خطبه شماره ۷۷: نکوهش بنی امیه

خطبه شماره ۷۷: نکوهش بنی امیه

صوت متن:

صوت ترجمه:

و من کلام له (علیه السلام) و ذلک حین منعه سعید بن العاص حقه:
إِنَّ بَنِی أُمَیَّهَ لَیُفَوِّقُونَنِی تُرَاثَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) تَفْوِیقاً، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِیتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَهَ.
[قال الشریف: و یروى التراب الوذمه و هو على القلب قال الشریف و قوله (علیه السلام) لیفوقوننی أی یعطوننی من المال قلیلا کفواق الناقه و هو الحلبه الواحده من لبنها. و الوذام جمع وذمه و هی الحزه من الکرش أو الکبد تقع فی التراب فتنفض].
(آنگاه که در زمان عثمان در سال ۳۳ هجرى، سعید بن عاص، حق مسلّم امام على علیه السّلام را جهت محاصره اقتصادى، از آن حضرت منع کرد، فرمود).
بنى امیّه، از میراث پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم جز اندک چیزى، به من نمى پردازند، سوگند به خدا اگر زنده ماندم، بنى امیّه را از حکومت دور مى کنم چونان قصّابى که شکمبه خاک آلوده را دور مى افکند. 
(مى گویم: و «التّراب الوذمه» نیز روایت شد، که درست نیست و قلب در عبارت است. سخن امام که فرمود «لیفوقوننى» یعنى اندک اندک از مال به من مى دهند، چونان که بچّه شتر را اندک اندک شیر مى خورانند و یک بار شیر از شتر مى دوشند. و «وذام» جمع «و ذمه» پاره اى از شکمبه یا جگر است که در خاک بیفتد و سپس آن را بردارند).
 

این بخشى از سخنان آن حضرت است که آن را در زمان «عثمان»، به هنگامى که «سعید بن عاص» حق مسلّم امام علیه السلام را از بیت المال (به منظور قرار دادن امام در تنگناهاى اقتصادى) دریغ داشت، بیان فرمود.

خطبه در یک نگاه:
این کلام همانگونه که در بالا اشاره شد زمانى از امام صادر شد که «عثمان» بر مسلمانان حکومت مى کرد و اطرافیان او بیت المال اسلام را در اختیار گرفته بودند و
 حیف و میل هاى عجیبى صورت مى گرفت، هواخواهان او از «بنى امیّه» بر پستهاى کلیدى کشور اسلام حکومت داشتند. از جمله «سعید بن عاص» والى «کوفه» بود؛ او هدایایى تهیه کرده و به مدینه فرستاد و به حامل آنها (حارث بن حُبیش) سفارش کرد این پیام را به امام علیه السلام برساند که من براى هیچ کس- جز «عثمان»- بیش از آنچه براى شما فرستاده ام، نفرستادم! در واقع مى خواست منّتى بر امام بگذارد.
امام علیه السلام در جواب، سخن بالا را فرمود. اشاره به اینکه آنچه او فرستاده است مقدار ناچیزى از حق من است، سپس با صراحت و شجاعت فرمود: اگر زنده بمانم و قدرت را در دست گیرم «بنى امیه» را از مقامى که غاصبانه به چنگ آورده اند، کنار مى زنم و حقارت واقعى آنها را به مردم نشان مى دهم.

نمونه اى از جنایات بنى امیّه:
در میان سیاستمداران مادّى دنیا، از قدیم این رسم بوده است که مخالفان خود را از نظر اقتصادى در تنگنا قرار مى دادند، تا آنها به خود مشغول شوند و از دیگران باز بمانند، حتّى در آنجا که به ظاهر مى خواستند دست محبّت را به سوى مخالفان دراز کنند، باز این اصل را رعایت مى کردند که چیز کمى را در اختیار آنها بگذارند.
در این کلام امام(علیه السلام) با تعبیر جالبى به این معنا اشاره فرموده، مى گوید: «بنى امیّه از میراث محمد(صلى الله علیه وآله) جز مقدار کمى در اختیار من نمى گذارند: به اندازه یک بار دوشیدن شیر شتر!» (إِنَّ بَنِی أُمَیَّهَ لَیُفَوِّقُونَنِی(۱) تُرَاثَ مُحَمَّد(صلى الله علیه وآله) تَفْوِیقاً).
تعبیر «یُفَوِّقُونَنِى»- از مادّه «فَوَاقُ النَّاقَهِ» یعنى یک بار شیر شتر را دوشیدن- اشاره لطیفى به کمى هدایاى آنهاست; گویى خلافت، به منزله مرکب راهوار شیردهى است که آنها از همه چیزش بهره مى گیرند و گه گاه تنها به اندازه یک بار دوشیدن، در اختیار آن حضرت قرار مى دهند. بعضى گفته اند: «فواق» مفهومى کمتر از این دارد و آن، به اندازه مقدار شیرى است که در یک بار فشار دادن انگشتان، بر پستان حیوان، فرو مى ریزد و مطابق این تفسیر، تعبیر امام(علیه السلام) بسیار گویاتر خواهد بود.
تعبیر به «تراث محمّد» ممکن است اشاره به فدک و مانند آن باشد و یا اشاره به کلّ برنامه هاى اسلام که در مفهوم وسیعِ میراث، داخل مى شود; زیرا تمام شکوفایى هاى اقتصادى کشور اسلام، به برکت آیین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) صورت گرفت و رهین خدمات آن حضرت بود; بنابراین، همه آنها میراث محمد(صلى الله علیه وآله) محسوب مى شود و على(علیه السلام) سهم عظیمى، نه تنها به خاطر خویشاوندى بلکه به خاطر جانفشانى هایش در طریق اسلام، در آنها داشت.
درست است که على(علیه السلام) زندگى زاهدانه اى داشت، ولى همیشه در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) سهم خود را از غنایم مى گرفت وبه نیازمندان مى داد.
سپس در ادامه این سخن مى افزاید: «(آنها با این کار خود، نمى توانند مرا فریب دهند و از تصمیم نهایى باز دارند) به خدا سوگند! اگر زنده بمانم آنها را از صحنه حکومت اسلامى بیرون خواهم ریخت; همانگونه که قصّاب اعضاى درون شکم حیوان را که به روى زمین مى افتد، پاک مى کند!» (وَ اللّهِ لَئِنْ بَقِیتُ لَهُمْ لاََنْفُضَنَّهُمْ(۲) نَفْضَ الَّلحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَهَ!)
تشبیه «بنى امیّه» به خاکهایى که محتویات شکم حیوان مانند جگر و معده روى آن بیافتد و آلوده شود، اشاره به نهایت آلودگى و پستى آنهاست. آنها – به گواهى اعمالشان در زمان «عثمان»- چنان آلوده بودند که عموم مسلمانان از آنها متنفّر شدند; به گونه اى که همه مى خواستند این شجره خبیثه براى همیشه از سرزمین اسلام قطع گردد و این باند کثیف از صحنه جامعه اسلام، طرد شود، و بیت المال از چنگ آنها به در آید!
مرحوم سیّد رضى در پایان این خطبه مى نویسد: «و یروى «التُّرَابُ الْوَذِمَهُ» وَ هُوَ عَلَى الْقَلْبِ. قال الشّریف: و قوله علیه السلام «لَیُفَوِّقُونَنِی» اى: یُعْطُونَنِی مِنْ الْمَالِ قَلِیلاً کَفُوَاقِ النَّاقَهِ. وَ هُوَ الْحَلْبَهُ الْوَاحِدهُ مِنْ لَبَنِهَا. وَ الْوِذَامُ: جَمْعُ وَذَمَه، وَ هِىَ الْحُزَّهُ مِنَ الْکَرْشِ، أَوِ الْکَبِدِ تَقَعُ فِی التُّرَابِ فَتُنْفَضُ;
در بعضى از روایات به جاى «اَلْوِذَامُ التَّرِبَهُ»، «التُّرَابُ الْوَذِمَهُ» -که عکس آن است- نقل شده (ولى مفهوم هر دو یکى است) و اشاره به اشیاى با ارزشى است که گاه آلوده مى شود، و باید آلودگى ها را از آنها سترد.
سپس مى افزاید: جمله «لَیُفَوِّقُونَنِی» به این معنا است که «بنى امیّه» کمى از مال را در اختیار من مى گذارند; مانند «فواق ناقه» یعنى یک بار دوشیدن شیر شتر. و «وِذام» جمع «وَذَمه» به معناى قطعه اى از معده، یا جگر حیوان است که جدا شود و روى خاکها بیفتد و قصّاب آن را از آلودگى پاک کند و خاک آلوده را جدا سازد.
***
نکته ها:
۱- سعید بن عاص را بهتر بشناسیم:
همان گونه که در شرح خطبه، گفته شد «سعید بن عاص» والى مدینه هدایاى مختصرى خدمت امام(علیه السلام) آورد، در حالى که اظهار مى داشت، بیشترین هدیه بعد از هدیه اى است که براى «عثمان» آورده است. گویى مى خواست منّتى از این جهت بگذارد که امام(علیه السلام) جواب قاطعى به او فرمود.
«سعید» از طائفه «بنى امیّه» و از دودمان قریش است و زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را درک کرد و از فرماندهان لشکرهاى فاتح اسلام بود. در واقع در دامان «عمر بن خطاب» پرورش یافته بود و عثمان او را والى کوفه کرد. هنگامى که به کوفه آمد خطبه اى خواند و اهل کوفه را به دشمنى و خلاف متهم ساخت. مردم کوفه شکایت او را به عثمان کردند و عثمان سرانجام او را به مدینه بازگرداند و او تا هنگامى که مردم بر ضد عثمان قیام کردند، در مدینه بود و از او دفاع مى کرد و با انقلابیون به مقابله برخاست، تا این که عثمان کشته شد. او ناچار به سوى مکّه رفت و در آنجا بود تا زمانى که «معاویه» غصب خلافت نمود. «معاویه»، «سعید» را براى حکمرانى مدینه انتخاب کرد و او تا پایان عمرش بر مدینه حکومت مى کرد. او در جنگ «جمل» و «صفّین» کناره گیرى کرد و به هیچ یک از دو طرف نپیوست. مردى متکبّر و خشن و سختگیر بود و در سخن گفتن مهارت داشت. قصر بزرگى در مدینه براى خود ساخته بود که آثارش سالها باقى ماند. مرگ او در سال ۵۳ یا ۵۹ هجرى اتّفاق افتاد(۳).
۲- بنى امیّه را بهتر و دقیقتر بشناسیم:
بنى امیّه طایفه اى از قریش هستند که به «امیّه بن عبد شمس بن عبد مناف» منسوبند و دوران حکومت آنها از «معاویه بن ابوسفیان» در سال ۴۱ هجرى آغاز و به «مروان حمار» یا مروان دوم، که چهاردهمین آنان است در سال ۱۳۲ هجرى ختم مى شود.
حکومت امویان اگر چه در سال ۱۳۲ هجرى منقرض گردید، ولى پس از چندى، شخصى از همین خاندان در اندلس حکومتى تشکیل داد. توضیح این که: اندلس در سالهاى بین ۹۱ تا ۹۳ هجرى به وسیله مسلمین فتح شد و از این تاریخ تا سال ۱۳۸ مانند دیگر ممالک اسلامى، حکّامى که از سوى خلفاى اسلامى فرستاده مى شدند آن سرزمین را اداره مى کردند. در سال ۱۳۸ هجرى، «عبدالرّحمن اوّل» یکى از نواده هاى «هشام بن عبدالملک» دهمین حاکم اموى که از قتل عباسیان رهایى یافته بود، پس از چند سال سرگردانى، از اوضاع درهم ریخته اسپانیا (اندلس) و اختلاف بربرها و قبایل عرب استفاده کرد و مصمّم شد در آن سرزمین به رغم دستگاه عبّاسیان، حکومتى براى خود تشکیل دهد. «عبد الرّحمن» و نسل او مدت دو قرن در آن سرزمین حکومت کردند; تا این که در آغاز قرن پنجم، شورش و انقلابى در آنجا برپا شد و این حکومت سرنگون گشت.(۴)
الف: بنى امیّه در قرآن مجید:
«وَ إِذْ قُلْنَا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِی أَرَیْنَاکَ إِلاَّ فِتْنَهً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیَاناً کَبیراً; (یادآور) زمانى را که به تو گفتیم: پروردگارت احاطه کامل به مردم دارد; و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم، فقط براى آزمایش مردم بود; همچنین شجره ملعونه [= درخت نفرین شده] را که در قرآن ذکر کرده ایم. ما آنها را بیم داده (و انذار) مى کنیم; امّا جز طغیان عظیم، چیزى بر آنها نمى افزاید.»(۵)
جمعى از مفسّران شیعه و اهل سنّت نقل کرده اند که این خواب اشاره به جریان معروفى است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در خواب دید میمون هایى از منبر او بالا مى روند و پایین مى آیند، بسیار از این مسأله غمگین شد، آن چنان که بعد از آن، کمتر مى خندید. (این میمون ها را به بنى امیّه تفسیر کرده اند که یکى بعد از دیگرى بر جاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نشستند در حالى که از یکدیگر تقلید مى کردند و افرادى فاقد شخصیّت بودند و حکومت اسلامى و خلافت رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) را به فساد کشیدند).
«فخر رازى» در تفسیر خود، روایتى در این زمینه از «ابن عبّاس» مفسّر معروف اسلامى نقل مى کند. همچنین در حدیثى از «عایشه» نقل شده که رو به «مروان» کرد و گفت: «لَعَنَ اللّهُ أَبَاکَ وَ أَنْتَ فِی صُلْبِهِ فَأَنْتَ بَعْضُ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ; خدا پدر تو را لعنت کرد در حالى که تو در صلب او بودى; بنابراین، تو بخشى از کسى هستى که خدایش لعن کرده است!»(۶)
علاوه بر آیه فوق، در تفسیر آیه ۲۶ سوره ابراهیم نیز، مطابق بعضى روایات، «شجره خبیثه» به «بنى امیّه» تفسیر شده است.(۷)
ب: بنى امیّه در احادیث اهل سنّت:
در کتاب «کنزالعمّال» که از مجامع روایتى اهل سنّت است، روایت شده که روزى «ابوبکر» با «ابوسفیان» در افتاد و با خشونت او را مذمّت نمود. پدرش «ابوقحافه» به وى گفت: «با ابوسفیان بدین گونه سخن مى گویى؟!» گفت: «اى پدر! خداوند به سبب اسلام، خانواده هایى را بالا برد و اعتبار بخشید و خانواده هایى را به زمین زد و از اعتبار بینداخت. خاندان من از جمله خانواده هایى است که خدا آن را بالا برد و خاندان ابوسفیان از آن خانواده هایى است که خدا بر زمینشان زده است.»(۸)
از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روایت شده که فرمود: «نخستین کسى که سنّت مرا دگرگون مى سازد، مردى از بنى امیّه است».(۹)
و نیز فرمود: «پس از من چه رنجها و مصیبت هایى همچون کشتار و آوارگى از سوى بنى امیّه به اهل بیتم وارد آید و در میان خویشاوندان ما، از همه سر سخت تر در بغض و عداوت با ما، بنى امیّه اند و بنى مغیره و بنى مخزوم!»(۱۰)
از امیرالمؤمنین(علیه السلام) روایت شده که: «هر امّتى را آفتى باشد و آفت این امّت بنى امیه است!»(۱۱)
ج: بنى امیّه در نهج البلاغه:
«امیرالمؤمنین(علیه السلام)» در بعضى از خطبه هاى «نهج البلاغه» به بنى امیّه و تباهکارى هاى آنان و مفاسدى که براى اسلام و مسلمانان به وجود آوردند، اشاره نموده است. خطبه هاى ۷۷ و ۹۳ و ۹۸ از این دسته اند. على(علیه السلام) در خطبه ۹۳ به صراحت حکومت بنى امیّه را به عنوان بزرگترین و وحشتناکترین فتنه ها بر امّت اسلام معرفى مى کند و آن را فتنه اى کور و تاریک مى داند: (ألاَ وَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیْکُمْ فِتْنَهُ بَنِی أُمَیَّهَ فَإِنَّهَا فِتْنَهٌ عَمْیَاءُ مُظْلِمَهٌ…).
د: تبهکارى هاى حکومت بنى امیّه:
جنایات و مفاسدى که حکومت «بنى امیّه» در تاریخ اسلام به وجود آورد، فراوان است; به گونه اى که ذکر و بررسى آنها خود به کتاب مفصّلى نیازمند مى باشد. در اینجا به تناسب بحث، تنها به پاره اى از آنها اشاره مى کنیم:
۱- انحراف خلافت اسلامى از مسیر صحیح خود و تبدیل آن به سلطنت
معاویه خود تصریح مى کرد که خلافت را نه با محبّت و دوستى مردم و نه رضایت آنها از حکومت او، بلکه با شمشیر به دست آورده است.(۱۲)
«جاحظ» مى گوید: «معاویه سالى را که به قدرت رسید «عام الجماعه» نامید; در حالى که آن سال، «عام فرقه و قهر و جبر و غلبه بود». سالى که امامت به سلطنت و نظام کسرایى تبدیل شد و خلافت غصب شده و قیصرى گردید».(۱۳)
زندگى اشرافى «معاویه» و شیوه رفتار او در کار خلافت، سبب شد تا «سعدبن ابى وقّاص» نیز در وقت ورود بر او، وى را «ملک» خطاب کند.(۱۴)
مورّخان معاویه را اوّلین شاه خوانده اند.(۱۵) «سعید بن مسیّب» مى گفت: معاویه اوّلین کسى بود که خلافت را به سلطنت تبدیل کرد.(۱۶)
مورّخ معروف «یعقوبى» بعضى از کارهاى معاویه را که نشانه هاى نظام سلطنت است، نام برده مانند: نشستن بر تخت سلطنت و نشاندن دیگران در پایین آن و انتخاب بهترین مالهاى مردم و اختصاص آنها به خود.(۱۷)
«ابو الاعلى مودودى» در کتاب «خلافت و ملوکیّت» چند ویژگى براى تفاوت نظام سلطنتى معاویه، با خلافت پیش از وى بر شمرده است:
۱- دگرگونى روش تعیین خلیفه. خلفاى پیشین، خود براى کسب خلافت قیام نمى کردند; ولى معاویه با هر وسیله اى در پى آن بود تا به هر صورتى که شده بر مسند خلافت تکیه زند.
۲- دگرگونى در روش زندگى خلفا و استفاده از روش پادشاهى روم و ایران.
۳- چگونگى مصرف بیت المال. در دوره «معاویه» بیت المال به صورت ثروت شخصى شاه و دودمان شاهى در آمد و کسى نیز نمى توانست درباره حساب و کتاب بیت المال از حکومت باز خواست کند.
۴- پایان آزادى ابراز عقیده و امر به معروف و نهى از منکر. این روش از عهد معاویه با کشتن «حجر بن عدى» آغاز شد.
۵- پایان آزادى دستگاه قضایى اسلام.
۶- خاتمه حکومت شورایى.
۷- ظهور تعصّبات نژادى و قومى.
۸- نابودى برترى قانون.(۱۸)
۲- مسخ و تحریف حقایق و معارف اسلامى، مانند:
۱- ناسزا و دشنام گویى نسبت به ساحت مقدس امیرالمؤمنین على(علیه السلام) و جعل احادیث در مذمّت آن حضرت و مدح معاویه.
معاویه خود مى گفت سبّ و لعن على(علیه السلام) باید آن قدر گسترش یابد تا کودکان با این شعار بزرگ شده و جوانان با آن پیر شوند و هیچ کس از او فضیلتى نقل نکند.(۱۹)
وقتى از «مروان حکم» سؤال شد که چرا چنین مى کنید؟ در پاسخ گفت: «لاَ یَسْتَقِیمُ لَنَا الاَْمْرُ إِلاَّ بِذلِکَ; حکومت جز به این صورت براى ما سامان نمى یابد.»(۲۰)
«ابن ابى الحدید» نوشته است که معاویه گروهى از صحابه و تابعین را برانگیخت تا بر ضدّ «امام على(علیه السلام)» احادیثى نقل کنند. از جمله آنها «ابوهریره»، «عمرو بن العاص»، «مغیره بن شعبه» و «عروه بن زبیر» بودند.(۲۱)
۲- ترویج عقیده جبر در میان مسلمانان
از معاویه نقل شده که مى گفت: «عمل و کوشش هیچ نفعى ندارد، چون همه کارها به دست خداوند است».(۲۲) این سخن معاویه نه از روى اعتقاد، بلکه براى تحمیل خلافت خود بر مردم بود; چنان که از او نقل شده که مى گفت: «هذِهِ الْخِلاَفَهُ أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اللّهِ وَ قَضَاءٌ مِنْ قَضَاءِ اللّهِ; خلافت من یکى از فرمانهاى خدا است و از قضا و قدر پروردگار مى باشد».(۲۳)
«زیاد بن ابیه» حاکم معاویه در «بصره» و «کوفه» ضمن خطبه معروف خود گفت: «اى مردم! ما مدیر و مدافع شما هستیم و شما را با سلطنتى که خداوند به ما داده اداره مى کنیم».(۲۴)
۳- به شهادت رساندن پیشوایان و شخصیتهاى بزرگ اسلامى همچون امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و زید بن على بن الحسین(علیه السلام) و حجر بن عدى.
۴- تخریب کعبه معظّمه و مسجد الحرام در زمان یزید به وسیله منجنیق.
۵- سلب امنیّت از مردم.
در زمان ولایت «زیاد بن ابیه» پدر «عبیداللّه» در «عراق» مَثَلى رایج شد به این مضمون: «أُنْجُ سَعْدُ فَقَدْ هَلَکَ سَعِیدٌ; یعنى به سعد مى گفتند مواظب خودت باش که سعید را کشتند!» اشاره به این که بدون تحقیق و با کمترین بهانه اى، خون بیگناهان را مى ریختند.(۲۵)
۶- شکنجه و تحقیر امّت اسلامى.
یکى از نشانه هاى این تحقیر، داغ نهادن بر صورت و گردن برخى از شیعیان بود، چنان که «حجّاج بن یوسف» بر گردن «انس بن مالک» و «سهل بن سعد» و دست «جابر بن عبداللّه انصارى» به جرم دوستى با على(علیه السلام) داغ نهاد.(۲۶)
جنایات و تبهکارى هاى بنى امیّه و مفاسدى که در جهان اسلام به بار آوردند بسیار بیش از آن است که در بالا گفته شد. آنچه گذشت گوشه اى از آن بود و اگر تمام آن جمع آورى شود، کتاب بزرگى خواهد شد و بسیار شگفت آور است که بعضى از نا آگاهان، حکومت بنى امیّه را به عنوان حکومت موفّقى در جهان اسلام قلمداد مى کنند! و این نشان مى دهد که کمترین مطالعه اى درباره آنها و افکار و اعمال و رفتارشان ندارند.(۲۷)
***
پی نوشت:
۱. «لَیُفَوِّقُونَنى» از مادّه «فواق» (بر وزن رواق) به گفته بسیارى از علماى لغت، در اصل به معناى فاصله اى است که در میان دو مرتبه دوشیدن شیر از پستان مى باشد و بعضى آن را به معناى فاصله اى که میان بازکردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر است، مى دانند و از آنجا که پستان بعد از دوشیدن شیر، در استراحت فرو مى رود، این واژه گاهى در معناى آرامش و استراحت نیز بکار رفته و «افاقه مریض» یا «افاقه دیوانه» هنگامى که سالم شود و یا بر سر عقل آید، به همین مناسبت است. این واژه در کلام بالا اشاره به مقدار کمى از مال است که «بنى امیّه» از «بیت المال» در عصر عثمان در اختیار امام(علیه السلام) مى گذاشتند. 
۲. «لاََنْفُضَنَّهُم» از مادّه «نَفْض» (بر وزن نبض) به معناى تکان دادن چیزى براى جدا شدن آنچه بر آن است مى باشد و به تعبیر فارسى به معناى «تکانیدن» است و به همین جهت، به زنانى که فرزند بسیار مى آورند «نفوض» گفته مى شود. این واژه در مورد ریختن میوه ها از درخت نیز به کار مى رود. 
۳.الأعلام زِرِکْلى، جلد ۳، صفحه ۹۶. 
۴. سیّد مصطفى حسینى دشتى، معارف و معاریف، جلد ۳، ذیل واژه «بنى امیّه».
۵. سوره اسراء آیه ۶۰. 
۶. تفسیر فخر رازى، جلد ۲۰، صفحه ۲۳۷.
۷. براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد ۱۰، صفحه ۳۴۱ و جلد ۱۲، صفحه ۱۷۲ به بعد، مراجعه کنید. 
۸. کنز العمّال، جلد ۱، صفحه ۲۹۹.
۹. کنز العمّال، حدیث ۳۱۰۶۲.
۱۰. کنزل العمّال، حدیث ۳۱۰۷۴.
۱۱. کنز العمّال، حدیث ۳۱۷۵۵. 
۱۲. العقد الفرید، جلد ۴، صفحه ۸۱ و ۸۲.
۱۳. رساله الجاحظ فى بنى امیّه، صفحه ۱۲۴; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد ۲، صفحه ۳۹۶.
۱۴. مختصر تاریخ دمشق، جلد ۸، صفحه ۲۱۰ و تاریخ یعقوبى، جلد ۲، صفحه ۲۱۷.
۱۵. تاریخ الخلفا، صفحه ۲۲۲.
۱۶. تاریخ یعقوبى، جلد ۲، صفحه ۲۳۲; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد ۲، صفحه ۳۹۶.
۱۷. تاریخ یعقوبى، جلد۲، صفحه ۲۳۲; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد۲، صفحه ۳۹۶. 
۱۸. خلافت و ملوکیّت، صفحه ۱۸۸ تا ۲۰۷; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد ۲، صفحه ۴۰۷-۴۰۸.
۱۹. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۴، صفحه ۵۷.
۲۰. انساب الاشراف، جلد ۱، صفحه ۱۸۴; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد ۲، صفحه ۴۰۹.
۲۱. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۴، صفحه ۶۳. 
۲۲. حیاه الصحابه، جلد ۳، صفحه ۵۲۹; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد ۲ صفحه ۴۱۰.
۲۳. مختصر تاریخ دمشق، جلد ۹، صفحه ۸۵.
۲۴. تاریخ طبرى، جلد ۵، صفحه ۲۲۰; به نقل از تاریخ سیاسى اسلام، جلد ۲، صفحه ۴۱۰.
۲۵. به نقل از: حسین نفس مطمئنّه، صفحه ۱۰. 
۲۶. همان مدرک.
۲۷. سند خطبه: این سخن را بسیارى از مورّخان و راویان اخبار نقل کرده اند. از جمله «ابوالفرج اصفهانى» که قبل از سیّد رضى مى زیسته در کتاب «اغانى» این سخن را از «حارث بن حبیش» نقل کرده که گفت «سعید بن عاص»(امیر کوفه) مرا با هدایایى به سوى «على» علیه السلام فرستاد و به آن حضرت نوشت: من براى هیچ کس بیش از آنچه به سوى شما فرستادم، نفرستاده ام. «حارث» مى گوید: من خدمت على علیه السلام رسیدم و هدایا و پیام را رساندم. امام علیه السلام این سخن را بیان فرمود (البتّه آنچه ابوالفرج آورده با آنچه در نهج البلاغه است کمى تفاوت دارد، امّا مضمون یکى است). افراد دیگرى مانند «ازهرى» در «تهذیب اللّغه» و «ابن دُرید» در کتاب «المؤتلف و المختلف» و «ابو موسى محمّد بن ابى المدینى اصفهانى» در «مستدرکاتى» که بر کتاب «الجمع بین الغریبین» آورده، نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۷۹- ۸۰).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *