بسیارند کسانى که به علت دخالت در کارهاى دیگران و امورى که به آنها مربوط نیست هم از انجام وظیفه خود مى مانند و هم گرفتارى ها و نزاع هایى براى خود از این رهگذر به وجود مى آورند. این همان چیزى است که قرآن مجید مى فرماید: «(عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَّنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُم); مراقب خود باشید اگر شما هدایت یافته باشید گمراهى کسانى که گمراه شده اند، به شما زیانى نمى رساند».(۳)
و جمله «وَأَمْسِکْ…» به رعایت احتیاط در شبهات اشاره دارد که یکى از اصول مسلم عقلانى است; هرگاه انسان در برابر دو راه قرار گرفت: راهى روشن و خالى از اشکال و راهى مجهول و تاریک، عقل مى گوید هرگز در چنین راهى گام مگذار که ممکن است سرانجام شومش دامانت را بگیرد و اگر هم به مقصد برسى با ترس و وحشت و اضطراب خواهد بود. در راهى گام بنه که با اطمینان و آرامش تو را به مقصودت مى رساند.
این اصل عقلانى در روایات زیادى، از جمله حدیث معروف پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به آن اشاره شده است آنجا که مى فرماید: «دَعْ مَا یُرِیبُکَ إِلَى مَا لاَ یُرِیبُکَ; آنچه تو را به شک مى افکند رها کن و به سوى راهى برو که در آن شک و تردید ندارى».(۴) در حدیث دیگرى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، امور زندگى انسان ها را به سه قسم تقسیم مى کند: «بخشى بیّن الرشد که سالم بودنش آشکار است و باید از آن تبعیت کرد و بخشى بیّن الغىّ که ناسالم بودنش آشکار است و باید آن را رها و بخشى که مشکل و مشکوک است که باید آن را رها نمود و به خدا واگذار کرد».(۵)
بدیهى است که هیچ یک از این دستورات مسأله امر به معروف و نهى از منکر و ارشاد جاهل را نفى نمى کند و مربوط به مواردى است که انسان مسئولیتى در برابر آن ندارد، لذا به دنبال این دستورات مى فرماید: «امر به معروف کن تا اهل آن باشى و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسى که عمل بد انجام مى دهد با جدیت دورى گزین»; (وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ، وَأَنْکِرِ الْمُنْکَرَ بِیَدِکَ وَلِسَانِکَ، وَبَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ).
جمله اوّل «وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ» اشاره به این است که چون انسان، دیگران را امر به معروف مى کند، اگر خودش اهل معروف نباشد در پیش وجدان خویش شرمنده مى گردد. به علاوه از مردم نیز خجالت مى کشد که بگویند او آمر به معروف است در حالى که خودش عامل به منکر است. مجموع این امور سبب مى شود که با امر به معروف انسان تدریجاً در سلک عاملان به معروف درآید.
جمله «وَأَنْکِرِ الْمُنْکَرَ …» اشاره به مراتب نهى از منکر دارد که در اینجا براى آن دو مرحله ذکر شده و در بعضى دیگر از سخنان امام(علیه السلام) در کلمات قصار سه مرحله براى آن ذکر شده است: نخست انکار به قلب و بیزارى از منکر در درون دل و جان، هرچند ظالمان دست و زبان انسان را ببندند. مرحله دوم انکار با زبان و مرحله سوم جلوگیرى عملى از منکرات. بسیارى از فقها این مرحله را وظیفه حکومت اسلامى وحاکم شرع دانسته اند و مرحله اوّل و دوم را وظیفه عموم مردم.
جمله (وَبَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ) ممکن است اشاره به جایى باشد که نهى از منکر اثر نمى گذارد، در چنین مواردى انسان باید مجلس منکر را ترک گوید و از عاملان به منکر دورى گزیند.
این احتمال نیز هست که منظور از آن بیزارى قلبى است که آثار آن در چهره انسان نمایان باشد که یکى از مراحل سه گانه نهى از منکر است و در حدیثى امیر  مؤمنان على(علیه السلام) از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند: «أَمَرَنَا رَسُولُ اللهِ أَنْ نَلْقَى أَهْلَ الْمَعَاصِی بِوُجُوه مُکْفَهِرَّه; پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به ما دستور داد که اهل منکر را با چهره اى عبوس ملاقات کنیم (تا از قیافه ما بدانند که از آنها بیزاریم)».(۶)
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن چند دستور دیگر مى دهد مى فرماید: «در راه خدا آن گونه که باید و شاید جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنش گران، تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد و در دریاى مشکلات براى رسیدن به حق فرو شو هرجا که باشد»; (وَجَاهِدْ فِی اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ، وَلاَ تَأْخُذْکَ فِی اللهِ لَوْمَهُ لاَئِم. وَخُضِ(۷) الْغَمَرَاتِ(۸) لِلْحَقِّ حَیْثُ کَانَ).
مى دانیم جهاد مراحل و مراتبى دارد; خواه جهاد نظامى با دشمن و خواه تلاش هایى دیگر در مسیر حق. بعضى از مراحل آن شایسته مجاهدان واقعى نیست; شایسته آنها این است که آخرین مرحله اى را که در توان دارند در این راه به کار گیرند و جمله «جَاهِدْ فِی اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ» اشاره به همین معناست.
اما جمله «وَلاَ تَأْخُذْکَ فِی اللهِ لَوْمَهُ لاَئِم» اشاره به این است که گاهى افراد آلوده، اطراف انسان هاى مجاهد و مبارز را مى گیرند و با ملامت و سرزنش مى خواهند سدى بر سر راه آنها ایجاد کنند. امام(علیه السلام) مى فرماید: هرگز این سرزنش ها مانع راه تو نشود; هنگامى که راه را تشخیص دادى با توکل بر خدا و عزم راسخ و بدون اعتنا به سرزنش سرزنش گران به پیش تاز.
از آنجا که در راه حق مشکلات فراوانى وجود دارد و حق جویان بدون پیکار با آنها، راه به جایى نمى برند، امام(علیه السلام) این مشکلات را به امواج خروشان دریا تشبیه کرده و دستور مى دهد براى به دست آوردن گوهر حق، در این امواج فرو شو تا به گوهر مطلوب برسى.
سخن امام(علیه السلام) در این جمله ها برگرفته از آیاتى از قرآن مجید است; در آیه ۷۸ سوره حج مى خوانیم: (وَجاهِدُوا فِى اللهِ حَقَّ جِهادِه) و در آیه ۵۴ سوره مائده مى خوانیم: (یُجاهِدُونَ فِى سَبیلِ اللهِ وَلا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائِم).
بسیارى از مفسّران «حق جهاد» را به معناى اخلاص در نیّت تفسیر کرده اند; ولى باید توجّه داشت که مفهوم آن منحصر به اخلاص نیّت نیست، بلکه منظور این است که مشکل ترین مرحله جهاد، جهاد با نفس و کسب خلوص نیّت است.
امام(علیه السلام) در پایان این بخش دو اندرز مهم دیگر به فرزندش مى دهد مى فرماید: «در دین خود تفقّه کن (و حقایق دین را به طور کامل فرا گیر) و خویشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکیبایى در راه حق، اخلاق بسیار نیکویى است»; (وَتَفَقَّهْ فِی الدِّینِ، وَعَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ(۹) عَلَى الْمَکْرُوهِ، وَنِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ).
با توجّه به اینکه «تفقّه» از ریشه «فقه» به معناى فهم و درک است، منظور امام(علیه السلام)از جمله «وَتَفَقَّهْ فِی الدِّینِ» این است که حقایق دینى را اعم از اصول و فروع به طور کامل درک کن و تنها به صورت قناعت نکن، بلکه به عمق آنها آشنا شو.
جمله «عَوِّدْ نَفْسَکَ …» اشاره به این است که صبر و استقامت در مقابل مشکلات چیزى است که با تمرین به دست مى آید. باید آنقدر تمرین کنى و خویشتن را عادت دهى تا خلق و خوى تو گردد.
فقره «نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ» اشاره به این است که هر کار مثبتى با مشکلات و موانعى روبه روست. هرگاه انسان صبر و استقامت بر حق نداشته باشد، هرگز نمى تواند به آن دست یابد. چیدن یک گل بدون تحمل نیش خار میسر نیست و برداشتن اندکى عسل از کندو غالباً با نیش زنبور همراه است. اگر استقامت در برابر مشکلات نباشد هیچ هدف مقدّسى به انجام نمى رسد.
در اینجا سزاوار است به اشعار پرمعنایى که ابوالاسود سروده است توجّه کنیم:
تَعَوّدُت مَسَّ الضُّرِّ حَتّى أَلَفْتُهُ *** وَأَسْلَمَنی طُولُ الْبَلاءِ إلَى الصَّبْرِ
وَ وَسَّعَ صَدْری لِلاَْذى کَثْرَهُ الاَْذى *** وَکانَ قَدیماً قَدْ یَضیقُ بِهِ صَدْری
إذا أَنَا لَمْ أَقْبَلْ مِنَ الدَّهْرِ کُلَّ ما *** أُلاقیهِ مِنْهُ طالَ عَتْبی عَلَى الدَّهْرِ
من خود را به درد و رنج ها عادت دادم تا به آن انس گرفتم و ادامه مشکلات مرا به صبر عادت داد.
فزونى رنج ها سینه مرا براى تحمل رنج گشاده ساخت، هرچند در گذشته در برابر آن تنگى سینه احساس مى کردم.
(من فکر مى کنم) اگر من همه حوادث جهان را (از تلخ و شیرین نپذیرم، پیوسته باید دنیا را سرزنش کنم.(۱۰)
***
 نکته ها:
۱. احتیاط در موارد مشکوک یکى از اصول مسلم مذهب ماست که در بعضى از موارد واجب و گاه مستحب است. ریشه احتیاط، حکم عقل است که در علم اصول به عنوان دفع ضرر محتمل است که در وجوب آن به طور مطلق یا با بعضى قیود و شروط بحث است. عقل حکم مى کند که زیان هاى احتمالى را از خود دور کنیم. قابل توجّه اینکه همین مسأله در علم کلام و عقاید به عنوان پایه تحقیق در مسائل مذهبى و مبدأ و معاد شناخته شده و تحقیق درباره وجود خدا و معرفه الله را بر همین اساس مى گذارند که ترک تحقیق احتمال ضررهاى عظیمى را در پى دارد. به همین دلیل عقل حکم مى کند که فرد به تحقیق بپردازد.
امام(علیه السلام) در تعبیرى که در این فقره داشت این اصل را کاملا مستدل ساخت و بعد از آنکه به فرزندش دستور فرمود از مسیرهایى که خوف ضلالت در آن است بپرهیزد، زیرا پرهیز در این گونه موارد بهتر از آن است که انسان گرفتار حوادث هولناک و وحشتناک شود.
اصولا احتیاط اگر به افراط نکشد در همه جا و همه چیز ـ خواه در امور معنوى و یا امور مادى ـ کارى عاقلانه و منطقى است.
۲. راه دستیابى به فضایل اخلاقى
جمله «وَعَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْرُوهِ» اشاره به یک اصل مهم اخلاقى است و آن اینکه انسان هایى که تربیت اخلاقى نشده اند در آغاز کار پذیرش اصول اخلاق براى آنها آسان نیست و باید آن را بر نفس خود تحمیل کنند و پیوسته تکرار نمایند. این فعل مکرر سبب مى شود که آن امر اخلاقى به صورت عادت در آید و ادامه این عادت سبب مى شود که به صورت ملکه نفسانى ظاهر گردد; یعنى تدریجاً در درون عمق جان انسان نفوذ کند و روح را به رنگ خود در آورد.
حدیث «الخَیْرُ عَادَهٌ» و حدیث «العَادَهُ طَبْعٌ ثَان» که در غررالحکم در لا به لاى کلام امیر  مؤمنان على(علیه السلام) آمده، اشاره به همین معناست.
تفاوت تصبّر با صبر این است که شخص صبور واقعاً اهل صبر است; اما تصبر در مورد کسى است که هنوز اهل صبر نشده و خود را به آن وادار مى کند.
اصولا بسیارى از فضایل اخلاقى است که جز با ریاضت نفس و عادت دادن خویش حاصل نمى گردد و از آنجا که صبر (استقامت در برابر مشکلات) خمیرمایه تمام پیروزى هاست و طبق بعضى از روایات صبر نسبت به ایمان همچون سر است نسبت به تن، باید به هر قیمتى است آن را به دست آورد و به گفته شاعر:
صبر را با حق قرین کرد اى فلان *** آخر و العصر را آگه بخوان
صد هزاران کیمیا حق آفرید *** کیمیایى همچو صبر آدم ندید
***
وصیتم را سرسرى مگیر:
سپس امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه پنج دستور مهم دیگر به فرزند دلبندش مى دهد:
نخست توکل به خداست که مى فرماید: «در تمام کارهایت خود را به خدا بسپار که اگر چنین کنى خود را به پناهگاهى مطمئن و نیرومند سپرده اى»;
(وَأَلْجِئْ(۱۱) نَفْسَکَ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَى إِلَهِکَ، فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَى کَهْف(۱۲) حَرِیز(۱۳)، وَمَانِع عَزِیز).
توکل زاییده ایمان به توحید افعالى است هنگامى که انسان سرچشمه همه امور جهان را به دست خدا بداند و او را مسبب الاسباب بشمرد طبعاً در همه مشکلات به او پناه مى برد و او را پناهگاه مطمئن خود مى داند.
توکل به این معنا نیست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و تنها به امید لطف خدا بنشیند، بلکه به این است که تمام توان خود را به کار گیرد و در آنجا که به موانع و مشکلاتى برخورد مى کند که حل آن بیرون از توان اوست دست به دامان لطف خدا مى زند و با توکل بر او بر مشکلات چیره مى شود.
آن گاه به مسأله اخلاص اشاره کرده مى فرماید: «به هنگام دعا، پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست»; (وَأَخْلِصْ فِی الْمَسْأَلَهِ لِرَبِّکَ، فَإِنَّ بِیَدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ).
اخلاص نیز از ثمرات ایمان به توحید افعالى است، زیرا هنگامى که انسان بداند «لا مُؤَثِّرَ فى الْوُجُودِ إِلاَّ اللهُ» یقین پیدا مى کند که عطا و حرمان به دست اوست. به هنگامى که به این امر ایمان پیدا کرد تنها به در خانه او مى رود و با خلوص نیّت هرچه مى خواهد از او مى خواهد. به همین دلیل در روایات وارد شده است که ریاکاران مشرکند; امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «کُلُّ رِیَاء شِرْکٌ إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَى النَّاسِ وَمَنْ عَمِلَ للهِِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللهِ; هر ریایى شرک است هر کس کارى براى مردم کند پاداش خود را باید از مردم بگیرد و هرکس عملى براى خدا انجام دهد پاداش او بر خداست».(۱۴)
این جمله در ضمن به این حقیقت نیز اشاره دارد که انسان خواسته هاى خود را باید فقط از خدا بخواهد نه از غیر خدا و اگر طبق عالم اسباب به سراغ غیر خدا مى رود باز هم مؤثر واقعى را خدا مى داند که اراده اش گاه به دست بندگانش تحقق مى یابد و جمله «فَإِنَّ بِیَدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ» نیز بیانگر همین حقیقت است.
در سومین دستور مى فرماید: «و بسیار از خدا بخواه که خیر و نیکى را برایت فراهم سازد»; (وَأَکْثِرِ الاِسْتِخَارَهَ).
استخاره دو معنا دارد: یکى استخاره اى است که امروز در میان مردم معمول و متعارف است، هرگاه مسأله اى بر انسان مشکل شده و با نیروى عقل خود و مشورت با اهل آن نتوانست آن را حل کند به سراغ مشورت با خدا مى رود و استخاره نوعى مشورت با پروردگار است. معناى دوم استخاره این است که انسان در هر کارى که قدم مى گذارد از خدا طلب خیر کند; یعنى خداوند را حاکم بر سرنوشت خود ببیند; در امر تجارت و زراعت و مانند آن تلاش کند ولى زبان حال و قال او اَسْتَخیرُاللهَ بِرَحْمَتِهِ باشد; یعنى خدایا خیر و برکت را از رحمت تو مى خواهم. این نوع از استخاره در روایات بسیار بر آن تأکید شده است. از جمله در روایتى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «مَا اسْتَخَارَ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ إِلاَّ خَارَ لَهُ; هیچ بنده با ایمانى از خداوند طلب خیر نمى کند مگر اینکه خداوند خیر او را فراهم مى سازد».(۱۵)
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن براى اینکه فرزندش نسبت به اندرزها و وصایاى او اهتمام به خرج دهد مى فرماید: «وصیتم را به خوبى درک کن و آن را سرسرى مگیر»; (وَتَفَهَّمْ وَصِیَّتِی، وَلاَ تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً(۱۶)).
سپس دلیلى براى آن ذکر مى کند و علوم و دانش ها را ضمن آن، به سه بخش تقسیم مى نماید و مى فرماید: «زیرا بهترین سخن دانشى است که سودمند باشد و بدان دانشى که نفع نبخشد در آن خیرى نیست و دانشى که (زیان بار است) سزاوار فراگرفتن نیست سودى نمى بخشد»; (فَإِنَّ خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ، وَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ خَیْرَ فِی عِلْم لاَ یَنْفَعُ، وَلاَ یُنْتَفَعُ بِعِلْم لاَ یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ).
دانش هاى مفید، علومى است که انسان را در مسیر قرب الى الله یارى مى بخشد; خواه در زمینه اعتقادات باشد یا عبادات و اخلاق و…، دنیاى او را به صورت آبرومند تأمین مى کند و از فقرى که مایه کفر و روسیاهى است رهایى مى بخشد.
علوم بیهوده دانش هایى است که نه خیر دنیا در آن است و نه خیر آخرت و گاه از آن براى سرگرمى و یا تفاخر استفاده مى شود; شبیه آنچه در حدیث معروف وارد شده که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مردى را در مسجد دید که گروهى اطراف او را گرفته اند فرمود: این چیست؟ عرض کردند: این مرد علاّمه است (و دانش فراوان دارد) پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: علاّمه چیست؟ عرض کردند: این شخص آگاه ترین فرد به نسب هاى عرب و حوادث ایام جاهلیّت و اشعار آنهاست. پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)فرمود: «ذَاکَ عِلْمٌ لاَ یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَلاَ یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ; این علمى است که هر کس آن را نداند زیانى نمى کند و آن کس که آن را بداند سودى نمى برد» سپس افزود: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاَثَهٌ آیَهٌ مُحْکَمَهٌ أَوْ فَرِیضَهٌ عَادِلَهٌ أَوْ سُنَّهٌ قَائِمَهٌ وَمَا خَلاَهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ; علم تنها در سه چیز است: نشانه هاى روشن (در مسائل مربوط به خدا شناسى و مبدأ و معاد) و علم مربوط به احکام الهى و واجبات و علوم مربوط به امور اخلاقى و سنّت ها و مستحبات و غیر آن اضافى است».(۱۷)
البتّه علوم و دانش هایى که به عمران و آبادى دنیاى مردم کمک مى کند و آنها را از فقر و بیمارى و مشکلات دیگر رهایى مى بخشد نیز از علوم مفیدند، زیرا در واقع مقدمه اى براى آن سه گروه از علوم نافعند.
قسم سوم از علوم، علوم زیان بار است; مانند علم سحر و شعبده و علوم مربوط به تولید مواد حرام مانند شراب و مواد مخدر. در دنیاى امروز ما، این علوم فراوان تر از گذشته است; علومى که تهیّه وسائل کشتار جمعى را به بشر مى آموزد مانند بمب اتم، سلاح هاى مرگبار شیمیایى و امثال آن این گونه علوم آموختن و فرا گرفتنش از نظر اسلام حرام است، چرا که به عنوان مقدّمه حرام محسوب مى شود.
***
نکته:
علوم نافع و غیر نافع:
شک نیست که علم و دانش نور و روشنایى است; ولى در عین حال چنین نیست که همه علوم مطلوب و مفید باشد.
همان گونه که در وصیّت نامه بالا آمده است، امام(علیه السلام) علوم را به سه گونه تقسیم مى کند:
علومى که براى زندگى انسان ها نافع است، گاه جنبه معنوى دارد; مانند علم به معارف دینى و احکام و اخلاق انسانى و گاه جنبه مادى دارد; مانند تمام علومى که براى زندگى مادى انسان ها لازم است نظیر علم پزشکى، کشاورزى، فنون دفاعى، صنایع سبک و سنگین و… . و مى دانیم اگر این علوم نباشد و زندگى مادى انسان به طور معقول اداره نشود مشکلات معنوى فراوانى به دنبال خواهد داشت. به همین دلیل این علوم در اسلام به عنوان واجب کفایى معرفى شده; یعنى هر گروهى لازم است به دنبال بخشى از این علوم برود تا همه نیازهاى مادى جامعه اسلامى تأمین گردد و اگر در یک رشته به اندازه کافى متصدیانى نداشته باشد، وجوب عینى پیدا مى کند.
مسلمانان در هر عصر و زمان به خصوص در عصر ما نباید در این علوم از دیگران عقب بمانند، بلکه باید پرچم دار علم باشند همان گونه که در قرون نخستین اسلام و چند قرن بعد از آن چنین بوده است.
اما علوم مضر و زیان بار، علومى است که نتیجه آن تخریب نظام اجتماعى و سلامت جامعه و برخوردارى آن از پیشرفت و تکامل است مانند علوم مربوط به سلاح هاى کشتار جمعى و تولید انواع مواد مخدر و مشروبات الکلى و امثال آن.
قسم سوم علوم بیهوده است که نه فایده اى دارد نه زیانى که نمونه آن در بالا در شرح کلام امام(علیه السلام) بیان شد.
***
پی نوشت:
۱ . اسراء، آیه ۳۶. 
۲ . بقره، آیه ۱۶۹. 
۳ . مائده، آیه ۱۰۵. 
۴ . بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۵۹، ح ۷. 
۵ . کافى، ج ۱، ص ۶۸، ح ۱۰. 
۶ . کافى، ج ۵، ص ۵۸، ح ۱۰. 
۷ . «خض» صیغه امر از ریشه «خوض» بر وزن «حوض» گرفته شده که در اصل به معناى وارد شدن تدریجى در آب است. سپس به عنوان کنایه به معناى ورود یا شروع به کارها آمده است. 
۸ . «غمرات» جمع «غمره» بر وزن «ضربه» در اصل از غمر به معناى از بین بردن اثر چیزى گرفته شده سپس به آب زیادى که تمام چهره چیزى را مى پوشاند و پیش مى رود، «غمره» و «غامر» گفته شده و بعد از آن به گرفتارى هاى شدید و جهل و نادانى فراگیر که انسان را در خود فرو مى برد اطلاق شده است و «غمرات الموت» به معناى شداید حالت مرگ است. 
۹. «تصبّر» از ریشه «صبر» به معناى خود را به شکیبایى واداشتن و خویشتن دارى کردن است و تفاوت آن با صبر این است که شخص صبور واقعاً اهل صبر است اما تصبر در مورد کسى است که هنوز اهل صبر نشده و خود را به آن وادار مى کند. 
۱۰. معجم الادباء، ج ۱۲، ص ۳۸ به نقل شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج ۸، ص ۳۸۱.
۱۱ . «ألجىء» از ریشه «الجاء» از «لجوء» به معناى پناه بردن گرفته شده و «الجاء» به معناى به پناه فرستادن است. 
۱۲ . «کهف» به معناى غار وسیع است و سپس به هرگونه پناهگاه اطلاق شده است. 
۱۳ . «حریز» به معناى حفظ کننده از ریشه «حرز» بر وزن «قرض» به معناى حفظ کردن گرفته شده است. 
۱۴ . کافى، ج ۲، ص ۲۹۳، ح ۳. 
۱۵ . بحارالانوار ج ۸۸، ص ۲۲۴، ح ۴. 
۱۶ . «صفح» در اصل به معناى جانب و روى هر چیزى است و معناى مصدرى آن روى گردانیدن و صرف نظر کردن است و از آنجا که صرف نظر کردن گاه به علت عفو و گاه به سبب قهر است، این واژه در هر دو معنا به کار مى رود. در ضمن باید توجّه داشت که فاعل تذهبنّ، وصیّت است و معناى جمله این است که وصیّت من به سبب روى گرداندن و بى اعتنایى از خاطر تو نرود و معادل آن در فارسى این است که وصیّت مرا سرسرى مگیر. در بعضى از نسخ به جاى «عنک» عنها آمده در این صورت فاعل تذهبنّ مخاطب یعنى امام حسن مجتبى(علیه السلام)است.
۱۷ . کافى، ج ۱، ص ۳۲، ح ۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهارم: تربیت فرزند

أَیْ بُنَیَّ، إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً، بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالًا مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی، دُونَ أَنْ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی، أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ، وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَهِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ، فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ، لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ، فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَهَ الطَّلَبِ وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَهِ، فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ وَ اسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ. أَیْ بُنَیَّ، إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ، بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَى إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ، فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ، فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ [جَلِیلَهُ] نَخِیلَهُ وَ تَوَخَّیْتُ لَکَ جَمِیلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ، وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ ذُو نِیَّهٍ سَلِیمَهٍ وَ نَفْسٍ صَافِیَه.

پسرم هنگامى که دیدم سالیانى از من گذشت، و توانایى رو به کاستى رفت، به نوشتن وصیّت براى تو شتاب کردم، و ارزش هاى اخلاقى را براى تو بر شمردم. پیش از آن که أجل فرا رسد، و رازهاى درونم را به تو منتقل نکرده باشم، و در نظرم کاهشى پدید آید چنانکه در جسمم پدید آمد، و پیش از آن که خواهشها و دگرگونى هاى دنیا به تو هجوم آورند، و پذیرش و اطاعت مشکل گردد، زیرا قلب نوجوان چونان زمین کاشته نشده، آماده پذیرش هر بذرى است که در آن پاشیده شود. 
پس در تربیت تو شتاب کردم، پیش از آن که دل تو سخت شود، و عقل تو به چیز دیگرى مشغول گردد، تا به استقبال کارهایى بروى که صاحبان تجربه، زحمت آزمون آن را کشیده اند، و تو را از تلاش و یافتن بى نیاز ساخته اند، و آنچه از تجربیّات آنها نصیب ما شد، به تو هم رسیده، و برخى از تجربیّاتى که بر ما پنهان مانده بود براى شما روشن گردد. 
پسرم درست است که من به اندازه پیشینیان عمر نکرده ام، امّا در کردار آنها نظر افکندم، و در اخبارشان اندیشیدم، و در آثارشان سیر کردم تا آنجا که گویا یکى از آنان شده ام، بلکه با مطالعه تاریخ آنان، گویا از اوّل تا پایان عمرشان با آنان بوده ام، پس قسمت هاى روشن و شیرین زندگى آنان را از دوران تیرگى شناختم، و زندگانى سودمند آنان را با دوران زیانبارش شناسایى کردم، سپس از هر چیزى مهم و ارزشمند آن را، و از هر حادثه اى، زیبا و شیرین آن را براى تو برگزیدم، و ناشناخته هاى آنان را دور کردم، پس آنگونه که پدرى مهربان نیکى ها را براى فرزندش مى پسندد، من نیز بر آن شدم تو را با خوبى ها تربیت کنم، زیرا در آغاز زندگى قرار دارى، تازه به روزگار روى آورده اى، نیّتى سالم و روحى با صفا دارى.
انگیزه من براى نوشتن این وصیت نامه:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه اش بار دیگر به انگیزه خود در بیان این وصیّت نامه طولانى و مملوّ از اندرزهاى نافع مى پردازد; انگیزه اى که از دو بخش تشکیل مى شود: بخشى از آن در وجود امام(علیه السلام) و بخشى از آن در وجود امام مجتبى(علیه السلام) و خلاصه اش این است که سن من بالا رفته و مى ترسم اجلم فرا برسد به همین دلیل اقدام به این وصیّت نامه کردم و از سوى دیگر تو جوان هستى و آماده پذیرشِ حق. از این مى ترسم سن تو بالا رود و آن آمادگى در تو نباشد. به این دو دلیل به این وصیّت نامه مبادرت کردم.
نخست مى فرماید: «پسرم! هنگامى که دیدم سن من بالا رفته و دیدم قوایم به سستى گراییده، به این وصیتم، براى تو مبادرت ورزیدم»; (أَیْ بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً، وَرَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً، بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ).
مى دانیم سن مبارک امام(علیه السلام) در آن زمان ۶۰ سال یا کمى بیشتر بود و سن فرزندش بیش از ۳۰ سال که هنوز بقایاى جوانى را با خود داشت و این درسى است براى همه پدران در برابر فرزندان، هنگامى که سنین عمر آنها بالا مى رود پیش از آنکه اجل فرا رسد و یا فرزندانشان دوران جوانى و یا نوجوانى را که آمادگى فراوان براى پذیرش حق در آن است، پشت سر بگذارند، آنچه را لازم است به آنها بگویند و وصیّت کنند.
آن گاه امام(علیه السلام) به توضیح بیشترى مى پردازد و مى فرماید: «و نکات برجسته اى را در وصیتم وارد کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالى که آنچه را در درون داشته ام بیان نکرده باشم و به همین دلیل پیش از آنکه در رأى و فکرم نقصانى حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پیش از آنکه هوا و هوس و فتنه هاى دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبى سرکش شوى به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم»; (وَأَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِیَ(۱) إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی، أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی، أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَفِتَنِ الدُّنْیَا، فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ(۲)).
امام(علیه السلام) در اینجا نه به عنوان معصوم و نیز مخاطبش نه به عنوان فرزندى معصوم، بلکه به عنوان پدرى پیر و دلسوز در برابر فرزندى که ممکن است در معرض تندباد وسوسه هاى نفس و فتنه هاى دنیا قرار بگیرد، به دو نکته راجع به خود و یک نکته درباره فرزندش اشاره مى کند و مى فرماید: از یک سو سن من بالا رفته و بیم فرا رسیدن اجل و از دست رفتن فرصت را دارم و از سوى دیگر همراه بالا رفتن سن همان گونه که اعضاى بدن ضعیف و ناتوان مى شود، فکر هم ممکن است به سستى گراید و از سوى سوم تو که مخاطب من هستى نیز در معرض آفات مختلفى قرار بگیرى; وسوسه هاى شیطان، هواى نفس و بندگى دنیا که اگر چنین شود باز فرصت پند و اندرز از دست مى رود.
روى این جهات، من مبادرت به این وصیّت و اندرزنامه کردم تا به نتیجه مطلوب، قبل از فوت فرصت برسم.
جاى تعجب است که ابن ابى الحدید در شرح جمله هایى که امام(علیه السلام) درباره خود بیان فرموده مى گوید: «این جمله ها نشان مى دهد، بر خلاف عقیده شیعه که مى گویند امام(علیه السلام) از این گونه امور معصوم است نه در فکر او نقصانى حاصل مى شود نه رأى او فتور مى پذیرد»، باطل است.(۳)
در حالى که تمام قراین ـ همان گونه که گفتیم ـ نشان مى دهد امام(علیه السلام)، این سخنان را نه از موضع امامت و عصمت، بلکه از موضع پدرى پیر و پر تجربه که براى فرزندى جوان و کم تجربه نصیحت و اندرز مى دهد، بیان فرموده است.
اگر ابن ابى الحدید سخن دیگر مولا على(علیه السلام) را که در همین نهج البلاغه وارد شده توجه مى کرد که مى فرماید: «فَاسْأَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لاَ تَسْأَلُونِی عَنْ شَیْء فِیمَا بَیْنَکُمْ وَبَیْنَ السَّاعَه; از من سؤال کنید (آنچه را مى خواهید) پیش از آنکه مرا از دست دهید. سوگند به کسى که جانم در دست قدرت اوست از هیچ حادثه اى که از امروز تا دامنه قیامت واقع مى شود از من سؤال نمى کنید (مگر اینکه پاسخ آن را آماده دارم)».(۴)
نیز سخن دیگرى که در خطبه ۱۸۹ آمده است که مى فرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلاََنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الاَْرْضِ; اى مردم هرچه مى خواهید از من بپرسید، چرا که من به راه هاى آسمان از راه هاى زمین آگاه ترم (و همه چیز به فرمان خدا و به اذن الله نزد من روشن است). آرى اگر ابن  ابى الحدید این سخنان را در کنار هم مى گذاشت هرگز چنین نمى گفت.
سپس امام(علیه السلام) به بیان دلیلى براى طرح وصایاى خود براى فرزند جوانش پرداخته چنین مى گوید: «به یقین قلب جوان و نوجوان همچون زمین خالى است; هر بذرى در آن پاشیده شود آن را مى پذیرد»; (وَإِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالاَْرْضِ الْخَالِیَهِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْء قَبِلَتْهُ).
این امر بارها به تجربه رسیده و حتى روایتى است که به صورت ضرب المثل در آمده که «اَلْعِلْمُ فِى الصِّغَرِ کَالنَّقْشِ فِى الْحَجَرِ; تعلیماتى که در کودکى (و جوانى) داده مى شود همچون نقشى است که بر سنگ بزنند (نقشى است ثابت، عمیق و پایدار. سپس بر آن افزوده اند که) وَالتَّعَلُّمُ فِى الْکِبَر کَالْخَطِّ عَلَى الْماءِ; فراگیرى در بزرگسالى همچون نقشى است که بر آب زنند (نقشى است گذرا و ناپایدار)».
آن گاه دو دلیل دیگر بر آن مى افزاید و مى فرماید: «به همین دلیل به تعلیم و تأدیب تو مبادرت ورزیدم پیش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد»; (فَبَادَرْتُکَ بِالاَْدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ، وَیَشْتَغِلَ لُبُّکَ).
در واقع امام(علیه السلام) براى انتخاب این سن و سال جهت پند و اندرز، سه دلیل بیان فرموده است: آماده بودن قلب جوان براى پذیرش، عدم قساوت به سبب عدم آلودگى به گناه و عدم اشتغال ذهن به مشکلات زندگى و حیات و هر کدام از این سه به تنهایى براى انتخاب این زمان کافى است تا چه رسد به اینکه همه این جهات جمع باشد.
سپس امام(علیه السلام) مى افزاید: «همه اینها براى آن است که با تصمیم جدى به استقبال امورى بشتابى که اندیشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بى نیاز ساخته، و زحمت آزمون آن را کشیده اند تا نیازمند به طلب و جستجو نباشى و از تلاش بیشتر آسوده خاطر گردى»; (لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الاَْمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ(۵) وَتَجْرِبَتَهُ، فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَهَ الطَّلَبِ، وَعُوفِیتَ مِنْ عِلاَجِ التَّجْرِبَهِ).
امام(علیه السلام) در این بخش از سخنان خود به اهمّیّت استفاده از تجارب دیگران اشاره مى کند، زیرا زندگى چیزى جز تجربه نیست و انسان عاقل به جاى اینکه همه چیز را خودش تجربه کند و ضایعات و مشکلات آن را بپذیرد از تجارب دیگران استفاده مى کند و آنچه را آنها آزموده اند و نتیجه اش روشن شده در اختیار مى گیرد بى آنکه هزینه اى براى آن بپردازد. به تعبیر دیگر همواره نسل هاى آینده از نسل هاى گذشته از این نظر سعادتمندترند که تجارب پیشینیان در اختیار آیندگان قرار مى گیرد و آنچه را آنها با زحمت فراوان به دست آورده اند آیندگان بدون زحمت در اختیار مى گیرند و تعبیرات امام(علیه السلام) «کُفیتَ مَؤُنَهَ الطَّلَبِ وَعُوفِیتَ مِنْ عَلاجِ التَّجْرِبَهِ» همه اشاره به همین نکته است.
لذا در پایان این بخش از اندرزنامه مى فرماید: «بنابراین آنچه از تجربیات نصیب ما شده، نصیب تو هم خواهد شد (بى آنکه زحمتى کشیده باشى) بلکه شاید پاره اى از آنچه بر ما مخفى شده (با گذشت زمان و تجربه بیشتر) بر تو روشن گردد»; (فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ، وَاسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ).
اشاره به اینکه گاه تجربه پیشینیان به طور کامل در اختیار آیندگان قرار مى گیرد و آنها از آن بهره کامل مى برند و گاه پیشینیان در بعضى از مسائل، نیمى از راه را پیموده اند و نیم دیگر را آیندگان مى پیمایند و به امورى دست مى یابند که حتى نصیب پیشینیان نشده بود.
همان گونه که قبلا نیز اشاره شد، سخنان امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه از موضع امامت و مقام عصمت نیست، بلکه به عنوان فردى دنیا دیده و تجربه کرده و دلسوز که به فرزندش در برابر طوفان حوادث دنیا کمک مى کند تا از تجربیاتش بهره گیرد و حتى گاه آنچه را او به تجربه نیافته، فرزندش آن را تکمیل کند و به نتایج بهترى برسد.
***
نکته:
آثار تربیت در جوانى:
تاریخ انبیا نشان مى دهد جوانان نخستین گروهى بودند که به آنها ایمان مى آوردند و از اهداف آنها دفاع مى کردند. قرآن کرارا داستان نوح و ایمان آوردن جوانان را به او و ایراد بزرگسالان ثروتمند را بیان کرده و نیز تاریخ اسلام نشان مى دهد که مؤمنان به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بیش از همه جوانان بودند.
روایات اسلامى نیز این حقیقت را تأیید مى کند; امام صادق(علیه السلام) به یکى از یارانش که براى دفاع از مکتب اهل بیت به بصره رفته بود و ناکام برگشت، فرمود: «عَلَیْکَ بِالاَْحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَى کُلِّ خَیْر; بر تو باد که به سراغ جوانان بروى که آنها براى پذیرش هر امر خیرى از همه سریع ترند».(۶)
در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَهُوَ شَابٌّ مُؤْمِنٌ اخْتَلَطَ الْقُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَدَمِهِ; هر کس قرآن را بخواند در حالى که جوان با ایمان باشد، قرآن با گوشت و خون او عجین خواهد شد».(۷)
نیز در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است که فرمود: «بَادِرُوا أَوْلاَدَکُمْ بِالْحَدِیثِ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَکُمْ إِلَیْهِمُ الْمُرْجِئَهُ; فرزندان خود را با احادیث (اهل بیت) آشنا سازید پیش از آنکه گروه منحرف مرجئه (که اعتقادى به خلافت بلا فصل على(علیه السلام) نداشتند) از شما پیشى بگیرند».(۸)
در مطالب بالا از وصیّت نامه امیرمؤمنان على(علیه السلام) نیز این مطلب به خوبى بیان شده است. دلیل آن هم روشن است، زیرا از یک سو قلب جوانان پاک و خالى از آلودگى به تعصب هاى کور و لجاجت و عقاید باطله است، به همین دلیل همانند زمینى است که خالى از هرگونه گیاه و علف هاى هرزه مزاحم باشد و هر بذرى در آن افشانده شود به سرعت آن را مى پذیرد.
از سوى دیگر، تعلقات دنیوى و مادى، او را به خود مشغول نداشته است تا پذیرش او نسبت به حق ضعیف شود.
از سوى سوم تعلیمات انبیا و احکام دین خدا با منافع نامشروع بسیارى از بزرگسالان در تضاد است و آنها حاضر نیستند به آسانى دست از منافع خود بردارند، در حالى که جوانان گرفتار چنین منافعى نیستند.
یک از شعراى عرب مى گوید:
قَدْ یَنْفَعُ الأدَبُ الأحْداثُ فى مُهَل *** وَلَیْسَ یَنْفَعُ بَعْدَ الْکِبَرِ الاَْدَبُ
إنَّ الْقُصُونَ إذا قَوَّمْتَهَا اعْتَدَلَتْ *** وَلَنْ تَلینَ إذا قَوَّمْتَهَا الْخَشَبُ
تربیت نسبت به جوانان در مدت کوتاهى فایده مى بخشد ولى بعد از بزرگسالى اثرى ندارد.
شاخه هاى تر و نازک را به راحتى مى توان صاف و مستقیم کرد ولى هنگامى که به صورت چوب هاى سختى در آمد قابل تغییر نیست.
و به گفته سعدى:
آن که در خُردیش ادب نکنند *** در بزرگى فلاح از او برخاست
چوب تر را چنان که خواهى پیچ *** نشود خشک جز به آتش راست
***
سایه استفاده از عمر طولانى در تجارب دیگران:
امام(علیه السلام) در بخش دیگر وصیّت نامه به نکته بسیار مهمى اشاره مى کند و آن اهمّیّت مطالعه و بررسى تاریخ پیشینیان است; آنچه از اعمال آنها به ما رسیده و از اخبار آنها در اختیار ما قرار گرفته و آنچه در آثار بازمانده از آنها: (کاخ هاى ویران شده، قبرهاى خاموش، ثروت هاى به جا مانده و…) باقى است مى فرماید: «پسرم گرچه من به اندازه همه کسانى که پیش از من مى زیستند عمر نکرده ام اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سیر و سیاحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر این آموزش ها) همانند یکى از آنها شدم بلکه گویى بر اثر آنچه از تاریخشان به من رسیده با همه آنها از اوّل تا آخرشان بوده ام»; (أَیْ بُنَیَّ، إِنِّی وَإِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی، فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ، وَفَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ، وَسِرْتُ فِی آثَارِهِمْ; حَتَّى عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ، بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَى إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ).
اشاره به اینکه زندگى چیزى جز تجربه نیست. اگر کسى از تجارب دیگران بهره بگیرد، در اعمال آنها و نتایجى که از عملشان گرفتند دقت کند و در اخبار عبرت انگیزى که از آنها به یادگار باقى مانده بیندیشد و در آثار بازمانده از آنان با دیده عبرت بین بنگرد، عمرى به درازاى تمام تاریخ بشریت پیدا مى کند و گویى از روز اوّل خلقت آدم تا کنون زنده بوده است.
آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «(من همه اینها را بررسى کردم سپس) قسمت زلال و مصفاى آن را از بخش کدر و تیره باز شناختم و سود و زیانش را دانستم. سپس از میان همه آنها از هر امرى گُزیده اش را براى تو برگرفتم و از میان (زشت و زیباى) آنها زیبایش را براى تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم»; (فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ، وَنَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ، فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْر نَخِیلَهُ(۹) وَتَوَخَّیْتُ(۱۰) لَکَ جَمِیلَهُ، وَصَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ).
اشاره به اینکه مطالعه آثار پیشینیان و سیر و سیاحت در آثار آنها به تنهایى کافى نیست. انسان باید همچون صرّاف، سره را از ناسره جدا سازد و آنچه را خوب است گزینش کند و ناخالصى ها را به دور افکند و من زحمت این کار را نیز براى تو کشیده ام.
امام(علیه السلام) در پایان این بخش از وصیّت نامه انگیزه خود را بر بیان این وصیّت نامه به این صورت بیان مى کند که مى فرماید: «و همان گونه که پدرى مهربان بهترین نیکى ها را براى فرزندش مى خواهد، من نیز صلاح دیدم که تو را به این وسیله تربیت کنم و همت خود را بر آن گماشتم، چرا که عمر تو رو به پیش است و روزگارت رو به جلو و داراى نیّتى سالم و روحى باصفا هستى»; (وَرَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ، وَأَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَمُقْتَبَلُ(۱۱) الدَّهْرِ، ذُو نِیَّه سَلِیمَه، وَنَفْس صَافِیَه).
اشاره به اینکه اگر من زحمتِ گردآورى تجارب پیشینیان و آموزه هاى تاریخ را براى تو کشیدم و همه آنها را در این اندرزنامه ام خلاصه کردم، به دو دلیل است: نخست اینکه پدرم; پدرى مهربان و عاشق و دلباخته سعادت فرزندش و دیگر اینکه تو هم جوان هستى و در آغاز عمر و نیتى پاک و قلبى صاف دارى. این دو، دست به دست هم داده و این زحمت را براى من آسان نموده است.
در واقع امام(علیه السلام) با این سخنانش به همه پدران دلسوز درس مى آموزد که اگر خواهان سعادت فرزندان خود هستند از آن زمان که قلب فرزندان صاف و پاک است در تربیتشان بکوشند و مخصوصاً از تاریخ پیشینیان که مملوّ از درس ها و عبرت هاست و نمونه هاى حسى براى مسائل اخلاقى به دست مى دهد، کمک بگیرند.
***
نکته ها:
۱. مجموعه پر از اسرارى به نام تاریخ
از آن روز که خط اختراع شد و بشر توانست آثار خود را به وسیله آن به یادگار بگذارد، تاریخ بشر آغاز گردید و تجربیات اقوام پیشین به عنوان میراث گرانبهایى براى اقوام آینده به دل تاریخ سپرده شد. عوامل پیروزى ها و اسباب شکست ها و ناپایدارى قدرت ها و تلخ و شیرین هاى بسیارى دیگر در دل آن ثبت شد به گونه اى که افراد آگاه مى توانند مسیر زندگى فردى و اجتماعى خود را در آینه تاریخ ببینند و بى آنکه نیاز به تجربه جدیدى داشته باشند از تجارب دیگران استفاده کنند.
به همین دلیل در قرآن مجید بخش مهمى از آیات، بیانگر تاریخ عبرت آموز پیشینیان است و با صراحت مى گوید: «(لَقَدْ کَانَ فِى قِصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لاُِولِى الاَْلْبَابِ)»; به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان اندیشه بود».(۱۲)
قرآن در مورد بعضى از بخش هاى تاریخى که درس هاى عبرت بیشترى را در خود نهفته دارد، نام (أَحْسَنُ الْقِصَصِ) را برگزیده و مى گوید: «(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْآنَ); ما بهترین سرگذشت ها را به وسیله این قرآن که به تو وحى کردیم، براى تو شرح مى دهیم».(۱۳)
گاهى نیز مخاطبان خود را به سیر در زمین و مطالعه آثارى که از گذشتگان باقى مانده و تاریخ تکوینى آنها را تشکیل مى دهد، دعوت مى کند و مى گوید: (قُلْ سِیرُوا فِى الاَْرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ).(۱۴)
امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه به نکته مهمى درباره تاریخ اشاره کرده است و آن اینکه مطالعه دقیق تاریخ پیشینیان، عمر جاودان به انسان مى بخشد و به این مى ماند که انسان از روز آغاز خلقت آدم(علیه السلام) تا امروز همراه همه اقوام و جمعیّت ها بوده و نتیجه تجارب آنها را براى خود ذخیره کرده باشد و به راستى چه فرصت گرانبهایى است که انسان با هزینه بسیار کم، متاعى این چنین بزرگ به دست آورد.
البتّه تاریخ کاستى هاى مهمى دارد و این بر اثر اعمال نفوذ جباران پیشین در تحریف حقایق تاریخ به نفع خویشتن است که این آینه را در موارد بسیارى تیره و تار ساخته اند و با تطمیع و تهدید تاریخ نگاران، آنها را وادار به این کار کرده اند که نمونه آشکار آن بنى امیّه و تاریخ ننگین آنهاست.
ولى محققانِ آگاه، با دقت در قرائنى که در گوشه و کنار حوادث تاریخى است غالباً مى توانند سره را از ناسره بشناسند و حق را از باطل جدا سازند و از آنجا که دروغگویان حافظه ندارند و غالبا گرفتار ضد و نقیض مى شوند از آن ضد و نقیض ها، آب را از سراب تشخیص دهند.
اى کاش قدرتمندان امروز گاه و بى گاه سرى به تاریخ مى زدند و حد اقل شاهنامه ها را مى خواندند و سرنوشت آینده خود را در این آینه مى دیدند و دست از ظلم و ستم و تبهکارى بر مى داشتند.
۲. چگونگى دسترسى امام(علیه السلام) به تاریخ گذشتگان
از تعبیرات امام(علیه السلام) در این بخش از نامه استفاده مى شود که دسترسى امام(علیه السلام)به تاریخ عبرت انگیز پیشینیان از سه راه بوده است: نخست از طریق نگاه کردن در اعمال آنها; که ممکن است اشاره به کارهایى باشد که سینه به سینه، نسلى به نسل دیگر منتقل مى کند. دوم. از طریق تفکر در اخبارشان که در صفحات تاریخ ثبت و ضبط شده است; سوم. از طریق سیر در آثار آنان; یعنى کاخ هاى متروک، قصرهاى خاموش، ویرانه هاى شهرها، قبرهاى مندرس و مانند آن; که با زبان بى زبانى حقایق مربوط به نسل هاى پیشین را بیان مى دارند و در عین خاموشى صد زبان دارند و همواره عارفان آگاه و شاعران با خبر از زبان آنها مطالب زیادى براى ما نقل کرده و مى کنند.
راه چهارمى نیز امام براى آگاهى از تاریخ پیشینیان داشته و آن علم و دانشى است که از طریق وحى بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده و پیامبر(صلى الله علیه وآله) به بزرگ ترین شاگرد و وصیّش على(علیه السلام) منتقل ساخته است.
از آنجا که غیر از منبع اخیر، خطاها، ناصافى ها و ناخالصى ها در اخبار رسوخ کرده، امام مى فرماید: «من با فکر خدادادى خالص آن را از ناخالص جدا ساخته ام و صحیح را از سقیم پرداخته ام و نتیجه آن را در اختیار تو (فرزند دلبندش امام حسن(علیه السلام)) که مخاطب مستقیم آن حضرت در این نامه است و تمام پیروانش (که مخاطب غیر مستقیم آن حضرتند) گذاشته ام.
***
پی نوشت:
۱ . «افضى» از ریشه «افضاء» و ریشه «فضا» گرفته شده و به معناى وصول به چیزى است، گویى در فضاى او وارد شده است سپس در مورد القا و تعلیم مطلبى به دیگرى به کار رفته گویى آن مطلب را در فضاى فکر مخاطب وارد مى کند . 
۲ . «نَفور» در اصل به معناى حیوان فرارى است که از چیز وحشتناکى رم کرده باشد و سپس به انسان هایى که از چیزى فرارى هستند نیز اطلاق شده است. 
۳ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶ ص ۶۶ . 
۴ . نهج البلاغه، خطبه ۹۳. 
۵ . «بغیه» به معناى طلب و تقاضا از ریشه «بغى» بر وزن «نفى» گرفته شده که به گفته راغب در مفردات گاهى بار مثبت دارد که طلب خیرات است، و گاه بار منفى که تجاوز از حد عدالت و تمایل به ظلم و باطل است.
۶ . کافى، ج ۸، ص ۹۳. 
۷ . کافى، ج ۲، ص ۶۰۳، ح ۴. 
۸ . کافى، ج ۶، ص ۴۷، ح ۵.
۹ . «نخیل» از ریشه «نخل» در اصل به معناى غربال کردن آرد براى جدا سازى سبوس و نخاله است. سپس واژه «نخیل» به هر شىء تصفیه شده اطلاق شده است. در عبارت بالا منظور امام این است که من از تاریخ پیشینیان، مصفاى آن را براى تو برگزیدم و بخش هاى تاریک و کدر آن را رها ساختم و باید توجه داشت که «نخیل» به این معناى که جنبه وصفى دارد غیر از «نخیل» جمع «نخل» به معناى درخت خرماست. 
۱۰ . «توخیت» از ریشه «وخْى» بر وزن «نفى» به معناى قصد چیزى کردن گرفته شده و «توخى» در اینجا به معناى برگزیدن و انتخاب کرده به کار رفته است. 
۱۱ . «مقتبَل» به معناى آغاز شده و ابتداى هر چیز از ریشه «اقتبال» به معناى شروع کردن و ابتدا نمودن به چیزى گرفته شده است.
۱۲ . یوسف، آیه ۱۱۱. 
۱۳ . یوسف، آیه ۳. 
۱۴ . روم، آیه ۴۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پنجم: تقوا بهترین سفارش

وَ أَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِیلِهِ وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ وَ أَحْکَامِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ، لَا أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَیْرِهِ، ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیْهِمْ، فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَى مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ إِسْلَامِکَ إِلَى أَمْرٍ لَا آمَنُ عَلَیْکَ [فِیهِ] بِهِ الْهَلَکَهَ، وَ رَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اللَّهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ وَ أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ، فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ. وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَى اللَّهِ وَ الِاقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَیْکَ وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَیْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ، فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ، ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَى الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ الْإِمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا، فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ، وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاسْتِعَانَهِ بِإِلَهِکَ وَ الرَّغْبَهِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ وَ تَرْکِ کُلِّ شَائِبَهٍ أَوْلَجَتْکَ فِی شُبْهَهٍ أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَى ضَلَالَهٍ، فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً، فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ وَ إِنْ [أَنْتَ] لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ وَ فَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکْرِکَ، فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ، وَ لَیْسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ، وَ الْإِمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَل.

پس در آغاز تربیت، تصمیم گرفتم تا کتاب خداى توانا و بزرگ را همراه با تفسیر آیات، به تو بیاموزم، و شریعت اسلام و احکام آن از حلال و حرام، به تو تعلیم دهم و به چیز دیگرى نپردازم. امّا از آن ترسیدم که مبادا رأى و هوایى که مردم را دچار اختلاف کرد، و کار را بر آنان شبهه ناک ساخت، به تو نیز هجوم آورد، گر چه آگاه کردن تو را نسبت به این امور خوش نداشتم، امّا آگاه شدن و استوار ماندنت را ترجیح دادم، تا تسلیم هلاکت هاى اجتماعى نگردى، و امیدوارم خداوند تو را در رستگارى پیروز گرداند، و به راه راست هدایت فرماید، بنا بر این وصیّت خود را اینگونه تنظیم کرده ام. 
پسرم بدان آنچه بیشتر از به کار گیرى وصیّتم دوست دارم ترس از خدا، و انجام واجبات، و پیمودن راهى است که پدرانت، و صالحان خاندانت پیموده اند. زیرا آنان آنگونه که تو در امور خویشتن نظر مى کنى در امور خویش نظر داشتند. و همانگونه که تو در باره خویشتن مى اندیشى، نسبت به خودشان مى اندیشیدند، و تلاش آنان در این بود که آنچه را شناختند انتخاب کنند، و بر آنچه تکلیف ندارند روى گردانند، و اگر نفس تو از پذیرفتن سرباز زند و خواهد چنانکه آنان دانستند بداند، پس تلاش کن تا درخواست هاى تو از روى درک و آگاهى باشد، نه آن که به شبهات روى آورى و از دشمنى ها کمک گیرى. 
و قبل از پیمودن راه پاکان، از خداوند یارى بجوى، و در راه او با اشتیاق عمل کن تا پیروز شوى، و از هر کارى که تو را به شک و تردید اندازد، یا تسلیم گمراهى کند بپرهیز. 
و چون یقین کردى دلت روشن و فروتن شد، و اندیشه ات گرد آمد و کامل گردید، و اراده ات به یک چیز متمرکز گشت، پس اندیشه کن در آنچه که براى تو تفسیر مى کنم، اگر در این راه آنچه را دوست مى دارى فراهم نشد، و آسودگى فکر و اندیشه نیافتنى، بدان که راهى را که ایمن نیستى مى پیمایى، و در تاریکى ره مى سپارى، زیرا طالب دین نه اشتباه مى کند، و نه در تردید و سرگردانى است، که در چنین حالتى خود دارى بهتر است. 
گرچه این بخش از کلام امام(علیه السلام) عطف بر جمله اى است که در بخش قبل آمد، جمله (أنْ یَکُونَ ذلِکَ) و از این نظر مى بایست یک بخش منظور شود; ولى چون امام(علیه السلام) در اینجا بر مسائل مربوط به قرآن و تعلیمات کتاب الله تکیه کرده، آن را به صورت بخش مستقلى قرار دادیم؛ مى فرماید: «و چنین دیدم که در آغاز، کتاب خدا را همراه تفسیرش و اصول و احکامش و حلال و حرام آن به تو تعلیم دهم و تو را به سراغ چیزى غیر از آن (که ممکن است منشأ گمراهى شود) نفرستم»; (وَأَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَتَأْوِیلِهِ، وَشَرَائِعِ(۱) الاِْسْلاَمِ أَحْکَامِهِ، وَحَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ، لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَیْرِهِ).
شک نیست که عالى ترین تعلیمات اسلام از عقاید و احکام و اخلاق، در قرآن است و سنّت پیغمبر و معصومان(علیهم السلام) شرحى است بر فروع و مسائل مربوط به آن، لذا امام(علیه السلام) به هنگام تربیت فرزندش از قرآن شروع مى کند و به همه مسلمانان تعلیم مى دهد که آموزش فرزندان را از قرآن آغاز کنند تا گرفتار وسوسه هاى شیاطین جن و انس نشوند.
منظور از «تأویل» در اینجا تفسیر قرآن است، زیرا در قرآن مطالبى است که گاه به اجمال بیان شده و در اینجا توضیح و تفسیر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و امام(علیه السلام) و آگاهانى را که از قرائن حالیه و مقامیه آگاهند، مى طلبد و منظور از شرایع اسلام در اینجا عقاید اسلامى است، به قرینه اینکه احکام بعد از آن ذکر شده است، هرچند شرایع و شریعت به اصول و فروع هر دو اطلاق مى شود و تعبیر به «حَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ» توضیحى است براى احکام، زیرا عمده احکام مربوط به حلال و حرام است، هرچند احکام دیگرى از قبیل مستحبات و مکروهات و احکام وضعیه نیز دارد.
جمله «لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَیْرِهِ» اشاره به این است که من تمام حقایق دین را خالى از هرگونه خطا و اشتباه در قرآن مى بینم، لذا تو را به سراغ راه هاى مشکوک در عقاید و احکام نمى فرستم، زیرا مى دانیم در صدر اسلام بر اثر نفوذ افکار التقاطى بسیارى از مسلمانان جذب مذاهب باطل در اصول و فروع شدند; افکار التقاطى را چسبیدند و آیات قرآن را مطابق خواسته هاى خود تفسیر به رأى کردند و در احکام اسلام به سراغ قیاس و استحسان و اجتهادات ظنى که هیچ کدام پایه محکمى نداشت رفتند و در مسائل فرعى گرفتار اشتباهات و بدعت هایى شدند و جمله هاى بعد از این جمله شاهد و گواه این معناست.
آن گاه امام(علیه السلام) به نکته دیگرى اشاره مى کند و مى فرماید: «سپس از این ترسیدم که آنچه بر مردم بر اثر پیروى هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه شده و در آن اختلاف نموده اند، بر تو نیز مشتبه گردد به همین دلیل روشن ساختن این قسمت را بر خود لازم دانستم، هرچند مایل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بیان کنم ولى ذکر آنها نزد من محبوب تر از آن بود که تو را تسلیم امرى سازم که از هلاکت آن ایمن نباشم»; (ثُمَّ أَشْفَقْتُ(۲) أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَآرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیْهِمْ، فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَى مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ إِسْلاَمِکَ إِلَى أَمْر لاَ آمَنُ عَلَیْکَ بِهِ الْهَلَکَهَ).
چکیده کلام امام(علیه السلام) این است که من در این وصیّت نامه خود به نفى آرا و عقاید باطله، با دلیل و برهان پرداختم گرچه طرح عقاید باطله و شبهات منحرفان خوشایند نیست; ولى ضرورت ایجاب مى کند که آنها را طرح کنم و پاسخ آنها را روشن سازم، زیرا این کار بهتر از آن است که بر آن پرده پوشى کنم و یک روز تو گرفتار آن شوى و پاسخ آن را نداشته باشى.
این دغدغه اى است که همه معلمان و مربیان آگاه دارند که اگر شبهاتِ گمراهان را مطرح نکنند بیم آن مى رود که شخصِ مورد تربیت روزى گرفتار آن شود، بنابراین سعى مى کنند آن شبهات را به صورت حدّاقل عنوان کنند و پاسخ قاطع آن را بگویند.
این جمله ممکن است ادامه گفتار امام(علیه السلام) راجع به قرآن مجید و اهمّیّت آن باشد و مى خواهد بفرماید: من از قرآن دلایل بطلان این عقاید فاسد را به تو تعلیم مى دهم تا گرفتار شبهات فاسدان و مفسدان نشوى.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله مستقلى باشد; یعنى افزون بر اینکه لازم دیدم کتاب الله و تفسیر آن و احکام حلال و حرام را به تو تعلیم دهم، لازم دیدم به کمک دلیل عقل، به نقد آراى باطله و عقاید فاسده، برخیزم و تو را از افتادن در دام منحرفان رهایى بخشم. تعبیر به «ثُمَّ أَشْفَقْتُ» با توجّه به کلمه «ثمّ» که اشاره به مطلب تازه اى است، با تفسیر دوم مناسب تر است.
به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود، تعبیرات امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه بار دیگر بر این حقیقت تأکید مى کند که امام به عنوان امامت و امام حسن مجتبى(علیه السلام) به عنوان جانشین امام(علیه السلام) در اینجا مطرح نیست، بلکه به عنوان پدرى دلسوز در برابر فرزندى نیازمند به تعلیم و تربیت، این سخنان را بیان فرموده، زیرا همان گونه که قبلاً نیز اشاره شد امام حسن(علیه السلام) در آن زمان بیش از سى سال از عمر مبارکش مى گذشت. آیا امکان دارد که امام(علیه السلام) تا آن زمان به او تعلیم قرآن نداده باشد و از آراى باطله او را آگاه نکرده باشد؟! امام حسن مجتبى(علیه السلام) نخست در آغوش پدر و سپس در کنار او همواره حضور داشت و افزون بر استماع خطبه هاى فصیح و بلیغ پدر از تعلیمات ویژه نیز برخوردار بود.
امام(علیه السلام) در آخرین جمله این بخش، ابراز امیدوارى مى کند که وصایاى او در فرزندش کاملا مؤثر گردد مى فرماید: «امیدوارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاح، توفیق دهد و به راه راستى که در خورِ توست هدایتت کند، به همین دلیل این وصیتم را براى تو بیان کردم»; (وَرَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اللهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ(۳)، أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ(۴)، فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ).
از این تعبیر امام(علیه السلام) «فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ» استفاده مى شود که آنچه در بخشهای گذشته از وصیّت نامه آمده در واقع جنبه مقدماتى داشته است و هدف این بوده که فرزند خود را کاملاً براى پذیرش وصایاى اصلى که بعدا مى آید آماده سازد که بدون آماده سازى، نتایج مطلوب حاصل نخواهد شد.
***
از پیمودن راه هاى مشکوک بپرهیز:
سپس امام(علیه السلام) اندرزهاى مهمى به فرزندش مى دهد و مقدم بر همه چیز او را به تقواى الهى و قناعت به فرایض و احکامِ روشن خداوند و پرهیز از گام نهادن در راه هاى مشکوک دعوت مى کند مى فرماید: «پسرم بدان محبوب ترین چیزى که از میان وصایایم باید به آن تمسک جویى، تقوا و پرهیزکارى است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهى که پدرانت در گذشته آن را پیموده اند و صالحان از خاندانت از آن راه رفته اند»; (وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَى اللهِ وَالاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللهُ عَلَیْکَ، وَالاَْخْذُ بِمَا مَضَى عَلَیْهِ الاَْوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ، وَالصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ).
بى شک تقواى الهى مهم ترین وصیّت همه اولیاى خداست و زاد و توشه قیامت و برگه ورود در بهشت و معیارِ امتیاز انسان ها بر یکدیگر است و به همین دلیل در همه خطبه هاى نماز جمعه به آن توصیه مى شود و بر آن تأکید مىورزند. تقوا که همان حالت خداترسى درونى و مسئولیت پذیرى واقعى است انسان را از هرگونه گناه باز مى دارد.
جمله «وَالاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللهُ عَلَیْکَ» به این معنا نیست که تنها به واجبات قناعت کن و از مستحبات و سنن بپرهیز، بلکه اشاره به نکته اى است که در ادامه سخن مى آید و آن پرهیز از امورى است که در شریعت مسکوت مانده و کسى در برابر آن مسئولیت ندارد و یا دسترسى به آن میسر نیست; مانند معرفت به کنه ذات خداوند.
جمله «وَالصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ» اشاره به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و شخص على(علیه السلام)و عبدالمطلب و حمزه و ابوطالب و جعفر(علیهم السلام) است.
آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر دلیل بر این مطلب پرداخته مى فرماید: «زیرا همان گونه که تو درباره خویش نظر مى کنى آنها نیز درباره خود نظر کرده اند و آن گونه که تو (براى صلاح خویشتن) مى اندیشى آنها نیز مى اندیشیدند (با این تفاوت که آنها تجارب خویش را براى تو به یادگار گذاشتند) سرانجام فکر و اندیشه، آنها را به آنجا رسانید که آنچه را به خوبى شناخته اند بگیرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نیستند رها سازند»; (فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لاَِنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَفَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ، ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَى الاَْخْذِ بِمَا عَرَفُوا، وَالاِْمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا).
این سخن نیز ناظر به آن است که در مسائل مربوط به دین، امورى است که باید دنبال شود و عدم آگاهى بر آنها عذر نیست، بلکه همه باید آن را فرا گیرند و امورى است که یا از تحت قدرت انسان بیرون است; مانند معرفت کنه ذات خداوند که هیچ پیامبر مرسلى هم نمى تواند به آن برسد و یا از امورى است که خداوند به لطف و کرمش بر بندگانش تخفیف داده و آنها را بدان مکلف نساخته است; ولى اگر اصرار بر آن کنند ممکن است تکلیف به آن دامانشان را بگیرد; مانند آنچه در داستان بنى اسرائیل مربوط به ذبح گاو مخصوص آمده که اگر اصرار در سؤال از جزئیات آن نداشتند، هر گاوى را ذبح مى کردند کافى بود، ولى اصرار بیش از حد آنها سبب شد چندان اوصاف مختلفى براى گاو مزبور ذکر شود که در دستیابى به آن دچار مشکل شوند.
نیز مانند آنچه درباره حج در روایتى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است که روزى خطبه اى خواند و درباره وجوب حج سخن گفت. شخصى به نام عکاشه و طبق روایتى سراقه گفت: اى رسول خدا! آیا همه سال واجب است؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله)سکوت کرد و جوابى نگفت و او دو یا سه بار سؤالش را تکرار کرد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ناراحت شد و فرمود: واى بر تو اگر بگویم آرى، هر سال بر شما واجب مى شود و قدرت نخواهید داشت، بنابراین آنجا که سکوت مى کنم سکوت کنید، زیرا کسانى که پیش از شما بودند بر اثر کثرت سؤال گرفتار شدند، بنابراین هنگامى که شما را به چیزى امر کردم به آن اندازه که توانایى دارید انجام دهید.(۵)
در حدیثى دیگر از امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى خوانیم که خطبه اى ایراد فرمود و گفت: «إِنَّ اللهَ حَدَّ حُدُوداً فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَفَرَضَ فَرَائِضَ فَلاَ تَنْقُصُوهَا وَسَکَتَ عَنْ أَشْیَاءَ لَمْ یَسْکُتْ عَنْهَا نِسْیَاناً فَلاَ تَکَلَّفُوهَا رَحْمَهً مِنَ اللهِ لَکُمْ فَاقْبَلُوهَا; خداوند حدود و مرزهایى (براى حلال و حرام) قرار داده از آن تجاوز نکنید و واجباتى را لازم شمرده از آن کم نگذارید و نسبت به امورى ساکت شده و این سکوت به خاطر نسیان نبوده، در برابر آن اصرار نکنید. این رحمت خداست (و تخفیف الهى) براى شما پس آن را بپذیرید».(۶)
سپس در ادامه سخن مى فرماید: «اگر (این پیشنهاد را نمى خواهى قبول کنى و) روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و مى خواهى که تا آگاه نشوى اقدام نکنى مى بایست (از طریق صحیح این راه را بپویى و) این خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طریق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنى ها و خصومت ها.
(اضافه بر این) پیش از آنکه در طریق آگاهى در این امور گام نهى از خداوندت استعانت بجوى و براى توفیق، رغبت و میل، نشان ده و از هرگونه عاملى که موجب خلل در افکار تو شود یا تو را به شبهه اى افکند یا تسلیم گمراهى کند بپرهیز»; (فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّم وَتَعَلُّم، لاَ بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ، وَعُلَقِ الْخُصُومَاتِ. وَابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاِسْتِعَانَهِ بِإِلَهِکَ، وَالرَّغْبَهِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ، وَتَرْکِ کُلِّ شَائِبَه أَوْلَجَتْکَ(۷) فِی شُبْهَه، أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَى ضَلاَلَه).
عصاره کلام امام(علیه السلام) در اینجا این است که براى رسیدن به حق دو راه در پیش دارى; یکى راه پیروى از پیشینیان صالح از خاندانت و استفاده از تجربیات بسیار سودمند آنها که راهى است نسبتا آسان و بى خطر. راه دوم، راه اجتهاد شخصى است که خودت وارد میدان شوى و حق را از باطل بشناسى و پیمودن این راه چهار شرط دارد:
نخست اینکه در هر موضوعى نیک بیندیشى و دقت کنى و دیگر اینکه از فرو رفتن در شبهات یا تمسک جستن به تعصب یا خصومات بپرهیزى و سوم اینکه از خداى خود استعانت بجویى و از او بخواهى که تو را در پیمودن این راه کمک کند و چهارم اینکه از هر امر مشکوکى که ممکن است منتهى به ورود در شبهه اى شود یا تو را به گمراهى بکشاند بپرهیزى.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، نکته را روشن مى کند که تنها سخنان سودمند و پربار و مؤثرِ من کافى نیست; آمادگى در وجود تو نیز از شرایط تأثیر محسوب مى شود و به تعبیر دیگر همان گونه که فاعلیت فاعل شرط است، قابلیت قابل نیز لازم است، از این رو براى آماده ساختن قلب و جان فرزندش براى پذیرش این وصایا مى فرماید:
«هر گاه یقین کردى قلب و روحت صفا یافته و در برابر حق خاضع شده و رأیت به کمال پیوسته و تمرکز یافته و تصمیم تو در این باره تصمیم واحدى گشته (و از هر چه غیر از آن است صرف نظر کرده اى) در این صورت به آنچه براى تو (در این وصیّت نامه) توضیح داده ام دقت کن (تا نتیجه مطلوب را بگیرى)»; (فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ، وَتَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ، وَکَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً، فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ).
مسلماً کسانى که قلبى تاریک و مملوّ از تعصب ها و هوا و هوس دارند و فکرشان چندین جا مشغول است; گاه در فکر حفظ مقامند و گاه در فکر جمع اموال و گاه به دنبال هوا و هوس هاى دیگر، نمى توانند از نصایح و اندرزهاى سودمند و بیدار کننده، هرچند گوینده اش امام(علیه السلام) باشد بهره بگیرند. به همین دلیل آیات قرآن که در تأثیرش جاى هیچ تردید نیست، گروهى را هدایت مى کند و در گروهى از تیره دلان لجوج اثرى ندارد و یا اثر معکوس دارد. در سوره توبه آیه ۱۲۴ و ۱۲۵ مى خوانیم: «(وَإِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَهٌ فَمِنْهُمْ مَّنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَهُمْ یَسْتَبْشِرُونَ * وَأَمَّا الَّذِینَ فِى قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُون); و هنگامى که سوره اى نازل مى شود بعضى از آنان (به دیگرى) مى گویند: این سوره ایمان کدام یک از شما را افزون ساخت (به آنان بگو:) اما کسانى که ایمان آورده اند بر ایمانشان افزوده است و آنها (به فضل و رحمت الهى) خوشحالند * و اما کسانى که در دل هایشان بیمارى است، پلیدى بر پلیدیشان افزوده; و از دنیا رفتند در حالى که کافر بودند».
و به گفته شاعر:
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست *** در باغ لاله روید و در شوره زار خس
حضرت در ادامه این سخن مى افزاید: «و اگر آنچه را در این زمینه دوست مى دارى (از شرایطى که گفتم) برایت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگى فکر حاصل نکردى، بدان در طریقى گام مى نهى که همچون شترى که چشمانش ضعیف است به سوى پرتگاه پیش مى روى و در میان تاریکى ها غوطه ور مى شوى و کسى که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمى تواند طالب دین باشد و با این حال اگر وارد این مرحله نشوى بهتر است»; (وَإِنْ لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ، وَفَرَاغِ نَظَرِکَ وَفِکْرِکَ، فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ(۸)، وَتَتَوَرَّطُ(۹) الظَّلْمَاءَ وَلَیْسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ، وَالاِْمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ(۱۰)).
امام(علیه السلام) بدین وسیله به فرزندش هشدار مى دهد که براى نتیجه گرفتن از این وصیّت نامه خود را آماده سازد، اراده و تصمیم جدى بگیرد و از آنچه مایه پراکندگى فکر و خیال اوست جداً بپرهیزد، دامن همت به کمر بزند و با گام هاى استوار وارد میدان شود و گوش دل را به سخنان امام(علیه السلام) بسپارد تا بتواند به سر منزل مقصود و سعادت مطلوب برسد. در غیر این صورت، بیهوده خود را خسته مى کند و در این راه گام مى نهد.
***
پی نوشت:
۱ . «شرایع» جمع «شریعت» در اصل به معناى محلى است که از آنجا به کنار نهر مى رسند، زیرا معمولا سطح نهرها پایین تر از سطح زمین است، لذا براى دسترسى به آب، کناره نهر را مى شکافند و به صورت شیب دار یا پله درست مى کنند تا مردم به راحتى بتوانند دسترسى به آن پیدا کنند.
سپس این واژه به آنچه خداوند آن را مقرر دانسته و بیان فرموده اعم از عقاید و احکام و اخلاق، اطلاق شده است و ارتباط آن با معناى اصلى روشن است، زیرا ایمان و تقوا و صلح و عدالت همچون آب حیات است که راه وصول به آن، شریعت الهى است.
۲ . «شفقه» در این گونه موارد معمولا مرادف با خوف شمرده مى شود در حالى که به گفته بعضى از ادبا معناى اصلى آن توجّه به چیزى است آمیخته به ترس یا به تعبیر دیگر خوف و ترسى است که با محبّت و احترام و امید آمیخته باشد، زیرا در اصل از ریشه شفق که به معناى روشنایى روز آمیخته به تاریکى شب گرفته شده است. منتها هرگاه این واژه با «من» متعدى شود جنبه خوف در آن غلبه دارد (مانند عبارت بالا) و هرگاه با «فى» و «على» متعدى شود، خوف در آن غلبه دارد. مثل اینکه انسان به دوستش بگوید: اَنَا مُشْفِقُ عَلَیْکَ یعنى من از سرانجام کار تو بیمناکم.
۳ . واژه «رشد» در فارسى امروز به معناى نمو اطلاق مى شود; ولى در اصل لغت، به معناى راه یافتن به مقصد است و جمله «راشداً مَهْدِیاً» که دعاى هنگام بدرقه است; یعنى به مقصودت برسى و هدایت شوى.
۴ . «قصد» گاه به معناى نیّت مى آید و گاه به معناى پیمودن راه راست و معتدل.
۵ . بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۱. 
۶ . وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۲۹، ابواب صفات قاضى، باب ۱۲، ح ۶۱. 
۷ . «اَوْلَجَتک» از ریشه «ایلاج» و از ریشه «ولوج» به معناى داخل شدن در مکان محدود گرفته شده و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى متعدى پیدا مى کند، بنابراین «أوْلَج» یعنى داخل کرد شخص یا چیزى را. 
۸ . «عَشْواء» در اصل به معناى شترى است که چشم ضعیفى دارد و به همین دلیل مسیر خود را اشتباه و متمایل به چپ و راست مى رود. سپس به هر انسانى که چنین باشد اطلاق شده است. 
۹ . «تَتَوَرَّطَ» از ریشه «تورط» بر وزن «توکل» به معناى افتادن در جایى است که رهایى از آن مشکل یا غیر ممکن باشد. 
۱۰ . «اَمْثل» از ریشه «مثول» بر وزن «طلوع» به معناى افضل و برتر است و جمع آن «اماثل» و «مُثُل» می باشد.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش ششم: همه کاره اوست

فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاهِ، وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ وَ أَنَّ الْمُفْنِیَ هُوَ الْمُعِیدُ وَ أَنَّ الْمُبْتَلِیَ هُوَ الْمُعَافِی، وَ أَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلَّا عَلَى مَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَیْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ وَ الِابْتِلَاءِ وَ الْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ، فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ، فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلًا ثُمَّ عُلِّمْتَ، وَ مَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ. فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ؛ [فَلْیَکُنْ] وَ لْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ. وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ صلی الله علیه وآله [عَلَیْهِ نَبِیُّنَا]، فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى النَّجَاهِ قَائِداً، فَإِنِّی لَمْ آلُکَ نَصِیحَهً، وَ إِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِکَ وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ.

پسرم در وصیّت من درست بیندیش، بدان که در اختیار دارنده مرگ همان است که زندگى در دست او، و پدید آورنده موجودات است، همو مى میراند، و نابود کننده همان است که دوباره زنده مى کند، و آن که بیمار مى کند شفا نیز مى دهد، بدان که دنیا جاودانه نیست، و آنگونه که خدا خواسته است برقرار است، از عطا کردن نعمت ها، و انواع آزمایش ها، و پاداش دادن در معاد، و یا آنچه را که او خواسته است و تو نمى دانى. اگر در باره جهان، و تحوّلات روزگار مشکلى براى تو پدید آمد آن را به عدم آگاهى ارتباط ده، زیرا تو ابتدا با ناآگاهى متولّد شدى و سپس علوم را فرا گرفتى، و چه بسیار است آنچه را که نمى دانى و خدا مى داند، که اندیشه ات سرگردان، و بینش تو در آن راه ندارد، سپس آنها را مى شناسى. پس به قدرتى پناه بر که تو را آفریده، روزى داده، و اعتدال در اندام تو آورده است، بندگى تو فقط براى او باشد، و تنها اشتیاق او را داشته باش، و تنها از او بترس. 
بدان پسرم هیچ کس چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از خدا آگاهى نداده است، رهبرى او را پذیرا باش، و براى رستگارى، راهنمایى او را بپذیر، همانا من از هیچ اندرزى براى تو کوتاهى نکردم، و تو هر قدر کوشش کنى، و به اصلاح خویش بیندیشى، همانند پدرت نمى توانى باشى. 
همه چیز از سوى اوست:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه نخست به فرزندش دستور مى دهد که در آنچه او مى گوید دقت کند و فهم خود را به کار گیرد، مى فرماید: «پسرم در فهم وصیتم دقت نما»; (فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی).
این جمله در واقع اشاره به اهمّیّت بحثى است که بعد از آن بیان فرموده، اهمیتى که در خورِ دقت فراوان است.
آن گاه به این حقیقت اشاره مى کند که در این عالم هر چه هست از سوى خداست; حیات و مرگ، صحت و بیمارى، تلخ و شیرین، نعمت و ابتلا و … همه آنها حکیمانه است و اگر نتوانستى به حکمت آنها پى ببرى حمل بر بى اطّلاعى خود کن و در برابر اراده حکیمانه خدا تسلیم باش. مى فرماید:
«بدان مالک مرگ همان مالک حیات است و آفریننده، همان کسى است که مى میراند و فانى کننده هم اوست که جهان را از نو نظام مى بخشد و بیمارى دهنده همان شفابخش است»; (وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاهِ، وَأَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ، وَأَنَّ الْمُفْنِیَ هُوَ الْمُعِیدُ، وَأَنَّ الْمُبْتَلِیَ هُوَ الْمُعَافِی).
این سخن اشاره به توحید افعالى است که در جهان بیش از یک مبدأ نیست: «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ إِلاَّ اللهُ» نه اینکه عالم دو مبدأ دارد، مبدأ خیر و شر و یزدان و اهریمن; آن گونه که ثنویان و دوگانه پرستان مى پنداشتند. اصولاً در خلقت خداوند شرى وجود ندارد و هرچه هست خیر است و شرّ امرى نسبى است. به عنوان مثال: نیش عقرب وسیله اى دفاعى براى او در برابر دشمنانش هست. افزون بر آن که در سم و نیش حشرات دواهاى شفابخشى وجود دارد و از این نظر خیر است و اگر کسى اشتباه کند و گرفتار نیش او شود، این شر بر اثر ناآگاهى او به وجود آمده است.
آن گاه امام(علیه السلام) به ناپایدارى دنیا و آمیخته بودن تلخ و شیرین در آن اشاره کرده مى فرماید: «و دنیا پابرجا نمى ماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است; گاهى نعمت و گاهى گرفتارى و سرانجام پاداش در روز رستاخیر یا آنچه او خواسته و تو نمى دانى (از کیفرهاى دنیوى)»; (وَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَى مَا جَعَلَهَا اللهُ عَلَیْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ، وَالاِبْتِلاَءِ، وَالْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ، أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ تَعْلَمُ).
آرى این طبیعت دنیاست و موافق حکمت خداوند است، زیرا اگر انسان همیشه غرق نعمت باشد، در میان امواج غفلت غرق مى شود و اگر همیشه مبتلا باشد، یأس و نومیدى همه وجودش را فرا مى گیرد و از خدا دور مى شود. خداوند حکیم این دو را به هم آمیخته تا انسان پیوسته بیدار باشد و به سوى او حرکت کند و دست به دامان لطفش بزند.
سپس از آنجا که گاهى افراد نادان به سبب بى اطّلاعى از حکمتِ حوادث عالم، زبان به اعتراض مى گشایند. امام(علیه السلام) به فرزندش هشدار مى دهد مى فرماید: «و اگر درباره فهم این امور (حوادث جهان) امرى بر تو مشکل شد، آن را بر نادانى خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشاى) زیرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودى و سپس عالِم و آگاه شدى و چه بسیار است امورى که هنوز نمى دانى و فکرت در آن متحیر و چشمت در آن خطا مى کند; اما پس از مدتى آن را مى بینى (و از حکمت آن آگاه مى شوى)»; (فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ، فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ، وَمَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الاَْمْرِ، یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ، وَیَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ).
اشاره به اینکه کسى مى تواند زبان به اعتراض بگشاید که نسبت به همه چیز آگاه باشد و فلسفه تمام حوادث را بداند و آن را موافق حکمت نبیند؛ در حالى که چنین نیست; معلومات انسان در برابر مجهولاتش همچون قطره در مقابل دریاست. در آغاز عمر چیزى نمى داند و تدریجاً نسبت به بعضى امور آگاه مى شود و چه بسیار امورى که در آغاز از فلسفه آن بى خبر است; اما چیزى نمى گذرد که حکمت آن بر او آشکار مى شود. آیا انسان با این علم محدود و با این تجاربى که درباره جهل و علم خود دارد مى تواند در مورد آنچه نمى داند لب به اعتراض باز کند؟!
امام(علیه السلام) در پایان این قسمت، فرزندش را دستور به تمسک به ظل عنایت و الطاف الهى و توجّه به ذات پاک او مى دهد که در هر حال کلید نجات است، مى فرماید: «بنابراین به آن کس که تو را آفریده و روزى داده و آفرینش تو را نظام بخشیده تمسک جوى و تنها او را پرستش کن و رغبت و محبّت تو تنها به سوى او باشد و تنها از (مخالفت) او بترس»; (فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَرَزَقَکَ وَسَوَّاکَ، وَلْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ، وَإِلَیْهِ رَغْبَتُکَ، وَمِنْهُ شَفَقَتُکَ).
این چهار دستور کوتاه و پر معنا به یقین ضامن سعادت هر انسانى است: اعتصام به ظل عنایت پروردگار و پرستش او و توجّه به ذات پاکش و ترس از مجازاتش.
در جمله «الَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ» که برگرفته از این آیات قرآن مجید است: (الَّذِى خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِى قَدَّرَ فَهَدَى * وَالَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَى)(۱) نخست اشاره به آفرینش، سپس روزى و بعد تسویه و نظام بخشیدن به وجود انسان از نظر جسم و جان آمده است در حالى که مى دانیم نخست خلقت است و بعد تسویه و سپس رزق و روزى; اما با توجّه به اینکه عطف به واو همیشه دلیل بر ترتیب نیست مشکلى از این نظر در تفسیر عبارت پیدا نمى شود.
این احتمال نیز کاملاً پذیرفتنى است که نظر امام(علیه السلام) به دوران تکامل جنینى و رشد پس از تولد است; زیرا نطفه اى که در رحم مادر قرار مى گیرد، از روزى الهى که در رحم مادر براى او حواله شده پیوسته بهره مى برد و به دنبال آن مراحل تکامل را یکى پس از دیگرى سیر مى کند حتى زمانى که متولد مى شود و روزى او از خون به شیر مادر مبدل مى گردد، باز هم مراحل تسویه و تکامل را تا مدت زیادى ادامه مى دهد، بنابراین مى توان گفت که روزى قبل از مراحل تکامل انسان شروع مى شود.
***
نکته:
مقایسه علم و جهل بشر:
شک نیست انسان هنگام تولد چیزى را نمى داند، هرچند استعداد او براى فراگیرى در حد بسیار بالایى است. قرآن مجید نیز بر این حقیقت ناطق است مى گوید: (وَاللهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً).(۲)
آن گاه انسان از سه طریق آموزش مى بیند: ۱. از طریق تجربیاتى که پیوسته به صورت بازى و سرگرمى و… بدان مشغول است. ۲. از راه تعلیم و تربیت پدر و مادر و استاد. ۳. از طریق شکوفا شدن علوم فطرى (فطرت توحید، حسن و قبح عقلى، امور وجدانى و مانند آن) که دست قدرت خدا در نهاد او قرار داده است; ولى هرچه پیش تر مى رود به وسعت مجهولات خود آشناتر مى گردد.
فى المثل ستاره شناسان با اسباب ابتدایى که نگاه به آسمان مى کنند، ستارگان محدودى را مى بینند که وضع آنها برایشان مجهول است، وقتى ابزار پیشرفته تر مى شود به کهکشان هاى عظیمى دست مى یابند که هرکدام میلیون ها یا میلیاردها ستاره دارد. با کشف یک کهکشان دنیایى از مجهولات در مقابل آنها خودنمایى مى کند و اگر روزى بتوانیم بعضى از ستاره هاى آنهارا با دقت به وسیله تلسکوپ ببینیم، عالمى از مجهولات در مورد آن ستاره در مقابل ما آشکار مى گردد. به این ترتیب هرچه در علم پیشرفت مى کنیم سطح آگاهى ما بر دامنه جهلمان بیشتر خواهد شد و تا به جایى مى رسیم که به گفته آن دانشمند معروف:
تا به جایى رسید دانش من *** که بدانم همى که نادانم
سرى به قرآن مى زنیم و آیاتى را که اشاره به علم خدا دارد بررسى مى کنیم: «(وَلَوْ أَنَّمَا فِى الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَه أَقْلامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُر ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللهِ); و اگر همه درختان روى زمین قلم شود و دریا براى آن مرکّب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود (اینها همه تمام مى شود ولى) کلمات خدا پایان نمى گیرد».(۳)
به همین دلیل در جاى دیگر مى فرماید: (وَما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلیلاً).(۴)
انیشتین، دانشمند معروف مى گوید: اگر تمام علوم بشر را از روز نخست تا به امروز که در کتابخانه ها جمع شده است در برابر مجهولات بشر بگذاریم، همانند یک صفحه از یک کتاب بسیار قطور است.
از اینجا نتیجه اى را که امام(علیه السلام) در عبارت بالا گرفته است به خوبى درک مى کنیم که اگر ما در مسائل مربوط به مبدأ و معاد و اسرار زندگى بشر سؤالات بدون جوابى پیدا کنیم باید حمل بر نادانى خود کنیم و زبان به انکار و اعتراض نگشاییم. این حکم عقل و منطق است.
***
پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را راهنماى خود قرار ده:
امام(علیه السلام) در این بخش از اندرزنامه خود خطاب به فرزند عزیزش به دو نکته مهم اشاره مى کند: نخست اینکه پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بهترین پیشوا و راهنماست و دیگر اینکه پدرش امیرمؤمنان از هیچ کوششى براى هدایت او فروگذار نکرده است، بنابراین باید بر پیروى از این دو پیشوا پا فشارى کرد.
مى فرماید: «پسرم بدان هیچ کس از خدا همچون پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) خبر نیاورده (و احکام خدا را همانند او بیان نکرده است) بنابراین او را به عنوان رهبر خود بپذیر و در طریق نجات و رستگارى، وى را قائد خویش انتخاب کن»; (وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ(صلى الله علیه وآله) فَارْضَ بِهِ رَائِداً(۵)، وَإِلَى النَّجَاهِ قَائِداً).
این تعبیر نشان مى دهد که وحى آسمانى که بر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نازل شد سرآمد همه وحى هایى است که بر انبیاى پیشین نازل شده است. در آن اعصار مطابق استعداد انسان هاى همان زمان وحى آسمانى نازل مى شد و در عصر خاتم انبیا آخرین پیام هاى خدا بر قلب مبارکش وحى شد.
مقایسه قرآن مجید با تورات و انجیل کنونى (هرچند دست تحریف به آن راه یافته) شاهد گویاى این تفاوت عظیم است; در مورد معرفه الله و دلایل توحید و صفات پروردگار، قرآن مجید مطالبى دارد که در هیچ یک از کتب آسمانى دیده نمى شود حتى عشرى از اعشار آن هم وجود ندارد. در مورد مسائل مربوط به معاد که به گفته بعضى از محققان دو هزار آیه در قرآن از معاد و شاخ و برگ آن سخن مى گوید، آنقدر قرآن مطلب به میان آورده که فراتر از آن تصور نمى شود. در مباحث اخلاقى، اجتماعى، سیاسى و مسائل مربوط به حکومت و تاریخ پیشینیان، قرآن از هر نظر پربار است. به همین دلیل امام(علیه السلام) در گفتار بالا مى فرماید: احدى مانند پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) وحى آسمانى را به صورت گسترده بیان نکرده است و همین دلیلِ انتخاب او به عنوان بهترین راهنما و پیشواست.
باید توجّه داشت که واژه «رائد» در اصل به معناى کسى است که او را براى جستجوى مرتع (و آب) براى چهارپایان مى فرستند و هنگامى که آن را کشف کرد خبر مى دهد سپس این معنا توسعه یافته و به کسانى که امور حیاتى را در اختیار انسان ها مى گذارند اطلاق شده است.
قائد نیز در اصل به معناى کسى است که مهار ناقه را در دست مى گیرد و آن را در مسیر راهنمایى مى کند. سپس به رهبران انسانى اطلاق شده است.
امام(علیه السلام) در ادامه سخن مى افزاید: «من از هیچ اندرزى درباره تو کوتاهى نکردم و تو هرقدر براى آگاهى از صلاح خویش کوشش کنى به آن اندازه که من درباره تو تشخیص داده ام نخواهى رسید»; (فَإِنِّی لَمْ آلُکَ(۶) نَصِیحَهً. وَإِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِکَ ـ وَإِنِ اجْتَهَدْتَ ـ مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ).
هدف امام(علیه السلام) از این سخن آن است که فرزندش را تشویق کند به دو دلیل نسبت به این نصایح کاملاً پایبند باشد یکى اینکه امام(علیه السلام) بر اثر دلسوزى و محبّت فوق العاده به او چیزى را فروگذار نکرده و دیگر اینکه فرزندش تازه کار است و هرگز نمى تواند آنچه را امام(علیه السلام) مى داند و مى بیند، بداند و ببیند که گفته اند: آنچه را جوان در آیینه مى بیند پیر در خشت خام آن بیند.
***
پی نوشت:
۱ . اعلى، آیه ۲-۴.
۲ . نحل، آیه ۷۸ . 
۳ . لقمان، آیه ۲۷. 
۴ . اسراء، آیه ۸۵ .
۵ . «رائد» از ریشه «رود» بر وزن «عود» همان گونه که در متن گفته شده در اصل به معناى تلاش و کوشش براى یافتن آب و چراگاه است سپس به هرگونه تلاش براى انجام چیزى گفته شده است. مثل معروف «اَلرّائدُ لا یَکْذِبُ قَوْمَهُ; کسى که به دنبال چراگاه مى رود به قوم و قبیله خود دروغ نمى گوید»، ناظر به همین معناست و از آنجا که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در جستجوى سعادت براى پیروان خویش بود، بر او «رائد» اطلاق شده است.
۶ . «آل» صیغه متکلم وحده، از ریشه «ألْو» بر وزن «دلو» در اصل به معناى کوتاهى کردن است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هفتم: خدا یکتاست

وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ، وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، لَا یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ وَ لَا یَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ یَزَلْ، أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْیَاءِ بِلَا أَوَّلِیَّهٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْیَاءِ بِلَا نِهَایَهٍ، عَظُمَ [أَنْ تُثْبَتَ] عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَهِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ؛ فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا یَنْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یَفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّهِ مَقْدِرَتِهِ وَ کَثْرَهِ عَجْزِهِ و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ [وَ الرَّهِینَهِ مِنْ عُقُوبَتِهِ] وَ الْخَشْیَهِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ الشَّفَقَهِ مِنْ سُخْطِهِ، فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلَّا بِحَسَنٍ وَ لَمْ یَنْهَکَ إِلَّا عَنْ قَبِیحٍ.

پسرم اگر خدا شریکى داشت، پیامبران او نیز به سوى تو مى آمدند، و آثار قدرتش را مى دیدى، و کردار و صفاتش را مى شناختى، امّا خدا، خدایى است یگانه، همانگونه که خود توصیف کرد، هیچ کس در مملکت دارى او نزاعى ندارد، نابود شدنى نیست، و همواره بوده است، اوّل هر چیزى است که آغاز ندارد، و آخر هر چیزى که پایان نخواهد داشت، برتر از آن است که قدرت پروردگارى او را فکر و اندیشه درک کند. 
حال که این حقیقت را دریافتى، در عمل بکوش آن چنانکه همانند تو سزاوار است بکوشد، که منزلت آن اندک، و توانایى اش ضعیف، و ناتوانى اش بسیار، و اطاعت خدا را مشتاق، و از عذابش ترسان، و از خشم او گریزان است، زیرا خدا تو را جز به نیکوکارى فرمان نداده، و جز از زشتى ها نهى نفرموده است. 
ایمان به یکتایى او:
امام(علیه السلام) در این بخش به سراغ یکى از دلایل توحید مى رود، همان توحیدى که پایه اصلى تمام دین و رکن رکین آن است; مى فرماید: «پسرم بدان اگر پروردگارت شریکى داشت، رسولان او به سوى تو مى آمدند و آثار ملک و قدرتش را مى دیدى و افعال و صفاتش را مى شناختى»; (وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لاََتَتْکَ رُسُلُهُ، وَلَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَسُلْطَانِهِ، وَلَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَصِفَاتِهِ).
امام(علیه السلام) در یک نگاه براى نفى شریک و همتا براى خداوند به سه امر استدلال مى کند:
نخست اینکه اگر خدا شریک و همتایى مى داشت حتما حکیم بود و خداوند حکیم باید بندگان را از وجود خویش آگاه سازد و اوامر و نواهیش را توسط پیامبران خویش به گوش آنها برساند در حالى که ما مى بینیم تمام انبیا بشر را به سوى خداى واحد دعوت کرده اند; آیات قرآن و متون کتب آسمانى گواه این مطلب است.
از سوى دیگر اگر پروردگار دیگرى وجود داشت باید آثار ملک و قدرت و سلطان او در جهان نمایان گردد در حالى که هر چه در این عالم بیشتر دقت مى کنیم به وحدت آن آشناتر مى شویم. جهان مجموعه واحدى است با قوانین یکسان که بر سر تا سر آن حکومت مى کند و این وحدت که از ساختمان اتم ها گرفته تا کهکشان هاى عظیم همه تحت قانون واحدى به حیات خود ادامه مى دهند، دلیل بر یکتایى آفریدگار و یگانگى خداست.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به هفت وصف از صفات خداوند اشاره مى کند:
نخست مى فرماید: «ولى او خداوند یگانه است، همان گونه که خودش را به این صفت توصیف کرده است»; (وَلَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ).
این وصف نتیجه استدلالى است که امام(علیه السلام) قبلاً بیان فرمود که اگر پروردگار و معبود دیگرى بود، فرستادگان او به سراغ تو مى آمدند و آثار ملک و سلطانش را در همه جا مى دیدى و افعال و صفاتش را در جبین موجودات مشاهده مى کردى و چون چنین نیست نتیجه مى گیریم که او خداوندى است یکتا. اضافه بر این در قرآن مجید نیز بارها خودش را به یکتایى توصیف کرده که نمونه بارز آن سوره توحید است و از آنجا که او صادق است و کذب و دروغ که نتیجه نیاز و عجز و هواپرستى است در ذات او راه ندارد، بنابراین مى توانیم در این وصف و سایر صفاتش، بر دلیل سمعى; یعنى آیات و روایات قطعى تکیه کنیم.
در دومین وصف مى فرماید: «هیچ کس در ملک و مملکتش با او ضدیت نمى کند»; (لاَ یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ).
این همان توحید در حاکمیّت است که یکى از شاخه هاى توحید افعالى است; مالک یکى است و حاکم یکى. دلیل آن هم روشن است، زیرا وقتى بپذیریم خالق اوست طبعا مالک و حاکم جز او نمى تواند باشد. آن هم خالقیت مستمر، چرا که مى دانیم خلقتش دائمى است; یعنى ما لحظه به لحظه آفریده مى شویم درست مانند نور چراغ که به منبع مولّد برق ارتباط دارد و اگر یک لحظه رابطه اش قطع شود خاموش مى گردد. آرى او همه روز خالق است و همواره حاکم و مالک.
آن گاه در بیان سومین و چهارمین وصف مى افزاید: «و هرگز زایل نخواهد شد و همواره بوده است»; (وَلاَ یَزُولُ أَبَداً وَلَمْ یَزَلْ).
دلیل اینها روشن است، زیرا مى دانیم او واجب الوجود است، واجب الوجود حقیقتى است که به تعبیر ساده، وجود او از ذاتش مى جوشد، بنابراین چنین وجودى ازلى است و باید ابدى باشد. موجودى حادث است که وجودش از خود او نبوده و از بیرون آمده; موجودى فانى مى شود که وجودش از درون ذاتش نبوده و از خارج ذاتش به او رسیده باشد.
بنابراین پنجمین و ششمین وصف را هم مى توان از اینجا نتیجه گرفت که مى فرماید: «او سرسلسله هستى است بى آنکه آغازى داشته باشد و آخرین آنها است بى آنکه پایانى برایش تصور شود»; (أَوَّلٌ قَبْلَ الاَْشْیَاءِ بِلاَ أَوَّلِیَّه، وَآخِرٌ بَعْدَ الاَْشْیَاءِ بِلاَ نِهَایَه).
این دو وصف نیز از لوازم ازلیت و ابدیت ذات پاک اوست که آن هم نتیجه واجب الوجود بودن او است.
در هفتمین وصف که آخرین وصفى است که امام(علیه السلام) در اینجا بیان کرده و مى فرماید: «بزرگ تر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر یا چشم قرار گیرد»; (عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَهِ قَلْب أَوْ بَصَر).
دلیل آن هم روشن است; ربوبیت او از ازل شروع شده و تا ابد ادامه دارد و همه عالم هستى را با مرزها و حدود ناشناخته اش در بر مى گیرد، بنابراین چنین ربوبیت گسترده اى را نه با چشم مى توان مشاهده کرد و نه در فکر انسان مى گنجد، زیرا ربوبیتش نامحدود است و نامحدود در فکر محدود انسان نخواهد گنجید.
امام(علیه السلام) بعد از بیان عظمت خداوند و یگانگى و ازلیت و ابدیت و احاطه ربوبیت او بر جمیع عالم، در ادامه سخن، فرزندش را مخاطب ساخته و او را به کوچکى و ناتوانیش و نیازهاى فراوانش در برابر خداوند توجّه مى دهد مى فرماید: «حال که این حقیقت را شناختى، در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکى قدر و منزلت و کمى قدرت و فزونى عجز و نیاز شدیدت به پروردگارت»; (فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا یَنْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یَفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ(۱)، وَقِلَّهِ مَقْدِرَتِهِ وَکَثْرَهِ عَجْزِهِ، و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ).
چهار وصفى را که امام(علیه السلام) براى فرزندش بر شمرده اوصافى است درباره همه انسانها; همه در پیشگاه خداوند کوچک اند و قدرتشان ناچیز و عجزشان فراوان و نیازشان به پروردگارشان زیاد. مشروط بر اینکه انسان، خویشتن را بشناسد و به خود فراموشى گرفتار نگردد که در این صورت از طریق بندگى خارج نخواهد شد و گام در طریق طغیان نخواهد گذاشت. آرى شناخت عظمت خدا و معرفت به کوچکى خویش در برابر او سرچشمه عبودیت و بندگى است، و فراموشى آن، سرآغاز طغیان و ظلم و بیدادگرى است.
قرآن مجید مى فرماید: «(وَلا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون); وهمچون کسانى نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند نیز آنها را به «خودفراموشى» گرفتار کرد; آنها گناهکارانند».(۲)
آن گاه امام(علیه السلام) راه را به فرزند دلبندش نشان مى دهد که انجام اعمال شایسته چگونه است، مى فرماید: «در راه اطاعتش بکوش، از عقوبتش ترسان باش و از خشمش بیمناک، زیرا او تو را جز به نیکى امر نکرده و جز از قبیح و زشتى باز نداشته است»; (فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ، وَالْخَشْیَهِ مِنْ عُقُوبَتِهِ، وَالشَّفَقَهِ مِنْ سُخْطِهِ: فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلاَّ بِحَسَن، وَلَمْ یَنْهَکَ إِلاَّ عَنْ قَبِیح).
امام(علیه السلام) در اینجا عمل شایسته را در سه چیز خلاصه کرده است: اطاعت و فرمان، ترس از عقوبت و اشفاق از خشم او.
بدیهى است که خشیت و اشفاق در برابر عقوبت و خشم پروردگار، انگیزه طاعت است، بنابراین امام(علیه السلام) نخست به اطاعت پروردگار اشاره کرده و سپس بر انگیزه هاى آن تأکید ورزیده است و تفاوت خشیت و اشفاق همان گونه که قبلاً اشاره شد در این است که خشیت به معناى خوف و ترس است، ولى شفقت و اشفاق، ترس آمیخته با امید است. بنابراین ترس از عقوبت خداوند، همچون ترس از حادثه وحشتناک ناامید کننده نیست، بلکه ترسى آمیخته با امید به لطف و عطوفت و کرم پروردگار است.
جمله «فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ …» اشاره به این است: گمان نبر اطاعت تو از پروردگار چیزى بر جاه و جلال او مى افزاید یا خداوند نیازى به آن دارد. به عکس تو نیازمند به آنى، زیرا تو را به نیکى هایى که مایه سعادت توست امر فرموده و از قبایح و زشتى هایى که تو را به بدبختى و شقاوت مى کشاند نهى کرده است.
این جمله دلیل روشنى بر حسن و قبح عقلى است که متأسّفانه جمعى از مسلمانان که از مکتب اهل بیت و تمسک به کتاب و عترت دور مانده اند با آن به مخالفت برخواسته اند و مسأله اى بدیهى عقلى را به سبب انگیزه هاى نادرست انکار کرده اند.
***
نکته ها:
۱. رابطه جهان بینى و ایدئولوژى
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه بعد از بیان یک سلسله حقایق در مورد خداوند و بیان چندى از صفات او و بیان عجز، ضعف و ناتوانى انسان، نتیجه مى گیرد که باید او را آن گونه که شایسته است عبادت کرد.
این بدان معناست که وظایف ما پیوندى تنگاتنگ با واقعیّت ها دارد; یعنى قوانین، همیشه از دل حقایق بیرون مى آید و بایدها و نبایدها، زاییده هست ها و نیست هاست. به عبارت دیگر، به دلیل شناخت و واقعیت هایى که در مورد غناى خداوند و احتیاج انسان است، لزوم عبادت نیز استنباط مى شود و این همان بحث مهمى است که مى گویند بین ایدئولوژى و جهان بینى ارتباط هست یا نه.
جهان بینى همان شناختِ واقعیت هاست و ایدئولوژى در اینجا اصطلاحاً به معناى احکام و قوانینى است که به عقیده ما از دل جهان بینى متولد مى شود.
از این رو شبهه کسانى که مى گویند: احکام امورى اعتبارى بوده و ارتباطى با واقعیت ها که امورى تکوینى است ندارد، بى اساس است و امام(علیه السلام) در این بخش از نامه قلم سرخ بطلان بر آن مى کشد، زیرا با جدایى این دو از یکدیگر، اعتبار احکام از میان مى رود. حکم، زمانى ارزش دارد که با واقعیّت پیوند داشته باشد و این فلسفه احکام است که به آن اعتبار مى بخشد و این گره خوردن حکم با واقعیّت است که موجب تثبیت حکم مى شود.
احکام تعبدى نیز از این قانون مستثنا نیستند و همه احکام مطابق مصالح و مفاسد واقعى اند، هرچند گاهى ما فلسفه آنها را ندانیم، زیرا در غیر این صورت ترجیح بلا مرجّح مى شد. علماى شیعه همه بر این قول اتفاق دارند.
آیات قرآن و روایات نیز به این ارتباط تنگاتنگ میان احکام و واقعیت ها تصریح دارند.
در قرآن کریم در سوره مائده آمده است: «(یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالاَْنْصابُ وَالاَْزْلامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ * إِنَّما یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَهَ وَالْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ وَعَنِ الصَّلاهِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُّنْتَهُونَ); اى کسانى که ایمان آورده اید شراب و قمار و بت ها و ازلام (نوعى بخت آزمایى) پلید و از عمل شیطان است، از آن دورى کنید تا رستگار شوید * شیطان مى خواهد به وسیله شراب و قمار در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند، و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد. آیا (با این همه زیان و فساد، و با این نهى اکید) خوددارى خواهید کرد؟»(۳)
خداوند متعال در این آیات بعد از آنکه مواردى از پلیدى هاى واقعى; مانند شراب و قمار را بیان مى کند و متذکر مى شود که آنها از عمل شیطان هستند، به بیان حکم آن مى پردازد و مؤمنان را از ارتکاب به آنها نهى مى کند سپس بار دیگر در بیان واقعیت ها به رستگارى انسان اشاره مى کند و اینکه عمل شیطان در واقع دشمنى، کینه و دورى از ذکر خدا و ترک نماز است.
در مورد روزه نیز فرموده اند: «صُومُوا تَصِحُّوا; روزه بگیرید جسم شما سالم مى شود»(۴) و در جاى دیگر به بیان فلسفه روزه پرداخته مى فرماید: (لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون).(۵)
در حقیقت تمام روایاتى نیز که در باب علل الشرایع وارد شده، دلیل روشنى بر این مدعاست.
۲. آغاز خلقت و دوام فیض
همان گونه که از تعبیرات گویاى امام(علیه السلام) در این بخش از نامه روشن شد، ذات پاک خداوند سرآغاز همه چیز است بى آنکه آغازى، و سرانجام همه چیز است بى آنکه پایانى داشته باشد. از این معنا به ازلیت و ابدیت تعبیر مى شود. در اینجا این سؤال پیش مى آید که آیا مخلوقات، حدوث زمانى دارند; یعنى زمانى بوده که خداوند بوده است و مخلوقى وجود نداشته؟ (البتّه تعبیر به زمان نیز از باب تسامح است، زیرا زمان خودش یا مخلوق است یا نتیجه حرکت در مخلوقات) آن گونه که آمده است: «کانَ اللهُ وَلَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَىْءٌ»(۶) اگر چنین باشد مسأله دوامِ فیض زیر سؤال مى رود و مفهومش این است که زمانى بوده که خداوند فیاض فیضى نبخشیده است در حالى که مى دانیم فیض لازمه ذات پروردگار است و نبودنش نقصى محسوب مى شود.
پاسخ این سؤال آن است که جهان حدوث ذاتى دارد; یعنى اگر بگوییم همیشه مخلوقى وجود داشته، آن مخلوق هم مستند به ذات پاک او و وابسته به قدرت او بوده است نه اینکه واجب الوجود باشد، همان گونه که نور آفتاب وابسته به اوست و اگر همیشه خورشید باشد و همیشه نورافشانى کند باز هم خورشید اصل است و نورش فرع و وابسته به آن.
به تعبیر دیگر واژه «مع» در جمله «کانَ اللهُ وَلَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیءٌ» بیانگر این حقیقت است که خداوند در ازل بوده و با او و همراه و همتاى او (نه به وسیله او) چیزى وجود نداشته است.
***
پی نوشت:
۱ . «خطر» در اینجا به معناى قدر و منزلت است. 
۲ . حشر، آیه ۱۹.
۳ . مائده، آیه ۹۰ و ۹۱. 
۴. بحارالانوار، ج ۵۹، ص ۲۶۷، ح ۴۶. 
۵. بقره، آیه ۱۸۳.
۶. بحارالانوار، ج ۵۴، ص ۲۳۸ .
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هشتم: دنیاپرستان و آخرت‌طلبان

یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا وَ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الْآخِرَهِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِیهَا، وَ ضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الْأَمْثَالَ لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ عَلَیْهَا. إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْیَا کَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ، فَأَمُّوا مَنْزِلًا خَصِیباً وَ جَنَاباً مَرِیعاً، فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِیقِ وَ فِرَاقَ الصَّدِیقِ وَ خُشُونَهَ السَّفَرِ وَ جُشُوبَهَ المَطْعَمِ لِیَأْتُوا سَعَهَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ، فَلَیْسَ یَجِدُونَ لِشَیْءٍ مِنْ ذَلِکَ أَلَماً وَ لَا یَرَوْنَ نَفَقَهً فِیهِ مَغْرَماً، وَ لَا شَیْءَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ وَ أَدْنَاهُمْ [إِلَى] مِنْ مَحَلَّتِهِمْ. وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْمٍ کَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِیبٍ، فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِیبٍ، فَلَیْسَ شَیْءٌ أَکْرَهَ إِلَیْهِمْ وَ لَا أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَهِ مَا کَانُوا فِیهِ إِلَى مَا یَهْجُمُونَ عَلَیْهِ وَ یَصِیرُونَ إِلَیْه.

اى پسرم من تو را از دنیا و تحوّلات گوناگونش، و نابودى و دست به دست گردیدنش آگاه کردم، و از آخرت و آنچه براى انسان ها در آنجا فراهم است اطّلاع دادم، و براى هر دو مثال ها زدم، تا پند پذیرى، و راه و رسم زندگى بیاموزى، همانا داستان آن کس که دنیا را آزمود، چونان مسافرانى است که در سر منزلى بى آب و علف و دشوار اقامت دارند و قصد کوچ کردن به سرزمینى را دارند که در آنجا آسایش و رفاه فراهم است. پس مشکلات راه را تحمّل مى کنند، و جدایى دوستان را مى پذیرند، و سختى سفر، و ناگوارى غذا را با جان و دل قبول مى کنند، تا به جایگاه وسیع، و منزلگاه أمن، با آرامش قدم بگذارند، و از تمام سختى هاى طول سفر احساس ناراحتى ندارند، و هزینه هاى مصرف شده را غرامت نمى شمارند، و هیچ چیز براى آنان دوست داشتنى نیست جز آن که به منزل أمن، و محل آرامش برسند. 
امّا داستان دنیا پرستان همانند گروهى است که از جایگاهى پر از نعمت ها مى خواهند به سرزمین خشک و بى آب و علف کوچ کنند، پس در نظر آنان چیزى ناراحت کننده تر از این نیست که از جایگاه خود جدا مى شوند، و ناراحتى ها را باید تحمّل کنند. 
راهیان جهان دیگر دو گروهند:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه خود، موقعیت دنیا و آخرت را از دیدگاه خداجویانِ طالب آخرت و دنیاپرستان، ضمن دو مثال زیبا و گویا بیان مى کند نخست مى فرماید: «فرزندم! من تو را از دنیا و حالات آن و زوال و دگرگونیش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن مهیا شده مطلع کردم و درباره هر دو برایت مثال هایى زدم تا به وسیله آن عبرت گیرى و در راه صحیح گام نهى»; (یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیَا وَحَالِهَا، وَزَوَالِهَا وَانْتِقَالِهَا، وَأَنْبَأْتُکَ عَنِ الاْخِرَهِ وَمَا أُعِدَّ لاَِهْلِهَا فِیهَا، وَضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الاَْمْثَالَ، لِتَعْتَبِرَ بِهَا، وَتَحْذُوَ عَلَیْهَا).
همیشه مثال نقش بسیار مهمى در فهم و درک مسائل پیچیده، اعم از مسائل عقلى و حسى دارد و از طریق آن مى توان شنونده را به عمق مسائل رهنمون ساخت و او را براى انجام کارهاى مفید و پرهیز از بدى ها و زشتى ها آماده کرد و تشویق نمود.
قرآن مجید از مثال هاى زیبا و پرمعنا بسیار استفاده کرده و بخش مهمى از قرآن را مثل هاى قرآن تشکیل مى دهد. در کلمات امام(علیه السلام) در نهج البلاغه نیز مثال هاى فراوان پرمعنایى دیده مى شود که نهایت فصاحت و بلاغت در آن به کار گرفته شده است.
امام(علیه السلام) بعد از ذکر این مقدمه دو مثال مى زند نخست مى فرماید: «کسانى که دنیا را خوب آزموده اند (مى دانند که آنها) همچون مسافرانى هستند که در منزلگاهى بى آب و آبادى وارد شده اند (که قابل زیستن و ماندن نیست) لذا تصمیم گرفته اند به سوى منزلى پرنعمت و ناحیه اى راحت (براى زیستن) حرکت کنند، از این رو (آنها براى رسیدن به آن منزل) مشقت راه را متحمّل شده و فراق دوستان را پذیرفته و خشونت ها و سختى هاى سفر و غذاهاى ناگوار را (با جان و دل) قبول نموده اند تا به خانه وسیع و منزلگاه آرامشان گام نهند»; (إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ(۱) الدُّنْیَا کَمَثَلِ قَوْم سَفْر(۲) نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ(۳)، فَأَمُّوا(۴) مَنْزِلاً خَصِیباً(۵) وَجَنَاباً(۶) مَرِیعاً(۷)، فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ(۸) الطَّرِیقِ، وَفِرَاقَ الصَّدِیقِ، وَخُشُونَهَ السَّفَرِ، وَجُشُوبَهَ(۹) المَطْعَمِ، لِیَأْتُوا سَعَهَ دَارِهِمْ، وَمَنْزِلَ قَرَارِهِمْ).
«به همین دلیل آنها از هیچ یک از این ناراحتى ها احساس درد و رنج نمى کنند و هزینه هایى را که در این طریق مى پردازند از آن ضرر نمى بینند و هیچ چیز براى آنها محبوب تر از آن نیست که ایشان را به منزلگاهشان نزدیک و به محل آرامششان برساند»; (فَلَیْسَ یَجِدُونَ لِشَیْء مِنْ ذَلِکَ أَلَماً وَلاَ یَرَوْنَ نَفَقَهً فِیهِ مَغْرَماً. وَلاَ شَیْءَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ، وَأَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ).
آرى این طرز فکر مؤمنان صالح و خداجویان اطاعت کار است، زیرا آنها هرگز فریفته زرق و برق دنیا نمى شوند; دنیا را مجموعه اى از ناراحتى ها، درد و رنج ها، گرفتى ها، نزاع ها و کشمکش ها مى بینند در حالى که ایمان به معاد و بهشت و نعمت هایش و اعتقاد به وعده هاى الهى به آنها اطمینان مى دهد که در آنجا جز آرامش و آسایش و نعمت هاى مادى و معنوى و خالى بودن از هرگونه درد و رنج و از همه مهم تر رسیدن به قرب پروردگار چیزى نیست و همین امر سبب مى شود که سختى هاى این سیر و سلوک را با جان و دل بپذیرند و هرگونه مشقتى را در این راه متحمل شوند و چون عزم کعبه ی دوست کرده اند، خارهاى مغیلان در زیر پاى آنها همچون حریر است و تلخى ها همچون شهد شیرین.
آن گاه امام(علیه السلام) به مثال دوم درباره دنیاپرستان بى ایمان پرداخته مى فرماید: «(اما) کسانى که به دنیا مغرور شده اند همانند مسافرانى هستند که در منزلى پرنعمت قرار داشته سپس به آنها خبر مى دهند که باید به سوى منزلگاهى خشک و خالى از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چیزى ناخوشایندتر و مصیبت بارتر از مفارقت آنچه در آن بوده اند و حرکت به سوى آنچه که باید به سمت آن روند و سرنوشتى که در پیش دارند نیست»; (وَمَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْم کَانُوا بِمَنْزِل خَصِیب، فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِل جَدِیب، فَلَیْسَ شَیْءٌ أَکْرَهَ إِلَیْهِمْ وَلاَ أَفْظَعَ(۱۰) عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَهِ مَا کَانُوا فِیهِ، إِلَى مَا یَهْجُمُونَ عَلَیْهِ، وَیَصِیرُونَ إِلَیْهِ).
آرى; آنها مى دانند که سرنوشتشان دوزخ با آن عذاب هاى مرگبار است و زندگى دنیا با همه مشکلاتش در برابر آن بسیار گواراست. به همین دلیل از مرگ، بسیار مى ترسند و از آینده خود بسیار در وحشتند، همان گونه که قرآن مجید درباره گروهى از دنیاپرستان بنى اسرائیل مى گوید: «(وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلى حَیاه وَمِنَ الَّذینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَه وَما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ یُعَمَّرَ); و (آنان نه تنها آرزوى مرگ نمى کنند، بلکه) آنها را حریص ترین مردم ـ حتى حریص تر از مشرکان ـ بر زندگى (این دنیا، و اندوختن ثروت) خواهى یافت; (تا آنجا) که هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود، در حالى که این عمر طولانى، او را از کیفر (الهى) باز نخواهد داشت».(۱۱)
نیز به همین دلیل در روایت معروفى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است: «أَنَّ الدُّنْیَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَجَنَّهُ الْکَافِرِ وَالْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلاَءِ إِلَى جِنَانِهِمْ وَجِسْرُ هَؤُلاَءِ إِلَى جَحِیمِهِمْ; دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پلى است براى این گروه (مؤمنان) به سوى بهشتشان وپلى است براى آن گروه (کافران) به سوى دوزخشان».(۱۲)
به همین دلیل در روایتى از امام حسن مجتبى(علیه السلام) آمده است که کسى از محضرش پرسید: «مَا بَالُنَا نَکْرَهُ الْمَوْتَ وَلاَ نُحِبُّهُ؟; چرا از مرگ بیزاریم و از آن خوشمان نمى آید؟». در پاسخ فرمود: «إِنَّکُمْ أَخْرَبْتُمْ آخِرَتَکُمْ وَعَمَرْتُمْ دُنْیَاکُمْ فَأَنْتُمْ تَکْرَهُونَ النُّقْلَهَ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَى الْخَرَابِ; زیرا شما آخرت خود را ویران ساخته اید و دنیایتان را آباد،از این رو شما کراهت دارید که از آبادى به سوى ویرانى روید».(۱۳)
***
پی نوشت:
۱ . «خَبَرَ» این واژه فعل ماضى از ریشه «خُبر» بر وزن «قفل» به معناى آگاه شدن و گاه به معناى آزمودن براى آگاه شدن آمده است. 
۲ . «سَفْر» جمع مسافر است. 
۳ . «جَدیب» به معناى خشک و بى آب و علف است و از ریشه «جَدَب» بر وزن «جلب» گرفته شده است. 
۴ . «أمّوا» از ریشه «امّ» بر وزن «غم» به معناى قصد کردن گرفته شده است. 
۵ . «خصیب» به معناى پر نعمت و پر آب و گیاه از ریشه «خصب» بر وزن «جسم» به معناى فزونى نعمت گرفته شده است. 
۶ . «جناب» به معناى ناحیه است. 
۷ . «مریع» به معناى پر نعمت، از ریشه «مرع» بر وزن «رأى» به معناى فزونى گرفته شده است و «اَرْضٌ مَریعَهٌ» به معناى زمین حاصل خیز است. 
۸ . «وعثاء» از ریشه «وعث» بر وزن «درس» به معناى شن هاى نرمى است که پاى انسان در آن فرو مى رود و او را از راه رفتن باز مى دارد و به زحمت مى افکند. سپس بر هر گونه مشکلات اطلاق شده است، «وَعْثاءُ الطَّرِیقِ» اشاره به مشکلات سفر است. 
۹ . «جَشُوبَه» به معناى خشونت و ناگوارى است. 
۱۰ . «اَفْظَع» به معناى ناپسندتر، از ریشه «فَظاعت» به معناى شنیع و ناپسند بودن گرفته شده است. 
۱۱ . بقره، آیه ۹۶ . 
۱۲ . بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۵۴. 
۱۳ . معانى الاخبار، ص ۳۹۰.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش نهم: آنچه برای خود می‌پسندی...

یا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ؛ فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِک وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا، وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ، وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ، وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ، وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ، وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَهُ الْأَلْبَابِ، فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ، وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّک.

اى پسرم نفس خود را میزان میان خود و دیگران قرار ده، پس آنچه را که براى خود دوست دارى براى دیگران نیز دوست بدار، و آنچه را که براى خود نمى پسندى، براى دیگران مپسند، ستم روا مدار، آنگونه که دوست ندارى به تو ستم شود، نیکوکار باش، آنگونه که دوست دارى به تو نیکى کنند، و آنچه را که براى دیگران زشت مى دارى براى خود نیز زشت بشمار، و چیزى را براى مردم رضایت بده که براى خود مى پسندى، آنچه نمى دانى نگو، گر چه آنچه را مى دانى اندک است، آنچه را دوست ندارى به تو نسبت دهند، در باره دیگران مگو، بدان که خود بزرگ بینى و غرور، مخالف راستى، و آفت عقل است، نهایت کوشش را در زندگى داشته باش، و در فکر ذخیره سازى براى دیگران مباش، آنگاه که به راه راست هدایت شدى، در برابر پروردگارت از هر فروتنى خاضع تر باش. 
یکسان نگرى منافع خویش و دیگران:
امام(علیه السلام) در این فقره از وصیّت نامه پربارش نخست به یکى از مهم ترین اصول اخلاق انسانى اشاره کرده مى فرماید: «پسرم خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت میان خود و دیگران قرار ده»; (یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ غَیْرِکَ).
ترازوهاى سنتى معمولا داراى دو کفه بود و وزن کردن صحیح با آن در صورتى حاصل مى شد که دو کفه دقیقاً در برابر هم قرار گیرد. این سخن اشاره به آن است که باید هرچه براى خود مى خواهى براى دیگران هم بخواهى و هر چیزى را که براى خود روا نمى دارى براى دیگران هم روا مدارى تا دو کفه ترازو در برابر هم قرار گیرد.
آن گاه به شرح این اصل مهم اخلاقى پرداخته و در هفت جمله، جنبه هاى مختلف آن را بیان مى کند:
در جمله اوّل و دوم مى فرماید: «براى دیگران چیزى را دوست دار که براى خود دوست مى دارى و براى آنها نپسند آنچه را براى خود نمى پسندى»; (فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ، وَاکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا).
در بخش سوم مى فرماید: «به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست ندارى به تو ستم شود»; (وَلاَ تَظْلِمْ کَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ).
در فقره چهارم مى افزاید: «به دیگران نیکى کن همان گونه که دوست دارى به تو نیکى شود»; (وَأَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ).
در جمله پنجم مى فرماید: «آنچه را براى دیگران قبیح مى شمرى براى خودت نیز زشت شمار»; (وَاسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ).
در قسمت ششم مى افزاید: «و براى مردم راضى شو به آنچه براى خود از سوى آنان راضى مى شوى»; (وَارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ).
سرانجام در هفتمین دستور مى فرماید: «آنچه را که نمى دانى مگو اگر چه آنچه مى دانى اندک باشد و آنچه را دوست ندارى درباره تو بگویند، درباره دیگران مگو»; (وَلاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ وَإِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ، وَلاَ تَقُلْ مَا لاَ تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ).
اشاره به اینکه همان گونه که دوست ندارى مردم از تو غیبت کنند یا به تو تهمت زنند یا با القاب زشت و ناپسند تو را یاد کنند یا سخنان دیگرى که اسباب آزردگى خاطرت شود نگویند، تو نیز غیبت دیگران مکن و به کسى تهمت نزن و القاب زشت بر کسى مگذار و با سخنان نیش دار خاطر دیگران را آزرده مکن.
به راستى اگر این اصل مهم اخلاقى با شاخ و برگ هاى هفت گانه اى که امام(علیه السلام) براى آن شمرده در هر جامعه اى پیاده شود، صلح و صفا و امنیت بر آن سایه مى افکند و نزاع ها و کشمکش ها و پرونده هاى قضایى به حدّاقل مى رسد. محبّت و صمیمیت در آن موج مى زند و تعاون و همکارى به حد اعلى مى رسد، زیرا همه مشکلات اجتماعى از آنجا ناشى مى شود که گروهى همه چیز را براى خود مى خواهند و تنها به آسایش و آرامش خود مى اندیشند و انتظار دارند دیگران درباره آنها کمترین ستمى نکنند و سخنى بر خلاف نگویند; ولى خودشان آزاد باشند، هرچه خواستند در باره دیگران انجام دهند و یا اینکه براى منافع و حیثیت و آبرو و آرامش دیگران ارزشى قائل باشند; ولى نه به اندازه خودشان، براى خودشان خواهان حد اکثر باشند و براى دیگران حدّاقل.
آنچه را امام(علیه السلام) در تفسیر این اصل اخلاقى بیان فرموده در کلام هیچ کس به این گستردگى دیده نشده است، هرچند ریشه هاى این اصل ـ به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه اش در تفسیر همین بخش از کلام مولا ـ به طور اجمالى در گذشته وجود داشته است.
او مى گوید: «ما نمى دانیم چه کسى نخستین بار این سخن طلایى را بیان کرده ولى هرچه باشد همه انسان هاى فهمیده در آن اتفاق نظر دارند، زیرا معناى برادرى و انسانیّت و تعامل انسان ها با یکدیگر و قدرت و پیروزى، بدون محبّت حاصل نمى شود. زندگى بدون محبّت سامان نمى یابد و مفهومى نخواهد داشت و نقطه مقابل محبّت که نفرت و کراهت است جز جنگ و جدایى و سستى نتیجه اى نخواهد داشت».(۱)
در تعلیمات اسلام نیز اولین بار پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به صورت زیبایى این اصل را بیان فرموده است; در حدیثى وارد شده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) سوار بر مرکب بود و به سوى یکى از غزوات مى رفت، مرد عربى آمد و رکاب مرکب پیامبر(صلى الله علیه وآله) را گرفت و عرض کرد: «یا رَسُولَ اللهِ عَلَّمْنى عَمَلاً أدْخُلُ بِهِ الْجَنَّهَ; عملى به من بیاموز که با آن وارد بهشت شوم». پبامبر فرمود: «مَا أَحْبَبْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَأْتِهِ إِلَیْهِمْ وَمَا کَرِهْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَلاَ تَأْتِهِ إِلَیْهِمْ. خَلِّ سَبِیلَ الرَّاحِلَهِ; آنچه را دوست دارى مردم درباره تو انجام دهند درباره آنان انجام ده و آنچه را دوست ندارى نسبت به تو انجام دهند نسبت به آنان انجام نده (مطلب همین است که گفتم)؛ مرکب را رها کن».(۲)
در حدیث دیگرى در حالات پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است که جوانى از قریش نزد آن حضرت آمد و عرض کرد اجازه مى دهى من مرتکب زنا شوم؟ اصحاب بر او فریاد زدند: چه حرف زشتى مى زنى. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آرام باشید و به جوان اشاره کرد که نزدیک بیاید بعد به او فرمود: آیا دوست دارى کسى با مادر تو زنا کند و یا با دختر و خواهر تو و یا… .
جوان عرض کرد: هرگز راضى نیستم و هیچ کس به این امر راضى نیست. فرمود: آن چه را گفتى نیز همین گونه است و همه بندگان خدا نسبت به حفظ ناموس خود سخت پایبندند. آن گاه دست مبارک را بر سینه او گذارد و فرمود: «اللَّهُمَّ اغْفِر ذَنْبَه وَطَهِّرَ قَلْبَهُ حَصِّنْ فَرْجَهُ; خداوندا گناهش را ببخش و قلبش را پاک کن و دامانش را از آلودگى ها نگاه دار» بعد از این ماجرا هیچ کس آن جوان را نزد زن بیگانه اى ندید.(۳)
توجّه به این نکته نیز لازم است که در هفتمین جمله از جمله هاى بالا، امام(علیه السلام) مقدمتاً مى فرماید: «آنچه را نمى دانى نگو، هرچند آنچه مى دانى کم باشد» اشاره به اینکه اگر معلومات تو محدود است، به همان قناعت کن و در آنچه نمى دانى دخالت منما که تو را بر پرتگاه هاى خلاف و خطا مى کشد.
***
خزانه دار دیگران مباش:
سپس امام(علیه السلام) به چهار فضیلت دیگر اشاره و فرزند دلبندش امام حسن مجتبى(علیه السلام) را به آن توصیه مى کند.
نخست مى فرماید: «(پسرم) بدان که خودپسندى و غرور، ضد راستى و درست اندیشى و آفت عقل هاست»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الاِْعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ، وَآفَهُ الاَْلْبَابِ).
اشاره به اینکه انسانِ خودپسند، حقایق را درباره خویش و دیگران درک نمى کند و این صفت زشت، حجابى بر عقل او مى افکند تا آنجا که عیوب خویش را صفات برجسته و نقص ها را کمال مى بیند و گاه یک عمر در این خطا و اشتباه بزرگ باقى مى ماند و با همان حال از دنیا مى رود.
به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه، عُجب و خودپسندى همانند شراب است; هر دو انسان را مست مى کند و انسان مست همچون دیوانگان است که باید از او فرار کرد.
در قرآن مجید و روایات اسلامى، در نکوهش عُجب و خودپسندى نکته هاى فراوانى آمده است از جمله در آیه ۸ سوره فاطر مى خوانیم: «(أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدِى مَنْ یَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرات إِنَّ اللهَ عَلیمٌ بِما یَصْنَعُونَ); آیا کسى که زشتى عملش (بر اثر عُجب و خودپسندى و هواى نفس) براى او آراسته شده و آن را زیبا مى بیند (همانند کسى است که واقع را مى یابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد (و سزاوار باشد) گمراه مى سازد و هرکس را بخواهد (و شایسته ببیند) هدایت مى کند پس جانت به سبب تأسف بر آنان از دست نرود; خداوند به آنچه انجام مى دهند داناست».
در سخنان امیر  مؤمنان على(علیه السلام) تعبیرات عجیبى درباره عُجب و خودپسندى دیده مى شود; در یک جا مى فرماید: «العُجْبُ آفَهُ الشَرَف; خودپسندى آفت شرف انسان است»(۴) و در جاى دیگر مى فرماید: «آفَهُ اللُّبِّ العُجْبُ; آفت عقل، عُجب است».(۵) و باز مى فرماید: «العُجْبُ یُفْسِدُ العَقْلَ; عُجب عقل انسان را فاسد مى کند»(۶) و در جاى دیگر: «ثَمَرَهُ العُجْبِ البَغْضَاءُ; نتیجه خودپسندى آن است که مردم دشمن انسان مى شوند».(۷) و بالاخره مى فرماید: «العُجْبُ رَأْسُ الحِمَاقَهِ; خودپسندى سرآغاز حماقت است».۸)
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه سخن به دومین توصیه خود پرداخته مى فرماید: «پس براى تأمین زندگى نهایت تلاش و کوششت را داشته باش»; (فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ).
این چیزى است که در بسیارى از روایات اسلامى بر آن تأکید شده تا آنجا که در حدیث معروف نبوى مى خوانیم: «مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَى کَلَّهُ عَلَى النَّاسِ; کسى که سربار مردم باشد ملعون و رانده شده دربار خداست».(۹)
اگر همه مسلمانان به ویژه جوانان به این دستور عمل کنند که هیچ کسى جز افراد از کار افتاده محتاج دیگران نباشند، به یقین جامعه اسلامى به پیشرفت هاى مهمى نایل مى شود حتى کشورهاى اسلامى نیز نباید سربار کشورهاى غیر مسلمان باشند که نتیجه اى جز ذلت به بار نمى آورد.
بعضى از شارحان نهج البلاغه، این جمله را طور دیگرى تفسیر کرده اند و گفته اند منظور این است که در راه انفاق، تلاش و کوشش کن و واژه «کدح» را به معناى آنچه را که انسان براى آن زحمت کشیده تفسیر کرده اند که در این صورت این فقره مقدمه اى براى بیان جمله بعد خواهد بود; ولى تفسیر اوّل صحیح تر به نظر مى رسد.
آن گاه امام(علیه السلام) به بیان توصیه سوم پرداخته مى فرماید: «(از آنچه به دست مى آورى در راه خدا انفاق کن و) انباردار دیگران مباش»; (وَلاَ تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ).
اشاره به اینکه آنها که از افزوده هاى اموال خویش انفاق نمى کنند و سعى در اندوختن آن دارند، بیچارگانى هستند که تلاش خود را صرف در نگهدارى اموال براى وارثان مى کنند و در قیامت، حسابش بر آنها و در دنیا لذتش براى دیگران است; همان وارثانى که گاه کمترین اعتنایى به مورِث خود ندارند و عمل خیرى براى او انجام نمى دهند، بلکه گاه از او نکوهش مى کنند که آنچه برایشان به ارث گذاشته کافى نیست. حتى اگر وارثان افراد نیکى باشند و از آن در طریق طاعت خدا استفاده کنند باز هم مایه حسرت آنهاست، چرا که زحمتش را آنها کشیدند و ثوابش را دیگران بردند، همان گونه که در روایات اسلامى به آن اشاره شده است.
امام صادق(علیه السلام)  در تفسیر آیه شریفه «(کَذلِکَ یُریهِمُ اللهُ أَعْمالَهُمْ حَسَرات عَلَیْهِمْ); خداوند این چنین اعمال آنها را به صورتى حسرت آور به آنان نشان مى دهد»(۱۰) مى فرماید: «قَالَ هُوَ الرَّجُلُ یَدَعُ مَالَهُ لاَ یُنْفِقُهُ فِی طَاعَهِ اللهِ بُخْلاً ثُمَّ یَمُوتُ فَیَدَعُهُ لِمَنْ یَعْمَلُ فِیهِ بِطَاعَهِ اللهِ أَوْ فِی مَعْصِیَهِ اللهِ فَإِنْ عَمِلَ بِهِ فِی طَاعَهِ اللهِ رَآهُ فِی مِیزَانِ غَیْرِهِ فَرَآهُ حَسْرَهً وَقَدْ کَانَ الْمَالُ لَهُ وَإِنْ کَانَ عَمِلَ بِهِ فِی مَعْصِیَهِ اللهِ قَوَّاهُ بِذَلِکَ الْمَالِ حَتَّى عَمِلَ بِهِ فِی مَعْصِیَهِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ; منظور از این آیه کسى است که مال فراوانى از خود به یادگار مى گذارد که بر اثر بخل، در راه خدا انفاق نمى کند. سپس مى میرد و آن را براى دیگرى مى گذارد که در طریق اطاعت خداوند یا معصیت او هزینه مى کند که اگر در راه طاعت خدا عمل کرده، آن شخص مال خود را در ترازوى عمل دیگرى مى بیند و مایه حسرت او مى شود در حالى که زحمت مال را او کشیده بود و اگر با آن معصیت خدا کند آن شخص به وسیله مالش کمک به معصیت به خداوند متعال کرده است (و باز هم مایه حسرت اوست)».(۱۱)
سرانجام در چهارمین توصیه مى فرماید: «هرگاه (به لطف الهى) به راه راست هدایت یافتى (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش»; (وَإِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ).
اشاره به اینکه همه نعمت هاى الهى درخور شکر است و چه نعمتى از این بزرگ تر که انسان، راه هدایت را به لطف پروردگار پیدا کند بااینکه گروه هاى زیادى در بیراهه ها سرگردان مى شوند و شکر هر نعمتى متناسب با همان نعمت است. شکر هدایت، خضوع در پیشگاه پروردگار و اطاعت اوامر و نواهى اوست.
***
پی نوشت:
۱ . فى ظلال نهج البلاغه، ج ۳، ص ۵۰۲. 
۲ . کافى، ج ۲، ص ۱۴۶، باب الانصاف و العدل، ح ۱۰. 
۳ . مجمع الزوائد هیثمى، ج ۱، ص ۱۲۹.
۴ . غررالحکم، ص ۳۰۹، ح ۷۱۰۳ . 
۵ . همان مدرک، ص ۶۵، ح ۸۴۸ . 
۶ . همان مدرک، ح ۸۴۶ . 
۷ . همان مدرک، ص ۳۰۹، ح ۷۱۰۶ . 
۸ . همان مدرک، ح ۷۰۹۶ . 
۹ . کافى، ج ۵، ص ۷۲، ح ۷. 
۱۰ . بقره، آیه ۱۶۷. 
۱۱ . کافى، ج ۴، ص ۴۲، ح ۲.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دهم: تدارک دیدن برای آخرت

وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَهٍ بَعِیدَهٍ وَ مَشَقَّهٍ شَدِیدَهٍ، وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّهِ الظَّهْرِ، فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ. وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَهِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ؛ وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَهً کَئُوداً الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ، وَ الْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ [أَمْراً] حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ، وَ أَنَّ [مَهْبِطَهَا بِکَ] مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَهَ إِمَّا عَلَى جَنَّهٍ أَوْ عَلَى نَارٍ؛ فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ، فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَى الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ.
بدان راهى پر مشقّت و بس طولانى در پیش روى دارى، و در این راه بدون کوشش بایسته، و تلاش فراوان، و اندازه گیرى زاد و توشه، و سبک کردن بار گناه، موفّق نخواهى بود، بیش از تحمّل خود بار مسئولیّت ها بر دوش منه، که سنگینى آن براى تو عذاب آور است. 
اگر مستمندى را دیدى که توشه ات را تا قیامت مى برد، و فردا که به آن نیاز دارى به تو باز مى گرداند، کمک او را غنیمت بشمار، و زاد و توشه را بر دوش او بگذار، و اگر قدرت مالى دارى بیشتر انفاق کن، و همراه او بفرست، زیرا ممکن است روزى در رستاخیز در جستجوى چنین فردى باشى و او را نیابى. به هنگام بى نیازى، اگر کسى از تو وام خواهد، غنیمت بشمار، تا در روز سختى و تنگدستى به تو باز گرداند. 
بدان که در پیش روى تو، گردنه هاى صعب العبورى وجود دارد، که حال سبکباران به مراتب بهتر از سنگین باران است، و آن که کند رود حالش بدتر از شتاب گیرنده مى باشد، و سرانجام حرکت، بهشت و یا دوزخ خواهد بود، پس براى خویش قبل از رسیدن به آخرت وسائلى مهیّا ساز، و جایگاه خود را پیش از آمدنت آماده کن، زیرا پس از مرگ، عذرى پذیرفته نمى شود، و راه باز گشتى وجود ندارد. 
زاد و توشه آخرتت را با دیگران بفرست!
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه به طولانى بودن سفر آخرت و نیاز شدید به تهیه زاد و توشه براى این سفر از طاعات و کارهاى خیر به ویژه انفاق در راه خدا اشاره کرده است.
نخست مى فرماید: «(فرزندم!) بدان راهى بس طولانى و پر مشقت در پیش دارى»; (وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَه بَعِیدَه، وَمَشَقَّه شَدِیدَه).
پیمودن راه هاى دنیا، هرچند طولانى و مشقت بار باشد در برابر راه آخرت سهل و آسان است. راه آخرت بسیار پر پیچ و خم و از گردنه هاى صعب العبور فضایل اخلاقى و مبارزه با هواهاى نفسانى مى گذرد و گاه پیمودن یکى از آنها سال ها وقت مى طلبد.
امام(علیه السلام) بعد از این هشدار، لزوم تهیه زاد و توشه براى این سفر را گوشزد مى کند و مى فرماید: «در این راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحیح و فراوان و توشه کافى که تو را به مقصد برساند بى نیاز نیستى، به علاوه باید در این راه سبکبار باشى (تا بتوانى به مقصد برسى)»; (وَأَنَّهُ لاَ غِنَى بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِیَادِ(۱)، وَقَدْرِ بَلاَغِکَ(۲) مِنَ الزَّادِ، مَعَ خِفَّهِ الظَّهْرِ).
اساس این زاد و توشه همان است که در قرآن مجید آمده است، آنجا که مى فرماید: «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوى); و زاد و توشه تهیه کنید، و بهترین زاد و توشه تقوا و پرهیزکارى است».(۳)
تعبیر به «حُسْنِ الاِْرْتِیاد» با توجّه به اینکه ارتیاد به معناى طلب کردن است، مفهومش حسن طلب یا به عبارت دیگر تدبیر و مدیریت صحیح (در طریقه تهیه زاد و توشه براى سفر آخرت) است.
تعبیر به «خِفَّهِ الظَّهْرِ; سبک بودن پشت» اشاره به چیزى است که در قرآن مجید آمده مى فرماید: «(وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَأَثْقالاً مَّعَ أَثْقالِهِم); آنها بار سنگین (گناهان) خویش را بر دوش مى کشند و (همچنین) بارهاى سنگین دیگرى را اضافه بر بارهاى سنگین خود».(۴) امام(علیه السلام) به فرزندش مى گوید که هرگز مانند آنان نباشد و تا مى تواند پشت خود را از این بار سبک گرداند.
پیش از این نیز در خطبه بیست و یکم، این عبارتِ بسیار کوتاه و پر معنا را داشتیم: «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا; سبکبار باشید تا به قافله برسید» در زمان هاى گذشته که قافله ها به راه مى افتادند و به گردنه هاى صعب العبور مى رسیدند گران باران وا مى ماندند و چون قافله نمى توانست به جهت آنها توقف کند، به مسیر خود ادامه مى داد و آنها تنها در بیابان مى ماندند و طعمه خوبى براى دزدان و گرگان بیابان بودند.
امام(علیه السلام) پس از این مقدمه کوتاه و پر معنا مسائل مالى و انفاقِ فى سبیل الله را که از مهم ترین زاد و توشه هاى قیامت است عنوان مى کند و مى فرماید: «بنابراین بیش از حدِ توانت مسئولیت اموال دنیا را بر دوش مگیر، زیرا سنگینى آن مایه مشقت و وبال تو خواهد بود»; (فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ، فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیْکَ).
اشاره به اینکه آنقدر ذخیره کن که براى نیاز تو کافى باشد و بتوانى فرداى قیامت پاسخگوى آن باشى و گرنه همچون بار سنگینى بر دوش تو خواهد بود; بارى که از آن استفاده نمى کنى و فقط رنج آن را مى کشى.
سپس امام(علیه السلام) با تعبیر جالبى دعوت به انفاق فى سبیل الله مى کند و مى فرماید: «هرگاه در زمانى که قدرت دارى، نیازمندى را یافتى که مى تواند زاد و توشه تو را براى روز رستاخیز تو دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند مى شوى به تو بازپس گرداند، آن را غنیمت بشمار و (هر چه زودتر) و بیشتر این زاد و توشه را بر دوش او بگذار»; (وَإِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَهِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ، فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَحَمِّلْهُ إِیَّاهُ، وَأَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَأَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ).
آن گاه مى افزاید: «زیرا ممکن است روزى در جستجوى چنین شخصى بر آیى و پیدایش نکنى»; (فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ(۵)).
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه براى تشویق به انفاق در راه خدا از تعبیر دیگرى استفاده کرده مى فرماید: «(و همچنین) اگر کسى را پیدا کنى که در حال غنا و بى نیازیت از تو وام بگیرد و اداى آن را براى روز سختى و تنگدستى تو بگذارد، آن را غنیمنت بشمار»; (وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ، لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ).
حاصل اینکه انسان عاقل و هوشیار باید از وجود دو کس بهره گیرد: کسى که داوطلبانه و رایگان بار سنگین توشه انسان را بر دوش مى گیرد و با شادى و خوشحالى آن را به مقصد مى رساند و دیگر کسى که در هنگام بى نیازى انسان به مال، بخشى از اموال او را وام مى گیرد و در آن زمان که شدیداً به آن نیازمند است بازپس مى دهد. آرى چنین است حال کسانى که در راه خدا انفاق مى کنند و تعبیرى جالب تر و زیباتر از این پیدا نمى شود.
تعبیر دوم برگرفته از قرآن مجید است آنجا که مى فرماید: «(مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثیرَه); کیست که به خدا قرض نیکویى دهد، (و بدون منت، انفاق کند،) تا خداوند آن را براى او، چندین برابر کند؟».(۶) البتّه آیه مسأله وام دادن را با نکته اضافه اى بیان مى دارد و آن اینکه خداوند وامى را که از بندگانش مى گیرد دو چندان یا چند برابر به آنها باز پس مى دهد.
تعبیر اوّل را هم احتمالا بتوان از آیات شریفه سوره بلد استنباط کرد آنجا که مى فرماید: (فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ * وَما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَهُ * فَکُّ رَقَبَه * أَوْ إِطْعامٌ فِى یَوْم ذِى مَسْغَبَه…).۷)
شایان توجّه است که مرحوم صدوق در کتاب علل الشرایع روایت جالبى متناسب با وصیّت نامه بالا نقل مى کند که سفیان بن عُیَیْنَه مى گوید: زُهرى (یکى از تابعین معروف) در شبى سرد و بارانى على بن الحسین(علیه السلام) را دید که آرد بر دوش خود حمل مى کند عرض کرد: یابن رسول الله این چیست؟ فرمود: «أُرِیدُ سَفَراً أُعِدُّ لَهُ زَاداً أَحْمِلُهُ إِلَى مَوْضِع حَرِیز; سفرى در پیش دارم که زاد و توشه آن را به جاى مطمئنى نقل مى کنم» زُهرى گفت: غلام من در خدمت شماست آن را براى شما حمل مى کند. امام(علیه السلام) قبول نکرد، زُهرى گفت: من خودم آن را بر دوش حمل مى کنم تو والا مقام تر از آنى که بخواهى چنین بارى را بر دوش حمل کنى. امام(علیه السلام) فرمود: «لَکِنِّی لاَ أَرْفَعُ نَفْسِی عَمَّا یُنْجِینِی فِی سَفَرِی وَیُحْسِنُ وُرُودِی عَلَى مَا أَرِدُ عَلَیْهِ أَسْأَلُکَ بِحَقِّ اللهِ لَمَّا مَضَیْتَ لِحَاجَتِکَ وَتَرَکْتَنِی; لکن من خودم را والاتر از آن نمى دانم که آنچه مرا در سفرم نجات مى بخشد و ورودم را بر آنچه مى خواهم نیکو مى سازد بر دوش حمل کنم. تو را به خدا سوگند مى دهم به دنبال کار خود بروى و مرا به حال خود رها سازى».
زُهرى به دنبال کار خود رفت بعد از چند روز امام(علیه السلام) را دید، عرض کرد: اثرى از سفرى که فرمودید نمى بینم، امام(علیه السلام) فرمود: «بَلَى یَا زُهْرِیُّ لَیْسَ مَا ظَنَنْتَ وَلَکِنَّهُ الْمَوْتُ وَلَهُ کُنْتُ أَسْتَعِدُّ إِنَّمَا الاِْسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرَامِ وَبَذْلُ النَّدَى وَالْخَیْرِ; آن سفرى که تو گمان کردى نیست منظورم سفر آخرت است و من براى آن آماده مى شوم و آماده شدن براى این سفر با پرهیز از حرام و انفاق در راههاى خیر حاصل مى شود».(۸)
***
امروز بار خود را سبک کن!
امام(علیه السلام) در این قسمت از وصیّت نامه نورانى خود بار دیگر به مسأله سفر طولانى و پرخوف و خطر قیامت باز مى گردد و مسیر راه را به دقت روشن ساخته و وسیله نجات را یادآورى مى کند.
نخست مى فرماید: «(فرزندم!) بدان پیش روى تو گردنه صعب العبورى هست که سبکباران (براى عبور از آن) حالشان از سنگین باران بهتر است و کندروان وضعشان بسیار بدتر از شتاب کنندگان است»; (وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَهً کَئُوداً(۹)، الْمُخِفُّ(۱۰) فِیهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ(۱۱)، وَالْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ).
منظور از این گردنه صعب العبور یا مرگ و سکرات آن است یا عالم برزخ و یا پل صراط (و یا همه اینها).
بدیهى است براى عبور سالم از گردنه هاى صعب العبور باید بار خود را سبک کرد و به سرعت گذشت، زیرا در این گونه گردنه ها ممکن است راهزنان و یا حیوانات درنده نیز وجود داشته باشند.
این تعبیر برگرفته از قرآن مجید است آنجا که مى فرماید: «(فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ * ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَهُ * فَکُّ رَقَبَه * أَوْ إِطْعامٌ فِى یَوْم ذِى مَسْغَبَه…); ولى او از آن گردنه مهم نگذشت، و تو چه مى دانى که آن گردنه چیست؟ آزاد کردن برده اى، یا غذا دادن در روز گرسنگى».(۱۲)
برخى از مفسّران در شرح این آیات، عقبه را به معناى هواى نفس و بعضى دیگر به گردنه هاى صعب العبور روز قیامت تفسیر کرده اند که کلام حضرت متناسب با همین تفسیر دوم است.
آن گاه در ادامه سخن مى فرماید: «و (بدان که) نزول تو بعد از عبور از آن گردنه به یقین یا در بهشت است و یا در دوزخ»; (وَأَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لاَ مَحَالَهَ إِمَّا عَلَى جَنَّه أَوْ عَلَى نَار).
سپس مى افزاید: «بنابراین پیش از ورودت در آنجا وسایل لازم را براى خویش مهیا ساز و منزلگاه را پیش از نزول، آماده نما، زیرا پس از مرگ راهى براى عذرخواهى نیست و نه طریقى براى بازگشت به دنیا (و جبران گذشته)»; (فَارْتَدْ(۱۳) لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ، وَوَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ، «فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ(۱۴)» وَلاَ إِلَى الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ(۱۵)).
شایان توجّه است که جمله «لَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ» نخستین بار در کلام پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است آنجا که مى فرماید: «لَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ أَکْثِرُوا مِنْ ذِکْرِ هَادِمِ اللَّذَّاتِ وَمُنَغِّصِ الشَّهَوَاتِ; بعد از مرگ راهى براى عذرخواهى و جلب رضایت پروردگار نیست، بنابراین بسیار به یاد چیزى باشید که لذات را در هم مى کوبد و شهوات را بر هم مى زند».(۱۶)
جمله «وَلاَ إِلَى الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ; راه بازگشتى وجود ندارد»، حقیقت و واقعیّت واضحى است که در آیات قرآن و روایات به طور گسترده به آن اشاره شده است. قرآن مجید مى فرماید: «(حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکْتُ کَلاَّ…); (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى که مرگ یکى از آنها فرا رسد، مى گوید «پروردگارا! مرا بازگردانید; * شاید در برابر آنچه ترک کردم (و کوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم» (ولى به او مى گویند:) چنین نیست!».(۱۷)
در خطبه ۱۸۸ نهج البلاغه درباره مردگان آمده است: «لاَ عَنْ قَبِیح یَسْتَطِیعُونَ انْتِقَالاً وَلاَ فِی حَسَن یَسْتَطِیعُونَ ازْدِیَاداً; نه قدرت دارند از عمل زشتى که انجام داده اند کنار روند و نه مى توانند بر کارهاى نیک خود چیزى بیفزایند».
آرى منزلگاه هاى این عالم قابل بازگشت نیست، همان گونه که فرزند ناقص هرگز به رحم مادر براى تکامل بیشتر باز نمى گردد و میوه اى که از درخت جدا شد به شاخه بر نمى گردد، کسانى که از این دنیا به عالم برزخ مى روند نیز امکان بازگشت به دنیا را ندارند. برزخیان نیز هنگامى که به قیامت منتقل شوند هرگز نمى توانند به عالم برزخ بازگردند و این هشدارى است به همه ما که بدانیم ممکن است در یک لحظه همه چیز تمام شود، درهاى توبه بسته شود و راه تحصیل زاد و توشه مسدود گردد و با یک دنیا حسرت، چشم از جهان بپوشیم.
***
پی نوشت:
۱ . «ارتیاد» از ریشه «رَود» بر وزن «قَوم» در اصل به معناى رفت و آمد کردن توأم با مدارا و ملایمت در طلب چیزى است و در مشتقاتِ آن، گاه روى جنبه طلب تکیه مى شود و گاه روى جنبه رفق و مدارا. واژه اراده نیز از همین ریشه گرفته شده است. 
۲ . «بلاغ» به معناى چیزى است که انسان را به مقصد برساند. 
۳ . بقره، آیه ۱۹۷. 
۴ . عنکبوت، آیه ۱۳. 
۵ . در مورد اینکه ضمیر «تَطْلَبُه» و جمله «فلا تَجِدْهُ» به چه چیز برمى گردد، میان شارحان نهج البلاغه اختلاف نظر است. احتمال اوّل این است که به شخص فقیرِ نیازمند بازگردد که انفاق ها را گویا بر دوش حمل مى کند و در قیامت تحویل صاحبش مى دهد. احتمال دیگر اینکه به خود مال برگردد; یعنى ممکن است زمانى فرا رسد که بخواهى مالى در راه خدا انفاق کنى و نداشته باشى; ولى تفسیر اوّل همان گونه که در متن آمد ترجیح دارد و جمله «وَاغْتَنِم» شاهد خوبى براى آن است. 
۶ . بقره، آیه ۲۴۵. 
۷ . بلد، آیه ۱۱-۱۴. 
۸ . بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۶۵، ح ۲۷.
۹ . «کئود» به معناى پر مشقت و صعب العبور است، از ریشه «کئد» بر وزن «عهد» به معناى شدت و سختى گرفته شده است. 
۱۰ . «مخفّ» به معناى سبک بال از ریشه «خفّ» بر وزن «صف» به معناى سبک شده گرفته شده است. 
۱۱ . «مثقل» یعنى سنگین بار از ریشه «ثقل» است. 
۱۲ . بلد، آیه ۱۱-۱۴. 
۱۳ . «ارْتَد» به معناى انتخاب کن از ریشه «ارتیاد» است که در بخش قبل تفسیر شد. 
۱۴ . «مُسْتَعْتَب» مصدر میمى است و به معناى عذر خواهى و رضایت طلبیدن است از ریشه «عتب» بر وزن «عطف» گرفته شده که معانى متعدّدى دارد و یکى از معانى آن رضا و خشنودى است و کسى که عذرخواهى مى کند در واقع رضایت طرف را مى طلبد، لذا این واژه به معناى عذرخواهى به کار رفته است. 
۱۵ . «مُنْصَرف» نیز مصدر میمى به معناى بازگشت است. 
۱۶ . مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۱۰۴، ح ۱۶. 
۱۷ . مؤمنون، آیه ۹۹ و ۱۰۰. در آیات ۲۸ سوره انعام و ۳۷ سوره فاطر نیز به همین معنا اشاره شده است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش یازدهم: خدای مهربان

وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَهِ، وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ؛ وَ لَمْ یَجْعَلْ [بَیْنَهُ وَ بَیْنَکَ] بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ، وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ، وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَهِ وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَهِ وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَهِ وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ [تَعَرَّضْتَ لِلْفَضِیحَهِ] الْفَضِیحَهُ بِکَ أَوْلَى وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَهِ وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَهِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَهِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَهً، وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَهً وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً، وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ؛ فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ، فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِک، وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ، مِنْ زِیَادَهِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّهِ الْأَبْدَانِ وَ سَعَهِ الْأَرْزَاق‏.

بدان، خدایى که گنج هاى آسمان و زمین در دست اوست، به تو اجازه درخواست داده، و اجابت آن را به عهده گرفته است. تو را فرمان داده که از او بخواهى تا عطا کند، درخواست رحمت کنى تا ببخشاید، و خداوند بین تو و خودش کسى را قرار نداده تا حجاب و فاصله ایجاد کند، و تو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه اى پناه ببرى، و در صورت ارتکاب گناه در توبه را مسدود نکرده است، در کیفر تو شتاب نداشته، و در توبه و بازگشت، بر تو عیب نگرفته است، در آنجا که رسوایى سزاوار توست، رسوا نساخته، و براى بازگشت به خویش شرائط سنگینى مطرح نکرده است، در گناهان تو را به محاکمه نکشیده، و از رحمت خویش نا امیدت نکرده، بلکه بازگشت تو را از گناهان نیکى شمرده است. هر گناه تو را یکى، و هر نیکى تو را ده به حساب آورده، و راه بازگشت و توبه را به روى تو گشوده است. 
هر گاه او را بخوانى، ندایت را مى شنود، و چون با او راز دل گویى راز تو را مى داند، پس حاجت خود را با او بگوى، و آنچه در دل دارى نزد او باز گوى، غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن، تا غم هاى تو را بر طرف کند و در مشکلات تو را یارى رساند.
و از گنجینه هاى رحمت او چیزهایى را درخواست کن که جز او کسى نمى تواند عطا کند، مانند عمر بیشتر، تندرستى بدن، و گشایش در روزى. 
درهاى توبه و دعا به روى تو گشوده است:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه پر نورش به چند موضوع مهم اشاره مى فرماید: نخست به سراغ مسأله دعا مى رود که بسیار سرنوشت ساز و پر اهمّیّت است مى فرماید: «(فرزندم) بدان آن کس که گنج هاى آسمان ها و زمین در دست اوست، به تو اجازه دعا و درخواست را داده و اجابتِ آن را تضمین نموده است، به تو امر کرده که از او بخواهى تا عطایت کند و از او درخواست رحمت کنى تا رحمتش را شامل حال تو گرداند»; (وَاعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ، وَتَکَفَّلَ لَکَ بِالاِْجَابَهِ، وَأَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ، و تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ).
در این چند جمله، امام(علیه السلام) براى تشویق به دعا کردن به نکاتى اشاره فرموده است: نخست مى گوید: از کسى تقاضا مى کنى که همه چیز در اختیار اوست زمین و آسمان و مواهب و نعمت ها و روزى ها و در یک جمله تمام گنجینه هاى آسمان ها و زمین، بنابراین درخواست از او به یقین به اجابت بسیار نزدیک است.
در جمله دوم مى فرماید: به تو اجازه داده و در واقع دعوت کرده تا به درگاهش روى و دعا کنى و این نهایت لطف و مرحمت است که کسى نیازمندان را به سوى خود فرا خواند و بگوید: بیایید و درخواست کنید. اشاره به آیاتى همچون (قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّى لَوْ لا دُعاؤُکُم)(۱) و مانند آن دارد.
در جمله سوم مى فرماید: او تضمین کرده که دعاى شما را مستجاب کند که اشاره به آیاتى مانند (ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُم)(۲) و امثال آن است.
در جمله چهارم مطلب را از اذن و اجازه فراتر مى برد و مى گوید: به شما امر کرده است که از او درخواست کنید و طلب رحمت نمایید تا خواسته شما را عطا کند و این به آیاتى نظیر: (وَسْئَلُوا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللهَ کانَ بِکُلِّ شَىْء عَلیماً) اشاره دارد.(۳)
در جمله پنجم مى فرماید: «خداوند میان تو و خودش کسى را قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفیعى پناه برى»; (وَلَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ، وَلَمْ یُلْجِئْکَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ).
اشاره به اینکه اساس اسلام بر این است که انسان ها مى توانند رابطه مستقیم با پروردگار خود پیدا کنند، همان گونه که همه روزه در نمازهاى خود از آغاز تا پایان، مخصوصاً در سوره حمد، با پروردگارشان خطاب مستقیم دارند به گونه اى که هیچ واسطه اى میان آنها و او نیست. این افتخار بزرگى است براى اسلام و مسلمانان که اسلام راه ارتباط مستقیم با خدا را بر همه گشوده و جاى جاىِ قرآن مجید، شاهد و گواه بر آن است به ویژه آیاتى که خداوند را با تعبیر «رَبّنا» یاد مى کند.
بر خلاف بعضى از مذاهب باطله که پیر و مرشد و شیخ خود را واسطه مى دانند و گاه ارتباط مستقیم با خدا را روا نمى پندارند.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که مسأله شفاعت در اسلام ـ شفاعت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، امام معصوم(علیه السلام) و حتى فرشتگان و مؤمنان صالح العمل ـ وارد شده است و آیات فراوان و روایات بسیار دلالت بر شفاعت شفیعان در دنیا و آخرت مى کند، آیا شفاعت با برقرارى ارتباط مستقیم منافات ندارد؟
پاسخ این سؤال با توجّه به دو نکته روشن مى شود:
اولاً: دلیلى بر نفى ارتباط مستقیم نیست، بلکه ارتباط مستقیم با خدا در جاى خود محفوظ است و مسلمانان شب و روز از آن استفاده مى کنند و شفاعت هم در جاى خود ثابت است و به تعبیر دیگر هر دو در کنار هم قرار دارند و دو راه به سوى رحمت خداوندند.
ثانیاً: در آیات قرآن مکرر به این نکته اشاره شده که شفاعت نیز به اذن خدا است، بنابراین کسى که دست به دامان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) براى شفاعت مى زند باید در کنار آن از خدا بخواهد که اذن شفاعت به آنها بدهد، پس مکمل آن نیز ارتباط مستقیم با خداست.
به بیان دیگر من حوایج خویش را مستقیماً از خدا مى خواهم، ولى گاه حاجت به قدرى مهم و پیچیده است یا من آنقدر آلوده و گنه کارم که احساس مى کنم به تنهایى توفیق رسیدن به خواسته خود را ندارم. در اینجاست که دست به دامان شخص بزرگ و آبرومندى مى شوم که به اذن الله در پیشگاه خدا براى من شفاعت کند; مثلا برادران یوسف بعد از آن همه جنایت درباره برادر خود احساس کردند گناهشان به قدرى عظیم است که نمى توانند مستقیما عفو خود را بخواهند، لذا دست به دامن پدر شدند و گفتند: (یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئین).(۴)
سپس امام(علیه السلام) بعد از مسأله دعا به مسأله توبه مى پردازد و با تعبیراتى بسیار گویا و پرمعنا لطف الهى را به گنه کاران توبه کار شرح مى دهد و در هشت جمله بر آن تأکید مى ورزد.
۱. «خداوند در صورتى که مرتکب بدى شوى تو را از توبه مانع نشده (و درهاى آن را به روى تو گشوده است)»; (وَلَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَهِ).
۲. «در کیفر تو تعجیل نکرده (و آن را به موجب اینکه ممکن است توبه کنى به تأخیر انداخته)»; (وَلَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَهِ).
۳. «هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمى کند (آن گونه که انتقام جویان توبه کاران را زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار مى دهند)»; (وَلَمْ یُعَیِّرْکَ بِالاِْنَابَهِ).
۴. «حتى در آنجا که رسوایى سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگ نظران بى گذشت فورا اقدام به رسواسازى و افشاگرى درباره خطاکاران مى کنند)»; (وَلَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَهُ بِکَ أَوْلَى).
۵. «در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه نظر است)»; (وَلَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الاِْنَابَهِ).
۶. «در محاسبه جرایمِ تو دقت و موشکافى نکرده (بلکه به آسانى از آن گذشته است)»; (وَلَمْ یُنَاقِشْکَ(۵) بِالْجَرِیمَهِ).
۷. «هیچ گاه تو را از رحمتش مأیوس نساخته (هرچند گناه تو سنگین و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهم تر اینکه) گناه تو را یکى محسوب مى دارد و حسنه ات را ده برابر حساب مى کند»; (وَلَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَهِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ(۶) عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَهً، وَحَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَهً، وَحَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً).
۸. «درِ توبه و بازگشت و عذرخواهى را (همیشه) به رویت باز نگه داشته»; (وَفَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ، وَبَابَ الاِسْتِعْتَابِ(۷)).
این تعبیرات در واقع برگرفته از آیات مختلف قرآن است که توبه و آثار توبه و الطاف و عنایات الهى را در زمینه آن بازگو مى کند.
در یک جا مى فرماید: «(وَتُوبُوا إِلَى اللهِ جَمیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ); و اى مؤمنان همگى به سوى خدا بازگردید، تا رستگار شوید».(۸)
در جاى دیگر در مورد قبولى توبه مى فرماید: «(وَهُوَ الَّذِى یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئاتِ); او کسى است که توبه را از بندگانش مى پذیرد و بدى ها را مى بخشد».۹)
در مورد عدم تعجیل عقوبت مى فرماید: «(وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَهِ لَوْ یُؤاخِذُهُمْ بِما کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ); و پروردگارت آمرزنده و داراى رحمت است; اگر مى خواست آنان را به سبب اعمالشان مجازات کند عذاب را هر چه زودتر براى آنها مى فرستاد».(۱۰)
درباره عدم یأس از رحمت با عبارتى مملوّ از لطف و محبّت به پیامبرش مى گوید: «(قُلْ یا عِبادِىَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَّحْمَهِ اللهِ إِنَّ اللهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ); بگو اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید از رحمت خداوند نومید نشوید که خداوند همه گناهان را مى آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است».(۱۱)
در مورد تبدیل سیئات به حسنات مى فرماید: «(إِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَنات); مگر کسانى که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند خداوند سیئات آنان را به حسنات مبدّل مى کند».(۱۲)
درباره ثبت سیئات به اندازه خودش و ثبت خوبى ها به ده برابر مى فرماید: «(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَمَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَهِ فَلا یُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَهُمْ لا یُظْلَمُونَ); هر کس کار نیکى به جا آورد، ده برابر آن پاداش دارد، و هر کس کار بدى انجام دهد، جز به مانند آن، کیفر نخواهد دید; و ستمى بر آنها نخواهد شد».(۱۳)
به یقین توبه اوّلین گام براى پیمودن راه حق است و به همین دلیل، سالکان مسیر الى الله آن را منزلگاه اوّل مى شمرند و اگر در فرمایش امام(علیه السلام) به دنبال دعا ذکر شده براى آن است که توبه نیز نوعى دعاست; دعا، تقاضاى عفو و رحمت خداست و تا این گام برداشته نشود و روح و دل از غبار گناه شستشو نگردد و حجابِ معصیت از برابر چشم دل کنار نرود، پیمودن این راه مشکل یا غیر ممکن است.
در دعاها و روایات معصومین(علیهم السلام) نیز اشارات زیاد و تعبیرات لطیفى در این باره دیده مى شود; از جمله در مناجات تائبین (نخستین مناجات از مناجات هاى پانزده گانه حضرت سیّدالساجدین(علیهم السلام)) مى خوانیم: «إلهی أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَى عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَهَ فَقُلْتَ: «تُوبُوا إِلَى اللهِ تَوْبَهً نَصُوحاً» فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه; معبود من تو همان هستى که درى به سوى عفو و رحمت خودت به روى بندگانت گشوده اى و نام آن را توبه نهاده اى (سپس اذن عام دادى) و گفتى: همگى توبه کنید و به سوى خدا بازگردید توبه اى خالص از هرگونه ناخالصى ها پس کسانى که از ورود بر این باب رحمت غافل مى شوند چه عذرى دارند».
آرى امام(علیه السلام) به عنوان راهنمایى آگاه و پر تجربه، دست فرزند جوانش را گرفته و از منزلگاه هاى این مسیر یکى پس از دیگرى عبور مى دهد تا به جوار قرب الهى واصل گردد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن فرزندش را به مناجات و راز و نیاز با خداوند و تقاضاى حاجت از او دعوت مى کند و مى فرماید: «هرگاه او را ندا کنى نداى تو را مى شنود و هر زمان با او نجوا نمایى آن را مى داند، بنابراین حاجتت را به سویش مى برى و آن چنان که هستى، در پیشگاه او خود را نشان مى دهى و غم و اندوه خود را با وى در میان مى گذارى و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او مى خواهى و در کارهایت از او استعانت مى جویى»; (فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ، وَإِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ، فَأَفْضَیْتَ(۱۴) إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ، وَأَبْثَثْتَهُ(۱۵) ذَاتَ نَفْسِکَ، وَشَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ، وَاسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ، وَاسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِکَ).
امام(علیه السلام) در این قسمت از کلام خود راه مناجات با خدا را به فرزندش مى آموزد و مى فرماید: حاجتت را از او بخواه و سفره دلت را براى او بگشا و غم  و اندوه هاى خود را به او بازگو کن و برطرف کردن درد و رنج هایت را از او بطلب و در تمام کارها از او یارى بخواه. این پنج نکته محورهاى مناجات بندگان با خداست که در عبارات کوتاه فوق به آن اشاره شده است.
آن گاه امام(علیه السلام) چگونگى درخواست از خداوند و نعمت هاى مهمى را که باید از درگاهش طلب کرد، بر مى شمرد و مى فرماید: «مى توانى از خزاین رحمتش چیزهایى را بخواهى که جز او کسى قادر به اعطاى آن نیست; مانند فزونى عمر، سلامتى تن و وسعت روزى»; (وَسَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لاَ یَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ، مِنْ زِیَادَهِ الاَْعْمَارِ، وَصِحَّهِ الاَْبْدَانِ، وَسَعَهِ الاَْرْزَاقِ).
امام(علیه السلام) در اینجا پس از آنکه مى فرماید خداوند مواهبى در خزانه رحمتش دارد که در اختیار هیچ کس جز او نیست، به سه موهبت اشاره مى کند:
۱. عمر طولانى که انسان بتواند در آن خودسازى بیشتر کند و حسنات افزون ترى فراهم سازد.
۲. سلامتى و تندرستى که بدون آن زیادى عمر جز درد و رنج و گاه دورى از خدا ثمره اى نخواهد داشت.
۳. روزى فراوان، زیرا انسان بدون امکانات مالى قادر بر انجام بسیارى از حسنات نیست; حسناتى مانند صله رحم، کفالت ایتام، کمک به نیازمندان، ساختن بناهاى خیر، نشر علوم اسلام و اهل بیت و ضیافت افراد باایمان.
البتّه این در صورتى است که ارزاق را تنها به معناى ارزاق مادى تفسیر کنیم; اما اگر معناى رزق به معناى وسیع کلمه گرفته شود که شامل علوم و دانش ها، قدرت و نفوذ اجتماعى و نیروى جسمانى و مانند آن شود، مطلب روشن تر مى گردد.
بى شک طولانى شدن عمر و صحت بدن و وسعت روزى در مواردى به تلاش و کوشش خود انسان ارتباط دارد که امور بهداشتى را رعایت کند و از عوامل زیان بار بپرهیزد و براى به دست آوردن روزى تلاش و کوشش بیش تر نماید. ولى به طور کلى و کامل، تنها بسته به مشیت الهى است و عواملى که او مى داند و مقرر مى دارد و از چشم ما پوشیده و پنهان است و به تعبیرى که امام(علیه السلام) فرموده: از خزاین رحمت الهى است که جز او کسى قادر بر آن نیست.
قرآن مجید نیز به این موضوع در مورد درخواست هاى حضرت ابراهیم(علیه السلام) اشاره کرده و از قول او مى فرماید: «(الَّذِی خَلَقَنِى فَهُوَ یَهْدِینِ * وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی یَسْقِینِ * وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ * وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ); همان کسى که مرا آفرید، و پیوسته راهنماییم مى کند، و کسى که مرا عذاب مى دهد و سیراب مى نماید، و هنگامى که بیمار شوم مرا شفا مى دهد، و کسى که مرا مى میراند و سپس زنده مى کند».(۱۶)
روشن است که مواهب الهى منحصر به زیادى عمر و صحت بدن و وسعت روزى نیست; ولى بى شک ارکان اصلى را این سه چیز تشکیل مى دهد، زیرا عمده کارهاى خیر در پرتو این سه امر انجام مى گیرد.
***
پی نوشت:
۱ . فرقان، آیه ۷۷. 
۲ . غافر، آیه ۶۰. 
۳ . نساء، آیه ۳۲. 
۴ . یوسف، آیه ۹۷. 
۵ . «لَمْ یُناقِشْکَ» از ریشه «مناقشه» به معناى دقت و سخت گیرى در حساب است و به همین جهت به مناظره و مباحثه دقیق، مناقشه گفته مى شود. 
۶ . «نُزُوع» به معناى جدا شدن از چیزى است، از این رو به حالت انسان در لحظات نزدیک به مرگ حالت «نزع» گفته مى شود، زیرا لحظه جدایى روح از جسم است. 
۷ . «الاستعتاب» به معناى عذر خواهى و رضایت طلبیدن است از ریشه «عتب» بر وزن «عطف» گرفته شده که معانى متعدّدى دارد و یکى از معانى آن رضا و خشنودى است و کسى که عذرخواهى مى کند در واقع رضایت طرف را مى طلبد، لذا این واژه به معناى عذرخواهى به کار رفته است.  
۸ . نور، آیه ۳۱. 
۹ . شورى، آیه ۲۵. 
۱۰ . کهف، آیه ۵۸. 
۱۱ . زمر، آیه ۵۳ . 
۱۲ . فرقان، آیه ۷۰. 
۱۳ . انعام، آیه ۱۶۰. 
۱۴ . «افضیت» از ریشه «افضاء» و «فضا» گرفته شده و به معناى وصول به چیزى است; گویى در فضاى او وارد شده است. 
۱۵ . «ابثثته» از ریشه «بَثّ» به معناى پراکنده ساختن گرفته شده و اینجا به معناى افشا کردن و ظاهر نمودن است. 
۱۶ . شعراء، آیه ۷۸-۸۱.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوازدهم: استجابت دعا

ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ، فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ؛ فَلَا [یُقْنِطَنَّکَ‏] یُقَنِّطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ، فَإِنَّ الْعَطِیَّهَ عَلَى قَدْرِ النِّیَّهِ؛ وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ الْإِجَابَهُ لِیَکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الْآمِلِ، وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّیْ‏ءَ فَلَا [تُعْطَاهُ‏] تُؤْتَاهُ وَ أُوتِیتَ خَیْراً مِنْهُ عَاجِلًا أَوْ آجِلًا أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَکَ، فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلَاکُ دِینِکَ لَوْ أُوتِیتَهُ؛ فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِیمَا یَبْقَى‏ لَکَ جَمَالُهُ وَ یُنْفَى عَنْکَ وَبَالُهُ، فَالْمَالُ لَا یَبْقَى لَکَ وَ لَا تَبْقَى لَه‏.

سپس خداوند کلیدهاى گنجینه هاى خود را در دست تو قرار داده که به تو اجازه دعا کردن داد، پس هر گاه اراده کردى مى توانى با دعا، درهاى نعمت خدا را بگشایى، تا باران رحمت الهى بر تو ببارد. هرگز از تأخیر اجابت دعا نا امید مباش، زیرا بخشش الهى باندازه نیّت است، گاه، در اجابت دعا تأخیر مى شود تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزاى آرزومند کامل تر شود، گاهى درخواست مى کنى امّا پاسخ داده نمى شود، زیرا بهتر از آنچه خواستى به زودى یا در وقت مشخّص، به تو خواهد بخشید، یا به جهت اعطاء بهتر از آنچه خواستى، دعا به اجابت نمى رسد، زیرا چه بسا خواسته هایى دارى که اگر داده شود مایه هلاکت دین تو خواهد بود، پس خواسته هاى تو به گونه اى باشد که جمال و زیبایى تو را تأمین، و رنج و سختى را از تو دور کند، پس نه مال دنیا براى تو پایدار، و نه تو براى مال دنیا باقى خواهى ماند.

امام(علیه السلام) در بیان کلیدهاى خزاین رحمت الهی، چنین مى فرماید: «سپس خداوند کلیدهاى خزاینش را با اجازه اى که به تو درباره درخواست از او عطا کرده، در دست تو قرار داده است»; (ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ).
از این تعبیر روشن مى شود که دعا و مسئلت از پیشگاه خداوند، اثر عمیقى در نیل به خواسته ها و بهره مندى از خزاین بى پایان پروردگار دارد و نقش دعا را بیش از پیش روشن مى سازد. البتّه دعا با شرایطش، از جمله این که انسان آنچه در توان دارد به کار گیرد و براى آنچه از توان او خارج است به دعا متوسل گردد.
سپس نتیجه مى گیرد: «پس هرگاه خواسته اى داشته باشى مى توانى به وسیله دعا درهاى نعمت پروردگار را بگشایى و باران رحمت او را فرود آورى»; (فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ، وَاسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ(۱) رَحْمَتِهِ).
روشن است که خزاین پروردگار همان مجموعه نعمت هاى مادى و معنوى اوست و کلید درهاى این خزاین دعاست. در بیان دیگرى، امام(علیه السلام) نعمت هاى خدا را به باران رحمت و حیات بخش تشبیه مى کند که با دعا انسان مى تواند آن را از آسمان لطف خداوند بر زمین وجود خویش فرود آورد.
در حدیث دیگرى از امیرمؤمنان(علیه السلام) آمده است: «الدُّعَاءُ مَفَاتِیحُ النَّجَاحِ وَمَقَالِیدُ الْفَلاَحِ وَخَیْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْر نَقِیّ وَقَلْب تَقِیّ; دعاها کلیدهاى پیروزى و وسیله گشودن قفل هاى رستگارى است و بهترین دعا دعایى است که از سینه پاک و قلب با تقوا برخیزد».(۲)
در اینجا سؤال مهم و معروفى است که امام(علیه السلام) بلافاصله به پاسخ آن مى پردازد و آن اینکه چرا بسیارى از دعاهاى ما به اجابت نمى رسد یا اجابت آن مدت هاى طولانى به تأخیر مى افتد; اگر دعا کلید درهاى رحمت خداست چرا این کلید همیشه در را نمى گشاید یا دیر مى گشاید؟ در حالى که آیاتى که دعا را کلید اجابت مى شمرد از شمول اطلاق بهره مند است; در یک جا مى فرماید: «(ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُم); مرا بخوانید تا (دعاى) شما را اجابت کنم»(۳) در جاى دیگر مى فرماید: «(وَإِذا سَأَلَکَ عِبادى عَنِّى فَإِنِّى قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ إِذا دَعان); و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم; دعاى دعاکننده را، به هنگامى که مرا مى خواند، پاسخ مى گویم».(۴)
امام(علیه السلام) در پاسخ این سؤال به چهار نکته اشاره مى کند:
نخست اینکه گاه مى شود که نیّت دعا کننده آلوده است و از قلب پاک و شستشو یافته از گناه سرنزده است; مى فرماید: «و هرگز نباید تأخیر اجابت دعا تو را مأیوس کند، زیرا بخشش پروردگار به اندازه نیّت (بندگان) است»; (فَلاَ یُقَنِّطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ، فَإِنَّ الْعَطِیَّهَ عَلَى قَدْرِ النِّیَّهِ).
در حدیث بالا که از کتاب کافى نقل شد نیز خواندیم که دعایى به اجابت مى رسد که از سینه پاک و قلب پرهیزکار برخیزد، بنابراین اگر بخشى از دعا به اجابت رسد و بخشى نرسد معلول آلودگى نیّت بوده است و روایاتى که مى گوید یکى از شرایط استجابت دعا توبه از گناه است نیز به همین معنا اشاره دارد.
حضرت به دومین مانع اشاره کرده و مى فرماید: «گاه مى شود که اجابت دعا به تأخیر مى افتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بیشتر گردد و عطاى آرزومندان را فزون تر کند»; (وَرُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ الاِْجَابَهُ، لِیَکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لاَِجْرِ السَّائِلِ، وَأَجْزَلَ لِعَطَاءِ الاْمِلِ).
به بیان دیگر خداوند اجابت دعاى بنده اش را به تأخیر مى اندازد تا بیشتر بر در خانه او باشد و نتیجه فزون ترى نصیب او گردد و این نتیجه علاقه اى است که خدا به او دارد.
آن گاه درباره سومین مانع چنین مى فرماید: «گاه مى شود چیزى را از خدا مى خواهى و به تو داده نمى شود در حالى که بهتر از آن در کوتاه مدت یا دراز مدت به تو داده خواهد شد یا آن را به چیزى که براى تو بهتر از آن است تبدیل مى کند»; (وَرُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّیْءَ فَلاَ تُؤْتَاهُ، وَأُوتِیتَ خَیْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً).
اشاره به اینکه گاه چیز کوچکى از خدا مى خواهى و خداوند به مقتضاى عظمتش و گستردگى رحمتش آن را به تو نمى دهد و از آن برتر را زود یا دیر در اختیار تو مى گذارد; مانند کسى که به سراغ شخص کریمى مى رود و از او  تقاضاى خانه محقر معینى مى کند و او درخواستش را نمى پذیرد; اما بعداً خانه اى وسیع و آباد و مرفه در اختیار او مى گذارد.
سپس حضرت از علت چهارم سخن مى گوید که از مهم ترین علت هاست و مى فرماید: «گاه چیزى از خدا مى خواهى که اگر به آن برسى مایه هلاک دین توست (خداوند آن را از تو دریغ مى دارد و چیزى بهتر از آن مى دهد)»; (أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَکَ، فَلَرُبَّ أَمْر قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلاَکُ دِینِکَ لَوْ أُوتِیتَهُ).
بسیارى از ما بر اثر بى اطلاعى از عواقب امور گاه چیزهایى را با اصرار و با تمام وجود از خدا مى خواهیم در حالى که مایه هلاکت و بدبختى ما مى شود. خداوند که عالم به عواقب امور است دعاى ما را به اجابت نمى رساند; ولى ما را دست خالى هم برنمى گرداند و چیزى که صلاح ماست مى بخشد.
قرآن مجید نیز اشاره اى به این معنا دارد که مى فرماید: «(وَعَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ); چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیر شما در آن است; و یا چیزى را دوست داشته باشید، حال آن که شرّ شما در آن است».(۵)
در حدیثى نیز از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که خداوند مى فرماید: «قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ عِبَاداً لاَ یَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلاَّ بِالْغِنَى وَالسَّعَهِ وَالصِّحَّهِ فِی الْبَدَنِ فَأَبْلُوهُمْ بِالْغِنَى وَالسَّعَهِ وَصِحَّهِ الْبَدَنِ فَیُصْلِحُ عَلَیْهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ وَإِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَعِبَاداً لاَ یَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلاَّ بِالْفَاقَهِ وَالْمَسْکَنَهِ وَالسُّقْمِ فِی أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَاقَهِ وَالْمَسْکَنَهِ وَالسُّقْمِ فَیُصْلِحُ عَلَیْهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ; بعضى از بندگان من افرادى هستند که اصلاح امر دین آنها جز به غنا و گستردگى زندگى و صحت بدن نمى شود، از این رو امر دین آنها را به وسیله آن اصلاح مى کنم و بعضى از بندگانم هستند که امر دین آنها جز با نیاز و مسکنت و بیمارى اصلاح نمى شود، لذا امر دین آنها را با آن اصلاح مى کنم و آنان را به وسیله آن مى آزمایم».(۶)
در طول تاریخ و حتى در زمان صحابه پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) نیز نمونه هاى روشنى از آن دیده شده که بعضى از افراد کم ظرفیت پیوسته از خدا به وسیله پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) یا امامان معصوم(علیهم السلام) تقاضاى وسعت روزى مى کردند و بعد از اصرار که در حق آنها دعا شد وسعت روزى به طغیان و سرکشى آنها انجامید و حتى بعضى از آنان تعبیراتى گفتند که بوى ارتداد مى داد، همان گونه که در داستان معروف ثعلبه بن حاطب انصارى آمده است که پیوسته از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تقاضاى دعا براى مال فراوان مى نمود. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) که وضع حال و آینده او را مى دانست به او فرمود: «قَلِیلٌ تُؤَدِّی شُکْرَهُ خَیْرٌ مِنْ کَثِیر لاَ تُطِیقُه; مقدار کمى که شکرش را بتوانى ادا کنى بهتر از مقدار زیادى است که توانایى اداى حقش را نداشته باشى» آیا بهتر نیست به پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) تأسى جویى و به زندگى ساده اى بسازى؟ اما ثعلبه دست بر دار نبود. سرانجام پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حق او دعا کرد و ثروت کلانى به ارث از جایى که امیدش را نداشت رسید; گوسفندانى خرید که زاد و ولد فراوانى کردند آنچنان که نگاهدارى آنها در مدینه ممکن نبود. ناچار به بادیه هاى اطراف مدینه روى آورد و آنچنان سرگرم زندگى مادى شد که بر خلاف رویه او که در تمام نمازهاى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شرکت مى کرد، نماز جماعت و حتى نماز جمعه را نیز ترک کرد.
پس از مدتى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مأمور جمع آورى زکات را نزد او فرستاد تا زکات اموالش را بدهد او از پرداخت خوددارى کرد و به اصل تشریع زکات اعتراض نمود و گفت: این چیزى مثل جزیه اى است که از اهل کتاب گرفته مى شود، ما مسلمان شده ایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم. هنگامى که این خبر به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) رسید دو بار فرمود: «یا وَیْحَ ثَعْلَبَهَ; واى بر ثعلبه».(۷)
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه سخنان خود در یک نتیجه گیرى روشن مى فرماید: «بنابراین باید تقاضاى تو از خدا همیشه چیزى باشد که جمال و زیباییش براى تو باقى بماند و وبال و بدیش از تو برود (بدان مال دنیا این گونه نیست) مال براى تو باقى نمى ماند و تو نیز براى آن باقى نخواهى ماند»; (فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِیمَا یَبْقَى لَکَ جَمَالُهُ، وَیُنْفَى عَنْکَ وَبَالُهُ; فَالْمَالُ لاَ یَبْقَى لَکَ وَلاَ تَبْقَى لَه).
***
نکته:
شرایط استجابت دعا:
بعضى چنین مى پندارند که تعبیراتى نظیر: «(ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُم); مرا بخوانید تا (دعاى) شما را اجابت کنم»(۸) هیچ قید و شرطى ندارد و انسان هر دعایى که مى کند باید انتظار داشته باشد که از لطف خدا به اجابت رسد؛ در حالى که چنین نیست. در روایات متعدّدى که از معصومان(علیهم السلام) به ما رسیده براى اجابت دعا شرایط متعدّدى ذکر شده است، از جمله توبه و پاکى قلب; امام صادق(علیه السلام)مى فرماید: «إِیَّاکُمْ أَنْ یَسْأَلَ أَحَدٌ مِنْکُمْ رَبَّهُ شَیْئاً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْیَا وَالاْخِرَهِ حَتَّى یَبْدَأَ بِالثَّنَاءِ عَلَى اللهِ وَالْمِدْحَهِ لَهُ وَالصَّلاَهِ عَلَى النَّبِیِّ وَآلِهِ ثُمَّ الاِْعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ وَالتَّوْبَهِ ثُمَّ الْمَسْأَلَهِ; مبادا هیچ یک از شما از خدا درخواستى کند مگر اینکه نخست حمد و ثناى او را بجا آورد و درود بر پیغمبر و آلش بفرستد سپس به گناه خود نزد او اعتراف (و توبه) کند سپس دعا نماید».(۹)
دیگر اینکه دعا کننده باید در پاکى زندگى خود به ویژه پرهیز از غذاى حرام و کسب حرام بکوشد، همان گونه که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ یُسْتَجَابَ دُعَاؤُهُ فَلْیُطَیِّبْ مَطْعَمَهُ وَمَکْسَبَه; کسى که دوست دارد دعایش مستجاب گردد باید غذا و کسب خود را از حرام پاک کند».(۱۰)
در حالى که بسیارى از مردم به هنگام دعا نه توبه مى کنند و نه از غذاهاى آلوده یا مشکوک پرهیزى دارند، باز هم اجابت تمام دعاهایشان را انتظار مى کشند.
نیز از شرایط دعا تلاش و کوشش در مسیر امر به معروف و نهى از منکر است; آنها که شاهد مناظر گناه هستند و عکس العملى نشان نمى دهند، نمى توانند انتظار استجابت دعا داشته باشند. همان گونه که در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «وَلَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ أَوْ لَیُسَلِّطَنَّ اللهُ شِرَارَکُمْ عَلَى خِیَارِکُمْ فَیَدْعُو خِیَارُکُمْ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَهُمْ; باید امر به معروف و نهى از منکر کنید و گر نه خداوند بدان را بر نیکان شما مسلط مى کند آن گاه هر چه دعا کنند مستجاب نخواهد شد».(۱۱)
در حدیث آمده است که شخصى نزد امیر  مؤمنان(علیه السلام) آمد و از عدم استجابت دعایش شکایت کرد و گفت: با اینکه خدا فرموده دعا کنید من اجابت مى کنم، پس چرا ما دعا مى کنیم و به اجابت نمى رسد؟ امام(علیه السلام) در آن حدیث هشت شرط براى استجابت دعا بیان فرمود که بخشى از آن در احادیث بالا آمده است.(۱۲)
براى توضیح بیشتر به کتاب «مفاتیح نوین» صفحه ۲۱ تا ۲۵ و تفسیر نمونه ذیل آیه شریفه (وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِى عَنِّى…)(۱۳) مراجعه کنید.
***
پی نوشت:
۱. «شَآبیب» جمع «شؤبوب» بر وزن «بهلول» به معناى رگبار و بارش تند است و گاه به معناى هرگونه شدت مى آید. 
۲. کافى، ج ۲، ص ۲۶۸، ح ۲. 
۳. غافر، آیه ۶۰. 
۴. بقره، آیه ۱۸۶. 
۵. بقره، آیه ۲۱۶. 
۶. کافى، ج ۲، ص ۶۰، ح ۴. 
۷. تفسیر مجمع البیان و قرطبى و طبرى و تفسیر نمونه و کتب دیگر، ذیل آیات شریفه ۷۵ تا ۷۸ از سوره توبه.
۸. غافر، آیه ۶۰. 
۹. مستدرک الوسائل، ج ۵، ص ۲۱۶، ح ۱۱ و کتب متعدّد دیگر. 
۱۰. بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۳۷۲. 
۱۱. کافى، ج ۵، ص ۵۶، ح ۳. 
۱۲. سفینه البحار، ج ۱ بحث دعا. 
۱۳ . بقره، آیه ۱۸۶.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سیزدهم: مرگ در راه است

وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَهِ لَا لِلدُّنْیَا، وَ لِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ، وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَیَاهِ؛ وَ أَنَّکَ فِی [مَنْزِلِ] قُلْعَهٍ وَ دَارِ بُلْغَهٍ وَ طَرِیقٍ إِلَى الْآخِرَهِ، وَ أَنَّکَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لَا یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لَا یَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ، فَکُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَى حَالٍ سَیِّئَهٍ قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَهِ، فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ. یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ، حَتَّى یَأْتِیَکَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ، وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَهً فَیَبْهَرَک.

پسرم، بدان تو براى آخرت آفریده شدى، نه دنیا، براى رفتن از دنیا، نه پایدار ماندن در آن، براى مرگ، نه زندگى جاودانه در دنیا، که هر لحظه ممکن است از دنیا کوچ کنى، و به آخرت در آیى. و تو شکار مرگى هستى که فرار کننده آن نجاتى ندارد، و هر که را بجوید به آن مى رسد، و سرانجام او را مى گیرد. پس، از مرگ بترس. نکند زمانى سراغ تو را گیرد که در حال گناه یا در انتظار توبه کردن باشى و مرگ مهلت ندهد و بین تو و توبه فاصله اندازد، که در این حال خود را تباه کرده اى. پسرم فراوان بیاد مرگ باش، و به یاد آنچه که به سوى آن مى روى، و پس از مرگ در آن قرار مى گیرى. تا هنگام ملاقات با مرگ از هر نظر آماده باشی، نیروى خود را افزون، و کمر همّت را بسته نگهدار که ناگهان نیاید و تو را مغلوب سازد. 

هدف آفرینش:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه (بخش بیستم) به چند نکته مهم درباره هدف آفرینش انسان و حقیقت دنیا و زندگى در آن و موقعیت انسان در برابر مرگ اشاره مى کند که هر یک هشدارى به فرزند خود و به همه کسانى است که این وصیّت نامه را مى خوانند.
نخست مى فرماید: «(پسرم) بدان تو براى آخرت آفریده شده اى نه براى دنیا، براى فنا نه براى بقا (در این جهان)، براى مرگ نه براى زندگى (در این دنیا)»; (وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلآْخِرَهِ لاَ لِلدُّنْیَا وَلِلْفَنَاءِ لاَ لِلْبَقَاءِ وَلِلْمَوْتِ لاَ لِلْحَیَاهِ).
از دیدگاه اسلام و ادیان آسمان، هدف آفرینش انسان، زندگى در دنیا نیست، بلکه دنیا گذرگاهى به سوى آخرت و بازار تجارتى براى برگرفتن زاد و توشه است; سرانجام زندگىِ دنیا فناست و هیچ کس حتى پیامبران الهى را بقایى نیست.
درباره هدف آفرینش انسان، تعبیرات مختلفى در آیات و روایات آمده; قرآن مجید در سوره ذاریات مى گوید: (وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ)(۱). بر اساس این آیه هدف از آفرینش انسان، بندگى خداست.
در آیه دوم از سوره ملک مى فرماید: «(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل مى کند».
روشن است که آزمایش الهى، براى حسن عمل و عبودیت براى تهذیب نفوس است و نتیجه همه اینها زندگى سعادت بخش آخرت است و به این ترتیب همه اهداف به یکى بازمى گردد.
آن گاه به نکته دوم یعنى حقیقت دنیا و موقعیت آن اشاره کرده مى فرماید: «تو در منزلگاهى قرار دارى که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنى، در سرایى که باید زاد و توشه از آن برگیرى و راه آخرتِ توست»; (وَأَنَّکَ فِی قُلْعَه(۲) وَدَارِ بُلْغَه(۳)، وَطَرِیق إِلَى الاْخِرَهِ).
امام(علیه السلام) در اینجا هم هدف آفرینش انسان را بیان مى کند و هم ماهیت زندگى دنیا را; هدف آفرینش; زندگى سعادت بخش در سراى آخرت است نه زیستن در دنیا و به همین دلیل سرانجام زندگى دنیا فناست نه بقا و به تعبیر قرآن: «(وَإِنَّ الدّارَ الاْخِرَهَ لَهِىَ الْحَیَوانُ); و فقط سراى آخرت، سراى زندگى (واقعى) است».(۴) این معنا در بسیارى از آیات دیگر قرآن منعکس است.
اما اینکه حضرت دنیا را جایگاه «قُلْعه» (محلى که از آن باید کوچ کرد) و سراى «بلغه» (محلى که باید از آن زاد و توشه برگرفت) معرفى مى فرماید این نکته نیز در آیات قرآن مجید منعکس است. آیاتى همچون (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَّیِّتُونَ)(۵)، (کُلُّ نَفْس ذائِقَهُ الْمَوْت)(۶)، (کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان)(۷) همگى ناظر به همین معناست و آیه شریفه (وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوَى)(۸) نیز اشاره به «دار بلغه» است.
هرگاه نگاه ما به دنیا و آخرت آن گونه باشد که امام(علیه السلام) در اینجا بیان فرموده، چهره زندگى ما عوض خواهد شد و دیگر اثرى از حرص و آز، آرزوهاى دور و دراز، تکالب و نزاع با اهل دنیا براى چیره شدن بر اموال بیشتر، و بخل و ثروت اندوزى وجود نخواهد داشت، بلکه همه چیز براى خدا و در راه خدا و در طریق جلب رضاى او براى سعادت جاویدان آخرت خواهد بود.
امام(علیه السلام) در سومین نکته مى فرماید: «و (بدان) تو رانده شده مرگ هستى (و مرگ پیوسته در تعقیب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگى که هرگز فرار کننده از آن نجات نمى یابد و هرکس را او در جستجویش باشد از دست نمى دهد و سرانجام وى را خواهد گرفت»; (وَأَنَّکَ طَرِیدُ(۹) الْمَوْتِ الَّذِی لاَ یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ، وَلاَ یَفُوتُهُ طَالِبُهُ، وَلاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ).
تعبیر به «طرید» یعنى شخصى که در تعقیب او هستند یا شکارى که صیاد به دنبال او مى دود تعبیر بسیار جالبى است، گویى از آغاز عمر صیاد مرگ در تعقیب انسان است; گاه در کودکى گاه در جوانى و گاه در پیرى او را شکار خواهد کرد و هیچ کس از دست این صیاد نمى تواند فرار کند و همان گونه که قرآن مى فرماید: «(أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنْتُمْ فِى بُرُوج مُشَیَّدَه); هرجا باشید مرگ شما را در مى یابد، هرچند در برج هاى محکم باشید».(۱۰) در جاى دیگر مى فرماید: «(قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ); بگو: «اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودى به حال شما نخواهد داشت».(۱۱)
آرى انسان در هر چیز شک کند، در این معنا نمى تواند تردیدى به خود راه دهد که روزى باید از این جهان رخت بربندد، روزى که نه تاریخش معلوم است و نه ساعت و دقیقه آن، ممکن است دور باشد و شاید بسیار نزدیک; فردا یا امروز؟ قابل توجّه اینکه هیچ استثنایى در این قانون نیست. زورمندان، قوى پیکران، صاحبان ثروت و قدرت و طبیبان حاذق و حتى انبیا و اولیا. قرآن مجید خطاب به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى گوید: «(إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَیِّتُونَ); تو مى میرى و آنها نیز خواهند مرد».(۱۲)
آن گاه امام(علیه السلام) به نکته مهمى اشاره مى کند که آخرین هشدار در این بخش از وصیّت نامه اوست مى فرماید: «بنابراین از این بترس که مرگ زمانى تو را بگیرد که در حال بدى باشى (حال گناه) در صورتى که تو پیش از فرا رسیدن مرگ با خویشتن گفتگو مى کردى که توبه کنى; ولى مرگ میان تو و توبه حایل مى شود و اینجاست که تو خویشتن را به هلاکت افکنده اى»; (فَکُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَأَنْتَ عَلَى حَال سَیِّئَه، قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَهِ، فَیَحُولَ بَیْنَکَ بَیْنَ ذَلِکَ، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ).
امام(علیه السلام) در این هشدار، فرزندش را به این حقیقت توجّه مى دهد که تاریخ مرگ در هر حال مبهم و ناپیداست و گاه انسان گرفتار گناهى مى شود و تصمیم مى گیرد لحظه اى بعد آن را با آب توبه از صفحه نامه اعمالش بشوید; ولى مرگ ناگهان فرا مى رسد و این فرصت را از او مى گیرد. همه ما در زندگى خود دیده یا شنیده ایم افرادى را که تصمیم به انجام کارهاى خوب یا بدى داشتند ناگهان در همان لحظه از ادامه کار و رسیدن به مقصود باز ماندند.
در همین ایام که مشغول شرح این وصیّت نامه هستیم خبرى در رسانه ها پخش شد که براى یکى از دانشمندان معروف در محیط ما بزرگداشتى گرفته بودند و گروهى در آن مجلس شرکت داشتند و او با نشاط و خوشحالى در انتظار دریافت لوحه تقدیر بود که ناگهان در همان جا دست تقدیر او را گرفت و ناگاه گرفتار ایست قلبى شد و همه چیز پایان یافت.(۱۳)
در حدیث معروف مفضل مى خوانیم که امام صادق(علیه السلام) خطاب به مفضل فرمود: اگر سؤال کنى چرا خداوند مدت حیات انسان را مستور داشته و در هر ساعتى که مشغول انجام گناه و ارتکاب معاصى است، ممکن است مرگش فرا رسد، در پاسخ مى گوییم: حکمت آن این است که با اینکه انسان تاریخ مرگ خود را نمى داند باز هم هر زمان به سراغ گناه مى رود، اگر تاریخ آن را مى دانست و امید به طول بقاى خود داشت بیشتر پرده درى مى کرد، بنابراین انتظار مرگ در هر حال براى او از اطمینان به بقا بهتر است و اگر این انتظار در گروهى از مردم اثر نکند در گروه دیگر به یقین مؤثر خواهد بود; دست از گناه مى کشند و به سراغ اعمال صالح مى روند و از اموال نفیس خود براى انفاق به فقرا و مساکین بهره مى گیرند.(۱۴)
***
دنیاى فریبکار:
امام(علیه السلام) در ادامه وصیّت نامه اش به فرزند خود هشدار مى دهد و تأکید مى کند که به یاد مرگ و آماده استقبال از آن باشد.
نخست مى فرماید: «پسرم بسیار به یاد مرگ باش و به یاد آنچه به سوى آن مى روى و پس از مرگ در آن قرار مى گیرى به گونه اى که هرگاه مرگ به سراغ تو آید تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته باشى. نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد»; (یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ، وَذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ، وَتُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ، حَتَّى یَأْتِیَکَ وَقَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ(۱۵)، وَشَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ(۱۶)، وَلاَ یَأْتِیَکَ بَغْتَهً فَیَبْهَرَکَ(۱۷)).
این واقعیّتى روشن است که غالب مردم از آن غافل اند. همه مى دانند براى عمر انسان تاریخ معینى در ظاهر تعیین نشده و هر لحظه و هر زمان بر اثر حوادث بیرونى، فردى یا جمعى یا حوادث درونى (بیمارى هاى ناگهانى) ممکن است انسان از دنیا چشم بپوشد و بسیارند کسانى که این حقیقت را مى دانند و مى بینند و از آن غافل مى شوند. گاه در لحظاتى که در مجالس یادبود عزیزان از دست رفته شرکت مى کنند، به فکر فرو مى روند و شاید تصمیماتى جهت آمادگى براى این سفر مى گیرند; ولى از مجلس که خارج شدند به دست فراموشى سپرده مى شود.
امام(علیه السلام) در اینجا تأکید مى فرماید که این واقعیّت عینى و قطعى را فراموش مکن و براى استقبال از مرگ آماده باش و از آن بترس که غافلگیر شوى و بدون آمادگى چشم از جهان فرو بندى.
در خطبه ۱۱۴ در کلام دیگرى از امام(علیه السلام) نیز خواندیم: «فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَخَافُوا بَغْتَهَ الاَْجَلِ; به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید و از فرارسیدن ناگهانى پایان عمر بترسید.»
در دیوان منسوب به امیر  مؤمنان على(علیه السلام) نیز اشعار پر معنایى در این زمینه آمده است از جمله:
یا مَنْ بِدُنْیاهُ اشْتَغَلَ   ***   قَدْ غَرَّهُ طُولُ الاَْمَلِ
اَلْمَوْتُ یَأْتِی بَغْتَهً   ***   وَالْقَبْرُ صُنْدُوقُ الْعَمَلِ
«اى کسى که سرگرم دنیایى و آروزهاى دراز تو را فریفته، بدان مرگ ناگهان فرا مى رسد و قبر نگهدارنده اعمال توست».
***
پی نوشت:
۱ . ذاریات، آیه ۵۶. 
۲ . «قُلعَه» معانى زیادى دارد: به انسان ضعیف و کسى که نمى تواند خود را روى زین اسب نگه دارد و اموالى که دوام و بقایى ندارد و همچنین سرایى که باید از آن نقل مکان کرد «قُلعه» مى گویند. در عبارت بالا معناى اخیر منظور است. این واژه از ریشه قلع گرفته شده است. 
۳ . «بُلْغه» به معناى زاد و توشه اى است که انسان به وسیله آن به مقصد مى رسد. از ریشه «بلوغ» و «بلاغ» گرفته شده، زیرا چنان زاد و توشه اى انسان را به مقصد مى رساند. 
۴ . عنکبوت، آیه ۶۴. 
۵ . زمر، آیه ۳۰. 
۶ . عنکبوت، آیه ۵۷. 
۷ . الرحمن، آیه ۲۶. 
۸ . بقره، آیه ۱۹۷. 
۹ . «طرید» به معناى «مطرود» یا صیدى است که صیاد به دنبال آن مى دود. از ریشه «طرد» به معناى راندن گرفته شده است. 
۱۰ . نساء، آیه ۷۸. 
۱۱ . احزاب، آیه ۱۶. 
۱۲ . زمر، آیه ۳۰. 
۱۳ . مرحوم آقاى دکتر باقر آیت الله زاده شیرازى استاد پیش کسوت رشته مرمت و معمارى، از نظر اعتقادات دینى مرد برجسته اى بود که به هنگام سخنرانى در همان مجلس سخن خود را با این آیه شریفه شروع کرد: (إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلا) (کهف، آیه ۳۰). 
۱۴ . بحارالانوار، ج ۳، ص ۸۴، (با تلخیص و نقل به معنا).
۱۵ . «حذر» به معناى پرهیز کردن و مراقبت در برابر خطرات است. 
۱۶ . «ازر» در اصل از «اِزار» به معناى لباس، مخصوصاً لباسى که بند آن به کمر بسته مى شود، گرفته شده و به همین مناسبت به قوت و قدرت اطلاق مى گردد. 
۱۶ . «یبهر» از ریشه «بهر» بر وزن «بَحر» به معناى غلبه کردن و مبهوت ساختن گرفته شده است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش چهاردهم: اوصاف اهل دنیا

وَ إِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَیْهَا وَ تَکَالُبِهِمْ عَلَیْهَا، فَقَدْ نَبَّأَکَ اللَّهُ عَنْهَا وَ [نَعَتَتْ لَکَ نَفْسَهَا] نَعَتْ هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا وَ تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا، فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلَابٌ عَاوِیَهٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِیَهٌ، یَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَ یَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا وَ یَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا، نَعَمٌ مُعَقَّلَهٌ وَ أُخْرَى مُهْمَلَهٌ، قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا، سُرُوحُ عَاهَهٍ بِوَادٍ وَعْثٍ، لَیْسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا وَ لَا مُسِیمٌ یُسِیمُهَا، سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیَا طَرِیقَ الْعَمَى وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى، فَتَاهُوا فِی حَیْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا. رُوَیْداً، یُسْفِرُ الظَّلَامُ کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ، یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ. وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً، وَ یَقْطَعُ الْمَسَافَهَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعا.

مبادا دلبستگى فراوان دنیا پرستان، و تهاجم حریصانه آنان به دنیا، تو را مغرور کند، چرا که خداوند تو را از حالات دنیا آگاه کرده، و دنیا نیز از وضع خود تو را خبر داده، و از زشتى هاى روزگار پرده برداشته است.
همانا دنیا پرستان چونان سگ هاى درنده، عو عو کنان، براى دریدن صید در شتابند، برخى به برخى دیگر هجوم آورند، و نیرومندشان، ناتوان را مى خورد، و بزرگ ترها کوچک ترها را. و یا چونان شترانى هستند که برخى از آنها پاى بسته، و برخى دیگر در بیابان رها شده، که راه گم کرده و در جادّه هاى نامعلومى در حرکتند، و در وادى پر از آفت ها، و در شنزارى که حرکت با کندى صورت مى گیرد گرفتارند، نه چوپانى دارند که به کارشان برسد، و نه چراننده اى که به چراگاهشان ببرد. دنیا آنها را به راه کورى کشاند. و دیدگانشان را از چراغ هدایت بپوشاند، در بیراهه سرگردان، و در نعمت ها غرق شده اند، که نعمت ها را پروردگار خود قرار دادند. هم دنیا آنها را به بازى گرفته، و هم آنها با دنیا به بازى پرداخته، و آخرت را فراموش کرده اند. اندکى مهلت ده، بزودى تاریکى بر طرف مى شود، گویا مسافران به منزل رسیده اند، و آن کس که شتاب کند به کاروان خواهد رسید. پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز آماده است همواره در حرکت خواهد بود، هر چند خود را ساکن پندارد، و همواره راه مى پیماید هر چند در جاى خود ایستاده و راحت باشد. 
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن هشدار دیگرى به فرزندش مى دهد که فریب کارهاى دنیاپرستان را نخورد که آنها همچون حیوانات درنده اند; مى فرماید: «و سخت بر حذر باش که دلبستگى ها و علاقه شدید دنیاپرستان به دنیا و حمله حریصانه آنها به دنیا، تو را نفریبد و مغرور نسازد»; (وَإِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلاَدِ(۱) أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَیْهَا، وَتَکَالُبِهِمْ(۲) عَلَیْهَا).
آن گاه به ذکر دو دلیل براى این سخن پرداخته مى فرماید: «زیرا خداوند تو را از وضع دنیا آگاه ساخته و نیز دنیا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدى هایش را براى تو آشکار ساخته است»; (فَقَدْ نَبَّأَکَ اللهُ عَنْهَا وَنَعَتْ(۳) هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا، تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا).
آیات متعدّدى در قرآن مجید درباره بى اعتبارى دنیا دیده مى شود از جمله: (وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاهِ الدُّنْیا کَماء أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَکانَ اللهُ عَلى کُلِّ شَیْء مُّقْتَدِراً); (اى پیامبر) زندگى دنیا را براى آنان به آبى تشبیه کن که از آسمان فرو مى فرستیم و به وسیله آن گیاهان زمین (سرسبز مى شود و) در هم فرو مى رود. اما (بعد از مدتى) مى خشکد به گونه اى که بادها آن را به هر سو پراکنده مى کنند; و خداوند به هرچیز تواناست».(۴)
این مثال براى کسانى است که مراحل مختلف عمر خود (کودکى و جوانى و پیرى) را طى مى کنند; ولى بسیارند کسانى که چنین امرى نصیبشان نمى شود و در مراحل ابتدایى یا میانى به دلایل مختلفى چشم از جهان برمى بندند.
اینکه مى فرماید: دنیا ناپایدارى و بى اعتبارى خود را براى تو شرح داده، منظور به زبان حال است که تعبیر گویاى آن در کلام دیگرى از امام(علیه السلام) آمده است; آن گاه که دید انسان غافل یا ریاکارى به مذمت دنیا پرداخته و از فریبندگى دنیا سخن مى گوید، امام(علیه السلام) مى فرماید: «أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا… مَتَى غَرَّتْکَ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَى أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَى; اى کسى که دنیا را نکوهش مى کنى و خودت فریفته دنیا شده اى و اباطیل دنیا تو را فریفته… چه زمان دنیا تو را فریب داده (و با چه وسیله اى) آیا به استخوان هاى پوسیده پدرانت در زیر خاک و یا خوابگاه مادرانت (در درون قبرها)».(۵)
به گفته شاعر عرب:
هِیَ الدُّنْیا تَقُولُ لِمَنْ عَلَیْها *** حَذارِ حَذارِ مِنْ بَطْشی وَفَتْکی
فَلا یَغْرُرُکُمْ حُسْنُ ابْتِسامی *** فَقُولی مُضْحِکٌ وَالْفِعْلُ مُبْکی
«دنیا با صراحت و آشکارا به اهلش مى گوید: برحذر باشید برحذر باشید از حمله و مرگ غافلگیرانه من. تبسم هاى طولانى من شما را نفریبد، سخنانم خنده آور است و اعمالم گریه آور».(۶)
آرى زرق و برق دنیا نشاط آور است; ولى هنگامى که به عمق آن دگرگونى ها، بى وفایى ها و ناپایدارى هاى آن بیندیشیم چیزى جز گریه نخواهد داشت.
آن گاه امام(علیه السلام) در یک تقسیم بندى حساب شده، اهل دنیا را به چهار گروه تقسیم مى کند و مى فرماید: «جز این نیست که دنیاپرستان همچون سگ هایى هستند که پیوسته پارس مى کنند (و براى تصاحب جیفه اى بر سر یکدیگر فریاد مى کشند) یا درندگانى که در پى دریدن یکدیگرند، در برابر یکدیگر مى غرند، و زوزه مى کشند، زورمندان، ضعیفان را مى خورند و بزرگ ترها کوچک ترها را مغلوب مى سازند یا همچون چهارپایانى هستند که دست و پایشان (به وسیله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهایند) و گروه دیگرى همچون حیواناتى هستند رها شده در بیابان (شهوات)»; (فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلاَبٌ عَاوِیَهٌ(۷)، وَسِبَاعٌ ضَارِیَهٌ(۸)، یَهِرُّ(۹) بَعْضُهَا عَلَى بَعْض، وَیَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا، وَیَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا، نَعَمٌ(۱۰) مُعَقَّلَهٌ(۱۱)، وَأُخْرَى مُهْمَلَهٌ(۱۲)).
به راستى تقسیمى است بسیار جالب و دقیق، زیرا:
گروهى از مردم دنیا همچون سگانى هستند که کنار جیفه اى آمده اند و هرکدام سعى دارد جیفه را در اختیار خود بگیرد، پیوسته بر دیگرى فریاد مى زند و با فریادش مى خواهد او را از جیفه دور سازد. نمونه روشن آن همان ثروتمندان از خدا بى خبرى هستند که پیوسته سعى دارند ثروت بیشترى را تصاحب کنند و دیگران را از آن دور سازند; گاه بر سر آنها فریاد مى کشند گاه به دادگاه ها متوسل مى شوند و از طریق وکلاى مزدور و پرونده سازى به تملک اموال دیگران مى پردازند. در میان دولت ها نیز گاه چنین رقابت هایى وجود دارد که از طریق جنگ سرد و تبلیغات پرحجم دروغین سعى مى کنند بازارهاى مصرف دنیا را در اختیار خود بگیرند.
گروهى از مردم دنیا که نمونه آن در عصر ما دولت هاى نیرومند و زورگو هستند (یا ثروتمندانى که از آنها پشتیبانى مى کنند) پیوسته در رقابتى ناسالم تلاش و کوشش مى کنند که منابع ثروت را از چنگال یکدیگر بربایند و براى رسیدن به مقصود خود گاه جنگ هاى خونینى به راه بیندازند که هزاران انسان بى گناه در آن به خاک و خون کشیده مى شوند و شهرها و آبادى ها را ویران مى سازند. آرى این گرگانِ خون خوار بر سر جیفه دنیا پیوسته مى غرند و زوزه مى کشند و آنها که نیرومندترند ضعیفان را پایمال مى کنند و آنها که بزرگ ترند کوچک ترها را نابود مى سازند.
بنابراین گروه سوم گروه بى دست و پایى هستند که براى تحصیل متاع دنیا به هر ذلتى تن در مى دهند و اسیر و برده جهان خواران مى شوند در حالى که گروه چهارم همچون حیوانات سرکشى هستند که در بیابان به هر سو مى روند و به تعبیر امام(علیه السلام) در ادامه این سخن: «عقل خود را گم کرده (و راه هاى صحیح را از دست داده اند)و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذارده اند آنها همچون حیواناتى هستند که در وادى پر از آفتى رها شده و در سرزمین ناهموارى به راه افتاده اند»; (قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا، وَرَکِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ(۱۳) عَاهَه(۱۴) بِوَاد وَعْث(۱۵)).
سپس مى افزاید: «نه چوپانى دارند که آنها را به راه صحیح هدایت کند و نه کسى که آنها را به چراگاه مناسبى برساند (در حالى که) دنیا آنان را در طریق نابینایى به راه انداخته و چشم هایشان را از دیدن نشانه هاى هدایت برگرفته در نتیجه در وادى حیرت سرگردان شده و در نعمت ها و زرق و برق هاى دنیا غرق شده اند، دنیا را به عنوان معبود خود برگزیده و دنیا نیز آنها را به بازى گرفته و آنها هم به بازى با دنیا سرگرم شده اند و ماوراى آن را به فراموشى سپرده اند»; (لَیْسَ لَهَا رَاع یُقِیمُهَا، وَلاَ مُسِیمٌ(۱۶) یُسِیمُهَا، سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیَا طَرِیقَ الْعَمَى، وَأَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى فَتَاهُوا(۱۷) فِی حَیْرَتِهَا، وَغَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا، اتَّخَذُوهَا رَبّاً، فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَلَعِبُوا بِهَا، وَنَسُوا مَا وَرَاءَهَا).
این همان گروهى هستند که در هر زمان به ویژه در دنیاى امروز وجود دارند; جهان را جولانگاه خود قرار داده و همه جا را به فساد مى کشند; علاقه بى حد و حصر به مال و ثروت و جاه و مقام، چشم آنها را از دیدن حقایق کور کرده و گوش آنها را براى شنیدن سخن حق کر کرده است. غرق نعمت هاى مادى و زر و زیور و عابدان درهم و دینارند و براى به دست آوردن دنیا گاه آتش جنگ به پا مى کنند و گاه سلاح هاى کشتار جمعى ساخته و به قیمت گزاف در اختیار این و آن قرار مى دهند و آنها را به جان هم مى اندازند. دنیا بازیچه آنهاست و آنها هم بازیچه دنیا و به همین دلیل، خدا و روز حساب و برنامه هاى آخرت را به کلى فراموش کرده اند.
امام(علیه السلام)، فرزند دلبندش را هشدار مى دهد که خود را از این چهار گروه دور دارد. نه فقط فرزند امام(علیه السلام) بلکه همه انسان ها مخاطب کلام اویند.
«عقول» در جمله «قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا» جمع عقل به معناى خِرَد است; ولى بعضى آن را جمع عقال (پاى بند شتران) دانسته اند که مفهوم جمله چنین مى شود: آنها پاى بندهاى خود را گم کرده و به همین دلیل در بیابان زندگى سرگردانند; ولى با توجّه به جمله بعد: «وَرَکِبَتْ مَجْهُولَهَا» معناى اوّل مناسب تر است. اضافه بر این، «عقول» جمع عقل است نه جمع عِقال، زیرا جمع عقال «عُقل» بر وزن قفل و «عُقُل» بر وزن دهل است.
به هر حال تقسیمى که امام(علیه السلام) براى اصناف دنیاپرستان و گروه هاى مختلف آن بیان فرموده، تقسیم بسیار جالبى است که انسان را براى تشخیص آنها و دورى از آنها بیدار و آگاه مى سازد:
۱. گروه غوغاگران و صاحبان رسانه هاى گمراه کننده.
۲. گروه درندگانى که براى به دست آوردن منابع دنیا با هم در نبردند.
۳. گروه بردگانى که براى رسیدن به مال و مقام، به هر ذلتى تن در مى دهند.
۴. گروه هوسران و عیّاش که عقل را رها کرده و در بیابان زندگى سرگردانند; خداى آنها زر و سیم و هدفشان عیش و نوش است.
***
آنها که بر مرکب شب و روز سوارند:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه بار دیگر به فرزند دلبندش درباره مرگ و پایان عمر هشدار مى دهد و مى فرماید: «آرام باش (و کمى مهلت بده) که به زودى تاریکى برطرف مى شود (و حقیقت آشکار مى گردد)»; (رُوَیْداً(۱۸) یُسْفِرُ(۱۹) الظَّلاَمُ).
منظور از ظلام (تاریکى) در اینجا جهل به حال دنیاست که بعضى از بى خبران آن را گویى پایدار مى پندارند; ولى چیزى نمى گذرد که مرگ با قیافه وحشتناکش، خود را نشان مى دهد.
آن گاه امام(علیه السلام)، اهل این جهان را به مسافرانى تشبیه کرده که به سوى سرمنزل مقصود در حرکتند مى فرماید: «گویا این مسافران به منزل رسیده اند (و پایان عمر را با چشم خود مى بینند)»; (کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الاَْظْعَانُ(۲۰)).
سپس مى افزاید: «نزدیک است کسى که سریع حرکت مى کند به منزلگاه (مرگ) برسد»; (یُوشِکُ(۲۱) مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ).
منظور از «مَنْ أَسْرَعَ» همه انسان ها هستند نه گروه خاصى، زیرا همه با سرعت به سوى سرمنزل نهایى که همان پایان زندگى است مى رسند.
امام(علیه السلام) تشبیه جالبى درباره مردم جهان مى کند و مى فرماید: «پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است او را مى برند و در حرکت است، هرچند خود را ساکن پندارد و پیوسته قطع مسافت مى کند، گرچه ظاهراً ایستاده است  و استراحت مى کند»; (وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ(۲۲) اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ، فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَإِنْ کَانَ وَاقِفاً، وَیَقْطَعُ الْمَسَافَهَ وَإِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً(۲۳)).
اشاره به اینکه حرکت به سوى پایان عمر حرکتى اجبارى است نه اختیارى; دست تقدیر پروردگار همه را بر مرکب راهوار زمان سوار کرده و چه بخواهند یا نخواهند با سرعت آنها را به سوى نقطه پایان مى برد، هرچند غافلان از آن بى خبرند.
تعبیرهاى دیگرى در سایر کلمات امام(علیه السلام) در این زمینه دیده مى شود از جمله مى فرماید: «أَهْلُ الدُّنْیَا کَرَکْب یُسَارُ بِهِمْ وَهُمْ نِیَامٌ; اهل دنیا همانند سوارانى هستند که مرکبشان را به پیش مى برند و آنها در خوابند».(۲۴) در جاى دیگر مى فرماید: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ; نفس هاى انسان هر بار گامى به سوى سرآمد زندگى است».(۲۵) در حدیث دیگرى از امیر  مؤمنان(علیه السلام)مى خوانیم: «إنّ اللَّیْلَ وَالنَّهارَ یَعْمَلانِ فِیکَ فَاعْمَلْ فیهِما وَیَأْخُذانِ مِنْکَ فَخُذْ مِنْهُما; شب و روز در تو اثر مى گذارند (و از عمر تو مى کاهند) تو هم در آنها از خود اثرى بگذار و کارى کن; آنها از تو چیزى مى گیرند تو هم چیزى از آنها بگیر».(۲۶)
ابن ابى الحدید در اینجا داستان جالبى از یکى از اساتید خود نقل مى کند مى گوید: ابوالفرج محمد بن عباد (رحمه الله) از من خواست که این وصیّت نامه را براى او بخوانم و در آن روز من جوان کم سن و سالى بودم آن را از حفظ براى او خواندم. هنگامى که به این بخش از وصیّت نامه رسیدم استادم فریادى کشید و به زمین افتاد در حالى که کسى بود که به این زودى تحت تأثیر واقع نمى شد.(۲۷)
***
نکته:
مسافران جهان دیگر!
در تعبیرات امام(علیه السلام) در این فقرات، انسان ها به مسافرانى تشبیه شده اند که بر مرکبى تندرو سوارند و این مرکب آنها را به سوى منزلگاه نهایى پیش مى برد. شک نیست که گروهى از این مسافران در ایستگاه هاى وسط راه پیاده مى شوند و گروه دیگرى به راه خود همچنان تا پایان عمر طبیعى ادامه مى دهند و عجب اینکه هیچ کس نمى داند در کدام ایستگاه او را پیاده مى کنند.
دو چیز این سفر مسلم است: بدون اختیار بودن آن و اینکه پایان مقررى دارد. گروهى این سفر را در حال خواب مى پیمایند و عدّه اى بیدارند و بعضى گاه خواب و گاه بیدار; آنها که بیدارند پس از پیاده شدن نعمت ها و برکات فراوانى که در هر ایستگاه موجود است و به آن نیاز دارند تهیه مى کنند و آنها که در خوابند و یا موقعیت خود را نمى دانند به مفهوم «اَلنّاسُ نِیامٌ إذا ماتُوا انْتَبِهُوا»(۲۸) دست خالى به مقصد مى رسند.
انبیا و رسولان الهى مأمورانى هستند که پیوسته در مسیر راه به مسافران هشدار مى دهند و بر خواب آلودگان فریاد مى زنند که برخیزید و از توقفگاه هاى وسط راه. آنچه نیاز دارید برگیرید، چرا که وقتى به مقصد رسیدید در آنجا تهیه وسائل مورد نیاز ابداً امکان ندارد و از آن مهم تر اینکه بازگشت در این مسیر نیز ممکن نیست.
گروهى این سخنان را باور مى کنند و از جان و دل مى پذیرند و گروهى انکار مى کنند یا ناباورانه به آن گوش مى دهند و هنگامى که به مقصد رسیدند به واقعیّت تمام آن سخنان پى مى برند و فریاد واحسرتاه سر مى دهند و نعره (یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَلا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنین) از آنها شنیده مى شود; ولى چه سود؟(۲۹)
***
پی نوشت:
۱ . «اِخلاد» از ریشه «خُلد» و «خلود» به معناى سکونت مستمر در یک جا گرفته شده و «اِخْلادِ إلَى الاَْرْضِ» به معناى چسبیدن به زمین و «اِخْلادِ اِلَى الدُّنْیا» به معناى چسبیدن به امر دنیاست. 
۲ . «تکالب» به معناى حمله کردن براى به دست آوردن چیزى است و در اصل از واژه «کلب» به معناى سگ گرفته شده است. 
۳ . «نعت» از ریشه «نعى» بر وزن «سعى» به معناى خبر مرگ کسى را دادن است. 
۴ . کهف، آیه ۴۵. 
۵ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۱۳۱. 
۶ . ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۲۱. 
۷. «عاوِیَه» به معناى سگ هایى است که فریاد مى کشند و پارس مى کنند. 
۸. «ضارِیَه» به معناى درنده است و از ریشه «ضرو» بر وزن «ضرب» به معناى درنده خویى گرفته شده است. 
۹. «یَهِرّ» از ریشه «هریر» به معناى زوزه کشیدن است. 
۱۰. «نعَم» به معناى چهارپاست; ولى غالباً به شتر اطلاق مى شود (این واژه گاه معناى مفرد دارد و گاه به معناى جمعى استعمال مى شود که در این صورت شتر و گاو و گوسفندان را شامل مى شود.) 
۱۱ . «مُعَقّلهِ» به معناى بسته شدن با عقال است. عقال، طناب مخصوصى است که زانوى شتر را با آن مى بندند. 
۱۲ . «مُهْمَلَه» یعنى رها شده و در اینجا به معناى حیوان رها شده است. 
۱۳ . «سُرُوح» جمع «سرح» بر وزن «شرح» به معناى حیوانى است که آن را در بیابان براى چریدن، آزاد مى گذارند. 
۱۴ . «عاهه» به معناى آفت است. 
۱۵ . «وَعْث» به معناى شن زار است که با کندى مى توان در آن حرکت کرد. 
۱۶ . «مُسیم» به معناى کسى است که حیوانات را به چرا مى برد. از ریشه «سوْم» بر وزن «صوم» به معناى چریدن گرفته شده است. 
۱۷ . «تاهوا» از ریشه «تیه» به معناى سرگردانى گرفته شده است.
۱۸. «رُویداً» از ریشه «رود» بر وزن «عَود» در اصل به معناى رفت و آمد و تلاش براى انجام چیزى توأم با ملایمت است. این واژه معناى مصدرى دارد و توأم با تصغیر است; یعنى مختصر مهلتى بده. علت منصوب بودن رُویداً آن است که مفعول مطلق براى فعل محذوفى است، گویا در اصل چنین گفته مى شود: «اَمْهِلْ اِمْهالاً قَلِیلاً». 
۱۹ . «یُسْفِر» از ریشه «سفر» بر وزن «فقر» به معناى باز کردن پوشش و کشف حجاب است، لذا به زنان بى حجاب «سافرات» گفته مى شود و در مورد طلوع صبح این تعبیر به کار مى رود گویى صبح نقاب از چهره برمى گیرد و مى درخشد. باید توجّه داشت که ظلام فاعل است و در واقع حقیقت به موجودى نورانى تشبیه شده که تاریکى جهل آن را پوشانیده و نقاب آن سرانجام کنار مى رود. 
۲۰ . «اَظعان» گاه جمع «ظعینه» به معناى هودج یا تخت روانى است که به هنگام سفر بر آن سوار مى شدند و فرا رسیدن هودج ها به معناى فرا رسیدن مسافران است. 
۲۱ . «یُوشَک» از ریشه «وَشْک» بر وزن «اشک» به معناى تند رفتن گرفته شده است، بنابراین مفهومش این است که به زودى فلان امر تحقق مى یابد (صحیح آن یوشِک با کسر شین است و گاه با فتح شین گفته مى شود). 
۲۲ . «مَطیّه» از ریشه «مطو» بر وزن «عطف» به معناى جدیت و نجات در سیر است. 
۲۳ . «وادع» به معناى کسى است که ساکن و آرام است، از ریشه «وداعه» به معناى سکون و آرامش گرفته شده است. 
۲۴ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۶۴. 
۲۵ . همان مدرک، ۷۴. 
۲۶ . غررالحکم، ح ۲۷۸۹. 
۲۷. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۹۱.
۲۸. بحارالانوار، ج ۴، ص ۴۳ . 
۲۹. انعام، آیه ۲۷.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش پانزدهم: حفظ کرامت و شخصیت

وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ؛ فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ، فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ وَ لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ؛ وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّهٍ وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَى الرَّغَائِبِ، فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً؛ وَ لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً؛ وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ، وَ یُسْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ؛ وَ إِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ بِکَ مَطَایَا الطَّمَعِ فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ الْهَلَکَهِ؛ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَهٍ فَافْعَلْ، فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ وَ آخِذٌ سَهْمَکَ، وَ إِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ [أَکْرَمُ وَ أَعْظَمُ] أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ، وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْه.

به یقین بدان که تو به همه آرزوهاى خود نخواهى رسید، و تا زمان مرگ بیشتر زندگى نخواهى کرد، و بر راه کسى مى روى که پیش از تو مى رفت، پس در به دست آوردن دنیا آرام باش، و در مصرف آنچه به دست آوردى نیکو عمل کن، زیرا چه بسا تلاش بى اندازه براى دنیا که به تاراج رفتن اموال کشانده شد. پس هر تلاشگرى به روزى دلخواه نخواهد رسید، و هر مدارا کننده اى محروم نخواهد شد.
نفس خود را از هر گونه پستى باز دار، هر چند تو را به اهدافت رساند، زیرا نمى توانى به اندازه آبرویى که از دست مى دهى بهایى به دست آورى. برده دیگرى مباش، که خدا تو را آزاد آفرید، آن نیک که جز با شر به دست نیاید نیکى نیست، و آن راحتى که با سختى هاى فراوان به دست آید، آسایش نخواهد بود. بپرهیز از آن که مرکب طمع ورزى تو را به سوى هلاکت به پیش راند، و اگر توانستى که بین تو و خدا صاحب نعمتى قرار نگیرد، چنین باش، زیرا تو، روزى خود را دریافت مى کنى، و سهم خود بر مى دارى، و مقدار اندکى که از طرف خداى سبحان به دست مى آورى، بزرگ و گرامى تر از (مال) فراوانى است که از دست بندگان دریافت مى دارى، گرچه همه از طرف خداست.

هرگز تن به پستى مده:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه خود به شش نکته مهم که هر یک نصیحتى است انسان ساز، اشاره مى کند; ولى پیش از آن در مقدمه اى مى فرماید: «و بدان به یقین هرگز به همه آرزوهایت دست نخواهى یافت و (نیز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهى کرد (و بیش از آنچه مقرر شده عمر نمى کنى) و تو در همان مسیرى هستى که پیشینیان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهى رفت)»; (وَاعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ، وَلَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ).
آن گاه چنین نتیجه مى گیرد: «حال که چنین است در به دست آوردن دنیا زیاده روى مکن و در کسب و کار میانه رو باش»; (فَخَفِّضْ(۱) فِی الطَّلَبِ وَأَجْمِلْ(۲) فِی الْمُکْتَسَبِ).
جمله «لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ» بیان واقعیّتى روشن است که هیچ انسانى در این جهان به تمام آرزوهاى خود نخواهد رسید، بنابراین چرا در طلب روزى حریص باشد؟
جمله «وَلَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ» اشاره به این است که عمر انسان به هر حال محدود است و هیچ کس نمى تواند بیش از وقت مقرر در این جهان بماند. حال که چنین است چرا براى به دست آوردن مال، بیش از حد دست و پا کند.
تعبیر به «خَفِّضْ; آرام باش و فرو نه» و «أَجْمِلْ; راه اعتدال پیش گیر» هر دو اشاره به یک حقیقت و آن ترک حرص براى جلب روزى بیشتر است. این تعبیر هرگز تلاش و سعى براى به دست آوردن روزى حلال را نفى نمى کند.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به استدلال پرمعنایى توسل مى جوید و مى فرماید: «زیرا بسیار شده که تلاش فراوان (در راه دنیا) منجر به نابودى (اموال) گردیده (اضافه بر این) نه هر تلاشگرى به روزى رسیده و نه هر شخص میانه روى محروم گشته است»; (فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَب قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَب(۳); فَلَیْسَ کُلُّ طَالِب بِمَرْزُوق، وَلاَ کُلُّ مُجْمِل بِمَحْرُوم).
شبیه این مضمون در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است، حضرت مى فرماید: «اَجْمِلُوا فى طَلَبِ الدُّنْیا فَإنَّ کُلاًّ مُیَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ; در طلب دنیا میانه رو باشید، چرا که به هرکس آنچه مقدر شده است داده مى شود».(۴)
جمله «رُبَّ طَلَب قَدْ جَرَّ إلى حَرَب; چه بسیار تلاش فراوانى که منجر به نابودى شده» به گفته بعضى از نویسندگان، ضرب المثلى در لسان العرب است که مضمون آن را در فارسى، سعدى در ضمن دو بیت آورده است:
شد غلامى که آب جوى آورد   ***  آب جوى آمد و غلام ببرد
دام، هر بار ماهى آوردى   ***  ماهى این بار رفت و دام ببرد
دو جمله «فَلَیْسَ کُلُّ طَالِب… وَلاَ کُلُّ مُجْمِل…» در واقع به منزله دلیل است براى آنچه در جمله هاى قبل درباره رعایت اعتدال و میانه روى در طلب رزق آمده است و اشاره به این حقیقت است که دست و پاى زیاد همیشه درآمد بیشتر و رعایت اعتدال و میانه روى همیشه درآمد کمتر را در پى ندارد، بلکه لطف الهى بر این قرار گرفته آنها که بر او توکل کنند و حرص و آز و طمع را کنار بگذارند و به صورت معتدل براى روزى تلاش نمایند زندگى بهتر و توأم با آرامش بیشتر داشته باشند و در ضمن، دیگران نیز اجازه پیدا کنند که از تلاش خود براى روزى بهره گیرند و حریصان جاى را بر آنها تنگ نکنند.
امام(علیه السلام) در دومین دستور مى فرماید: «نفس خویشتن را از گرایش به هر پستى گرامى دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستى ها تن در دهى) هرچند گرایش به پستى ها تو را به خواسته ها برساند، زیرا تو هرگز نمى توانى در برابر آنچه از شخصیت خود در این راه از دست مى دهى بهاى مناسبى به دست آورى»; (وَأَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّه(۵) وَإِنْ سَاقَتْکَ إِلَى الرَّغَائِبِ(۶)، فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ(۷) بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً).
اشاره به اینکه بعضى از خواسته ها چنان است که اگر انسان از شخصیت خود مایه نگذارد به آن نمى رسد و سزاوارِ انسان آزاده و با شخصیت نیست که تن به چنین معامله اى بدهد; از شخصیت خود بکاهد تا به خواسته اى از خواسته هاى مادیش برسد.
و به گفته شاعر عرب:
مَا اعْتاضَ باذِلٌ وَجْهَهُ بِسُؤالِهِ *** عِوَضاً وَلَوْ نالَ الْغِنى بِسُؤال
وَإِذَا النَّوالَ إِلَى السُؤالِ قَرَنْتَهُ *** رَجَحَ السؤالُ وَخَفّ کُلُّ نَوال
«کسى که از آبروى خویش به وسیله تقاضاى از دیگران صرف نظر مى کند، عوض شایسته اى پیدا نخواهد کرد هرچند از این طریق به غنا و ثروت برسد.
زیرا هنگامى که رسیدن به مواهب مادى را در کنار سؤال بگذارى (ذلتِ) سؤال آشکارتر مى شود و مواهب مادى هر چه باشد کوچک خواهد بود».
به بیان دیگر، انسان مال را براى حفظ آبرو مى خواهد و سزاوار نیست آبرویش را براى کسب مال بریزد.
امام(علیه السلام) در ادامه سخن سومین توصیه مهم خود را مى فرماید و مى گوید: «برده دیگرى مباش، خداوند تو را آزاد آفریده است»; (وَلاَ تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَقَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً).
این جمله از مهم ترین و درخشنده ترین وصایاى امام(علیه السلام) است که سزاوار است با آب طلا نوشته شود و همواره نصب العین باشد. آرى خداوند انسان را آزاد آفریده و نباید این آزادى و آزادگى را با هیچ بهاى مادى معاوضه کند. حتى گاه باید با زندگى محدود و مشقت بار مادى بسازد و تن به بردگى این و آن ندهد.
این سخن هم درباره افراد صادق است و هم درباره ملت ها; چه بسیارند ملت هاى ضعیف و ناتوانى که آزادى خود را براى مختصر درآمدى از دست مى دهند و استثمارگران دنیا نیز از این نقطه ضعف بهره گرفته آنها را برده خویش مى سازند و حتى در کنار کمک هاى مختصر اقتصادى فرهنگ غلط خود را بر آنها تحمیل مى کنند و گاه دین و ایمانشان را نیز از آنها مى گیرند.
افراد با شخصیت و ملت هاى آزاده ترجیح مى دهند از جان خود بگذرند و برده دیگران نشوند. این توصیه در حقیقت از آثار و لوازم توصیه گذشته است که مى فرمود: «شخصیت خود را براى رسیدن به مواهب مادى فدا مکن».
یکى از نمونه هاى روشن این مطلب همان است که امام حسین(علیه السلام) ویارانش در کربلا نشان دادند; امام(علیه السلام) در این واقعه مهم تاریخى فرمود: «ألا وَإنَّ الدعىّ بْنَ الدَّعى قَدْ رَکَز بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِلّهِوَالذِّلَّهِ وَهَیْهاتَ مِنَّاالذِّلَّهِ;ناپاک زادگان مرا در میان شمشیر و تن دادن به ذلت مخیر ساخته اند وهیهات که من تن به ذلت بدهم».(۸)
امام صادق(علیه السلام) مطلب را در اینجا در حد کمال بیان فرموده و حریت را جامع صفات برجسته دانسته است مى فرماید: «خَمْسُ خِصَال مَنْ لَمْ یَکُنْ فِیهِ شَیْءٌ مِنْهَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَثِیرُ مُسْتَمْتَع: أَوَّلُهَا الْوَفَاءُ وَالثَّانِیَهُ التَّدْبِیرُ وَالثَّالِثَهُ الْحَیَاءُ وَالرَّابِعَهُ حُسْنُ الْخُلُقِ وَالْخَامِسَهُ وَهِیَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الْحُرِّیَّه; پنج صفت است که اگر کسى لااقل یکى از آنها را نداشته باشد خیر قابل توجهى در او نیست: اوّل وفاست دوم تدبیر سوم حیا چهارم حسن خلق پنجم که جامع همه این صفات است، حریت و آزادگى است».(۹)
حضرت در چهارمین توصیه مى فرماید: «آن نیکى که جز از طریق بدى به دست نیاید نیکى نیست و نه آن آسایش و راحتى که جز با مشقت زیاد (و بیش از حد) فراهم نشود»; (وَمَا خَیْرُ خَیْر لاَ یُنَالُ إِلاَّ بِشَرّ، وَیُسْر لاَ یُنَالُ إِلاَّ بِعُسْر).
اشاره به اینکه بعضى براى رسیدن به مقصود خود از هر وسیله اى استفاده مى کنند در حالى که دستور اسلام این است که تنها از طریق مشروع و صحیح باید به اهداف رسید. به بیان دیگر، هدف وسیله را توجیه نمى کند. همچنین نباید براى رسیدن به راحتى ها به سراغ مقدماتى رفت که بیش از حد انسان را در فشار قرار مى دهد.
دو جمله بالا را که به صورت جمله هاى خبریه تفسیر کردیم، بعضى به صورت جمله استفهامیه تفسیر کرده اند و مطابق این تفسیر معناى جمله چنین مى شود: چه سودى دارد آن خیرى که جز از طریق شر به دست نمى آید و چه فایده اى دارد آن راحتى که جز از طریق ناراحتى حاصل نمى شود. روشن است که نتیجه هر دو تفسیر یکى است، هرچند لحن و بیان متفاوت است.
شبیه همین معنا در کلمات قصار امام(علیه السلام) نیز آمده است; مى فرماید: «مَا خَیْرٌ بِخَیْر بَعْدَهُ النَّارُ وَمَا شَرٌّ بِشَرّ بَعْدَهُ الْجَنَّهُ; آن خوبى و نیکى که جهنم را به دنبال داشته باشد خوبى نیست و نه آن ناراحتى و مشکلى که بهشت در پى آن باشد ناراحتى و مشکل است».(۱۰)
سپس امام(علیه السلام) در پنجمین توصیه مهم خویش خطاب به فرزندش مى فرماید: «و بپرهیز از اینکه مرکب هاى طمع، تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهاى هلاکت بیندازند»; (وَإِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ(۱۱) بِکَ مَطَایَا الطَّمَعِ، فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ(۱۲) الْهَلَکَهِ).
امام(علیه السلام) در اینجا موارد طمع را به منزله مرکب هاى سرکشى گرفته که اگر انسان بر آن سوار شود اختیار را از او ربوده و به پرتگاه مى کشانند و تعبیر به «مَناهِلَ الْهَلَکَهِ; آبشخورهاى هلاکت» اشاره لطیفى به این حقیقت است که انسان به سراغ آبشخور براى سیراب شدن مى رود ولى آبشخورى که با مرکب طمع به آن وارد مى شود نه تنها سیراب نمى کند، بلکه آبى نیست و به جاى آن هلاکت است.
بارها در زندگى خود آزموده ایم و تاریخ نیز گواه صدق این حقیقت است که افراد طماع گرفتار شکست هاى سختى در زندگى شده اند، زیرا طمع، چشم و گوش انسان را مى بندد و به او اجازه نمى دهد راه را از بیراهه و محل نجات را از پرتگاه بشناسد، بلکه مى توان گفت غالب کسانى که در مسائل تجارى و مانند آن گرفتار ورشکست نهایى مى شوند، عامل اصلى آن طمع آنها بوده است.
شبیه این معنا حدیث پرمعنایى است که از امام صادق(علیه السلام) در بحارالانوار نقل شده است مى فرماید: «الطَّمَعُ خَمْرُ الشَّیْطَانِ یَسْتَقِی بِیَدِهِ لِخَوَاصِّهِ فَمَنْ سَکِرَ مِنْهُ لاَ یَصْحُو إِلاَّ فِی أَلِیمِ عَذَابِ اللهِ أَوْ مُجَاوَرَهِ سَاقِیه; طمع، شراب شیطان است که با دست خود به خواص خود مى نوشاند و هرکس از آن مست شود جز در عذاب الهى یا در کنار ساقیش (شیطان) هوشیار نمى شود».(۱۳)
در حدیث دیگرى از رسول خدا مى خوانیم: «اَلطَّمَعُ یُذْهِبُ الْحِکْمَهَ مِنْ قُلُوبِ الْعُلَماءِ; طمع حکمت و تدبیر را حتى از دل دانشمندان بیرون مى برد».
در حدیثى دیگر از امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى خوانیم: «مَا هَدَمَ الدِّینَ مِثْلُ الْبِدَعِ وَلاَ أَفْسَدَ الرَّجُلَ مِثْلُ الطَّمَع; چیزى مانند بدعت ها دین را ویران نمى سازد و چیزى بدتر از طمع براى فاسد کردن انسان نیست».(۱۴)
آن گاه در ششمین و آخرین توصیه خود در این بخش از وصیّت نامه مى فرماید: «و اگر بتوانى که میان تو و خداوند، صاحب نعمتى واسطه نباشد چنین کن، زیرا تو (به هر حال) قسمت خود را دریافت مى کنى و سهمت را خواهى گرفت و مقدار کمى که از سوى خداوند به تو برسد با ارزش تر است از مقدار زیادى است که از سوى مخلوقش برسد، هرچند همه نعمت ها (حتى آنچه از سوى مخلوق مى رسد) از ناحیه خداست»; (وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یَکُونَ بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللهِ ذُو نِعْمَه فَافْعَلْ، فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ، وَآخِذٌ سَهْمَکَ، وَإِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَأَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَإِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ).
امام(علیه السلام) در این دستور بر این نکته اخلاقى مهم تکیه مى کند که انسان تا مى تواند نباید زیر بار منت مردم باشد، بلکه باید با نیروى خود و اعتماد به توان خویشتن سهم خود را از مقدرات الهى به دست آورد و اگر از این طریق به سهم کمترى برسد از آن بهتر است که از طریق مردمى که منت مى گذارند به سهم بیشترى نایل شود. در واقع این سهم کمتر با توجّه به حفظ کرامت و شخصیت و مقام انسان، از آن سهم بیشتر افزون تر است، زیرا در آنجا شخصیت و ارزش والاى انسان خرج مى شود; چیزى که بهایى براى آن نمى توان قایل شد.
گرچه عبارت امام(علیه السلام) در اینجا مطلق است و تفاوتى میان کسانى که با آغوش باز خواسته انسان را استقبال مى کنند حتى پدر و فرزند و برادر همه را شامل مى شود; ولى روشن است که منظور امام(علیه السلام) آنجاست که شخصیت انسان با سؤال خدشه دار شود و آمیخته با ذلت یا منّتى باشد.
شاهد این سخن حدیثى است که از امام باقر(علیه السلام) نقل شده: «قَالَ یَوْماً رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ جَمِیعِ خَلْقِکَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَر(علیه السلام) لاَ تَقُلْ هَکَذَا وَلَکِنْ قُلِ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ شِرَارِ خَلْقِکَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ یَسْتَغْنِی عَنْ أَخِیهِ; روزى شخصى در محضر آن حضرت به پیشگاه خدا عرضه داشت: خداوندا من را از همه خلق خود بى نیاز کن امام(علیه السلام) فرمود این گونه دعا نکن; ولى بگو خداوندا ما را از بدان خلقت بى نیاز کن، زیرا هیچ انسان باایمانى از کمک و یارى برادرش بى نیاز نیست».(۱۵)
در حدیث دیگرى از امام امیرمؤمنان(علیه السلام) مى خوانیم که به فرزندش امام حسن(علیه السلام) فرمود: «یَا بُنَیَّ إِذَا نَزَلَ بِکَ کَلَبُ الزَّمَانِ وَقَحْطُ الدَّهْرِ فَعَلَیْکَ بِذَوِی الاُْصُولِ الثَّابِتَهِ الْفُرُوعِ النَّابِتَهِ مِنْ أَهْلِ الرَّحْمَهِ وَالاِْیثَارِ وَالشَّفَقَهِ فَإِنَّهُمْ أَقْضَى لِلْحَاجَاتِ أَمْضَى لِدَفْعِ الْمُلِمَّات; فرزندم هنگامى که سختى هاى زمان و کمبودهاى دوران دامان تو را گرفت از کسانى کمک بخواه که داراى ریشه هاى ثابت خانوادگى و شاخه هاى پربارند; آنهایى که اهل رحمت و ایثار و شفقت هستند، چرا که آنها در قضاى حوایج سریع تر و در دفع مشکلات مؤثرترند».(۱۶)
 به بیان دیگر بسیار مى شود که انسان شخصا قادر بر انجام کارى است; ولى تنبلى مى کند و از دیگران کمک مى خواهد و کَلّ بر آنها مى شود. این کار مذموم و نکوهیده است; ولى مواردى هست که کارها بدون تعاون دیگران انجام نمى شود، کمک گرفتن اشکالى ندارد، زیرا زندگى انسان همواره آمیخته با تعاون است.
جمله «وَإنْ کانَ کُلٌّ مِنْهُ» در واقع اشاره به توحید افعالى خداست و آن اینکه به فرض که انسان از دیگران کمک بگیرد (آنجا که نباید بگیرد) و به او کمک کنند باز هم اگر دقت کنیم همه اینها از سوى خداست، زیرا انسان خودش چیزى ندارد که به دیگرى بدهد. آنچه دارد از سوى خدا دارد و آنچه به دست آورده با نیروى خداداد به دست آورده است.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود ذیل این توصیه امیر  مؤمنان(علیه السلام) سخن کوتاه و پرمعنایى از شیخ محمد عبده، عالم معروف مصرى به این مضمون نقل مى کند که هیچ سخنى در دل انسان از این سخن اثربخش تر نیست، سخنى که به سبب قوّت در تأثیر و اصابت به حق خواننده باایمان را فورا از دنیا (و مردم دنیا) برمى کَند (و تمام توجّه او را به سوى خدا مى برد.)
به گفته شاعر:
گرفتن شرزه شیرى را در آغوش *** میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله الوند بر دوش *** پس آنگه روى خار و خس دویدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان *** که بار منّت دونان کشیدن
***
پی نوشت:
۱ . «خفّض» از ریشه «خفض» به معناى پایین آوردن، در مقابل رفع به معناى بالا بردن است و در اینجا به معناى کم کردن و دست از زیاده روى برداشتن است. 
۲ . «اجمل» از ریشه «اجمال» به معناى اعتدال در کار و عدم افراط است. 
۳ . «حَرَب» به معناى غارت کردن است و در اینجا معناى فعل مجهول دارد; یعنى غارت شدن. 
۴ . کتاب السنه، عمرو بن ابى عاصم، ص ۱۸۲. 
۵ . «دَنیّه» به معناى شىء پست است از ریشه «دنائه» به معناى پستى گرفته شده است. 
۶ . «رغائب» جمع «رغیبه» به معناى شىء مطلوب و امر مرغوب است. 
۷ . «تعتاض» از ریشه «اعتیاض» به معناى گرفتن عوض چیزى است و ریشه اصلى آن عوض است. 
۸ . لهوف، ص ۹۷ و بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸. 
۹ . خصال، ج ۱، ص ۲۸۴، ح ۳۳. 
۱۰ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۳۸۷. 
۱۱ . «تُوجِفُ» از ریشه «ایجاف» به معناى با سرعت حرکت کردن و تاختن گرفته شده و ریشه اصلى آن «وَجْف» بر وزن «حذف» به معناى حرکت کردن سریع است. با توجّه به اینکه در عبارت بالا با «باء» متعدى شده به معناى به سرعت راندن است. 
۱۲ . «مَناهل» جمع «مَنْهل» به معناى آبشخور است. 
۱۳ . بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۱۶۹، ح ۶. 
۱۴ . همان مدرک، ج ۷۵، ص ۹۲، ح ۹۸. 
۱۵. بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۷۲، ح ۵. 
۱۶ . همان مدرک، ج ۹۳، ص ۱۵۹، ح ۳۸.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش شانزدهم: اندرزهای ارزشمند

وَ تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ، وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ، وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ، وَ مَرَارَهُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ، وَ الْحِرْفَهُ مَعَ الْعِفَّهِ خَیْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ، وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ، وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ، مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ، قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ وَ بَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ، بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ، وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ، إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً، رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً، وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ، وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَى، وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ، وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ، بَادِرِ الْفُرْصَهَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّهً، لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ وَ لَا کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ، وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَهُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَهُ الْمَعَادِ، وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَهٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ، التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ، وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَى مِنْ کَثِیرٍ، لَا خَیْرَ فِی مُعِینٍ [مُهِینٍ] مَهِینٍ وَ لَا فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ، سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ، وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ، وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیَّهُ اللَّجَاج.

آنچه با سکوت از دست مى دهى آسانتر از آن است که با سخن از دست برود، چرا که نگهدارى آنچه در مشک است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است، و نگهدارى آنچه که در دست دارى، پیش من بهتر است از آن که چیزى از دیگران بخواهى، و تلخى نا امیدى بهتر از درخواست کردن از مردم است. شغل همراه با پاکدامنى، بهتر از ثروت فراوانى است که با گناهان به دست آید، مرد براى پنهان نگاه داشتن اسرار خویش سزاوارتر است.
چه بسا تلاش کننده اى که به زیان خود مى کوشد، هر کس پر حرفى کند یاوه مى گوید، و آن کس که بیندیشد آگاهى یابد، با نیکان نزدیک شو و از آنان باش، و با بدان دور شو و از آنان دورى کن. بدترین غذاها، لقمه حرام، و بدترین ستم ها، ستمکارى به ناتوان است. 
جایى که مدارا کردن درشتى به حساب آید به جاى مدارا درشتى کن، چه بسا که دارو بر درد افزاید، و بیمارى، درمان باشد، و چه بسا آن کس که اهل اندرز نیست، اندرز دهد، و نصیحت کننده دغل کار باشد. 
هرگز بر آرزوها تکیه نکن که سرمایه احمقان است، و حفظ عقل، پند گرفتن از تجربه هاست، و بهترین تجربه آن که تو را پند آموزد. پیش از آن که فرصت از دست برود، و اندوه ببار آورد، از فرصت ها استفاده کن. هر تلاشگرى به خواسته هاى خود نرسد، و هر پنهان شده اى باز نمى گردد. 
از نمونه هاى تباهى، نابود کردن زاد و توشه آخرت است. هر کارى پایانى دارد، و به زودى آنچه براى تو مقدّر گردیده خواهد رسید. هر بازرگانى خویش را به مخاطره افکند. چه بسا اندکى که از فراوانى بهتر است. نه در یارى دادن انسان پست چیزى وجود دارد و نه در دوستى با دوست متّهم، حال که روزگار در اختیار تو است آسان گیر، و براى آن که بیشتر به دست آورى خطر نکن. از سوار شدن بر مرکب ستیزه جویى بپرهیز. 
بیست و هفت اندرز گرانبها:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه نورانیش مجموعه اى از اندرزهاى گوناگون به فرزندش مى دهد که هر یک به تنهایى نکته مهمى را در بر دارد و مجموعه اش برنامه مبسوطى براى زندگى سعادتمندانه هر انسانى است.
نخست مى فرماید: «جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست داده اى آسان تر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست رفته»; (وَتَلاَفِیکَ(۱) مَا فَرَطَ(۲) مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ).
اشاره به اینکه انسان اگر از گفتن چیزى خوددارى و صرف نظر کند و بعد بفهمد این سکوت اشتباه بوده فورا مى تواند آن را تلافى و تدارک کند. در حالى که اگر سخنى بگوید و بعد بفهمد این سخن اشتباه بوده و یا گفتنى نبوده است، بازگرداندن آن امکان پذیر نیست; همانند آبى است که به روى زمین ریخته مى شود و جمع کردن آن عادتا غیر ممکن است.
در ادامه این سخن، راه صحیح را براى رسیدن به این مقصود با ذکر مثالى نشان مى دهد و مى فرماید: «نگه دارى آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است»; (وَحِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ).
«وِعاء; ظرف» همان قلب و روح انسان است و «وکاء; ریسمانى است که دهانه مشک را با آن مى بندند» اشاره به زبان و دهان انسان که اگر انسان آن را در اختیار خود بگیرد سخنان ناموزون یا کلماتى که موجب پشیمانى است از او صادر نمى شود.
حضرت در دومین توصیه مى فرماید: «و حفظ آنچه در دست دارى، نزد من  محبوب تر از درخواست چیزى است که در دست دیگرى است»; (وَحِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ).
اشاره به اینکه بسیارند کسانى که بر اثر اسراف و تبذیر اموال خود را از دست مى دهند و نیازمند به دیگران مى شوند و عزت و حیثیت خود را بر سر آن مى نهند. هر گاه انسان، اعتدال و اقتصاد را در زندگى از دست ندهد نیازمند به دیگران نخواهد شد، بنابراین توصیه مزبور هرگز به معناى دعوت به بخل نیست بلکه به معناى دعوت به میانه روى و اعتدال و ترک اسراف و تبذیر است.
آن گاه امام(علیه السلام) در سومین توصیه خود که در ارتباط با توصیه قبل است مى فرماید: «تلخى یأس (از آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوى آنها»; (وَمَرَارَهُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ).
منظور از «یأس» در این عبارت همان ناامیدى است که انسان بر خود تحمیل مى کند، به گونه اى که راه طلب از دیگرن را بر خویش مى بندد. این کار گرچه تلخ است ; ولى سبب عزت و شرف انسان مى شود و به همین دلیل، امام(علیه السلام) این تلخى را از شیرینى طلب بهتر مى شمرد.
تعبیر به «اَلْیأس عَمّا فى أیْدِى النّاسِ» به عنوان یک ارزش و فضیلت در روایات متعدّدى از معصومان آمده است از جمله در حدیثى از امام باقر(علیه السلام)مى خوانیم: «وَخَیْرُ الْمَالِ الثِّقَهُ بِاللهِ وَالْیَأْسُ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ; بهترین سرمایه اعتماد بر ذات پاک خدا و مأیوس بودن از چیزى است که در دست مردم است».(۳)
این سخن بدان معنا نیست که انسان، تعاون و همکارى با مردم را در زندگى از دست دهد، زیرا زندگى اجتماعى چیزى جز تعاون و همکارى نیست، بلکه منظور این است که چشم طمع بر اموال مردم ندوزد و سربار مردم نشود و با تلاش، براى معاش بکوشد.
به گفته شاعر:
وَإِنْ کانَ طَعْمُ الْیَأْسِ مُرّاً فَإِنَّهُ  ***  أَلَذُّ وَأَحْلى مِنْ سُؤالِ الاَْراذِلِ
اگر چه طعم یأس، تلخ است ولى شیرین تر و لذت بخش تر از درخواست و تقاضا از افراد رذل و پست است.
آن گاه در چهارمین توصیه مى افزاید: «درآمد (کم) همراه با پاکى و درست کارى بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است»; (وَالْحِرْفَهُ مَعَ الْعِفَّهِ خَیْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ).
عفت از نظر لغت و موارد استعمال نزد علماى اخلاق، تنها به معناى خودنگهدارى جنسى نیست، بلکه هرگونه خویشتن دارى از گناه را شامل مى شود و در جمله بالا به این معناست، زیرا بعضى به هر گناه و زشتى تن در مى دهند تا ثروتى را از این سو و آن سو جمع آورى کنند اما مؤمنان پاک دل ممکن است از طریق حلال و خالى از هرگونه گناه به ثروت کمترى برسند; امام(علیه السلام) مى فرماید این را بر آن ترجیح بده.
حضرت در پنجمین توصیه مى فرماید: «انسان اسرار خویش را (بهتر از هر کس دیگر) نگهدارى مى کند»; (وَالْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ).
زیرا انسان، نسبت به اسرار خود از همه دلسوزتر است، چون افشاى آنها گاه موجب ضرر و زیان و گاه سبب آبرو ریزى و هتک حیثیت او مى شود در حالى که دیگران از افشاى سر او ممکن است هیچ آسیبى نبینند، بنابراین اگر مى خواهد اسرارش محفوظ شود باید در صندوق سینه خود آن را محکم نگه دارد، همان گونه که در کلمات قصار امام(علیه السلام) آمده است «صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ; سینه انسان خردمند صندوق اسرار اوست».
در ششمین توصیه مى فرماید: «بسیارند کسانى که بر زیان خود تلاش مى کنند»; (وَرُبَّ سَاع(۴) فِیمَا یَضُرُّهُ).
اشاره به اینکه سعى و تلاش باید روى حساب باشد. به بیان دیگر، تلاش باید با تدبیر توأم گردد. نکند انسان با دست خویش ریشه خود را قطع کند که این بدترین نوع مصیبت است.
در هفتمین توصیه مى فرماید: «کسى که پرحرفى مى کند سخنان ناروا و بى معنا فراوان مى گوید»; (مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ(۵)).
آرى یکى از فواید سکوت، گرفتار نشدن در دام سخنان بى معناست و این بسیار به تجربه رسیده که افراد پر حرف پرت و پلا زیاد مى گویند، زیرا سخنان سنجیده و حساب شده، فکر و مطالعه مى خواهد در حالى که افراد پر حرف مجالى براى فکر ندارند. امام(علیه السلام) در غررالحکم عواقب سوء زیادى براى افراد پر حرف بیان فرموده از جمله اینکه «مَنْ کَثُرَ کَلامُهُ زَلَّ; کسى که سخن بسیار گوید لغزش فراوان خواهد داشت»(۶) و همین امر آبروى او را مى برد و سبب خوارى و رسوایى مى گردد. به عکس کسانى که کم و سنجیده سخن مى گویند، سبب آبرومندى خود مى شوند و به گفته شاعر:
کم گوى و گزیده گوى چون دُر *** تا ز اندک تو جهان شود پر
در هشتمین توصیه مى فرماید: «هر کس اندیشه خود را به کار گیرد حقایق را مى بیند و راه صحیح را انتخاب مى کند»; (وَمَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ).
اهمّیّت تفکر در همه امور دنیا و آخرت چیزى نیست که بر کسى مخفى باشد و تمام افراد پیروزمند و موفق همین راه را پیموده اند.
قرآن مجید در این باره مى فرماید: «(کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُون * فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَه); این چنین خداوند آیات را براى شما روشن مى سازد; شاید بیندیشید.*درباره دنیا و آخرت».(۷)
در نهمین توصیه مى فرماید: «به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آنها شوى و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردى»; (قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ).
اشاره به اینکه تأثیر مجالست و هم نشینى غیر قابل انکار است; همنشینى با بدان انسان را بدبخت و با نیکان انسان را خوشبخت مى سازد. در قرآن مجید اشاره روشنى به این معنا شده است آنجا که مى فرماید: «(وَیَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلى یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً * یا وَیْلَتى لَیْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلیلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى وَکانَ الشَّیْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً); به یاد آور روزى را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان مى گزد و مى گوید: اى کاش با رسول (خدا) راهى برگزیده بودم * اى واى بر من، کاش فلان (شخص گمراه) را به دوستى انتخاب نکرده بودم * او مرا از یادآورى (حق) گمراه ساخت بعد از آنکه (یاد حق) به سراغ من آمده بود و شیطان همیشه انسان را تنها و بى یاور مى گذارد».(۸)
پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در حدیث معروفى مى فرماید: «الْمَرْءُ عَلَى دِینِ خَلِیلِهِ وَقَرِینِهِ; انسان بر همان دینى است که دوست و رفیقش دارد».(۹)
همین امر سبب مى شود که بهترین راه براى شناخت شخصیت انسانى پیچیده و ناشناخته نگاه به همنشینان او باشد، همان گونه که در حدیث امیرمؤمنان على(علیه السلام) وارد شده است: «فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَلَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَى خُلَطَائِهِ فَإِنْ کَانُوا أَهْلَ دِینِ اللهِ فَهُوَ عَلَى دِینِ اللهِ وَإِنْ کَانُوا عَلَى غَیْرِ دِینِ اللهِ فَلاَ حَظَّ لَهُ مِنْ دِینِ اللَّه; اگر حال کسى بر شما مشتبه شد و دین او را نشناختید به همنشینان او نگاه کنید; اگر اهل دین الهى باشند او هم بر دین خداست و اگر بر  غیر دین الهى باشند او نیز بهره اى از دین ندارد».(۱۰)
در دهمین توصیه مى فرماید: «بدترین غذاها غذاى حرام است»; (بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ).
قرآن مجید کسانى را که اموال یتیمان را مى خورند به عنوان کسانى معرفى کرده که آتش مى خورند: (إِنَّ الَّذینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً).(۱۱) بقیه غذاهاى حرام نیز بى شباهت به اموال یتیمان نیست; در روایات آمده است از جمله موانع استجابت دعا خوردن غذاى حرام است. قبلاً به این حدیث نبوى اشاره کردیم.
امام(علیه السلام) در یازدهمین توصیه مى فرماید: «ستم بر ناتوان زشت ترین ستم است»; (وَظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ).
زیرا او قادر بر دفاع از خویشتن نیست. مرحوم کلینى در کتاب کافى از امام باقر(علیه السلام) نقل مى کند: «لَمَّا حَضَرَ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ الْوَفَاهُ ضَمَّنِی إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ یَا بُنَیَّ أُوصِیکَ بِمَا أَوْصَانِی بِهِ أَبِی(علیه السلام) حِینَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ وَبِمَا ذَکَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِهِ قَالَ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَظُلْمَ مَنْ لاَ یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلاَّ اللهَ; هنگامى که پدرم در آستانه رحلت از دنیا بود مرا به سینه خود چسبانید و فرمود این سخنى است که پدرم در آستانه وفات (شهادت) سفارش کرد و او از پدرش (امیر  مؤمنان على(علیه السلام)) نقل فرمود: که بپرهیز از ستم کردن بر کسى که یار و یاورى جز خدا ندارد».(۱۲)
البتّه ظلم درباره همه کس قبیح است; ولى اگر کسى مثلا به ثروتمندى ظلم کند و مقدارى از مال او را ببرد، گرچه کار خلافى کرده، لطمه زیادى بر او وارد نمى شود به خلاف آن کس که از فقیرى مالى ببرد.
در دوازدهمین توصیه مى فرماید: «در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت مى شود، خشونت، مدارا محسوب خواهد شد; چه بسا داروهایى که سبب بیمارى گردد و بیمارى هایى که داروى انسان است»; (إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً(۱۳) کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً، وَالدَّاءُ دَوَاءً).
اصل و اساس در برنامه هاى زندگى، نرمش و مداراست; ولى گاه افرادى پیدا مى شوند که از این رفتار انسانى سوء استفاده کرده بر خشونت خود مى افزایند؛ در مقابل این افراد خشونت تنها طریق اصلاح است. جمله بعد در واقع به منزله علت براى این جمله است، زیرا مواردى پیدا مى شود که دوا، درد را فزون تر مى سازد و تحمل درد، دوا محسوب مى شود همان گونه که شاعر گفته است:
هر کجا داغ بایدت فرمود *** چون تو مرهم نهى ندارد سود
اشاره به اینکه زخم هایى است که تنها درمان آن در گذشته داغ کردن و سوزاندن بود، به یقین در آنجا مرهم نهادن بیهوده و گاه سبب افزایش بیمارى است و به عکس گاه بیمارى هایى عارض انسان مى شود که سبب بهبودى از بیمارى هاى مهم ترى است.
در سیزدهمین توصیه مى فرماید: «و گاه کسانى که اهل اندرز نیستند اندرزى مى دهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصیحت خواسته شده خیانت مى کند»; (وَرُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ، وَغَشَّ(۱۴) الْمُسْتَنْصَحُ(۱۵)).
اشاره به اینکه همیشه نباید به سخنان کسانى که اهل نصیحت نیستند بدبین بود; گاه مى شود از آنها سخن حکمت آمیز و ناصحانه اى صادر مى گردد و به عکس، خیرخواهان نصیحت گو، گاه از روى خطا و حسادت و عوامل دیگر در نصیحت خود خیانت مى کنند، بنابراین همیشه نباید به آنها خوش بین بود و در  هر دو صورت حکم عقل را باید به کار گرفت و از قراین به درستى و نادرستى اندرز اندرزگویان پى برد.
مرحوم علاّمه مجلسى در بحارالانوار حدیث معروف جالبى در این زمینه نقل مى کند که پس از پایان طوفان نوح، شیطان در برابر حضرت نوح(علیه السلام) ظاهر شد و گفت: خدمت بزرگى به من کردى و حقى بر من دارى مى خواهم جبران کنم. نوح(علیه السلام) به او گفت: من بسیار ناراحت مى شوم که من خدمتى به تو کرده باشم بگو چیست؟ گفت: آرى تو نفرین کردى و قومت را غرق نمودى اکنون کسى باقى نمانده که من او را گمراه کنم و مدتى استراحت مى کنم تا جمع دیگرى به وجود آیند و به گمراه ساختن آنها بپردازم. نوح گفت: چه خدمتى به من مى خواهى بکنى (در بعضى از روایات دیگر آمده است که نوح حاضر به پذیرش از او نبود ولى از سوى خداوند خطاب آمد: گرچه کار او شیطنت است ولى در اینجا راست مى گوید، بپذیر)(۱۶); شیطان گفت: «اذْکُرْنِی فِی ثَلاَثِ مَوَاطِنَ فَإِنِّی أَقْرَبُ مَا أَکُونُ إِلَى الْعَبْدِ إِذَا کَانَ فِی إِحْدَاهُنَّ اذْکُرْنِی إِذَا غَضِبْتَ وَاذْکُرْنِی إِذَا حَکَمْتَ بَیْنَ اثْنَیْنِ اذْکُرْنِی إِذَا کُنْتَ مَعَ امْرَأَه خَالِیاً لَیْسَ مَعَکُمَا أَحَدٌ; در سه جا مراقب من باش که من در این سه مورد به بندگان خدا از همیشه نزدیک ترم: هنگامى که خشمگین شوى مراقب من باش و هنگامى که در میان دو نفر قضاوت مى کنى (باز هم) مراقب من باش و هنگامى که با زنى در خلوتگاهى که شخص دیگرى در آنجا نباشد همراه شوى در آنجا نیز مراقب من باش».(۱۷) این در واقع یکى از مصادیق روشن کلام مولا امیرمؤمنان است.
در چهاردهمین توصیه مى فرماید: «از تکیه کردن بر آرزوها برحذر باش که سرمایه احمق هاست»; (وَإِیَّاکَ وَالاِتِّکَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَى(۱۸)).
منظور از «مُنى; آرزوها» آرزوهاى دور و دراز است که به خیالات شبیه تر است و آنها که گرفتار این گونه آرزوها مى شوند، نیروهاى فعال خود را بیهوده هدر مى دهند و سرانجام به جایى نمى رسند. از سوى دیگر تکیه بر این گونه آرزوها تمام فکر و عمر انسان را به خود مشغول مى دارد و از پرداختن به معاد باز مى دارد.
این همان چیزى است که در حدیث معروفى که هم از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده و هم از امیرمؤمنان على(علیه السلام) در نهج البلاغه، فرمودند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَطُولُ الاَْمَلِ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِی الاْخِرَه; اى مردم چیزى که بر شما مى ترسم دو چیز است: پیروى از هواى نفس و آرزوهاى دور و دراز، چرا که پیروى از هواى نفس شما را از حق باز مى دارد و آرزوهاى دور و دراز آخرت را به فراموشى مى سپارد».(۱۹)
در پانزدهمین توصیه مى فرماید: «عقل، حفظ و نگهدارى تجربه هاست»; (وَالْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ).
اشاره به اینکه هنگامى که تجربه ها جمع آورى شود با توجّه به اینکه «حُکْمُ الاْمْثالِ فیما یَجُوزُ وَفیما لایَجُوزُ واحِدٌ; حوادث مشابه نتیجه مشابه دارند» و حدیث معروف «إِنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ یُلْدَغُ مِنْ جُحْر مَرَّتَیْنِ; انسان با ایمان از یک سوراخ دوبار گزیده نمى شود»(۲۰) سبب مى شود که انسان، راه صحیح را در برخورد با حوادث آینده پیدا کند و از تجربیات پیشینیان درس بگیرد و از زیان هاى ناشى از خطاها رهایى یابد.
بسیارى از قواعد کلى عقلى از همین تجربیات جزئى برگرفته شده (طبق قاعده استقراى منطقى) البتّه این تجربه ها گاه مربوط به خود انسان است و گاه از  تجربه هاى دیگران استفاده مى کند که این به اصطلاح «نُورٌ عَلى نُور» است و به همین دلیل مدیرانِ مدبر به مطالعه تاریخ پیشینیان اهمّیّت فراوان مى دهند.
کوتاه سخن اینکه انسان اگر تجارب خویش را حفظ کند و از تجارب دیگران نیز استفاده کند، هم مى تواند در موارد مشابه، گرفتار خطا نشود و هم قانونى کلى از موارد جزئى تهیه کند که براى خودش و دیگران در همه شئون زندگى مفید و سودمند باشد.
در نامه ۷۸ تعبیر شدیدترى در این زمینه آمده است مى فرماید: «فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ وَالتَّجْرِبَه; بدبخت کسى است که از عقل و تجربیات خود سود نبرد».
در شانزدهمین توصیه مى فرماید: «بهترین تجربه هاى تو آن است که به تو اندرز دهد»; (وَخَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ).
اشاره به اینکه تجربه ها گاه سود مادى مى آورد و گاه سود معنوى و بهترین تجربه ها آن است که داراى سود معنوى باشد.
در کلمات قصار امام(علیه السلام) آمده است: «لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ; آنچه از مال تو از دست برود ولى باعث اندرز و بیدارى تو شود در واقع از دست نرفته است».(۲۱)
در هفدهمین توصیه مى فرماید: «فرصت را پیش از آنکه از دست برود و مایه اندوه گردد غنیمت بشمار»; (بَادِرِ الْفُرْصَهَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّهً).
فرصت به معناى فراهم بودن مقدمات براى رسیدن به یک مقصد است; گاه انسان مقصد مهمى دارد و مقدماتش فراهم نیست; ولى ناگهان در یک لحظه فراهم مى گردد که باید بدون فوت وقت از آن لحظه استفاده کند و خود را به مقصد برساند که اگر غفلت کند و از دست برود چه بسا در آینده هرگز چنان  شرایطى براى رسیدن به مقصد فراهم نگردد. فرصت مانند بادها و نسیم هاى موافقى است که به سوى مقصد مى وزد که اگر کشتى بادبانى از آن استفاده نکند ممکن است ساعت ها و روزها بر سطح دریا بماند و مایه غصه و اندوه شود.
در حدیث مشهورى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیَّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَات أَلاَ فَتَعَرَّضُوا لَهَا; (بدانید) از سوى پروردگار شما در ایام زندگیتان نسیم هاى سعادتى مىوزد از آن استفاده کنید و خود را در معرض آن قرار دهید».(۲۲)
در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده: «مَنْ فُتح لَهُ بابٌ مِنَ الْخَیْرِ فَلْیَنْتَهِزْهُ فَإِنَّهُ لا یَدْرى مَتى یُغلَقُ عَنْهُ; کسى که درى از خیر به روى او گشوده شود باید برخیزد و از آن بهره گیرد، زیرا نمى داند چه زمانى این در بسته مى شود».(۲۳)
در این زمینه، روایات معصومین(علیهم السلام) و عبارات بزرگان فراون است با حدیثى از امیر  مؤمنان(علیه السلام) آن را پایان مى دهیم فرمود: «أَشَدُّ الْغُصَصِ فَوْتُ الْفُرَصِ; شدیدترین غصه ها از دست رفتن فرصت هاست».(۲۴)
سپس در هجدهمین توصیه مى فرماید: «نه هرکس طالب چیزى باشد به خواسته اش مى رسد و نه هرکس که از نظر پنهان شد باز مى گردد»; (لَیْسَ کُلُّ طَالِب یُصِیبُ، وَلاَ کُلُّ غَائِب یَئُوبُ).
این دو جمله مى تواند به منزله علتى براى توصیه مبادرت به فرصت ها باشد که در جمله قبل گذشت، زیرا انسان تنها در صورتى به مقصود مى رسد که در زمینه فراهم بودن شرایط برخیزد و تلاش کند در غیر این صورت تلاش او بیهوده است. واژه «غائب» مى تواند اشاره به فرصت از دست رفته باشد که اى بسا دوباره باز نگردد. در عین حال مى تواند توصیه مستقلى باشد اشاره به اینکه انسان همیشه نباید انتظار داشته باشد که از کوشش هایش نتیجه بگیرد. به بیان دیگر، از شکست ها نباید ناامید گردد.
در نوزدهمین توصیه مى فرماید: «تباه کردن زاد و توشه نوعى فساد است و سبب فاسد شدن معاد»; (وَمِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَهُ الزَّادِ وَمَفْسَدَهُ الْمَعَادِ).
منظور از زاد و توشه در اینجا همان زاد و توشه تقوا براى سفر آخرت است که اگر انسان آن را از دست دهد آخرت او تباه خواهد شد.
در بیستمین توصیه مى فرماید: «هر کارى سرانجامى دارد (باید مراقب سرانجام آن بود)»; (وَلِکُلِّ أَمْر عَاقِبَهٌ).
اشاره به اینکه انسان هنگامى که دست به کارى مى زند باید در عاقبت آن بیندیشد و بى حساب و کتاب اقدام نکند; اگر عاقبت آن نیک است در انجام آن بکوشد وگرنه بپرهیزد.
در غررالحکم از امام امیر  مؤمنان على(علیه السلام) همین جمله با اضافه اى نقل شده: «وَلِکُلِّ أمْر عاقِبَهٌ حُلْوَهٌ اَوْ مُرَّهٌ; هر کار عاقبتى شیرین یا تلخ دارد (که باید به آن اندیشید)».(۲۵)
در بیست و یکمین توصیه مى فرماید: «آنچه برایت مقدر شده به زودى به تو خواهد رسید»; (سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ).
مقصود اینکه نباید بیهوده حرص زد; نه بدین معنا که انسان تلاش براى معاش را رها سازد و کوشش براى بهبود زندگى را فراموش کند، بلکه هدف این است که از تلاش هاى بیهوده و حریصانه بپرهیزد. همه روایاتى که به مقدر بودن روزى اشاره مى کند نیز ناظر به همین معناست.
در بیست و دومین توصیه مى افزاید: «هر بازرگانى خود را به مخاطره مى اندازد»; (التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ(۲۶)).
بازرگان همیشه از تجارت خود سود نمى برد و به اصطلاح امروز، تجارت نوعى ریسک است; بنابراین انسان باید شجاع باشد و بر خدا توکل کند و از زیان هاى احتمالى نهراسد و از زیان ها ناامید و مأیوس نشود. البتّه تاجر باید تلاش و کوشش و تدبیر را از دست ندهد; ولى اگر با زیانى مواجه شد نیز ناراحت نگردد.
این احتمال نیز داده شده که این جمله اشاره به جنبه هاى معنوى تجارت باشد، زیرا تاجر گاه آلوده اموال حرام مى شود و سعادت خود را به خطر مى افکند، بنابراین باید همواره مراقب این خطرات باشد مخصوصاً در عصر و زمان ما که اموال حرام و تجارت هاى نامشروع فزونى گرفته و گاه پرسود بودن آن چشم عقل را مى بندد و تاجر را گرفتار گناه مى سازد.
آن گاه در بیست و سومین توصیه مى فرماید: «(همواره دنبال فزونى مباش زیرا) چه بسا سرمایه کم از سرمایه زیاد پربرکت تر و رشدش بیشتر است»; (وَرُبَّ یَسِیر أَنْمَى مِنْ کَثِیر).
اشاره به اینکه همیشه نباید به کمیت اعمال و کارها نگاه کرد، بلکه مهم کیفیت آن است; چه بسا اعمال کمتر با کیفیت بالاتر و خلوص بیشتر بارورتر و مؤثرتر باشد. قرآن مجید مى فرماید: «(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل مى کنید».(۲۷)
احتمال دیگر در تفسیر این جمله آن است که انسان نباید در زندگى مادى دنبال سرمایه هاى فزون تر باشد. چه بسا سرمایه کمتر پاک تر و حلال تر بوده، و نمو و رشد بیشترى داشته باشد. قرآن مجید مى فرماید: «(وَما آتَیْتُمْ مِنْ رِّباً لِّیَرْبُوَا فِى أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللهِ وَما آتَیْتُمْ مِّنْ زَکاه تُریدُونَ وَجْهَ اللهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ); آنچه به عنوان ربا مى پردازید تا در اموال مردم فزونى یابد، نزد خدا فزونى نخواهد یافت; و آنچه را به عنوان زکات مى دهید و تنها رضاى خدا را مى طلبید (مایه برکت و فزونى است و) کسانى که چنین مى کنند داراى پاداش مضاعف اند».(۲۸)
حضرت در بیست و چهارمین توصیه مى فرماید: «نه در کمک کارِ پست خیرى است و نه در دوستِ متهم»; (لاَ خَیْرَ فِی مُعِین مَهِین(۲۹)، وَلاَ فِی صَدِیق ظَنِین(۳۰))، زیرا هرگاه فرد پستى انسان را یارى کند غالباً توأم با منت است اضافه بر  این شخصیت انسان در نظر مردم پایین مى آید، زیرا فرد پستى در یارى اوست و دوست متهم هرچند حق دوستى را ادا کند سبب متهم شدن انسان و آبروریزى او مى شود و اینجاست که باید عطایش را به لقایش بخشید.
در بیست و پنجمین توصیه مى فرماید: «تا روزگار در اختیار توست به آسانى از آن بهره گیر»; (سَاهِلِ(۳۱) الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ).
اشاره به اینکه ممکن است چنین فرصتى همیشه به دست نیاید. این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که هرگاه روزگار با تو مدارا کند تو هم آسان بگیر و مدارا کن و به گفته شاعر:
إذِا الدَّهْرُ أعْطاکَ الْعِنانَ فَسُرْ بِهِ *** رُوَیْداً وَلا تَعْنَفْ فَیُصْبِحُ شامِساً
هنگامى که روزگار زمام خود را در اختیار تو بگذارد آرام با او حرکت کن و فشار میاور که ممکن است چموش و سرکش شود.
در بیست و ششمین توصیه مى فرماید: «هیچ گاه نعمتى را که دارى به خاطر اینکه بیشتر به دست آورى به خطر مینداز»; (وَلاَ تُخَاطِرْ بِشَیْء رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ).
گاه انسان، نعمت هایى در اختیار دارد; ولى طمع و فزون طلبى او را وادار مى کند که براى به چنگ آوردن نعمت بیشتر آن را به مخاطره افکند. این کار عاقلانه نیست. مثل اینکه انسان مال خود را در اختیار افرادى که آگاهى بر تجارت و مضاربه ندارند به هواى قول هایى که براى سود بیشتر مى دهند بگذارد و سرانجام نه تنها سودى عایدش نشود بلکه اصل سرمایه نیز از دست بدهد.
سرانجام در بیست و هفتمین و آخرین توصیه (در این بخش از وصیّت نامه) مى فرماید: «از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت برحذر باش که تو را بیچاره مى کند»; (وَإِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ(۳۲) بِکَ مَطِیَّهُ اللَّجَاجِ).
لجاجت آن است که انسان بر سخن باطل یا طریقه نادرستى که بطلان آن بر او ثابت شده اصرار ورزد به گمان اینکه شخصیت خود را در انظار نشکند در حالى که اگر در این گونه موارد انسان در برابر حق تواضع کند و آن را پذیرا شود، اعتبار و آبروى او در انظار مردم بیشتر خواهد شد.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «إِیَّاکَ وَاللَّجَاجَهَ فَإِنَّ أَوَّلَهَا جَهْلٌ وَآخِرَهَا نَدَامَه; از لجاجت بپرهیز که آغازش جهل و نادانى و آخرش ندامت و پشیمانى است».(۳۳)
در حدیثى دیگر از همین امام(علیه السلام) مى خوانیم: «لا مَرْکَبَ أَجْمَحَ مِنَ اللَّجاجِ; مرکبى سرکش تر از لجاجت نیست».(۳۴)
به راستى اگر کسى تنها وصایاى بیست و هفت گانه این بخش از وصیّت نامه را که با عباراتى کوتاه و پرمعنا ایراد شده بود در زندگى خود پیاده کند چه سعادتى نصیب او مى شود و اگر جامعه اى توفیق عمل به آن را یابد چه جامعه اى خوشبخت و سعادتمند خواهد بود.
***
پی نوشت:
۱ . «تلافى» از ریشه «لفى» بر وزن «نفى» به معناى جبران کردن است و «الفاء» به معناى یافتن. 
۲ . «فرط» از ریشه «فرط» بر وزن «شرط» به معناى کوتاهى کردن و «افراط» زیاده روى کردن است. 
۳ . تهذیب، ج ۶، ص ۳۷۸، ح ۲۷۳. 
۴ . «ساع» «ساعى» کوشش گر است، از ریشه «سعى» است. 
۵ . «اهجر» از ریشه «هجر» بر وزن «فجر» در اصل به معناى دورى و جدایى است. سپس به معناى هذیان گفتن مریض هم آمده، زیرا سخنانش در آن حالت ناخوش آیند و دور کننده است. 
۶ . غررالحکم، ۴۱۱۹. 
۷ . بقره، آیات ۲۱۹ و ۲۲۰. 
۸ . فرقان، آیات ۲۷-۲۹. 
۹ . کافى، ج ۲، ص ۳۷۵، ح ۳. 
۱۰ . بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۹۷، ح ۳۱. 
۱۱ . نساء، آیه ۱۰ . 
۱۲ . کافى، ج ۲، ص ۳۳۱، ح ۵. 
۱۳ . «خُرْق» به معناى خشونت به خرج دادن (ضد رفق و مدارا کردن.) 
۱۴ . «غشّ» از ریشه «غش» (به کسر غین) به معناى خیانت کردن است. 
۱۵ . «المستنصَح» (به صورت اسم مفعول) به معناى کسى است که از او نصیحت مى طلبند. 
۱۶ . بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۲۸۸، ح ۱۰. 
۱۷ . همان مدرک، ص ۳۱۸، ح ۲۰. 
۱۸ . «نَوْکى» جمع «انوک» بر وزن «ابتر» به معناى شخص احمق و نادان است. 
۱۹ . نهج البلاغه، خطبه ۴۲ و در بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۵، ح ۳۷ نیز از با کمى تفاوت از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است. 
۲۰ . بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۳۴۵. 
۲۱ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۱۹۶. 
۲۲ . بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۲۲۱. 
۲۳ . کنزالعمال، ح ۴۳۱۳۴. 
۲۴ . غررالحکم، ۱۰۸۱۸. 
۲۵ . غررالحکم، ۱۰۹۱۳. 
۲۶ . «مخاطر» کسى است که خود را به خطر مى افکند. 
۲۷ . ملک، آیه ۲. 
۲۸ . روم، آیه ۳۹. 
۲۹ . «مهین» به معناى پست و حقیر و ضعیف از ریشه «مهانه» گرفته شده است. 
۳۰ . «ظنین» به معناى شخص متهم، از ریشه «ظنّ» به معناى گمان گرفته شده و معناى اسم مفعولى دارد. 
۳۱ . «ساهل» امر از ریشه «مساهله» به معناى مدارا کردن است. 
۳۲ . «تجمح» فعل مضارع از ریشه «جموح» به معناى سرکشى و چموشى است. 
۳۳ . بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۶۹، ح ۶. 
۳۴ . غررالحکم، ح ۱۰۶۴۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هفدهم: نیکی در برابر بدی

احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَهِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَهِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّینِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَهٍ عَلَیْکَ، وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیْرِ أَهْلِهِ، لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَکَ، وَ امْحَضْ أَخَاکَ النَّصِیحَهَ حَسَنَهً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَهً، وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَهً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَهً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّهً، وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ، وَ خُذْ عَلَى عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ [أَحَدُ] أَحْلَى الظَّفَرَیْنِ، وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَهَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّهً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا، وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ، وَ لَا تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالًا عَلَى مَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ فَإِنَّهُ لَیْسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ، وَ لَا یَکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِکَ، وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْکَ، وَ لَا یَکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَى عَلَى قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَى صِلَتِهِ وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَى الْإِسَاءَهِ أَقْوَى مِنْکَ عَلَى الْإِحْسَانِ، وَ لَا یَکْبُرَنَّ عَلَیْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ فَإِنَّهُ یَسْعَى فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ، وَ لَیْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَه.

چون برادرت از تو جدا گردد، تو پیوند دوستى را بر قرار کن، اگر روى برگرداند تو مهربانى کن، و چون بخل ورزد تو بخشنده باش، هنگامى که دورى مى گزیند تو نزدیک شو، و چون سخت مى گیرد تو آسان گیر، و به هنگام گناهش عذر او بپذیر، چنان که گویا بنده او مى باشى، و او صاحب نعمت تو مى باشد. مبادا دستورات یاد شده را با غیر دوستانت انجام دهى، یا با انسان هایى که سزاوار آن نیستند بجا آورى، دشمن دوست خود را دوست مگیر تا با دوست دشمنى نکنى. در پند دادن دوست بکوش، خوب باشد یا بد، و خشم را فرو خور که من جرعه اى شیرین تر از آن ننوشیدم، و پایانى گواراتر از آن ندیده ام. 
با آن کس که با تو درشتى کرده، نرم باش که امید است به زودى در برابر تو نرم شود، با دشمن خود با بخشش رفتار کن، زیرا سرانجام شیرین دو پیروزى است (انتقام گرفتن یا بخشیدن). اگر خواستى از برادرت جدا شوى، جایى براى دوستى باقى گذار، تا اگر روزى خواست به سوى تو باز گردد بتواند، کسى که به تو گمان نیک برد او را تصدیق کن، و هرگز حق برادرت را به اعتماد دوستى که با او دارى ضایع نکن، زیرا آن کس که حقّش را ضایع مى کنى با تو برادر نخواهد بود، و افراد خانواده ات بد بخت ترین مردم نسبت به تو نباشند، و به کسى که به تو علاقه اى ندارد دل مبند، مبادا برادرت براى قطع پیوند دوستى، دلیلى محکم تر از برقرارى پیوند با تو داشته باشد، و یا در بدى کردن، بهانه اى قوى تر از نیکى کردن تو بیاورد، ستمکارى کسى که بر تو ستم مى کند در دیده ات بزرگ جلوه نکند، چه او به زیان خود، و سود تو کوشش دارد، و سزاى آن کس که تو را شاد مى کند بدى کردن نیست. 
در برابر بدى ها نیکى کن!
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه وظیفه انسان را در برابر دوستانش ضمن چند توصیه بیان مى فرماید; نخست مى گوید: «در برابر برادر دینى خود (این امور را بر خویش تحمیل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحیه او، تو پیوند برقرار نما و در زمان قهر و دوریش به او نزدیک شو، در برابر بخلش، بذل و بخشش و به وقت دورى کردنش نزدیکى اختیار کن، به هنگام سخت گیریش نرمش و به هنگام جرم عذرش را بپذیر آن گونه که گویا تو بنده او هستى و او صاحب نعمت توست»; (احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ(۱) عَلَى الصِّلَهِ، وَعِنْدَ صُدُودِهِ(۲) عَلَى اللَّطَفِ(۳) وَالْمُقَارَبَهِ، وَعِنْدَ جُمُودِهِ(۴) عَلَى الْبَذْلِ، وَعِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ، وَعِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّینِ، وَعِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ، وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَه عَلَیْکَ).
امام(علیه السلام) در این توصیه، فرزند خود را از مقابله به مثل در برابر خشونت و بى محبتى دوستان، بر حذر مى دارد و در ضمن شش جمله، مقابله به ضد را در این گونه موارد توصیه مى کند، چرا که مقابله به مثل پایه و اساس دوستى را به خطر مى افکند و انسان دوستان خود را از دست مى دهد; ولى اگر در برابر بى مهرى مهر ورزد و در برابر بدى ها نیکى کند، به زودى دوستش به اشتباه خود پى مى برد و شرمنده مى شود و در مقام جبران بر مى آید و پایه هاى دوستى محکم تر از پیش مى شود.
عبارات امام(علیه السلام) در اینجا در واقع شرح چیزى است که در قرآن کریم آمده است: «(ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَداوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ * وَما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَما یُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظّ عَظیم); بدى را با نیکى دفع کن ناگاه (خواهى دید) همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است اما جز کسانى که داراى صبر و استقامتند به این مقام نمى رسند و جز کسانى که بهره عظیمى (از ایمان و تقوا) دارند به آن نائل نمى شوند».(۵)
گرچه این آیه در مورد دشمنان است، ولى به طور مسلّم درباره دوستان نیز صادق خواهد بود. سیره پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه هُدى(علیهم السلام) و علماى بزرگ نیز همین معنا را نشان مى دهد که جز در موارد استثنایى در برابر بدى هاى دوستان و دشمنان، به مقابله به مثل بر نمى خواستند.
از آنجا که بعضى از افراد پست و کوته فکر ممکن است از این گونه رفتار سوء استفاده کنند، امام(علیه السلام) این گروه را استثنا کرده مى فرماید: «اما بر حذر باش از اینکه این کار را در غیر محلش قرار دهى یا درباره کسى که اهلیت ندارد به کار بندى»; (وَإِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ، أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیْرِ أَهْلِهِ).
تفاوت جمله «وَإِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ …» و جمله «أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ …» در این است که جمله دوم به افراد نااهل و لجوج و کینه توز اشاره دارد که نیکى در برابر بدى آنها سبب جرأت و جسارتشان مى شود و مانند «ترحم بر پلنگ تیز دندان» است; ولى جمله اوّل ناظر به کسانى است که چنین حالتى ندارند; اما نیکى هاى مکرر در برابر بى مهرى هاى آنها چه بسا سبب اشتباهشان مى شود و خیال مى کنند کار خوبى انجام داده اند.
تعبیر به «احْمِلْ» در آغاز این توصیه اشاره به این است که خوبى کردن در برابر بدى گرچه براى انسان مشکل است; ولى باید آن را بر خود تحمیل کرد.
حضرت در دومین توصیه مى فرماید: «هرگز دشمن دوست خود را به دوستى مگیر که با این کار به دشمنى با دوست خود برخاسته اى»; (لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَکَ).
این عملى منافقانه است که انسان هم با دوستش دوستى کند و هم با دشمن دوستش; این روش کسانى است که دوستى صادقانه ندارند و هدفشان این است که از هر کسى بهره بگیرند و در این راه از کارهاى ضد و نقیض نیز پروا ندارند. البتّه این در جایى است که دشمنى دشمن ظالمانه باشد نه آنجا که دوست ما کار خلافى کرده و کار خلافش سبب دشمنى افرادى شده است. نیز این سخن در جایى است که هدف از طرح دوستى با دشمنِ دوست، اصلاح میان آنها نبوده باشد که اگر این کار به منظور اصلاح ذات البین باشد نه تنها زشت و ناپسند نیست، بلکه کارى بسیار شایسته است.
شایان توجّه است که اندرز امام(علیه السلام) در اینجا تنها درباره اشخاص صادق نیست، بلکه درباره گروه ها و ملت ها و دولت ها نیز صادق است، هرچند در دنیاى امروز بسیارند دولت هایى که با طرفین دعوا طرح دوستى مى ریزند بى آنکه قصد صلح و سازشى داشته باشند، بلکه هدفشان این است که از هر دو براى تأمین منافع شخصى خود استفاده کنند. هم با ما دوستند و هم با دشمنان ما و جالب اینکه آن را پنهان نمى دارند; آشکارا با ما طرح دوستى عمیق مى ریزند و آشکارا با دشمنان ما نرد عشق مى بازند.
شخصى به امیرمؤمنان على(علیه السلام) عرض کرد: من هم تو را دوست دارم و هم فلان شخص را ـ و نام بعضى از دشمنان امام(علیه السلام)را برد ـ (در بعضى از روایات آمده که نام معاویه را برد) امام(علیه السلام) فرمود: تو الان یک چشمى هستى یا به کلى نابینا شو (و دشمنانم را دوست بدار) و یا کاملاً بینا باش (و مرا دوست دار).(۶)
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: کسى خدمتش عرض کرد: فلان کس شما را دوست مى دارد; ولى در بیزارى از دشمنانتان ضعیف است فرمود: «هَیْهَاتَ کَذَبَ مَنِ ادَّعَى مَحَبَّتَنَا وَلَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا; هیهات دروغ مى گوید کسى که ادعاى محبّت ما مى کند و از دشمنان ما بیزارى نمى جوید».(۷)
قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «(لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشیرَتَهُم); هیچ قومى را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمى یابى که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستى کنند، هرچند فرزند پدران، یا پسران یا برادران یا خویشاوندانشان باشند».(۸)
سپس در سومین توصیه در این بخش از وصیّت نامه مى فرماید: «نصیحت خالصانه خود را براى برادرت مهیا ساز خواه این نصیحت زیبا و خوشایند باشد یا زشت و ناراحت کننده»; (وَامْحَضْ(۹) أَخَاکَ النَّصِیحَهَ، حَسَنَهً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَهً).
اشاره به اینکه بسیار مى شود که دوستان انسان از نصایحى که ممکن است سبب آزردگى خاطر ما شود پرهیز مى کنند و حقایق را کتمان مى نمایند. آنها در واقع نصیحت کننده با اخلاص نیستند، زیرا اگر مشکل کسى را به او بگویند و موقتاً ناراحت شود; ولى او را از خطر و ضرر یا از گناهى رهایى بخشند بسیار بهتر از آن است که لب فرو بندند و او را در دام مشکلات و خطرات رها سازند.
متأسّفانه بسیارند کسانى که روى همین گونه ملاحظات از اندرزهاى به موقع صرف نظر مى کنند و خدا را از خود ناراضى و به خلق خدا خیانت مى نمایند.
جالب اینکه در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَیَّ مَنْ أَهْدَى إِلَیَّ عُیُوبِی; محبوب ترین دوستان من آنها هستند که عیوب مرا به من هدیه مى کنند».(۱۰)
یعنى انسان عاقل نه تنها نباید از بیان عیوب خود بر زبان دیگران ناراحت شود، بلکه آنها را به گفتن این عیوب تشویق کند.
در حدیث پرمعناى دیگرى از امام باقر(علیه السلام) چنین نقل شده است که به یکى از دوستانش فرمود: «اتَّبِعْ مَنْ یُبْکِیکَ وَهُوَ لَکَ نَاصِحٌ وَلاَ تَتَّبِعْ مَنْ یُضْحِکُکَ وَهُوَ لَکَ غَاشٌّ; از کسى پیروى کن که تو را مى گریاند; اما خالصانه سخن مى گوید و از آن کس بپرهیز که تو را مى خنداند اما ناخالصانه حرف مى زند (و زشتى هایت را در نظرت زیبا نشان مى دهد)».(۱۱)
امام(علیه السلام) در چهارمین توصیه اش مى فرماید: «خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعه اى شیرین تر و خوش عاقبت تر و لذت بخش تر از آن ندیدم»; (وَتَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَهً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَهً وَلاَ أَلَذَّ مَغَبَّهً(۱۲)).
امام(علیه السلام) در اینجا خشم را به داروى تلخى تشبیه مى کند که نوشیدنش سخت و طاقت فرساست و به همین دلیل انسان ناچار است آن را کم کم و به صورت جرعه جرعه بنوشد; ولى دارویى بسیار شفابخش است و عاقبتش شیرین و لذیذ، زیرا انسان را از شرمسارى و ندامت و پشیمانى و زیان هاى بسیار که غالباً به هنگام خشم در صورت عدم خویشتن دارى دامان انسان را مى گیرد، نجات مى دهد.
در کافى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: پدرم به من چنین نصیحت کرد: «یَا بُنَیَّ مَا مِنْ شَیْء أَقَرَّ لِعَیْنِ أَبِیکَ مِنْ جُرْعَهِ غَیْظ عَاقِبَتُهَا صَبْرٌ وَمَا مِنْ شَیْء یَسُرُّنِی أَنَّ لِی بِذُلِّ نَفْسِی حُمْرَ النَّعَمِ; فرزندم چیزى همچون صبر در هنگام خشم مایه روشنى چشم من نخواهد بود و من دوست ندارم نفس خویش را (به هنگام غضب) ذلیل سازم هرچند ثروت هاى عظیمى در برابر آن به دست آورم».(۱۳)
در حدیثى نیز از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «مَنْ کَظَمَ غَیْظاً وَلَوْ شَاءَ أَنْ یُمْضِیَهُ أَمْضَاهُ أَمْلاََ اللهُ قَلْبَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ رِضَاهُ; کسى که خشم خود را فرو برد در آنجا که مى تواند بر طبق آن عمل کند (ولى خوددارى نماید) خداوند روز قیامت قلبش را از خوشنودى خود پر مى کند».(۱۴)
در پنجمین توصیه مى افزاید: «با کسى که با تو به خشونت رفتار مى کند نرمى کن که امید مى رود به زودى در برابر تو نرم شود»; (وَ لِنْ(۱۵) لِمَنْ غَالَظَکَ(۱۶) فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ).
بسیارند کسانى که در هنگام خشونت راه خشونت را پیش مى گیرند و  خشونت ها به صورت تصاعدى پیش مى رود و گاه به جاهاى خطرناک مى رسد; ولى اگر انسان بر نفس خویش مسلط باشد و با اراده و تصمیم خود را در برابر خشونت ها کنترل کند و به جاى خشونت، راه نرمش را پیش گیرد، نه تنها خشونت ها پایان مى گیرد، بلکه جاى خود را به دوستى و محبّت و نرمش مى دهد همان گونه که قرآن مجید بر این معنا تأکید مى نهد و نیکى را در برابر بدى توصیه مى کند و نیکى را سبب جلب دوستى مى داند.(۱۷)
حضرت در ششمین توصیه مى فرماید: «با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در این صورت از میان دو پیروزى (پیروزى از طریق خشونت و پیروزى از طریق محبّت) شیرین ترین را برگزیده اى»; (وَخُذْ عَلَى عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَى الظَّفَرَیْنِ).
این جمله در واقع تاکیدى است بر آنچه در توصیه هاى قبل آمد; ولى با تعبیرى دلپذیر مى فرماید: تو ممکن است از طریق شدت و خشونت بر دشمنت پیروز شوى و نیز ممکن است از طریق ابراز محبّت و دوستى; به یقین دومى شیرین تر است و عاقبت بهترى دارد، چرا که در آینده بیم خشونتى نخواهى داشت در حالى که اگر با خشونت پیروز شوى هر زمان انتظار خشونت جدیدى از سوى دشمن خواهى داشت و به تعبیر دیگر در روش اوّل دشمن همچنان دشمن باقى مى ماند در حالى که در روش دوم، دشمن مبدل به دوست مى گردد.
در کتاب مقاتل الطالبیین ابوالفرج اصفهانى داستان جالبى در این زمینه از موسى بن جعفر(علیهما السلام) نقل مى کند که مردى از خاندان عمر چون حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) را مى دید، به امیرالمؤمنین على(علیه السلام) دشنام مى داد تا حضرت را ناراحت کند. یکى از دوستان امام(علیه السلام) عرض کرد اجازه دهید آن مرد ناصبى را به قتل برسانیم. امام(علیه السلام) فرمود: نه. سپس سوار شد و به سوى مزرعه آن مرد ناصبى رفت و با مرکب خود مقدارى از زراعت او را پایمال کرد. مرد ناصبى فریاد برآورد: زراعت ما را پایمال نکن. امام(علیه السلام) (به خاطر مصالحى) گوش به حرف او نداد و همچنان پیش آمد تا نزد او رسید و با او به شوخى و مزاح پرداخت سپس فرمود: چقدر هزینه کشت این زراعت تو شده است عرض کرد: صد دینار. فرمود: چقدر امید دارى که سود کنى؟ عرض کرد: نمى دانم. امام(علیه السلام) فرمود: (نگفتم چقدر سود مى کنى) گفتم: چقدر امید دارى سود کنى؟ عرض کرد: صد دینار. امام(علیه السلام) سیصد دینار در آورد و به او بخشید. آن مرد برخاست و سر امام(علیه السلام) را بوسید. هنگامى که امام(علیه السلام) بعد از این ماجرا وارد مسجد شد آن مرد ناصبى برخاست سلام کرد و گفت: «اَللهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه; خدا مى داند رسالت و نبوّت خود را در چه خاندانى قرار دهد» یاران آن مرد ناصبى برخاستند و او را نهى کردند و گفتند: این چه کارى است که مى کنى؟ مرد ناصبى به آنها دشنام داد. در اینجا امام(علیه السلام) به یارانش فرمود: کدام یک بهتر بود آنچه را شما مى خواستید یا آنچه را من مى خواستم؟(۱۸)
آن گاه امام(علیه السلام) در هفتمین توصیه مى فرماید: «اگر خواستى پیوند برادرى و رفاقت را قطع کنى جایى براى آشتى بگذار که اگر روزى خواست باز گردد بتواند»; (وَإِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَهَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّهً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا).
اشاره به اینکه هم چنان که انسان در دوستى باید حد اعتدال را نگه دارد و همه اسرار خویش را نزد دوستش فاش نکند که اگر روزى دوستى مبدل به دشمنى شد گرفتار زیان و خسران نشود، همین گونه اگر انسان پیوند دوستى را برید نباید تمام پل هاى پشت سر خود را ویران سازد، زیرا بسیار مى شود که طرف پشیمان مى گردد و مى خواهد به دوستى بر گردد; ولى راهى در برابر او باقى نمانده است.
همین تعبیر به صورت جامع ترى در کلام دیگرى از امیر  مؤمنان(علیه السلام) (مطابق آنچه در بحارالانوار آمده) دیده مى شود که مى فرماید: «أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا فَعَسَى أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا وَأَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا فَعَسَى أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً مَا; با دوستت در حد اعتدال دوستى کن شاید روزى دشمنت شود و با دشمنت در حد اعتدال دشمنى کن شاید روزى دوستت شود (مبادا از کارهایى که در حق او کردى شرمنده شوى)».(۱۹)
به گفته ابن ابى الحدید بعضى از دانشمندان این مطلب را به بیان دیگرى گفته اند: «إذا هَوَیْتَ فَلا تَکُنْ غالِیاً وَإِذا تَرَکْتَ فَلا تَکُنْ قالِیاً; هرگاه به کسى علاقه مند شدى راه غلو را درپیش نگیر و هرگاه او را رها ساختى راه عداوت را در پیش مگیر».(۲۰)
حضرت در آخرین و هشتمین توصیه این بخش از وصیّت نامه مى فرماید: «کسى که درباره تو گمان نیکى ببرد با عمل گمانش را تصدیق کن»; (وَمَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ).
اشاره به اینکه اگر مثلا تو را اهل خیر و بذل و بخشش و سخاوت مى داند و از تو چیزى خواست به او کمک کن تا گمان او را تصدیق کرده باشى و بزرگوارى تو تثبیت شود.
این گونه رفتار دو مزیّت دارد; هم خوش بینى و حسن ظن مردم را تثبیت مى کند و هم با این خوش بینى ها انسان به راه خیر کشیده مى شود.
بسیار اتفاق مى افتد که افرادى نزد انسان مى آیند و مى گویند مشکلى داریم که گمان مى کنیم تنها به دست تو حل مى شود انسان باید در حل مشکل چنین افرادى بکوشد و حسن ظن آنها را به سوء ظن تبدیل نکند.
***
حق دوست را ضایع مکن:
امام(علیه السلام) در ادامه وصیّت نامه پربارش همانند سابق، نصایحى پرمعنا در قالب عبارات کوتاهى براى فرزند دلبندش بیان مى کند. نخست مى فرماید: «هیچ گاه به اعتماد رفاقت و یگانگى که بین تو و برادرت است حق او را ضایع مکن زیرا آن کس که حقش را ضایع کنى برادر تو نخواهد بود»; (وَلاَ تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالاً عَلَى مَا بَیْنَکَ بَیْنَهُ، فَإِنَّهُ لَیْسَ لَکَ بِأَخ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ).
اشاره به اینکه همیشه برادران از یکدیگر انتظار دارند که به حقوقشان احترام گذارده شود. اگر خلاف آن را ببینند پایه هاى اخوت متزلزل مى گردد; ولى مع الاسف افرادى هستند که بر خلاف این فکر مى کنند و گمان دارند اگر حق برادر و دوستان و نزدیکان را نادیده بگیرند مهم نیست و قابل گذشت است. در حالى که این اشتباه بزرگى است، زیرا این گونه بى مهرى ها اگر فوراً اثر نگذارد تدریجاً همچون موریانه پایه هاى محکم اخوت را مى خورد و سست مى کند.
این سخن به آن مى ماند که شخصى طلبکاران زیادى دارد و تمام سعى او بر این است که دیگران را راضى کند و از مطالبات دوستانش غافل مى شود و معتقد است بى اعتنایى به حق آنان مانعى ندارد.
در توصیه دیگر مى افزاید: «نباید خاندان تو بدبخت ترین و ناراحت ترین افراد نسبت به تو باشند»; (وَلاَ یَکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِکَ).
اشاره به اینکه نباید با آنها چنان بد رفتارى کنى که با تو مخالف شوند آن چنان که تمناى مرگ تو و زوال نعمت تو را داشته باشند. در تفسیر این جمله این احتمال نیز وجود دارد که نباید همه توجّه خود را به دوستان و افراد مورد علاقه خویش داشته باشى و از خانواده ات غافل شوى و آنها در درد و رنج و بدبختى زندگى کنند.
کم نیستند کسانى که بیشترین وقت خود را با دوستان و یاران مى گذرانند و عیش و نوش هایشان با آنهاست و کمک ها و محبّت هایشان متوجه آنان; ولى خانواده هاى آنها در محرومیت شدید از نظر زندگى یا از نظر محبّت و صفا و صمیمیت زندگى مى کنند.
در حدیثى از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(علیهما السلام) مى خوانیم: «یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ أَنْ یُوَسِّعَ عَلَى عِیَالِهِ کَیْلاَ یَتَمَنَّوْا مَوْتَه; سزاوار است (هرگاه انسان نعمتى پیدا کرد) خانواده خود را در رفاه قرار دهد مبادا (تضییق بر آنان سبب شود که) آرزوى مرگ او را کنند». سپس امام(علیه السلام) در ذیل روایت فرمود: «کسى بود که امام(علیه السلام) نعمتى به او داد و او آن نعمت را از خانواده خود دریغ داشت خدا آن نعمت را از او گرفت و به دیگرى داد».(۲۱)
در سومین توصیه مى افزاید: «به کسى که به تو علاقه ندارد (و بى اعتنایى یا تحقیر مى کند) اظهار علاقه مکن»; (وَلاَ تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ(۲۲) عَنْکَ).
زیرا چنین علاقه اى باعث ذلت و خوارى انسان مى شود. درست است که طبق دستورات گذشته انسان باید با کسى که از او قطع رابطه کرده پیوند برقرار سازد; ولى این در جایى است که طرف مقابل جواب مثبت دهد; اما اگر او بى اعتنایى و تحقیر مى کند نباید تن به ذلت داد و به سراغش رفت، بلکه باید عطایش را به لقایش بخشید. مطابق ضرب المثل معروف، انسان باید براى کسى بمیرد که او برایش تب مى کند.
در چهارمین توصیه مى فرماید: «و نباید برادرت در قطع پیوندِ برادرى نیرومندتر از تو در برقرارى پیوند باشد و نه در بدى کردن قوى تر از تو در نیکى نمودن»; (وَلاَ یَکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَى عَلَى قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَى صِلَتِهِ، وَلاَ تَکُونَنَّ عَلَى الاِْسَاءَهِ أَقْوَى مِنْکَ عَلَى الاِْحْسَانِ).
اشاره بر اینکه هرقدر او در قطع پیوند مى کوشد، تو بیش از وى اصرار بر  پیوند داشته باش و هرچه او در بدى تلاش مى کند، تو بیشتر در نیکى تلاش کن.
البتّه این در مورد کسانى است که نیکى ها و محبّت ها در آنان تأثیر مثبت مى گذارد، بنابراین منافاتى با جمله قبل ندارد.
در پنجمین توصیه مى فرماید: «و هرگز نباید ظلم و ستمِ کسى که بر تو ستم روا مى دارد بر تو گران آید، زیرا او در واقع سعى در زیان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگین مى کند و ثواب و پاداش تو را افزون مى سازد)»; (وَلاَ یَکْبُرَنَّ عَلَیْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ، فَإِنَّهُ یَسْعَى فِی مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِکَ).
اشاره به اینکه انسان نباید در برابر ستم هایى که به او مى شود زیاد ناراحت و مأیوس گردد و امید به زندگى را از دست دهد و باید این سخن مایه تسلى خاطر او باشد که ظالم تیشه به ریشه خود مى زند و بار گناهان مظلوم را نیز بر دوش مى کشد. در واقع زیان ظلم نخست دامن او را مى گیرد و با دست خود بار مظلوم را سبک مى کند.
این سخن شبیه روایتى است که در باب غیبت وارد شده است که یکى از بزرگان شنید کسى درباره او غیبت کرده است هدیه اى براى او فرستاد. او تعجب کرد. آن مرد بزرگ فرمود: شنیدم حسناتت را به نامه اعمالم منتقل کردى و سیئاتم را پذیرفتى من هم در برابر این خدمت خواستم تشکرى کرده باشم.
این سخن بدان معنا نیست که انسان در مقابل ظالمان سکوت کند، زیرا مى دانیم شعار اسلام این است: «(لا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ); نه ستم مى کنید و نه بر شما ستم مى شود»(۲۳) و مى دانیم امام على(علیه السلام) در وصیّت نامه خود که در بستر شهادت بود به فرزندان خود تأکید کرد: «کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً; دشمن ظالم و کمک کار مظلوم باشید».(۲۴) بلکه منظور این است، هنگامى که ستمى  بر انسان وارد مى شود و او توانى براى برطرف کردن ظلم ندارد گرفتار یأس و ناامیدى و بدبینى نشود و زبان به نفرین و آه و ناله نگشاید. شاهد این سخن حدیث معروفى است که از پیغمبر اکرم نقل شده زمانى که شنید گردنبند عایشه را سارقى برده است و عایشه پیوسته به سارق نفرین مى کند. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «لاتَمْسَحى عَنْهُ بِدُعائِکَ; عذاب او را با نفرین هاى خود از میان نبر»(۲۵) یعنى خویشتن دار باش و بدان او به خود ستم کرده و خداوند در برابر صبر و تحمل به تو پاداش خواهد داد.
در اینجا نکته باریکى است که باید به آن توجّه داشت و آن اینکه ظالم (مثلا سارق) هم خسارت مالى بر مظلوم وارد مى کند و هم او را گرفتار آزار روحى مى سازد و خدا به هر دو علت او را مجازات خواهد کرد; ولى اگر مظلوم با نفرین هاى مکرر تشفىِ قلب و آسودگى خاطر پیدا کند طبعا عذاب ظالم کمتر مى شود.
از آنچه گفتیم روشن مى شود آنچه بعضى از شارحان مانند ابن ابى الحدید تمایل بدان پیدا کرده اند که خاموش نشستن در برابر ظلم ظالم قاعده اى کلى است، اشتباه بزرگى است; بلکه باید گفت این یک استثنا و مربوط به موارد خاص است و اصل کلى در اسلام نه ظلم کردن و نه تن به ظلم دادن است.
سرانجام امام(علیه السلام) در ششمین توصیه این بخش از وصیّت نامه مى فرماید: «و پاداش کسى که تو را خوشحال مى کند این نیست که به او بدى کنى»; (وَلَیْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ).
این گفتار برگرفته از قرآن مجید است که مى فرماید: «(هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ إِلاَّ الاِْحْسانُ); آیا جزاى نیکى جز نیکى است».(۲۶)
بعضى از شارحان این جمله را کلام مستقل ندانسته اند و گفته اند ادامه توصیه قبل است، زیرا امام(علیه السلام) مى فرماید: ظالم، به خود زیان مى رساند و به تو سود مى دهد، بنابراین کسى که به تو سود مى دهد نباید او را (از طریق نفرین و ابراز ناراحتى هاى مکرر) ناراحت کنى.
***
پی نوشت:
۱ . «صَرْم» به معناى قطع کردن و بریدن و جدا ساختن، در اینجا به قطع رابطه با دیگرى اشاره دارد. نقطه مقابل آن صله و برقرار ساختن پیوند است. 
۲ . «صُدود» مصدر و به معناى منع کردن است. 
۳ . «اللَّطَف» بر وزن «شرف» و در بعضى از نسخ بر وزن «قفل» آمده و به معناى محبّت کردن و نیکى نمودن است. 
۴ . «جمود» در اینجا به معناى بخل است، نقطه مقابل بذل. 
۵ . فصلت، آیات ۳۴ و ۳۵. 
۶ . بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۵۸، ح ۱۷. 
۷ . همان مدرک، ح ۱۸. 
۸ . مجادله، آیه ۲۲. 
۹ . «امحَضْ» از ریشه «محض» بر وزن «وعظ» به معناى خالص کردن و در مورد نصیحت به معناى خیر خواهى خالى از هرگونه شائبه است. 
۱۰ . کافى، ج ۲، ص ۶۳۹، ح ۵. 
۱۱ . همان مدرک، ص ۶۳۸، ح ۲. 
۱۲ . «مغبّه» از ریشه «غَبّ» به معناى عاقبت گرفته شده است. این ریشه گاهى در مورد کارها و امورى که یک در میان انجام مى شود اطلاق مى گردد; مانند روایت معروفى که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده که به بعضى از یارانش فرمود: «زُرْ غِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً; همه روز به دیدن من نیا، بلکه یک روز در میان باشد تا محبّت شدیدتر شود». (مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۷۴، ح ۱۲۲۱۰) 
۱۳ . کافى، ج ۲، ص ۱۱۰، ح ۱۰. 
۱۴ . همان مدرک، ح ۶. 
۱۵ . «لِن» فعل امر از ریشه «لین» بر وزن «چین» به معناى نرم بودن است. 
۱۶ . «غالظ» از ریشه «غلظت» به معناى خشونت (نقطه مقابل لینت و نرمش) گرفته شده است. 
۱۷ . به سوره فصلت، آیات ۳۴ و ۳۵ مراجعه شود. 
۱۸ . مقاتل الطالبیین، ص ۳۳۲. مرحوم علاّمه مجلسى همین داستان را به صورت مشروح تر در بحارالانوار،ج ۴۸، ص ۱۰۲، ح ۷ آورده است. 
۱۹ . بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۷۷، ح ۱۴. 
۲۰ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۱۰.
۲۱ . کافى، ج ۴، ص ۱۱، ح ۳. 
۲۲ . واژه «زهد» خواه با «فى» متعدى شود یا با «عن» هر دو به معناى بى اعتنایى کردن است و زاهد را از این جهت زاهد مى گویند که نسبت به زرق و برق دنیا بى اعتناست. 
۲۳. بقره، آیه ۲۷۹. 
۲۴ . نهج البلاغه، نامه ۴۷. 
۲۵ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۱۱. 
۲۶ . الرحمن، آیه ۶۰.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش هجدهم: پندهایی گرانبها

وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ، رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ، فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ؛ مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَهِ وَ الْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَى؛ إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْیَاکَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ؛ وَ إِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ مِنْ یَدَیْکَ فَاجْزَعْ عَلَى کُلِّ مَا لَمْ یَصِلْ إِلَیْکَ؛ اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ؛ وَ لَا تَکُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَهُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلَامِهِ، فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ؛ اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیَقِینِ؛ مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ؛ وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ؛ وَ الصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیْبُهُ؛ وَ الْهَوَى شَرِیکُ الْعَمَى.

پسرم بدان که روزى دو قسم است، یکى آن که تو آن را مى جویى، و دیگر آن که او تو را مى جوید، و اگر تو به سوى آن نروى، خود به سوى تو خواهد آمد. 
چه زشت است فروتنى به هنگام نیاز، و ستمکارى به هنگام بى نیازى همانا سهم تو از دنیا آن اندازه خواهد بود که با آن سراى آخرت را اصلاح کنى، اگر براى چیزى که از دست دادى ناراحت مى شوى، پس براى هر چیزى که به دست تو نرسیده نیز نگران باش. با آنچه در گذشته دیده یا شنیده اى، براى آنچه که هنوز نیامده، استدلال کن، زیرا تحوّلات و امور زندگى همانند یکدیگرند. از کسانى مباش که اندرز سودشان ندهد، مگر با آزردن فراوان، زیرا عاقل با اندرز و آداب پند گیرد، و حیوانات با زدن. 
غم و اندوه را با نیروى صبر و نیکویى یقین از خود دور ساز. کسى که میانه روى را ترک کند از راه حق منحرف مى گردد، یار و همنشین، چونان خویشاوند است. دوست آن است که در نهان آیین دوستى را رعایت کند. هوا پرستى همانند کورى است. 
یازده اندرز دیگر:
امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه پربار خود نیز به بیست و هشت موضوع مهم به عنوان نصیحت اشاره مى کند و بیش از پیش این وصیّت نامه را پربارتر مى سازد.
یکم. نخست درباره رزق و روزى هایى که بسیارى از مردم با حرص و ولع به دنبال آنند مى فرماید: «پسرم بدان که روزى بر دو گونه است: یک نوع، روزى است که به جستجوى آن برمى خیزى (و باید برخیزى) و نوع دیگرى آن که به سراغ تو خواهد آمد حتى اگر به دنبالش نروى خود به دنبال تو مى آید»; (وَاعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ، وَرِزْقٌ یَطْلُبُکَ، فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ).
این جمله به قرینه جمله مشابه; اما مفصل ترى که در کلمات قصار(۱) آمده ناظر به آن است که انسان نباید در تحصیل روزى حریص باشد و نیز نباید سست و تنبل شود.
منظور امام(علیه السلام) از روزى هایى که انسان باید به دنبال آن برود کسب و کارهاى روزانه است; مانند زراعت، صنعت، تجارت و امثال آن و منظور از روزى هایى که به دنبال انسان مى آید، هرچند انسان به دنبال آن نرود امورى مانند ارث، هدایا و یا تجارت و درآمدهاى غیر منتظره اى است که انسان به چنگ مى آورد; بنابراین اگر روزى هاى قسم اوّل براى او تنگ شود نباید از لطف خدا مأیوس گردد و در عین تلاش و کوشش بیشتر انتظار روزى هاى ناخواسته را داشته باشد.
هنگامى که انسان در جهان خلقت، موارد زیادى از نوع دوم را مى بیند، این امید در دل او قوت بیشترى پیدا مى کند. روزى جنین در عالم رحم از طریق بند ناف متصل به مادر تأمین است و بعد از تولد آنچه را براى حیات خود لازم دارد از سینه مادر مى مکد، قرآن مجید مى گوید: «(وَما مِنْ دَابَّه فِى الاَْرْضِ إِلاّ عَلَى اللهِ رِزْقُها وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِى کِتاب مُبین); هیچ جنبده اى در زمین نیست مگر اینکه روزى او بر خداست. و او قرارگاه و محل نقل و انتقالشان را مى داند; همه اینها در کتاب مبین (لوح محفوظ) ثبت است».(۲)
مخصوصاً اگر انسان با تقوا باشد و از درآمدهاى حرام بپرهیزد، خداوند مژده وسعت رزق را به او داده است (وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب).(۳)
از سوى دیگر مشاهده مى کنیم که در جهان خلقت روزى هاى بسیار گران بها و ضرورى براى زندگى انسان به طور فراوان به مقتضاى رحمانیّت خداوند به همه انسان ها اعم از مؤمن و کافر ارزانى داشته شده همچون نور خورشید، برکات زمین، باران و اکسیژن هوا که زندگى بدون آن غیر ممکن است. اینها همه روزى هایى هستند که به سراغ انسان مى آیند، هرچند او به سراغش نرود.
قرآن مجید نیز مى فرماید: «(وَفِى السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَما تُوعَدُونَ); و روزى شما در آسمان است و نیز آنچه شما وعده داده مى شوید».(۴)
نیز مى فرماید: «(وَما أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِّزْق فَأَحْیا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها); از آیات و نشانه هاى خدا رزقى (بارانى) است که از آسمان براى شما نازل مى کند و بوسیله آن زمین را بعد از مردنش حیات مى بخشد».(۵)
گرچه این آیه به قراینى موجود در آن، تنها ناظر به دانه هاى حیات بخش باران است; ولى آیه قبل مفهوم گسترده ترى دارد که شامل نور آفتاب که منبع هرگونه حرکت در روى کره زمین است و هوا که مایه حیات همه موجودات زنده است نیز مى شود.
در تاریخ پیشینیان، گاه داستان ها از حوادثى پرده برمى دارد که مصداق زنده روزى هایى است که به دنبال انسان مى آید بى آنکه او بخواهد. از جمله داستانى که ابن ابى الحدید در شرح این جمله از عماد الدوله (از سلاطین آل بویه) نقل مى کند و آن زمانى بود که عماد الدوله وارد شیراز شد و ابن یاقوت را که بر آن حکومت مى کرد مجبور به فرار نمود. این در حالى بود که وضع مالى عماد الدوله بسیار بد بود. هنگامى که از بیابان مى گذشت یکى از پاهاى اسب او ناگهان در زمین فرو رفت. ناچار شد از اسب پیاده شود. غلامان به کمک او آمدند و او را نجات دادند. ناگاه دیدند در آنجا نقب وسیعى است. عماد الدوله دستور داد آن را حفر کنند. ناگهان انبار عظیم و ذخایر پرقیمتى را که مربوط به ابن یاقوت بود در آنجا یافتند. روز دیگرى در همان شهر استراحت کرده بود و به پشت خوابیده بود همان خانه اى که قبلاً ابن یاقوت در آن ساکن بود. ناگهان مارى را بر فراز سقف مشاهده کرد. به غلامان گفت بالا بروید و مار را بکشید. مار فرار کرد و در لابه لاى چوب هاى سقف پنهان شد. عماد الدوله دستور داد چوب ها را بشکنید و مار را بیرون بیاورید و بکشید. هنگامى که چوب ها را شکستند دیدند بیش از پنجاه هزار دینار در آنجا ذخیره و جاسازى شده است. در حادثه دیگرى، نیاز به دوختن لباسى داشت، گفتند: در اینجا خیاط ماهرى است که پیش از این لباس هاى ابن یاقوت را او مى دوخت و او مردى است باایمان و اهل خیر. تنها اشکال او این است که کر است و چیزى نمى شنود (اما مى تواند سخن بگوید) عماد الدوله دستور داد او را احضار کردند; ولى او بسیار متوحش و ترسان بود هنگامى که نزد عماد الدوله حاضر شد به او گفت: من مى خواهم لباسى این گونه و آن گونه براى من بدوزى. (خیاط چون کر بود نفهمید و ذهنش به مسأله دیگرى منتقل شد، لذا) خیاط لرزید و با صدایى لرزان گفت: به خدا سوگند اى مولاى من ابن یاقوت بیش از چهار صندوق در نزد من امانت نداشت اگر دشمنان من چیزى غیر از این بگویند باور نکن. عمادالدوله تعجب کرد و دستور داد صندوق ها را حاضر کنند. دید تمام آنها مملوّ از طلا و زینت آلات و جواهرات است که همه تعلق به ابن یاقوت داشته و او به عنوان غنیمت آنها را تصاحب کرد.(۶)
دوم. دومین نصیحت و اندرز پر فایده امام آن است که مى فرماید: «چه زشت است خضوع (در برابر دیگران) به هنگام نیاز و جفا و خشونت به هنگام بى نیازى و توانگرى»; (مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَهِ، وَالْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَى).
اشاره به اینکه افراد ضیعف النفس به هنگام نیاز به این و آن چنان ذلیلانه عرض حاجت مى کنند که تمام شخصیت آنها را زیر سؤال مى برد; ولى به هنگام بى نیازى و توانگرى کسانى را که دست نیاز به آنها دراز مى کنند با خشونت بر مى گردانند. هر دو صفت از نکوهیده ترین رذایل اخلاقى است. باید به هنگام نیاز، مناعت طبع را حفظ کرد و به هنگام بى نیازى و توانگرى، لطف و محبّت و تواضع را دریغ نداشت.
بعضى از شارحان نهج البلاغه(۷) این سخن را ناظر به آنچه در آیه ذیل است مى دانند: (حَتّى إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَجَرَیْنَ بِهِمْ بِریح طَیِّبَه وَفَرِحُوا بِها جاءَتْها ریحٌ عاصِفٌ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکان وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرینَ * فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ یَبْغُونَ فِى الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ); زمانى که در کشتى قرار مى گیرید و بادهاى موافق کشتى نشینان را (به سوى مقصد) مى برد و خوشحال مى شوند، (ناگهان) طوفان شدیدى مىوزد، و امواج از هر سو به سراغ آنها مى آید و گمان مى کنند هلاک خواهند شد. (در آن هنگام) خدا را از روى خلوص عقیده مى خوانند که اگر ما را از این گرفتارى نجات دهى حتماً از سپاسگزاران خواهیم بود * اما هنگامى که خدا آنها را رهایى بخشید (بار دیگر) به ناحق در زمین ستم مى کنند».(۸)
به این ترتیب جمله هاى بالا را ناظر به رابطه خلق و خالق دانسته اند در حالى که چنین نیست و ظاهر این است که این جمله ها ناظر به رابطه خلق با خلق است وگرنه خضوع در برابر خالق در هر حال شایسته است.
منظور از خضوع در اینجا تواضع معقول نیست، بلکه تواضع هاى ذلیلانه و توأم با حقارت است و منظور از جفا، خشونت و بى احترامى و بى مهرى و بى محبتى است.
در حدیث شریف علوى مى خوانیم: «مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الاَْغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللهِ وَأَحْسَنُ مِنْهُ تیهُ الفُقَرَاءِ عَلَى الاَْغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَى اللهِ; چه زیباست تواضع و فروتنى ثروتمندان در برابر فقرا براى رسیدن به پاداش هاى الهى و از آن بهتر بى اعتنایى و اباى نفس مستمندان در برابر اغنیا به جهت توکل بر خداست».(۹)
یکى از شعرا در این زمینه شعر زیبایى گفته است:
خُلْقانِ لا أرْضاهُما لِفَتى *** تیهُ الْغِنى وَ مَذَلَّه الْفَقْرِ
فَإذا غَنَیْتَ فَلا تَکُنْ بَطِراً *** وَ إذا افْتَقَرْتَ فَتَه عَلَى الدَّهْرِ
دو ویژگى است که من هرگز براى هیچ جوانمردى آنها را نمى پسندم: تکبر اغنیا و اظهار ذلت فقرا. بنابراین هنگامى که توانگر شدى متکبر و بى اعتنا مباش و هنگامى که فقیر شدى در برابر تمام دنیا بى اعتنا باش.
سوم. «تنها از دنیا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سراى آخرتت را اصلاح کنى»; (إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْیَاکَ، مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ(۱۰)).
اشاره به اینکه ثروت هاى دنیا مى آید و مى رود و گاه آلاف و الوف از انسان باقى مى ماند و به دست دیگران مى افتد که حسابش در قیامت با اوست و لذتش در دنیا براى دیگران. هیچ یک از اینها مال حقیقى انسان نیست. تنها آن مقدار که براى اصلاح سراى آخرت از پیش فرستاده است مال حقیقى اوست.
در حدیثى از کلمات قصار امام(علیه السلام) مى خوانیم: «لِکُلِّ امْرِئ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ: الْوَارِثُ وَالْحَوَادِثُ; براى هر انسانى در اموالش دو شریک است: وارث و حوادث (حوادثى که اموال او را بر باد مى دهد)».(۱۱)
در حدیث دیگرى، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «یَقُولُ ابْنُ آدَمَ مَالِی مَالِی وَهَلْ لَکَ مِنْ مَالِکَ إِلاَّ مَا أَکَلْتَ فَأَفْنَیْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَیْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَمْضَیْتَ وَمَا عَدَا ذَلِکَ فَهُوَ مَالُ الْوَارِثِ; انسان مى گوید: مال من مال من (کدام مال؟) آیا مال تو چیزى جز آن است که خورده اى و از بین برده اى یا پوشیده اى و کهنه و فرسوده کرده اى و یا صدقه داده اى و آن را (براى سراى آخرت) گذارده اى و غیر از آن هرچه هست مال وارث است».(۱۲)
یعنى مال واقعى انسان تنها دو بخش است: بخشى که آن را مصرف و حدّاقل در دنیا از آن استفاده مى کند و بخش دیگرى که ذخیره آخرت و یوم المعاد مى سازد، بقیه اموالى خیالى هستند که گاه در حوادث از بین مى روند و اگر باقى بماند نصیب وارث است.
چهارم. حضرت به نکته مهم دیگرى اشاره مى کند که سزاوار است همه روز انسان به یاد آن باشد و آن اینکه مى فرماید: «و اگر قرار است براى چیزى که از دست رفته ناراحت شوى و بى تابى کنى پس براى هر چیزى که به تو نرسیده نیز ناراحت باش (زیرا هر دو یکسان است)»; (وَإِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ(۱۳) مِنْ یَدَیْکَ، فَاجْزَعْ عَلَى کُلِّ مَا لَمْ یَصِلْ إِلَیْکَ).
بسیارند افرادى که اگر مال و مقامى که داشتند از دست رفت، ناله و فریاد سر مى دهند روزها و گاه ماه ها و سال ها دریغ و حسرت مى خورند; اما نسبت به اموال و مقامى که به آنها هرگز نرسیده چنان دیدى را ندارند. در حالى که اگر دقت کنند هر دو شبیه هم است; مقدر بوده مال و مقامى یک یا چند سال در اختیار من باشد و بعد از آن به حسب اسباب ظاهرى یا ماوراى طبیعى براى من تقدیر نشده بوده است. چه فرق مى کند میان بقا و حدوث; هرگاه در حدوث مقدر نبوده جزع نمى کنم چرا در بقا نیز چنین نباشد؟ البتّه گاه انسان خیال مى کند که مى بایست بیش از آن مدت در اختیارش بود; ولى بر حسب عالم اسباب خیال باطلى بوده و تأسف بر آن همانند تأسف کسى است که در خواب مال و مقامى را مى بیند و هنگامى که بیدار مى شود به سبب از دست رفتنش جزع و فزع مى کند.
پنجم. این توصیه نیز به نکته مهم دیگرى اشاره کرده مى فرماید: «با آنچه در گذشته واقع شده است نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن، زیرا امور جهان شبیه به یکدیگرند»; (اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ، فَإِنَّ الاُْمُورَ أَشْبَاهٌ).
اشاره به اینکه یک سلسله قوانین کلى بر جهان هستى و بر جوامع انسانى حکومت مى کند که هر زمان مصادیقى از آن روى مى دهد; ولى همه مشمول آن قوانین  کلى هستند، بنابراین انسان مى تواند با مطالعه در حالات پیشینیان و جوامع گذشته و یا حتى با مطالعه در سنین پیشین عمر خود مسائل مربوط به امروز و فردا را از طریق مقایسه درک کند تا گرفتار خطا و اشتباه و زیان و خسران نشود.
این سخن شبیه چیزى است که امام(علیه السلام) در خطبه دیگرى بیان کرده آنجا که مى فرماید: «عِبَادَ اللهِ إِنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بِالْبَاقِینَ کَجَرْیِهِ بِالْمَاضِین; بندگان خدا! این جهان نسبت به موجودین همان گونه جریان دارد که نسبت به گذشتگان جریان داشت»(۱۴) و این سخنى معروف است که در تعبیر روزانه ما به عنوان تاریخ تکرار مى شود.
در ذیل همان خطبه چگونگى تکرار تاریخ را تحت شش عنوان بیان کردیم: زوال سریع نعمت ها، ناپایدارى حوادث جهان، بى وفایى بسیارى از مردم دنیا، غرورها و شکست هاى ناشى از آن، تغییر حالات و روحیّات به گونه اى که گاه نزدیک ترین دوستان انسان خطرناک ترین دشمن او مى شوند و بالاخره آنچه باقى مانده و مى ماند و مایه یاد نیک مردم جهان است نیکى ها محبّت ها و اخلاص هاست و آنچه مایه نفرین و لعنت و بدنامى ها مى شود ظلم و ستم ها و بى عدالتى هاست.
آرى! همه این امور، امروز نیز همچون گذشته در حال تکرار است. به همین دلیل افراد باهوش کسانى هستند که هم در زندگى خود و هم در تاریخ پیشینیان بسیار مطالعه کنند و عبرت گیرند.
ششم. مى فرماید: «از کسانى مباش که پند و اندرز به آنها سودى نمى بخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزى، چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند مى گیرند ولى چهارپایان جز با زدن اندرز نمى گیرند»; (وَلاَ تَکُونَنَّ مِمَّنْ لاَ تَنْفَعُهُ الْعِظَهُ إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلاَمِهِ، فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالاْدَابِ، وَالْبَهَائِمَ لاَ تَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ).
اشاره به اینکه مردم دو گروهند; بعضى هوشیار که با اندک موعظه و اندرز به خطاى خود پى مى برند. اینها انسان هاى واقعى اند; ولى برخى به آسانى پند نمى پذیرند تا زمانى که از هر سو مورد ملامت و سرزنش و توبیخ و تحقیر قرار گیرند. آنها بسان چهارپایانند که جز با ضربات تازیانه راه صحیح را پیش نمى گیرند و از چموشى دست بر نمى دارند و آرام نمى شوند.
هفتم. در این توصیه به مسأله مهم دیگرى اشاره مى کند: «هجوم اندوه و غم ها را با نیروى صبر و حسن یقین از خود دور ساز»; (اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَحُسْنِ الْیَقِینِ).
اشاره به اینکه زندگى مجموعه اى از تلخ و شیرین هاست و هرزمان از سویى غم و اندوهى به انسان هجوم مى آورد; گاه در مسائل اجتماعى گاه سیاسى گاه امور مادى و گاه امور خانوادگى. انسان اگر در برابر هجمه اندوه ها زانو بزند به زودى از پاى در مى آید; ولى با دو نیرو مى توان بر آنها غلبه کرد: نخست قدرت صبر و شکیبایى است که انسان بداند چه صبر کند چه صبر نکند این گونه حوادث که از اختیار او بیرون است، اگر بر اثر سهل انگارى و ندانم کارى دامن او را گرفته باشد، مسیر خود را طى مى کند. اگر صبر کند در نزد خدا هم سالم است و هم مأجور و اگر شکیبایى را ترک کند باز حوادث مسیر خود را طى مى کند بى آنکه اجر و پاداشى داشته باشد. دیگر اینکه اگر انسان به نیروى یقین مجهز باشد و به تعبیر قرآن بگوید: «(قُلْ لَّنْ یُصیبَنا إِلاّ ما کَتَبَ اللهُ لَنا); بگو: هیچ حادثه اى براى ما  رخ نمى دهد، مگر آنچه خداوند براى ما مقرّر داشته است»(۱۵) به یقین تقدیرات الهى از روى حکمت است چه از حقیقت آن آگاه باشیم چه نباشیم; در نتیجه با این دو نیرو در برابر واردات هموم ایستادگى مى کند و به خود آرامش مى دهد.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود داستانى نقل مى کند که آموزنده است; وى مى گوید: مردى در خود احساس بیمارى کرد. هنگامى که به طبیب مراجعه نمود به او خبر داد که متأسّفانه گرفتار سرطان خون شده است. آن مرد بیمار با بى اعتنایى از این مسأله گذشت و گفت: براى من چه تفاوت مى کند با مرگ ناگهانى از دنیا بروم یا با مرگ تدریجى به هر حال باید رفت. و سالیان دراز به همین صورت زندگى مى کرد در حالى که اگر صبر و قرار را از دست داده بود و در بستر بیمارى مى خوابید، قواى خود را از دست مى داد و با مرگ دست به گریبان مى شد و در همان زمان کوتاهى که زنده بود گویا هر روز مى مرد و زنده مى شد.(۱۶)
لقمان حکیم نیز در اندرزهاى سودمندش به فرزند خود مى گوید: «(وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ); در برابر مصائبى که به تو مى رسد شکیبا باش که این از کارهاى مهم است».(۱۷)
امام(علیه السلام) در این بخش از نصایح با عباراتى کوتاه و پرمحتوا توصیه هاى خود را دنبال مى کند.
هشتم. مى فرماید: «کسى که میانه روى را ترک کند از راه حق منحرف مى شود»; (مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ).
اشاره به اینکه سلامت دین و دنیا همیشه در میانه روى است و هرگونه افراط و تفریط باعث گمراهى و بدبختى و شکست است و صراط مستقیمى که ما همه  روز در نمازهایمان هدایت به سوى آن را از خدا مى خواهیم همین صراط مستقیم اعتدال است.
نهم. «یار و همنشین (خوب) همچون خویشاوند انسان است»; (وَالصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ(۱۸)).
اشاره به اینکه پیوندهاى دوستى گاه به قدرى قوى مى شود که جاى پیوندهاى نسبى را مى گیرد; بلکه گاهى از آن قوى تر مى شود. ضرب المثل معروفى است که مى گویند از کسى پرسیدند: دوست بهتر است یا برادر؟ گفت: برادرى که دوست باشد بهتر است. ضرب المثلى نیز در زبان عرب رایج است که مى گوید: «اَلصَّدیقُ نَسیبُ الرُّوحِ وَ الاَْخُ نَسیبُ الْبَدَنِ; دوست، هماهنگ و مناسب با روح و برادر، هماهنگ و مناسب با جسم و بدن است».(۱۹)
از این سخن مى توان چنین نتیجه گرفت که همان حقوقى که براى خویشاوندان در نظر گرفته مى شود باید درباره دوستان خوب در نظر گرفته شود.
دهم. مى فرماید: «دوست آن است که در غیاب انسان، حق دوستى را ادا کند»; (وَالصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیْبُهُ).
اشاره به اینکه کسانى که در حضور انسان اظهار محبّت و عشق و علاقه مى کنند، ممکن است نشانه واقعى دوستى آنها نباشد; دوستى واقعى آن گاه آشکار مى شود که انسان در غیاب دوستش تمام آنچه را در حضور مى گفت و رعایت مى کرد بگوید و رعایت کند.
یازدهم. در این توصیه به نکته مهم دیگرى اشاره کرده و مى فرماید: «هواپرستى شریک و همتاى نابینایى است»; (وَالْهَوَى شَرِیکُ الْعَمَى).
زیرا همان گونه که نابینایان اجسامى را که در اطراف آنهاست نمى بینند، هرچند نزدیک و مجاور باشد، هواپرستان نیز از دیدن حقایق آشکار محرومند، چرا که حجاب هواپرستى سخت ترین و تیره ترین حجاب است و در آفات شناخت، آفتى بدتر از آن یافت نمى شود.
قرآن مجید مى گوید: «(أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلى عِلْم وَخَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَهً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ); آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده اى قرار داده است؟! با این حال غیر از خدا چه کسى مى تواند او را هدایت کند؟ آیا متذکر نمى شوید؟».(۲۰)
امام(علیه السلام) در نامه اى نیز به یکى از اصحابش به این حقیقت تصریح کرده مى فرماید: «فَارْفُضِ الدُّنْیَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَیُصِمُّ وَیُبْکِمُ وَیُذِلُّ الرِّقَاب; محبّت دنیا (و هواى نفس) را رها کن که چشم را کور و گوش را کر و زبان را لال و گردن ها را به زیر مى آورد».(۲۱)
***
پی نوشت:
۱ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۳۷۹. 
۲ . هود، آیه ۶. 
۳ . طلاق، آیه ۲ و ۳. 
۴ . ذاریات، آیه ۲۲. 
۵ . جاثیه، آیه ۵. 
۶ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۱۴. 
۷ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۱۵. 
۸ . یونس، آیه ۲۲ و ۲۳. 
۹ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۴۰۶. 
۱۰ . «مثوى» به معناى جایگاه و در اینجا به معناى جایگاه آخرت است. 
۱۱ . نهج البلاغه، کلمات قصار، ۳۳۵. 
۱۲ . بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۱۳۸، ح ۶. 
۱۳ . «تَفَلّت» از ریشه «فلت» بر وزن «فقر» در اصل به معناى خلاص شدن و نیز به معناى امورى است که ناگهانى و بدون تأمل از انسان صادر مى شود. 
۱۴ . نهج البلاغه، خطبه ۱۵۷. 
۱۵ . توبه، آیه ۵۱. 
۱۶ . شرح نهج البلاغه مغنیه، ج ۳، ص ۵۲۶. 
۱۷ . لقمان، آیه ۱۷. 
۱۸ . «مناسب» از ریشه «نسب» در اینجا به معناى خویشاوند است. 
۱۹ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۱۷. 
۲۰ . جاثیه، آیه ۲۳. 
۲۱ . کافى، ج ۲، ص ۱۳۶، ح ۲۳. 
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش نوزدهم: فضایل اخلاقی

وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِیبٍ وَ قَرِیبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِیدٍ، وَ الْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ حَبِیبٌ، مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ، وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَى لَهُ، وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، وَ مَنْ لَمْ یُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ، قَدْ یَکُونُ الْیَأْسُ إِدْرَاکاً إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً، لَیْسَ کُلُّ عَوْرَهٍ تَظْهَرُ وَ لَا کُلُّ فُرْصَهٍ تُصَابُ، وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَى رُشْدَهُ، أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ، وَ قَطِیعَهُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَهَ الْعَاقِلِ، مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ، لَیْسَ کُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ، إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ، سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ، إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِک.

چه بسا دور که از نزدیک نزدیک تر، و چه بسا نزدیک که از دور دورتر است، انسان تنها، کسى است که دوستى ندارد، کسى که از حق تجاوز کند، زندگى بر او تنگ مى گردد، هر کس قدر و منزلت خویش بداند حرمتش باقى است، استوارترین وسیله اى که مى توانى به آن چنگ زنى، رشته اى است که بین تو و خداى تو قرار دارد. کسى که به کار تو اهتمام نمى ورزد دشمن توست. 
گاهى نا امیدى، خود رسیدن به هدف است، آنجا که طمع ورزى هلاکت باشد. چنان نیست که هر عیبى آشکار، و هر فرصتى دست یافتنى باشد، چه بسا که بینا به خطا مى رود و کور به مقصد رسد. 
بدى ها را به تأخیر انداز، زیرا هر وقت بخواهى مى توانى انجام دهى. بریدن با جاهل، پیوستن به عاقل است، کسى که از نیرنگ بازى روزگار ایمن باشد به او خیانت خواهد کرد، و کسى که روزگار فانى را بزرگ بشمارد، او را خوار خواهد کرد. چنین نیست که هر تیر اندازى به هدف بزند، هر گاه اندیشه سلطان تغییر کند، زمانه دگرگون شود. 
پیش از حرکت، از همسفر بپرس، و پیش از خریدن منزل همسایه را بشناس. از سخنان بى ارزش و خنده آور بپرهیز، گر چه آن را از دیگرى نقل کرده باشى. 
دوازدهم. مى فرماید: «چه بسا دور افتادگانى که از خویشاوندان نزدیک تر و خویشاوندانى که از هرکس دورترند»; (وَرُبَّ بَعِید أَقْرَبُ مِنْ قَرِیب، وَقَرِیب أَبْعَدُ مِنْ بَعِید).
اشاره به اینکه پیوندهاى نسبى همیشه دلیل بر پیوند دل ها و نزدیکى فکرها نیست; گاه مى شود دور افتادگان به انسان از نزدیکان نزدیک ترند. آنچه مهم است پیوند دل و ارتباط ارواح به یکدیگر است که اگر در نزدیکان پیدا نشد مى توان آن را در دور افتادگان جستجو کرد.
در قرآن کریم نیز مى خوانیم: (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَأَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ).(۱)
سیزدهم. «غریب کسى است که دوستى نداشته باشد»; (وَالْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ حَبِیبٌ).
آرى! آنچه انسان را از غربت بیرون مى آورد محبّت است و کسانى که محروم از محبّت دوستانند تنهاى تنهایند. این غربت از عوامل مختلفى سرچشمه مى گیرد. گاه کبر و غرور و خودبرتربینى است که مردم را از انسان مى راند و گاه حسادت ها و گاه بى وفایى ها و عوامل دیگر است.
بنابراین براى اینکه از غربت بیرون آییم راهى جز این نیست که این گونه رذایل را از خود دور سازیم و جاذبه اخلاقى ما دوستان خوبى را فراهم سازد.
چهاردهم. در این توصیه به نکته با اهمیتى اشاره مى فرماید: «آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار مى گیرد»; (مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ)، زیرا راه حق وسیع و گسترده و صاف و نورانى است; اما طریق باطل سنگلاخ و پر پیچ و خم و تنگ و باریک است. آنها که راه حق را پیش مى گیرند با سرعت به سوى مقصد مى روند، چرا که عالم هستى در مسیر حق است و آنچه هماهنگ با آن باشد در همان مسیر حرکت مى کند ولى طى کردن راه باطل همچون شنا بر خلاف جهت آبى است که به سرعت در حرکت است و دائماً شناگر را در تنگنا قرار مى دهد.
افزون بر این، مسیر حق همچون جاده اى است که در جاى جاى آن علایم راهنمایى به چشم مى خورد و رهروان را از وضع راه آگاه مى سازد; ولى مسیر باطل فاقد همه اینهاست و به همین دلیل به گمراهى مى انجامد.
پانزدهم. این فقره به مطلب معروف و با اهمیتى اشاره کرده و مى فرماید: «و آن کس که به ارزش و قدر خود اکتفا کند موقعیتش پایدارتر خواهد بود»; (وَمَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَى لَهُ).
این جمله شبیه جمله دیگرى است که در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده که فرمود: «رَحِمَ اللهُ امْرَءً عَرِفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یَتَعَدَّ طَوْرَهُ; خدا رحمت کند کسى را که قدر خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند».(۲)
تجربه نشان داده کسانى که پا را از گلیم خویش فراتر مى نهند مردم را بر ضد خود مى شورانند و مردم نه تنها آن جایگاه نادرست را براى آنان به رسمیت نمى شناسند، بلکه جایگاه سزاوارشان را هم از آنان مى گیرند. دلیل آن روشن است، زیرا مردم این گونه مدعیان نالایق و بلندپروازان بى مقدار و گاه ابله را افرادى متقلب و دروغگو و خائن مى شناسند و به همین دلیل کمترین ارزشى براى آنها قائل نیستند; ولى افراد صادق و راستگو و قانع به حق خویش را انسان هاى با ارزشى مى دانند که همیشه حقشان را ارج مى نهند.
شانزدهم. «مطمئن ترین وسیله اى که مى توانى به آن چنگ زنى آن است که میان تو و خدایت رابطه اى برقرار سازى»; (وَأَوْثَقُ سَبَب أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللهِ سُبْحَانَهُ).
اشاره به اینکه پناه بردن به وسایل مادى و توسل به مخلوق، هرگز قابل اطمینان نیست و به آسانى ممکن است هم آنها شکست بخورند و هم تو که دست به دامان آنها زده اى. ثابت و جاودانه و پایدار، ذات پاک خداست که هیچ چیز نمى تواند قدرتش را محدود سازد، بنابراین آن کس که تکیه بر ذات پاکش کند تکیه بر جاى مطمئن و غیر قابل زوالى کرده و این همان توحید افعالى است که مى گوید: «لا مُؤَثِّرَ فِى الوُجُودِ إلاّ اللهُ; مؤثر واقعى در عالم هستى تنها خداست». قرآن مجید مى گوید: «(فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقى); بنابراین، کسى که به طاغوت (بت و شیطان، و هر موجود  طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به محکم ترین دستگیره چنگ زده است».(۳)
بعضى گفته اند منظور از وسیله، ایمان و قرآن مجید است ولى روشن است که جمله مفهوم گسترده ترى دارد و تمام وسائلى که انسان را به خدا نزدیک تر مى کند را در بر مى گیرد.
البتّه این سخن بدین معنا نیست که ما به سراغ عالم اسباب نرویم و نیز بدان معنا نیست که توسل به معصومین(علیهم السلام) نداشته باشیم، چرا که اگر ذات پاک مسبب الاسباب را در پشت عالم اسباب ببینیم و توسل به معصومین(علیهم السلام) را به عنوان شفاعت در پیشگاه خدا بشمریم تمام اینها مصادیقى از رابطه با خدا محسوب مى شود.
هفدهم. «کسى که به (کار و حق) تو اهمّیّت نمى دهد در واقع دشمن توست»; (وَمَنْ لَمْ یُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ).
البتّه منظور کسانى هستند که به نحوى با انسان ارتباط دارند و شاید دم از دوستى مى زنند; اما هنگامى که پاى دفاع از حق، آبرو و شخصیت به میان مى آید کاملاً خونسرد و بى تفاوتند. این نشان مى دهد که آنها در اظهار دوستى صادق نیستند و نوعى عداوت مضمر در درون دارند.
بنابراین مجبور نیستیم که این جمله را فقط ناظر به رابطه مردم با زمامداران جامعه بدانیم و بگوییم افرادى از مردم که در پیش آمدهاى سیاسى و اجتماعى و مانند آن هیچ گونه اظهار هماهنگى با برنامه هاى زمامداران ندارند و بى اعتنا از کنار آن مى گذرند، آنها در واقع مخالف آن نظام و دشمن آن وادى هستند.(۴) به خصوص اینکه حال و هواى این وصیّت نامه مربوط به رابطه خلق با زمامداران  نیست، بلکه رابطه مردم با یکدیگر را روشن مى سازد.
هجدهم. حضرت در این توصیه پربار خود مى فرماید: «گاه نومیدى نوعى رسیدن به مقصد است در آنجا که طمع موجب هلاکت مى شود»; (قَدْ یَکُونُ الْیَأْسُ إِدْرَاکاً، إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلاَکاً).
اشاره به اینکه گاه انسان، پیوسته براى رسیدن به مقصدى تلاش و کوشش مى کند و طمع دارد به آن دست یابد در حالى که خدا مى داند شر او در آن است، لذا او را مأیوس و محروم مى سازد. در اینجا گرچه ظاهراً او به هدف نرسیده ولى در واقع هدف که سلامت و حفظ منافع است براى او حاصل شده است، بنابراین همیشه نباید یأس و نومیدى را شکست و زیان محسوب داشت بلکه در بسیارى از موارد پیروزى و موفقیت است.
نوزدهم. «چنان نیست که هر عیب پنهانى آشکار شود»; (لَیْسَ کُلُّ عَوْرَه تَظْهَرُ).
در تفسیر این جمله احتمالاتى است: نخست اینکه اگر افرادى را ظاهراً بى عیب دانستید زیاد به وضع ظاهرى آنها مغرور نشوید، زیرا ممکن است عیوب پنهانى داشته باشند که بر شما ظاهر نگردیده است، بنابراین احتیاط را در هر حال از دست ندهید. این تفسیر را جمعى از شارحان نهج البلاغه پذیرفته اند.
دیگر اینکه انسان اگر ظاهراً خودش را بى عیب دید نباید مغرور شود، چرا که بسیارى از عیوب است که جز با تأمل و تفکر آشکار نمى شود همان گونه که در حالات بعضى از بزرگان گفته اند که بعد از مثلا سى سال، ناگهان بر اثر پیشامدى به بعضى از عیوب خود واقف شدند.
احتمال سومى نیز در اینجا وجود دارد و آن اینکه اگر عیوبى داشتى و خود را نسبت به دیگران معیوب تر دیدى، نگران نباش و در اصلاح خویش بکوش، زیرا دیگران هم غالباً عیوبى دارند که در پنهان داشتن آن مى کوشند.
البتّه این تفسیرها با هم تضادى ندارند و ممکن است هر سه در مفهوم جمله جمع باشند، هرچند تفسیر نخست مناسب تر به نظر مى رسد.
بیستم. «و نه هر فرصتى مورد استفاده قرار مى گیرد»; (وَلاَ کُلُّ فُرْصَه تُصَابُ).
یعنى اگر فرصتى از دست تو رفت زیاد غمگین نباش، زیرا گاه فرصت چنان غافلگیرانه است که انسان موفق به بهره گیرى از آن نمى شود، هرچند باید نهایت کوشش را براى استفاده از فرصت ها به خرج داد و اگر مردم مى توانستند از همه فرصت ها بدون فوت وقت استفاده کنند چهره زندگى بشر بسیار با وضع فعلى متفاوت بود.
این کلام نورانى درس بزرگى به ما مى دهد، زیرا بسیار دیده ایم افرادى یک عمر براى فرصتى که از دست داده اند غصه مى خورند و مى گویند: اگر فلان روز فلان کار را کرده بودیم چنین و چنان مى شد و اى کاش بیدار بودیم و این فرصت را از دست نمى دادیم. آنها به جاى اینکه به آینده بپردازند دائما اندوه گذشته را مى خورند.
بیست و یکم. امام(علیه السلام) در این توصیه خود به موضوع مهم دیگرى اشاره کرده و مى فرماید: «گاه مى شود که شخص بینا به خطا مى رود و نابینا به مقصد مى رسد»; (وَرُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ، وَأَصَابَ الاَْعْمَى رُشْدَهُ).
اشاره به اینکه در مورد کارهاى افراد آگاه نیز بیندیش و مپندار همیشه آنها بدون ارتکاب خطا راه صواب را مى پویند و نیز درباره کارهاى ناآگاهان بیندیش و نپندار که همیشه آنها راه خطا را مى پویند. اى بسا بر اثر عواملى به نتیجه مطلوبى برسند که بینایان نرسیده اند.
در روایتى از امام على بن موسى الرضا(علیهما السلام) مى خوانیم که از پدرانش از جدش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چنین نقل کرد: «کَلِمَتَانِ غَرِیبَتَانِ فَاحْتَمِلُوهُمَا کَلِمَهُ حِکْمَه مِنْ سَفِیه فَاقْبَلُوهَا وَکَلِمَهُ سَفَه مِنْ حَکِیم فَاغْفِرُوهَا; دو سخن شگفت آور است: سخن حکمت آمیزى که از سفیهى صادر شود آن را بپذیرید و سخن سفیهانه اى که از حکیمى و دانایى صادر شود آن را بر او ببخشید».(۵)
در امالى، ذیل این حدیث چنین آمده است: «فَإِنَّهُ لاَ حَکِیمَ إِلاَّ ذُو عَثْرَه وَلاَ سَفِیهَ إِلاَّ ذُو تَجْرِبَهِ; زیرا هیچ دانایى بدون لغزش و هیچ نادانى بدون تجربه نیست».(۶)
بیست و دوم. «بدى را به تأخیر بیفکن (و در آن عجله نکن) زیرا هر زمان بخواهى مى توانى انجام دهى»; (أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ).
اشاره به اینکه خوبى احتیاج به مقدماتى دارد که انسان باید براى آن عجله کند در حالى که بدى در هر زمان و در هر شرایط از هر شخصى ساخته است.
این سخن ممکن است به این معنا باشد که در مجازات ها و توبیخ و سرزنش هاى به حق عجله مکن چرا که در هر زمان میسّر است شاید بعدا پشیمان شوى و راه بازگشت بر تو بسته شده باشد.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا به جمله مورد بحث وجود دارد که کنایه از ترک هرگونه شر و بدى به ناحق باشد مثل اینکه گاه بعضى از افراد مى گویند: ما چنان ناراحت شده ایم که مى خواهیم دست به خودکشى بزنیم و ما به آنها مى گوییم خودکشى دیر نمى شود و هر زمان ممکن است. بیا تا راه اصلاح مشکلات را جستجو کنیم. به یقین مفهوم این سخن آن نیست که بعداً اقدام به خودکشى کن، بلکه کنایه از ترک آن است.
بیست و سوم. «بریدن از جاهل معادلِ پیوند با عاقل است»; (وَقَطِیعَهُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَهَ الْعَاقِلِ).
اشاره به اینکه همان گونه که از ارتباط با عقلا سود مى گیرى از جدایى با جاهلان نیز بهره مند خواهى شد. (مطابق این معنا جاهل و عاقل مفهوم قطیعه و صله است).
این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که اگر جاهل از تو قطع پیوند کرد هرگز ناراحت مباش، زیرا به منزله این است که عاقلى با تو رابطه برقرار کند; از زیانش برکنار مى مانى و شر او از تو قطع مى شود. (مطابق این تفسیر، جاهل و عاقل جنبه فاعلى دارد).
بیست و چهارم. «کسى که خود را از حوادث زمان ایمن بداند زمانه به او خیانت خواهد کرد و کسى که آن را بزرگ بشمارد او را خوار مى سازد»; (مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ، وَمَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ).
جمله اوّل اشاره به این است که هیچ یک از نعمت هاى دنیا مورد اعتماد نیست; پیروزى ها، ثروت ها، حسن و جمال، محبوبیت ها و سایر مواهب مادى در هر لحظه در معرض زوال است. آنها که بر این امور اعتماد کنند ناگهان دنیا به آنها خیانت کرده و یکى را پس از دیگرى از آنها مى گیرد. این درست به آن مى ماند که انسان در مسیر سیلاب خانه مجللى بنا کند که هر لحظه ممکن است سیلاب عظیمى جارى شود و خانه را در هم بکوبد، بنابراین منظور از زمان در اینجا دنیا و مواهب مادى دنیاست و منظور از جمله دوم این است که دنیا در نظرش مهم باشد و براى به چنگ آوردن آن تن به هر کارى بدهد. به یقین چنین کسى خوار و بى مقدار و در نظرها موهون خواهد شد.
این احتمال نیز در تفسیر دو جمله بالا هست که منظور از زمان، اهل زمان است; یعنى انسان نباید به همه مردم زمان خود اطمینان کند، چرا که ممکن است ناگهان از پشت به او خنجر زنند و منظور از بزرگ داشتن زمان، اهل زمان است مخصوصاً طاغوت ها و صاحبان قدرت که اعتماد بر آنها و بزرگ شمردنشان سبب وهن انسان مى شود، لذا بسیارى از بزرگان و علماى گذشته، نزدیک شدن  به طاغوت ها را خطر شمرده و افراد محترم را از قرب سلطان برحذر داشته اند و اینکه در شرح حال بزرگان پیشین مى بینیم که از فساد زمان خود شکوه داشته اند منظور فساد مردم زمانشان بوده است.(۷)
در اشعار منسوب به حضرت عبدالمطلب مى خوانیم:
یَعِیبُ النَّاسُ کُلُّهُمْ زَمَاناً *** وَمَا لِزَمَانِنَا عَیْبٌ سِوَانَا
نَعِیبُ زَمَانَنَا وَالْعَیْبُ فِینَا *** وَلَوْ نَطَقَ الزَّمَانُ بِنَا هَجَانَا
وَإِنَّ الذِّئْبَ یَتْرُکُ لَحْمَ ذِئْب *** وَیَأْکُلُ بَعْضُنَا بَعْضاً عِیَاناً
«مردم هر کدام زمانى را نکوهش مى کنند در حالى که زمان ما عیبى جز ما ندارد.
ما بر زمان خود عیب مى گیریم در حالى که عیب در خود ماست و اگر زمان زبان بگشاید ما را مسخره خواهد کرد (شاهد این سخن اینکه:)
گرگ ها گوشت یکدیگر را نمى خورند ولى ما گوشت یکدیگر را آشکارا مى خوریم».(۸)
بیست و پنجم. حضرت در این وصیّت پربارش مى فرماید: «چنین نیست که هر تیراندازى به هدف بزند»; (لَیْسَ کُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ).
اشاره به اینکه نباید انسان توقع داشته باشد همیشه به مقصد برسد و تلاش هایش نتیجه بخش باشد به گونه اى که اگر یک بار به هدف نرسید مأیوس گردد یا کسانى را که مرتکب خطایى شدند و به هدف نرسیدند زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار دهد. انسان ها همیشه جایز الخطا هستند. (جز معصومین(علیهم السلام)).
این سخن براى تسلى خاطر و تقویت اراده در مقابل بعضى از شکست ها و نیز براى طرد نکردن دوستان و مدیران به علت یک یا چند خطاست.
نیز محتمل است منظور آن باشد که هر تیراندازى موفق نمى شود به هدف بزند، بلکه تیراندازان ماهر و لایق از عهده چنین کارى برمى آیند.
جمع هر دو معنا در تفسیر این جمله نیز بعید نیست.
بیست و ششم. این توصیه مبارک خود به مسأله دگرگون شدن اوضاع زمان پرداخته مى فرماید: «هرگاه حاکم تغییر پیدا کند زمانه نیز دگرگون مى شود»; (إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ).
اشاره به اینکه اوضاع جامعه بر محور وضع حاکمان مى گردد; نه تنها «اَلنّاسُ عَلى دینِ مُلُوکِهِم» از واقعیّت برخوردار است، غالب حرکات و سکنات مردم بر محور نوع حکومت ها مى چرخد. اگر حاکمان، افرادى آگاه عدالت پیشه و باتقوا باشند، مردم به سوى تقوا و عدالت حرکت مى کنند و اگر افرادى سودجو، ظالم، بى تقوا و سنگدل باشند، تمام این روحیات در جامعه منعکس مى شود. به همین دلیل پیغمبران بزرگ الهى سعى داشتند قبل از هر چیز حکومت عادلانه اى برقرار کنند تا اصلاح مردم در سایه آن میسّر شود. آنها که تصور مى کنند سیاست از دیانت جداست سخت در اشتباهند، زیرا ترویج دیانت بدون اصلاح حکومت امکان پذیر نیست و به همین دلیل پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در اوّلین فرصت دست به تشکیل حکومت اسلامى زد تا بتواند با قدرت، راه را براى تبلیغات صحیح و مؤثر اسلامى بگشاید و فرهنگ سازى صحیح را جانشین فرهنگ جاهلیّت کند. مخصوصاً در دنیاى امروز که رسانه هاى عمومى با تأثیر عمیقى که در افکار مردم دارد و همچنین برنامه هاى مربوط به آموزش و پرورش از سطوح پایین تا سطح عالى در اختیار حکومت ها یا عناصر وابسته به حکومت است. آیا ممکن است بدون در دست داشتن این امور، جامعه را از فساد رهایى بخشید؟
از آنچه در بالا گفتیم معلوم شد که منظور از تغییر زمان، تغییر مردم جامعه است و منظور از تغییر سلطان، تغییر حالات سلطان است.
پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِی إِذَا صَلَحَا صَلَحَتْ أُمَّتِی وَإِذَا فَسَدَا فَسَدَتْ أُمَّتِی قِیلَ یَا رَسُولَ اللهِ وَمَنْ هُمَا قَالَ الْفُقَهَاءُ وَالاُْمَرَاءُ; دو گروه از امّت من هستند که اگر اصلاح شوند، مردم اصلاح مى شوند و اگر فاسد بشوند مردم فاسد مى گردند: بعضى از حاضران از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) پرسیدند: آن دو گروه کدامند؟ فرمود: عالمان و حاکمان».(۹)
در بعضى از تواریخ آمده است که روزى انوشیروان کارگزاران روستاهاى خود را جمع کرد و گوهر گرانبهایى در دست داشت و آن را در دست خود مى گرداند. به آنها خطاب کرد و گفت: چه چیز بیش از هر چیز به روستاها زیان مى رساند و آن را به نابودى مى کشاند؟ هر کس از شما پاسخ صحیح آن را بگوید این گوهر گرانبها را در دهانش مى گذارم. بعضى گفتند: قطع شدن آب و بعضى گفتند: خشکسالى. بعضى دیگر گفتند: غلبه بادهاى مخالف (انوشیروان هیچ کدام را نپسندید) آن گاه رو به وزیرش (بوذرجمهر) کرد و به او گفت: تو پاسخ بگو من تصور مى کنم عقل تو به اندازه عقل همه رعایا یا بیشتر است. بوذرجمهر گفت: عامل ویرانى و فساد آبادیها تغییر رأى سلطان درباره رعیّت و تصمیم بر ظلم و جور گرفتن اوست. انوشیروان گفت: آفرین بر این عقل تو… آن گاه گوهر گرانبها را در دهان او قرار داد.(۱۰)
بیست و هفتم. «پیش از سفر ببین که هم سفرت کیست و پیش از انتخاب خانه ببین که همسایه ات کیست»; (سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ، وَعَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ).
این سخن امام(علیه السلام) واقعیتى است که بارها مردم آن را تجربه کرده اند، زیرا به هنگام سفر غالبا پرده ها کنار مى رود و درون اشخاص ظاهر مى شود; اگر هم سفر انسان آدمى نادرست و بى تقوا یا بخیل و سنگدل یا بدخلق باشد آرامش را به کلى از او سلب مى کند همچنین همسایگان بد سبب سلب آرامش از انسان حتى در خانه او هستند.
در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «کانَ إذا سافَرَ یَقُولُ: مَنْ کانَ یُسىءُ إلى جارِهِ فَلا یَصْحَبْنا لاِنّ الْجارَ رَفیقٌ مُلازِمٌ; آن حضرت هنگامى که مسافرت مى کرد مى فرمود: کسى که به همسایه اش بدى مى کند با ما هم سفر نشود; زیرا همسایه رفیق همیشگى انسان است».
مرحوم تسترى در شرح نهج البلاغه خود از کتاب تاریخ بغداد چنین نقل مى کند که محمد بن میمون ابى حمزه(۱۱) (از معاریف عصر خود) همسایه اى داشت که مى خواست خانه اش را بفروشد. مشترى پرسید: به چند مى فروشى؟ گفت: دو هزار (دینار) قیمت خانه است و دو هزار (دینار) ارزش همسایه ابى حمزه بودن. این سخن به گوش ابو حمزه رسید چهار هزار (دینار) براى او فرستاد و گفت: این را بگیر و خانه ات را نفروش.(۱۲)
بیست و هشتم. حضرت در آخرین اندرز این بخش از وصیّت نامه پربار مى فرماید: «از گفتن سخنان خنده آور (و بى محتوا) بپرهیز، هرچند آن را از دیگرى نقل کنى»; (إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلاَمِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً، وَإِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ).
زیرا این گونه سخنان از یک سو هیبت و ابهت انسان را برباد مى دهد و از سویى دیگر غالباً همراه با غیبت یا استهزاى فرد آبرومندى است، بنابراین هم مایه نقص انسان در دنیا و هم در آخرت است. خواه این سخن از خودش باشد یا به نقل از دیگرى. چه تفاوت مى کند که غیبت یا سخریه ابداع خود انسان باشد یا حکایت از دیگرى.
البتّه این سخن به آن معنا نیست که انسان از شوخى و مزاح مشروع بپرهیزد و خشک و عبوس در مجالس بنشیند، زیرا مى دانیم شخص پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اهل بیت(علیهم السلام) و بزرگان علما این گونه شوخى و مزاح مشروع را داشته اند. حتى توصیه شده در سفرها براى از بین بردن فشار مشکلات سفر مزاح بیشتر کنید. مرحوم علاّمه بحر العلوم در اشعار فقهى خود مى گوید:
وَ اَکْثِرِ الْمِزاحَ فِى السَّفَرِ إذا *** لَمْ یَسْخَطِ الرَّبَ وَ لَمْ یَجْلِبْ أذىً
«در سفرها مزاح بیشتر کن مشروط بر اینکه موجب خشم خدا و آزار شنوندگان نباشد».
این سخن برگرفته از حدیث پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است که فرمود: «وَأَمَّا الَّتِی فِی السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَحُسْنُ الْخُلُقِ وَالْمِزَاحُ فِی غَیْرِ الْمَعَاصِی; مروت در سفر آن است که انسان از زاد و توشه خود به دیگران ببخشد و حسن خلق داشته باشد و مزاح خالى از معصیت کند».(۱۳)
کوتاه سخن اینکه این امور در حد اعتدالش نیکوست و اگر از حد اعتدال بگذرد یا موجب وهن شخصیت انسان مى شود و مردم همچون دلقکى به او نگاه مى کنند و یا اینکه وارد گناهانى مى شود که خشم خدا را مى طلبد.
باید انصاف داد که این نصایح بیست و هشت گانه که در عباراتى کوتاه و پرمعنا ایراد شده بود و هرکدام درس مهمى درباره زندگى مادى یا معنوى انسان دربر داشت، از با ارزش ترین اندرزهاست که سزاوار است با آب طلا نوشته شود و در برابر دیدگان همگان قرار گیرد. سلام و درود بر روان پاکت و سخنان پرمحتوایت اى امیرمؤمنان.
***
پی نوشت:
۱. تغابن، آیه ۱۴. 
۲. غررالحکم، ح ۴۶۶۶. 
۳. بقره، آیه ۲۵۶. 
۴. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید و شرح نهج البلاغه مرحوم مغنیه. 
۵. من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۰۶، ح ۵۸۷۹. 
۶. امالى شیخ صدوق، ص ۵۸۹، ح ۱۰. 
۷. درباره مفهوم فساد زمان بحث بیشترى را در پیام امام، ج ۲، ذیل خطبه ۳۲ آورده ایم. 
۸. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۱. 
۹. بحارالانوار، ج ۲، ص ۴۹، ح ۱۰. 
۱۰. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۲۱. 
۱۱. در زمان خود از شیوخ برجسته خراسان و مردى دانشمند و آگاه و سخاوتمند و شیرین زبانى بود و به همین جهت لقب «سکرى» به او دادند. (سُکّر به معناى شکر است). (اعلام زرکلى) 
۱۲. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، ج ۸، ص ۴۵۵ در تهذیب الکمال، ج ۲۶، ص ۵۴۸ نیز همین روایت از تاریخ بغداد نقل شده است. 
۱۳. بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۲۶۶، ح ۳.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش بیستم: رفتار با زنان و بستگان

وَ إِیَّاکَ وَ مُشَاوَرَهَ النِّسَاءِ، فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ؛ وَ اکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّهَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَیْهِنَّ؛ وَ لَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ، وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ؛ وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَهَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَهَ رَیْحَانَهٌ وَ لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَهٍ؛ وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لغَیْرِهَا؛ وَ إِیَّاکَ وَ التَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَهٍ، فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَهَ إِلَى السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَهَ إِلَى الرِّیَبِ. وَ اجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِکَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ، فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلَّا یَتَوَاکَلُوا فِی خِدْمَتِکَ؛ وَ أَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ وَ أَصْلُکَ الَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ وَ یَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ. اسْتَوْدِعِ اللَّهَ دِینَکَ وَ دُنْیَاکَ وَ اسْأَلْهُ خَیْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَهِ وَ الْآجِلَهِ وَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ؛ وَ السَّلَام.

در امور سیاسى کشور از مشورت با زنان بپرهیز، که رأى آنان زود سست مى شود، و تصمیم آنان ناپایدار است. در پرده حجاب نگاهشان دار، تا نامحرمان را ننگرند، زیرا که سخت گیرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است. بیرون رفتن زنان بدتر از آن نیست که افراد غیر صالح را در میانشان آورى، و اگر بتوانى به گونه اى زندگى کنى که غیر تو را نشناسند چنین کن. کارى که برتر از توانایى زن است به او وامگذار، که زن گل بهارى است، نه پهلوانى سخت کوش. مبادا در گرامى داشتن زن زیاده روى کنى که او را به طمع ورزى کشانده براى دیگران به ناروا شفاعت کند. بپرهیز از غیرت نشان دادن بیجا که درستکار را به بیمار دلى، و پاکدامن را به بدگمانى رساند.
کار هر کدام از خدمتکارانت را معیّن کن که او را در برابر آن کار مسئول بدانى، که تقسیم درست کار سبب مى شود کارها را به یکدیگر وا نگذارند، و در خدمت سستى نکنند. خویشاوندانت را گرامى دار، زیرا آنها پر و بال تو مى باشند، که با آن پرواز مى کنى، و ریشه تو هستند که به آنها باز مى گردى، و دست نیرومند تو مى باشند که با آن حمله مى کنى. 
دین و دنیاى تو را به خدا مى سپارم، و بهترین خواسته الهى را در آینده و هم اکنون، در دنیا و آخرت، براى تو مى خواهم، با درود.
رفتار حکیمانه و عادلانه با زن:
در آخرین قسمت از این وصیّت نامه تاریخى، امام(علیه السلام) به مسائل مربوط به زنان مى پردازد و دستورات هشت گانه اى را در این زمینه به فرزندش مى دهد.
نخست مى فرماید: «از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأى آنها ناقص و تصمیمشان سست است»; (وَإِیَّاکَ وَمُشَاوَرَهَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَى أَفْن(۱) وَعَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْن).
امام(علیه السلام) در اثناى این نصایح هفتگانه علتى بیان کرده که مى تواند به تمام سؤالاتى که امروز پیرامون این دستورات مطرح مى شود، پاسخ گوید، حضرت مى فرماید: زیرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان (مدیر مسلط).
روشن است چنین موجود لطیفى نمى تواند در مسائل مهم طرف مشورت باشد. به علاوه، مى دانیم که مسائل احساسى و عاطفى بر زنان غلبه دارد و همین امر در مقام مشاوره با آنها اثر مى گذارد. بدیهى است هر حکم عامى استثنائاتى دارد و در این مورد نیز زنانى را مى توان یافت که در عزم و اراده و رأى، با مردان صاحب نظر برابرى مى کنند. 
سپس در دومین توصیه مى فرماید: «و از طریق حجاب، دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار، زیرا تأکید بر حجاب، آنها را سالم تر و پاک تر نگاه خواهد داشت»; (وَاکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّهَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَیْهِنَّ).
این سخن شبیه دستورى است که در آیه ۳۱ سوره نور آمده است: «(وَقُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ); و به زنان باایمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند و دامان خویش را (از بى عفتى) حفظ کنند».
نیز نشان مى دهد که بر خلاف تصور بسیارى از مردم، همه فتنه ها از ناحیه نگاه مردان به زنان نیست، بلکه بسیارى از آنها به سبب نگاه زنان به مردان و وسوسه هاى آنهاست که امام(علیه السلام) براى جلوگیرى از آن دستور مى دهد آنها را در حجاب نگه دار. روشن است که این قبح نیز همه زنان را شامل نمى شود بلکه زنان بى بند و بار یا ضعیف الایمان را مى گوید.
در سومین توصیه مى فرماید: «(افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن، زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهى»; (وَلَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لاَ یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ).
در چهارمین توصیه که در واقع تکمیل توصیه قبل است مى فرماید: «اگر بتوانى که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگرى را نشناسند چنین کن»; (وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ).
اشاره به اینکه هر چه مى خواهند، تنها از تو بخواهند، حتى اگر خواسته اى از دیگران داشته باشند، به وسیله تو باشد و عملا رابطه آنها را با دیگران که در بسیارى از موارد مبدل به رابطه فاسدى مى شود قطع کن و رابطه ایشان را با خودت در همه جا محکم و استوار دار و به این ترتیب هم خواسته هایشان انجام شود و هم رابطه هاى مفسده انگیز قطع گردد.
حضرت در پنجمین دستور مى افزاید: «و به زن بیش از کارهاى خودش را وامگذار، زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور»; (وَلاَ تُمَلِّکِ الْمَرْأَهَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَهَ رَیْحَانَهٌ، وَلَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَه(۲)).
اشاره به اینکه زنان به علت داشتن جنبه هاى عاطفى و لطافت روحى نمى توانند عهده دار امور خشن شوند و مدیریت هاى سخت را بر عهده گیرند، بنابراین آنها در محدوده امور مربوط به خویش باید فعالیت کنند نه امور مربوط به دیگران مخصوصاً پست هاى حساس و سنگین.
علتى را که امام(علیه السلام) براى این دستور و دستورات مشابه آن بیان فرموده، علت بسیار حساب شده اى است که با ساختمان روح و جسم زنان سازگار است، هرچند بعضى از غرب زده ها در سخن، حاضر به پذیرش این معنا نیستند; ولى در عمل، سعى دارند آن را پیاده کنند. حتى در مغرب زمین که سال هاى طولانى است شعار مساوات زنان با مردان را مى دهند در عمل طور دیگرى رفتار مى کنند به گونه اى که کمتر زنى مى تواند به پست هاى حساس دست یابد و نسبت آنها که توفیق بر این کار پیدا مى کنند به کسانى که نمى توانند شاید به پنج درصد هم نرسد.
کوتاه سخن اینکه رعایت عدالت در میان زنان و مردان و رفع تبعیض ناروا گرچه یک واقعیّت است; اما نمى توان قوانین را طورى تنظیم کرد که با واقعیّت هاى عامل تکوین در تضاد باشد و شعارهایى که این تضاد را پرورش مى دهد شعارهایى است ریاکارانه و دروغین که هرگز به واقعیّت نمى رسد.
در ششمین توصیه مى فرماید: «به جهت احترام او، دیگرى را (بیگانه اى را) احترام مکن»; (وَلاَ تَعْدُ(۳) بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا).
اشاره به اینکه هر گاه براى او این و آن را اکرام کنى ممکن است رابطه اى عاطفى میان آنها پیدا شود، رابطه اى که در آینده ممکن است منشأ فسادى گردد.
در هفتمین توصیه که بى ارتباط با توصیه قبل نیست مى فرماید: «و احترامش را به حدى نگه دار که او را به این فکر نیندازد که براى دیگران (بیگانگان) شفاعت کند»; (وَلاَ تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیْرِهَا)، چرا که این گونه شفاعت ها نیز مى تواند منشأ رابطه عاطفى گردد و ضرر و زیان آن قابل انکار نیست.
خلاصه اینکه احترامات زن باید محفوظ باشد; ولى در حد خودش و از آنها به دیگران تجاوز نکند خواه به صورت قبول شفاعت باشد و یا بدون شفاعت; زیرا از نظر روانى آثار منفى درآنها مى گذارد وآنها را تشویق به ارتباط با دیگران مى کند.
بعضى از شارحان در تفسیر «وَلاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا» گفته اند: منظور این است که بیش از حد آنها را احترام نکن و در تکریمشان اندازه نگه دار; ولى این تفسیر با ترکیب این جمله و کلمات آن سازگار نیست و ظاهر همان است که در بالا گفته شد.
در هشتمین (و آخرین توصیه این بخش از خطبه) مى فرماید: «برحذر باش از اینکه در جایى که نباید غیرت به خرج دهى اظهار غیرت کنى (و کار به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بى جا و سوء ظن نادرست، زن پاک دامن را به ناپاکى و بى گناه را به آلودگى ها سوق مى دهد»; (وَإِیَّاکَ وَالتَّغَایُرَ(۴) فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَه، فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَهَ إِلَى السَّقَمِ، وَالْبَرِیئَهَ إِلَى الرِّیَبِ(۵)).
شک نیست که هر کسى به ویژه زنان براى حفظ آبروى خود دست به کارهاى خلاف نمى زنند; ولى اگر نزدیکان و همسران آنان با غیرت هاى بى مورد و سوء ظن هاى ناروا آنها را متهم کنند این پرده دریده مى شود و مى گویند: حال که ما را بى جهت رسوا کرده اند چه ضرورتى دارد که دیگر در پاکى خود بکوشیم. از این پس هر آنچه بادا باد.
این سخن تنها درباره زنان صادق نیست، بلکه درباره فرزندان، همکاران، خدمتکاران و دوستان نیز جارى است که همیشه سوء ظن هاى ناروا سبب تشویق به آلودگى ها مى شود و راه را براى فساد مى گشاید. همه چیز در حد اعتدال خوب است حتى غیرت و تعصب براى حفظ ارزش ها.
نکته ها:
در اینجا لازم است به دو موضوع اشاره کنیم:
۱. در دنیاى امروز شعارهاى زیادى در مورد مساوات زن و مرد طنین انداز است و کنوانسیون هاى جهانى نیز آن را روز به روز داغ تر مى کنند که مطلقاً هیچ تفاوتى میان این دو جنس نیست، بنابراین هر دو مى توانند بدون هیچ گونه تفاوت مسئولیت هاى اجتماعى را بر عهده بگیرند; خواه مسأله قضاوت باشد یا فرماندهى لشکر و اداره جنگ و خواه سفرهاى فضایى، یا کاوش هاى اعماق دریاها و خلاصه مدیریت ها در تمام سطوح.
ولى با نهایت تعجب هنگامى که وارد مرحله عمل مى شوند تفاوت ها کاملا آشکار مى شود. مردان مدیریت ها را در سطوح بالا و میانه غالبا جز در موارد بسیار محدود و معدود در اختیار گرفته اند و به زنان اجازه ورود در این میدان ها را نمى دهند و در کشورهاى اروپایى و آمریکایى نیز مطلب همین است. هنگامى که سؤال مى شود که این تناقض در قول و عمل از کجاست، پاسخى براى آن ندارند.
این تناقض زاییده تفاوت واقعیّت ها با شعارهاست که در جهان امروز همه جا به چشم مى خورد. براى جلب آراى زنان در انتخابات سیاسى و خاموش کردن اعتراض هاى آنها شعار مساوات را هرچه داغ تر سر مى دهند; ولى در مرحله عمل این واقعیّت را پذیرفته اند که ساختمان روح و جسم زنان با مردان متفاوت است و هر کدام براى مسئولیتى آفریده شده اند. هر دو انسانند و هر دو صاحب حقوق فردى و اجتماعى; اما اینکه بگوییم هر دو یک جور فکر مى کنند و قابلیت براى هر کارى را دارند اشتباه بزرگى است.
الکسیس کارل، فیزیولوژیک و جراح زیست شناس معروف فرانسوى که کتابهایى با شهرت جهانى دارد در کتاب معروف خود «انسان موجود ناشناخته» مى گوید: زن و مرد به حکم قانون خلقت متفاوت آفریده شده اند و این اختلاف و تفاوت ها وظایف و حقوق آنها را متفاوت مى کند… و به علت عدم توجّه به این نکته اصلى و مهم، طرفداران نهضت آزادى زنان فکر مى کنند که هر دو جنس مى توانند یکسان تعلیم و تربیت یابند و مشاغل و اختیارات و مسئولیت هاى یکسانى به عهده گیرند. زن در حقیقت از جهات زیادى با مرد متفاوت است. یکایک سلول هاى بدن همچنین دستگاه هاى عضوى مخصوصاً سلسله عصبى نشانه جنس او را بر روى خود دارد. سپس مى افزاید: قوانین فیزیولوژى نیز همانند قوانین جهان ستارگان و آسمان ها سخت و غیر قابل تغییرند و ممکن نیست تمایلات انسانى در آنها تغییرى ایجاد کند. ما مجبوریم آنها را آن طور که هست بپذیریم (نه آن طور که مى خواهیم). آن گاه این سخن را با این جمله پایان مى دهد: زنان باید به سمت مواهب طبیعى خود و مسیر سرشت خاص خویش بدون تقلید کورکورانه از مردان بکوشند. وظیفه ایشان در راه تکامل بشریت بسیار بیشتر از مردهاست و نبایست آن را سرسرى گیرند و رها کنند.(۶)
جالب اینکه در سال هزار و نهصد و نود و پنج میلادى ده ها هزار تن از اعضاى سازمان هاى دولتى و غیر دولتى در پکن گرد هم آمدند تا سندى را که بر اساس کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض بر ضد زنان قبلاً تنظیم شده بود امضا کنند. بعضى از مواد آن به قدرى نادرست بود که مورد اعتراض سازمان ها و گروه هاى مختلف قرار گرفت. از افرادى که به اعتراض جلسه را ترک کردند خانم شارون هیر نماینده پارلمان کانادا و رییس هیأت کانادایى شرکت کننده در آن جلسه بود. او برخاست و خطاب به خبرنگاران گفت: «تساوى مورد نظر سند پکن براى زنان تساوى به ارمغان نخواهد آورد. من با اولین پرواز به وطنم باز مى گردم و سعى مى کنم تفاوت میان زن و مرد (و مسئولیت هاى آنان) را حفظ کنم همان گونه که این تفاوت در خلقت وجود دارد، چون این تفاوت هاست که ما را حفظ خواهد کرد.»(۷)
شرح این مسأله از عهده بحث کوتاه و فشرده ما خارج است، کافى است اجمالا بگوییم این شعارها نه تنها مشکلى را از زنان جهان حل نکرده بلکه آثار مخربى نیز داشته است.(۸)
بنابراین باید واقعیّت هاى مربوط به این دو جنس را دور از شعارهاى توخالى بپذیریم و بر اساس آن برنامه ریزى کنیم و هر یک را در جایگاه شایسته اجتماعى خود قرار دهیم بى آنکه کمترین ظلم و ستم یا تحقیر در حق زنان روا داریم.
۲. آنچه در کلمات مولا على(علیه السلام) در این وصیّت نامه و در بعضى خطبه هاى دیگر و کلمات قصار وارد شده مورد بحث و گفتگو از ناحیه بعضى قرار گرفته که آیا مفهوم این نامه ها و خطبه ها زن ستیزى نیست؟ ولى هرگاه ما به شأن ورود این خطبه ها و مسائل تاریخى مقارن آن بنگریم خواهیم دانست که این تعبیرات هرگز درباره همه زنان نیست، بلکه اشاره به گروه خاصى دارد که سرچشمه مفاسدى در درون خانواده یا داخل اجتماع مى شدند. مخصوصاً با توجّه به اینکه بخشى از سخنان مولا على(علیه السلام) در این باره بعد از جنگ جمل بیان شده است. سردمدار جنگ جمل، همان جنگى که بنابه روایتى هفده هزار قربانى از مسلمانان گرفت، زن بود که آتش افروز یا یکى از آتش افروزان اصلى جنگ هم او بود.
بنابراین نظر مولا به این گونه زنان است. به بیان دیگر سخنان مولا به صورت موجبه کلیه نیست، بلکه موجبه جزئیه است.
شاهد این سخن دیدگاه قرآن نسبت به زنان است که به عنوان نمونه به آیات ذیل اشاره مى شود: «(وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِّنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَیْها وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَّوَدَّهً وَرَحْمَهً إِنَّ فِى ذلِکَ لآَیات لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ); و از نشانه هاى خدا اینکه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان محبّت و رحمت قرار داد. به یقین در این نشانه هایى است براى گروهى که تفکر مى کنند».(۹)
اگر همه آنها نواقص العقول یا شر و بد باشند این آرامش از کجا پیدا مى شود.
در جاى دیگر مى فرماید: «(هُنَّ لِباسٌ لَّکُمْ وَأَنْتُمْ لِباسٌ لَّهُن); آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها (هر دو زینت هم و سبب حفظ یکدیگرید)».(۱۰)
هر گاه همه آنها داراى صفات منفى باشند چگونه مى توانند سبب زینت همسرانشان و مایه حفظ آنها گردند.
در جاى دیگر مى خوانیم: «(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِّنْ ذَکَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ); هر کس کار شایسته اى انجام دهد خواه مرد باشد یا زن در حالى که مؤمن است به طور مسلم او را حیات پاکیزه اى مى بخشیم و پاداش آنها را مطابق بهترین اعمالى که انجام مى دادند، خواهیم داد».(۱۱)
در آیه ۳۵ سوره احزاب، ده گروه از مؤمنان صالح العمل و زنان صالحه را در کنار هم قرار داده و در پایان به همه وعده اجر عظیم مى دهد، مى فرماید: (إِنَّ الْمُسْلِمینَ وَالْمُسْلِماتِ وَالْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ وَالْقانِتینَ وَالْقانِتاتِ وَالصّادِقینَ وَالصّادِقاتِ وَالصّابِرینَ وَالصّابِراتِ وَالْخاشِعینَ وَالْخاشِعاتِ وَالْمُتَصَدِّقینَ وَالْمُتَصَدِّقاتِ وَالصّائِمینَ وَالصّائِماتِ وَالْحافِظینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحافِظاتِ وَالذّاکِرینَ اللهَ کَثیراً وَالذّاکِراتِ أَعَدَّ اللهُ لَهُمْ مَغْفِرَهً وَأَجْراً عَظیماً).
در این زمینه بحث بسیار است که ذکر همه آنها ما را از کیفیت بحث هاى مربوط به نکته ها خارج مى کند; ولى براى حسن ختام به کلام خود مولا(علیه السلام) باز مى گردیم که در همین بخش از وصیّت نامه اش فرمود: «إنّ الْمَرْأَهَ رِیْحانَهٌ وَ لَیْسَتْ بِقَهْرِمانَهٌ». مى دانیم که گل و ریحان در حد ذات خود مزایاى فراوانى دارد; هم مایه آرامش خاطر است و هم زینت و هم فواید فراوان دیگر; ولى در عین حال موجودى است لطیف که اگر از آن مراقبت کافى نشود پژمرده خواهد شد. در واقع این جمله اشاره به آن است که در آنها جنبه احساس و عواطف برترى دارد در حالى که در مردان خرد بر عواطف ترجیح دارد و البتّه هنگامى که این دو با این دو ویژگى با هم بیامیزند نظام خانواده تأمین مى شود.
***
تقسیم مسئولیت ها:
در این بخش از وصیّت نامه امام(علیه السلام) دو دستور مهم در زمینه مدیریت و تعاون به فرزند دلبندش ـ و در واقع به همه انسان ها به عنوان پدرى دلسوز ـ مى دهد.
نخست مى فرماید: «براى هر یک از خدمتگذارانت کار معینى قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانى، زیرا این سبب مى شود آنها کارهاى تو را به یکدیگر وا نگذارند (و از زیر بار مسئولیت شانه تهى نکنند)»; (وَاجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَان مِنْ خَدَمِکَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ، فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلاَّ یَتَوَاکَلُوا(۱۲) فِی خِدْمَتِکَ).
تقسیم کار از مهم ترین اصول مدیریت است، زیرا بدون آن غالبا افراد در انتظار دیگران مى نشینند و مسئولیت ها را به گردن آنها مى اندازند و به هنگامى که کار زمین مى ماند در برابر مؤاخذه کارفرما به این عذر متوسل مى شوند که ما گمان کردیم دیگران این کار را انجام خواهند داد و اگر به دیگران گفته شود آنها هم همین عذر را مى آورند; ولى هنگامى که کارها و مسئولیت ها تقسیم شود هر کسى مى داند در برابر کار خود مسئول است و در انجام آن سعى و تلاش مى کند. این توصیه نشان مى دهد که امام(علیه السلام) به اصول مدیریت کاملا توجّه داشته و فرزندش را به آن توصیه مى کند.
در زمان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز در جنگ و غیر جنگ این امر نمایان بود که فردى را فرمانده میمنه لشکر و فرد دیگرى را فرمانده میسره و فرد سومى را در قلب سپاه قرار مى داد و مسئولیت ها را تعیین مى فرمود. براى جمع آورى زکات افراد خاصى مأموریت داشتند و براى کسب اطلاعات از وضع دشمنان افراد دیگرى مأموریت پیدا مى کردند و اداره امور بخش هاى کشور اسلام به افراد آگاه سپرده مى شد.
در دومین دستور مى فرماید: «قبیله و خویشاوندانت را گرامى دار، زیرا آنها پر و بال تواند که به وسیله آنها پرواز مى کنى و اصل و ریشه تواند که به آنها باز مى گردى و دست و نیروى تو که با آن (به دشمن) حمله مى کنى»; (وَأَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ، فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ، وَأَصْلُکَ الَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ، وَیَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ(۱۳)).
امام(علیه السلام) در این جمله خویشاوندان را به سه چیز تشبیه کرده که هر کدام ناظر به مطلب خاصى است; تشبیه به بال و پر، اصل و ریشه و تشبیه به دست.
تشبیه اوّل اشاره به پیشرفت و ترقى در سایه کمک هاى آنهاست و تشبیه دوم اشاره به عدم احساس تنهایى در برابر مشکلات و تشبیه سوم اشاره به مبارزه با دشمنان با کمک عشیره و خویشاوندان است.
در واقع همان گونه که اجتماع بزرگ انسان ها در سایه کمک هاى متقابل به پیشرفت هاى بى نظیر نایل مى گردد اجتماع کوچک عشیره و خویشاوندان در دل این اجتماع بزرگ نیز با تعاون بیشتر و همکارى نزدیک تر به موفقیت هاى فوق العاده اى نایل مى گردد. حتى اقوام جاهلى نیز به این حقیقت پى برده بودند و لذا پیوند با قبیله و جلب حمایت آنها در غلبه بر مشکلات در عصر جاهلیّت عرب و سایر اعصار نیز با قوت تمام دنبال مى شد. البتّه با این تفاوت که آنها در حمایت از قبیله و حمایت قبیله از آنان، حق و باطل و ظلم و عدالت را به رسمیت نمى شناختند و بدون قید و شرط، از یکدیگر کمک مى خواستند و مورد حمایت قرار مى گرفتند; ولى اسلام این حمایت متقابل را محدود به مسیرهاى حق کرد و طرفدارى از باطل را حتى آنجا که پاى پدر و مادر و برادر در میان باشد، مجاز نشمرده است.
ابن ابى الحدید نمونه هایى از حمایت قبیله نسبت به افراد مظلوم را آورده که نشان مى دهد این حمایت تا چه حد کارساز بوده است. از جمله اینکه فرزدق هر زمان مى خواست در مقابل خلفا و امرا شعرى از اشعارش را بخواند حتما نشسته مى خواند. روزى وارد بر خلیفه اموى سلیمان بن عبدالملک شد و شعرى خواند و پدران خودش را در آن ستود. سلیمان، ناراحت شد گفت: این مدح و ستایش درباره من بود یا خودت؟ فرزدق در جواب گفت: هم براى من و هم براى تو. این مسأله سبب خشم سلیمان شد به او گفت: بسیار خوب برخیز و بقیه اشعار را بخوان و بعد از این جز در حالت قیام نباید شعرى بخوانى. فرزدق گفت: نه به خدا قسم. چنین چیزى ممکن نیست مگر اینکه سر من بر تنم نباشد و به زمین افتد. سلیمان گفت: واى بر این احمقِ آلوده مادر. با صراحت با من مخالفت مى کند و فریادش بلند شد. (و قصد سویى درباره فرزدق کرد) ناگهان شنید سر و صداى زیادى بر در قصر است. سلیمان گفت: چه خبر است گفتند: قبیله بنى تمیم (قبیله فرزدق) بر در ایستاده اند و مى گویند: هرگز نباید فرزدق ایستاده شعر بخواند و ما دست به قبضه شمشیرها بردیم. سلیمان هنگامى که شرایط را سخت دید گفت: مانعى ندارد. فرزدق بنشیند و اشعارش را بخواند.(۱۴)
***
همه چیز خود را به خدا بسپار:
سرانجام امام(علیه السلام) در آخرین بخش این وصیّت نامه به فرزندش دو دستور مى دهد که همه چیز در آن دو جمع است; نخست مى فرماید: «دین و دنیایت را نزد خدا به امانت بگذار»; (اسْتَوْدِعِ(۱۵) اللهَ دِینَکَ وَدُنْیَاکَ).
سپس مى افزاید: «و از او بهترین مقدرات را براى امروز و فردا، دنیا و آخرتت بخواه و سلام بر تو»; (وَاسْأَلْهُ خَیْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَهِ وَالاْجِلَهِ، وَالدُّنْیَا وَالاْخِرَهِ، وَالسَّلاَمُ).
بدیهى است هیچ کس بهتر از خدا نمى تواند دین و دنیاى انسان را حفظ کند و هیچ کس بهتر از او نمى تواند بهترین مقدرات را براى دنیا و آخرت انسان تأمین کند. او سرچشمه همه خیرات و منبع تمام برکات است و هرکس هرچه دارد از او دارد همان گونه که در قرآن مى خوانیم: «(بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىْء قَدیرٌ); تمام خوبیها به دست توست و تو بر هر چیزى توانایى».(۱۶)
شک نیست که هم دنیاى انسان آفاتى دارد و هم دین انسان و البتّه آفات دین بیشتر است و این آفات به قدرى زیاد و متنوع است که غلبه بر آنها جز با استمداد از ذات پاک خداوند امکان پذیر نیست.
و به گفته مولوى:
صد هزاران دام و دانه است اى خدا   ***  ما چو مرغان حریص و بى نوا
دم به دم وابسته دام نُوایم   ***  هر یکى گر باز و سىمرغى شویم
مى رهانى هر دمى ما را و باز  ***  سوى دامى مى رویم اى بى نیاز
گر هزاران دام باشد هر قدم   ***  چون تو با مایى نباشد هیچ غم
***
پی نوشت:
۱ . «افن» به معناى نقصان و کمبود فکر و خرد است. 
۲ . «قهرمان» در اصل لغت فارسى است که به ادبیات عرب منتقل شده و به معناى مدیر و کافرما و وکیل دخل و خرج است و گاه به معناى پهلوان و شجاع نیز آمده است. 
۳ . «لا تعد» به معناى تجاوز نکن از ریشه «عدو» بر وزن «سرو» به معناى تجاوز گرفته شده است. 
۴ . «التغایر» از ریشه «غیرت» به معناى شدت عمل در جهت حفظ نوامیس یا سرمایه هاى مهم دیگر است. 
۵ . «ریب» (با توجّه به فتح یاء) جمع «ریبه» بر وزن «غیبت» به معناى شک و سوء ظ
۶ . انسان موجود ناشناخته، ص ۱۰۰ به بعد، چاپ سوم. 
۷ . به نقل از گزارش توصیفى اجلاس پکن، شوراى فرهنگى اجتماعى زنان، ص ۱۰. 
۸ . براى کسب اطلاعات بیشتر مى توانید به دائره المعارف فقه مقارن، ج ۱، ص ۸۴-۸۹ مراجعه کنید. 
۹ . روم، آیه ۲۱. 
۱۰ . بقره، آیه ۱۸۷ . 
۱۱ . نحل، آیه ۹۷ .
۱۲ . «یتواکلوا» از ریشه «تواکل» و «وکالت» گرفته شده و «تواکل» آن است که هر کسى کار خود را به دیگرى بگذارد و شانه از آن تهى کند. 
۱۳ . «تصول» از ریشه «صوله» بر وزن «دوله» به معناى حمله کردن گرفته شده است. 
۱۴ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۲۸.
۱۵ . در بسیارى از نسخ نهج البلاغه به جاى صیغه امر «استَوْدِع» و «اسئلْ» صیغه متکلم وحده آمده است که مفهومش این است که من دین و دنیاى تو را به خدا مى سپارم و بهترین مقدرات را براى دنیا و آخرت تو از پیشگاه او مى طلبم. البتّه مفهوم هر دو در واقع یکى است، هرچند نسخه اخیر مناسب تر به نظر مى رسد مخصوصاً با توجّه به تعبیر به «لک». 
۱۶ . آل عمران، آیه ۲۶.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *