خطبه شماره ۸۵: خداشناسی، عبرت‌پذیری و وصف بهشت

خطبه شماره ۸۵: خداشناسی، عبرت‌پذیری و وصف بهشت

صوت متن:

صوت ترجمه:

بخش اول: شناخت خدا

وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ، الاْوَّلُ لاَ شَىْءَ قَبْلَهُ، وَ الآخِرُ لاَ غَایَهَ لَهُ، لاَتَقَعُ الاَْوْهَامُ لَهُ عَلَى صِفَه، وَلاَ تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَى کَیْفِیَّه، وَلاَ تَنَالُهُ التَّجْزِئَهُ وَالتَّبْعِیضُ، وَلاَتُحِیطُ بِهِ الاَْبْصَارُ وَالْقُلُوبُ.

و گواهى مى دهم که خدایى نیست جز خداى یکتا، آغاز، اوست که پیش از او چیزى نیست، و پایان همه اوست که بى نهایت است. پندارها براى او صفتى نمى توانند فراهم آورند، و عقل ها از درک کیفیّت او درمانده اند، نه جزئى براى او مى تواند تصوّر کرد و نه تبعیض پذیر است، و نه چشم ها و قلب ها مى توانند او را به درستى فرا گیرند.

در این خطبه هشت صفت از صفات جلال خداوند آمده است (به اضافه، اشاراتى که به مسأله مرگ و درجات و مقامات معنوى دارد).

خطبه در یک نگاه:
در این خطبه امام علیه السلام به سه مسأله مهمّ اشاره فرموده است: نخست: بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است که با تعبیراتى کوتاه و پرمعنا ذکر شده است
.
دوم: توجّه دادن مردم به درس هاى عبرت برخاسته از حوادث مختلف زندگى، مخصوصاً مرگ و میرها که در انتظار همه انسان ها است.
در بخش سوم: اشاره به درجات و مقامات بهشتى «اولیاء اللّه» و نعمت هاى بى پایان آن شده، که همیشگى و جاودانى است
.
تعبیرات «سیّد رضى» در این خطبه که با کلمه «منها» آنها را از یکدیگر جدا نموده، نشان مى دهد خطبه وسیعتر و گسترده تر از اینها بوده و «سیّد رضى» مانند همیشه، گلچینى از این خطبه را بیان نموده است.

در طریق معرفت خداوند:
علماى عقاید، صفات ذات خدا را به دو بخش تقسیم مى کنند: صفات جمال و صفات جلال. «صفات جمال» به صفاتى مى گویند که جنبه اثباتى دارد، مانند: علم و قدرت; و «صفات جلال» را به صفاتى مى گویند که جنبه نفى دارد، مانند: نداشتن شریک وشبیه; و چون از هشت وصفى که در بخش اوّل این خطبه آمده است، بعضى جنبه اثباتى دارد و بعضى جنبه نفى، معلوم مى شود آنچه در عنوان این خطبه، به عنوان «هشت صفت از صفات جلال» آمده، بر طبق اصطلاح علماى عقاید نیست; بلکه جلال در اینجا به معناى لغوى و اشاره به عظمت این صفات است، خواه جنبه نفى داشته باشد، خواه اثبات.
به هر حال، از آنجا که معرفت خداوند و شناختِ صفات جمال و جلال او، سرچشمه هر خیر و خوبى و ریشه تمام فضایل اخلاقى و اعمال صالح است، امام(علیه السلام) در آغاز بسیارى از خطبه ها به گوشه اى از صفات پروردگار، اشاره مى نماید و دلها را متوجّه عظمت ذات پاک او و اوصاف جمال و جلال او مى فرماید و در این بخش از خطبه – همان طور که در بالا آمد- به هشت صفت اشاره مى کند.
نخست مى فرماید: «گواهى مى دهم که معبودى جز ذات پاک او نیست، یگانه است و همتایى ندارد.» (و أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ).
درست است که در این جمله، سه وصف براى خدا ذکر شده: نفى معبودى جز خدا، یگانگى او، و نداشتن شریک و همتا; ولى پیدا است که این هر سه وصف، به یک حقیقت باز مى گردد و آن یگانگى او است در ذات و صفات و عبودیّت. و از آنجا که اساس صفات خداوند، توحید است، قبل از همه، به سراغ توحید رفته و چنان که خواهیم دید، صفات هفت گانه دیگر، از همین وصف توحید، سرچشمه مى گیرد.
در دومین وصف مى فرماید: «همان مبدأ نخستینى که پیش از او، چیزى نبوده است.» (الاَْوَّلُ لاَشَیْءَ قَبْلَهُ).
این یکى از نشانه هاى بى همتایى او است; چرا که او وجودى است بى نهایت و چنین وجودى، ازلى است و وجود ازلى قبل از هر چیز بوده و بعد از هر چیز خواهد بود، چرا که اگر چیزى قبل از آن باشد، ازلیّت او نفى مى شود.
در سومین صفت مى فرماید: «او آخرى است که پایانى ندارد.» (وَ الاْخِرُ لاَغَایَهَ لَهُ).
همان گونه که در بالا اشاره شد، این نتیجه بى پایان بودن ذات او است و به تعبیر دیگر: بى همتایى او.
روشن است که وصف دوم و سوم جنبه اثباتى دارد: اوّلیّت او در ازل، و آخر بودن او در ابد.
در چهارمین صفت مى فرماید: «اندیشه ها، کنه صفاتش را درک نکنند.» (لاَتَقَعُ الاَْوْهَامُ(۱) لَهُ عَلَى صِفَه).
مى دانیم عقل ما محدود است و جز امور محدود را درک نمى کند; بنابراین، ذات بى پایان خدا و صفات نامحدودش که عین ذات او است نیز، در وهم نمى گنجد و به تعبیر دیگر: اگر ما به صفات او آگاهى داریم، از قبیل علم اجمالى است و الاّ علم تفصیلى درباره ذات و صفاتش براى مخلوقات، امکان پذیر نیست.
از آنچه در بالا گفته شد، معلوم شد که «اوهام» در اینجا به معناى اندیشه ها است منتهى در آنجایى که اندیشه، نارسایى پیدا مى کند از آن تعبیر به «وهم» مى شود.
در پنجمین و ششمین وصف اشاره به نفى «کیفیّت» و «کمیّت» از ذات پاک پروردگار مى کند و مى فرماید: «عقلها به چگونگى ذاتش پى نبرند، و تجزیه و تبعیض در او راه ندارد.» (وَ لاَ تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَى کَیْفِیَّه، وَ لاَتَنَالُهُ التَّجْزِئَهُ وَ التَّبْعِیضُ).
«کیفیّت» عبارت است از هیئتى که اشیاء به خود مى گیرند; خواه این هیئت دیدنى باشد، یا شنیدنى، یا لمس کردنى. بدیهى است «کیفیّت» مربوط به امورى است که اوصافش زائد بر ذات آن است; امّا کسى که صفتش عین ذات اوست و ذاتش خالى از هر گونه دوگانگى و چندگانگى است «کیفیّت» در او راه نمى یابد.
به تعبیر دیگر: «کیفیّت»ها ناشى از محدودیّت هاست و ذات نامحدود پروردگار، خالى از هرگونه کیفیّت است.
همچنین دارا بودن جزء و بعض، مربوط به اجسام است. به همین دلیل «کمیّت» را از عوارض جسم شمرده اند و از آنجا که خداوند متعال، جسم نیست، اجزاء و ابعاض ندارد و «کمیّت» در ذات پاکش راه ندارد.
به تعبیر دیگر: «کمیّت» در جایى گفته مى شود، که افزایش و نقصان مى پذیرد; وجود بى پایان خداوند که افزایش و نقصانى در آن راه ندارد، کمیّت هم ندارد.
مطابق آنچه در بالا آمد، تجزیه و تبعیض دو لفظ مترادف است که هر دو یک معنا را مى رسانند; ولى بعضى از «شارحان نهج البلاغه» احتمال داده اند که تجزیه اشاره به اجزاى عقلیّه (مانند جنس و فصل منطقى) و تبعیض اشاره به اجزاى خارجیّه است و در هر حال، مفهوم آن این است که ذات پاک خداوند، مرکّب از اجزایى نیست، نه در خارج و نه در عقل; چرا که اگر اجزایى داشته باشد در وجود خود نیازمند به آنهاست; در حالى که او از همه چیز، بى نیاز و غنىّ بالذات است و چیزى که نیازمند است، ممکن الوجود است، نه واجب الوجود.
در هفتمین و هشتمین وصف مى فرماید: «چشمها و اندیشه ها به او احاطه نمى یابد (چشمها او را نمى بیند و عقلها نیز به کنه ذاتش نمى رسد)» (وَ لاَتُحِیطُ بِهِ الاَْبْصَارُ وَ الْقُلُوبُ).
اینکه مى فرماید: چشم او را نمى بیند، دلیلش روشن است; زیرا انسان با چشم، رنگ ها و نورها را مى بیند و به تَبَع آنها اجسام را، و چون رنگ و نور از خواصّ جسم است و جسم داراى زمان و مکان و اجزاء است، نتیجه آن، نیازمند بودن و ممکن الوجود بودن است و خداوند برتر و بالاتر از آن است. هر چند جمعى از علماى اهل سنّت به خاطر بعضى از روایات – که یا سندش مخدوش است و یا دلالتش- معتقدند، خداوند با همین چشم ظاهر در قیامت دیده مى شود، که این سخنى است بسیار زننده و شرک آلود; زیرا مفهومش آن است که: خداوند جسم باشد و زمان و مکان و جهت و رنگ داشته باشد و ما به پیروى از امامان اهل بیت(علیهم السلام) معتقدیم که محال است خداوند دیده شود، نه در این جهان و نه در جهان دیگر; و دلائل عقلى که در بالا به گوشه اى از آن اشاره شد، این حقیقت را ثابت کرده. و دلیل عقلى هم استثنا بردار نیست.(۲)
امّا عدم احاطه عقل ها به ذات پاک او، به خاطر آن است که کنه ذاتش نامحدود است و عقلِ محدود، قادر به درک نامحدود نیست; به همین دلیل، در بالا گفتیم: علم ما به ذات پاک خداوند و صفات او، علم اجمالى است، نه علم تفصیلى.
جالب اینکه امام(علیه السلام) در مورد نفى رؤیت بوسیله چشم و همچنین مشاهده عقلیّه تعبیر به «عدم احاطه» کرده است، که در واقع به منزله دلیل بر مطلوب است; زیرا لازمه رؤیت، یا مشاهده عقلى، احاطه پیدا کردن به چیزى است و یک وجود نامحدود و بى پایان «مُحاط» به چیزى نمى شود.
در اینجا سؤالى پیش مى آید و آن اینکه خود امام(علیه السلام) در یکى دیگر از کلماتش مى فرماید: «لاَتُدْرِکُهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَهِ الْعِیَانِ، وَلکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الاِْیمَانِ; چشمها هرگز او را آشکارا نمى بینند، امّا عقلها با نیروى حقیقت ایمان، وى را درک مى کنند»(۳).
آیا این سخن، با آنچه در این خطبه آمده است، منافات ندارد؟
با توجّه به یک نکته، جواب این سؤال روشن مى شود و آن اینکه: منظور از عدمِ احاطه عقل به ذات او، که در خطبه محلّ بحث آمده، نفى ادراک کنه ذات و به تعبیر دیگر: علم تفصیلى است; امّا آنچه در خطبه ۱۷۹ آمده که خداوند با چشم دل دیده مى شود، اشاره به علم اجمالى است.
در حدیث پرمعنایى از امام جواد(علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «أَوْهَامُ الْقُلُوبِ أَدَقُّ مِنْ أَبْصَارِ الْعُیُونِ، أَنْتَ قَدْ تُدْرِکُ بِوَهْمِکَ السِّنْدَ وَ الْهِنْدَ وَ الْبُلْدَانَ الَّتِی لَمْ تَدْخُلْهَا وَ لاَتُدْرِکْهَا بِبَصَرِکَ، فَأَوْهَامُ الْقُلُوبِ لاَتُدْرِکُهُ، فَکَیْفَ أَبْصَارُ الْعُیُونِ؟; اندیشه هاى انسانى از دید چشم ها دقیق تر (و عمیق تر) است; چرا که انسان گاه شهرهایى را که هرگز با چشم ندیده و در آن وارد نشده است، مانند: «سند» و «هند» به قوّت اندیشه، مى تواند در ذهن خود حاضر کند; با این حال، هنگامى که اندیشه ها قادر بر درک کنه ذات پروردگار نیست، چگونه چشم ها توان این کار را دارد؟»(۴)
به هر حال، توصیفى که امام(علیه السلام) در این جمله هاى -کوتاه در فراز اول این خطبه- از ذات و صفات خداوند بیان کرده، اوج توانایى انسان را در معرفه اللّه نشان مى دهد; چیزى که بالاتر از آن براى هیچ انسانى ممکن نیست و این گونه توصیف جز از زبان امام معصوم و انسان آگاهى چون على(علیه السلام) هرگز شنیده نشده است.
این سخن را با گفته هایى از «ابن ابى الحدید» در این زمینه پایان مى دهیم. او در ذیل این فراز از خطبه، چنین مى گوید:
«بدان که توحید و عدل و مباحث شریف الهى (و معارف عقیدتى) جز از کلام این مرد بزرگوار (على(علیه السلام)) شناخته نشده و کلمات بزرگان صحابه – غیر از او – هیچ چیز از این حقایق را تبیین نمى کند. اصولاً هرگز این مفاهیم به فکر آنها خطور نمى کرد، چرا که اگر چنین بود، بیان مى کردند و این فضیلت به نظر من بزرگترین فضایل على(علیه السلام) است.(۵)»
***
نکته:
چگونگى معرفت انسان نسبت به ذات خدا:
این مسأله از دقیق ترین و باریک ترین مسائل عقیدتى است و جایى است که قلم ها و قدم ها در آن مى لغزد و گروهى به راه افراط و گروهى به راه تفریط رفته اند.
گروهى آن چنان از «معرفه اللّه» فاصله گرفته اند که به اصطلاح، قائل به «تعطیل» معرفت شده اند و مى گویند ما از ذات پاک پروردگار و صفات او هیچ چیز مثبتى نمى دانیم و تنها بر یک سلسله امور منفى تکیه مى کنیم. مى گوییم: خدا معدوم نیست، عاجز و جاهل نیست و اگر بخواهیم در طریق اثبات گام برداریم، فضا در مقابل ما کاملاً تاریک است. این گروه را طرفداران «تعطیل» مى شمرند.
گروه دیگرى درست در نقطه مقابل قرار گرفته اند و خدا را در حدّ «جسمیّت» تنزّل داده و براى او بدن و اعضا، قائل شده اند و آنها را قائلین به «تشبیه» یا «مشبّهه» مى نامند.
در میان تعطیل و تشبیه، که هر دو خطا و گمراهى است و با قرآن و تعلیمات اسلام بیگانه است، راه سومى وجود دارد و آن معرفت اجمالى ذات و صفات است، بى آن که کسى به کنه ذات و صفات پى ببرد.
به تعبیر واضحتر: هنگامى که نگاهى به عالم هستى مى کنیم و آثار علم و حکمت و قدرت عظیمى را در همه جا مى نگریم، به خوبى درک مى کنیم که این نظامات پیچیده عجیب و این همه ظرافت ها و لطافت ها و قوانین منسجم و حساب شده از مبدیى سرچشمه گرفته که داراى علم و قدرتى بى پایان است و از همین جا، به ذات پاک او به صورت یک معرفت اجمالى، پى مى بریم.
از سوى دیگر، هنگامى که در ذات او اندیشه مى کنیم که حقیقت او چیست؟ نور است؟ مافوق نور است؟ هستى بسیط و خالص است؟ نمى توانیم دقیقاً بفهمیم که او چیست! مى دانیم او بالاتر از جسم و جسمانیّت و برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم است و از هر چه دیده ایم و خوانده ایم و نوشته ایم فراتر است. او داراى علم و قدرتى بى پایان است، امّا علم او، و قدرت او چگونه است، براى ما مشخّص نیست.
هر چه ما بخواهیم او را در فکر خود جاى دهیم و به حقیقت ذاتش برسیم مى بینیم در فکر ما نمى گنجد و به گفته آن شاعر عرب: «هر زمان یک وجب به حقیقت ذات او نزدیک مى شویم، به اندازه یک میل عقب نشینى مى کنیم» و غیر از این هم نمى تواند باشد، چرا که ما موجودى کوچک و محدودیم و او بزرگ و نامحدود.
به فرموده امام صادق(علیه السلام): «فَهذِهِ الشَّمْسُ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللّهِ فَإِنْ قَدَرْتَ أَنْ تَمْلاََ عَیْنَیْکَ مِنْهَا فَهُوَ کَمَا تَقُولُ; این خورشید یکى از مخلوقات خدا است (تو نمى توانى به آن نگاه کنى) هرگاه توانستى کاملاً به خورشید نگاه کنى، همان است که تو مى گویى (اشاره به اینکه در این صورت آفریننده خورشید را نیز مى توانى ببینى).»(۶)
در واقع مقصود امام (علیه السلام) این است که محدود بودن قدرت دید و فکر و اندیشه ما را، در برابر نامحدود بودن ذات پاک او مشخص کند.
اینجا است که باید در پیشگاه خداوند زانو بزنیم و دست به جانب درگاه او برداریم و همان سخنى را که امام هادى(علیه السلام) در پیشگاهش عرضه مى دارد، عرض کنیم: «إِلهِی تَاهَتْ أَوْهَامُ الْمُتَوَهِّمِینَ، وَ قَصُرَ طَرْفُ الطَّارِفِینَ، وَ تَلاَشَتْ أَوْصَافُ الْوَاصِفِینَ، واضْمَحَلَّتْ أَقَاوِیلُ الْمُبْطِلِینَ عَن الدَّرْکِ لِعَجِیبِ شَأْنِکَ، أَوِ الْوُقُوعِ بِالْبُلُوغِ إِلَى عُلُوِّکَ، فَأَنْتَ فِی الْمَکَانِ الَّذِی لاَیَتَنَاهَى وَ لَمْ تَقَعْ عَلَیْکَ عُیُونٌ بِإِشَارَه وَ لاَعِبَارَه، هَیْهَاتُ! ثُمَّ هَیْهَاتُ; معبودا! اندیشه هاى دور پرواز اندیشمندان، حیران شده و نگاه بینندگان کوتاه گشته و توصیف توصیف کنندگان، متلاشى شده و سخنان بیهوده گویان، ناتوان شده از این که شگفتى هاى ذات پاکت را درک کنند، یا به مقام والاى تو دست یابند. تو در موقعیّت غیر متناهى قرار دارى; هرگز چشم ها نمى تواند تو را ببیند، یا به ذات پاکت اشاره کند، یا توصیف نماید. آرى بسیار دور است! بسیار دور است!»(۷)
ولى هرگز اینها بدان معنا نیست که ما از معرفت و شناخت اجمالى محروم باشیم; چرا که آثار ذات و صفات او تمام جهان و درون و برون وجود ما را، پر کرده است.(۸)
***
پی نوشت:
۱. «اَوْهام» جمع «وَهْم» (بر وزن فهم) در لغت به معناى خطورات قلبى آمده است و در استعمالات روزمرّه ما در فارسى، به معناى پندارهاى باطل یا مشکوک است; ولى قراین نشان مى دهد که در خطبه بالا و مانند آن، به معناى اندیشه هاى دور پرواز است که آن هم به کنه ذات و صفات خدا نمى رسد و به تعبیر دیگر: «آخرین حرکت عقل که از آن به عنوان وهم در اینجا یاد شده» به کنه ذات او نمى رسد. 
۲. شرح بیشتر را درباره نفى رؤیت خداوند، در جلد اوّل همین کتاب، صفحه ۱۰۵ به بعد و کتاب «پیام قرآن» جلد ۴، صفحه ۲۳۲ تا ۲۵۱ مطالعه فرمایید.
۳. نهج البلاغه، خطبه ۱۷۹. 
۴. میزان الحکمه، جلد ۳، صفحه ۱۸۹۳ (حدیث ۱۲۳۱۶)
۵. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۴۶. 
۶. اصول کافى، جلد ۱، صفحه ۹۳. 
۷. توحید صدوق، صفحه ۶۶.
۸. سند خطبه: «ابونعیم اصفهانى» در کتاب «حلیه الأولیاء» که قبل از «نهج البلاغه» نوشته شده است، قسمت هایى از این خطبه را نقل کرده است و «سبط بن جوزى» که بعد از سیّد رضى مى زیسته در کتاب «تذکره الخواص» و «محمّد بن طلحه شافعى» در «مطالب السؤل» بخشهایى از آن را ذکر کرده اند.(مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۱۲۲).
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش دوم: پند و عبرت بگیرید

و منها:
فَاتَّعِظُوا عِبَادَ اللهِ بِالْعِبَرِ النَّوَافِعِ، وَاعْتَبِرُوا بِالآی السَّوَاطِعِ، وَ ازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوَالِغِ، وَانْتَفِعُوا بِالذِّکْرِ وَالْمَوَاعِظِ؛ فَکَأَنْ قَدْ عَلِقَتْکُمْ مَخَالِبُ الْمَنِیَّهِ، وَانْقَطَعَتْ مِنْکُمْ عَلاَئِقُ الاُْمْنِیَّهِ، وَ دَهِمَتْکُمْ مُفْظِعَاتُ الاُْمُورِ، وَالسِّیَاقَهُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ، فَـ «کُلُّ نَفْس مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِیدٌ»: سَائِقٌ یَسُوقُهَا إِلَى مَحْشَرِهَا، وَ شَاهِدٌ یَشْهَدُ عَلَیْهَا بِعَمَلِهَا.

اى بندگان خدا از عبرت هاى سودمند پند پذیرید، و از آیات روشنگر عبرت آموزید. و از آنچه با بیان رسا شما را ترسانده اند، بپرهیزید، و از یاد آورى ها و اندرزها سود ببرید، آن چنان که گویا چنگال مرگ در پیکر شما فرو رفته، و رشته آرزوها و دلبستگى ها قطع گردیده و سختى هاى مرگ و آغاز حرکت به سوى قیامت به شما هجوم آورده است. آن روز که «همراه هر کسى گواه و سوق دهنده اى است»، سوق دهنده اى که تا صحنه رستاخیز او را مى کشاند، و شاهدى که بر اعمال او گواهى مى دهد.

عبرت بیاموزید و پندگیرید!
امام(علیه السلام) در ادامه سخن، دست مخاطبان را گرفته و همراه خود به گذشته تاریخ و حوادث عبرت آمیز زندگى بشر برده و سرنوشت خودشان را در آینه تاریخ به آنها نشان مى دهد; مى فرماید: «اى بندگان خدا! از درس هاى سودمندِ عبرت آمیز، پند بگیرید!» (فَاتَّعِظُوا عِبَادَ اللهِ بِالْعِبَرِ النَّوَافِعِ).
قدرتمندان تاریخ، کبکبه پادشاهان بزرگ، ثروت عظیم ثروتمندان پیشین و زندگى پر ناز و نعمت آنها را به خاطر بیاورید! که چگونه «از نسیمى دفتر ایّام بر هم خورد» و «ورق برگردانى لیل و نهار» طومار زندگانى آنها را درهم پیچید; چنان که از قصرهاى مجلّل آنها، جز ویرانه اى، و از اندام پر قدرت آنها، جز استخوان پوسیده اى باقى نماند; همگى رفتند و فراموش شدند!
در هشدار دیگرى مى افزاید: «از آیات روشن الهى (در تکوین و تشریع) عبرت بیاموزید! (آیاتى که در پهنه آفرینش و آیاتى که در کتب آسمانى انبیا است).» (وَاعْتَبِرُوا بِالاْیِ السَّوَاطِعِ(۱)).
در سومین هشدار مى فرماید: «انذارهاى رسا و گویاى الهى را پذیرا شوید!» (وَ ازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوَالِغِ).
همان انذارهایى که با تعبیرات تکان دهنده، در جاى جاى قرآن مجید آمده است. گاه عذاب هاى درهم کوبنده اى را که بر اقوام سرکش و ستمگر پیشین نازل شد، شرح مى دهد و گاه از مجازات هاى دردناک آخرت سخن مى گوید و گاه انسان ها را به تفکّر و اندیشه در سرنوشت خود وا مى دارد و از گناهان و معاصى برحذر مى نماید.
و بالاخره در چهارمین هشدار مى فرماید: «از تذکّرات ومواعظ بهره بگیرید! (که اینها همه براى شما و به سود شما است).» (وَانْتَفِعُوا بِالذِّکْرِ وَ الْمَوَاعِظِ).
تفاوت میان این چهار هشدار این است که: در هشدار اوّل، امام(علیه السلام) همه را به حوادث تاریخى عبرت آموز گذشته و حال توجّه مى دهد که اندرزهاى گرانبهایى دربردارد; در هشدار دوم، به نشانه هاى پروردگار در عالم هستى یا آیات قرآنى که بیدارگر است، اشاره فرموده; در هشدار سوم، به انذارها و سخنان بیم دهنده از سوى اولیاء اللّه اشاره مى کند و در هشدار چهارم، به اندرزها و نصیحت هاى این مردان الهى توجّه شده است که مجموعه این هشدارها براى بیدارى آنان که کمترین آمادگى دارند، کافى است، تا چه رسد به آمادگان براى پذیرش.
سپس در ادامه سخن به لحظات دردآور مرگ و جان دادن و حالاتى که هر بیننده اى را تکان مى دهد و در فکر فرو مى برد، توجّه فرموده، چنین مى گوید: «گویا مى بینم چنگال مرگ در پیکر شما فرو رفته، و علاقه و آرزوها از شما رخت بربسته، شداید و سختى هاى مرگ و برزخ به شما روى آورده، و حرکت به سوى رستاخیز آغاز شده است و هر یک از شما وارد صحنه محشر مى شود، در حالى که همراه او «سائق» و «شاهدى» است: فرشته اى که او را به سوى محشر مى راند و شاهدى که بر اعمال او گواهى مى دهد.» (فَکَأَنْ قَدْ عَلِقَتْکُمْ(۲) مَخَالِبُ(۳) الْمَنِیَّهِ، وَانْقَطَعَتْ مِنْکُمْ عَلاَئِقُ الاُْمْنِیَّهِ، وَ دَهِمَتْکُمْ(۴) مُفْظِعَاتُ(۵) الاُْمُورِ، و السِّیَاقَهُ إِ لَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ، فَـ «کُلُّ نَفْس مَعَهَا سَائِقٌ و شَهِیدٌ»: سَائِقٌ یَسُوقُهَا إِلَى مَحْشَرِهَا; وَ شَاهِدٌ یَشْهَدُ عَلَیْهَا بِعَمَلِهَا).
از آنجا که مرگ در انتظار همه انسان ها است و هیچ تاریخ و زمان مشخّصى براى آن وجود ندارد و هر لحظه ممکن است به سراغ انسان بیاید، امام(علیه السلام) آن را به صورت یک امر انجام شده، مطرح مى فرماید و مى گوید: گویا مى بینم که در چنگال مرگ گرفتارید. سکرات موت شما را در امواج وحشتناکش فرو برده و پیوندهاى شما با آرزوهایى که همچون خواب و خیال و سراب، در برابرتان قرار داشت، به کلّى قطع شده و در آستانه انتقال از این دنیا، به جهان دیگر و سپس حضور در محشر، با دو مأمور الهى قرار گرفته اید.
شبیه همین تعبیرات در «خطبه ۲۰۴» نیز آمده است. این تعبیر امام(علیه السلام) مرگ را به حیوان درنده اى تشبیه مى کند که چنگال در گلو و اندام انسان انداخته و او را طعمه خود ساخته است، در حالى که قدرتى بر دفاع از خویشتن ندارد. به راستى ضعف انسان در مقابل قدرت مرگ، همین گونه است.
جمله (وَ السِّیَاقَهُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ) اشاره به آیه شریفه ۹۸ سوره «هود» است که مى فرماید: «یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ; فرعون روز قیامت در پیشاپیش قومش خواهد بود و آنها را وارد دوزخ مى کند و آتش دوزخ چه بدآبشخورى است که بر آن وارد مى شوند».
«وِرْد» به معناى راهى است که در کنار نهرهاى بزرگ – که ساحل آن با آب فاصله دارد- به صورت سراشیبى درست مى کنند، تا افراد به آسانى بتوانند دسترسى به آب پیدا کنند; چنین محلى را در فارسى «آبشخور» و در عربى «وِرْد» مى گویند و «مورود» به معناى محلّى است که تشنگان بر آن وارد مى شوند و در حقیقت اشاره به این است که گنهکارانِ محروم از آبهاى زلال نهرهاى بهشتى، به آبشخور دوزخ وارد مى شوند، که جز آتش سوزان در آنجا چیزى نیست و جمله (کُلُّ نَفْس مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِیدٌ) برگرفته از آیه شریفه ۲۱ سوره «ق» است که مى فرماید: «وَجَاءَتْ کُلُّ نَفْس مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِیدٌ».
در این مورد که «سائق» و «شهید» اشاره به چیست؟ تفسیرهاى گوناگونى در کلمات «مفسّران قرآن» و «شارحان نهج البلاغه» دیده مى شود. بعضى «سائق» را فرشته نویسنده حسنات و «شهید» را فرشته نویسنده سیّئات مى دانند و نیز بعضى گفته اند «سائق» فرشته الهى است و «شهید» اعضاى تن انسان یا نامه اعمال او است که به گردنش آویخته مى شود.
این احتمال نیز داده شده که «سائق» و «شهید» یک فرشته است که دو کار مى کند; هم انسان را به صحنه محشر مى راند و هم گواه اعمال او است. و نیز گفته اند: که «سائق» فرمان الهى است که انسان را به سوى محشر، براى حساب و جزا مى راند و «شاهد» پیامبران و علما، یا عقل انسان و اعضاى او است.
ولى غالب این تفسیرها بعید به نظر مى رسد و ظاهر این است که اشاره به دو فرشته الهى باشد که یکى مأمور سوق دادن انسان به عرصه محشر، و دیگرى گواهى دهنده بر اعمال او است.
***
پی نوشت:
۱. «سَواطع» جمع «ساطعه» به معناى نور گسترده است. این واژه در مورد امور معنوى مانند آیات درخشنده قرآن مجید، یا شخصیّت هاى برجسته جهان اسلام نیز، به کار مى رود. 
۲. «عَلَقَتْکُمْ» از مادّه «عَلَق» (بر وزن فلق) در اصل به معناى رابطه شدید و علاقه به چیزى است. این واژه در مورد حیوان درنده اى که گلوى صید خود را با دندان مى فشارد و خون او را مى مکد و یا با چنگالش او را مى درد، به کار مى رود. در جمله بالا، مرگ به چنین حیوان درنده اى تشبیه شده است.
۳. «مَخالِب» جمع «مِخْلب» (بر وزن محور) به معناى چنگال حیوانات است که از مادّه «خَلْب» (بر وزن قلب) به معناى دریدن پوست است.
۴. «دَهِمَتْکُمْ» از مادّه «دَهْم» (بر وزن فهم) به معناى پوشاندن است. این واژه در جایى که چیزى غلبه بر دیگرى کند و به آن احاطه پیدا نماید، به کار مى رود و در عبارت بالا منظور همین است. این واژه در مورد سیاهى و تاریکى شب که احاطه بر اشیا پیدا مى کند، به کار مى رود و به سبز پررنگ نیز اطلاق شده است و مُدْهَامَّتَان در سوره الرّحمن آیه ۶۴، به معناى «دو باغ سرسبز» است که گیاهش از سبزى و سیراب شدن، به رنگ تیره درآمده است.
۵. «مُفْظِعَات» از مادّه «فَظَع» (بر وزن جزع) به معناى ترساندن و بزرگ شمردن است و «مُفْظِعَاتُ الاُْمُورِ» به حوادث بزرگ و وحشتناکى گفته مى شود که انسان را در خوف فرو مى برد.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.

بخش سوم: وصف بهشت و بهشتیان

دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلاَتٌ، وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ، لاَیَنْقَطِعُ نَعِیمُهَا، وَ لاَیَظْعَنُ مُقِیمُهَا، وَ لاَیَهْرَمُ خَالِدُهَا، وَ لاَیَبْأَسُ سَاکِنُهَا.

در بهشت، درجاتى از یکدیگر برتر، و جایگاه هایى گوناگون و متفاوت وجود دارد که نعمت هایش پایان ندارد، و ساکنان آن هرگز خارج نگردند، ساکنان بهشت جاوید، هرگز پیر و فرسوده نگردند، و گرفتار شدائد و سختى ها نخواهند شد.

درجات بهشتى:
در بخش پایانى این خطبه، امام(علیه السلام) به دنبال اشاره هاى بیم دهنده اى که در بخش سابق بود، سخن از نعمت هاى روح پرور بهشت و عنایات پایدار پروردگار نسبت به بهشتیان مى کند، تا انذار را با بشارت بیامیزد و اسباب خوف و رجا را در کنار هم قرار دهد، تا در نتیجه، انگیزه هاى حرکت به سوى کمالات و سیر الى اللّه از هر نظر کامل گردد. مى فرماید: «در آنجا درجاتى است که یکى از دیگرى برتر و منزل گاه هایى است که با هم متفاوت است» (دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلاَتٌ، وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ).
این سخن را بدان جهت مى فرماید که هر انسانى در هر درجه اى از کمال باشد به آن بسنده نکند و پیوسته به سوى کمالى بالاتر و مقاماتى والاتر حرکت کند; بر علم و عمل بیافزاید و در خودسازى و تهذیب نفس، پیش برود. بدیهى است هر قدر ایمان و عمل و معرفت و اخلاق کامل تر باشد، به همان اندازه، سهم انسان از مواهب معنوى و مادّى الهى در آن سرا، بیشتر است.
در قرآن مجید نیز به این درجات (پله هایى که به سوى کمالات بالا مى رود) بارها اشاره شده است; مى فرماید: «وَ لِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا; براى هر یک از آنها درجاتى است، به خاطر اعمالى که انجام داده اند»(۱).
در جاى دیگر مى فرماید: «نَرْفَعُ دَرَجَات مَنْ نَشَاءُ; درجات هرکس را بخواهیم (و شایسته بدانیم) بالا مى بریم»(۲).
در آیات دیگر قرآن، شرح این درجات آمده است، مانند: «اَلسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ* فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ; پیشگامان پیشگام، مقرّبان درگاه الهى هستند، در باغهاى پرنعمت بهشت جاى دارند».(۳)
«وَ أَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ; و اصحاب یمین (خجستگان) چه اصحاب یمین (و خجستگانى) هستند»(۴).
در پایان سوره «واقعه» نیز بار دیگر به این دو گروه ممتاز که یکى از دیگرى ممتازتر است اشاره کرده، مى فرماید: «فَأَمَّا إِنْ کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّهُ نَعِیم* وَ أَمَّا إِنْ کَانَ مِنْ أَصْحَابِ الْیَمِینِ* فَسَلاَمٌ لَکَ مِنْ أَصْحَابِ الْیَمِینِ; امّا اگر او (کسى که در آستانه مرگ قرار دارد) از مقرّبان باشد در راحتى و گُل و بهشت پر نعمت است; و اگر از اصحاب یمین باشد (به او گفته مى شود) سلام بر تو از سوى دوستانت که آنها نیز از اصحاب یمینند»(۵).
در دیگر آیات قرآن، جایگاه گروهى از مؤمنان صالح را «جَنّات عَدْن» و گروهى را «جَنّات مَأوى» و گروهى را «جَنّات فِرْدَوْس» و گروهى را «جَنّات نَعِیم» شمرده که هر کدام مى تواند اشاره اى به مقامات گوناگون بهشتیان باشد.(۶)
در حدیثى از پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) چنین مى خوانیم: «ألْجَنَّهُ مِئَهُ دَرَجَه مَا بَیْنَ کُلِّ دَرَجَتَیْنِ کَمَا بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الاَْرْضِ; الْفِرْدَوْسُ أَعْلاَهَا دَرَجَهً، مِنْهَا تَفْجُرُ أَنْهَارُ الْجَنَّهِ الاَْرْبَعَهِ، فَإِذَا سَأَلْتُمُوا اللّهَ، فَاسْأَلُوهُ الْفِرْدَوْسَ; بهشت، یکصد درجه است که مابین هر درجه اى با درجه دیگر، فاصله اى همچون فاصله میان زمین و آسمان است و بالاترین درجات آن، فردوس است; آنجا نهرهاى چهارگانه بهشت سرچشمه مى گیرد، پس هنگامى که از خداوند تقاضا مى کنید، فردوس را تقاضا کنید!»(۷)
در خبر دیگرى مى خوانیم: «إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّهِ لَیَرَوْنَ أهْلَ عِلِّیِّینَ کَمَا یُرَى النَّجْمُ فِی أُفُقِ السَّمَاءِ; اهل بهشت ساکنان علیّین را همچون ستارگانى برفراز آسمان مى بینند»(۸).
طبیعى است هنگامى که مؤمنان صالح در ایمان و عمل با هم متفاوت باشند، باید مقامات بهشتى آنان نیز متفاوت باشد و شاید عدد «صد» که در حدیث بالا آمد عدد تکثیر باشد و تفاوت مقامات از نظر تعداد، بسیار بیش از اینها باشد و نیز ممکن است درجات اصلى یکصد درجه باشد که هر کدام از آنها نیز به درجات متعدّدى تقسیم شود; لذا قرآن مجید مى فرماید: «وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَى; و هر کس در حالى که با ایمان باشد و نزد او آید، درجات عالى دارد»(۹) (اشاره به اینکه درجات عالى نیز متفاوت است).
در حدیث دیگرى از امام زین العابدین على بن الحسین(علیه السلام) آمده است که: «خداوند درجات بهشت را به اندازه آیات قرآن قرار داده است. کسانى که قرآن مى خوانند به آنها گفته مى شود: بخوانید و بالا روید(۱۰).»
امام(علیه السلام) در ادامه سخن، چهار وصف براى بهشت و درجات آن بیان فرموده که هر کدام از دیگرى جالب تر است. نخست مى فرماید: «نعمت هاى بهشتى جاویدان است و هرگز قطع نمى شود.» (لاَیَنْقَطِعُ نَعِیمُهَا)
نه همچون نعمت هاى دنیا که گاه آفت مى پذیرد و کم و زیاد، یا نابود مى شود; همان گونه که در آیه ۳۵ سوره «رعد» آمده: «اُکُلُهَا دَائِمٌ وَ ظِلُّهَا».
در وصف دوم مى فرماید: «ساکنانش از آن کوچ نمى کنند.» (وَلاَیَـْظعَنُ(۱۱) مُقِیمُهَا).
یعنى هم نعمت هایش جاویدان است و هم سکونت ساکنانش.
در توصیف سوم اشاره به عدم ظهور عوارض پیرى با گذشت زمان کرده، مى فرماید: «و ساکنانش پیر نمى شوند.» (وَ لاَیَهْرَمُ خَالِدُهَا).
در توصیف چهارم اشاره به عدم شداید و سختى ها شده است، مى افزاید: «و آنان که در آن جاى دارند، گرفتار شدائد نمى گردند.» (وَ لاَیَبْأَسُ(۱۲) سَاکِنُهَا).
در مجموع محیطى است مملوّ از نور و برکت، و خالى از هرگونه مشکلات و نکبت.
***
پی نوشت:
۱. سوره انعام، آیه ۱۳۲.
۲. سوره انعام، آیه ۸۳.
۳. سوره واقعه، آیات ۱۰-۱۲.
۴. همان سوره، آیه ۲۷.
۵. همان سوره، آیات ۸۸-۹۱.
۶. براى آگاهى بیشتر به «پیام قرآن»، جلد ششم، صفحه ۳۴۵ تحت عنوان «مقامات بهشتى» مراجعه شود.
۷. بحار الانوار، جلد ۸، صفحه ۸۹.
۸. منهاج البراعه، جلد ۶، صفحه ۱۱۹.
۹. سوره طه، آیه ۷۵.
۱۰. بحارالانوار، جلد ۸، صفحه ۱۳۳. 
۱۱. «یَظْعَنُ» از ماده «ظَعن» (بر وزن طعن) به معناى کوچ کردن است.
۱۲. «یَبْأس» از مادّه «بَأْس» به معناى فقر و شدّت نیاز است.
  • برگرفته از کتاب پیام امام امیرالمومنین(ع) شرح آیت الله مکارم شیرازی بر نهج البلاغه.
سیداسلام هاشمی مقدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *